نوامبر 8, 2009 بدست پانتهآ
محض اطلاع عدهء محدودی که اطلاع ندارند، اونقدر تصويرهای بيشماری از اين آقا در تظاهرات فرمايشی دولتی با دهن دريده (کلمهء باز کافی نيست واسهاش!) همه جا منتشر شده بود که داشتيم واقعاً براش نگران ميشديم.




تا اينکه…

رجوع شود به تيتر.
البته بعضيها هنوز باورشون نميشه و معتقدن کار فوتوشاپه و اين دهن بستهبشو نيست!
ارسال شده در ايران, محض خنده | 2 Comments »
اکتبر 24, 2009 بدست پانتهآ
بعد عمری موفق شدم که يه دستی به سر و روی بخش ترانهها بکشم. لينکها از کار افتاده بودند که درستشون کردم و فعلاً تا يه مدتی دوباره ميشه ترانهها رو داونلود کرد. دو تا آهنگ جديد هم گذاشتم. اميدوارم خوشتون بياد. يه خرده سخت بود چون اغلب آهنگها در لپتاپ قبلی همراه آقا دزده رفته بودند. اما از زير سنگ هم که شده پيداشون کردم.
دارم به بعضی از کارهايی که گروههای موسيقی نسبتاً جديد ايرانی ارائه ميکنند علاقمند ميشم. يعنی متوجه شدهام که صد در صدشون آشغال نيست، فقط ۹۹ درصدشون آشغاله. و خوب اين واسه آدم متحجر دايناسوری مثل من فرق بزرگيه. اما الکی خوشحال نشين چون هنوز هم از نامجو خوشم نمياد بدم مياد. اما مثلاً اين تو خيابون گروه سرخس با کمی اغماض قابل تحمله، آدم ياد کارهای راک دههء هفتاد ميفته. يا اين جناب هادی پاکزاد اگه بعضی موقعها فالش نخونه و يا عوض آهنگ خوندن نطق نکنه بعضی از کارهاش بد نيست. يا به فرض از اوهام دو سه تا کار به درد بخور هست. از آبجيز هنوز هم چندان خوشم نمياد اما اين آلبوم آخرشون بدک نبود.
غير از اين هم حالمون خوبه، قربون شما. نفسی مياد، نفسی ميره. يه حرف جالب داشتم واسه زدن که وقتی نوشتمش متوجه شدم که فقط واسه خودم جالبه، اينه که دوباره پاکش کردم.
اما اين يکی شايد برای شما هم جالب باشه: اون حکايت قديمی رو يادتون هست که يکی از ملاهه ميپرسه شب که ميخوابی ريشت رو زير لحاف ميکنی يا روی لحاف؟ ملا ميگه والا نميدونم. بعد دو سه روز بعدش طرف رو ميبينه، ميگه خدا بزنه به کمرت، مرد حسابی من ديگه شبها از دست تو خواب ندارم، همهاش به اين فکر ميکنم که ريشم رو روی لحاف بذارم يا زير لحاف؟ حالا امروز داشتم با يه آقايی از کشور بلاروس اختلاط ميکردم، ديدم همين حکايت رو با نسخهء روسی يعنی با کشيش ارتودوکس به جای ملا برام تعريف کرد. وقتی بهش گفتم ما هم اين رو داريم کلی تعجب کرد.
حالا که صحبت جوک و لطيفه شد، يکی از آشناها از بيروت يه جوک سوقات آورده: ساعت دوی نصفهشب ماشين جيپ يه شيعه وسط بيابون از کار ميفته. داد ميزنه يا ابوبکر، يا ابوبکر، به دادم برس! هی داد ميزنه و دعا و ناله ميکنه تا ابوبکر ظاهر ميشه و ميگه مرتيکه سرم رفت، چی از جونم ميخوای نصفهشبی؟ مرده ميگه حضرت ابوبکر، جيپم خراب شده لطفاً کمکم کن. ابوبکر ميگه ها باشه. اما صبر کن ببينم، مگه تو شيعه نيستی؟ ميگه چرا. ابوبکر ميگه پس چرا از علی کمک نخواستی؟ ميگه خوب آخه زشته نصفهشبی مزاحم حضرت علی بشم!
ارسال شده در روزمره, شعر و ترانه, محض خنده, وبلاگ | 10 Comments »
سپتامبر 11, 2009 بدست پانتهآ
به اندازهء دو برگهء امتحانی نوشته بودم که اين ويندوز مادربهخطای بیهمهچيز يهو سرخود شروع کرد به آپديت کردن و پدرسگ بیاجازه کامپيوتر رو خاموش کرد. همهاش پريد. حال دوباره نوشتنش رو که اصلاً ندارم، به خصوص که مريضم و تب کردهام اين هوا. چيز خاصی هم ننوشته بودم اما با اين حال اعصابم حسابی خطخطی شد.
اينقدرش رو ميتونم دوباره بنويسم: از نشانههای آخر زمان يکی هم اين است که آدمی مثل پانتهآ بعد از سی سال شروع کند به شنيدن خطبههای نماز جمعه.
ارسال شده در روزمره, مينيمال | 16 Comments »
آگوست 18, 2009 بدست پانتهآ
چرا بابا جان لپتاپ هم خريدهام. اون هفته. وقت نبود که اينجا بنويسم.
جهت روشن شدن ذهن کنجکاوان: باز توشيبا خريدهام، اين بار مدل A 350 از سری ساتلايت. کارش خيلی خوبه، فقط بديش اينه که بدنهاش زيادی حساسه و هر بار که بهش دست ميزنی جای اثر انگشتت ميمونه، در نتيجه اگه ميخوای خيلی کثيف به نظر نياد بايد هی بهش دستمال بکشی. تو جعبهاش هم يه دستمال بود واسه همين کار. اما قيمتش خيلی خوب بود و با کلی چک و چونه بهتر هم شد.
اما حالا با لپتاپ يا بی لپتاپ، توی اين روزهای بد و غمانگيز نوشتن برام خيلی سخته. نه راحته که خودتو به اون راه بزنی و از در و ديوار و باقاليها بنويسی، نه چيز به دربخوری به ذهنت ميرسه که ديگران هنوز نگفته باشند.
پس همون باقاليها: يه سايت اينترنتی در آلمان هست (spickmich.de) که اين چندوقته خيلی سر و صدا کرده. در اين سايت شاگردها ميتونند از معلمهاشون انتقاد کنند. بعضيها مسلماً شورش رو درميارند و معلمها رو مسخره هم ميکنند. يکی از اين معلمها از دست گردانندگان سايت به خاطر توهين و جريحهدار کردن حقوق انسانيش شکايت کرد، اما در دادگاه شکست خورد. حالا وزير آموزش و پرورش ايالت نوردراين-وستفالن، باربارا زومر، اعلام کرده که ميخواد يه سايت دولتی برای همين کار راه بندازه که شاگردها بتونند به طور هدفمند و باتربيت و سربهراه و به خصوص دور از انظار عموم نظرشون رو دربارهء معلما بگن، با پر کردن پرسشنامه. سؤال اينه که در اين صورت شاگردها تا چه حد حاضرند از اين ابزار استفاده کنند. اصلاً صرف اينکه تازه الآن ياد خانم وزير افتاده که هيچ ابزاری برای کنترل کيفيت کار معلمها وجود نداره و درواقع نبايد به احدی جواب پس بدند و هرکاری که بکنند نميشه اخراجشون کرد و شاگردها دربرابرشون کاملاً بیدفاعند، نشون ميده که مسئولان سيستم آموزشی چقدر از کارشون سردرميارند و چقدر براشون وضع شاگردها مهمه.
نميدونم چی شده که سياستمداران آلمانی اخيراً گير عجيبی دادهاند به اينترنت. اون هم کسانی که اگه براشون ايميل بياد، بايد بدن يه منشی براتون ايميل رو چاپ کنه که بتونند بخوننش.
نظر شما چيه؟ آيا همچين سايتی که شاگردها بدون قيد و بند فراوان (محتويات تا حدودی کنترل ميشه) بتونند نظرشون رو دربارهء معلمها بگن، لازمه يا بايد جلوی فعاليتش گرفته بشه؟
ارسال شده در آلمان, روزمره | 9 Comments »
جولای 16, 2009 بدست پانتهآ
…اينه که لپتاپم رو دزديدهاند. احتمالاً سر کار وقت نميکنم که چيزی در وبلاگم بنويسم، اينه که نوشتن موکول ميشه به خريدن لپتاپ جديد و اون هم فعلاً معلوم نيست کی باشه. شرمندهء روی دوستان.
ارسال شده در روزمره, وبلاگ | 19 Comments »
جولای 7, 2009 بدست پانتهآ
اين شعر رو در مجموعهای خونده بودم که سال ۱۳۵۷ پدرم برام از روبهروی دانشگاه خريده بود. البته فکر کنم اصلش از اين طولانيتر بود. کسی يادش مياد شاعرش کيه؟
با من امید معجزهای بود
در من امید معجزه از هیچ سوی
وز هیچ کس نماند
باز آمدم به خویش
چشم از سراب دور
بازگرفتم
دل از امید هر که و هر جا
هم نیز پردههای دو گوشم را
- کز سالهای سال طنینی را
در انتظار خیره به سر برده بود -
کشیدم.
باز آمدم به خویش
ماندم به خویش تا چه برآید
دیدم که دستهایم
تقدیر را به سخره گرفتند
تسلیم را به سرزنشی سخت
و نقش دستهایم
با من گفت:
معمار سرنوشت تو اینجاست
میعاد آرزوی تو
اینک
دیدم درون سینهء من، مهر و کینهایست
سرشارتر از آن که
تا جاودان بتابد و یک شعله کم شود
تفتیدهتر،
عمیقتر از آن که
با هیچ نشتری بتواند کسش گشود.
دیدم
با این دو همنشین مبارک
دیگر به هیچ، هیچ نیازم نیست
اینک وقوع معجزهای در من
- اکنون که دل ز معجزه پرداختم -
از من امید معجزه باید
باشد.
ای دستهای من!
بادا که شرمسار نمانم.
ارسال شده در شعر و ترانه | 1 نظر »
جولای 7, 2009 بدست پانتهآ
…احمدینژاد ترکیبی از رذالت و سادهلوحی است. او مجموعهای از بدترین خصلتهای فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه میکند: دروغ میگوید و ای بسا صادقانه. غلو میکند، زرنگ است و تصور میکند هر جا کم آوردی، میتوانی از زرنگیات مایه بگذاری و جبران کنی. در وجود همهی ما قدری احمدینژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقبماندگیمان حرف میزنیم، از آن ابراز نفرت میکنیم. اما آن هنگام نیز که لاف میزنیم و خودشیفتهایم، باز این وجه احمدینژادی وجود ماست که نمود مییابد. احمدینژاد تحقیر شدهای است که خود تحقیر میکند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که مینگرد، میپندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.
احمدینژاد نمایندهی سنتی است جهشکرده به مدرنیت. او مظهر عقبماندگی مدرن ما و مدرنیت عقبماندهی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.
احمدینژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هالهی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکهای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هستهای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسهها و دانشگاهها تعطیل میشدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش مینوشتند “این خرابشده تا اطلاع ثانوی تعطیل است” و آموزگاران از شرم رو نهان میکردند…
جمهوری اسلامی و داستان “مرد پیر و دریا”
(در ایران چه میگذرد؟ − مقالهی سوم)
محمدرضا نیکفر
ارسال شده در ايران, وبگردی | 17 Comments »
جولای 4, 2009 بدست پانتهآ
…زندگی همچنان جريان دارد.
ضمناً: زنده باد ويتنام!
فکر کن بعد از بيست سال، در اروپا هلوی انجيری پيدا کنی، با همون مزه و عطر و بو، در يه مغازهء ويتنامی! دو روزه که دارم خودم رو خفه ميکنم باهاش. برای هرکسی که ميشناسم خريدهام، از خانواده گرفته تا دوست و آشنا و همکار. جای اونهايی که دسترسی ندارند خالی.
ارسال شده در روزمره, شکمچرانی | 13 Comments »
ژوئن 20, 2009 بدست پانتهآ
گر شعلههای خشم وطن زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد نامت عجین به گند شود
پرگوی و یاوهساز شدی، بی حد زباندراز شدی
ابرام ژاژخایی تو اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافتهای، درهم چو رشته بافتهای
ترسم که آنچه تافتهای، بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین، حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوجطلب پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا گریان و سوگمند شود
نفرین من مباد تو را، زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی، یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو خاموش و بی گزند شود
سيمين بهبهانی
۲۵ خرداد ۸۸
ارسال شده در ايران, شعر و ترانه | 5 Comments »
ژوئن 16, 2009 بدست پانتهآ
جالبه. رسانههای آلمان يهو يادشون افتاده که در گزارشهاشون از ايران، از کلمهء «رژيم» استفاده کنند، نه «دولت اسلامی» يا «جمهوری اسلامی».
ارسال شده در آلمان, ايران | 2 Comments »
ژوئن 16, 2009 بدست پانتهآ
ميگه: موسوی کيه بابا؟ من که اصلاً از موسوی خوشم نمياد! با اون گذشتهاش، با اون وضعی که در دههء شصت بوده، با اون تفکر متحجرانهاش… اين آدم تا مغز استخون حزباللهيه! اما ميدونی؟ رژيم فقط يه جای نرم و آسيبپذير داره توی بدنهاش، يه جايی که زخمه و حساس، اون هم اين تظاهر به جمهوريته. همين حق رأی و برگزاری انتخابات. من ميرم هر دو سال يا چهار سال يه بار از حقوق مدنيم استفاده ميکنم، يه انگشت تا ته فرو ميکنم توی اين زخم و ميچرخونم!
ميخنده، آه ميکشه و ادامه ميده:
بعد ميان همين رو هم از آدم ميگيرن…
ارسال شده در ايران | 1 نظر »
ژوئن 14, 2009 بدست پانتهآ
ارسال شده در ايران | 6 Comments »
ژوئن 13, 2009 بدست پانتهآ
چند روز پيش پاول پرسيد: فکر ميکنی توی انتخابات تقلب کنند؟ گفتم تقلب که حتماً ميکنند، اما گويا درصد شرکت مردم داره ميره بالا و اگه نخوان گندش دربياد، نميتونند اون تعداد رأی رو جابهجا کنند که تأثيرگذار باشه.
غافل بودم که اين بار شمشير رو از رو بستهاند و آنچنان هار شدهاند که برای موندن اين مردک، از آبروريزی و حتی خونريزی ابا ندارند. لابد ميخوان چند ماه ديگه بمب اتمشون رو بالأخره رو کنند و نياز شديدی هست که اين دلقک بیسروپا همچنان رئيسجمهور باشه. فرصت و حوصلهء لوسبازيهايی مثل اصلاحات و پستونک و لالايی و اين حرفها نيست.
خامنهای در اين لحظه داره تبريک ميگه بابت رأی ۲۴ ميليونی به احمقینژاد. از صميم قلب برای اونهايی متأسفم که رفتند و با اميد رأی دادند و به جای تغيير به تحقير رسيدند.
بخونيد:
مردم باختند. دیکتاتور برنده شد. خیابان آخرین راه است.
صفحه انتخابات شناسنامهام را پاره کرده و آتش میزنم.
پينوشت: ميترسم. خيلی ميترسم. از تکرار بهار پراگ. اونهايی که شعارهای زمان انقلاب ۵۷ رو عليه احمدینژاد تکرار ميکنند، نميدونند که شاه بدبخت رو نميشه با اين جانورها مقايسه کرد.
ارسال شده در ايران, زمين و زمان | 8 Comments »
ژوئن 11, 2009 بدست پانتهآ
من اين بار هم مثل هميشه خودم رو به عنوان يک خارجنشين بیغيرت خائن مرفه بیدرد قاطی بحث انتخابات نميکنم. فقط يه يادآوری کوچولو ميکنم که در زمان نخستوزيری جناب موسوی، بنده در ايران زندگی ميکردم و اونقدر زندگيمون تحت درايت و هدايت ايشون زيبا و مفرح و آزاد بود که تاب نياورديم و چون جنبهء اين همه خوشی رو نداشتيم، از اون مملکت زديم بيرون. اون موقعها موسوی احمدینژاد ما بود، با اين تفاوت که کسی جرئت نميکرد توی خيابون بخونه: آی جيگيلی جيگيلی موسوی بای بای! اگر هم جرئت ميکرد حسابش با کرامالکاتبين بود.
حالا شما نيش عقرب رو با زهر افعی درمان کنيد، ببينيد جواب ميده يا نه. بر بخيلش لعنت!
ارسال شده در زمين و زمان | 11 Comments »
ژوئن 10, 2009 بدست پانتهآ
چند روز پيش يه بحثی بين من و سه نفر ديگه پيش اومد دربارهء روشهای درمانی آلترناتيو مثل طب سوزنی و گياهی و رايحهدرمانی (اين عبارت رو الآن از خودم درآوردم، شايد ترجمهء مصطلحش اين نباشه، اما ميدونين چی رو ميگم) و هوميوپاتی و اين حرفها. اونها با شور و حرارت از اين روشها دفاع ميکردند و من ميگفتم جز طب سوزنی که اون هم به سختی ميشه يه متخصص واقعيش رو در غرب پيدا کرد، اغلب درمانهای ديگه چيزی نيست جز شارلاتانبازی و گول ماليدن سر ملت، به خصو هوميوپاتی که حتی خطرناک هم هست. اونها هم حسابی عصبانی شده بودند و جوش ميزدند و من رو به نخوت و کوتاهبينی و ديگه نميدونم چی متهم ميکردند. بهشون گفتم خوب ديگه، مشکل بزرگ اين روشهای درمانی اينه که از نظر اجتماعی نوعی مد هستند و از اين طريق مردم رو ملزم به پيروی ميکنند، تا جايی که اعتماد نداشتن به طب مدرن ديگه داره نشونهء شخصيت و فرهنگ بالا ميشه و پرستيژ پول ريختن توی حلقوم سيریناپذير هايلپراکتيکر و طبيب سوزنی و دکتر علفی خيلی مثبته. و هيچکس هم از خودش نميپرسه که اگه روشهای درمانی سنتی اينقدر بهتر از طب مدرنه، چرا ميانگين سنی مردم در قديم که چيزی جز طب سنتی و علفی وجود نداشت چهل پنجاه سال بود و امروز رسيده به هفتاد هشتاد سال! از طرف ديگه اينجور چيزا برای عدهای يه جور جهانبينی رو هم به دنبال ميکشه و جای خالی مذهب رو توی زندگی آدمها پر ميکنه و خودش تبديل به نوعی مذهب ميشه که مقرراتش از خيلی از مذاهب سنتی هم سختگيرانهتره، از اجبار گياهخواری گرفته تا ممنوعيت قهوه و شکلات و سيگار که هيچکدوم از اديان ابراهيمی ممنوعشون نکرده.
اونها ميگفتند نخير هيچ ربطی به مذهب نداره، من گفتم اتفاقاً خيلی هم ربط داره، چون اگه هوميوپاتی (بيشتر از همه بابت اين يکی حرص ميخوردند) برای شماها حکم مذهب رو نداشت، اين همه احساسی با حرفهای من روبهرو نميشدين و فکر نميکردين دارم به خودتون و اعتقاداتتون توهين ميکنم. اگه به فرض داشتيم دربارهء فوايد و مضرات قرص آسپيرين بحث ميکرديم، آيا واکنشتون همينجوری بود؟ وقتی درجهء صحت و موفقيتآميز بودن راهکاری نميتونه با مدارک و اسناد محکم و قابل لمس ثابت بشه و برای عمل بهش نياز به باور هست، آيا شباهت غيرقابلانکاری با مذهب پيدا نميکنه؟
خلاصه تقصير خودم بود که بعدش بحث کشيد به مذهب و با اين جملهء تکراری و ملالآور روبهرو شدم که: اگه يک بار انجيل عهد جديد (به جاش بگين قرآن، تورات، کاپيتال يا هر کتاب ايدئولوژيک ديگه) رو خونده بودی، اين حرفها رو نميزدی. اين جمله به حد تهوعآوری بیمعنی و چرنده، به اين دليل که دو تا پيشفرض کاملاً غلط داره:
ا) من انجيل (قرآن…) رو هرگز نخوندهام و نميدونم دارم دربارهء چی حرف ميزنم.
۲) اين کتاب دارای آنچنان واقعيتهای خيرهکننده و کوبندهايه که با يک بار خوندنش به سادگی دهن هر منتقدی تا ابد بسته ميشه.
بعد هم من نميفهمم اين چه طرز فکری عجيب و خندهداريه که در جوامع مدرن رواج پيدا کرده. اينکه بايد به هر عقيده و باوری احترام گذاشت! معلومه که اگه حرف چرند و غيرقابلدرکی از دهن من دربياد، هرکسی ميتونه و حق داره که به من اعتراض کنه و بگه: چرا حرف مفت ميزنی؟ همچين چيزی که ميگی اصلاً صحت نداره. حالا فوقش ميتونه همين رو با لحن محترمانهتر و نرمتری بگه، اما در اصل قضيه فرقی ايجاد نميشه. حتی اگر حرف من مستدل و منطقی هم باشه، معنيش اين نيست که کسی نميتونه عقيدهام رو زير سؤال ببره. اما همين که پای مذهب، از نوع سنتی يا مدرنش، به وسط کشيده ميشه، همين حق به سادگی از منتقد گرفته ميشه و همه ازش انتظار دارند که بگه: من به نظر تو احترام ميذارم! و بعد هم دهنش رو ببنده!
احترام چيه آقا؟ البته که همه سعی ميکنيم به همديگه احترام بذاريم، چون همزيستی مسالمتآميز جور ديگهای نميتونه وجود داشته باشه، اما احترام که به معنی رهايی از هر گونه شک و انتقاد نيست. اصلاً به هر مزخرفی که نميشه احترام گذاشت! اگه اينجوريه پس احمقینژاد هم هر چرندی رو ميتونه بگه و ما همه بايد به حرفش احترام بذاريم! من هم ميام توی همين وبلاگ کاملاً جدی مينويسم که ديروز با يه موجود سبز رنگ شاخکدار از سيارهء جیبیلیبولو چايی خوردهام، و وای به حال شما خوانندههای محترم اگه سرتون رو تکون بدين و بگين اين پانتهآ هم عقلش پارهسنگ برميداره! از اون خندهدارتر اينه که اگه من همين داستان چايی خوردن با موجود فضايی ساکن جیبیلیبولو رو به عنوان يکی از اعتقادات مذهبيم جا بزنم، ديگه اصلاً قضيه شوخیبردار نيست و نه تنها همه جا جدی گرفته ميشم (مثل هواداران فرقهء ساينتولوژی که باورهايی حتی عجيبتر از اين دارند)، بلکه اگه کسی به اعتقاداتم اعتراض کنه تبديل ميشه به يه آدم بیشخصيت بیتربيت که از رواداری و تمدن بويی نبرده.
خلاصه ميخوام بگم، يه عقيده، يه باور، لزوماً لايق احترام نيست. همونجور که من نميتونم از کسی انتظار داشته باشم که حرفهای من رو روی سرش بذاره و حلوا حلوا کنه، ديگران هم نبايد فکر کنند که چون به چيزی باور دارند، ديگه بايد از هر نوع پرسش، تعجب، اکراه، اعتراض يا ناباوری مصون بمونند. اصلاً صرف اين که آدم به چيزی يا کسی تا اين حد پايبند باشه که تحمل انتقاد رو کاملاً از دست بده، حقانيت اون ايده يا فرد رو زير سؤال ميبره. حالا شما بياين و از صبح تا شب بگين حرفهای ريچارد داوکينز، داگلس آدامز، فويرباخ و امثالهم از بيخ چرنده. فکر ميکنين ممکنه به من بربخوره؟! آيا اينکه من مثلاً به ايکس و ايگرگ احترام ميذارم، شما رو هم ملزم به احترام ميکنه؟ چه حرفها!
ارسال شده در زمين و زمان | 7 Comments »