آبجی
* : با پوزش از طفلکی فروغ
2 comments فوریه 8, 2010
علی کوچولو
علی کوچولو دیگه کوچیک نیست
خوشحال نمیشه با نمرهء بيست
دیپلم گرفته، سربازی رفته
دنبال کاره هفته به هفته
مادرش قرض داره
ته برج دائم کم میاره
رخت میشوره، بند میندازه
غم داره بیاندازه
با بد و خوب میسازه
تنها دلش میخواد علی
باز بشه کلاس اولی
وای وای وای…
علی کوچولو ديگه کوچيک نيست
دنياش مثل اون کوچه باريک نيست
دستاش خاليه، دلش پردرده
داره دنبال چاره ميگرده
هی کتاب میخونه
تو اینترنت سرگردونه
دائم فیلتر میشکونه
میخونه و میدونه
اینجا مثل زندونه
دلش میخواد جادو بشه
باز علی کوچولو بشه
وای وای وای…
علی کوچولو ديگه کوچيک نيست
سر راهشه يه تابلوی ايست
یه دانشجوی ستاره داره
دست از رویاهاش برنمیداره
باباش تو زندونه
علی با مردم تو میدونه
یه سرود و میخونه
سر اومد زمستونه
پیرهنش غرق خونه
تموم میشه کار علی
تو دل یه گور جعلی
وای وای وای…
خواننده و آهنگساز رو متأسفانه نميشناسم. لطفاً اگه کسی خبر داره اطلاع بده. ترانه رو اينجا گوش کنيد. برای داونلود روی لينک رايتکليک کنيد و گزينهء ذخيرهء مقصد رو انتخاب کنيد.
7 comments ژانویه 21, 2010
زمستان است
محمدعلی افراشته شعری داره به اين مضمون:
ای چاردهساله پالتوی من
ای رفته سرآستين و دامن
هرچند که رنگ و رو نداری
وارفتهای و اتو نداری
خواهم ز تو از طريق ياری
امساله مرا نگه بداری
اين بهمن و دی مرو تو از دست
تا سال دگر، خدا بزرگ است
اين شعر رو امروز صبح بلند بلند خطاب به پالتوی مشکی زهواردررفتهام خوندم، با يه دستکاری کوچولو در مصرع اول چون از خريد پالتوی من ۱۵ سال گذشته، نه ۱۴ سال. نه که خسيسيم بياد برای خريدن پالتوی نو، پالتوهای ديگه هم دارم تازه، اما هر چی ميگردم از اين پالتوی کهنه گرم و نرمتر و راحتتر و در ضمن بیافادهتر و بشور و بپوشتر پيدا نميکنم که نميکنم. ۱۵ سال پيش مبلغ ناقابل ۱۰۰ مارک آلمان که ميشه تقريباً ۵۰ يورو دادم بالاش و تا به حال دست کم ۱۰ برابر اين مبلغ رو برام کار کرده، ضمن اينکه قيافهاش چندان تفاوتی با روز اولی که خريدمش نداره. فقط يه گوشهاش که لای پرزهاش گم شده و ديگه خودم هم پيداش نميکنم با آتيش سيگار سوخته و چند هفته پيش يکی از درزهای آسترش باز شد که هنوز وقت نکردهام بدوزمش، اما وقتی ميپوشمش به هر حال معلوم نيست. بعد خندهدار اينجاست که وقتی خريدمش وزنم از الآن ۳۵ کيلو کمتر بود، اما دوخت پالتو جوری بود که برام تنگ نشد.
تمام روز برف ميومد. اون هم چه برفی. برف پودری. درست عين خاکهقندی که دو سه هفته پيش روی شيرينیهای کريسمس بادومی و مربايی دستپخت خودم الک کرده بودم. شب سر راه ايستگاه تراموا تا خونه خودم رو در پالتوی گرم و نرمم پيچيده بودم و کلاه هم سرم بود و سر تا پام سفيد شده بود از برف، اما اصلاً سردم نبود. دونههای ريز برف زير نور چراغهای کنار خيابون ميدرخشيدند. اينجا ديگه شباهتشون رو به خاکهقند از دست داده بودند و شده بودند عين اکليل نقرهای. خانمی که از روبهرو ميومد چپچپ نگاهم کرد و متوجه شدم که تمام مدت عين ديوونهها نيشم بازه. البته با اين حال نبستمش.
برف که مياد آسمون رنگ عجيبی پيدا ميکنه. يه چيزی بين قهوهای کمرنگ و بنفش. هنوز هم برف مياد و ميگن در دو روز آينده هم قطع نميشه. اين اولش که برف مياد خيلی خوبه، وقتی که زير پا قرچ قرچ ميکنه و سفيد و خوشگله. بعد که تبديل به گل و شل ميشه و يخ ميبنده ديگه چيز جالبی نيست.
حالا کلی حرفهای جدی جدی و گنده گنده و مهم دارم که بزنم ها، فکر نکنيد يه وقت… اما الآن حرف زدن دربارهء برف بيشتر ميچسبه. حرفهای جدی و مهم هم صبر کنند تا حرف شيرين ته بکشه.
6 comments ژانویه 8, 2010
کودکی گمشده
در اين چندروزه يه اتفاق خوبی برام افتاده که شايد برای شما چندان هيجانانگيز نباشه اما خودم خيلی تحت تأثير قرار گرفتم. قضيه اينه که خيلی تصادفی کودکی خودم رو پيدا کردم، در قالب دهها کتاب از دوران بچگی. از «تيستوی سبزانگشتی» گرفته تا «هوگو و ژوزفين»، «گيلگمش»، «آهوی گردندراز»، «قصههای خوب برای بچههای خوب»، «حقيقت و مرد دانا»، «کتابهای طلايی»، «گلهای قالی»، «ماجراجوی جوان»… و حتی «ملکهء گلها» به قلم هانس کريستين اندرسن، اولين کتابی که در عمرم خوندم در سن چهار سالگی، به کمک مادرم که در تمام متن کتاب برام با مداد زير و زبر گذاشته بود چون هنوز نميتونستم بدون اون نشانهها بخونم.
اکثر کتابها رو ميشه اينجا داونلود کرد. يه قلمش رو که يادم نيست کجا پيدا کردم، همينجا در اختيارتون ميذارم، چون اصل فايل مجموعهای از صفحههای اسکنشده با فرمت JPG. بود با حجم بالای ۷۰ مگابايت، اما من به فايل پیدیاف تبديلش کردم و حالا ميشه با همون کيفيت اما با حجم حدود ۳۴ مگابايت داونلودش کرد. قسمت يازدهم و دوازدهم کتاب «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» که يه سريال تلويزيونی محبوب ما بچهها در زمان شاه بود. توصيه ميکنم از دستش نديد، حتی اگر سريال رو نميشناسيد. در صفحهای که باز ميشه روی دکمهء Download که کنارش يه فلش سبزرنگه کليک کنيد.
7 comments ژانویه 6, 2010
2010
شب سال نو شوور خان هم اوقاتم رو تلخ کرد و هم حسابی به خندهام انداخت. نه که ذوق طنز نداشته باشه، خيلی هم آدم خندهرو و شوخيه، اما بعضی موقعها دوزاريش بدجوری کجه.
جريان از اين قرار بود که نصفهشب بعد از تحويل سال هر دو ليوان شامپاين به دست ايستاده بوديم جلوی در باز بالکن و آتيشبازی رو نگاه ميکرديم. يه دفعه ديدم که دو سه تا لکهء نارنجیرنگ نور در آسمون آهسته به بالا صعود کردند و بر فراز شهر شناور شدند. بر خلاف فشفشهها، اين نورها مدت زيادی روشن بودند تا بعد از گذشت چند دقيقه ناپديد ميشدند. تعدادشون هر لحظه بيشتر ميشد: هفت تا، هشت تا، ده تا…
دستم رو بالا بردم، به نورها اشاره کردم و با نيش باز به پاول گفتم: ميبينی؟ گمونم اينها يوفو* هستند.
پاول به من نگاه کرد و با لبخند گفت: آره؟
گفتم: آره. آخه فکر کن، چه شبی ميتونه بهتر از اين باشه واسه پروازشون؟ اگه من فرماندهء موجودات فضايی بودم، دقيقاً چنين شبی رو واسه پرواز زيردستانم در آسمون شهر انتخاب ميکردم. هرکس هم که اين نورها رو ببينه، ببينه. کی حرفش رو باور ميکنه؟ همه ميگن آتيشبازی بوده، يا تو مست بودهای و حاليت نيست… اما واقعيت اينه که اينها همه بشقابپرنده هستن که مأموريتشون اينجا تموم شده و دارن ميرن به سفينهء مادر که در مدار زمين منتظره ملحق بشن.
پاول پکی به سيگارش زد، دودش رو بيرون داد و گفت: والا… فکر نکنم اينا بشقابپرنده باشن. احتمالاً يه جور فشفشهء فانوسمانند هستند که توی هوا شناور ميشه.
چشمام گرد شد: پاول! يعنی تو حرف منو جدی گرفتی؟
- اممم… خوب…
داد زدم: يعنی تو واقعاً فکر ميکنی من اينقدر خلم که جدی جدی به همچين چيزی باور داشته باشم؟
- من چه ميدونم! هر چی باشه تو عضو يه انجمن ادبيات علمی-تخيلی هستی!
- واقعاً که! يعنی هرکی به داستانهای علمی-تخيلی علاقه داشته باشه توی آسمون بشقابپرنده ميبينه؟ تازه مگه خودت طرفدار سريال پيشتازان فضا و فيلمهای جنگ ستارگان نيستی؟
از يه طرف خندهام گرفته بود از حرفش و از يه طرف حرصم گرفته بود که چطور ممکنه دربارهء من همچين فکری بکنه. خيلی عجيبه.
حالا که حرفش شد، بايد بگم که سال ۲۰۰۹ برای من يکی از دشوارترين سالهای زندگيم بود و در عين حال يکی از مهمترينشون. خيال ندارم در سال جديد اونجور که رسم فرنگيهاست فهرستی از چيزهايی تهيه کنم که ميخوام تغيير بدم، چون معتقدم اگه تغييری لازم باشه نيازی به تقويم نداره. اما اميدوارم راهی که در پيش دارم، به تدريج کمی هموارتر از قبل بشه.
هرچند کمی دير… اما سال نوی شما هم مبارک.
* = Unidentified flying object، اشیای پرندهء ناشناخته
6 comments ژانویه 6, 2010
اگر سال ۵۷ بود…
24 comments دسامبر 28, 2009
?Parles-tu français
6 comments دسامبر 12, 2009
مملکته داریم؟
نمیدانم اولین بار کدام دانشمند از عبارت «مملکته داریم؟» در جملهای که به نظرش کمبود و نقصهای مملکتش را بیان میکرد استفاده کرد. اما من مدتها بود هوس کرده بودم یک وبلاگ مینیمال عامه و خاصهپسند، تاسیس کنم. آنهم نه یک وبلاگ گروهی، میخواستم مینیمالنویسی را به صورت ناشناس و مستقل از راه من هم ادامه دهم تا توانایی خودم را بسنجم. اما به قول عدهای دست تقدیر، ایدهی «مملکته داریم؟» را پس از چند توییت بیربط به مملکت بر سر راهم قرار داد. مثلآ: «بازی آرژانتین و اوروگوئه ساعت ۲:۳۰ بامداد ۵شنبه به وقت ایران، مملکته داریم؟»…
مدتی بود اينجوری غشغش نخنديده بودم. دمشون گرم.
9 comments نوامبر 22, 2009
غربت به توان دو
10 comments نوامبر 10, 2009
شکار لحظه… بست آقا! بست!
محض اطلاع عدهء محدودی که اطلاع ندارند، اونقدر تصويرهای بيشماری از اين آقا در تظاهرات فرمايشی دولتی با دهن دريده (کلمهء باز کافی نيست واسهاش!) همه جا منتشر شده بود که داشتيم واقعاً براش نگران ميشديم.
رجوع شود به تيتر.
البته بعضيها هنوز باورشون نميشه و معتقدن کار فوتوشاپه و اين دهن بستهبشو نيست!
7 comments نوامبر 8, 2009
از اين در و اون در
بعد عمری موفق شدم که يه دستی به سر و روی بخش ترانهها بکشم. لينکها از کار افتاده بودند که درستشون کردم و فعلاً تا يه مدتی دوباره ميشه ترانهها رو داونلود کرد. دو تا آهنگ جديد هم گذاشتم. اميدوارم خوشتون بياد. يه خرده سخت بود چون اغلب آهنگها در لپتاپ قبلی همراه آقا دزده رفته بودند. اما از زير سنگ هم که شده پيداشون کردم.
دارم به بعضی از کارهايی که گروههای موسيقی نسبتاً جديد ايرانی ارائه ميکنند علاقمند ميشم. يعنی متوجه شدهام که صد در صدشون آشغال نيست، فقط ۹۹ درصدشون آشغاله. و خوب اين واسه آدم متحجر دايناسوری مثل من فرق بزرگيه. اما الکی خوشحال نشين چون هنوز هم از نامجو خوشم نمياد بدم مياد. اما مثلاً اين تو خيابون گروه سرخس با کمی اغماض قابل تحمله، آدم ياد کارهای راک دههء هفتاد ميفته. يا اين جناب هادی پاکزاد اگه بعضی موقعها فالش نخونه و يا عوض آهنگ خوندن نطق نکنه بعضی از کارهاش بد نيست. يا به فرض از اوهام دو سه تا کار به درد بخور هست. از آبجيز هنوز هم چندان خوشم نمياد اما اين آلبوم آخرشون بدک نبود.
غير از اين هم حالمون خوبه، قربون شما. نفسی مياد، نفسی ميره. يه حرف جالب داشتم واسه زدن که وقتی نوشتمش متوجه شدم که فقط واسه خودم جالبه، اينه که دوباره پاکش کردم.
اما اين يکی شايد برای شما هم جالب باشه: اون حکايت قديمی رو يادتون هست که يکی از ملاهه ميپرسه شب که ميخوابی ريشت رو زير لحاف ميکنی يا روی لحاف؟ ملا ميگه والا نميدونم. بعد دو سه روز بعدش طرف رو ميبينه، ميگه خدا بزنه به کمرت، مرد حسابی من ديگه شبها از دست تو خواب ندارم، همهاش به اين فکر ميکنم که ريشم رو روی لحاف بذارم يا زير لحاف؟ حالا امروز داشتم با يه آقايی از کشور بلاروس اختلاط ميکردم، ديدم همين حکايت رو با نسخهء روسی يعنی با کشيش ارتودوکس به جای ملا برام تعريف کرد. وقتی بهش گفتم ما هم اين رو داريم کلی تعجب کرد.
حالا که صحبت جوک و لطيفه شد، يکی از آشناها از بيروت يه جوک سوقات آورده: ساعت دوی نصفهشب ماشين جيپ يه شيعه وسط بيابون از کار ميفته. داد ميزنه يا ابوبکر، يا ابوبکر، به دادم برس! هی داد ميزنه و دعا و ناله ميکنه تا ابوبکر ظاهر ميشه و ميگه مرتيکه سرم رفت، چی از جونم ميخوای نصفهشبی؟ مرده ميگه حضرت ابوبکر، جيپم خراب شده لطفاً کمکم کن. ابوبکر ميگه ها باشه. اما صبر کن ببينم، مگه تو شيعه نيستی؟ ميگه چرا. ابوبکر ميگه پس چرا از علی کمک نخواستی؟ ميگه خوب آخه زشته نصفهشبی مزاحم حضرت علی بشم!
11 comments اکتبر 24, 2009
آخر زمان
به اندازهء دو برگهء امتحانی نوشته بودم که اين ويندوز مادربهخطای بیهمهچيز يهو سرخود شروع کرد به آپديت کردن و پدرسگ بیاجازه کامپيوتر رو خاموش کرد. همهاش پريد. حال دوباره نوشتنش رو که اصلاً ندارم، به خصوص که مريضم و تب کردهام اين هوا. چيز خاصی هم ننوشته بودم اما با اين حال اعصابم حسابی خطخطی شد.
اينقدرش رو ميتونم دوباره بنويسم: از نشانههای آخر زمان يکی هم اين است که آدمی مثل پانتهآ بعد از سی سال شروع کند به شنيدن خطبههای نماز جمعه.
19 comments سپتامبر 11, 2009
شاگردهای بيتربيت
چرا بابا جان لپتاپ هم خريدهام. اون هفته. وقت نبود که اينجا بنويسم.
جهت روشن شدن ذهن کنجکاوان: باز توشيبا خريدهام، اين بار مدل A 350 از سری ساتلايت. کارش خيلی خوبه، فقط بديش اينه که بدنهاش زيادی حساسه و هر بار که بهش دست ميزنی جای اثر انگشتت ميمونه، در نتيجه اگه ميخوای خيلی کثيف به نظر نياد بايد هی بهش دستمال بکشی. تو جعبهاش هم يه دستمال بود واسه همين کار. اما قيمتش خيلی خوب بود و با کلی چک و چونه بهتر هم شد.
اما حالا با لپتاپ يا بی لپتاپ، توی اين روزهای بد و غمانگيز نوشتن برام خيلی سخته. نه راحته که خودتو به اون راه بزنی و از در و ديوار و باقاليها بنويسی، نه چيز به دربخوری به ذهنت ميرسه که ديگران هنوز نگفته باشند.
پس همون باقاليها: يه سايت اينترنتی در آلمان هست (spickmich.de) که اين چندوقته خيلی سر و صدا کرده. در اين سايت شاگردها ميتونند از معلمهاشون انتقاد کنند. بعضيها مسلماً شورش رو درميارند و معلمها رو مسخره هم ميکنند. يکی از اين معلمها از دست گردانندگان سايت به خاطر توهين و جريحهدار کردن حقوق انسانيش شکايت کرد، اما در دادگاه شکست خورد. حالا وزير آموزش و پرورش ايالت نوردراين-وستفالن، باربارا زومر، اعلام کرده که ميخواد يه سايت دولتی برای همين کار راه بندازه که شاگردها بتونند به طور هدفمند و باتربيت و سربهراه و به خصوص دور از انظار عموم نظرشون رو دربارهء معلما بگن، با پر کردن پرسشنامه. سؤال اينه که در اين صورت شاگردها تا چه حد حاضرند از اين ابزار استفاده کنند. اصلاً صرف اينکه تازه الآن ياد خانم وزير افتاده که هيچ ابزاری برای کنترل کيفيت کار معلمها وجود نداره و درواقع نبايد به احدی جواب پس بدند و هرکاری که بکنند نميشه اخراجشون کرد و شاگردها دربرابرشون کاملاً بیدفاعند، نشون ميده که مسئولان سيستم آموزشی چقدر از کارشون سردرميارند و چقدر براشون وضع شاگردها مهمه.
نميدونم چی شده که سياستمداران آلمانی اخيراً گير عجيبی دادهاند به اينترنت. اون هم کسانی که اگه براشون ايميل بياد، بايد بدن يه منشی براتون ايميل رو چاپ کنه که بتونند بخوننش.
نظر شما چيه؟ آيا همچين سايتی که شاگردها بدون قيد و بند فراوان (محتويات تا حدودی کنترل ميشه) بتونند نظرشون رو دربارهء معلمها بگن، لازمه يا بايد جلوی فعاليتش گرفته بشه؟
9 comments آگوست 18, 2009
خبر تازه…
…اينه که لپتاپم رو دزديدهاند. احتمالاً سر کار وقت نميکنم که چيزی در وبلاگم بنويسم، اينه که نوشتن موکول ميشه به خريدن لپتاپ جديد و اون هم فعلاً معلوم نيست کی باشه. شرمندهء روی دوستان.
19 comments جولای 16, 2009





