جولای 4, 2009 بدست پانتهآ
…زندگی همچنان جريان دارد.
ضمناً: زنده باد ويتنام!
فکر کن بعد از بيست سال، در اروپا هلوی انجيری پيدا کنی، با همون مزه و عطر و بو، در يه مغازهء ويتنامی! دو روزه که دارم خودم رو خفه ميکنم باهاش. برای هرکسی که ميشناسم خريدهام، از خانواده گرفته تا دوست و آشنا و همکار. جای اونهايی که دسترسی ندارند خالی.
ارسال شده در روزمره, شکمچرانی | 9 Comments »
ژوئن 20, 2009 بدست پانتهآ
گر شعلههای خشم وطن زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد نامت عجین به گند شود
پرگوی و یاوهساز شدی، بی حد زباندراز شدی
ابرام ژاژخایی تو اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافتهای، درهم چو رشته بافتهای
ترسم که آنچه تافتهای، بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین، حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوجطلب پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا گریان و سوگمند شود
نفرین من مباد تو را، زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی، یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو خاموش و بی گزند شود
سيمين بهبهانی
۲۵ خرداد ۸۸
ارسال شده در ايران, شعر و ترانه | 5 Comments »
ژوئن 16, 2009 بدست پانتهآ
جالبه. رسانههای آلمان يهو يادشون افتاده که در گزارشهاشون از ايران، از کلمهء «رژيم» استفاده کنند، نه «دولت اسلامی» يا «جمهوری اسلامی».
ارسال شده در آلمان, ايران | 2 Comments »
ژوئن 16, 2009 بدست پانتهآ
ميگه: موسوی کيه بابا؟ من که اصلاً از موسوی خوشم نمياد! با اون گذشتهاش، با اون وضعی که در دههء شصت بوده، با اون تفکر متحجرانهاش… اين آدم تا مغز استخون حزباللهيه! اما ميدونی؟ رژيم فقط يه جای نرم و آسيبپذير داره توی بدنهاش، يه جايی که زخمه و حساس، اون هم اين تظاهر به جمهوريته. همين حق رأی و برگزاری انتخابات. من ميرم هر دو سال يا چهار سال يه بار از حقوق مدنيم استفاده ميکنم، يه انگشت تا ته فرو ميکنم توی اين زخم و ميچرخونم!
ميخنده، آه ميکشه و ادامه ميده:
بعد ميان همين رو هم از آدم ميگيرن…
ارسال شده در ايران | 1 نظر »
ژوئن 14, 2009 بدست پانتهآ
ارسال شده در ايران | 6 Comments »
ژوئن 13, 2009 بدست پانتهآ
چند روز پيش پاول پرسيد: فکر ميکنی توی انتخابات تقلب کنند؟ گفتم تقلب که حتماً ميکنند، اما گويا درصد شرکت مردم داره ميره بالا و اگه نخوان گندش دربياد، نميتونند اون تعداد رأی رو جابهجا کنند که تأثيرگذار باشه.
غافل بودم که اين بار شمشير رو از رو بستهاند و آنچنان هار شدهاند که برای موندن اين مردک، از آبروريزی و حتی خونريزی ابا ندارند. لابد ميخوان چند ماه ديگه بمب اتمشون رو بالأخره رو کنند و نياز شديدی هست که اين دلقک بیسروپا همچنان رئيسجمهور باشه. فرصت و حوصلهء لوسبازيهايی مثل اصلاحات و پستونک و لالايی و اين حرفها نيست.
خامنهای در اين لحظه داره تبريک ميگه بابت رأی ۲۴ ميليونی به احمقینژاد. از صميم قلب برای اونهايی متأسفم که رفتند و با اميد رأی دادند و به جای تغيير به تحقير رسيدند.
بخونيد:
مردم باختند. دیکتاتور برنده شد. خیابان آخرین راه است.
صفحه انتخابات شناسنامهام را پاره کرده و آتش میزنم.
پينوشت: ميترسم. خيلی ميترسم. از تکرار بهار پراگ. اونهايی که شعارهای زمان انقلاب ۵۷ رو عليه احمدینژاد تکرار ميکنند، نميدونند که شاه بدبخت رو نميشه با اين جانورها مقايسه کرد.
ارسال شده در ايران, زمين و زمان | 8 Comments »
ژوئن 11, 2009 بدست پانتهآ
من اين بار هم مثل هميشه خودم رو به عنوان يک خارجنشين بیغيرت خائن مرفه بیدرد قاطی بحث انتخابات نميکنم. فقط يه يادآوری کوچولو ميکنم که در زمان نخستوزيری جناب موسوی، بنده در ايران زندگی ميکردم و اونقدر زندگيمون تحت درايت و هدايت ايشون زيبا و مفرح و آزاد بود که تاب نياورديم و چون جنبهء اين همه خوشی رو نداشتيم، از اون مملکت زديم بيرون. اون موقعها موسوی احمدینژاد ما بود، با اين تفاوت که کسی جرئت نميکرد توی خيابون بخونه: آی جيگيلی جيگيلی موسوی بای بای! اگر هم جرئت ميکرد حسابش با کرامالکاتبين بود.
حالا شما نيش عقرب رو با زهر افعی درمان کنيد، ببينيد جواب ميده يا نه. بر بخيلش لعنت!
ارسال شده در زمين و زمان | 9 Comments »
ژوئن 10, 2009 بدست پانتهآ
چند روز پيش يه بحثی بين من و سه نفر ديگه پيش اومد دربارهء روشهای درمانی آلترناتيو مثل طب سوزنی و گياهی و رايحهدرمانی (اين عبارت رو الآن از خودم درآوردم، شايد ترجمهء مصطلحش اين نباشه، اما ميدونين چی رو ميگم) و هوميوپاتی و اين حرفها. اونها با شور و حرارت از اين روشها دفاع ميکردند و من ميگفتم جز طب سوزنی که اون هم به سختی ميشه يه متخصص واقعيش رو در غرب پيدا کرد، اغلب درمانهای ديگه چيزی نيست جز شارلاتانبازی و گول ماليدن سر ملت، به خصو هوميوپاتی که حتی خطرناک هم هست. اونها هم حسابی عصبانی شده بودند و جوش ميزدند و من رو به نخوت و کوتاهبينی و ديگه نميدونم چی متهم ميکردند. بهشون گفتم خوب ديگه، مشکل بزرگ اين روشهای درمانی اينه که از نظر اجتماعی نوعی مد هستند و از اين طريق مردم رو ملزم به پيروی ميکنند، تا جايی که اعتماد نداشتن به طب مدرن ديگه داره نشونهء شخصيت و فرهنگ بالا ميشه و پرستيژ پول ريختن توی حلقوم سيریناپذير هايلپراکتيکر و طبيب سوزنی و دکتر علفی خيلی مثبته. و هيچکس هم از خودش نميپرسه که اگه روشهای درمانی سنتی اينقدر بهتر از طب مدرنه، چرا ميانگين سنی مردم در قديم که چيزی جز طب سنتی و علفی وجود نداشت چهل پنجاه سال بود و امروز رسيده به هفتاد هشتاد سال! از طرف ديگه اينجور چيزا برای عدهای يه جور جهانبينی رو هم به دنبال ميکشه و جای خالی مذهب رو توی زندگی آدمها پر ميکنه و خودش تبديل به نوعی مذهب ميشه که مقرراتش از خيلی از مذاهب سنتی هم سختگيرانهتره، از اجبار گياهخواری گرفته تا ممنوعيت قهوه و شکلات و سيگار که هيچکدوم از اديان ابراهيمی ممنوعشون نکرده.
اونها ميگفتند نخير هيچ ربطی به مذهب نداره، من گفتم اتفاقاً خيلی هم ربط داره، چون اگه هوميوپاتی (بيشتر از همه بابت اين يکی حرص ميخوردند) برای شماها حکم مذهب رو نداشت، اين همه احساسی با حرفهای من روبهرو نميشدين و فکر نميکردين دارم به خودتون و اعتقاداتتون توهين ميکنم. اگه به فرض داشتيم دربارهء فوايد و مضرات قرص آسپيرين بحث ميکرديم، آيا واکنشتون همينجوری بود؟ وقتی درجهء صحت و موفقيتآميز بودن راهکاری نميتونه با مدارک و اسناد محکم و قابل لمس ثابت بشه و برای عمل بهش نياز به باور هست، آيا شباهت غيرقابلانکاری با مذهب پيدا نميکنه؟
خلاصه تقصير خودم بود که بعدش بحث کشيد به مذهب و با اين جملهء تکراری و ملالآور روبهرو شدم که: اگه يک بار انجيل عهد جديد (به جاش بگين قرآن، تورات، کاپيتال يا هر کتاب ايدئولوژيک ديگه) رو خونده بودی، اين حرفها رو نميزدی. اين جمله به حد تهوعآوری بیمعنی و چرنده، به اين دليل که دو تا پيشفرض کاملاً غلط داره:
ا) من انجيل (قرآن…) رو هرگز نخوندهام و نميدونم دارم دربارهء چی حرف ميزنم.
۲) اين کتاب دارای آنچنان واقعيتهای خيرهکننده و کوبندهايه که با يک بار خوندنش به سادگی دهن هر منتقدی تا ابد بسته ميشه.
بعد هم من نميفهمم اين چه طرز فکری عجيب و خندهداريه که در جوامع مدرن رواج پيدا کرده. اينکه بايد به هر عقيده و باوری احترام گذاشت! معلومه که اگه حرف چرند و غيرقابلدرکی از دهن من دربياد، هرکسی ميتونه و حق داره که به من اعتراض کنه و بگه: چرا حرف مفت ميزنی؟ همچين چيزی که ميگی اصلاً صحت نداره. حالا فوقش ميتونه همين رو با لحن محترمانهتر و نرمتری بگه، اما در اصل قضيه فرقی ايجاد نميشه. حتی اگر حرف من مستدل و منطقی هم باشه، معنيش اين نيست که کسی نميتونه عقيدهام رو زير سؤال ببره. اما همين که پای مذهب، از نوع سنتی يا مدرنش، به وسط کشيده ميشه، همين حق به سادگی از منتقد گرفته ميشه و همه ازش انتظار دارند که بگه: من به نظر تو احترام ميذارم! و بعد هم دهنش رو ببنده!
احترام چيه آقا؟ البته که همه سعی ميکنيم به همديگه احترام بذاريم، چون همزيستی مسالمتآميز جور ديگهای نميتونه وجود داشته باشه، اما احترام که به معنی رهايی از هر گونه شک و انتقاد نيست. اصلاً به هر مزخرفی که نميشه احترام گذاشت! اگه اينجوريه پس احمقینژاد هم هر چرندی رو ميتونه بگه و ما همه بايد به حرفش احترام بذاريم! من هم ميام توی همين وبلاگ کاملاً جدی مينويسم که ديروز با يه موجود سبز رنگ شاخکدار از سيارهء جیبیلیبولو چايی خوردهام، و وای به حال شما خوانندههای محترم اگه سرتون رو تکون بدين و بگين اين پانتهآ هم عقلش پارهسنگ برميداره! از اون خندهدارتر اينه که اگه من همين داستان چايی خوردن با موجود فضايی ساکن جیبیلیبولو رو به عنوان يکی از اعتقادات مذهبيم جا بزنم، ديگه اصلاً قضيه شوخیبردار نيست و نه تنها همه جا جدی گرفته ميشم (مثل هواداران فرقهء ساينتولوژی که باورهايی حتی عجيبتر از اين دارند)، بلکه اگه کسی به اعتقاداتم اعتراض کنه تبديل ميشه به يه آدم بیشخصيت بیتربيت که از رواداری و تمدن بويی نبرده.
خلاصه ميخوام بگم، يه عقيده، يه باور، لزوماً لايق احترام نيست. همونجور که من نميتونم از کسی انتظار داشته باشم که حرفهای من رو روی سرش بذاره و حلوا حلوا کنه، ديگران هم نبايد فکر کنند که چون به چيزی باور دارند، ديگه بايد از هر نوع پرسش، تعجب، اکراه، اعتراض يا ناباوری مصون بمونند. اصلاً صرف اين که آدم به چيزی يا کسی تا اين حد پايبند باشه که تحمل انتقاد رو کاملاً از دست بده، حقانيت اون ايده يا فرد رو زير سؤال ميبره. حالا شما بياين و از صبح تا شب بگين حرفهای ريچارد داوکينز، داگلس آدامز، فويرباخ و امثالهم از بيخ چرنده. فکر ميکنين ممکنه به من بربخوره؟! آيا اينکه من مثلاً به ايکس و ايگرگ احترام ميذارم، شما رو هم ملزم به احترام ميکنه؟ چه حرفها!
ارسال شده در زمين و زمان | 6 Comments »
ژوئن 9, 2009 بدست پانتهآ
گمونم هنوز دو سالم نشده بود. در خيابون انديشه زندگی میکرديم. همسايهء بالايی ما رو دعوت کرده بود ناهار خونهاشون. همه نشسته بوديم دور يه سفرهء بزرگ. همسايههامون سه چهار تا بچه داشتند. سوپ خوشمزهای (هويج؟ گوجهفرنگی؟) به عنوان پيشغذا آورده بودند. من يکی دو قاشق سوپ رو خورده بودم و بدجوری ازش خوشم اومده بود، به خصوص که مزهاش… جديد بود. آدم وقتی اونقدر کوچولوست، همه چيز رو برای بار اول تجربه ميکنه.
يکی از بچههای همسايه، يه پسر پنج شيش ساله، گفت که ميخواد جاش رو عوض کنه و نميدونم پيش کی بشينه. بشقاب سوپش رو برداشت و راه افتاد که بره اونور سفره. همين که به من رسيد، سکندری خورد و همهء محتوای داغ بشقابش سرازير شد روی کمر من. دادم هوا رفت. بدجوری سوختم.
مامان بلوزم رو درآورد و ديد که پشتم قرمز شده. بغلم کرد و گفت که بهتره من رو ببره خونه و به کمرم پماد بماله. يادمه که بغلش بودم، چون نگاهم همارتفاع مامان بود و بزرگترهای ديگه که ناراحت و نگران دور ما ايستاده بودند، با اينکه من ديگه گريه نميکردم. آقای همسايه که طفلکی به خاطر ناشيگری پسرش بدجوری گرفتار عذاب وجدان شده بود، با دستپاچگی به دور و برش نگاه کرد و اولين چيزی که دستش افتاد از روی رف برداشت و داد به من که دلم رو خوش کنه. ديدم يه مجسمهء گچی آهوست به رنگ نارنجی تيره با خالهای سفيد روی پشتش. تعجب کردم که چرا اين رو داده به من. روشن بود که اسباببازی نيست. يه خرده نگاهش کردم و خواستم پسش بدم، اما آقاهه دوباره بهم برگردوند که نه، اين مال توئه! اون موقع نفهميدم که علت دادن مجسمه به من چيه. وقتی رسيديم خونه از مامان پرسيدم، گفت داده بهت که گريه نکنی. تعجبم بيشتر شد. من که ديگه گريهام تمومشده بود؟ تازه، گريهء من و سوختن کمرم چه ربطی داره به آهوی گچی؟ جوری تربيت نشده بودم که مثل بعضی از بچههای ديگه، هر دفعه برای بريدن صدام چيزی بدن دستم و لوسم کنن. اون مجسمه رو سالها داشتيم، تا اينکه از ايران رفتيم. اون اواخر ديگه گوشه و کنارش پريده بود و سفيدی گچ از زير لعاب نارنجی معلوم بود.
دو سه روز پيش در ناهارخوری محل کارم غذايی خوردم که نميدونم چرا من رو ياد مزهء اون سوپ خوشمزه انداخت. فکر کن، اون پسرکی که روی من سوپ ريخت، الآن خودش عاقلهمرديه و احتمالاً چندتا بچه داره! يعنی من رو هنوز يادش مياد؟ گمون نکنم.
ارسال شده در قديم و نديم | 10 Comments »
ژوئن 6, 2009 بدست پانتهآ
ارسال شده در محض خنده | 8 Comments »
آوریل 2, 2009 بدست پانتهآ
دست کم تونستم در آخرين لحظات، موقعی که جشن نوروز هنوز رسماً به اتمام نرسيده، وبلاگ رو آپديت کنم.
سال نو مبارک. اميدوارم در سالی که مياد، شما خوش و تندرست باشيد و من وقت و حوصله داشته باشم برای بيشتر و بهتر نوشتن. بابت تبريکهای تولدم هم خيلی ممنونم.
ارسال شده در روزمره | 17 Comments »
مارس 17, 2009 بدست پانتهآ
سال ۲۰۰۹ کبيسه است، يعنی ماه فوريه ۲۹ روز داره، به جای ۲۸ روز. سال ۱۳۸۷ هم کبيسه است، اما روز سيصد و شصت و شيشم ۲۹ اسفند به سال اضافه ميشه. در نتيجه ۲۴ اسفند امسال به جای ۱۵ مارس افتاد به ۱۴ مارس.
سؤال رياضی-جغرافيايی-علمی-تحقيقی: تولد من که هميشه ۲۴ اسفند = ۱۵ مارس بوده، امسال چه روزی بود؟
ارسال شده در روزمره | 24 Comments »
ژانویه 1, 2009 بدست پانتهآ
سال نوی خارجکی مبارک. به اين اميد که جنسش مرغوب باشه، نه از اون قلابيهای ساخت چين و کره.
اين طنز رو هم حتماً بخونيد (با تشکر از رضا بابت لينک به منبع اصلی):
شست و شوی اموات.
ارسال شده در روزمره, محض خنده | 39 Comments »
دسامبر 20, 2008 بدست پانتهآ
رفقا پرسيدند که آيا ميتونم به مناسبت هفتهء هاينلاين در آکادمی فانتزی چيزی بنويسم؟ راستش فعلاً مخم برای نوشتن مطلب درست و حسابی کار نميکنه، اما خلاصهای از يه نوشته رو ترجمه کردم (فايل پیدیاف) که پيش دوستان کاملاً دست خالی و شرمنده نباشم. شما هم اگه اهل ادبيات علمی-تخيلی و فانتزی هستيد، حتماً برای آشنايی با رابرت هاينلاين و يا دونستن بيشتر دربارهاش به آکادمی فانتزی سری بزنيد. ضمناً بلواستار دربارهاش متن معرفی جمع و جور و خوبی نوشته.
ارسال شده در ترجمه, وبگردی | 3 Comments »
دسامبر 17, 2008 بدست پانتهآ
يه چيزی بهتون بگم: همون موقع که اين شلوغ پلوغی در زندگی من شروع شد و رفت و آمدها و مسافرتها سرگرفت، يه وصيتنامهء وبلاگی نوشتم اين هوا. تاريخ انتشار اتوماتيکش رو گذاشتم برای موقعی که برگشتهام خونه و آبها تا حدودی از آسياب افتاده، يعنی الآن، که اگه اين وسط هواپيمايی سقوط کرد يا ترنی منفجر شد يا اتوموبيلی به موقع ترمز نکرد، اينجا خود به خود و بدون دخالت دست! خبر مرگم به شماها داده بشه و خانوادهای از نگرانی رهايی يابد. اينجوری تازه اولين بلاگری هم به حساب ميومدم که شخصاً پس از مرگ وبلاگش رو بهروز کرده! حيف که نمردم و در نتيجه اون وصيتنامه و وداعنامهء شيرين و زيبای وبلاگی پاک شد و به کار نيومد. اتفاقاً همين چند روز پيش جاتون خالی داشتم ناکام ميشدم که در آخرين لحظه به خودم اومدم و نرفتم زير تراموا. مگه فکر و خيال حواس واسه آدم ميذاره.
خلاصه ميخواستم بگم فکر نکنيد که به فکر خوانندههای وبلاگم نبودم و ميخواستم شما رو همينجوری بيخبر بگذارم، اما خوب همونطور که گفتم زندگيم يه خرده شلوغ پلوغ شده و ديگه فرصتی و امکانی و نفسی برای نوشتن نبود. بابت اينکه نگران شديد متأسفم، هرچند که بايد ديگه به عنوان خوانندهء اين وبلاگ به اين غيبتهای صغرا و بعضاً کبرا عادت کرده باشيد. از دوستانی که محبت کردند و به طرق مختلف از قبيل کامنت و ايميل و فيسبوک و تلفن و فکس و تلکس و تلگراف و چاپار حالم رو پرسيدند نهايت تشکر رو دارم.
در مورد علت اصلی اين غيبت به دلايل سياسی و اقتصادی و امنيتی و استراتژيکی توضيح زيادی نميتونم بدم جز اينکه دوباره شروع کردهام به کار، اون هم اون سر دنيا. در نتيجه رفت و آمدها و اسبابکشی و اين حرفها حسابی وقتم رو ميگيره و ممکنه در آينده کمتر بنويسم. اما خواهم نوشت. راديو غربتستان هم متأسفانه بايد فعلاً توی آبنمک بمونه تا بتونم دوباره بهش برسم و سلسلهبرنامههای نشدنيها رو از سر بگيرم.
اين رو فعلاً داشته باشيد تا بعد.
پينوشت: اين وردپرس چرا همچين شده؟
ارسال شده در روزمره, وبلاگ | 20 Comments »