Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اون اتاق شيشه‌ای به خاطرتون هست که گفتم قبلاً اتاق سيگاريها بود و حالا تبديل شده به يه مطب امراض ريوی؟ يه زن بدقيافهء قدکوتاه اونجا کار ميکنه که ظاهراً زن جناب آقای دکتره. از قرار معلوم اين زنه يه خرده ديوونه است، چون به گفتهء بيمارهای ديگه هر چند روز يه بار يه چيزی رو بهانه ميکنه و مياد بيرون و شروع ميکنه به داد و هوار! اون هم توی بيمارستان. يک بار سر بچه‌های يکی از مريضها جوری داد کشيده بود که طفلکيها حسابی شوکه شده بودند. که چی؟ که اينجا سر و صدا نکنيد! سه چهار بار هم اومه بود به تراس و جيغ و ويغ کرده بود که اينجا سيگار کشيدن ممنوعه. متأسفانه من يک بار هم شاهد معرکه‌گيريهاش نبودم، وگرنه قضيه خيلی زودتر از اين حرفها تموم شده بود. انگار فقط موقعی اين کارها رو ميکنه که فقط دو سه تا پيرزن بيرون نشسته باشند. وقتی جمعيت بزرگتری در تراس حضور داشته باشه جرئت نميکنه که دست از پا خطا کنه.

خلاصه، از راه ميرسم و ميبينم رفقای سيگاری رفته‌اند اون پشت، ته ته تراس که سقف نداره، و اونجا سيگار ميکشند. حالا خوبه که بعد از دو هفته و نيم برای اولين بار هوا آفتابی شده. بلافاصله متوجه ميشم که باز زنه موقعی که من نبوده‌ام اومده و ملت رو فرستاده اونجا. قضيه اينه که در قسمت سقف‌دار تراس سيگار کشيدن ممنوعه، در قسمت بی‌سقفش آزاد. اما خوب وقتی بيوقفه بارون مياد، سيگاريها خواه ناخواه بايد به قسمت سقف‌دار پناه بيارند. اين هم بهانه‌ايه برای اون زن که بياد و هر چی دق دل از جای ديگه داره سر ملت خالی کنه.

حدسم صحيح بوده. دوباره زنه اومده و جيغ و داد کرده که اينجا نبايد سيگار کشيد. اين آلمانيهای سربه‌زير هم اصلاً نميدونند اعتراض يعنی چی. هر کی هر چی ميگه سرشون رو ميندازند پايين و گوش ميکنند! از دست اونها بيشتر عصبانيم. از خانمی که توی کيوسک بيمارستان، همون بغل کار ميکنه پرس و جو ميکنم. اون هم خيلی عصبانيه چون زنه جلوی مشتريهاش سرش داد و بيداد کرده. به مطب ميرم که اين دفعه خرخرهء زنه رو بجوم. باز هم شانس آورده: مطب تعطيله و زنه رفته خونه. به قسمت پذيرش ميرم و پرس و جو ميکنم که مسئول کيوسک و تراس کيه. تلفن رو ميدن دستم که با آقاهه صحبت کنم. جريان رو توضيح ميدم. اول ميه که حق با زنه است و در قسمت سقف‌دار تراس نبايد سيگار کشيد. بهش ميگم: باشه، من حاضرم با شما سر اين مسئله که کجا ميشه سيگار کشيد و کجا نميشه بحث کنم. اما از من انتظار نداشته باشيد که با اين خانم که کوچکترين مسئوليتی از اين نظر نداره، اون هم با اين لحن و رفتار مشمئزکننده صحبت کنم. اگر حرف من براتون قابل تکيه نيست ميتونيد با کمال ميل با شاهدان ديگه صحبت کنيد. جيغ و داد ايشون و طرز برخوردشون با بيماران قابل تحمل نيست. اگر شما به اين مسئله بلافاصله ترتيب اثر ندين، ناچارم که به مراجع بالاتر مراجعه کنم!

کار به اينجا که ميکشه، آقاهه حرفم رو تأييد ميکنه و ضمناً خواهش ميکنه که کل مسئله رو به صورت کتبی در اختيارش بگذارم. يکی دو ساعت بعد خودش مياد و با خانم فروشندهء کيوسک صحبت ميکنه و بهش يه نامه نشون ميده که برای اون زنه نوشته. محتوای نامه به گفتهء خانمه سرزنش رفتار طرفه و توصيه به رفتار مناسبتر و مؤدبانه‌تر و در عين حال گوشزد اين نکته که کل قضيه سيگار کشيدن يا نکشيدن بيمارها بهش ربطی نداره. خوب. اين از اين.

شبش مينشينم و يه نامه بالابلند خطاب به مسئولان بيمارستان مينويسم که اولاً بابت اخطار به اون زنه تشکر کنم و دوماً وضعيت سيگاريها در بيمارستان رو توضيح بدم. براشون مينويسم که تمام بيمارستان در انحصار غيرسيگاريهاست و اين آخرين گوشهء امن يعنی قسمت سقف‌دار تراس رو نبايد از سيگاريها گرفت. راه اون قسمت ديگهء پشت بيمارستان که سقف داره، برای بيمارانی که در ضلع شرقی ساختمون بستری هستند خيلی دوره، ضمن اينکه ناسلامتی اينجا کلينيک مخصوص بيماريهای مفصليه و خيلی از بيمارها با عصا و صندلی چرخدار راه ميرند و نميتونند از پله‌هايی که به اون قسمت منتهی ميشه بالا و پايين برند. در نتيجه اگر قسمت سقف‌دار تراس در ضلع شرقی برای سيگاريها ممنوع بشه، به اين معنيه که بيماران دارای ناتوانی جسمی يا بايد زير بارون خيس بشن، يا از سيگار کشيدن صرف‌نظر کنن. آخرش هم يه توضيح کوتاه ميدم که تأثيرات مثبت روحی و اجتماعی حضور در جمع سيگاريها رو که هر روز در تراس بيمارستان کنار هم جمع ميشن و درد دل و خوش و بش ميکنند نبايد دست کم گرفت. فرداش نامه رو با يک خودکار روی يکی از ميزهای تراس ميگذارم و حدود پنجاه شصت نفر از بيمارها و پرسنل امضاش ميکنند. بعد ميگذارمش توی يک پاکت و ميدمش به پرستار مسئول بخش. اين هم از اين.

يوديت روز چهارشنبه از بيمارستان مرخص ميشه. خوب‌شد که خودم هم يکی دو روز ديگه مرخص ميشم، وگرنه بدون اون چه خاکی به سرم ميکردم؟ دلم خيلی خيلی براش تنگ خواهد شد. نگرانم که ببينم کی به جاش مياد. يک شب تنها هستم و روز بعد يه خانم ديگه رو به اتاقم ميفرستند. ماريانه زن خوش‌برخورد و مهربونيه، با اينکه سيگاری نيست! شب ساعت ۹ و ۱۰، بعد از اينکه خانم پرستار برای آخرين بار به اتاق مياد و ميپرسه که آيا چيزی لازم داريم يا نه، ميرم توی فکر که چطور حاليش کنم ميخوام يواشکی توی بالکن سيگار بکشم. صدالبته سيگار کشيدن توی بالکن هم ممنوعه، اما چون ما در طبقهء آخر هستيم و احتمال رفتن دود به طبقات بالاتر نيست، شبها که تراس بسته ميشه من و يوديت ريسکش رو ميکنيم (لعنت بر هر چی آدم مردم‌آزاره که وضع ما سيگاريها رو بدتر از حشيشيها و هروئينيها کرده). بيشتر نگران همسايهء سمت راستی هستيم که اصلاً نميدونيم کيه. تا به حال يک بار هم نديده‌ايمش. همسايه‌های دست چپی هم خبر ندارند، اما هر دوتاشون سيگاری هستند و اگر بفهمند هم باکی نيست.

روم رو به ماريانه ميکنم و ميگم: ام‌م‌م‌م… ماريانه؟ ببينم، راستش رو بگو… تو آدم قابل اعتمادی هستی يا نه؟ آخه ميخوام يه رازی رو باهات در ميون بگذارم…

ماريانه روش رو به من برميگردونه، لبخند ميزنه و ميگه: ميخوای توی بالکن سيگار بکشی؟ برو جانم. نگران نباش!

پکهای آخر سيگارمه که يهو از بالکن سمت راستی صدای باز شدن در مياد و از لای نرده‌هايی که بالکنها رو از هم جدا ميکنه يه سايه‌ای رد ميشه. سيگارم رو بلافاصله به زمين انداخته‌ام و زير پام له کرده‌ام. يه لحظه بعد با کمال ناباوری صدای جرقهء يک فندک رو ميشنوم و نورش لحظه‌ای اطراف رو روشن ميکنه. به! طرف، هر کی که هست، از خودمونه! يواش به نرده‌ها نزديک ميشم و با نيش باز زمزمه ميکنم: گير افتاديد!

سايه يک لحظه بيحرکت ميمونه. بعد به طرفم مياد و اجزاش واضحتر ميشه. يه آقای مسن سيبيلوست که در کنار سيگار يه بطری آبجو هم به دست داره. قبلاً هم در تراس ديده بودمش اما نميدونستم همسايه‌امونه. با صدای خفه‌ای پخ پخ ميخندم و به بطری آبجوش اشاره ميکنم: به، خلاف شما که سنگينتر هم هست! اون هم در جوابم آهسته ميخنده: ای بدجنس! قلبم داشت می‌ايستاد! بهش ميگم: من و يوديت دو هفتهء تموم بابت شما نگران بوديم، حالا يه خرده هم شما بترسيد! ميگه: آره بوی سيگار ميومد و معلوم بود که اين بغل دو تا خانم خلافکار هستند، اما مسلمه که من صداش رو درنياوردم.

از اسمش روی در اتاق ميدونم که لقب دکتر داره، منتهی نميدونم چه جور دکتری. يک ساعتی با هم از اين در و اون در حرف ميزنيم و برام تعريف ميکنه که طبيبه و سالها در کشتيهای مسافربری به عنوان پزشک کشتی کار ميکرده. آدم خوش‌صحبت و جالبيه. چه حيف که تازه در شب آخر اقامتم باهاش آشنا شدم.

صبح ساعت ۹ با چمدونهای بسته منتظر پويا و پاول هستم که بيان دنبالم. از همه خداحافظی کرده‌ام، هرچند که همه ميگن به احتمال قوی يکی دو سال ديگه باز گذرم به همينجا ميفته. من که خيال ندارم دوباره بيام اينجا. در ذهنم اتفاقات سه هفتهء اخير رو مرور ميکنم. تجربهء جالبی… نه، نبود. خيلی اذيت شدم، اون هم برای هيچ و پوچ. دارم با همون وضعی به خونه ميرم که اومده بودم. درسته که رماتيسم علاج نداره و يک عمر باهاش دست به گريبان خواهم بود، اما اميد و هدفم اين بود که دست کم از نظر درمان درد بهبود چشمگيری پيدا کنم، که نکردم. حرفهای پزشکان همه از دم بی‌پايه و غيرقابل تکيه بود. دارم يواش يواش به اين نتيجه ميرسم که اگر دکتر جماعت گفت ماست سفيده به صحت حرفش شک کنم. واقعيت اينه که بهتره اصلاً آدم مريض نشه. اگر شد، تنها چاره‌اش اينه که خودش بره طب بخونه، بلکه دست کم بتونه تشخيص بده که چند درصد از گفته‌های حضرات پزشک حرف مفته.

پويا اغلب روزها با وجود مسافت زياد بعد از تموم شدن کارش بهم سرميزنه و به خاطر شوخ‌طبعی و پرحرفيش بين بيماران تراس‌نشين محبوبيت فراوونی پيدا کرده. خنده‌دار اينجاست که ملت مرتب از من ميپرسند آيا پويا شوهرم/دوست‌پسرمه؟ جالبه که يه زمانی همه فکر ميکردند پويا بايد پسرم باشه و حالا همچين حدسی ميزنند، با وجود اينکه قيافه‌امون نسبتاً شبيهه. شايد هم دليلش اينه که کمتر پيش مياد خواهر و برادر کسی بهش در بيمارستان سر بزنند. اغلب شوهر و فرزندان هستند و گاهی هم، بسته به سن، والدين يا نوه‌ها.

در هفتهء دوم موج وداعها شروع ميشه. بيمارانی که زودتر از من اومده‌اند بارشون رو ميبندند و راهی خونه‌هاشون ميشن. چقدر بهشون حسوديم ميشه! دلم برای اينترنت وحشتناک تنگ شده. هست البته، اما بايد همون مخارجی رو که دربارهء تلفن توصيف کردم متحمل شد و بعدش تازه به يک خط آنالوگ ۲۸ بيتی دست پيدا ميکنی. زرشک. رفقا ميگن اون اتاق شيشه‌ای که قبلاً مال سيگاريها بود و حالا تبديل به مطب امراض ريوی شده، قراره چند ماه ديگه تبديل به اينترنت کافه بشه. نوشداروی بعد از مرگ سهراب!

خانم دکتر بداخلاقه خوشبختانه رفته به مرخصی و جای خودش رو به يه خانم دکتر تپل مپل خوش‌اخلاق و خنده‌رو داده. سوای رفتار کاملاً متفاوت، هر دو تا خانم دکترهای مسئول بخش سر يه مسئله توافق دارند: حال من بدجوری خرابه. پنج جور قرص مسکنی که در حال حاضر برام تجويز کرده‌اند افاقه نميکنه. بايد برام يک جور درمان تجويز کرد که بهش اصطلاحاً بيسيک تراپی يا درمان پايه‌ای ميگن (TNF alpha blocker) و مثل يه جوری شيمی‌درمانی خفيف ميمونه. از اونجايی که رماتيسم جزو بيماريهای سيستم ايمنيه، به اين معنی که سيستم ايمنی قاطی ميکنه و به جای دفاع در برابر ميکرب و ويروس به مفاصل خود بدن ميتازه، بايد اون رو تضعيف کرد تا التهاب کمتر بشه. از بيمارهای ديگه شنيده‌ام که ممکنه با اين درمان در عرض سه چهار هفته کاملاً به حالت عادی برگردم و اثری از نشونه‌های بيماری و به خصوص درد پيدا نباشه.

مشکل از جايی شروع ميشه که جناب دکتر ارشد ما رو سرافراز ميکنه و با رفتاری که ازش بيحوصلگی و نخوت ميباره برام حلاجی ميکنه که بيسيک ميسيک رو فراموش کن، فعلاً بايد با همين قرصهايی که تجويز کرده‌ايم و تأثيرشون با اسمارتيز يکيه بسوزی و بسازی. بعداً از بيمارانی که بيمهء پزشکی خصوصی دارند ميشنوم که رفتار جناب دکتر با اونها از زمين تا آسمون تفاوت داره. دو روز بعد خانم دکتر به همراهی دکتر رئيس بخش به سراغم مياد تا همون حرفها رو تکرار کنه. از همون اول بهش ميگم که ببخشيد، من بيمهء دولتی هستم، حواستون باشه که يه وقت بيشتر از حد لازم وقت و لطف و ادب خرجم نکنيد. هر دو يکه ميخورند. وقتی که بهشون حالی ميکنم که منظورم چيه، ميفتند به عذرخواهی که فلانی وقتش کمه و اين حرفها. بهشون ميگم عجيبه که برای بيماران بيمهء خصوصی وقت کافی داره. و اينکه مطمئنم بيماران بيمهء خصوصی بدون چک و چونه درمان لازم رو دريافت ميکنند. رئيس بخش شروع ميکنه به توضيح دادن که طبق مقررات بايد دست کم دو نوع از داروهای (ارزون‌قيمت) ضدالتهاب حداقل دو ماه امتحان شده باشند تا بشه درمان پايه‌ای رو تجويز کرد. از کوره در ميرم: يعنی چون همکاران شما احمق و بی‌مسئوليت بوده‌اند و سالها بيماری من رو جدی نگرفته‌اند و فقط يک جور داروی ضدالتهاب (ديکلوفناک) تجويز کرده‌اند، حالا من بايد جور حماقتشون رو بکشم؟ با شرمندگی سر تکون ميدند و اظهار تأسف ميکنند: طبق تصميم فلان کنگرهء متخصصان رماتيسم… نتايج بهمان تحقيقات… مقررات… لبخند زهرآلودی ميزنم: ببينم، بيمه سبيل چند تا از دکترهايی رو که در اون کنگره بوده‌اند و اون تحقيقات رو انجام داده‌اند چرب کرده تا به اين نتيجه برسند؟ دکتر رئيس بخش لبخند ميزنه: خوب، اين طرز تفکر يه خبرنگاره. جواب ميدم: نه، اين طرز تفکر يک بيماره که ۲۷ ساله درد ميکشه و توی مطبهای يه مشت آدم نامسئول و بيسواد و بی‌لياقت دربه‌دره و حالا گير شماها افتاده. به زحمت راضيم ميکنند که برای يه سری آزمايشها چند روز ديگه در بيمارستان بمونم و بلافاصله به خونه برنگردم.

بعدازظهر باز جلسهء گروهی روانشناسی داريم، برای مقابله با درد. روانشناسمون هم که آقای جوونی بود رفته مرخصی (برای من تعريف کرده بود که ميخواد بره کلاس پرواز) و جای خودش رو به يه خانم دکتر خوشگل چشم‌آبی داده که حسابی روی اعصاب من و بقيهء بيمارها راه ميره. شيوهء درمانيش درست از اون نوعيه که من رو فقط ميخندونه. مثلاً ميگه چشماتون رو ببنديد و يک دشت سرسبز رو مجسم کنيد که وسطش يک صندوق چوبی قرار گرفته. خوب، حالا درد و ناراحتيها و مشکلاتتون رو بگذاريد توش، يه بادکنک بهش وصل کنيد و ولش بديد بره… بهش ميگم ببخشيد، من صورتحسابهای پرداخت نشده‌ام رو انداختم توی اون صندوق. اگه بعداً پرسيدند چرا پول ما رو ندادی بفرستمشون سراغ شما؟! ملت خيلی دلشون خوشه به خدا.

از اونجايی که بيمه بر شرکت بيماران در اين جلسات اصرار داره، وگرنه سر پرداخت هزينه ادا اطوار درمياره، خانمه اگر يکيمون به دليلی سر موقع حاضر نشه الم‌شنگه‌ای به پا ميکنه که نگو. راه ميفته ميره دنبال طرف ميگرده و ما بايد معطل بنشينيم تا معلوم بشه که طرف مثلاً درد داره، يا فشار خونش پايين و بالاست يا هر چی، و نميتونه بياد. آقاهه اونقدرها سخت نميگرفت و فقط يادداشت ميکرد تا بعداً بره از پرستارها بپرسه که جريان چيه. بعد از يکربع ساعت که خانمه بالأخره برميگرده، از ماها ميخواد که تعريف کنيم اين مدت بستری شدن چه تأثيری روی ما داشته. نوبت که به من ميرسه، مختصراً ميگم که هيچ تأثيری احساس نکرده‌ام و همونطور که اومده‌ام مرخص ميشم، با اين تفاوت که الآن اعصابم خرابه و از عصبانيت خون خونم رو ميخوره. ازم توضيح ميخواد و جريان درمان پايه‌ای رو تعريف ميکنم. سری تکون ميده و اظهار تأسف ميکنه و ميگه: خوب، پس با اين وصف اگه امروز بخواهيم مديتيشن انجام بديم شما آمادگی ذهنی نداريد. اضافه ميکنم: بله، به خصوص که کلاً اين درمان رو اتلاف وقت ميدونم. با دلخوری قابل درکی مرخصم ميکنه که برم. آخ جون. کاش اين رو زودتر بهش گفته بودم.

از اتاق که بيرون ميام راهم مستقيماً به تراس ختم ميشه، برای يکی دو عدد سيگار. هوا بعد از دو هفته بارون بيوقفه نسبتاً بهتر شده. از راه که ميرسم، خودم رو با مشکلی روبه‌رو ميبينم که بهانهء خوبی برای يه درگيری حسابی و خالی کردن عصبانيت انبار شده‌امه.

ادامه دارد…

روی برنامهء امروز نوشته ساعت فلان در اتاق بهمان حضور به هم رسانيد جهت يک فقره سمينار دربارهء تغذيهء صحيح برای بيماران رماتيسمی. غذا همينجوريش هم بين بيماران همچنان در صدر موضوعات گفتگو قرار داره. کتلتها ته کشيده‌اند. برای يه غذای ادويه‌دار مملو از سير و پياز له‌له ميزنم. دو هفته است که تخم‌مرغ نخورده‌ام. حالم ديگه از هر چی چيپس و شکلاته به هم ميخوره. اهل خانواده مرتب سرميزنند و ميوه و قاقالی‌لی هم با خودشون ميارند. مامان خانم ميخواد پلو و خورش بفرسته و وقتی ميپرسم چطور غذا رو گرم کنم (از خطر فاسد شدنش به خاطر نبود يخچال گذشته) بعد از کمی فکر جواب ميده: يه اجاق برقی روميزی هم بفرستم؟!

تحت چنين شرايطی در اتاق مذکور حضور به هم ميرسانم. خانم خوشپوش مشاور امور تغذيه يک تکيه‌کلام مورد علاقه داره: مديتران. منظور نوع تغذيهء مردم کشورهای حوالی دريای مديترانه است، فرانسه، اسپانيا، ايتاليا، ترکيه، يونان و غيره که گويا برای بيماران رماتيسمی بهترين نوع تغذيه است، با سبزيجات فراوان و ماهی. در هر جمله‌اش پنج يا شيش بار اين کلمه رو تکرار ميکنه. يواش يواش دارم بهش حساس ميشم. جلوی چشمام تصوير ناهار امروز ظاهر ميشه و هر دفعه که خانمه «مديتران» ميگه، توی دلم پشتبندش جواب ميدم: مديتران و کوفت کاری… مديتران و زهر مار… مديتران و درد بيدرمون… مديتران و زقنبود…

قابل پيش‌بينيه که آخرش کنترل زبونم رو از دست ميدم و در فاصلهء يکی از نقطه‌ها يا ويرگولهای لفاظی خانمه با لحن آرومی ميگم: اما فکر ميکنم شما قبول داشته باشيد که دو تا زيتون روی يک بشقاب دليل نيست که بشه اسم غذايی رو «مديتران» گذاشت، درسته؟
خانمه که از قرار معلوم حتی انتظار قطع شدن سخنرانيش رو نداشته، چه برسه به مخالفت يا انتقادی از طرف بيماران سربه‌زير، يکه ميخوره، اما اينقدر منصف هست که حرفم رو تأييد کنه: بله، دو تا زيتون روی يک بشقاب دليل مديتران بودن غذا نيست.
لبخند کج و کوله‌ای ميزنم و ادامه ميدم: و اين رو هم احتمالاً قبول داريد که در طبخ غذای مديتران معمولاً سرکهء گرونقيمت بالزاميک به کار ميره و روغن‌زيتون درست حسابی، نه اينکه هر سالادی با دو سه ليتر از ارزونترين نوع سرکه و روغن تخم منداب به گند کشيده بشه، درسته؟
خانمه آهی ميکشه و شونه‌هاش فروميفته: قبول دارم که غذای بيمارستان چيزی نيست که بشه اسمش رو تغذيهء صحيح برای بيماران رماتيسمی گذاشت، اما خوب واقعاً سعيشون رو ميکنند و…
اينجا بايد حرفش رو قطع کنم: ببخشيدا، اما دو هفته است که تا به کيفيت غذا اعتراض ميکنيم، ميگن اين غذای مخصوص بيماران رماتيسميه. شما جواب يک سؤال من رو بديد: نظرتون راجع به پياز چيه؟
با تعجب به من زل ميزنه: پياز؟
سرم رو تکون ميدم: بله، پياز. برای بيماران رماتيسمی خوبه يا بده؟
با شور و شوق جواب ميده: بله بله! خيلی خوبه! به خصوص که خاصيت درمان التهاب و عفونت داره.
نيشم باز ميشه: آها. پس احتمالاً به همين علته که ما هرگز رنگش رو در اين بيمارستان نميبينيم؟
بيمارهای ديگه با هيجان يکی به دوی ما رو دنبال ميکنند و سرشون رو عين تماشاچيان تنيس از يکی به ديگری ميچرخونند. خانمه با لحن عذرخواهانه‌ای ميگه: خوب آخه ميدونيد، پياز به مزاج هر کسی نميسازه…
بلافاصله جواب ميدم: آها. مسئله اينه که پياز رو ميشه سرخ کرد تا مقدار زيادی از اسيدش رو از دست بده و قابل‌هضمتر بشه، اما فکر ميکنيد به چند درصد از بيماران اين فلفل دلمهء خامی ميسازه که هر روز بلااستثنا از صبح تا شب در سه نوبت، صبحانه، ناهار و شام بهشون ميخورونند؟
کيش و مات. خانمه به تته پته افتاده. لبخند فاتحانه‌ای ميزنم. زبون بيماران ديگه هم باز شده و هرکدوم به نوعی از آشپزخونهء بيمارستان شکايت ميکنند، به خصوص سر موضوع سرکهء فراوون در سس سالاد که اون رو غيرقابل خوردن ميکنه و کيلو کيلو فلفل دلمهء خام همه توافق دارند. خانمه در حال يادداشت کردنه که با مسئولان بيمارستان صحبت کنه. باشه، فتح حقير و کوچيکيه اما محض سرگرمی در فضای ملال‌آور بيمارستان بدک نيست. دست کم معلوم ميشه که داروها هنوز مخم رو کاملاً تيليت نکرده‌اند.

ادامه دارد…

درمان مورد علاقهء من شامل کيسه‌های حاوی گل کاه؟! (Heublume) داغ‌شده است که ميگذارند روی يک تشک که با آب گرم پر شده. روی تشک گرم و نرم و متکاهای داغ خوشبو شناور ميشی و همچين عضلات منقبض و دردآلودت نرم و شل و ويل ميشن که نگو. من که بلااستثنا هر دفعه بعد از فوقش پنج دقيقه شروع ميکنم به خر و پف. حيف که وقتش فقط بيست دقيقه است. البته يکی دو دفعه خانم مسئول بخش من رو فراموش ميکنه و حدود سی چهل دقيقه لالا ميکنم.

آقای سانگ (چينی ژاپنی نيست البته) مسئول ماساژه. يه پسر جوون کوتاه‌قد که هر بار من رو ميبينه با صدای بلند سلام و عليک ميکنه و جوری خم و راست ميشه و دستم رو تکون ميده که انگار واقعاً چينی يا ژاپنيه. فکر کنم مخش يه خرده عيب داشته باشه اما کارش انصافاً حرف نداره. اگه روزی ميليونر شدم ميارمش پيش خودم که ماساژور شخصيم بشه. روزهای اول تعجب ميکنم که چرا ملت همه اين همه شل و ويل دست ميدن، به خصوص اين آقای سانگ که ميدونم از نظر قدرت دستها و انگشتها کم و کسری نداره! تا دوزاريم ميفته که ناسلامتی اينجا بيمارستان مخصوص بيماريهای رماتيسمی و مفاصله و خيليها دستهای دردناک با انگشتهای کج و کوله از آتروز دارند و اعضای پرسنل نبايد هم با کسی محکم دست بدن. ديدن همچين بيمارانی که با چه زحمتی کارد و چنگال به دست ميگيرند ناراحت‌کننده است. انصافاً ترجيح ميدم کمرم همينجوری درد بکنه اما دستهام اين شکلی نشن. البته به قول آلمانيها اونی که نشده هنوز هم ميتونه بشه.

راستی صحبت آتروز شد. از دو سه هفته پيش زانوم موقع راه رفتن درد ميکرد. فکر ميکردم يه خرده رگ به رگ شده باشه، اما اينجا دردش شديد ميشه و آخرش رسماً اعلام ميکنند که به ميمنت و مبارکی زانوم دچار آتروز شده. خانم دکتر ميگه بايد با مسکن و ورزش يه فکری به حالش کرد، اما در نهايت به جراحی و مفصل زانوی مصنوعی ختم ميشه. ددم وای.

آقای بوزناکيس ملقب به شکنجه‌گر اعظم و اهل کشور يونان مسئول فيزيوتراپی منه، . آدم بشاشيه و همه‌اش جوکهای بيمزه تعريف ميکنه. نميدونم چرا بند کرده به من. موقع ورزش گروهی همه‌اش مياد طرف من و هی دست و پام رو ميکشه و زجرم ميده. موقع فيزيوتراپی تکی که ديگه نگو، اشکم رو درمياره. هی هم از اينور و اونور حرف ميزنه که يعنی من حواست رو پرت ميکنم که دردت نياد. هر چی بهش ميگم آقا جان فايده نداره، يه دقه زبون به دهن نميگيره و شکنجه رو هم متوقف نميکنه. آخرش از روانشناس گروهمون کارت ويزيتش رو ميگيرم و تقديم آقای بوزناکيس ميکنم، با اين پيشنهاد که حتماً يه قرار مشاوره با روانشناس بگذاره، چون اين عادی نيست که کسی اين همه از شکنجه کردن ديگران لذت ببره. اونقدر ميخنده که کم مونده از صندليش بيفته زمين.

ژيمناستيک گروهی در آب چيز ملال‌آوريه، مگر اينکه بتونيم شکنجه‌گر اعظم رو راضی کنيم که اجازه بده با يک توپ سبک پلاستيکی واليبال بازی کنيم. بازی مفرح و خنده‌داريه، به خصوص که وقتی توپ از آب بيرون ميفته، آقای بوزناکيس بايد بره بياره. متأسفانه موقع بازی شونه‌ام رگ به رگ ميشه و بهانهء ديگه‌ای به بوزناکيس ميدم برای زجر دادنم. هی شونهء بينوا رو فشار ميده و من هی داد ميزنم و به جد و آباد خودش و هر چی يونانيه فحش و فضاحت حواله ميکنم. آلمانيها که شوخيهای نژادپرستانهء ما رو ميشنوند دودل ميمونند که آيا خنديدن به همچين شوخيهايی اگر بين دو خارجی رد و بدل بشه مجازه يا اين هم راسيسم حساب ميشه. طفلکيها.

ما سيگاريها که اغلب مؤنث هستيم يک حلقهء اجتماعی محکم درست کرده‌ايم و از صبح تا شب تمام وقت آزادمون رو در تراس با هم ميگذرونيم، با اينکه در عرض دو هفتهء اول اقامتم تقريباً بيوقفه بارون مياد. در قسمت سقف‌دار تراس مينشينيم و جز سرما مشکل ديگه‌ای نداريم. اينجاست که متوجه ميشم سرما و رطوبت چقدر برای بيماريهای مفاصلی بده. پنج دقيقه که بيرون مينشينم، تمام بدنم خشک و دردناک ميشه. پرستار بخش شبها برای هر بيماری که بخواد يه کيسهء پلاستيکی مياره که توش با موم مايع داغ پر شده و بيشتر از کيسهء آب گرم داغ ميمونه. اين کيسه تبديل به رفيق جون‌جونی من ميشه و تا سرد و سفت نشه محاله که کنارش بگذارم. معمولاً بعدازظهرها هم از پرستار خواهش ميکنم برام يکی بياره.

گفتم که با اغلب سيگاريها اخت گرفته‌ام، اما رفاقتم با يوديت يه چيز ديگه است. از همون روز اول پنج شيش جور دوای مسکن مختلف بسته‌اند به نافم و با وجود اينکه دردم چندان کمتر نشده، اما جاتون خالی حسابی نشئه هستم. اگه يوديت مرتب قرارهام رو يادآوری نکنه و به موقع سراغم نياد صبح تا شب فقط ميخوابم. غير از اين همدم و مونس خيلی خوبيه و از اونجايی که از دوازده سالگی به بشترف مبتلاست حسابی راهنماييم ميکنه و تجربه‌های خودش رو در اختيارم ميگذاره. واقعاً از نظر هم‌اتاقی شانس عظيمی آورده‌ام.

مامان به خواهش من برامون کتلت درست ميکنه. البته من گفته‌ام ده پونزده تا، اما مامان حدود سی چهل تا درست ميکنه و پويای بيچاره که مسئوليت رسوندنشون رو داره حسابی از کت و کول ميفته و اين من هستم که بايد غرغرش رو تحمل کنم. مجبورم هر بار که ميرم به تراس يه بشقاب پر از کتلت با خودم ببرم بلکه براشون مشتری پيدا بشه، که چندان کار سختی نيست.

ادامه دارد…

هله‌هوله‌

به ندای اين آقا لبيک ميگويم و هله‌هوله‌های مورد علاقه‌ام رو رديف ميکنم:

کيک و شيرينی خامه‌ای، شيرينی خشک، شکلات شيری ساده يا از نوع کيت‌کت و مارس و اسمارتيز و غيره، انواع بستنيجات، چيپس (ترجيحاً با فلفل قرمز)، ماست ميوه (ماست ميوه هم هله‌هوله است؟)، تافی کارامل، ذرت بوداده (شيرينش رو ترجيح ميدم)، کرن‌فلکس کاراملی Lion (اونقدر ارزش غذاييش پايين و شيرينيش زياده که هله‌هوله به حساب مياد)، ميوه‌جات تازه و کمپوت آناناس و هلو و آلبالو، از اون دوناتهای فسقلی تازه با پودر قند و دارچين (که فقط حوالی کريسمس ميشه از اون فروشندهء دوره‌گرد خريد)، بادوم هندی، توک، انواع آبنبات غير از اونهايی که ضدسرفه است.

نوستالژيکها:

بيسکوييت مادر، تی‌تاپ، پفک نمکی، ويفر موزی و پرتقالی، آجيل، نخودچی کيشميش با نقل، گندم شاهدونه و برنجک، بستنی پاک، يخمک، لبو، چغاله بادوم، گوجه‌سبز، گردوی تازه، ذغال اخته، نون قندی، تمبر هندی، لواشک آلو و آلبالو، قره‌قوروت، کشک، باقلوا، راحت‌الحلقوم، نون خامه‌ای، پستهء تازه، آلبالو خشکه، برگهء زردآلو، پشمک، پولک، قطاب، گز.

فعلاً اينها رو يادم مياد.


پينوشت: علت اينکه کسی رو دعوت نکردم اينه که دفعه‌های قبل مدعوين يه خرده کم‌محلی کردند و ما رو از دل و دماغ انداختند. هر کی دوست داره شرکت کنه، من ديگه اسم نميبرم که سنگ روی يخ نشم.

بند و بساطم رو جمع کرده‌ام و با يک فقره چمدون گنده (يعنی گنده ها!) و يکی دو تا کيف و ساک ديگه راه ميفتم. از راه نرسيده بوی گند خاص بيمارستان مشاممان را می‌آزارد (اين يک قسمت يه خرده ناصرالدين‌شاهی شد انگار). ميگن برم طبقهء پنجم. اونجا يک فقره خانم پرستار بلوند خوشگل خوش‌هيکل، از اونهايی که اگر هر آقايی ببينه درجا مريض ميشه و بايد بره بيمارستان، اتاق رو نشونم ميده. بايد اول برم تست الکتروکارديوگرام بدم و عکسبرداری اشعهء ايکس و تست خون و اين حرفها. بعدش به اتاق برميگردم ونگاهی به اطراف ميندازم. دو تا تخت بيشتر نيست (همهء اتاقهای اين بيمارستان حداکثر دوتخته هستند). يکيشون اشغال شده اما از صاحبش خبری نيست. صدام ميکنند که برم با يه خانم دکتر صحبت کنم. جلوی در اتاق معاينه منتظرم که يهو يه زن کوتاه‌قد موخاکستری جلوم سبز ميشه و با عصبانيت داد ميکشه: ببينم تو چرا اين همه با کفشهات تلق تولوق ميکنی؟! سرم رفت! اگه همين الآن بس نکنی وای به حالت!

با تعجب فراوان بهش ميگم: خانم، من همين الآن اومده‌ام، ميشه صبر کنی از راه برسم، بعد شروع کنی به نق و شکايت؟ بدون توجه به حرفم باز يه خرده جيغ جيغ ميکنه و ميره توی يه اتاق که نميفهمم اتاق منه يا نه. با نگرانی از اينکه مبادا زنه هم‌اتاقيم باشه ميرم توی اتاق معاينه و جواب سين جيم خانم دکتره رو ميدم تا بفهمه جريان چيه و سير بيماری تا به حال چطور بوده. از خانم دکتر چندان خوشم نمياد. هی حرفم رو قطع ميکنه و رفتارش دقيقاً از اون رفتارهای خاص بعضی دکترهاست (ميشه گفت اکثرشون) که اگه ببينم ديگه پا به اون مطب نميگذارم. نخوت و بيتوجهی. ميخوام درجا بگم نخواستيم، من برميگردم خونه، اما جلوی خودم رو ميگيرم.

هم‌اتاقيم خوشبختانه اون زنک قدکوتاه نيست، بلکه يه خانم بيست و هفت هشت سالهء لاغره با موهای کوتاه به اسم يوديت. شانس ميارم و سيگاری هم از آب درمياد. البته در تمام بيمارستان سيگار کشيدن ممنوعه و اتاقی که قبلاً مال سيگاريها بوده تبديل به يک مطب دکتر متخصص امراض ريوی شده. عجب جوکی. اما در تراس بزرگ طبقهء اول هنوز ميشه سيگار کشيد، و يه گوشهء تنگ و ترشی هم اونور ساختمون هست با يکی دو تا نيمکت که سيگار کشيدن مجازه.

چمدونم رو خالی ميکنم. از پنجرهء اتاق ميشه تپه‌های سرسبز اطراف رو ديد، دنبالهء جنگل سياه (Schwarzwald) و تعداد زيادی ويلای مجلل که ميگن اغلبشون متعلق به مافيای روسی ساکن در بادن-بادنه. در پارک بيمارستان يه درياچهء مصنوعی کوچيک هست که من بهش ميگم چاله و چند تا اردک هم داره.

چون روز اوله، ناهار رو برام به اتاق ميارن. از امشب بايد به سالن غذاخوری برم. ناهار يه چيز نامشخص متشکل از سيب‌زمينی و اسفناجه که چنگال رو يکی دو بار توش فرو ميکنم و کنار ميزنم. يعنی من سه هفته بدون غذا چطور سر کنم؟ يوديت يک روز زودتر از من اومده و ميگه به نظر اون هم غذا افتضاحه. مشکل يوديت حادتر از من هم هست، چون اون واقعاً پوست و استخونه و تازه ميخواد بچه‌دار هم بشه. دکترش گفته بايد قبل از بارداری حتماً وزن زياد کنه. با اين غذا؟! به پويا و پاول زنگ ميزنم و ميگم در اسرع وقت برام خوردنی بيارن، هر چی که ميشه يه مدتی بدون يخچال ازش نگهداری کرد: چيپس، شکلات، بيسکوييت… آب‌ميوه هم لازم دارم. روزی نيم‌ليتر آب‌معدنی گازدار ميدن (که من به هر حال دوست ندارم) و ميگن اگه تشنه‌اتون شد چايی بخوريد، چايی مجانيه! آب لوله‌کشی هم گويا آب چشمه است و قابل خوردنه، اما من که معمولاً با آب آهک‌دار وحشتناک نفخ ميکنم ترجيح ميدم امتحان نکنم.

شبش، يعنی شب که چه عرض کنم، ساعت پنج و نيم عصر به سالن غذاخوری ميرم. جام سر يک ميز شيش‌نفره است که همهء صندليها رو خانمهای مسن اشغال کرده‌اند. با هم کمی گپ ميزنيم. شام از نون و کالباس و پنير تشکيل شده و يه بوفهء سالاد هم هست که چيز دندان‌گيری نداره. بهم يه ليست ميدن که برای روزهای بعد غذام رو از بين دو تا منوی گوشتی و گياهی انتخاب کنم. توصيف غذاها خيلی دهن‌پرکنه اما با توجه به اونی که ظهر جلوم گذاشتن، فهميده‌ام که همه‌اش حرفه. همهء غذاهای گوشتی رو علامت ميزنم، جز يکی که ماهيه. از تجربه‌های قبليم ميدونم که در بيمارستان فقط ماهی آب‌پز بيمزه سرو ميشه، نه کباب‌شده يا سرخ‌شده. اونجا رو غذای گياهی انتخاب ميکنم.

در طی روزهای بعدی حرفهای من و يوديت بيشتر حول و حوش غذا و گرسنگی دور ميزنه. نه که غذا کافی نباشه. بدمزه است و بيشتر اوقات گرسنگی رو ترجيح ميديم و با هله هوله‌هايی که پويا و پاول و دوست‌پسر يوديت آورده‌اند و خواهرانه با هم قسمت ميکنيم به طرزی ناکافی قار و قور شکم رو ميخوابونيم. انواع سالاد که در بوفه سرو ميشه همه غرق سرکه است و اصلاً قابل خوردن نيست. من به شام خوردن در ساعت عصرانه عادت ندارم و شب ساعت نه و ده وحشتناک گرسنه ميشم. صبحانه نسبتاً خوبه، نون تازه و کره و کالباس و پنير و عسل و آب‌ميوه و انواع ماست و کرن‌فلکس. شيرکاکائو و قهوه فقط صبحها ميدن. اگر بعد از صبحانه قهوه بخواهی، بايد از کيوسک بيمارستان بخری. بيمارستان کلاً دزدبازاره. برای جای پارک ماشين کسانی که به ملاقات ميان پول خون پدرشون رو ميگيرند. اگر بخواهی اشيای قيمتيت رو در گاو‌صندوق حفظ کنی بايد ۱۰ يورو بدی. برای استفاده از تلفن بايد روزی يک يورو و پنجاه سنت پول بدی و علاوه بر اون برای هر دقيقه تلفن کردن ۱۲ سنت حساب ميکنند، چه خودت زنگ بزنی، چه باهات تماس بگيرند. استفاده از موبايل هم که البته ممنوعه. من که دست به تلفن بيمارستان نميزنم و مرتب با موبايلم صحبت ميکنم. منتظرم از پرنسل يکی فقط يک کلمه اعتراض کنه تا خرخره‌اش رو بجوم. حسابی عصبی شده‌ام.

برنامهء روزانه به اين ترتيبه که شبش پرستار يه برگه مياره با فهرست درمانهايی که بايد انجام بديم به ترتيب ساعت. صبح ساعت يک ربع به هفت يه پرستار ديگه مياد و دماسنجش رو توی گوشم فرو ميکنه و نبضم رو ميگيره که ببينه آيا اين شوک من رو کشته يا هنوز زنده‌ام. بعد ميپرسه آيا ديروز جيش بزرگ کرده‌ای يا نه. جواب اغلب مثبته چون وضع مزاجم از روزی که اومده‌ام به هم خورده. بعد بايد بريم پايين صبحانه کوفت کنيم. قبلش و بعدش يه سيگار از واجباته. بعد ماراتن روزانه شروع ميشه، از اين اتاق به اون اتاق: ژيمناستيک مخصوص مبتلايان به بشترف (گروهی)، فيزيوتراپی، شنای تکی يا ژيمناستيک گروهی در آب گرم، ماساژ، گرمادرمانی، مشاورهء روانی گروهی برای مقابله با درد و غيره. عصر که کارمون تموم ميشه همه از نفس افتاده‌ايم.

ادامه دارد…

پايان يک اديسه

ديروز بالأخره از بيمارستان مرخص شدم.

جريان اينه که من از هشت سالگی مبتلا به کمردرد بودم و هستم. اون موقعها هر روز که از مدرسه به خونه ميومدم، از فرط درد گريه ميکردم. پدر و مادرم من رو بردند دکتر و اون هم گفت اين درد مال رشده. پنج شيش سالی درد رو تحمل کردم، تا اينکه در سن ۱۴ سالگی خودم رفتم پيش دکتر ارتوپد. اين يکی من رو فرستاد برای آزمايش ادرار و يه عکسبرداری هم از ستون فقرات انجام شد. از اونجايی که در ايران عکس و گزارش رو ميدن دست بيمار و مستقيم برای دکتر نميفرستند، من با استفاده از دانشنامهء پزشکی همون شب فهميدم که جريان چيه: انحنای ستون فقرات، اون هم مادرزادی.

فرداش دوباره رفتم پيش دکتر. نگاهی به عکس انداخت و با تعجب گفت: اين چرا کجه؟! خواستم به تقليد از شهر قصه جواب بدم: کی ميگه کجه؟ اما جناب دکتر که حسابی از ديدن اين پديدهء عجيب شوکه شده بود سری تکون داد و گفت: تنها کسی که ميتونه به شما کمک بکنه، يک تيم جراح ستون فقراته که اون هم بايد يک سال منتظر شد تا وقت بدن.

من ديدم اين آقا دکتره چيزی بارش نيست. رفتم تهران کلينيک، پيش يه ارتوپد ديگه که متخصص ستون فقرات هم بود و ادعا ميکرد عضو همون تيم معروف جراحيه. دست کم ميدونست انحنای ستون فقرات يعنی چی. يه نقالهء گنده گذاشت روی عکس و خط و خيطی کشيد و گفت بله، ۳۰ درجه انحراف داره، به شکل ) .بايد تا ۱۸ سالگی صبر کنی تا ببينيم مشکل خود به خود حل ميشه يا نه. اگر نشد بايد کرست طبی بپوشی و فلان و بهمان (حالا بماند که اون مهرء کج و کوله‌ای که باعث انحراف شده بود، زائده داشت و با کرست درمان نميشد. اگر هم با کرست درمان‌شدنی بود بايد دقيقاً قبل از ۱۸ سالگی فکری به حالش ميکردم، نه بعدش). ازش پرسيدم: خوب تا ۱۸ سالگی با دردش چيکار کنم؟ حسابی تعجب کرد و گفت: درد؟ کدوم درد؟ گفتم: اهه! اگه درد نداشت که برای چی ميرفتم پيش دکتر؟ يه نگاه چپکی بهم کرد و گفت: ببينم، راستش رو بگو، واقعاً درد داره يا ميخوای جلب توجه کنی؟!

اين واکنش مهربانانه و محترمانه و مسئولانهء جناب دکتر باعث شد که تا هفت هشت سال پا به مطب هيچ پزشکی نگذارم. اما آخرش درد مجبورم کرد که يه سفر طولانی رو از اين مطب به اون مطب شروع کنم. عکس ميگرفتند، آزمايش ميکردند و آخرش يا ميگفتند اين درد نداره و داری خودت رو به مريضی ميزنی، يا ميگفتند چاره نداره، بسوز و بساز. پنج شيش سال پيش دکتر خانگی من* که متخصص امراض عموميه و بر خلاف اکثر همکارانش از نظر سواد و تشخيص بيماری و به خصوص احساس مسئوليت و رسيدگی به بيمار واقعاً حرف نداره گفت: کج و کولگی ستون فقراتت اونقدرها مهم نيست خانم جان، تو رماتيسم داری، اون هم از نوع سندروم بشترف (bechterew syndrome). من رو پيش دکتر متخصص رماتيسم فرستاد، اون هم يکی دو تا تست انجام داد و من رو فرستاد خونه با اين تشخيص که دکتر خانگيم بره کشکش رو بسابه، نظرش صحت نداره.

دو سه سال پيش يک فقره جابه‌جايی ديسک به فهرست درد و مرضهام اضافه شد و از اون به بعد ديگه هر ناراحتی که در ناحيهء کمر داشتم، فکر ميکردم تقصير همونه. راه رفتنم روز به روز بدتر و کج و کوله‌تر ميشد و گاهی به شدت ميلنگيدم، کمرم خم شده بود و به زحمت ميتونستم قد راست کنم، اما از زور بيچارگی دودستی چسبيده بودم به همين تشخيص قابل تکيه‌ای که حضرات دکتران متخصص تونسته بودند تأييد کنند. در عرض ماههای اخير ديگه وضعم جوری افتضاح شده بود که گاهی تا هفته‌ها قادر نبودم خونه رو ترک کنم. تنها درمانی که دکترهای عزيز و محترم در تمام اين سالها در اختيارم گذاشته بودند قرص ديکلوفناک بود که اون هم هيچ تأثيری نداشت. گاهی آمپول ديکلوفناک ميزدند که اون هم سه چهار ساعتی درد رو کم ميکرد و باز روز از نو، روزی از نو. دکتر خانگيم سه چهار جور مسکن ديگه امتحان کرده بود که اونها هم هيچکدوم تأثيری نگذاشته بودند.

همين دکتر خانگيم بود که آخرش متقاعدم کرد يک بار ديگه برم پيش متخصص رماتيسم، اما اين بار پيش يک خانمی که خودش معرفی کرده بود. خانم دکتر دوباره کلی تست و آزمايش و کوفت انجام داد و بالأخره بعد از ۲۷ سال معلوم شد بنده چه مرگمه. همون تشخيص دکترم صحيح بود و مبتلا به رماتيسم ستون فقرات هستم که بهش سندروم بشترف ميگن يا در اصطلاح تخصصی ankylosing spondylitis که به معنی بيتحرک شدن و سفت شدن مفاصل در اثر التهاب رماتيسميه. مشکل اصلی اينه که اغلب آقايون به اين بيماری مبتلا ميشن و درصد ابتلای خانمها خيلی کمتره، ضمن اينکه احتمال داره تست خون با وجود ابتلا جواب منفی داشته باشه، همونطور که در مورد من تا مدتها منفی بود.

خانم دکتر گفت با اين وضع و حالی که من دارم، بايد حتماً يه مدتی برم بيمارستان و برای بهبود درد تحت درمان قرار بگيرم. با شنيدن اين حرف اول مو به تنم سيخ شد، چون خيلی وحشتناک از بيمارستان متنفرم! اما وضعم بدجوری خراب بود و مجبور شدم موافقت کنم. اينجوری شد که از هشتم آوريل بستری شدم و همين ديروز بعد از دو هفته و نيم به خونه برگشتم. فعلاً يه مدتی بايد در خونه بستری بشم تا اثرات روحی و جسمی اين دورانی که در بيمارستان گذروندم، از جمله غذای بد و دسترسی نداشتن به اينترنت رفع بشه! اما به زودی دوباره براتون خواهم نوشت.


* : در ممالک فرنگ رسمه که اول ميرن پيش يک دکتر متخصص امراض عمومی و اون در صورت نياز بيمار رو ميفرسته پيش متخصص. دکتر متخصص هم نتيجهء آزمايشها و گزارشها رو برای دکتر عمومی ميفرسته و اينجوری به مرور زمان يک پروندهء پزشکی کامل پيش دکتر عمومی تشکيل ميشه. به اين دکتر عمومی که معمولاً سالها بيمار رو همراهی ميکنه ميگن دکتر خانگی.

etesami01.jpg

به مناسبت شصت و هفتمين سالروز درگذشت پروين اعتصامی، بانوی شعر ايران:

نهال آرزو

ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای
غنچه بی باد صبا، گل بی بهار آورده‌ای
باغبانان تو را امسال سال خرمی است
زین همایون میوه کز هر شاخسار آورده‌ای
شاخ و برگت نیکنامی، بیخ و بارت سعی و علم
این هنرها جمله از آموزگار آورده‌ای
خرم آنکو وقت حاصل ارمغانی از تو برد
برگ دولت، زاد هستی، توش کار آورده‌ای

غنچه‌ای زین شاخه ما را زیب دست و دامن است
همتی، ای خواهران! تا فرصت کوشیدن است
پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی است
مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ما
شاهراه سعی و اقلیم سعادت روشن است
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس پسر هشیار و دختر کودن است

زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
بر نکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند؟
نام این قوم از چه دور افتاده از هر دفتری؟
دامن مادر، نخست آموزگار کودک است
طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری
با چنین درماندگی، از ماه و پروین بگذریم
گر که ما را باشد از فضل و ادب بال و پری

ياد و نامش گرامی.

خشم ايرانيان

قضيه اينه که عکسهای برهنهء خانمی ايرانی و مقيم اسپانيا در يک مجلهء اونجا چاپ شده. مسئولان سايت به قول ايشون بسيار خبری و بسيار موثق صبح حسابی جوش آورده‌اند و هر چی تونسته‌اند بار خانمه کرده‌اند و خانواده‌اش رو هم بی‌نصيب نگذاشته‌اند. ضمناً مزخرفاتی گفته‌اند اندر باب برانگيخته شدن خشم بسياری از ايرانيان مقيم خارج و عکس روی جلد مجله رو با خشانت تمام سانسور کرده‌اند و کل ماجرا رو گذاشته‌اند توی سايتشون. از نيش و کنايه به حکومت خاتمی هم صرف نظر نکرده‌اند. لابد تحقيق اين حضرات به اين صورت انجام شده که زنگ زده‌اند به سفارت ايران در اسپانيا و ضمن گرفتن اطلاعات لازمه دربارهء خانمه و خانواده‌اش از سربازان گمنام امام زمان، يک همه‌پرسی هم بين کارکنان سفارت (و نه مراجعان!) راه انداخته‌اند و نتيجه اين شده که ميبينيد. بسيار محتملتر اينه که عکسها رو جايی ديده‌اند و به طريقی ترجمهء دست و پا شکسته‌ای از متن گير آورده‌اند و ديگه بقيه‌اش بر اساس قوهء تخيل و شور حزب‌اللهی خودشون نوشته شده. اين يعنی خبرنگاری اسلامی. اخبار روزنامه‌های صدر اسلام هم دقيقاً همينجوری تدوين ميشد.

بی‌شک مسئولان سايت صبح از پويندگان به حق راه آيت‌الله خمينی و متحجران پيش از اون هستند که تمام مدت بابت باز شدن پای «نسوان» به مدارس و بر باد رفتن عصمت دوشيزگان در کلاسهای درس و پای صندوقهای رأی خون به جگرشون ميشد و آخرش هم مجبور شدند عقب‌نشينی کنند و جبر تغيير زمانه رو بپذيرند. حالا موقع استفادهء شاگردانشون از اين فرصت طلاييه که اين ماجرا رو پيرهن عثمان کنند و تلويحاً به خانواده‌هايی که همينجوريش هم نگران عفت و پاکدامنی دخترانشون هستند پيام بدند: هر دختری که به بهانهء تحصيل به خارج بره ج… ميشه!

روشن نيست که بشر از کی و چطور به اين نتيجه رسيده که بايد آلات تناسليش رو بپوشونه. بعيد نيست همزمان با پيدايش افکار مذهبی و ماوراءالطبيعه انسانها به اين نتيجه رسيده باشند که باروری و توليد مثل، يعنی يکی از مهمترين غرايز، ممکنه توسط نيروهای اهريمنی مورد تهديد قرار بگيره و به خطر بيفته و به اين دليل ترجيح داده‌اند با پارچه‌ای و شايد وردی و طلسمی از اين اعضای گرانبها محافظت کنند. قدر مسلم اينه که انسان با حس شرم و خجالت بابت برهنگی به دنيا نمياد، بلکه اين امر کاملاً اکتسابيه و تحت تأثير تلقينات جامعه و محيط شکل ميگيره، تا حدی که يک زن با نشون دادن چند تار مو يا قسمتی از صورت ميتونه احساس برهنگی و شرمزدگی بکنه. به همون نسبت هم ممکنه زن يا مرد ديگه‌ای که در شرايط متفاوتی بزرگ شده اصلاً ندونه که خود رو پوشوندن و احساس شرم و حيا يعنی چی.

از طرف ديگه هر نوع احساسات منفی بابت برهنگی از شرم گرفته تا امتناع و نفی و خشم و انزجار ميتونه کاملاً در ارتباط مستقيم با واکنش اطرافيان باشه. به عنوان مثال من به شخصه پوشيدگی رو جزو ارزشهای اخلاقی نميدونم و برهنگی به نظرم يه چيز عادی و طبيعيه و جبر پوشيدگی در بعضی از جوامع بازمانده‌های سنن کهنه و اغلب با ريشهء مذهبی که برام چندان اعتبار منطقی نداره. اگر از من بخواهيد سراپا برهنه به خيابون برم، اين کار رو خواهم کرد، اما به شرط اين که بتونيد تضمين کنيد چنين کاری برام پيامدهای منفی نداشته باشه. اگر از جنبهء حقوقيش که منجر به دستگيری من توسط پليس آلمان به جرم بر هم زدن نظم عمومی ميشه بگذريم، احتمالاً همسايه‌ها و عابران و مأموران پليس به سلامت مشاعرم شک خواهند کرد و توضيحات من که «بابا برهنگی يه چيز کاملاً طبيعيه» کمکی به حالم نميکنه. به دلايل قابل درک اين سوءتفاهميه که من چندان ميل ندارم درگيرش بشم. اصلاً چرا راه دور بريم، اگر من ببينم که يک مرد با نگاهی زيادی مستقيم و حريص به سينهء من خيره شده، جوری که کم مونده توی يقه‌ام بيفته، ممکنه احساس چندان جالبی نداشته باشم و بابت گريبان بازم معذب باشم و يکی دو دکمه بيشتر از بالای پيراهنم رو ببندم، بلکه آقاهه از رو بره! در حالی که لباس دکلته در برابر آدمهايی چشم و دل سيرتر يا دست کم صاحب ادب و ظرافت بيشتر برام مشکلی ايجاد نميکنه. عادت هم البته نقش مهمی بازی ميکنه. وقتی کسی يک عمر از برهنگی منع شده باشه، در وهلهء اول حتی در محيطی که برهنگی عاديه و کسی بهش خيره نميشه، مثلاً در سونای مختلط يا پلاژهای آزاد، باز هم احساس شرم و حيا ميکنه و روش نميشه همهء لباسهاش رو دربياره، چون يک عمر در گوشش خونده‌اند که: خجالت بکش! از نظر خيليها برهنگی برای زن دقيقاً مطابق با مفهوم تن‌فروشيه.

ميخوام بگم عرف جامعه و شرايط محيط با تصميم و نظر شخصی من عوض نميشه و من خواهی نخواهی از اونها تأثير ميگيرم و بايد تابع قوانين نوشته و نانوشتهء اون جامعه باشم. در ايران بعضی آدمهای متعصب خشکه‌مقدس به زنی که سراپا پوشيده است و حتی روسری هم سرشه ميگن «لخت»، يعنی بين اون پوشش و عکسهای رومينا خانم تفاوتی قائل نيستند. اگر من بخوام در ميون چنين آدمهايی در صلح و صفا زندگی کنم، ناچار به تجديد نظر دربارهء بعضی از پرنسيپهام هستم. ميشه دليل لزوم اين انعطاف رو به اصطلاح خودمونی اينجوری توصيف کرد: جنبه‌اش رو ندارند!

اگر چنين وضعی پيش بياد، يعنی آدمی مثل من ناچار بشه در خونواده‌ای با چنين تفکرات خشک و بستهء مذهبی زندگی کنه، نتيجه‌اش معمولاً پنهانکاری و دروغ و رياست و در نهايت با برملا شدن اسرار، جنگ و دعوا و کشمکش و قهر. در خونوادهء بزرگی هم که اسمش ملت ايرانه دقيقاً همين وضع رو ميبينيم. آقابالاسرهای مستبد حکومتی قوانينی وضع کرده‌اند برای محدود کردن آزادی، از جمله در انتخاب پوشش و ظاهر. اين باعث رفتار کجدار و مريز عدهء کثيری شده که سی ساله با اين حکومت سر چند حلقهء مو آشکارتر يا بلندتر و افشانتر و چند سانتيمتر مانتوی کوتاهتر و تنگتر و يک قلپ رنگ شاد و روشن و غيره با حکومت در يک جنگ خستگی‌ناپذير به سر ميبرند. گاهی يکی دو سنگر فتح ميکنند و گاهی مجبورند دوباره عقب‌نشينی کنند. بعضی هم مثل من قهر کرده‌اند و رفته‌اند.

حالا عکسهای برهنهء يکی از اين «فرزندان قهر کرده» به دست فرزندان سوگلی و عزيزکرده و سربه‌راه اين حکومت افتاده. مطمئنم که تعداد زيادی از هموطنان عزيز با شنيدن اين خبر حسابی غيرتی ميشن و رگ ناموس‌پرستيشون به جوش مياد. چون در نظر چنين آدمهايی اگر دختر فرنگی از اين کارها بکنه، خوب اونها به هر حال همه از دم فاحشه هستند و ازشون بعيد نيست، اما به محض اينکه يک قطره خون ايرانی در رگهای دختری پيدا بکنند اون دختر جزو ملک و اموال آبا و اجداديشون ميشه و بايد براش تعيين تکليف کنند. يه دخترخانم ايرانی از دوستانم که گاهی در ديسکوها به عنوان رقاصه کار ميکرد برام تعريف کرده بود که بعضی مواقع تعدادی از مهمونهای ديسکو ايرانی از آب درميومدند و معمولاً خيلی هم سمج و پررو بودند و ايجاد مزاحمت ميکردند. دوستم ميگفت: «ميتونستم به محافظان بگم از ديسکو بيرونشون کنند، اما معمولاً کافی بود که حين رقص روی صحنه به پايين خم بشم و آهسته يکی دو کلمه به فارسی بگم. همون آدمهايی که تا يک ثانيه پيش کم مونده بود منو از صحنه پايين بکشند و بلايی سرم بيارند درجا خنده روی لبهاشون ميخشکيد، رنگ و روشون ميپريد، سرشون رو پايين می‌انداختند و ديگه روشون نميشد حتی به من نگاه کنند. اکثراً بعد از چند دقيقه به کل غيبشون ميزد.»

اما خيليها هم مثل اون حضرات فکر نميکنند. من حتی ميتونم مجسم کنم که بعضی از اون دست‌اندرکاران سايت واقعاً حرف خودشون رو باور داشته باشند و حتی دارای قوهء تخيل کافی برای مجسم کردن اين وضع نباشند که بسياری از هموطنان غيور و مسلمان ساکن خارج و حتی داخل با خوندن خبر نه تنها خشمگين نشده‌اند، بلکه شونه‌ای بالا انداخته‌اند و از فرط ملال خميازه‌ای کشيده‌اند و گفته‌اند: «خوب که چی؟» بلکه فکر ميکنند حتماً به همهء ما هر کجا که هستيم مثل خودشون برخورده و احساسات مذهبيمون به جوش اومده و ميخواهيم برای دفاع از ناموسمون چاقو بکشيم، فقط دستمون به اون صاحب مجله و خانمه و خانواده‌اش نميفته که همه رو از دم سلاخی کنيم. اينه که به عنوان خبرنگارانی بس باوجدان و شريف صدای ناشنيده و خفه‌شده و در گلو شکستهء هموطنانشون رو تبديل به فريادی رسا و قابل شنيده شدن کرده‌اند.

به مسئولان سايت صبح پيشنهاد ميکنم که يه خرده، فقط يک کم چشم عقل و جانشون رو باز بکنند، نگاهی به اطرافشون بيندازند و ببينند در جمع و با رعايت بيطرفی و انصاف کدوم بيشتر خشم مردم ايران در داخل و خارج رو برمی‌انگيزه: خانمی که به دلايل خصوصی و بدون کوچکترين ربطی به ماها اجازه داده عکسهای برهنه‌اش رو در کشوری بيگانه چاپ کنند، يا مثلاً فقر و بيکاری و بی‌هدفی و دلمردگی و ناامنی و آلودگی و فساد سياسی و اقتصادی حاکم بر کشور اسلامی. اگر واقعاً خيلی وجدان دارند، بد نيست که بعضی از اين فريادها رو توی بوق و کرنا کنند.

اين تصوير رو از طريق بالاترين در وبلاگ ذهنواره‌ها پيدا کردم:

keyhan01.jpg

صاحب وبلاگ ميگه:

اين عكس در روزنامه‌ی كيهان ۱۲ فروردين ۱۳۵۸چاپ ‌شد، آخرين بار كه ۱۲ فروردين روزی غيرتعطيل بود و به مقام شامخ يوم‌اللهی ملقب نشده ‌بود. برادر حزب‌اللهی با محاسن مسوول رای‌گيری است و خانمي بی‌حجاب هم در حال رای ‌دادن. از ظاهر عكس هم مشخص است كه هر دو راضی‌اند، لبخند پيروزمندانه‌ی برادر و نگاه آرام خواهر. اون روزها همه‌ی گروه‌های سياسی فعالانه در همه‌پرسی شركت می‌كردند و افراد با عقايد و باورهای گوناگون، به اين نتيجه رسيده‌بودند كه بايد به جمهوری اسلامی رای بدهند. اينكه اين نتيجه چه‌جوری حاصل ‌شد (تبليغات يا هر چيز ديگه) الان مايی كه رای نداديم، داريم در اين وضعيت زندگی می‌كنيم: حال سوال اين است كه آيا اين خانم اگر رای آری داده، هنوز راضی هست و اگر نه داده، چه می‌انديشد؟ از اين دست بسيارند…

من فرض رو با ديدن قيافهء «آلوده به لبخند» برادر پشمالو به رأی آری گرفتم، به خصوص که يادمه اين برادران ژ-سه به دست صندوقهای رأی رو محاصره کرده بودند و به هر کس که جرأت ميکرد رأی نه بده با لحن بسيار بدی اعتراض ميکردند. اينجا سه سناريو رو به عنوان احتمالات ممکنه بهتون عرضه ميکنم که به سر خانمه بعد از اين عکس چی اومد*:

۱) خانمه يک سال بعد به آمريکا مهاجرت کرد و به بقيهء خانواده و فاميلش پيوست. هر جا ميشينه به آخوندها فحش ميده و ميگه خيلی «هوم‌سيک» شده، اما به خاطر سابقهء مبارزات انقلابيش عليه رژيم نميتونه برگرده ايران. سعی ميکنه «هريتيج» ايرانيش رو حفظ کنه و پای ثابت کنسرت‌های خوانندگان معروف ايرانيه. ميگه حکومت سلطنتی تنها «آپشن» ممکن برای نجات ايرانه، اما ته دلش از رضا شاه دوم زياد خوشش نمياد و معتقده که زيادی چاق شده.

۲) خانمه يک ماه بعد خودش رو در چادر و مقنعه و دستکش سياه پيچيد (با همين عينک دودی!) و شروع کرد توی خونه صبح تا شب با صدای بلند نوار قرآن گذاشتن و همسايه‌ها رو به عنوان ساواکی لو دادن. سه سال بعد در مدرسه‌ای که تدريس ميکرد مدير شد و با خط‌کش اندازهء پاچهء شلوار دخترها رو اندازه ميگرفت و کنترل ميکرد که جورابشون يک نخ سفيد نداشته باشه. شوهرش ريش گذاشت و تسبيح دستش گرفت و پيراهنش رو انداخت روی شلوارش و در حکومت کاره‌ای شد. چند سال بعد هر دو به اصطلاح‌طلبان پيوستند و از طرفداران سرسخت خاتمی شدند. خانمه مدتيه که بازنشسته شده. کتاب احمدی‌نژاد، معجزهء هزارهء سوم رو خودش قبل از چاپ ويرايش کرده و يک نسخه‌اش رو با امضای فاطمه رجبی در خونه داره که با افتخار به همهء فک و فاميل و دوستان و آشنايان و همسايه‌ها نشون ميده.

۳) خانمه تنها توی يک آپارتمان زندگی ميکنه. شوهرش يواشکی سرش هوو آورده بود. خانمه با هزار بدبختی موفق شد ازش طلاق بگيره. بچه‌هاش رفته‌اند خارج و گاهی زنگ ميزنند و حالش رو ميپرسند. از اعضای فعال کمپين يک ميليون امضاست و بارها در تجمعهای اعتراضی زنان شرکت کرده و کتک خورده. در عرض سی سال گذشته هر بار که از دست زندگی در ايران اسلامی به ستوه مياد توی دلش به خودش ميگه: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اما محاله که اين جمله رو از دهنش با صدای بلند بشنويد.

* همينها رو خلاصه‌تر در کامنتدونی بالاترين هم نوشتم.

روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شويد گرد
بلبل به زبان پهلوی با گل زرد
فرياد همی کند که: می بايد خورد!

خيام حتماً اين رباعی رو دربارهء امروز گفته. يه هواييه که نگو. جيک‌جيک پرنده‌ها سرمون رو برد. اما به احتمال قوی زبانشون آلمانيه نه پهلوی. برای شراب خوردن هم يه خرده زوده. تازه شکم من هنوز خاليه. موقع شام از خجالت خيام درمياييم.

امسال باز مثل هر سال شوورخان يکی دو روز مونده به نوروز برام يک دسته سنبل آورد و گفت: اين هم گلهای نوروزيت.

برای تبريک نوروز که به پدرم زنگ زدم بعد از سلام و احوالپرسی و تبريک و اين حرفا، ضمن صحبت گفت: جايی خوندم که اونجا نوروز رو به عنوان عيد ايرانيان به رسميت شناخته‌اند و بهشون مرخصی (يا تعطيلی) ميدن.
خنديدم و گفتم: نه بابا شايعه است. اينجا دارند تعطيليهای رسمی مسيحی خودشون رو هر سال کمتر ميکنند که به منافع اقتصادی صدمه نخوره، چه برسه به عيد ايرانيها که در مقايسه با مليتهای مهاجر ديگه يک اقليت ناچيز هستند.
گفت: نميدونم کجا خوندم اما به نظر منبع موثقی بود.
گفتم: آها! حالا فهميدم. امسال نوروز افتاده بود به يک روز قبل از جمعهء عيد پاک. لابد فکر کرده‌اند به خاطر ايرانيها تعطيل شده!
گفت: چرا؟ مگه عيد پاک هر سال يه موقع نيست؟
گفتم: نه، عيد پاک جزو جشنهاييه که زمانشون هر سال تغيير ميکنه. مثل رمضون و محرم و اينا.
گفت: چطور مگه؟ نکنه اونها هم از تقويم قمری استفاده ميکنند؟
خنديدم: تقريباً! پايه و اساسش تقويم يهوديه که اين جشن رو ميندازه به وسط ماه نيسان، منتهی چون تقويم يهودی دقيق نبود، فرقه‌های مختلف مسيحيان اولها هر کدوم يه موقع جشن ميگرفتند، تا اينکه پاپ اعظم در قرن چهارم ميلادی دستور داد که يه قانون ثابت برای عيد پاک اجرا بشه: اولين يکشنبه، بعد از رؤيت اولين ماه بدر، بعد از شروع بهار (يعنی نوروز خودمون) عيد پاکه.
گفت: عجب! پس اونها هم عين ما به آسمون نگاه ميکنند تا معلوم بشه عيدشون چه موقعيه!
گفتم: نه، مسيحيت تطابق بيشتری با نيازهای امروزی داره. الآن ديگه کاری به رؤيتش ندارند و شبی که از نظر ستاره‌شناسی ماه بدر باشه، چه با رؤيت چه بی‌ رؤيت در تقويم ثبت ميشه. ملت کار و زندگی دارند، ميخوان برنامهء مرخصی و سفر بچينند، زمان تعطيلات بچه‌های مدرسه‌ای بايد از قبل مشخص باشه. کشک که نيست.
گفت: اينجا همهء اينهايی که گفتی کشکه! ضمناً الآن يادم افتاد: اون خبری که خونده بودم مربوط به آمريکا بود نه اروپا.
گفتم: خوب من از اونجا خبر ندارم، اما احتمال صحتش الآن بيشتر شد، چون شنيده‌ام آمريکا از نظر پذيرش اديان و رسومات مهاجران انعطاف بيشتری نشون ميده، ضمن اينکه اقليت ايرانی اونجا خيلی بزرگتره.
گفت: هوم… آره پس آمريکا بوده.
گفتم: احتمالاً. اما چه تعطيل باشه چه نباشه نوروز اينجا نوروز درست حسابی نيست که. ياد نوروز پارسال که ايران بودم به خير! اگه بدونی دلم چقدر براش تنگ شده! هنوز هم گاه و بيگاه لحظه‌های سفر رو با خودم مرور ميکنم و کيفور ميشم.

راستش از سفر و ديدن ايران گذشته، دلم برای خونه‌تکونی پارسال تنگ شده که خودم نبودم و پاول تنهايی انجامش داد! از ايران برگشتم و ديدم خونه شده دستهء گل. حتی پنجره‌ها رو هم تميز کرده بود. امسال هر دومون نتونستيم انجامش بديم و خونه همچنان وحشتناک کثيفه. مامان خيلی اصرار کرد که بياد و خونه‌تکونی کنه اما محاله که بگذارم. طفلکی خودش هم مثل من و پاول کمردرد داره و تازه زانوش هم درد ميکنه. شايد از پوپک و پويا خواستم که بيان کمکم کنن. از طرف ديگه نميدونم سر و کله زدن با اونها، يعنی تحمل غرغرهای پوپک و شلختگی و بيفکری پويا به نتيجهء کار می‌ارزه يا نه. فکر نکنم پاول هم چندان دل خوشی از اين کار و کمک پوپک و پويا داشته باشه، يعنی بايد غرغرهای اون رو هم تحمل کنم. گمونم آخرش يا ميگذارم همينجور بمونه تا هر دو جذام بگيريم، يا خودم يه جوری خرد خرد و به تدريج انجامش ميدم. مورد اول محتملتره!

اين شوورخان ما گاهی يه چيزهايی ميگه که آدم برق از کله‌اش ميپره و از خودش نااميد ميشه. شايد يادتون باشه که يه مدتی ميخواست فارسی ياد بگيره و بعد از مدتی از تب و تاب افتاد و رهاش کرد. صحبت چه موقعيه؟ نزديک چهار سال پيش.

ديشب داره توی آشپزخونه برای خودش قهوه و برای من چايی بار ميگذاره. يهو مياد توی پذيرايی و به من که روی صندلی راحتی نشسته‌ام و لپ‌تاپ رو روی پام گذاشته‌ام و دارم وبگردی ميکنم ميگه: ببينم، مگه Freund به فارسی نميشه «دوست»؟
ميگم: چرا. چطور مگه؟
ميگه: خوب اونوقت Dieb به فارسی چی ميشه؟ يه چيزی شبيه همين بود.
قاه قاه ميخندم: جل‌الخالق! اينو ديگه از کجا آورده‌ای؟
ميگه: يک بار اون موقعها که فارسی ياد ميگرفتم بهم گفتی، يادم مونده.
در حال خنده جواب ميدم: به هر حال حق با توئه! ميشه «دزد»!

اين رو بگذاريد در کنار اين واقعيت که ديروز يک نفر ازم سؤال کرد که آيا متن فلان ترانهء خارجی که در ايران به فارسی منتشر شده در اختيارمه، اما من فکر کردم ترجمهء اصل ترانه رو ميخواد و نشستم همه‌اش رو ترجمه کردم و براش فرستادم. بعد پوپک زنگ زد و ازم خواهش کرد که چون خودش سر کاره براش در ای‌بی يک پيراهن بخرم، اما با اينکه حتی ساعت کوک کردم که به موقع زنگ بزنه و يادم بندازه، باز فراموش کردم و دير رسيدم و پيراهن از دست پوپک رفت. بعد ميخواستم به دکتر مجيدی نامه بنويسم، اما ايميل رو اشتباهی فرستادم برای دکتر مزيدی. بعد يک کار مهم و واجب داشتم و بايد به يکی زنگ ميزدم، يادم رفت.

واقعاً من چمه؟ و چرا حافظهء شوررخان که تازه سنش هم از من کلی بيشتره اينقدر قويه و اينقدر حواسش جمعه و خيلی به ندرت اشتباه ميکنه و دچار حواسپرتی ميشه، در حالی که من از بچگی همينجور سربه‌هوا و حواسپرت و فراموشکار بودم؟ چرا وقتی به شوور خان چيزی رو يک دفعه ميگی بعد از گذشت ۴ سال يادشه، اما من حتی نميتونم ۴ ساعت يک مسئله رو به خاطر بسپرم؟

بگذريم. ميخواستم يه چيز ديگه بگم. در راستای همين جريان دوست و دزد، حرفمون کشيده شد به زبان فارسی و ترجمه و تفاوتهای فرهنگی و اينجور چيزا. براش از اين مقالهء مجلهء بخارا تعريف کردم و بحث ترجمهء اشعار حافظ و اين پرسش که اصلاً آيا چنين کاری ممکن هست يا نه. جالب اينه که شوورخان معتقده نبايد اشعار حافظ رو ترجمه کرد چون در حقش بی‌انصافی ميشه.

براش از يک قسمت مقاله گفتم که دو ترجمهء متفاوت از غزلهای حافظ به فرانسه مقايسه شده‌اند و يکی در مصرع «نرگسش عربده‌جوى و لبش افسوس‌كنان» کلمهء «نرگس» رو همون نرگس ترجمه کرده و ديگری «نگاه». من با نظر نويسندهء مقاله - دكتر شهلا حائرى - موافقم که «نگاه» اينجا ترجمهء بهتريه، چون فرانسوی جماعت پيش‌زمينهء ذهنی يک ايرانی رو نداره و رابطهء «نرگس» و «چشم» از تصورش دوره. احتمالاً حواسش ميره به «نارسيسم» و خودشيفتگی و گيج ميشه. نميشه ازش انتظار داشت که برای هر مصرع به يادداشتهای مترجم مراجعه کنه. اين که نشد شعر خوندن! اينجوری چه لذتی از شعر ببره؟ در حالی که «نگاه» لب مطلب رو ميرسونه و موضوع و مقصود شاعر رو به خواننده تفهيم ميکنه. اما پاول با شنيدن اين حرف حسابی از جا در رفت:
- ده آخه همين ديگه! نخير! ببينم، مگه توی فارسی شما کلمهء «نگاه» ندارين؟
گفتم چرا.
گفت: خوب. اگر حافظ ميخواست بگه نگاه، ميگفت نگاه. نميگفت نرگس. پس حالا که گفته نرگس، تشبيه به اين زيبايی و خيال‌انگيزی، چطور مترجم ميتونه به خودش جرئت بده که توی شعر دست ببره و از ارزشش کم کنه و تنها نعش نيمه‌جونش رو به دست خواننده برسونه؟ اگر من يک شاعر ايرانی بودم و زبان اشعارم اين همه لطافت و احساس و پيچش خيال و معنی در خودش جا داده بود، به جهانيان ميگفتم اشعار من قابل ترجمه نيستند. اگر ميخواهيد اونها رو بخونيد، تشريف ببريد فارسی ياد بگيريد! اينجا در حق حافظ داره ظلم ميشه. اگر زنده بود حتماً نميگذاشت که سر اشعارش همچين بلايی بيارند.
گفتم: هوم… نميدونم. حافظ بايد آدم باحال و زنده‌دل و فروتن و خوش‌مشربی بوده باشه. فکر نکنم اگر حالا زنده بود اونقدرها به اين مسئله سخت ميگرفت.
گفت: اگر بدونه که اشعارش در زبانهای ديگه در حد ترانه‌های بندتنبونی مستهای ميخونه‌ها پايين مياد محاله که موافق باشه. مگه تو به من اين همه سال نگفتی که ايرانی با شعر حافظ زندگی ميکنه و با اين معانی خو گرفته؟ چطور يک خوانندهء غربی ميتونه با اين ترجمه‌ها اصلاً چنين رابطه‌ای رو درک کنه، چه برسه به اينکه خودش همچين رابطه‌ای رو ايجاد کنه؟
گفتم: اينم حرفيه.
گفت: حالا اگر هم بگيم که از ديوانش فقط تعدادی شعر برای ترجمه انتخاب بشن که مناسبتر هستند، باز هم حقش اونجور که بايد ادا نشده، چون معلوم نيست که اين اشعار انتخاب شده بهترينهاش باشند! همون که گفتم. هر کس ميخواد با حافظ آشنا بشه، بره فارسی ياد بگيره. والسلام!

درد دندونم خودش خشک شد افتاد. فعلاً نميرم دکتر. حالم گرفته است. ديروز دوباره پيش دکتر متخصص بودم. در آستانهء ۳۵ سالگی تشخيصش آينده‌ای رو برام ترسيم کرد که نميدونم چطور باهاش کنار بيام. از طرف ديگه قطعی شد که بايد سه هفته برم بيمارستان. فقط منتظرم تا در کلينيک يک تخت خالی بشه. از حالا عزا گرفته‌ام. طولانيترين دوران بستری شدنم در بيمارستان ۴ روز بوده که در طی اين مدت لب به غذا نزدم. اما اگر بخوام سه هفته غذا نخورم هم ميميرم که! البته اگر قبلش از فرط ملال نميرم. از نوشته‌هايی که سرتاپاشون پر از شکلکهای ياهومسنجره خيلی بدم مياد اما اينجا واقعاً يکی از اون صورتکها ميخواد که داره زار ميزنه…


امروز در چارچوب بازی وبلاگی «جوادترين عکس متعلق به ۱۰ تا ۱۳ سال پيش» که خودم خودم رو بهش دعوت کرده‌ام نشستم و عکسهام رو زير و رو کردم و به يک نتيجهء خطير رسيدم. احتمالاً اغلب آدمهايی که مثل من در مقايسه با بقيهء بر و بچه‌های وبلاگنويس عمر نوح دارند، در ۱۰ تا ۱۳ سال پيش ديگه از فاز «عکس جواد انداختن» خارج شده بوده‌اند. نمونه‌اش اين عکسه که مال ۱۳-۱۲ سال پيشه:

panteaold2.jpg

همينطور که ميبينيد اصلاً از اين بابت نگران نيستم که با قرار دادن چنين عکسی در وبلاگم شناخته بشم و قيافه‌ام لو بره! چون ديگه ‌شباهتی به آدم توی اين عکس ندارم.

پس بايد برای پيدا کردن جوادترين عکسها حدود ۲۰ سال به عقب برگردم.

پانته‌آ در ۱۶ سالگی:

javad01b.jpg

اين عکس فاجعه‌انگيزبارناک مال کارت شناسايی مدرسه بود. مخصوصاً رتوش و اين حرفها نکردم که خودتون به قدمت عکس و همينطور عمق فاجعه آگاه باشيد. هنوز حيرون مونده‌ام که چرا عينکم رو برنداشته بودم. اگه دستم به اون عينک‌فروشی که مغازه‌اش توی فرح شمالی بود و اين عينک رو در سن ۱۴ سالگی به من انداخت برسه…

پانته‌آ در ۱۷ سالگی:

javad02b.jpg

 

در اتاق همکلاسی و دوست صميمی اون روزها… (انصافاً دکوراسيون اتاق از قيافهء من جوادتره!). تنها بهانه‌ام برای داشتن اين قيافه اينه که تازه از خواب بيدار شده بودم. اما هيچ توجيهی برای مدل موها يا اون گل‌سينهء قراضه به پولوورم ندارم. به دلايل قابل درک علاقه‌ای به ثبت شدن اين لحظهء تاريخی نداشتم، برای همين دارم شکلک درميارم که «آخه اين سر و وضع هم عکس گرفتن داره؟!»

پانته‌آ در شب جشن تولد ۱۸ سالگی:

javad03b.jpg

 

الف) خوب آخه دوربين دست دوستم بود (صاحب همون اتاق بالايی - به انگشت مربوطه در پايين عکس مراجعه شود) و هی ميگفت ژست بگير! آخرش ژست کم آوردم، لنگم رو هوا کردم.
ب) پوشيدن همچين کفش و لباسی در يک دهکدهء دورافتادهء آلمانی اون موقعها خودش به معنی يک انقلاب بود، بس که اين ملت امل هستند. من هم افتاده بودم روی دندهء لج و به ندرت لباسی ميپوشيدم که به حد کافی توجه‌برانگيز و نامتعارف نباشه. يادمه اين کفشها به رنگ سياه هم وجود داشتند، اما من مخصوصاً سرخابی نئونی جيغی خريدم.
پ) اون کمد پشت سرم رو ميبينيد؟ يک چيز آنتيک مامان‌بزرگی قهوه‌ای رنگ وحشتناکی بود. خودم با همين دستها رنگش کردم.
ت) به گوشواره‌های پلاستيکی و آرم Dirty Dancing روی کمربند توجه شود! آخر جوات!

از ۱۹ سالگی به اينور ديگه قيافه و سر و وضعم مثل آدميزاد شد و جوادبازی رفت پی کارش.

همهء خوانندگان وبلاگنويس به اين بازی دعوتند. کسی خودم رو دعوت نکرده بود، اينه که اينجوری ولخرجی ميکنم.


قال امام مينی‌مال‌نويس:
هیچ چیز واسه یه وبلاگ‌نویس ضدحال‌تر از این نیست که در یک روز، نزدیک به ۷۰ نفر به وبلاگش سر بزنن، اما فقط ۳ نفر نظر داده باشن.*

حالا فکر کن چقدر ضد‌حاله که به جای ۷۰ نفر، ۳۷۰ نفر سر زده باشند.

بله با شما هستم، با شما! ها، خودت، دقيقاً. آره، خجالت هم داره. سرت رو بنداز پايين. سرخ بشو. حقته.

*: جالب اينه که اين پست مينی‌مال‌نويس تا به حال هيچ کامنتی نداشته. از آمار بازديدکنندگانش بيخبرم.


پينوشت: اين اديتور وردپرس واقعاً آدم رو بيچاره ميکنه.

گفتگو

در اون سالهای دور و سياه که از حافظه‌ام پاک‌شدنی نيستند، اون سالهايی که ممنوع کردن رنگ و خنده و موسيقی شروع شد، اون سالهايی که در مراسم صبحگاهی سرود «انجزه انجزه» خونده ميشد که احدالناسی بلد نبود همراهی کنه و «خمينی ای امام» و فريادهای «مرگ بر…»، ذهن مه‌آلود و نارس من سعی ميکرد از بين اطلاعات پراکنده و ناقصی که اغلب خطاب به من گفته نميشدند، بلکه اونها رو از گفتگوهای جسته و گريختهء بزرگترها ميقاپيدم، علت و منشأ خاکستری شدن تدريجی دنيا رو بفهمه. از يک طرف به نظر ميومد همهء تقصيرها به گردن اين خمينی باشه که مرتب توی تلويزيون بود و اسمش و عکسش همه جا ديده ميشد. معلم دينيمون ميگفت خمينی نايب امام زمانه و برای همين بهش اصطلاحاً ميگن امام. تا اون موقع نميدونستم که امام زمان کيه، اما بعد فهميدم و با خودم فکر کردم اگر دستم به امام زمان برسه بهش خواهم گفت که انتخاب خوبی نکرده. از طرف ديگه نميدونم کی بود که گفته بود خود خمينی مقصر نيست، بلکه اون آدمهای اطرافش مقصرند. مطمئن بودم که عين همين حرف رو دربارهء شاه هم شنيده‌ام. پس بارگاه مجللی رو مجسم ميکردم که خمينی روی تخت مرصع نادری نشسته و اشخاص ناشناسی با صورتهای محو زير گوشش پچ‌پچ ميکنند «بايد خانمها همه جا روسری سرشون کنند»، «بايد تلويزيون ديگه فيلم و کارتون و آهنگ خوب پخش نکنه»، «بايد مدير و ناظم و معلمهای مدرسه‌ها ديگه مهربون نباشند و لبخند نزنند و همه‌اش با بچه‌ها دعوا کنند»، «بايد بچه‌ها در مدرسه صبحها با انجزه انجزه همراهی کنند و پنجشنبه‌ها تا غروب در مدرسه بمونند و دعای کميل بخونند»… و خمينی زير اون ابروهای پرپشت اخم‌آلود به جلو نگاه ميکنه و سر تکون ميده و تأييد ميکنه. پيش خودم فکر ميکردم اگه يه جوری من هم ميتونستم زير گوشش پچ‌پچ کنم، شايد ميشد متقاعدش کنم که اين دستورهاش، دستورهای خوبی نيستند. که دنيا داره هر روز خاکستريتر و ناشادتر ميشه. که من روپوش قديمی مينی‌ژوپ مدرسه‌ام با يقهء سفيد توری رو با اينکه به رنگ آلويی زشتی بود به اين روپوش بلند و مزاحم سرمه‌ای‌رنگ که زيرش بايد شلوار هم پوشيد ترجيح ميدم. که با اين روپوش فقط وقتی ميشه کش‌بازی کرد که آدم جمعش کنه و بالا بزنه. شايد ميشد براش از اهميت کش‌بازی بگم و شور و شوق وسطی و اينکه مجبور شده‌ايم خوردن توپ به روسری و روپوش رو به قواعد بازی اضافه کنيم و با اين همه پارچه به بدن موقع «زو» بازی کردن زودتر گير ميفتيم. بهش توضيح ميدادم که دوچرخه‌سواری چه کيفی داره. اگر ميتونستم باهاش حرف بزنم، حتماً ميفهميد که اذان و نوحه و سخنرانی آخوندها جايگزين مناسبی برای رنگارنگ و ستوان کلمبو و خانهء کوچک و مرد شيش‌ميليون‌ دلاری نيست. اگر فقط يک بار صدای گوگوش رو ميشنيد… اما کجا ميشد خمينی رو پيدا کرد؟ حتماً اون اطرافيان ناشناس بدجنس من رو به بارگاهش راه نميدادند.

دستم به خمينی نرسيد. به دنيای خاکستری عادت کردم. به پنهان کردن رنگ و شادی و موسيقی هم.

حالا بعد از اين همه سال، خيلی دوست دارم بدونم که اين کوچولو داشته چی به احمدی‌نژاد ميگفته.

راستی، چرا به خامنه‌ای نميگن امام خامنه‌ای؟

آخ دندونم

قديمها وقتی ميديدم کسی از دوستان و‌آشنايان با لپ باد کرده نشسته و ناله ميکنه که آخ دندونم! تعجب ميکردم که خوب چرا نميره دندونپزشک. با هر کسی که صحبت ميکردم، ميتونست يک داستان طويل از ماجراهاش در مطب دندونپزشک تعريف کنه که کجا رو سوراخ کرده‌اند و کجا رو پر کرده‌اند و کجاش رو سيم‌کشی کرده‌اند و کشيده‌اند و کاشته‌اند و پل زده‌اند و خيابون ساخته‌اند و بشقاب ماهواره گذاشته‌اند و… تنها تجربهء شخصيم در ارتباط با دندونپزشک يکی بيرون اومدن دندونهای دائمی بود، قبل از اينکه دندونهای شيری بيفتند، به طرزی که وقتی ۶ سالم بود، طی چند هفته دو رديف دندون داشتم و بايد تعدادی از شيريها کشيده ميشدند. يکی هم يک فقره دندون‌درد در سن ۱۳ سالگی بود که معلوم شد دندونی که درد ميکنه، دندون شيريه و به راحتی کشيده شد و خلاص. هنوز ۹ تا دندون شيری داشتم که در عرض چند ماه بعدی دونه دونه لقشون کردم و افتادند و دندونهای دائمی بالأخره دراومدند.

بعد از اون هر شيش هفت ماه يک بار ميرفتم مطب دندونپزشک و يک نگاهی ميکرد و احتمالاً جرم دندونها رو پاک ميکرد و ميگفت همه چيز مرتبه. تا اينکه در سن ۲۶ سالگی به افتخار اولين دندون پرکرده نائل شدم. اون موقع بود که برای اولين بار فهميدم چرا بعضيها درد و ناراحتی دندون رو به زجرکش شدن در مطب دندون‌پزشک ترجيح ميدن. مسئلهء ترس از دندون‌پزشک اونجا برام کاملاً واضح و ملموس شد. بدبختانه دکتر درست حسابی و قابل اعتماد هم تا به حال پيدا نکرده‌ام. يکی دندون رو آنچنان افتضاح پر کرد که حساس شد و مدتها با يک طرف دهنم نميتونستم غذا بجوم. اون يکی يادش رفت آمپول بيحسی بزنه و همينجوری دندون رو پر کرد، بدون اينکه بپرسه من آمپول ميخوام يا نه. يکی ديگه اول آمپول بی‌حسی زد و بعد ميخواست قالب دندونهام رو اندازه بگيره و يک کاغذ گذاشته بود توی دهنم و هی ميگفت گاز بگير. من هم که تمام دهنم بيحس بود آنچنان گازی از زبونم گرفتم که کم مونده بود از جا کنده بشه و تا يه هفته زخم بود.

خلاصه با هر بدبختی بود سه چهارتا دندون ديگه هم به تدريج پر شد که سوای درد و زجر عادی هر کدوم به نوبهء خودشون باعث ناراحتی و دردسر اضافه و بی‌دليل بود و به هيچ وجه باعث جلب اعتماد و علاقه‌ام به صنف دندان‌پزشکان نشد. ديگه به جای سالی دو بار هر دو سه سال يک بار ميرفتم پيش دندونپزشک. بيشتر از يک سال پيش متوجه شدم که يکی دو تا دندون سوراخ و به اصطلاح زمون بچگی کرم‌خورده دارم. کار منطقی اين بود که همون موقع برم دکتر، بدم دندون رو پر کنه و راحت بشم. اما ترس از دندون‌پزشک، انگشتهای بيرحمش که هر بار دهن آدم رو بيملاحظه جرواجر ميکنه و دستگاههای مخصوص شکنجه‌اش نگذاشت. هی امروز و فردا کردم تا شد آنچه نبايد ميشد و زد به عصب.

از پريشب (صدالبته آخر هفته که هيچ مطبی باز نيست) دست به لپ نشسته‌ام و مينالم. خوشبختانه باد نکرده، اما درد زده به گوش و چشم و کلاً يک طرف کله‌ام داره ميترکه. با اين حال دستم رو فقط يواشکی روی لپم ميگذارم و فقط توی دلم مينالم و به هيچ وجه به روی خودم نميارم، چون اگر دردم رو آشکارا نشون بدم غرغر شوورخان بلند ميشه که صد بار گفتم تا درد شروع نشده برو دکتر. از اونجايی که کاملاً حق داره و من چندان علاقه‌ای به يادآوريش ندارم، ترجيح ميدم بيصدا درد بکشم. اما با شما که رودرواسی ندارم.

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آخ‌خ‌خ‌‌خ‌خ‌‌خ‌‌ مردم از درد!

برای پرت کردن حواس من از اين درد هم که شده، ميتونيد از خاطرات دندون‌پزشکی خودتون برام تعريف کنيد.