آبجی

کسی می‌آيد
کسی می‌آيد
کسی که مثل هيچکس نيست *
کسی که نامش آبجيست
و او را اينجا گاهی پوپک خوانده‌ام
که کوچک بوده است
و حالا بزرگ شده
يا دست کم فکر ميکند
که بزرگ شده
شايد هم واقعاً شده
و من خانه را رُفته‌ام
و در گلدانها گل گذاشته‌ام
و برايش آش رشته خواهم پخت
و زرشک پلو خواهم پخت
و قرمه سبزی خواهم پخت
و هر چه که دوست بدارد
و همسر بيزار از غذای ايرانی
گرسنه خواهد ماند
و آبجی دست کم
دويست گرم چاق خواهد شد
باکی نيست
باکی نيست
آبجی کسی را با خود مياورد
که دوستش دارد
و من او را به گوشه‌ای خواهم کشيد
و دور از نگاه ديگران
حسابی خواهمش ترساند
و به او خواهم فهماند
که آبجی من
بی کس و کار نيست
و اگر دست از پا خطا کند
پوستش کنده است
که من آبجی را
با خون دل بزرگ کرده‌ام
و دودمان هر کس را
که به او از گل نازکتر بگويد
خواهم سوزاند
گربهء دم حجله
تخصص من است
و سپس بشقابش را پر خواهم کرد
و دستی به پشتش خواهم نواخت
و خواهم خنديد
و بعد چشم‌غره خواهم رفت
که يادش بماند
حرفهايم شوخی نبوده است
و در شهر گردش خواهيم کرد
و فوق فوقش
روز دوم يا سوم
کار به گيس‌کشی ميکشد
و آبجی با من قهر ميکند
و دوباره آشتی ميکند
و دوباره قهر
و دوباره آشتی
تا بوده چنين بوده
و من منتظرم
چشم به در
شادمان
کسی می‌آيد.

* : با پوزش از طفلکی فروغ

2 comments فوریه 8, 2010

دههء زجر

7 comments ژانویه 31, 2010

علی کوچولو

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست
خوشحال نمیشه با نمرهء بيست
دیپلم گرفته، سربازی رفته
دنبال کاره هفته به هفته

مادرش قرض داره
ته برج دائم کم میاره
رخت میشوره، بند میندازه
غم داره بی‌اندازه
با بد و خوب میسازه
تنها دلش میخواد علی
باز بشه کلاس اولی
وای وای وای…

علی کوچولو ديگه کوچيک نيست
دنياش مثل اون کوچه باريک نيست
دستاش خاليه، دلش پردرده
داره دنبال چاره ميگرده

هی کتاب میخونه
تو اینترنت سرگردونه
دائم فیلتر میشکونه
میخونه و میدونه
اینجا مثل زندونه
دلش میخواد جادو بشه
باز علی کوچولو بشه
وای وای وای…

علی کوچولو ديگه کوچيک نيست
سر راهشه يه تابلوی ايست
یه دانشجوی ستاره داره
دست از رویاهاش برنمیداره

باباش تو زندونه
علی با مردم تو میدونه
یه سرود و میخونه
سر اومد زمستونه
پیرهنش غرق خونه
تموم میشه کار علی
تو دل یه گور جعلی
وای وای وای…

خواننده و آهنگساز رو متأسفانه نميشناسم. لطفاً اگه کسی خبر داره اطلاع بده. ترانه رو اينجا گوش کنيد. برای داونلود روی لينک رايت‌کليک کنيد و گزينهء ذخيرهء مقصد رو انتخاب کنيد.

7 comments ژانویه 21, 2010

زمستان است

محمدعلی افراشته شعری داره به اين مضمون:

ای چارده‌ساله پالتوی من
ای رفته سرآستين و دامن
هرچند که رنگ و رو نداری
وارفته‌ای و اتو نداری
خواهم ز تو از طريق ياری
امساله مرا نگه بداری
اين بهمن و دی مرو تو از دست
تا سال دگر، خدا بزرگ است

اين شعر رو امروز صبح بلند بلند خطاب به پالتوی مشکی زهواردررفته‌ام خوندم، با يه دستکاری کوچولو در مصرع اول چون از خريد پالتوی من ۱۵ سال گذشته، نه ۱۴ سال. نه که خسيسيم بياد برای خريدن پالتوی نو، پالتوهای ديگه هم دارم تازه، اما هر چی ميگردم از اين پالتوی کهنه گرم و نرمتر و راحت‌تر و در ضمن بی‌افاده‌تر و بشور و بپوش‌تر پيدا نميکنم که نميکنم. ۱۵ سال پيش مبلغ ناقابل ۱۰۰ مارک آلمان که ميشه تقريباً ۵۰ يورو دادم بالاش و تا به حال دست کم ۱۰ برابر اين مبلغ رو برام کار کرده، ضمن اينکه قيافه‌اش چندان تفاوتی با روز اولی که خريدمش نداره. فقط يه گوشه‌اش که لای پرزهاش گم شده و ديگه خودم هم پيداش نميکنم با آتيش سيگار سوخته و چند هفته پيش يکی از درزهای آسترش باز شد که هنوز وقت نکرده‌ام بدوزمش، اما وقتی ميپوشمش به هر حال معلوم نيست. بعد خنده‌دار اينجاست که وقتی خريدمش وزنم از الآن ۳۵ کيلو کمتر بود، اما دوخت پالتو جوری بود که برام تنگ نشد.

تمام روز برف ميومد. اون هم چه برفی. برف پودری. درست عين خاکه‌قندی که دو سه هفته پيش روی شيرينی‌های کريسمس بادومی و مربايی دستپخت خودم الک کرده بودم. شب سر راه ايستگاه تراموا تا خونه خودم رو در پالتوی گرم و نرمم پيچيده بودم و کلاه هم سرم بود و سر تا پام سفيد شده بود از برف، اما اصلاً سردم نبود. دونه‌های ريز برف زير نور چراغهای کنار خيابون ميدرخشيدند. اينجا ديگه شباهتشون رو به خاکه‌قند از دست داده بودند و شده بودند عين اکليل نقره‌ای. خانمی که از روبه‌رو ميومد چپ‌چپ نگاهم کرد و متوجه شدم که تمام مدت عين ديوونه‌ها نيشم بازه. البته با اين حال نبستمش.

برف که مياد آسمون رنگ عجيبی پيدا ميکنه. يه چيزی بين قهوه‌ای کم‌رنگ و بنفش. هنوز هم برف مياد و ميگن در دو روز آينده هم قطع نميشه. اين اولش که برف مياد خيلی خوبه، وقتی که زير پا قرچ قرچ ميکنه و سفيد و خوشگله. بعد که تبديل به گل و شل ميشه و يخ ميبنده ديگه چيز جالبی نيست.

حالا کلی حرفهای جدی جدی و گنده گنده و مهم دارم که بزنم ها، فکر نکنيد يه وقت… اما الآن حرف زدن دربارهء برف بيشتر ميچسبه. حرفهای جدی و مهم هم صبر کنند تا حرف شيرين ته بکشه.

6 comments ژانویه 8, 2010

کودکی گمشده

در اين چندروزه يه اتفاق خوبی برام افتاده که شايد برای شما چندان هيجان‌انگيز نباشه اما خودم خيلی تحت تأثير قرار گرفتم. قضيه اينه که خيلی تصادفی کودکی خودم رو پيدا کردم، در قالب دهها کتاب از دوران بچگی. از «تيستوی سبز‌انگشتی» گرفته تا «هوگو و ژوزفين»، «گيلگمش»، «آهوی گردن‌دراز»، «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، «حقيقت و مرد دانا»، «کتاب‌های طلايی»، «گلهای قالی»، «ماجراجوی جوان»… و‌ حتی «ملکهء گلها» به قلم هانس کريستين اندرسن، اولين کتابی که در عمرم خوندم در سن چهار سالگی، به کمک مادرم که در تمام متن کتاب برام با مداد زير و زبر گذاشته بود چون هنوز نميتونستم بدون اون نشانه‌ها بخونم.

اکثر کتاب‌ها رو ميشه اينجا داونلود کرد. يه قلمش رو که يادم نيست کجا پيدا کردم، همينجا در اختيارتون ميذارم، چون اصل فايل مجموعه‌ای از صفحه‌های اسکن‌شده با فرمت JPG. بود با حجم بالای ۷۰ مگابايت، اما من به فايل پی‌دی‌اف تبديلش کردم و حالا ميشه با همون کيفيت اما با حجم حدود ۳۴ مگابايت داونلودش کرد. قسمت يازدهم و دوازدهم کتاب «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» که يه سريال تلويزيونی محبوب ما بچه‌ها در زمان شاه بود. توصيه ميکنم از دستش نديد، حتی اگر سريال رو نميشناسيد. در صفحه‌ای که باز ميشه روی دکمهء Download که کنارش يه فلش سبزرنگه کليک کنيد.

7 comments ژانویه 6, 2010

2010

شب سال نو شوور خان هم اوقاتم رو تلخ کرد و هم حسابی به خنده‌ام انداخت. نه که ذوق طنز نداشته باشه، خيلی هم آدم خنده‌رو و شوخيه، اما بعضی موقعها دوزاريش بدجوری کجه.
جريان از اين قرار بود که نصفه‌شب بعد از تحويل سال هر دو ليوان شامپاين به دست ايستاده بوديم جلوی در باز بالکن و آتيش‌بازی رو نگاه ميکرديم. يه دفعه ديدم که دو سه تا لکهء نارنجی‌رنگ نور در آسمون آهسته به بالا صعود کردند و بر فراز شهر شناور شدند. بر خلاف فشفشه‌ها، اين نورها مدت زيادی روشن بودند تا بعد از گذشت چند دقيقه ناپديد ميشدند. تعدادشون هر لحظه بيشتر ميشد: هفت تا، هشت تا، ده تا…
دستم رو بالا بردم، به نورها اشاره کردم و با نيش باز به پاول گفتم: ميبينی؟ گمونم اينها يوفو* هستند.
پاول به من نگاه کرد و با لبخند گفت: آره؟
گفتم: آره. آخه فکر کن، چه شبی ميتونه بهتر از اين باشه واسه پروازشون؟ اگه من فرماندهء موجودات فضايی بودم، دقيقاً چنين شبی رو واسه پرواز زيردستانم در آسمون شهر انتخاب ميکردم. هرکس هم که اين نورها رو ببينه، ببينه. کی حرفش رو باور ميکنه؟ همه ميگن آتيش‌بازی بوده، يا تو مست بوده‌ای و حاليت نيست… اما واقعيت اينه که اينها همه بشقاب‌پرنده هستن که مأموريتشون اينجا تموم شده و دارن ميرن به سفينهء مادر که در مدار زمين منتظره ملحق بشن.
پاول پکی به سيگارش زد، دودش رو بيرون داد و گفت: والا… فکر نکنم اينا بشقاب‌پرنده باشن. احتمالاً يه جور فشفشهء فانوس‌مانند هستند که توی هوا شناور ميشه.
چشمام گرد شد: پاول! يعنی تو حرف منو جدی گرفتی؟
- اممم… خوب…
داد زدم: يعنی تو واقعاً فکر ميکنی من اينقدر خلم که جدی جدی به همچين چيزی باور داشته باشم؟
- من چه ميدونم! هر چی باشه تو عضو يه انجمن ادبيات علمی-تخيلی هستی!
- واقعاً که! يعنی هرکی به داستانهای علمی-تخيلی علاقه داشته باشه توی آسمون بشقاب‌پرنده ميبينه؟ تازه مگه خودت طرفدار سريال پيشتازان فضا و فيلمهای جنگ ستارگان نيستی؟
از يه طرف خنده‌ام گرفته بود از حرفش و از يه طرف حرصم گرفته بود که چطور ممکنه دربارهء من همچين فکری بکنه. خيلی عجيبه.

حالا که حرفش شد، بايد بگم که سال ۲۰۰۹ برای من يکی از دشوارترين سالهای زندگيم بود و در عين حال يکی از مهمترينشون. خيال ندارم در سال جديد اونجور که رسم فرنگيهاست فهرستی از چيزهايی تهيه کنم که ميخوام تغيير بدم، چون معتقدم اگه تغييری لازم باشه نيازی به تقويم نداره. اما اميدوارم راهی که در پيش دارم، به تدريج کمی هموارتر از قبل بشه.

هرچند کمی دير… اما سال نوی شما هم مبارک.

* = Unidentified flying object، اشیای پرندهء ناشناخته

6 comments ژانویه 6, 2010

اگر سال ۵۷ بود…

اين آقای ف. ميم. سخن خيلی مواقع حرف حسابی ميزنه. اين هم يکی از نمونه‌های خوبش. من پای اين نوشته رو امضا ميکنم، اما به عنوان يکی از اونهايی که از نسل آقای سخن به خاطر رنجی که در اين سی سال برده طلبکاره! ميشه با اين توضيح‌ها نسل بنيان‌گزاران انقلاب و فريب‌خوردگان خمينی رو، دست کم بخشی از اون رو، تا حدودی درک کرد.
چون ممکنه اصل نوشته فيلطر باشه قسمت مورد نظرم رو اينجا منتشر ميکنم. حتماً بخونيد. اين هم لينک تمام مقاله.

اگر سال ۵۷ بود باز پشت خمينی می ايستاديم

يقه مان را گرفته بودند که شما که انقلاب کرديد قبل اش کتاب “ولايت فقيه” خمينی را نخوانده بوديد؟ گفتيم والله بالله ما با هفده هجده سال سن اين کتاب را چطور بايد گير می آورديم و می خوانديم؟ مگر می شد رفت کتابفروشی گفت آقا ببخشيد يک جلد کتاب ولايت فقيه آقای خمينی را می خواهم! می گرفتند پوست آدم را می کندند.
يکی از کتابفروش های شاه آباد رساله ی آقای خمينی را به صورت قاچاق برايم تهيه کرد، وقتی می خواست آن را به من بدهد، اول يک نگاه به سمت راست پياده رو، بعد يک نگاه به سمت چپ پياده رو، بعد يک نگاه به خيابان و ماشين ها انداخت، بعد کرکره مغازه را پايين کشيد و در مغازه را بست، بعد به بالاخانه ی کتابفروشی رفت، يک کتاب سبز زيتونی بدون اسم را که وسط ده جلد کتاب کارسازی شده بود پايين آورد، آن را در آورد، وسط يک جلد کتاب شعر مهدی سهيلی، يک جلد کتاب ر.اعتمادی قرار داد، به دست ام داد، مرا به خدا سپرد، گفت پسرم مراقب خودت باش، کسی تو را نگيرد، يک چيزی خواند و دور سرم فوت کرد، بعد کرکره را بالا داد.
من، مثل قاچاقچی های مواد مخدر که محموله ی خطرناکی را حمل می کنند، کتاب را به منزل رساندم، برای اين که اهل خانه کتاب را نبينند، در اتاق را قفل کردم، پرده ها را کشيدم، رساله ی آقا را از وسط کتاب های مهدی سهيلی و ر.اعتمادی بيرون آوردم، آن را ورق زدم با اين انتظار که در اين کتاب ممنوع چيزهايی خواهم خواند خواندنی و بسيار مهم، با کمال تعجب ديدم مشابه رساله های ديگر، سرشار از بحث فنی پيرامون آداب طهارت و غسل جنابت و مسائل بول و غائط است. آن وقت شما انتظار داشتی ما کتاب ولايت فقيه می خريديم و می خوانديم. تازه هم می خوانديم، تازه هم از مطالب و نظر واقعی آقای خمينی باخبر می شديم، بعد چه؟ فکر می کنی آن حرف های قشنگ قشنگ، آزادی، استقلال، جمهوری (حالا اسلامی يا دمکراتيک اسلامی يا دمکراتيک خالی يا هر چيز ديگری که اول و آخرش معلوم نبود چه خواهد بود)، بسته شدن زندان ها و شکنجه گاه ها، آزادی زندانيان سياسی، آزادی مطبوعات و احزاب، کوتاه کردن دست جنايتکاران و امپرياليست ها، آن قدر جذابيت نداشت که دنبال آقای خمينی راه بيفتيم و بخواهيم حکومت جبار را سرنگون کنيم؟
با يک حالت خجالت و سرافکندگی هم اينها را می گفتيم که انگار آرزوی مان اين است يک بار ديگر به سال ۵۷ بازگرديم و اين بار در خانه مان بنشينيم و به تظاهرات نرويم و هر کس هم خواست برود بگوييم “احمق نشی، نری ها! بيست سال بعد ملت، بدبخت می شود و تو را به عنوان عامل انقلاب اسلامی لعن و نفرين می کند…”
گذشت و گذشت و گذشت تا شد سال ۸۸ و جنبش سبز به راه افتاد. رهبران اش کی؟ آقای موسوی، نخست وزير محبوب امام. رئيسِ ری شهریِ قاتل و شکنجه گرِ معروف. نخست وزيری که اکثر کشتارهای سهمگين زندانيان سياسی در دوران او اتفاق افتاد. آقای کروبی، رئيس بنياد شهيد. رئيس مجلس شورای اسلامی. يار محبوب امام. همان که در تشکيلات بنياد شهيد برای خود دستگاه بگير و ببند و سرکوب داشت. متفکرش کی؟ سرکار خانم زهرا رهنورد. فول پروفسور دانشگاه. نقاش و مجسمه ساز و نويسنده ی حکومت اسلامی در بدو تاسيس. “متفکرِ فعال” در زمينه ی تئوريزه کردن حجاب اسلامی و زن محجبه که امروز زنان ما هر چه بر سر و هر چه بر تن دارند حاصل “تفکرات” و “تعمقات” ايشان است. روزنامه نگارش کی؟ آقای عطاءالله مهاجرانی وزير سابق ارشاد. همان کسی که وظيفه ی وزارت خانه اش “ارشادِ اسلامیِ” مردم ايران بود. (اين جا که می رسيم عده ای روی علامت ضربدر اکسپلورر کليک می کنند، دو تا فحش به ما می دهند که اين باز دارد ساز مخالف می زند و می خواهد جلوی انقلاب سبز ما را بگيرد. اتفاقا روی سخن ام با شماست پسر و دختر عزيز. با شماست طرفدار انقلاب سبز).
و اين جنبش يک آيت الله و رهبر معنوی کم داشت که آيت الله العظمی آقای منتظری بعد از درگذشت شان صاحب اين مقام ناميده شد. همان آقای منتظری که موسس ولايت فقيه در حکومت اسلامی ايران بود.
بله. ما در سال ۵۷ اصلا به روی خودمان نمی آورديم که آقای خمينی در سال ۴۲ با حق رای زنان مخالفت می کرد و يکی از دلايل مخالفت ايشان با حکومت شاه همين بود. به روی خودمان نمی آورديم که آقای خمينی مخالف آزادی های اجتماعی بود که حکومت شاه به زنان و مردان ايرانی می داد. لابد فکر می کرديم اين آقای خمينی آن آقای خمينی نيست. فکر می کرديم آقای خمينی عوض شده است و ديگر مثل گذشته ها فکر نمی کند. ولی آقای خمينی هرگز چيزی بر ضد عقايد گذشته اش نگفته بود. آقای خمينی هيچ گاه از خودش انتقاد نکرده بود. اين تصور ما بود که آقای خمينی عوض شده است ولی او عوض نشده بود. تاريخ اين عوض نشدن را به بهای بسيار گزافی به ما ثابت کرد.
و اکنون: آيا شما ديده ايد يا شنيده ايد که آقای موسوی و همسر محترم اش رسما از گذشته ی خودشان انتقاد کنند؟ آيا شما ديده ايد يا شنيده ايد که آقای موسوی حداقل يک بار گفته باشد، آن چه وزير اطلاعات اش –ری شهری جنايتکار، همان که مستقيما با آيت الله العظمی شريعتمداری و آيت الله العظمی منتظری در افتاد، همان که کشيده بر گونه آيت الله العظمی شريعتمداری نواخت، همان که بانی اعتراف گيری و تواب سازی در زندان های ايران بود و خاطرات مستقيم او عليه شخص آيت الله العظمی منتظری با تيراژهای ميليونی چاپ و منتشر شد- باری، آيا شنيده ايد که آقای موسوی حداقل يک بار گفته باشد وزير جنايتکار اطلاعات اش، جنايت ها کرد، آدم ها کشت، خشت کج وزارت اطلاعات را بر زمين نهاد، و بابت اين اشتباه، بابت دو بار انتصاب او به مدت هفت سال و خرده ای به عنوان رئيس مخوف ترين تشکيلات اطلاعاتی از مردم و از کسانی که امروز به هواداری از او برخاسته اند عذرخواهی کند؟ يا حداقل خود را از جنايت های او به طور صريح مبرا بداند و آقای خمينی يا هر کس ديگری غير از خودش را مسئول بنامد؟ همان کاری که آقای منتظری کرد و محبوب ملت شد؟
آيا ديده ايد يا شنيده ايد که خانم پروفسور زهرا رهنورد، به خاطر تمام مقالاتی که در باره ی مزيت های حجاب اسلامی و زنان محجبه نوشت، به خاطر تمام سخنرانی ها و فعاليت هايی که برای انداختن يک تکه پارچه ی سياه بر سر زنان ايران کرد، به خاطر انديشه های محدودسازی که باعث شد فساد و فحشا در ايران به وضع دهشتناک کنونی برسد و از هر کشور آزاد غربی و اروپايی بيشتر باشد، به خاطر آن تفکرات و آن فعاليت ها و اين نتايج تلخ، دست کم خود را نقد کرده باشد؟ به راستی اگر کسانی که او را به عنوان يکی از صد متفکر بزرگ جهان انتخاب کردند، مقالات روزنامه های اطلاعات و اطلاعات بانوان ايشان به دست شان می افتاد چه می گفتند؟ آيا او را به عنوان يکی از صد متفکر انتخاب می کردند؟
نه. نگران نشويد. نمی گويم انقلاب سبز نکنيم. نمی گويم از آقای موسوی و همسرش حمايت نکنيم. تنها چيزی که می خواهم بگويم اين است که شما که رهبری افرادی با اين سوابق تيره و تار را پذيرفته ايد، بر ما خرده نگيريد که رهبری آقای خمينی را پذيرفتيم. و يک لحظه فکر کنيد که شما به عنوان جوان امروز، وقتی از رهبران سبز حمايت می کنيد، چقدر به سی سال بعد و آينده ای که اين رهبران می توانند برای شما و فرزندان تان درست کنند می انديشيد؟ ما هم در سال پنجاه و هفت به اندازه ی شما به سی سال بعد می انديشيديم. اين تنها چيزيست که می خواهم بگويم.

24 comments دسامبر 28, 2009

?Parles-tu français

بعضی مواقع چه سوءتفاهمهايی پيش مياد.
محل کار من راهروهای درازی داره. امروز داشتم در يکی از اين راهروها راه ميرفتم و طبق معمول توی فکر و خيال بودم و زير لب يه آهنگ قديمی از شهرام شب‌پره رو زمزمه ميکردم:
اون کيه که دل و دينتو برده؟
اون کيه کيه کيه
که تو رو به دست نابودی سپرده؟
اون کيه کيه کيه
و الخ.
خانمی از همکاران که من البته چندان آشنايی باهاش نداشتم چند قدم جلوتر از من راه ميرفت. به انتهای راهرو که رسيد، لبخندزنان در رو برای من باز نگه داشت و شروع کرد به زبان فرانسه تعارف و احوالپرسی کردن که مادام! بفرماييد و حالتون چطوره و اين حرفا! من هم حيرون با اون دو کلمه و نصفی فرانسه که ميدونم جوابی تته پته کردم و با ابراز تشکر از درگاه گذشتم. بعد رفتم توی فکر که اين خانمه رو چه حسابی با من به فرانسه حرف زده؟
چند لحظه بعد که جواب رو پيدا کردم حسابی خنده‌ام گرفت. به احتمال قوی خانمه قسمتی از زمزمهء من رو شنيده بود، يعنی اون «کيه کيه» باعث سوءتفاهم شده بود و خانمه فکر کرده بود که من دارم به فرانسه آواز ميخونم. آخه در فرانسه «کيه» (Qui est) درست مثل فارسی تلفظ ميشه و همون معنی رو هم ميده!

6 comments دسامبر 12, 2009

مملکته داریم؟

نمی‌دانم اولین بار کدام دانشمند از عبارت «مملکته داریم؟» در جمله‌ای که به نظرش کمبود و نقص‌های مملکتش را بیان می‌کرد استفاده کرد. اما من مدت‌ها بود هوس کرده بودم یک وبلاگ مینیمال عامه و خاصه‌پسند، تاسیس کنم. آن‌هم نه یک وبلاگ گروهی، می‌خواستم مینیمال‌نویسی را به صورت ناشناس و مستقل از راه من هم ادامه دهم تا توانایی خودم را بسنجم. اما به قول عده‌ای دست تقدیر، ایده‌ی «مملکته داریم؟» را پس از چند توییت بی‌ربط به مملکت بر سر راهم قرار داد. مثلآ: «بازی آرژانتین و اوروگوئه ساعت ۲:۳۰ بامداد ۵شنبه به وقت ایران، مملکته داریم؟»…

از وبلاگ راه من

مدتی بود اينجوری غش‌غش نخنديده بودم. دمشون گرم.

9 comments نوامبر 22, 2009

غربت به توان دو

از اونجايی که متأسفانه شوورخان در امر انتخاب هدايا اعم از تولد و کريسمس و غيره استعداد چندانی نداره، امسال گفتم خودم بهت ليست ميدم که واسه کريسمس چی ميخوام! از جمله يه بسته کاغذ نامه و پاکت نامهء همرنگ با طرح خيلی رمانتيک (دست کم رنگ و طرحش رو خودش انتخاب ميکنه) که در اين عصر تلفن و چت و اسکايپ، به روشی کاملاً نوستالژيک براش از سرزمين غربت نامه بنويسم.
برادرم پويا  به من ميگه خارجی به توان دو! راست ميگه خب. بيست سال آزگار خودمون رو کشتيم تا بگی نگی به زندگی در آلمان عادت کرديم و زبون ياد گرفتيم و به راه و چاه وارد شديم و غيره، که الآن دوباره برگرديم سر خوان اول.
يه زمانی که چندان هم دور نيست در همين وبلاگ نوشته بودم ديگه ازم برنمياد که اين راه رفته رو از نو شروع کنم و دوباره در مملکتی باشم که زبونشون رو نميفهمم و به هيچ چيز و هيچ جا وارد نيستم (کلی گشتم که ببينم کی گفته‌ام اما نوشته رو پيدا نکردم). از قرار معلوم ازم برمياد! ولی خيلی خيلی خيلی سخته.
سخته که وقتی يه چيزی لازم داری ندونی از کجا ميشه تهيه‌اش کرد.
سخته که برای انجام يه کار ساده خدا خدا کنی که طرفت انگليسی يا آلمانی بلد باشه يا دست کم يه نخود انعطاف و علاقه نشون بده واسه فهميدن و حل مشکلت که سعی داری به زبون اشاره حاليش کنی.
سخته که توی شهر غريب زندگی کنی و هيچکس رو نداشته باشی که بگه خرت به چند.
سخته که مجبور باشی جلوی شوورخان تظاهر کنی همه چيز بر وفق مراده و خيلی هم خوش ميگذره که نگران نشه.
از چسناله بگذريم که تا به حال هيچ مشکلی رو حل نکرده. تازه گاهی هم کار آدم خيلی خوب راه ميفته با کمترين هزينه از نوع وقت و اعصاب. مثل همين امروز که خانم آرايشگره بدون فهميدن يک کلمه انگليسی موهام رو رنگ و مش کرد به چه خوشگلی و تازه کلی هم با هم رفيق شديم.
اصلاً استعداد من در ايجاد رابطه خوبه. يکی دو ماه پيش داشتم برای شوورخان تعريف ميکردم که با يکی از آشناهای جديدم چه گفته‌ام و چه شنيده‌ام و از جمله اينکه بهش توصيه کرده‌ام حتماً انگليسی ياد بگيره که به دردش ميخوره. بعد از نقل اين گفتگوی نسبتاً طولانی، شوورخان به صرافت افتاد که بپرسه: ببينم، اين خانمه مگه انگليسی بلد نيست که بهش گفتی انگليسی ياد بگيره؟ گفتم نه، فوقش سه چهار کلمه بلده. گفت پس به چه زبونی اين همه باهاش حرف زدی؟ يه خرده فکر کردم، بلند بلند خنديدم و گفتم: سؤال خوبيه!
يه چيزی بگم بخندين: در راستای همين زبان اشاره، چند وقت پيش رفته بودم به يه سوپرمارکت و در کنار چيزهای ديگه قرص سوپ لازم داشتم. قرص سوپ با گوشت گاو داريم، با گوشت مرغ داريم و با سبزيجات. حالا من تونسته بودم تشخيص بدم که اينها بايد قرص سوپ باشه، اما از بدشانسيم هيچ عکسی روی بسته نبود که نشون بده کدوم به کدومه. چه کنم؟ بسته‌اش رو برداشتم و رفتم پيش يه خانم فروشنده، اصلاً هم به خودم زحمت ندادم که بپرسم انگليسی بلده يا نه. انگشتام رو مثل شاخ گذاشتم دو طرف پيشونيم و گفتم: ديس! مااااااق؟ و بعد با دستهام بال بال زدم و ادامه دادم: يا قدقدقدقد؟
خانمه اول حسابی ريسه رفت و بعد خودش شاخ گذاشت روی کله‌اش و ماق کشيد.
خوب شد مجبور نشدم ادای سبزيجات رو دربيارم. پانتوميم خوبی هستم اما نه ديگه تا اين حد!

10 comments نوامبر 10, 2009

شکار لحظه… بست آقا! بست!

محض اطلاع عدهء محدودی که اطلاع ندارند، اونقدر تصويرهای بيشماری از اين آقا در تظاهرات فرمايشی دولتی با دهن دريده (کلمهء باز کافی نيست واسه‌اش!) همه جا منتشر شده بود که داشتيم واقعاً براش نگران ميشديم.

 


تا اينکه

رجوع شود به تيتر.

البته بعضيها هنوز باورشون نميشه و معتقدن کار فوتوشاپه و اين دهن بسته‌بشو نيست!

7 comments نوامبر 8, 2009

از اين در و اون در

بعد عمری موفق شدم که يه دستی به سر و روی بخش ترانه‌ها بکشم. لينکها از کار افتاده بودند که درستشون کردم و فعلاً تا يه مدتی دوباره ميشه ترانه‌ها رو داونلود کرد. دو تا آهنگ جديد هم گذاشتم. اميدوارم خوشتون بياد. يه خرده سخت بود چون اغلب آهنگها در لپ‌تاپ قبلی همراه آقا دزده رفته بودند. اما از زير سنگ هم که شده پيداشون کردم.

دارم به بعضی از کارهايی که گروه‌های موسيقی نسبتاً جديد ايرانی ارائه ميکنند علاقمند ميشم. يعنی متوجه شده‌ام که صد در صدشون آشغال نيست، فقط ۹۹ درصدشون آشغاله. و خوب اين واسه آدم متحجر دايناسوری مثل من فرق بزرگيه. اما الکی خوشحال نشين چون هنوز هم از نامجو خوشم نمياد بدم مياد. اما مثلاً اين تو خيابون گروه سرخس با کمی اغماض قابل تحمله، آدم ياد کارهای راک دههء هفتاد ميفته. يا اين جناب هادی پاکزاد اگه بعضی موقعها فالش نخونه و يا عوض آهنگ خوندن نطق نکنه بعضی از کارهاش بد نيست. يا به فرض از اوهام دو سه تا کار به درد بخور هست. از آبجيز هنوز هم چندان خوشم نمياد اما اين آلبوم آخرشون بدک نبود.

غير از اين هم حالمون خوبه، قربون شما. نفسی مياد، نفسی ميره. يه حرف جالب داشتم واسه زدن که وقتی نوشتمش متوجه شدم که فقط واسه خودم جالبه، اينه که دوباره پاکش کردم.

اما اين يکی شايد برای شما هم جالب باشه: اون حکايت قديمی رو يادتون هست که يکی از ملاهه ميپرسه شب که ميخوابی ريشت رو زير لحاف ميکنی يا روی لحاف؟ ملا ميگه والا نميدونم. بعد دو سه روز بعدش طرف رو ميبينه، ميگه خدا بزنه به کمرت، مرد حسابی من ديگه شبها از دست تو خواب ندارم، همه‌اش به اين فکر ميکنم که ريشم رو روی لحاف بذارم يا زير لحاف؟ حالا امروز داشتم با يه آقايی از کشور بلاروس اختلاط ميکردم، ديدم همين حکايت رو با نسخهء روسی يعنی با کشيش ارتودوکس به جای ملا برام تعريف کرد. وقتی بهش گفتم ما هم اين رو داريم کلی تعجب کرد.

حالا که صحبت جوک و لطيفه شد، يکی از آشناها از بيروت يه جوک سوقات آورده: ساعت دوی نصفه‌شب ماشين جيپ يه شيعه وسط بيابون از کار ميفته. داد ميزنه يا ابوبکر، يا ابوبکر، به دادم برس! هی داد ميزنه و دعا و ناله ميکنه تا ابوبکر ظاهر ميشه و ميگه مرتيکه سرم رفت، چی از جونم ميخوای نصفه‌شبی؟ مرده ميگه حضرت ابوبکر، جيپم خراب شده لطفاً کمکم کن. ابوبکر ميگه ها باشه. اما صبر کن ببينم، مگه تو‌ شيعه نيستی؟ ميگه چرا. ابوبکر ميگه پس چرا از علی کمک نخواستی؟ ميگه خوب آخه زشته نصفه‌شبی مزاحم حضرت علی بشم!

11 comments اکتبر 24, 2009

آخر زمان

به اندازهء دو برگهء امتحانی نوشته بودم که اين ويندوز مادربه‌خطای بی‌همه‌چيز يهو سرخود شروع کرد به آپديت کردن و پدرسگ بی‌اجازه کامپيوتر رو خاموش کرد. همه‌اش پريد. حال دوباره نوشتنش رو که اصلاً ندارم، به خصوص که مريضم و تب کرده‌ام اين هوا. چيز خاصی هم ننوشته بودم اما با اين حال اعصابم حسابی خط‌خطی شد.

اينقدرش رو ميتونم دوباره بنويسم: از نشانه‌های آخر زمان يکی هم اين است که آدمی مثل پانته‌آ بعد از سی سال شروع کند به شنيدن خطبه‌های نماز جمعه.

19 comments سپتامبر 11, 2009

شاگردهای بيتربيت

چرا بابا جان لپ‌تاپ هم خريده‌ام. اون هفته. وقت نبود که اينجا بنويسم.

جهت روشن شدن ذهن کنجکاوان: باز توشيبا خريده‌ام، اين بار مدل A 350 از سری ساتلايت. کارش خيلی خوبه، فقط بديش اينه که بدنه‌اش زيادی حساسه و هر بار که بهش دست ميزنی جای اثر انگشتت ميمونه، در نتيجه اگه ميخوای خيلی کثيف به نظر نياد بايد هی بهش دستمال بکشی. تو جعبه‌اش هم يه دستمال بود واسه همين کار. اما قيمتش خيلی خوب بود و با کلی چک و چونه بهتر هم شد.

اما حالا با لپ‌تاپ يا بی لپ‌تاپ، توی اين روزهای بد و غم‌انگيز نوشتن برام خيلی سخته. نه راحته که خودتو به اون راه بزنی و از در و ديوار و باقاليها بنويسی، نه چيز به دربخوری به ذهنت ميرسه که ديگران هنوز نگفته باشند.

پس همون باقاليها: يه سايت اينترنتی در آلمان هست (spickmich.de) که اين چندوقته خيلی سر و صدا کرده. در اين سايت شاگردها ميتونند از معلمهاشون انتقاد کنند. بعضيها مسلماً شورش رو درميارند و معلمها رو مسخره هم ميکنند. يکی از اين معلمها از دست گردانندگان سايت به خاطر توهين و جريحه‌دار کردن حقوق انسانيش شکايت کرد، اما در دادگاه شکست خورد. حالا وزير آموزش و پرورش ايالت نوردراين-وستفالن، باربارا زومر، اعلام کرده که ميخواد يه سايت دولتی برای همين کار راه بندازه که شاگردها بتونند به طور هدفمند و باتربيت و سربه‌راه و به خصوص دور از انظار عموم نظرشون رو دربارهء معلما بگن، با پر کردن پرسشنامه. سؤال اينه که در اين صورت شاگردها تا چه حد حاضرند از اين ابزار استفاده کنند. اصلاً صرف اينکه تازه الآن ياد خانم وزير افتاده که هيچ ابزاری برای کنترل کيفيت کار معلمها وجود نداره و درواقع نبايد به احدی جواب پس بدند و هرکاری که بکنند نميشه اخراجشون کرد و شاگردها دربرابرشون کاملاً بی‌دفاعند، نشون ميده که مسئولان سيستم آموزشی چقدر از کارشون سردرميارند و چقدر براشون وضع شاگردها مهمه.

نميدونم چی شده که سياستمداران آلمانی اخيراً گير عجيبی داده‌اند به اينترنت.  اون هم کسانی که اگه براشون ايميل بياد، بايد بدن يه منشی براتون ايميل رو چاپ کنه که بتونند بخوننش.

نظر شما چيه؟ آيا همچين سايتی که شاگردها بدون قيد و بند فراوان (محتويات تا حدودی کنترل ميشه) بتونند نظرشون رو دربارهء معلمها بگن، لازمه يا بايد جلوی فعاليتش گرفته بشه؟

9 comments آگوست 18, 2009

خبر تازه…

…اينه که لپ‌تاپم رو دزديده‌اند. احتمالاً سر کار وقت نميکنم که چيزی در وبلاگم بنويسم، اينه که نوشتن موکول ميشه به خريدن لپ‌تاپ جديد و اون هم فعلاً معلوم نيست کی باشه. شرمندهء روی دوستان.

19 comments جولای 16, 2009

Previous Posts


RSS غربتستان

از اين دست

بایگانی

مکملات

نوشته و ترجمه

دوستان

سايت‌ها

 

فوریه 2010
د س چ پ ج ش ی
« ژانویه    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728

اطلاعات