اون اتاق شيشهای به خاطرتون هست که گفتم قبلاً اتاق سيگاريها بود و حالا تبديل شده به يه مطب امراض ريوی؟ يه زن بدقيافهء قدکوتاه اونجا کار ميکنه که ظاهراً زن جناب آقای دکتره. از قرار معلوم اين زنه يه خرده ديوونه است، چون به گفتهء بيمارهای ديگه هر چند روز يه بار يه چيزی رو بهانه ميکنه و مياد بيرون و شروع ميکنه به داد و هوار! اون هم توی بيمارستان. يک بار سر بچههای يکی از مريضها جوری داد کشيده بود که طفلکيها حسابی شوکه شده بودند. که چی؟ که اينجا سر و صدا نکنيد! سه چهار بار هم اومه بود به تراس و جيغ و ويغ کرده بود که اينجا سيگار کشيدن ممنوعه. متأسفانه من يک بار هم شاهد معرکهگيريهاش نبودم، وگرنه قضيه خيلی زودتر از اين حرفها تموم شده بود. انگار فقط موقعی اين کارها رو ميکنه که فقط دو سه تا پيرزن بيرون نشسته باشند. وقتی جمعيت بزرگتری در تراس حضور داشته باشه جرئت نميکنه که دست از پا خطا کنه.
خلاصه، از راه ميرسم و ميبينم رفقای سيگاری رفتهاند اون پشت، ته ته تراس که سقف نداره، و اونجا سيگار ميکشند. حالا خوبه که بعد از دو هفته و نيم برای اولين بار هوا آفتابی شده. بلافاصله متوجه ميشم که باز زنه موقعی که من نبودهام اومده و ملت رو فرستاده اونجا. قضيه اينه که در قسمت سقفدار تراس سيگار کشيدن ممنوعه، در قسمت بیسقفش آزاد. اما خوب وقتی بيوقفه بارون مياد، سيگاريها خواه ناخواه بايد به قسمت سقفدار پناه بيارند. اين هم بهانهايه برای اون زن که بياد و هر چی دق دل از جای ديگه داره سر ملت خالی کنه.
حدسم صحيح بوده. دوباره زنه اومده و جيغ و داد کرده که اينجا نبايد سيگار کشيد. اين آلمانيهای سربهزير هم اصلاً نميدونند اعتراض يعنی چی. هر کی هر چی ميگه سرشون رو ميندازند پايين و گوش ميکنند! از دست اونها بيشتر عصبانيم. از خانمی که توی کيوسک بيمارستان، همون بغل کار ميکنه پرس و جو ميکنم. اون هم خيلی عصبانيه چون زنه جلوی مشتريهاش سرش داد و بيداد کرده. به مطب ميرم که اين دفعه خرخرهء زنه رو بجوم. باز هم شانس آورده: مطب تعطيله و زنه رفته خونه. به قسمت پذيرش ميرم و پرس و جو ميکنم که مسئول کيوسک و تراس کيه. تلفن رو ميدن دستم که با آقاهه صحبت کنم. جريان رو توضيح ميدم. اول ميه که حق با زنه است و در قسمت سقفدار تراس نبايد سيگار کشيد. بهش ميگم: باشه، من حاضرم با شما سر اين مسئله که کجا ميشه سيگار کشيد و کجا نميشه بحث کنم. اما از من انتظار نداشته باشيد که با اين خانم که کوچکترين مسئوليتی از اين نظر نداره، اون هم با اين لحن و رفتار مشمئزکننده صحبت کنم. اگر حرف من براتون قابل تکيه نيست ميتونيد با کمال ميل با شاهدان ديگه صحبت کنيد. جيغ و داد ايشون و طرز برخوردشون با بيماران قابل تحمل نيست. اگر شما به اين مسئله بلافاصله ترتيب اثر ندين، ناچارم که به مراجع بالاتر مراجعه کنم!
کار به اينجا که ميکشه، آقاهه حرفم رو تأييد ميکنه و ضمناً خواهش ميکنه که کل مسئله رو به صورت کتبی در اختيارش بگذارم. يکی دو ساعت بعد خودش مياد و با خانم فروشندهء کيوسک صحبت ميکنه و بهش يه نامه نشون ميده که برای اون زنه نوشته. محتوای نامه به گفتهء خانمه سرزنش رفتار طرفه و توصيه به رفتار مناسبتر و مؤدبانهتر و در عين حال گوشزد اين نکته که کل قضيه سيگار کشيدن يا نکشيدن بيمارها بهش ربطی نداره. خوب. اين از اين.
شبش مينشينم و يه نامه بالابلند خطاب به مسئولان بيمارستان مينويسم که اولاً بابت اخطار به اون زنه تشکر کنم و دوماً وضعيت سيگاريها در بيمارستان رو توضيح بدم. براشون مينويسم که تمام بيمارستان در انحصار غيرسيگاريهاست و اين آخرين گوشهء امن يعنی قسمت سقفدار تراس رو نبايد از سيگاريها گرفت. راه اون قسمت ديگهء پشت بيمارستان که سقف داره، برای بيمارانی که در ضلع شرقی ساختمون بستری هستند خيلی دوره، ضمن اينکه ناسلامتی اينجا کلينيک مخصوص بيماريهای مفصليه و خيلی از بيمارها با عصا و صندلی چرخدار راه ميرند و نميتونند از پلههايی که به اون قسمت منتهی ميشه بالا و پايين برند. در نتيجه اگر قسمت سقفدار تراس در ضلع شرقی برای سيگاريها ممنوع بشه، به اين معنيه که بيماران دارای ناتوانی جسمی يا بايد زير بارون خيس بشن، يا از سيگار کشيدن صرفنظر کنن. آخرش هم يه توضيح کوتاه ميدم که تأثيرات مثبت روحی و اجتماعی حضور در جمع سيگاريها رو که هر روز در تراس بيمارستان کنار هم جمع ميشن و درد دل و خوش و بش ميکنند نبايد دست کم گرفت. فرداش نامه رو با يک خودکار روی يکی از ميزهای تراس ميگذارم و حدود پنجاه شصت نفر از بيمارها و پرسنل امضاش ميکنند. بعد ميگذارمش توی يک پاکت و ميدمش به پرستار مسئول بخش. اين هم از اين.
يوديت روز چهارشنبه از بيمارستان مرخص ميشه. خوبشد که خودم هم يکی دو روز ديگه مرخص ميشم، وگرنه بدون اون چه خاکی به سرم ميکردم؟ دلم خيلی خيلی براش تنگ خواهد شد. نگرانم که ببينم کی به جاش مياد. يک شب تنها هستم و روز بعد يه خانم ديگه رو به اتاقم ميفرستند. ماريانه زن خوشبرخورد و مهربونيه، با اينکه سيگاری نيست! شب ساعت ۹ و ۱۰، بعد از اينکه خانم پرستار برای آخرين بار به اتاق مياد و ميپرسه که آيا چيزی لازم داريم يا نه، ميرم توی فکر که چطور حاليش کنم ميخوام يواشکی توی بالکن سيگار بکشم. صدالبته سيگار کشيدن توی بالکن هم ممنوعه، اما چون ما در طبقهء آخر هستيم و احتمال رفتن دود به طبقات بالاتر نيست، شبها که تراس بسته ميشه من و يوديت ريسکش رو ميکنيم (لعنت بر هر چی آدم مردمآزاره که وضع ما سيگاريها رو بدتر از حشيشيها و هروئينيها کرده). بيشتر نگران همسايهء سمت راستی هستيم که اصلاً نميدونيم کيه. تا به حال يک بار هم نديدهايمش. همسايههای دست چپی هم خبر ندارند، اما هر دوتاشون سيگاری هستند و اگر بفهمند هم باکی نيست.
روم رو به ماريانه ميکنم و ميگم: امممم… ماريانه؟ ببينم، راستش رو بگو… تو آدم قابل اعتمادی هستی يا نه؟ آخه ميخوام يه رازی رو باهات در ميون بگذارم…
ماريانه روش رو به من برميگردونه، لبخند ميزنه و ميگه: ميخوای توی بالکن سيگار بکشی؟ برو جانم. نگران نباش!
پکهای آخر سيگارمه که يهو از بالکن سمت راستی صدای باز شدن در مياد و از لای نردههايی که بالکنها رو از هم جدا ميکنه يه سايهای رد ميشه. سيگارم رو بلافاصله به زمين انداختهام و زير پام له کردهام. يه لحظه بعد با کمال ناباوری صدای جرقهء يک فندک رو ميشنوم و نورش لحظهای اطراف رو روشن ميکنه. به! طرف، هر کی که هست، از خودمونه! يواش به نردهها نزديک ميشم و با نيش باز زمزمه ميکنم: گير افتاديد!
سايه يک لحظه بيحرکت ميمونه. بعد به طرفم مياد و اجزاش واضحتر ميشه. يه آقای مسن سيبيلوست که در کنار سيگار يه بطری آبجو هم به دست داره. قبلاً هم در تراس ديده بودمش اما نميدونستم همسايهامونه. با صدای خفهای پخ پخ ميخندم و به بطری آبجوش اشاره ميکنم: به، خلاف شما که سنگينتر هم هست! اون هم در جوابم آهسته ميخنده: ای بدجنس! قلبم داشت میايستاد! بهش ميگم: من و يوديت دو هفتهء تموم بابت شما نگران بوديم، حالا يه خرده هم شما بترسيد! ميگه: آره بوی سيگار ميومد و معلوم بود که اين بغل دو تا خانم خلافکار هستند، اما مسلمه که من صداش رو درنياوردم.
از اسمش روی در اتاق ميدونم که لقب دکتر داره، منتهی نميدونم چه جور دکتری. يک ساعتی با هم از اين در و اون در حرف ميزنيم و برام تعريف ميکنه که طبيبه و سالها در کشتيهای مسافربری به عنوان پزشک کشتی کار ميکرده. آدم خوشصحبت و جالبيه. چه حيف که تازه در شب آخر اقامتم باهاش آشنا شدم.
صبح ساعت ۹ با چمدونهای بسته منتظر پويا و پاول هستم که بيان دنبالم. از همه خداحافظی کردهام، هرچند که همه ميگن به احتمال قوی يکی دو سال ديگه باز گذرم به همينجا ميفته. من که خيال ندارم دوباره بيام اينجا. در ذهنم اتفاقات سه هفتهء اخير رو مرور ميکنم. تجربهء جالبی… نه، نبود. خيلی اذيت شدم، اون هم برای هيچ و پوچ. دارم با همون وضعی به خونه ميرم که اومده بودم. درسته که رماتيسم علاج نداره و يک عمر باهاش دست به گريبان خواهم بود، اما اميد و هدفم اين بود که دست کم از نظر درمان درد بهبود چشمگيری پيدا کنم، که نکردم. حرفهای پزشکان همه از دم بیپايه و غيرقابل تکيه بود. دارم يواش يواش به اين نتيجه ميرسم که اگر دکتر جماعت گفت ماست سفيده به صحت حرفش شک کنم. واقعيت اينه که بهتره اصلاً آدم مريض نشه. اگر شد، تنها چارهاش اينه که خودش بره طب بخونه، بلکه دست کم بتونه تشخيص بده که چند درصد از گفتههای حضرات پزشک حرف مفته.
ارسال شده در روزمره | 16 Comments »






