غربتستان

بخت‌آزمايی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 16, 2010

تلفن زنگ زده، مامان گوشی رو برداشته، يه نفر از اونور خط گفته ما از شرکت فلان زنگ ميزنيم و تبريک! شما در بخت‌آزمايی ما برنده شده‌ايد. فقط يه مشکل کوچيک هست و اون هم اينه که ما متأسفانه هنوز شمارهء حساب بانکی شما رو نداريم که پولهای باد‌آورده رو توی حسابتون بريزيم تا شما خرج کنيد و کيف دنيا رو بکنيد.

با اينکه بارها و بارها دربارهء اين چيزها با مامان صحبت کرده‌ام و در واقع بايد بدونه که اينجور تماسها چيزی جز تلاش برای کلاهبرداری نيست، باز خام ميشه و شمارهء حساب رو ميده به طرف. همونطور که انتظار ميرفت، سر ماه شرکت مربوطه تلاش ميکنه ۷۰ يورو از حساب مامان برداشت کنه که به علت کمبود موجودی موفق نميشه. وقتی حساب مامان رو کنترل ميکردم متوجه اين وضع شدم و از مامان پرسيدم که جريان چيه؟ چون متعجب شده بودم که ميخواد لاتاری هفتاد يورويی بازی کنه! برام قضيه رو تعريف کرد و من هم يه نامهء بلندبالای خشن تهديدآميز به شرکت مربوطه نوشتم که اگه يه بار ديگه دست به حساب مامان بزنن دستشون رو قلم ميکنم. البته با تماس با بانک دسترسيشون به حساب مامان رو فوراً قطع کردم.

حالا دوباره يه نامه اومده. با نهايت پررويی مسئله رو سپرده‌اند به يکی از اين شرکتهايی که طلبهای معوقه رو وصول ميکنه. مدل فرنگی و تر و تميز و کراواتی شرخرهای خودمون! و تازه ادعا کرده‌اند که مکالمهء مربوطه ضبط شده و به عنوان مدرک تأييد مامان بر قرارداد، مورد استفاده قرار ميگيره.

مجبور شدم يه نامهء ديگه بنويسم از اولی هم خشنتر، که فکر کرديد با خر طرفيد؟ اولاً مامان در اين مکالمه حرفی نزده که مدرکی برای اثبات حقانيت اينها باشه. ثانياً به فرض محال هم که اينطور باشه، در اين مملکت طبق قانون ضبط مکالمه بدون اطلاع طرف جرمه (مادهء ۲۰۱ قانون جزائی آلمان). از اون هم بالاتر، در دسترس شخص سوم قرار دادن مکالمهء ضبط شده هم جرمه (مثلاً دادنش به همين شرکت شرخر! يا حتی وکيل مدافع و دادگاه) و جريمهء نقدی يا زندان داره. حالا يه کپی از همون مکالمهء ضبط‌شده رو برای ما بفرستيد، ميخوايم از اين شرکت شکايت کنيم. ضمناً اگه يه دفعهء ديگه مزاحم بشيد از خودتون هم شکايت ميکنيم.

واقعاً از هيچی شرم نميکنند برای دوزار پول درآوردن. آدم خودش کم دردسر و بدبختی داره، بعد بايد به خاطر بی‌چشم‌ورويی بعضيا بايد وقت و اعصابش رو حروم چنين چيزهايی بکنه.

حالا همهء اينها رو گفتم که بگم حواستون باشه، اگه کسی زنگ زد و گفت در بخت‌آزمايی برنده شده‌ايد، جواب بديد به به چه خوب، مرسی، لطفاً پول نقد رو بيار دم در تحويل بده!

نوشته شده در روزمره | 13 دیدگاه »

چند توضيح دربارهء رماتيسم ستون فقرات

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 4, 2010

يه زمانی دربارهء بيماری رماتيسم ستون فقرات يا ankylosing spondylitis يا spondylitis ankylosans يا spondylarthrite ankylosante يا morbus bechterew که خودم بهش مبتلا هستم نوشتم. به مرور ۷۱ کامنت پای اون نوشته جمع شد از کسانی که مثل من به اين بيماری دچار بودند و يا پرسشی داشتند و يا راههای درمانی رو که خودشون تجربه کرده بودند معرفی ميکردند. هنوز هم هر چند روز يک بار با جستجو در وب به اين نوشته ميرسند و پاش کامنت ميگذارند.

اين نوشته خطاب به همون دسته از خواننده‌هاست که اغلب شرمنده‌اشون ميشدم، چون من پزشک نيستم و خودم هم سالها طول کشيد تا بفهمم چه مرگمه! از اون موقع خيلی دربارهء اين بيماری خونده‌ام و يه چيزهايی دستگيرم شده، اما اين به هيچوجه معنی بالا بردن مقام من تا حد پزشک يا حتی مشاور نميده. محاله که به خودم اجازه بدم با توصيه‌هايی بی‌پايه و بر اساس کمسوادی خودم با سلامتی مردم بازی کنم.

کاری که ميتونم بکنم، گفتن از تجربه‌هاييه که تا به حال کسب کرده‌ام. اين به اين معنی نيست که همين راهکارها دربارهء ديگران هم صدق ميکنه. پيروی از هر تجربه‌ای که من داشته‌ام، صد در صد بايد بعد از مشاوره با متخصص انجام بگيره. و دقيقاً به همين دليل هم نميخوام يه مقالهء مفصل جدی با مراجعه به منابع پزشکی بنويسم، بلکه فقط با همين زبون خودمونی چندتا اشاره ميکنم و بس.

در اين سالها اينقدر فهميده‌ام که اولاً يه تصور از بيخ و بن غلطه: اينکه مردان بيشتر از زنان به اسپوندیلیت آنکیلوزان مبتلا ميشن. زنان معمولاً  دچار فرم ضعيفتری از بيماری ميشن و به همين دليل در مورد درصد بزرگيشون هرگز کار به تشخيص بيماری نميکشه، وگرنه آمارش تقريباً بين زن و مرد برابره.

ثانياً داروهای بازدارندهء TNF آلفا (Tumor necrosis factor) که در در بعضی از کشورها از جمله در ايران با نام remicade معروف هستند، در اغلب موارد تأثير خيلی خوبی روی روند بيماری ميذارن و در موارد متعددی باعث ميشن نشونه‌های بيماری تا حدی تقليل پيدا کنه که زندگی عادی و روزمره بدون محدوديت از سر گرفته بشه. متأسفانه در ايران چون پوشش بيمه مثل اروپا وجود نداره، بسياری از بيماران توان تهيه‌اش رو ندارند. من خودم تا به حال ازش استفاده نکرده‌ام. اول برام تجويزش نکردند و بعد هم شروع کردم به کار. چون اسپوندیلیت آنکیلوزان و اصولاً بيماريهای رماتيسمی به علت اختلال در سيستم ايمنی بدن به وجود ميان، اين دارو باعث ميشه که سيستم ايمنی عملاً غيرفعال بشه و در نتيجه remicade يا هرچی که بهش بگيم عوارض جانبی زيادی داره، از جمله خطر مريضيهای سختی مثل سينه‌پهلو و غيره. من که تازه کارم رو شروع کرده بودم و در دورهء آزمايشی بودم نميتونستم ريسک مريض شدن بکنم. بعد هم که شيش ماه اول گذشت باز فشار کار به حدی بود که محال بود بتونم يه معالجهء جدی و سنگينی مثل اين رو شروع کنم. در نتيجه فعلاً بيخيالش شدم. اما پس چيکار ميکنم؟

وضع جسمی من نسبت به دو سال پيش که اون مطلب رو نوشتم، خيلی بهتره. هنوز هم درد دارم و هنوز هم گاهی حالم خيلی بد ميشه، اما فعاليت کاری و روزمره‌ام اونقدرها مختل نميشه. يکی اينکه هنوز از داروی ارزون‌قيمت indometacin استفاده ميکنم که يه داروی ضددرد و ضدالتهابه. در درازمدت بايد اين دارو مثل همون remicade جواب بده (که در مورد من نميده اما بعداً توضيح بيشتر ميدم) و ميتونه جايگزين مناسبی برای اون دسته از بيمارانی بشه که وسعشون به تهيهء remicade نميرسه. البته و صدالبته استفاده از اين دارو مشروط به تأييد و تجويز دکتر متخصصه. پس‌فردا نياين بگين پانته‌آ دارو تجويز کرد ما خورديم مرديم!

indometacin و مشابهاتش يه مشکل به وجود ميارن و اون هم اينه که روی ترشح اسيد معده اثر بدی دارند. به همين دليل بايد در کنارش از omeprazol استفاده کنم که برای درمان زخم معده هم به کار ميره و از معده محافظت ميکنه.

به يه موفقيت ديگه هم دست پيدا کرده‌ام. يه دکتر امراض عمومی که خانمی مهربون و دلسوزه و از پزشکی هم بر خلاف بعضی از دکترها خيلی سرش ميشه، برام در کنار indometacin يه داروی ضد درد ديگه از خانوادهء مورفين تجويز کرده که نوع تأثيرش با indometacin فرق ميکنه و به همين دليل ميشه اون رو همزمان مصرف کرد و فقط در صورت نياز، نه مرتب و هر روز. فکر کن من سالها به اين دکترنماها! ميگفتم دارم از درد ميميرم و تنها چيزی که به عقلشون ميرسيد همين ديکلوفناک و ايندومتاسين بود. من با اين داروی جديد که اسمش هست Tramadol بسيار با احتياط رفتار ميکنم. تا به حال مرگ نيفتم قرص نميخورم که ميشه گاهی يکی دو هفته يه بار، گاهی سه بار در هفته. هر بار هم فقط يه دونه قرص ۱۰۰ ميلی‌گرمی. داروی ضددرد خيلی زود معتاد ميکنه و و چون بدن بهش عادت ميکنه، بايد هی دوز رو برد بالا. برای همين هم حواسم خيلی بهش هست، با اينکه تأثيرش واقعاً خوبه و هر بار که يکی ميخورم انگار آبيه که ريخته‌اند روی آتيش. اگه ولم بکنی روزی دو سه تا ميندازم بالا و واسه خودم خوشم. اما ميگم که، اصلاً نمی‌ارزه به عوارضش.

آها! حالا که صحبت ديکلوفناک شد، شنيده و خونده‌ام که داروی خطرناکيه و حتی يه پزشک به من گفته که مرگ دو بيمار رو به علت خونريزی معده ديده که ناشی از مصرف ديکلوفناک بوده. با اين حال همين که آدم کمردرد بگيره براش تجويز ميکنند. تأثيرش دست کم در مورد مشکل من و همينطور کمردرد پاول نزديک به صفر بوده.

بعد رفتم پيش يه متخصص رماتيسم، همين چند هفته پيش. براش از سير تا پياز قضيه رو گفتم و اضافه کردم که با وجود indometacin شرايط بدی دارم و حتی يه دفعه گذاشتمش کنار چون احساس ميکردم فرقی با آب‌نبات نميکنه، اما در اون يک هفته دردم آنچنان عود کرد که فهميدم نه بابا، آنچنان بی‌تأثير هم نيست! و بهش گفتم ترامادول خيلی خوب تأثير داره. اين آقا که آدم خوش‌برخورد و نازنينيه و به نظرم مياد که فوق‌العاده دلسوز هم هست و برای بيمارش وقت ميذاره و دقت به خرج ميده، خيلی از شنيدن اين حرفها تعجب کرد، يعنی کم‌تأثيری ايندومتاسين و تأثير خوب ترامادول. تا جايی که داره شک ميکنه که من اصلاً رماتيسم داشته باشم! ميگفت حالا اگه رماتيسم هم داشته باشی، ممکنه يه بيماری ديگه هم در کنارش وجود داشته باشه که از نظر دکترهای قبلی دور مونده، چون معمولاً indometacin بايد خيلی بهتر از اينها جواب بده. اين رو به عنوان توضيح ميگم که اگه من با وجود indometacin هنوز درد دارم، ممکنه برای شما اثرش خيلی بيشتر باشه. حالا قراره يه سری آزمايش و اينها انجام بشه که ببينم آيا من واقعاً چه مرگمه.

بعضی از خواننده‌هايی که پای اون نوشتهء قديمی کامنت گذاشته‌اند به روشهای درمانی آلترناتيو اشاره کرده‌اند که اون يه تصميم و حتی جهان‌بينی شخصيه و من نميتونم چيزی در موردش بگم، جز اينکه من به جادو و جنبل اعتقاد ندارم. البته شرايط روحی در هر نوع بيماری ميتونند تأثير داشته باشند و اگه کسی با مديتيشن و يوگا و اين حرفا احساس بهتری برای جنگ با بيماريش پيدا ميکنه، من که بخيل نيستم.

اميدوارم که حوصله‌اتون خيلی از اين حرفها سر نرفته باشه. گفتم که، اين نوشته مخاطب خاص داره. و به اين مخاطبان خاص يه بار ديگه هشدار ميدم که هر چی اينجا خونده‌اند از زبون يه آدم ناآگاه و بيخبر از دانش پزشکی بوده و هيچ چيز جای مشاوره با پزشک رو نميگيره. با اين حال شايد خوندن اين نوشته کمک ناچيزی باشه.

نوشته شده در دانستنی, روزمره | 10 دیدگاه »

اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی*

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 1, 2010

امروز با دوست نازنينی صحبت اين بود که آيا سست بودن روابط خانوادگی که در بعضی از جوامع عموميت بيشتری داره، در نهايت به نفع آدم نيست؟ فارغبال بودن و مسئوليت خانواده رو نداشتن و نگران پدر و مادر يا فرزندان يا مثلاً خواهر و برادر نبودن، هر چی باشه باری رو کم ميکنه و به آدم احساس آزادی و انعطاف بيشتری ميده که هرجور و هرجا که دلش خواست زندگی کنه. رابطهء عاطفی و وابستگيهای شديد به خانواده در عين زيبايی دست‌وپاگير هم هست!

اين درست، اما با اين حال و با وجود اينکه خودم دقيقاً جزو اونهايی هستم که هرگز نتونسته‌اند اين آزادی و فارغ بودن از مسئوليت رو تجربه کنند و در هر تصميم ساده‌ای که ميخواستم بگيرم بايد شرايط چند تا آدم ديگه رو هم منظور ميکردم، اين وابستگی رو ترجيح ميدم. البته گاهی به حال اينجور اشخاص غبطه ميخورم که چقدر راحتند و ميتونند هر کاری که دلشون خواست بکنند، بدون اينکه مسئوليت ديگران رو به عهده داشته باشند و نگرانيها و دغدغه‌هاشون هم محدود ميشه به زندگی خودشون، نه چند نفر ديگه! اما اين هم هست که در عوض عشق و نزديکی و حمايت و محبتی که از جانب همون خونوادهء «دست‌وپاگير» نثارت ميشه، ارزش همهء اين محدوديتها و مشکلات رو داره.

نشون به اون نشون که وقتی رابطه‌ام با بعضی از اعضای فاميل به شدت شکرآب شد و به نوعی از اون دايرهء احساس مسئوليت و نزديکی و وابستگی رفتند بيرون، بايد قاعدتاً پيش خودم فکر ميکردم که آخيش، چه خوب شد، يه دردسر کمتر! اما اينطور نبود. ترجيح ميدادم رابطه‌ام باهاشون خوب بود و هرچندوقت يه بار سراغشون رو ميگرفتم و با شاديشون شاد و با غمشون غمگين ميشدم و در نتيجه هنوز برام توليد مشغوليت ذهنی و دغدغه و احساس مسئوليت ميکردند.

و بسيار ديده‌ام در همون خانواده‌هايی که روابط اعضاشون نسبتاً سردتره، لزوماً خوشبخت‌تر يا راحت‌تر نيستند. با اينکه اغلب براشون نوع ديگه‌ای از رابطه قابل درک و ملموس نيست، ميدونند که يه چيزی کم دارند و احساس تنهايی و بيکسی آزارشون ميده.

اين هم جالبه که خواهر و برادرم پوپک و پويا با اينکه نه اونقدرها روابط فاميلی از نوع ايرانی رو تجربه کرده‌اند و نه در ايران زندگی کرده‌اند، از اين نظر ميشه گفت به صورت غريزی يا بهتره بگم تحت تأثير ترتبيتی که داشته‌اند، همون احساس وابستگی و محبت رو نسبت به اعضای خانواده دارند. پويا با اينکه خيلی وقت پيش ميتونست برای خودش خونه بگيره و مستقل زندگی کنه هنوز پيش مامان مونده، نه به خاطر اينکه اينجوری راحتتره! بلکه چون ميخواد به مامان بهتر کمک کنه. و بزرگترين آرزوی پوپک اينه که درسش تموم بشه و بتونه روزی برای مامان يه خونه بخره. محبتی که نسبت به همديگه داريم زندگی رو آنچنان غنی و سرشار ميکنه که هرکدوممون با کمال ميل حاضريم بهاش رو که دردسر و دغدغهء بيشتر و آزادی کمتره پرداخت کنيم.

* : سعدی

نوشته شده در زمين و زمان | 8 دیدگاه »

اتريش

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در می 5, 2010

اين آخر هفته يه سر رفتيم وين و زالتسبورگ. جای شما خالی. خوش گذشت. آدم بعد عمری دو تا کوه ميبينه، روحش تازه ميشه. از اون مهمتر به زبون آدميزاد حرف ميزنن (يعنی زبونی که من بفهمم)، به همين دليل هم راه و چاه راحت پيدا ميشه، مردمش هم اغلب مهربون و مؤدب هستند… باور کنيد خيلی احساس خوبيه. الآن به جايی رسيده‌ام که اگه يه جايی همين شاخصه‌ها رو داشته باشه، يعنی زبون مردمش رو بشه فهميد و اخلاقشون خوب باشه و خدمات شهری و غيره هم مرتب و در دسترس، کلاهم رو ميندازم هوا و ميگم همينجا وطن منه! اگه توی يه همچين کشوری زندگی ميکنيد، قدر بدونيد.

قبلاً هميشه گواهينامهء رانندگيم رو توی کيف پولم ميگذاشتم، اما چون در اين مملکت گل و بلبل در عرض شيش ماه دو بار کيفم رو زدند و هر بار گواهينامهء نو گرفتن چهل يورو برام آب خورد، چشمم ترسيده و توی خونه توی کشو ميگذارمش. حالا بدبختانه توی هير و وير چمدون بستن و آمادگی برای سفر گواهينامه رو جا گذاشتم و صدالبته پليس سر مرز کنترل کرد و باز چهل يورو جريمه شدم. يعنی انگار رو شاخشه که هر سه ماه يه بار بابت گواهينامه پياده بشم، از هر طريق ممکن.

يه کلاه بيس‌بال واسه برادرم پيروز خريده بودم که روش نوشته: No Kangaroos in Austria و محض خنده گذاشته بود سرم و عينک آفتابيم رو هم گذاشته بودم روی لبه‌اش. وايسادم کنار يه حوض آب که پاول ازم عکس بگيره و کلاه رو برداشتم. نگو حواسم نبوده و عينک تالاپی افتاده توی آب. هرکاری کردم که درش بيارم نشد. بايد قشنگ شيرجه ميرفتم توی آب که دستم بهش برسه. يه آب کثيف گل‌آلودی هم بود که نگو. حالا خوبه که عينک مارک‌دار گرونی نبود. با اين حال دلم سوخت چون خوشگل بود.

يه چيز ديگه هم که خيلی اعصاب‌خراب‌کن بود، جی‌پی‌اس ماشين بود که درست کار نميکرد. فکر کن، داريم توی جاده ميريم و به وين نزديک شده‌ايم، بعد من آدرس هتل رو به جی‌پی‌اس ميدم که بفهمم از کدوم خروجی جادهء شوسه برم بيرون، يهو ميگه دويست متر ديگه بپيچ سمت چپ. حالا سمت چپ چيه؟ کوه و مزرعه و گوسفند! بعد از دو سه بار امتحان کردن ديديم نخير، اصلاً نميشه به اين بابا اعتماد کرد. جفنگياتی ميگفت که اون سرش ناپيدا. نتيجه اين شد که همه‌اش ويلون و سرگردون بوديم و در حال آدرس پرسيدن. همينجوريش هم بيشتر از دوهزار کيلومتر رانندگی بود به وين و زالتسبورگ و به آلمان و بعد هم بازگشت، اما اين گم‌شدنها و دور خود چرخيدنها چندصدکيلومتری بهش اضافه کرد. حالا شايد چندصد کيلومتر نه، اما احساس ما اينجوری بود. من پاول رو گذاشتم خونه در آلمان و با مامان و پيروز برگشتم و فرداش هم رفتم سر کار. همهء اينها برنامه‌ای بود که خودم ريخته بودم اما الآن به نظرم مياد که يه خرده زياد بود و خسته شده‌ام.

ولی خوب بود. وای جاتون خالی چقدر من شيرينی خوردم. وين بهترين قناديهای دنيا رو داره. شيرينيهاشون از شيرينيهای ايران هم بهتره. ده پونزده سال بود که نرفته بودم. شکمی از عزا درآوردم!

چندتا عکس ميذارم اينجا که شما هم فيض ببريد (متأسفانه حواسم نبود که از شيرينيها هم عکس بگيرم!):










پينوشت: عنوانی که اول برای اين نوشته انتخاب کرده بودم اين بود: «کشور زيبا و باستانی اتريش» که اشاره‌ای بود به اصطلاح قاطبه در سريال ايتاليا ايتاليا: «کشور زيبا و باستانی شاخ آفريقا». بعد يه لحظه فکر کردم نکنه خواننده‌ها جدی بگيرن؟ اين بود که اسمش رو گذاشتم «اتريش» که بی‌مزه است اما کمتر باعث سوءتفاهم ميشه. اين اواخر متوجه شده‌ام که بعضيها شوخيهای من رو گاهی نميگيرند. البته حتماً عيب از منه.

نوشته شده در روزمره | 12 دیدگاه »

آنک يافت می‌نشود…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 19, 2010

آقا در اين مملکت تازه به دوران رسيده‌ها، قهوه پيدا نميشه. يعنی نه که پيدا نشه. در هر کوچه و خيابونی دست کم دو سه تا کافه هست با خروار خروار قهوه. اما فرض کنيد که بنده ميرم توی يکی از همين کافه‌ها، سر ميزی مينشينم و به پيشخدمت که معمولاً دختر جوون بلوند اخمويی با حداقل اطلاع از زبان انگليسيه، ميگم «قهوه لطفاً».

بلافاصله ميپرسه: «اسپرسو؟ کاپوچينو؟ کافه لاته؟ لاته ماکياتو؟ ريستروتو؟ کورتو؟ فردو؟…» قبل از اينکه فهرست رو مسلسل‌وار ادامه بده حرفش رو قطع ميکنم، به خصوص که نصفشون رو هم غلط تلفظ ميکنه: «قهوه، قهوهء معمولی، قهوهء رگيولر، قهوهء نرمال!» و شاهد ميشم که چطور اجزای صورتش يهو به هم ميريزه و آژيرها در سرش به صدا درميان که «خطر! خطر! مشتری خارجی زبون‌نفهم! سفارش غيرعادی! سفارش خارج از منو! سفارش نيست‌در‌جهان!»

از اينجا به بعد سناريو بستگی داره به حوصله و اعصاب من و خلق و خوی دخترک. يا برام يه اسپرسو مياره و صداش رو درنمياره که نفهميده من چی ميخوام، يا ميگه همچين حرفی رو در عمرش نشنيده و ازم ميخواد يه چيزی سفارش بدم که دارند. من هم لب به اسپرسو نميزنم يا يه چيز ديگه سفارش ميدم يا مينشينم و برای دختره از زمانهای دور حرف ميزنم، از اون قديم قديمها، مثلاً ده دوازده سال پيش، که نه درک خودش از قهوه تا مغز استخون ايتاليايی و مدرن و شيک و امروزی شده بود و نه حتی بابا و ننه‌اش ميدونستند لاته ماکياتو خوردنيه يا پوشيدنی. در اون دوران باستانی، کسی «کافی پد» در شونصد جور طعم و مزهء مختلف نميشناخت. همون بابا و ننه هم اگه ميخواستند قهوه کوفت کنند، آسياب‌شده‌اش رو ميريختند توی يه فيلتر کاغذی يا پلاستيکی توی ماشين قهوه‌جوش، آب هم ميريختند توی محفظهء ماشين، دکمه‌اش رو ميزدند و صبر ميکردند تا به قل‌قل بيفته و قهوه تحويل بده. بابابزرگ و ننه‌بزرگ همون ماشين قهوه‌جوش الکتريکی رو هم نميشناختند. صافی قهوه‌اشون سراميک يا چينی بود که پر ميکردند و ميگذاشتند روی قوری و با کتری توش آب جوش ميريختند.

اصلاً همه‌اش تقصير اين شوورخانه که قهوه‌خورم کرد. من کجا قهوه ميخوردم؟ سالی ماهی يه بار مامان يا بابا يه شيشه قهوهء نسکافه ميخريدند و يه شيشه شير خشک (نه شير خشک بچه، شير خشک قهوه) که بعضی موقعها به جای چايی، شيرقهوه بخوريم. وقتی بعد از ماهها شيشه خالی ميشد هيچکس نميفهميد تا چند ماه يا چند سال بعد والدين دوباره جايی تصادفی ببينن و هوس کنن و بخرن. چرا، گاهی هم بابا قهوه ترک درست ميکرد که خوشگل بود اما مزهء زهر هلاهل ميداد بس که تلخ بود و با اين حال به شنيدن اون مزخرفات می‌ارزيد که بابا به عنوان فال قهوه تحويلمون ميداد و کلی به خنده‌امون می‌انداخت.

همين الآن ميرم يه قوری چای لاهيجان دبش لب‌سوز قندپهلو (با قند کله! نه اين قندهای قلابی فرنگی) برای خودم دم ميکنم که کيف کنم. شايد حتی لارژبازی درآوردم و به نقل‌هايی که واسه مهمون توی کشو قايم کرده‌ام ناخنک زدم. ديگران تشريف ببرند استارباکس، فراپوچينوی بی‌کافئين لايت نوش جان کنند. ارزونی خودشون.

نوشته شده در روزمره, زمين و زمان, شکمچرانی | 19 دیدگاه »

حفظ سنگر

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 18, 2010

آره؟ وبلاگستان اينجوريه الآن؟ ايشون راست ميگن؟

ای داد! اگه راست باشه… فکر کن خود خود من، شخص شخيص پانته‌آی غربتستان، يکی از پرچونه‌ترين موجودات وبلاگستان و بلکه جهان و کهکشان راه شيری، نادانسته و ناخواسته به اين روند شوم دامن زده‌ام!

خيلی دلم ميخواد بيشتر و مفصلتر وبلاگ بنويسم، اما هزار و يک دليل قرص و محکم هست که نميگذاره. نخير، علتش نه شرايط ايرانه و نه من يهو تبديل به يکی از اين آدمهای شتابزده شده‌ام که در اين مقاله صحبتشون هست. اصلاً اين حرفها بيشتر به وبلاگهايی ميخوره که بيشتر به مسايل سياسی ميپردازن. مشکل من بيشتر اينه که بر خلاف هميشه نميخوام از مسائل زندگی روزمره‌ام حرف بزنم، و در نتيجه عملاً درصد بزرگی از موضوعهايی که هميشه داشتم نيست و نابود شده. يه مدتی حتی ميخواستم برم يه وبلاگ جديد باز کنم. يه عالمه حرف درست اينجام، بيخ گلوم، گير کرده که نميدونم کجا بگم. اما حالش نبود که برم سر خوان اول که من کيم و اينجا کجاست و چرا مينويسم و کی قراره اينها رو بخونه و…

حالا من اين مشکلات رو دارم، عذر بقيه چيه؟ بعدشم فيس‌بوک سگ کی باشه که بخواد جای وبلاگ رو بگيره؟! چهارتا ويديو و عکس شير و پنير کردن که هنر نشد. ما اينجا کلی فسفر سوزونده‌ايم، عرق ريخته‌ايم، دود چراغ… خوب حالا بگيم اشعهء مانيتور خورده‌ايم، هفت سال آزگار خونده و نوشته‌ايم که بعدش بيان برای وبلاگستان مرثيه بخونن؟ مگه من مرده‌ام؟!

پنج روز پيش همين وبلاگ غربتستان ۷ ساله شد. مگه شوخيه؟ شما رو نميدونم، اما من تا به حال در عمرم هيچ سرگرمی و پروژه‌ای نداشته‌ام که اينقدر مداوم و طولانی انجام داده باشم و از اون مهمتر، اينقدر برام مفيد و پربار باشه. از تمرين زبان فارسی که کم مونده بود فراموشم بشه بگير تا ده‌ها دوستی پرارزش و پايدار، خوندن هزارها نوشتهء پرمغز شيرين يا تلخ و چه و چه… مگه آدم از يه سرگرمی ساده برای اوقات فراغتش ديگه چه انتظاری ميتونه داشته باشه که وبلاگستان برآورده نکرده؟

نميخوام الآن جار بزنم که آی ملت، مشغول‌الذمه‌ايد اگه تا فردا يه نوشتهء طويل منتشر نکنيد. بازی مازی هم نميخوام راه بندازم. اما اين جامعه خيلی باارزشتر از اين حرفهاست که اگه قربانی غيرمستقيم احمقی‌نژاد و دار و دسته‌اش بشه، کک من و تو نگزه. شايد آقای برجيان مبالغه ميکنه، اما اگه همچين خطری هست، بايد فکری براش کرد. از تشبيه‌های جنگی و نظامی خوشم نمياد، اما اينجا لازمه: وبلاگ يه سنگر مبارزهء فرهنگی با رژيم هم هست که نبايد اينقدر مفت خالی کنيم و از دست بديم.

يه ضرب المثل آلمانی ميگه: اونهايی که خبر مرگشون اومده بيشتر عمر ميکنند.
Totgesagte leben länger
ای کاش!

فکر بکر، ايدهء خوب، تحليل، استدلال چی تو دست و بالتون هست؟

نوشته شده در ايران, زمين و زمان, وبلاگ | 7 دیدگاه »

سبز و سياه

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 12, 2010

چند هفته پيش يه سر رفتم پاريس. نزديک ايستگاه قطار، يه خانم سياهپوست جوان و زيبا و باريک‌اندام رو ديدم که سراپا سياه پوشيده بود و همينجور که راه ميرفت، از توی جيبش يه بسته ژلهء ترش درآورد، از اونهايی که شکل يه نوار بلند نازک داره و روش از شکر پوشيده شده. ژله‌ها به رنگ سبز تند فسفری بودند. خانمه همينجور که داشت راه ميرفت و از جلوی من رد ميشد که بيرون کافه‌ای نشسته بودم و قهوه‌ام رو مزه‌مزه ميکردم و به سيگارم پک ميزدم، با قيافه‌ای جدی و حتی تا حدی هم اخمو، سر يکی از نوارهای ژله رو به دهان گذاشت، طوری که دنبالهء نوار ژله از لبانش آويزون شده بود، و بقيهء بسته رو گذاشت توی کيفش. ترکيب اين نوار سبز فسفری با زمينهء سياه، يعنی چهرهء تيرهء خانمه و لباسهای سياهش، صحنهء جالبی رو به وجود آورده بود. يه لحظه وسوسه شدم که ازش خواهش کنم بايسته تا ازش يه عکس بگيرم، اما بلافاصله يادم افتاد که دوربينم همراهم نيست. حيف.

نوشته شده در روزمره | 6 دیدگاه »

ياری سبز يا قرمز يا…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 11, 2010

يه خواهش بزرگ دارم از هموطنان آذربايجانی. يه آهنگ محلی آذری هست که من خيلی دوستش دارم. همه‌اش هم يکی دو دقيقه است. کسی ميتونه برای من متنش رو بنويسه؟ سعی ميکنم يه جوری جبران کنم، مثلاً با نوشتن متن آهنگهای بختياری!

با کيفيت پايين ضبطش کردم که داونلودش زياد سخت نباشه. حدود يک ام‌بی حجم داره. در صفحه‌ای که با اين لينک باز ميشه، کافيه که روی دکمهء Download کليک کنيد.

پيشاپيش خيلی خيلی تشکر ميکنم.

پينوشت: فوق‌العاده ممنون از دوستانی که همکاری کردند، اما من خود شعر آذری رو ميخوام ها! ترجمه‌اش البته خيلی خوبه و واقعاً ممنونم، اما روم نميشد که هم متن شعر رو بخوام و هم ترجمه رو!

نوشته شده در شعر و ترانه | 13 دیدگاه »

استنتاج

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 1, 2010

افکار همسر محترم امروز صبح زود، کمی قبل از بيداری کامل:

من الآن کجا هستم؟

پانته‌آ اينجاست.

پانته‌آ در آلمان نيست.

پس من هم در آلمان نيستم.

اما من که در آلمان هستم؟

آها، پانته‌آ اومده آلمان.

پس من در آلمان هستم.

نتيجه ميگيريم که…

توالت در سمت راست راهروست.

نوشته شده در روزمره | 9 دیدگاه »

روز نو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 21, 2010

نوروزتون مبارک! بعد از ۱۲ ساعت کار مداوم، زوتر از اين فرصت نکردم تبريک بگم. برای همه‌امون آرزوی سالی بهتر از پارسال رو دارم.

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

(سعدی)

نوشته شده در روزمره, شعر و ترانه | 7 دیدگاه »

اين قافلهء عمر…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 15, 2010

يک سال پيش در چنين روزی اينجا گفتم چند سالم شده؟
مهم نيست. تصميم گرفته‌ام دست کم تا ۴۰ سالگی ۳۵ ساله بمونم.

نوشته شده در روزمره | 10 دیدگاه »

روز جهانی زن

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 8, 2010

به مناسبت روز جهانی زن فهرستی از حقوق زنان را اعلام می‌کنم که تا کنون به آنها کمتر توجه شده يا اصلاً توجه نشده است، باشد که روزی دستيابی به اين حقوق برای همهء زنان تضمين شود.
۱) حق خوردن شکلات و بستنی به اندازهء دلخواه و بدون عذاب وجدان
۲) حق به کار بردن منطق زنانه
۳) حق بی‌اطلاعی از طرز کارکرد اتوموبيل، جاروبرقی و امثالهم
۴) حق داشتن بهترين دوست مؤنث يا مذکر
۵) حق امتناع از شستن لباس زير و جوراب آقايان
۶) حق انتخاب نازايی
۷) حق شک در عقل بعضی زنان ديگر، بدون خدشه به همبستگی جهانی زنان
۸) حق خنديدن به شکل آلت تناسلی مردان
۹) حق قتل يا ناقص‌العضو کردن دست کم يک مرد طی دوران عادت ماهانه
۱۰) حق استقلال و حق وابستگی داوطلبانه بدون نياز به توجيه
۱۱) حق ناباور ماندن به عشق و حق باور به عشق
۱۲) حق گفتگوی تلفنی دست کم ۲ ساعت در روز
۱۳) حق انزجار از کودکان لوس و بی‌ادب
۱۴) حق ادعای مهارت بيشتر از مردان در رانندگی
۱۵) حق پوشيدن مينی‌ژوپ يا لباس يقه‌باز بدون ايجاد مزاحمت از سوی آقايان نديدبديد
۱۶) حق داشتن سردرد در هر شرايطی
۱۷) حق قهقهه به صدای بلند بدون تهمت جلف بودن
۱۸) حق رشد دلبخواه موهای زايد در هر نقطه از بدن
۱۹) حق شنيدن تعريف و تمجيد از آقايان دست کم يک بار در روز
۲۰) حق پنهان کردن تاريخ دقيق تولد
۲۱) حق يک ليوان شراب در هر زمان دلخواه
۲۲) حق رفتن گروهی به دستشويی به دفعات دلخواه
۲۳) حق اشک ريختن موقع تماشای هر فيلم و سريال آبدوغ‌خياری
۲۴) حق امتناع از بوسيدن چهرهء زبر نتراشيده
۲۵) حق نه گفتن در هر شرايطی
۲۶) و در پايان: حق نالازم و بی‌معنی دانستن روز جهانی زن

نوشته شده در زمين و زمان, محض خنده | 18 دیدگاه »

طنز دات کام

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 6, 2010

پس از سالها تلاش و انتظار، کتاب «طنز دات کام» (طنز وبلاگی) اثر خانم رويا صدر معروف به «بی‌بی گل»، در وزارت جلیلۀ ارشاد «غیر قابل چاپ» تشخیص داده شد. ايشان کتاب رو برای داونلود در وبلاگشون عرضه کرده‌اند. اميدوارم راهی پيدا بشه برای جبران خسارت مادی وارد شده. خسارت معنوی که قابل جبران نيست.

نوشته شده در وبلاگ, وبگردی | بیان دیدگاه »

شعری برای ایران

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 15, 2010

همونطور که ميبينيد برای اينجا يه قالب جديد انتخاب کرده‌ام. همهء گزاره‌هايی که من ميخوام نداره اما اغلبشون رو. اگه حوصله داشتيد لطفاً بنويسيد که روی مانيتور شما چطور ديده ميشه و اينجوری خوب هست يا نه. هرچند که وردپرس نميذاره آدم قالب رو دستکاری کنه اما دست کم خوبيش اينه که تغيير قالب خيلی آسون ميشه.


ظاهراً من تنها کسی نيستم که از فروغ برای شعر گفتن الهام ميگيره (هرچند که انصاف نيست چرنديات من رو با کارهای خوب ديگران مقايسه‌ کنيم). به هر حال، اين شعر رو چند وقت پيش خوندم و به دلم نشست. از مهدی موسوی.

شعری برای ایران

تقدیم به تویی که مرا در کوچه‌ها
با باتوم و تفنگ دنبال می‌کردی
با احترام به فروغ
و «زمان گذشت
و ساعت چهار بار نواخت»
و «آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد»
و برای پرچم سه‌رنگم
که روزی آن را از بادها پس خواهیم گرفت…

بر لب تو سرود ملّی بود
به سه تا رنگ مرده جان می داد
داد را می کشیدی از «ایران»
پرچمت باد را تکان می داد!!

طبل بر مغز خالی‌ات می کوفت
بغض دیوارها ترک می‌خورد
آن طرف توی کوچه‌ای بن بست
خواهر کوچکم کتک می‌خورد

پخش می‌شد درون تلویزیون
اسم‌هایی که نام و ننگت بود
من به فکر رهایی وطنم
دست تو پرچم سه‌رنگت بود
در شب ِ چشم‌های مست «ندا»
جای شلّاق‌های «حدّ»م بود
«سبز»ی آن درخت بی‌پاییز
رنگ «شب‌گریه»های جدّم بود

روی کتفم گلوله‌ای می‌سوخت
یک غریبه گرفت نبضم را
پیرمردی میان خون خم شد
بوسه زد دستبند «سبز»م را

سبز پرچم به هیچ‌کس نرسید
همه‌ی باغ ما ملخ زده بود
نوشدارو دوباره دیر رسید
تن «سهراب» از تو یخ زده بود
آخر کوچه‌های بن بستت
پیر شد در دلم جوانی‌ها
آنقدر حذف شد… که از شعرم
هیچ ماند و «سپید»خوانی‌ها

رنگ «مشکی» زد از تو جوجه‌کلاغ
بر پر خسته‌ی کبوترها
شرح معراج عاشقان این بود:
رفت بالای دارها، سرها

ساعت ِ تو چهار بار نواخت
اسلحه توی فکر کشتن بود
ریزش برف بر سر ِ یک گور
این سپیدی پرچم من بود
من به خورشید فکر می‌کردم
عینک دودی تو «هرگز» بود!
رادیو گفت: شهر آرام است
ظاهراً آسفالت، قرمز بود!

بولدوزرهای بی سر و پایت
لاله‌های مرا درو کردند
صاحبان گلوله و باتوم
عاقبت عشق را «وتو» کردند

به «نظامی» بگو که بنویسد
هر که در شهر بود «مجنون» بود
نه شراب و نه سیب حوّا داشت
سرخی پرچم من از خون بود!
دوستانم یکی یکی مردند
درد ما عشق بود یا که جنون؟!
دست تو پرچم سه‌رنگت بود
مسخ بودی جلوی تلویزیون

روزنامه نوشت: خوشبختیم!
گریه کردم: کجاست آزادی؟!
بغل دوست‌دخترت بودی!
به من و عشق فحش می‌دادی!!

زیر بار ِ هزار ناموزون
پشت تاریخ، تا ابد خم بود
از تمامی رنگ‌های جهان
سهم این نسل، چوب پرچم بود!!

نوشته شده در شعر و ترانه, وبگردی | 13 دیدگاه »

آبجی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 8, 2010

کسی می‌آيد
کسی می‌آيد
کسی که مثل هيچکس نيست *
کسی که نامش آبجيست
و او را اينجا گاهی پوپک خوانده‌ام
که کوچک بوده است
و حالا بزرگ شده
يا دست کم فکر ميکند
که بزرگ شده
شايد هم واقعاً شده
و من خانه را رُفته‌ام
و در گلدانها گل گذاشته‌ام
و برايش آش رشته خواهم پخت
و زرشک پلو خواهم پخت
و قرمه سبزی خواهم پخت
و هر چه که دوست بدارد
و همسر بيزار از غذای ايرانی
گرسنه خواهد ماند
و آبجی دست کم
دويست گرم چاق خواهد شد
باکی نيست
باکی نيست
آبجی کسی را با خود مياورد
که دوستش دارد
و من او را به گوشه‌ای خواهم کشيد
و دور از نگاه ديگران
حسابی خواهمش ترساند
و به او خواهم فهماند
که آبجی من
بی کس و کار نيست
و اگر دست از پا خطا کند
پوستش کنده است
که من آبجی را
با خون دل بزرگ کرده‌ام
و دودمان هر کس را
که به او از گل نازکتر بگويد
خواهم سوزاند
گربهء دم حجله
تخصص من است
و سپس بشقابش را پر خواهم کرد
و دستی به پشتش خواهم نواخت
و خواهم خنديد
و بعد چشم‌غره خواهم رفت
که يادش بماند
حرفهايم شوخی نبوده است
و در شهر گردش خواهيم کرد
و فوق فوقش
روز دوم يا سوم
کار به گيس‌کشی ميکشد
و آبجی با من قهر ميکند
و دوباره آشتی ميکند
و دوباره قهر
و دوباره آشتی
تا بوده چنين بوده
و من منتظرم
چشم به در
شادمان
کسی می‌آيد.

* : با پوزش از طفلکی فروغ

نوشته شده در روزمره, شعر و ترانه, محض خنده | 5 دیدگاه »