خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

نمی‌دانم اولین بار کدام دانشمند از عبارت «مملکته داریم؟» در جمله‌ای که به نظرش کمبود و نقص‌های مملکتش را بیان می‌کرد استفاده کرد. اما من مدت‌ها بود هوس کرده بودم یک وبلاگ مینیمال عامه و خاصه‌پسند، تاسیس کنم. آن‌هم نه یک وبلاگ گروهی، می‌خواستم مینیمال‌نویسی را به صورت ناشناس و مستقل از راه من هم ادامه دهم تا توانایی خودم را بسنجم. اما به قول عده‌ای دست تقدیر، ایده‌ی «مملکته داریم؟» را پس از چند توییت بی‌ربط به مملکت بر سر راهم قرار داد. مثلآ: «بازی آرژانتین و اوروگوئه ساعت ۲:۳۰ بامداد ۵شنبه به وقت ایران، مملکته داریم؟»…

از وبلاگ راه من

مدتی بود اينجوری غش‌غش نخنديده بودم. دمشون گرم.

غربت به توان دو

از اونجايی که متأسفانه شوورخان در امر انتخاب هدايا اعم از تولد و کريسمس و غيره استعداد چندانی نداره، امسال گفتم خودم بهت ليست ميدم که واسه کريسمس چی ميخوام! از جمله يه بسته کاغذ نامه و پاکت نامهء همرنگ با طرح خيلی رمانتيک (دست کم رنگ و طرحش رو خودش انتخاب ميکنه) که در اين عصر تلفن و چت و اسکايپ، به روشی کاملاً نوستالژيک براش از سرزمين غربت نامه بنويسم.
برادرم پويا  به من ميگه خارجی به توان دو! راست ميگه خب. بيست سال آزگار خودمون رو کشتيم تا بگی نگی به زندگی در آلمان عادت کرديم و زبون ياد گرفتيم و به راه و چاه وارد شديم و غيره، که الآن دوباره برگرديم سر خوان اول.
يه زمانی که چندان هم دور نيست در همين وبلاگ نوشته بودم ديگه ازم برنمياد که اين راه رفته رو از نو شروع کنم و دوباره در مملکتی باشم که زبونشون رو نميفهمم و به هيچ چيز و هيچ جا وارد نيستم (کلی گشتم که ببينم کی گفته‌ام اما نوشته رو پيدا نکردم). از قرار معلوم ازم برمياد! ولی خيلی خيلی خيلی سخته.
سخته که وقتی يه چيزی لازم داری ندونی از کجا ميشه تهيه‌اش کرد.
سخته که برای انجام يه کار ساده خدا خدا کنی که طرفت انگليسی يا آلمانی بلد باشه يا دست کم يه نخود انعطاف و علاقه نشون بده واسه فهميدن و حل مشکلت که سعی داری به زبون اشاره حاليش کنی.
سخته که توی شهر غريب زندگی کنی و هيچکس رو نداشته باشی که بگه خرت به چند.
سخته که مجبور باشی جلوی شوورخان تظاهر کنی همه چيز بر وفق مراده و خيلی هم خوش ميگذره که نگران نشه.
از چسناله بگذريم که تا به حال هيچ مشکلی رو حل نکرده. تازه گاهی هم کار آدم خيلی خوب راه ميفته با کمترين هزينه از نوع وقت و اعصاب. مثل همين امروز که خانم آرايشگره بدون فهميدن يک کلمه انگليسی موهام رو رنگ و مش کرد به چه خوشگلی و تازه کلی هم با هم رفيق شديم.
اصلاً استعداد من در ايجاد رابطه خوبه. يکی دو ماه پيش داشتم برای شوورخان تعريف ميکردم که با يکی از آشناهای جديدم چه گفته‌ام و چه شنيده‌ام و از جمله اينکه بهش توصيه کرده‌ام حتماً انگليسی ياد بگيره که به دردش ميخوره. بعد از نقل اين گفتگوی نسبتاً طولانی، شوورخان به صرافت افتاد که بپرسه: ببينم، اين خانمه مگه انگليسی بلد نيست که بهش گفتی انگليسی ياد بگيره؟ گفتم نه، فوقش سه چهار کلمه بلده. گفت پس به چه زبونی اين همه باهاش حرف زدی؟ يه خرده فکر کردم، بلند بلند خنديدم و گفتم: سؤال خوبيه!
يه چيزی بگم بخندين: در راستای همين زبان اشاره، چند وقت پيش رفته بودم به يه سوپرمارکت و در کنار چيزهای ديگه قرص سوپ لازم داشتم. قرص سوپ با گوشت گاو داريم، با گوشت مرغ داريم و با سبزيجات. حالا من تونسته بودم تشخيص بدم که اينها بايد قرص سوپ باشه، اما از بدشانسيم هيچ عکسی روی بسته نبود که نشون بده کدوم به کدومه. چه کنم؟ بسته‌اش رو برداشتم و رفتم پيش يه خانم فروشنده، اصلاً هم به خودم زحمت ندادم که بپرسم انگليسی بلده يا نه. انگشتام رو مثل شاخ گذاشتم دو طرف پيشونيم و گفتم: ديس! مااااااق؟ و بعد با دستهام بال بال زدم و ادامه دادم: يا قدقدقدقد؟
خانمه اول حسابی ريسه رفت و بعد خودش شاخ گذاشت روی کله‌اش و ماق کشيد.
خوب شد مجبور نشدم ادای سبزيجات رو دربيارم. پانتوميم خوبی هستم اما نه ديگه تا اين حد!

محض اطلاع عدهء محدودی که اطلاع ندارند، اونقدر تصويرهای بيشماری از اين آقا در تظاهرات فرمايشی دولتی با دهن دريده (کلمهء باز کافی نيست واسه‌اش!) همه جا منتشر شده بود که داشتيم واقعاً براش نگران ميشديم.

 


تا اينکه

رجوع شود به تيتر.

البته بعضيها هنوز باورشون نميشه و معتقدن کار فوتوشاپه و اين دهن بسته‌بشو نيست!

از اين در و اون در

بعد عمری موفق شدم که يه دستی به سر و روی بخش ترانه‌ها بکشم. لينکها از کار افتاده بودند که درستشون کردم و فعلاً تا يه مدتی دوباره ميشه ترانه‌ها رو داونلود کرد. دو تا آهنگ جديد هم گذاشتم. اميدوارم خوشتون بياد. يه خرده سخت بود چون اغلب آهنگها در لپ‌تاپ قبلی همراه آقا دزده رفته بودند. اما از زير سنگ هم که شده پيداشون کردم.

دارم به بعضی از کارهايی که گروه‌های موسيقی نسبتاً جديد ايرانی ارائه ميکنند علاقمند ميشم. يعنی متوجه شده‌ام که صد در صدشون آشغال نيست، فقط ۹۹ درصدشون آشغاله. و خوب اين واسه آدم متحجر دايناسوری مثل من فرق بزرگيه. اما الکی خوشحال نشين چون هنوز هم از نامجو خوشم نمياد بدم مياد. اما مثلاً اين تو خيابون گروه سرخس با کمی اغماض قابل تحمله، آدم ياد کارهای راک دههء هفتاد ميفته. يا اين جناب هادی پاکزاد اگه بعضی موقعها فالش نخونه و يا عوض آهنگ خوندن نطق نکنه بعضی از کارهاش بد نيست. يا به فرض از اوهام دو سه تا کار به درد بخور هست. از آبجيز هنوز هم چندان خوشم نمياد اما اين آلبوم آخرشون بدک نبود.

غير از اين هم حالمون خوبه، قربون شما. نفسی مياد، نفسی ميره. يه حرف جالب داشتم واسه زدن که وقتی نوشتمش متوجه شدم که فقط واسه خودم جالبه، اينه که دوباره پاکش کردم.

اما اين يکی شايد برای شما هم جالب باشه: اون حکايت قديمی رو يادتون هست که يکی از ملاهه ميپرسه شب که ميخوابی ريشت رو زير لحاف ميکنی يا روی لحاف؟ ملا ميگه والا نميدونم. بعد دو سه روز بعدش طرف رو ميبينه، ميگه خدا بزنه به کمرت، مرد حسابی من ديگه شبها از دست تو خواب ندارم، همه‌اش به اين فکر ميکنم که ريشم رو روی لحاف بذارم يا زير لحاف؟ حالا امروز داشتم با يه آقايی از کشور بلاروس اختلاط ميکردم، ديدم همين حکايت رو با نسخهء روسی يعنی با کشيش ارتودوکس به جای ملا برام تعريف کرد. وقتی بهش گفتم ما هم اين رو داريم کلی تعجب کرد.

حالا که صحبت جوک و لطيفه شد، يکی از آشناها از بيروت يه جوک سوقات آورده: ساعت دوی نصفه‌شب ماشين جيپ يه شيعه وسط بيابون از کار ميفته. داد ميزنه يا ابوبکر، يا ابوبکر، به دادم برس! هی داد ميزنه و دعا و ناله ميکنه تا ابوبکر ظاهر ميشه و ميگه مرتيکه سرم رفت، چی از جونم ميخوای نصفه‌شبی؟ مرده ميگه حضرت ابوبکر، جيپم خراب شده لطفاً کمکم کن. ابوبکر ميگه ها باشه. اما صبر کن ببينم، مگه تو‌ شيعه نيستی؟ ميگه چرا. ابوبکر ميگه پس چرا از علی کمک نخواستی؟ ميگه خوب آخه زشته نصفه‌شبی مزاحم حضرت علی بشم!

آخر زمان

به اندازهء دو برگهء امتحانی نوشته بودم که اين ويندوز مادربه‌خطای بی‌همه‌چيز يهو سرخود شروع کرد به آپديت کردن و پدرسگ بی‌اجازه کامپيوتر رو خاموش کرد. همه‌اش پريد. حال دوباره نوشتنش رو که اصلاً ندارم، به خصوص که مريضم و تب کرده‌ام اين هوا. چيز خاصی هم ننوشته بودم اما با اين حال اعصابم حسابی خط‌خطی شد.

اينقدرش رو ميتونم دوباره بنويسم: از نشانه‌های آخر زمان يکی هم اين است که آدمی مثل پانته‌آ بعد از سی سال شروع کند به شنيدن خطبه‌های نماز جمعه.

شاگردهای بيتربيت

چرا بابا جان لپ‌تاپ هم خريده‌ام. اون هفته. وقت نبود که اينجا بنويسم.

جهت روشن شدن ذهن کنجکاوان: باز توشيبا خريده‌ام، اين بار مدل A 350 از سری ساتلايت. کارش خيلی خوبه، فقط بديش اينه که بدنه‌اش زيادی حساسه و هر بار که بهش دست ميزنی جای اثر انگشتت ميمونه، در نتيجه اگه ميخوای خيلی کثيف به نظر نياد بايد هی بهش دستمال بکشی. تو جعبه‌اش هم يه دستمال بود واسه همين کار. اما قيمتش خيلی خوب بود و با کلی چک و چونه بهتر هم شد.

اما حالا با لپ‌تاپ يا بی لپ‌تاپ، توی اين روزهای بد و غم‌انگيز نوشتن برام خيلی سخته. نه راحته که خودتو به اون راه بزنی و از در و ديوار و باقاليها بنويسی، نه چيز به دربخوری به ذهنت ميرسه که ديگران هنوز نگفته باشند.

پس همون باقاليها: يه سايت اينترنتی در آلمان هست (spickmich.de) که اين چندوقته خيلی سر و صدا کرده. در اين سايت شاگردها ميتونند از معلمهاشون انتقاد کنند. بعضيها مسلماً شورش رو درميارند و معلمها رو مسخره هم ميکنند. يکی از اين معلمها از دست گردانندگان سايت به خاطر توهين و جريحه‌دار کردن حقوق انسانيش شکايت کرد، اما در دادگاه شکست خورد. حالا وزير آموزش و پرورش ايالت نوردراين-وستفالن، باربارا زومر، اعلام کرده که ميخواد يه سايت دولتی برای همين کار راه بندازه که شاگردها بتونند به طور هدفمند و باتربيت و سربه‌راه و به خصوص دور از انظار عموم نظرشون رو دربارهء معلما بگن، با پر کردن پرسشنامه. سؤال اينه که در اين صورت شاگردها تا چه حد حاضرند از اين ابزار استفاده کنند. اصلاً صرف اينکه تازه الآن ياد خانم وزير افتاده که هيچ ابزاری برای کنترل کيفيت کار معلمها وجود نداره و درواقع نبايد به احدی جواب پس بدند و هرکاری که بکنند نميشه اخراجشون کرد و شاگردها دربرابرشون کاملاً بی‌دفاعند، نشون ميده که مسئولان سيستم آموزشی چقدر از کارشون سردرميارند و چقدر براشون وضع شاگردها مهمه.

نميدونم چی شده که سياستمداران آلمانی اخيراً گير عجيبی داده‌اند به اينترنت.  اون هم کسانی که اگه براشون ايميل بياد، بايد بدن يه منشی براتون ايميل رو چاپ کنه که بتونند بخوننش.

نظر شما چيه؟ آيا همچين سايتی که شاگردها بدون قيد و بند فراوان (محتويات تا حدودی کنترل ميشه) بتونند نظرشون رو دربارهء معلمها بگن، لازمه يا بايد جلوی فعاليتش گرفته بشه؟

خبر تازه…

…اينه که لپ‌تاپم رو دزديده‌اند. احتمالاً سر کار وقت نميکنم که چيزی در وبلاگم بنويسم، اينه که نوشتن موکول ميشه به خريدن لپ‌تاپ جديد و اون هم فعلاً معلوم نيست کی باشه. شرمندهء روی دوستان.

وقوع معجزه

اين شعر رو در مجموعه‌ای خونده بودم که سال ۱۳۵۷ پدرم برام از روبه‌روی دانشگاه خريده بود. البته فکر کنم اصلش از اين طولانيتر بود. کسی يادش مياد شاعرش کيه؟

با من امید معجزه‌ای بود

در من امید معجزه از هیچ سوی

وز هیچ کس نماند

باز آمدم به خویش

چشم از سراب دور

بازگرفتم

دل از امید هر که و هر جا

هم نیز پرده‌های دو گوشم را

- کز سال‌های سال طنینی را

در انتظار خیره به سر برده بود -

کشیدم.

باز آمدم به خویش

ماندم به خویش تا چه برآید

دیدم که دست‌هایم

تقدیر را به سخره گرفتند

تسلیم را به سرزنشی سخت

و نقش دست‌هایم

با من گفت:

معمار سرنوشت تو اینجاست

میعاد آرزوی تو

اینک

دیدم درون سینهء من، مهر و کینه‌ایست

سرشارتر از آن که

تا جاودان بتابد و یک شعله کم شود

تفتیده‌تر،

عمیق‌تر از آن که

با هیچ نشتری بتواند کسش گشود.

دیدم

با این دو همنشین مبارک

دیگر به هیچ، هیچ نیازم نیست

اینک وقوع معجزه‌ای در من

- اکنون که دل ز معجزه پرداختم -

از من امید معجزه باید

باشد.

ای دست‌های من!

بادا که شرمسار نمانم.

…احمدی‌نژاد ترکیبی از رذالت و ساده‌لوحی است. او مجموعه‌ای از بدترین خصلت‌های فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه می‌کند: دروغ می‌گوید و ای بسا صادقانه. غلو می‌کند، زرنگ است و تصور می‌کند هر جا کم آوردی، می‌توانی از زرنگی‌ات مایه بگذاری و جبران کنی. در وجود همه‌ی ما قدری احمدی‌نژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقب‌ماند‌گی‌مان حرف می‌زنیم، از آن ابراز نفرت می‌کنیم. اما آن هنگام نیز که لاف می‌زنیم و خودشیفته‌ایم، باز این وجه احمدی‌نژادی وجود ماست که نمود می‌یابد. احمدی‌نژاد تحقیر شد‌ه‌ای است که خود تحقیر می‌کند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که می‌نگرد، می‌پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.

احمدی‌نژاد نماینده‌ی سنتی است جهش‌کرده به مدرنیت. او مظهر عقب‌ماندگی مدرن ما و مدرنیت عقب‌مانده‌ی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.

احمدی‌نژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله‌ی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه‌ای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هسته‌ای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها تعطیل می‌شدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش می‌نوشتند “این خراب‌شده تا اطلاع ثانوی تعطیل است” و آموزگاران از شرم رو نهان می‌کردند…

جمهوری اسلامی و داستان “مرد پیر و دریا”
(در ایران چه می‌گذرد؟ − مقاله‌ی سوم)
محمدرضا نیکفر

و در کمال تعجب…

…زندگی همچنان جريان دارد.

ضمناً: زنده باد ويتنام!

فکر کن بعد از بيست سال، در اروپا هلوی انجيری پيدا کنی، با همون مزه و عطر و بو، در يه مغازهء ويتنامی! دو روزه که دارم خودم رو خفه ميکنم باهاش. برای هرکسی که ميشناسم خريده‌ام، از خانواده گرفته تا دوست و آشنا و همکار. جای اونهايی که دسترسی ندارند خالی.

گر شعله‌های خشم وطن زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد نامت عجین به گند شود

پرگوی و یاوه‌ساز شدی، بی حد زبان‌دراز شدی
ابرام ژاژخایی تو اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته‌ای، درهم چو رشته بافته‌ای
ترسم که آنچه تافته‌ای، بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین، حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج‌طلب پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا گریان و سوگمند شود

نفرین من مباد تو را، زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی، یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو خاموش و بی گزند شود

سيمين بهبهانی

۲۵ خرداد ۸۸

رژيم

جالبه. رسانه‌های آلمان يهو يادشون افتاده که در گزارش‌هاشون از ايران، از کلمهء «رژيم» استفاده کنند، نه «دولت اسلامی» يا «جمهوری اسلامی».

دلخوشکنک

ميگه: موسوی کيه بابا؟ من که اصلاً از موسوی خوشم نمياد! با اون گذشته‌اش، با اون وضعی که در دههء شصت بوده، با اون تفکر متحجرانه‌اش… اين آدم تا مغز استخون حزب‌اللهيه! اما ميدونی؟ رژيم فقط يه جای نرم و آسيب‌پذير داره توی بدنه‌اش، يه جايی که زخمه و حساس، اون هم اين تظاهر به جمهوريته. همين حق رأی و برگزاری انتخابات. من ميرم هر دو سال يا چهار سال يه بار از حقوق مدنيم استفاده ميکنم، يه انگشت تا ته فرو ميکنم توی اين زخم و ميچرخونم!
ميخنده، آه ميکشه و ادامه ميده:
بعد ميان همين رو هم از آدم ميگيرن…

بيانيهء موسوی در آفتاب

نترس بابا! انقلاب نميشه! فکر کردی نظام عزيزت داره از دست ميره؟ از اين خبرها نيست هنوز. ملت عصبانين، دارن يه خرده خودشون رو تخليه ميکنن.

ببين چه جوری به هول و ولا افتاده.

آشوب‌ها؟!

انتصابات

چند روز پيش پاول پرسيد: فکر ميکنی توی انتخابات تقلب کنند؟ گفتم تقلب که حتماً ميکنند، اما گويا درصد شرکت مردم داره ميره بالا و اگه نخوان گندش دربياد، نميتونند اون تعداد رأی رو جابه‌جا کنند که تأثيرگذار باشه.

غافل بودم که اين بار شمشير رو از رو بسته‌اند و آنچنان هار شده‌اند که برای موندن اين مردک، از آبروريزی و حتی خونريزی ابا ندارند. لابد ميخوان چند ماه ديگه بمب اتمشون رو بالأخره رو کنند و نياز شديدی هست که اين دلقک بی‌سروپا همچنان رئيس‌جمهور باشه. فرصت و حوصلهء لوس‌بازيهايی مثل اصلاحات و پستونک و لالايی و اين حرفها نيست.

خامنه‌ای در اين لحظه داره تبريک ميگه بابت رأی ۲۴ ميليونی به احمقی‌نژاد. از صميم قلب برای اونهايی متأسفم که رفتند و با اميد رأی دادند و به جای تغيير به تحقير رسيدند.

بخونيد:

مردم باختند. دیکتاتور برنده شد. خیابان آخرین راه است.

صفحه انتخابات شناسنامه‌ام را پاره کرده و آتش می‌زنم.

پينوشت: ميترسم. خيلی ميترسم. از تکرار بهار پراگ. اونهايی که شعارهای زمان انقلاب ۵۷ رو عليه احمدی‌نژاد تکرار ميکنند، نميدونند که شاه بدبخت رو نميشه با اين جانورها مقايسه کرد.

نوشته‌های قدیمی‌تر »