Archive for ژوئن, 2004
فيلمهای آخر هفته
آخر هفته چند تا دیویدی گرفتم و نگاه کردم. بذارين بهتون بگم چطور بودن. البته دوتاشون رو قبلاً در سينما ديده بودم:
Sliding Doors
جريان اينه که يه خانمه (Gwyneth Paltrow) رو همون سر صبح از کار اخراج ميکنند و در نتيجه راه ميفته که دوباره برگرده به خونه. سر راه که ميخواسته سوار ترن زيرزمينی بشه يک لحظه معطل ميشه و ترن بدون اون راه ميفته. از اينجای فيلم دو داستان به صورت موازی تعريف ميشن: يکی همون داستان اصلی، و يکی هم روال داستان در صورتی که خانمه به قطار ميرسيد و ميتونست سوارش بشه.
اگر سوار ترن ميشد با يه آقايی آشنا ميشد که اون رو قبلاً هم توی آسانسور ديده بود. بعد که به خونه ميرسيد مچ دوستپسرش رو ميگرفت که بهش خيانت ميکنه و ازش جدا ميشد و با اون آقايی که توی ترن ديده بود دوست ميشد و…
حالا که نتونسته سوار ترن بشه سعی ميکنه تاکسی بگيره، اما يه نفر بهش حمله ميکنه که کيفش رو بدزده. يه راننده تاکسی اون رو به بيمارستان ميبره و در نتيجه موقعی به خونه ميرسه که معشوقهء دوستپسرش خونه رو ترک کرده بوده، در نتيجه چيزی از خيانتش نميفهمه و داستان شکل ديگهای به خودش ميگيره…
My Big Fat Greek Wedding
داستان از اين قراره که تولا، يه خانم سی سالهء يونانی که به نظر خانوادهاش حسابی ترشيده، تصميم ميگيره که کمی به زندگيش برسه و از اين روزمرگی ملالآور در رستوران پدرش نجات پيدا کنه. در کلاس کامپيوتر ثبت نام ميکنه و بعد از مدتی با همکاری مادرش موفق ميشه پدرش رو راضی کنه که در آژانس مسافرتی خالهاش شروع به کار کنه. اونجا با آقايی آشنا ميشه که هم خوشتيپ بوده، هم مهربون، هم فهميده، هم خندهرو… فقط متأسفانه يونانی نبوده! تولا با هزار بدبختی خانوادهاش رو راضی ميکنه که با هم ازدواج کنند، اما دردسر همينجا تموم نميشه…
حتماً اين فيلم رو ببينيد. خيلی صحنهها آدم رو دقيقاً ياد خونوادههای بزرگ و پرسروصدای ايرانی ميندازن. اون وطنپرستی مبالغهآميز و افتخار گاهی کاملاً بدون منطق به گذشتهء تاريخی با طرز فکر بعضی از ايرانيها مو نميزنه. جالبتر از همه اينه که بيشتر نکات مطرح شده در اين داستان واقعيه و کمابيش به همين صورت برای خانمی که هنرپيشهء نقش اوله اتفاق افتاده. حتی شوهر واقعيش هم در فيلم بازی ميکنه (در نقش دوست و همکار ايان، شوهر خانمه در فيلم).
Matrix III: Revolution
نظر من در مورد قسمت دوم و سوم فيلم ماتريکس رو ميشه در اين جمله خلاصه کرد: لازم نبودند!
قسمت اول فيلم خيلی جالب بود، با يه ايدهء نو و ناب. قسمت دوم مزخرف بود. شنيده بودم که قسمت سوم بهتره، اما اميدم نقش برآب شد. خيلی ملالآور و بيخود بود. تازگيها به فارسی چی ميگن؟ جلوههای ويژه؟ هر چی هست، نميتونه جايگزين يه داستان مهيج و جذاب باشه. خوب شد سينما نرفتم برای ديدنش.
Master and Commander
فکر ميکردم فيلم جالبی باشه، اما در نهايت خستهکننده بود. قايمموشک يک کشتی جنگی بريتانيايی با يک کشتی فرانسوی روی آبهای اقيانوس در زمان جنگهای ناپلئونی. هر چند دقيقه يه بار يکی از سرنشينان کشتی ميميره. همين. خوب که چی؟
البته راسل کرو خوشتيپه و موهای بلند بلوند هم بهش مياد، اما اين برای نشستن و فيلم رو ديدن کافی نيست، دست کم برای من.
Star Trek: Nemesis
اينبار کاپيتن پيکارد با بدل جوونترش روبهرو ميشه که بر خلاف خودش سرشار از تنفر و خباثته و تصميم داره که زمين رو با اسلحهء مرگباری نابود کنه. خيلی سعی کرده بودند که نشون بدند فيلم داستان مشخصی داره و دنبالهء منطقی سرياله، اما موفق نشدند. باز هم جلوههای ويژه! مهمتر از محتوی بودند. خوب، اگه آدم مثل من طرفدار سريال باشه بايد فيلم رو ببينه، اما در غير اين صورت ميشه با خيال راحت ازش صرف نظر کرد.
Lost In Translation
يه هنرپيشهء زهواردررفتهء آمريکايی (Bill Murray) به ژاپن ميره که در يه فيلم تبليغاتی برای ويسکی نقشآفرينی کنه. در هتل با يه دختر جوون آشنا ميشه که شوهرش عکاسه و اون رو چندان درک نميکنه. هر دو از زندگی خودشون خسته هستند و در عين حال راهی برای تغييرش نميبينند. از فرصت استفاده ميکنن و در کنار هم با زندگی شبانه در توکيو آشنا ميشن.
فيلم هنری نبايد حتماً حوصلهء آدم رو سرببره، مگه نه؟ با اينکه بيل موری، هنرپيشهء نقش اول فيلم رو خيلی دوست دارم، از فيلم چيز زيادی دستگيرم نشد. دو سه تا لحظهء خندهدار در فيلم وجود داشت، اما برای ديدن تمام فيلم کافی نبود.
خلاصه اينبار يه خرده از لحاظ انتخاب فيلم بدشانسی آوردم. حالا هم با اجازهاتون مرخص ميشم که برم فيلمها رو پس بدم.
Add comment ژوئن 26, 2004
امروز
بعد از اينکه سهربع ساعت دوشگرفتنم رو لفت دادم خوش و سرحال و سبک از حموم ميام بيرون و ميرم که ملافهء تخت رو عوض کنم، اما روکش ساتن قرمز متکا گندهه رو پيدا نميکنم. تمام کمدها رو زير و رو ميکنم. حتی توی رخت چرکها رو ميگردم، با اينکه ميدونم شستهامش، اما پيدا نميشه. آخه شما ديدين يه نفر اونقدر خل و چل باشه که روکش متکای به اون گندگی رو گم کنه؟ اون هم چند بار؟ حالا اگه لنگه جوراب بود باز يه حرفی.
از يه روکش ديگه استفاده ميکنم. اصلاً از اين متکاهه خوشم نمياد. چغره و در عين حال بیحال و وارفته. پاول ميگه دوستدختر سابقش يه لحاف بزرگ پاول رو برداشته بوده و داده بوده باهاشون يک لحاف کوچيکتر و اين متکا رو درست کنند، همينجوری بیاجازه. اون هم يک کلام نگفته چرا. لحاف رو يه جايی دفن کردم، اما اين متکاهه هنوز روی تخته. روکشش هم هی گم ميشه.
از خريد مايحتاج روزانهء خونه خوشم مياد، به شرط اينکه با هول و عجله نباشه و بتونم سر صبر فکر کنم و يادم بياد چی لازم دارم. پاول چرتم رو پاره ميکنه: ببينم، داری تز دکترات رو مينويسی يا گيلاس سوا ميکنی؟ با حواسپرتی جواب ميدم: الآن ميام، تو برو سراغ قهوه و شکر. نميدونم چهجوری بهش توضيح بدم که گيلاس سوا کردن به اين سادگيها نيست. دنبال گيلاسهای همزاد ميگردم. اگه همزاد نباشند هم بايد دست کم حسابی رسيده و براق و بدون زدگی باشند و کرمو نباشند. البته خوشبختانه اين گيلاسها هيچکدوم کرمو نيستند. هر چی باشه دارم کيلويی ۶ يورو اخ ميکنم.
گيلاس سوا کردن رو دوست دارم. از توتفرنگی خريدن هم بيشتر.
کنسرو لوبياچيتی رو که توی دستم ميبينه لبخند ميزنه و ميگه: هونگ تونگ وونگ؟ منظورش غذای ايرانيه، با اون اسمهای عجيب غريبشون که هيچوقت يادش نميمونه. ميگم: فردا شب. سالهاست که شنبهها هميشه غذای سرد ميخوره و من يا باهاش همراهی ميکنم، يا يه چيزی برای خودم درست ميکنم که اون دوست نداره، يا بهش نميسازه.
خوشم مياد که يه تيکه گوشت رو توی يخچال سوپرمارکت ببينم و مثل برق با قارچهايی که توی واگن خريدم هستند ترکيب کنم و مجسم کنم که دارم سيبزمينيهای توی توری زرد جعبهء پلاستيکی نارنجی رف آخری گنجه سياههء توی آشپزخونه رو که آبپز کردهام پوست ميکنم که ورقه ورقه و سرخ کنم و يکدهم ثانيه بعد به اين نتيجه برسم که برای سس قارچ استيک هنوز خامه لازم دارم. احساس خوبيه.
احساس خوبيه که به پاول بگم خيال دارم چيکار کنم و اون هم سری تکون بده و بگه: آره، خيلی خوبه، باشه! و يه ذره، خيلی نامحسوس، اونقدر که فقط خودم ميفهمم، آبدهنش رو با تصور لذت شامی که در انتظارمونه قورت بده.
Add comment ژوئن 26, 2004
مشورت
پوپک ساعت دوازده و نيم نصفه شب زنگ زد. تا سه و نيم صبح مخ من رو خورد. که چيه؟ چه دروسی برای سال ديگه انتخاب کنه. ميگم:
- چه درسهايی ميتونی برداری؟
- درسهای اصليم ثابت هستند. آلمانی و رياضی و انگليسی و تاريخ. سوال اينه که درس تخصصيم رو فيزيک بردارم، يا زيستشناسی، يا فرانسه.
- فرانسه رو که فراموش کن. خيلی شانس آوردی که امسال به خاطرش رفوزه نشدی.
- آره ميدونم. ميمونه فيزيک و زيستشناسی.
- من بودم زيستشناسی برميداشتم.
- چرا؟
- خوب جالبه. تازه درس حفظ کردنيه. فيزيک اگه حاليت نشه بدبختی، اما زيستشناسی رو ميتونی خرخونی کنی.
- دستت درد نکنه. منو بگو که دارم از خواهرم راه و چاه ميپرسم.
- مگه چی گفتم؟
- يعنی من کودنتر از اونی هستم که بتونم فيزيک بردارم؟
- من همچين چيزی نگفتم. اما فقط سگی که سنگ بهش خورده عوعو ميکنه.
- (خنده) به به. همينجوری داری بهترش ميکنی.
- اصلاً بگو ببينم رياضيت چطوره؟
- خوبه. امتحان آخريم دو گرفتم. فيزيک هم سه گرفتم (بهترين نمره يکه، بدترين نمره شيش).
- خوب اگه فکر ميکنی از پسش برميای فيزيک بردار.
- آخه اگه از پسش برنيام چی؟
- پس زيستشناسی بردار.
- آخه فيزيک هم جالبه.
- نميدونم. انتخاب خودته.
- معلم زيستشناسی سال آيندهامون اومد سر کلاس، درسش رو معرفی کرد.
- خوب؟
- هيچی. گفت حسابی سخته، بيولوژی انسانی، ژنتيک، ويروس ايدز، آناتومی بدن…
- اينها که خيلی سرگرمکننده هستند.
- آره، خودم هم دوست دارم. البته فيزيک هم خوبه. امسال زيستشناسی گياهان رو داشتيم، خيلی خسته کننده بود. تمام مدت بحثهای الکی سر اين که برگهای فلان درخت از چپ سبز ميشن يا از راست.
- خوب به معلم ميگفتی: به من چه؟! بدين ازش چوبکبريت درست کنند!
- (ميخنده) آره بابا. يا کمد…
- آره والا.
- حالا چی انتخاب کنم؟
- من چه ميدونم؟ هر چی ميگم تو يه چيز ديگه ميگی. چشمهات رو ببند، انگشتت رو بذار روی يک کدومشون.
- صبر کن…
- داری جدی جدی اين کار رو ميکنی؟
- وای! انگشتم رو گذاشتم روی فيزيک.
- پيچ و مهرهء مخ تو يه خرده شله دختر.
- زيستشناسی انتخاب ميکنم. تازه اين يه انتخاب مقدماتيه. در عرض شيش ماه اول ميشه عوضش کرد.
- آخيش… مبارکه.
- مرسی. درسهای فرعيم چی؟
- چیچی رو چی؟
- علوم کامپيوتر، فلسفه يا ادبيات؟
- و ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ی…
Add comment ژوئن 25, 2004
مخالفم
امروز بعد از ظهر يه متن نسبتاً طولانی نوشته بودم که کامپيوتر بیپدر فريز کرد و همهاش پريد. آی حرص خوردم، آی حرص خوردم…
ديشب جای شما خالی خوش گذشت. با اين که نسبتاً طولانی بود حتی شوورخان هم تاب آورد و فيلم رو تا آخر با علاقه و توجه دنبال ميکرد.
راستی يادم رفت که اين رو در ليست چيزهايی که ازشون بدم مياد وارد کنم:
محل: جلوی بوفهء سينما.
من: ذرت بوداده بگيرم برات؟
طرف: نه مرسی.
من: مطمئنی؟
طرف: نه، نميخوام.
من: بذار يه پاکت کوچيک بگيرم ديگه!
طرف: نه بابا جان، ميل ندارم، ممنون.
من: خيله خب. آقا، لطفاً دو شيشه کولا و يه پاکت متوسط ذرت بوداده.
چند دقيقه بعد در سالن سينما يه دست فضول و حريص ميره توی پاکت ذرت بودادهء من!
امشب کانال آلمانی- فرانسوی آرته باز يه فيلم ايرانی نشون داد. ميدونيد، ديگه خسته شدهام از ديدن اين فيلمهايی که عين هم هستند و به عنوان فيلم هنری ايرانی به خورد آدم داده ميشن. يه تيم فيلمبرداری ميره به يه دهاتکوره و دو سه تا بچهء ناز و خوشگل که سه ماهه حموم نکردن ميشن قهرمان داستان و همهء اهالی ده بقيهء نقشها رو به عهده ميگيرن. موضوع: فقر و فلاکت مادی و فرهنگی. نتيجه: درآوردن اشک بيننده و روبرو کردن ايرانيان مقيم خارج با سوالهايی نظير «مگه شما توی مملکتتون ماشين رختشويی هم داريد؟» و چند جايزهء بينالمللی فيلم برای کارگردان.حتی شوورخان هم که وسطهای فيلم رسيده بود با تعجب پرسيد: اين صحنهها در زمان حال اتفاق ميفته يا داستان تاريخيه؟ بعد که توضيح دادم گفت: اينها با نشون دادن اينجور فيلمها خدمتی به تو و هموطنهات نميکنند. همهاش تبليغات منفيه. کسی که با ايرانی رفت و آمد نداشته باشه و مثل من وارد نباشه تصور کاملاً غلطی از کشور شما پيدا ميکنه.
من نميگم نشون بدن که ايران شده سوييس! اما آيا بايد حتماً، هميشه، بیبروبرگرد از همين کليشهها استفاده کنند؟ يعنی در تمام اين مملکت به اين پهناوری هيچ صحنهء زيبا و جالبی نيست که گاهی، ميگم فقط گاهی، ازش برای فيلمبرداری استفاده بشه؟ نميشه دست کم بعضی مواقع طبيعت به اون قشنگی رو نشون بدن؟ بايد جوری فيلم بسازن که بينندهء غيرايرانی فکر کنه تمام ايران همهاش خاک و خل و کثافته؟
بعضی مسائل در وبلاگستان مطرح ميشن که پرداختن به اونها از طرفی واجبه و از طرف ديگه به نظرم آنچنان واضح هستند که اگه بخوام موضعم در برابر اونها رو شرح بدم احساس ميکنم دارم توضيح ميدم که آب خيسه!زيتون خانم ميگه ما بايد همه در برابر اين جريان، يعنی فيلطر شدن وبلاگها موضعگيری کنيم. خوب راست ميگه، حرفی نيست. منتهی فکر نکنم کسی حتی بتونه در خواب تصور کنه که آدمی مثل من با اين کار موافقه. راستش مخالفت من با رژيم ملاها آنچنان عميق و اصوليه که لزومی نميبينم هر بار که يه گندی ميزنن برای شما فرياد بکشم: مخالفم!
همهء نامههای سرگشاده و مخالفنامههای مختلف رو که از اونها خبردار شدهام امضا کردهام. هر کس که نوشتههای من رو بخونه به راحتی از طرز فکر من در اين باره مطلع ميشه. اما آخه مگه من چکاره هستم که نظرم اينقدر مهم باشه؟ اونها که به حرف من اهميت نميدن، شما هم که ميدونين من چه نظری دارم. برای همين ترجيح ميدم براتون چيزهايی رو تعريف کنم که شايد ندونيد يا نشنيدهايد. آيا معنيش همون ابتذاليه که ميگن وبلاگستان بهش دچاره؟ ممکنه.
از طرف ديگه بعضی از بر و بچهها وبلاگشون رو به مناسبت اين کار آخوندها يک هفته تعطيل ميکنند. حالا من چيکار کنم؟ اگه همراهی نکنم ميگن رفيق نيمهراهی و تلويحاً موافقتت رو با سانسور نشون ميدی. اما آخه به نظر من اين کار درست نيست، من مبارزهء منفی رو دوست ندارم. سعی اونها در ساکت کردن ماهاست و برای اعلام مخالفتمون يک هفته داوطلبانه ساکت ميمونيم! يه خرده ضد و نقيض نيست؟
اعتصابی که مثلاً کارگرها ميکنند برای فلج کردن کارخونه و تحت فشار گذاشتن کارفرماست. تعطيل کردن وبلاگ فشاری به دولت نمياره که! خيلی هم خوششون مياد که ما ننويسيم و خفهخون بگيريم. اصلاً فلسفهء سانسور همينه. بهتر نيست که آدم به کوری چشم متحجرين باز بنويسه و بهتر بنويسه و بيشتر بنويسه و مثل خيلی از دوستان مطلع و وارد به ديگران کمک کنه که فيلطرها رو خنثی کنند تا اونجای ملاها بسوزه که بايد؟ من فکر ميکنم اين راه بهتريه. اگه در اعتصاب دوستان وبلاگنويس شرکت نميکنم اميد دارم که اين رو حمل بر نفی اهدافشون ندونند. موضع من بیطرفی يا از اون بدتر موافقت با سانسور نيست. فقط راه من با راه اونها فرق ميکنه.
خوب، پس اجازه بدين همينجا رسماً موضعگيری کنم که جای هيچگونه سوءتفاهمی نباشه:
خانمها، آقايان، توجه، توجه!
من با هر نوع دخالت هر نوع مذهب در سياست مخالفم.
من با حکومت اسلامی ايران و همهء وحشيگريها و سرکوبها و ندانمکاريهاش در ربع قرن اخير مخالفم. از زندانی کردن و شکنجه و قتل مخالفان گرفته تا بستن روزنامهها و تخريب گورستانها و فيلطر کردن وبلاگها و غيره و غيره.
من با اخراج افغانيها از ايران مخالفم.
من با سانسور انديشه مخالفم.
قبول؟
Add comment ژوئن 24, 2004
هری پاتر
امشب قراره بريم سينما، قسمت سوم فيلم هری پاتر رو نگاه کنيم.
قضيه از اونجا شروع شد که زمزمهء شهرت کتابش به گوش من رسيد. گمون کنم شوورخان هنوز توی باغ نبود، چون بازار کتاب رو به اون صورت دنبال نميکنه. اما من که مرتب توی کتابفروشيها ولو هستم جسته گريخته شنيدم که بعله، يه داستان دنبالهدار هست دربارهء يه پسرک جادوگر و بچهها هم عاشق اين داستان هستند. تصورم اين بود که اگه بچهها از اين داستان اينجوری خوششون مياد حتماً خوبه، وگرنه بچه نميشينه الکی کتاب به اون کت و کلفتی رو بخونه. خودم هم هميشه افسانههای جادويی و پر از جن و پری و هيولا رو دوست داشتهام. منتهی بديش اين بود که کتابها بدجوری گرون بودند و روراست زورم ميومد اين همه پول بدم بالاشون (حدود چهل يورو). هنوز هم، با ايکه سالها از چاپ اول کتاب گذشته، قيمتشون چندان پايين نيومده. فقط کتاب اولش نسبتاً ارزون شده (تقريباً ۱۵ يورو).
وقتی فيلمش روی پرده رفت ديگه شوورخان هم خبردار شده بود که هری پاتر چیچيه. اما از يه طرف سر و صدای تبليغاتی شديد باعث شده بود که نظرش چندان مثبت نباشه و از طرف ديگه معتقد بود اين داستان برای بچههاست و به درد آدم بزرگها نميخوره. تازه شوورخان اصلاً اهل فيلم نيست. فکر کنم پيشتر تعريف کرده بودم که قبل از آشناييش با من بيست و سه سال آزگار پا به سينما نگذاشته بود. آخرين فيلمی که در سينما ديده بود پروانه بود، با شرکت استيو مککوئين و داستين هافمن، سال ۱۹۷۳! البته در سالهای اخير با من دهها فيلم رو نگاه کرده و لزوماً هميشه هم ناراضی نبوده.
خلاصه، يه بار که من نشسته بودم و داشتم فيلم اول هری پاتر رو که کرايه کرده بودم ميديدم. اصلاً هم مصر نبودم که يالا بيا با من نگاه کن. خودش همون اولهاش تصادفی اومد به پذيرايی و نشست و شوخی شوخی فيلم رو تا آخر ديد. عادتش اينه که هر فيلمی که تموم ميشه آه عميقی ميکشه، به صندلی تکيه ميده و با خنده ميگه: عجب چرندی! (در واقع اگه بخوايم لغوی ترجمه کنيم ميگه عجب آبدماغی!Was ein Rotz). حالا حتی اگه خيلی هم از ديدن فيلم کيف کرده باشه. اما از اونجايی که قبلاً گفته بود اين فيلم اصلاً و ابداً به گروه خونيش نميخوره ديگه پاپيش نشدم که آيا واقعاً بدت اومده يا خوشت اومده.
دفعهء بعد که فيلم رو در کانال ديجيتال نشون دادند انتظار داشتم که بلند بشه و بره سراغ کامپيوتر يا کار ديگه، اما ديدم که از جای خودش جم نخورد و فيلم رو تا آخر نگاه کرد. يه بار هم که صحبت فيلم به طور کلی بود يه اشارهای کرد که: من ترجيح ميدم به جای ديدن فلان فيلم ده بار ديگه هری پاتر رو نگاه کنم! ديگه داشتم از تعجب شاخ درمياوردم. ازش پرسيدم: تو که از هری پاتر خوشت نميومد؟ گفت: آره خودم هم فکر نميکردم. ولی ديدی که دو بار نگاهش کردم و اگه باز هم تکرار بشه از ديدنش ابائی ندارم. خيلی داستان قشنگيه. به خصوص از اون دوست موقرمزش خوشم مياد.
وقتی قسمت دوم رو کرايه کردم کلی ذوق کرد و اومد نشست که با من نگاه کنه و اون رو هم چند بار در تلويزيون نگاه کرد. مرتب ميپرسيد که قسمت سومش کی روی پرده ميره. حالا هم چند هفته صبر کرديم تا سينماها کمی خلوتتر بشن و امشب به مبارکی و ميمنت انتظارمون به پايان ميرسه.
يکی از تغييرات ديگهای که تونستم در سليقهء سينماييش بدم به خاطر تام هنکز بود. نميدونم چرا دو پاش رو توی يک کفش کرده بود که اين فيلم فارست گامپ چرنده و هنرپيشهاش هم به درد لای جرز ميخوره! حالا خندهداريش اينجا بود که فيلم رو اصلاً نديده بود (فيلم مزخرف که ديدن نداره!). اگه بدونيد چند ساعت باهاش سر اين فيلم بحث کردم… تا اينکه استراتژيم رو تغيير دادم و چون از قبولوندن ارزش فيلم فارست گامپ نااميد شده بودم با هم چند تا فيلم ديگه با بازی تام هنکز نگاه کرديم تا خودش مجاب شد که هنرپيشهء خوبيه و اون فارست گامپ هم، خوب، يه لغزش تصادفی بوده و قابل بخشش!
Add comment ژوئن 22, 2004
آرامش
نشستهام توی اتاق پذيرايی، خبر مرگم کتاب ميخونم.
وسط اتاق دو تا بچه با هم گلاويز شدهاند و در عين حال از ته حنجره به زبانی که معلوم نيست ترکيه يا رومانيايی يا آلبانيايی يا… سر هم داد ميکشند. اون طرفتر يه خانم با صدايی زير و گوشخراش در موبايلی که به گوشش چسبونده جيغ ميکشه و توضيح ميده که اول ميره دنبال کريستينا، بعد ماشين رو ميذاره همونجا و دوتايی ميرن به مرکز شهر، مخاطبش هم بايد به اونها ملحق بشه. يکی ديگه از راه ميرسه و قوطی خالی کوکاکولاش رو ميذاره روی رف جلوی پنجره و رد ميشه. کالسکهای که از جلوم ميگذره حاوی يه نوزاده که يکبند عر ميزنه. خانم همسايه سعی ميکنه که ببينه من چه کتابی دارم ميخونم. شايد هم تعجب کرده که ما چرا ويترين رو تازگيها از اونور اتاق آوردهايم اينور.
کتاب رو به کناری ميذارم، از جام بلند ميشم، پنجرهها رو کيپ ميکنم و پردههای کلفت و تيره رو ميبندم و چراغ رو روشن ميکنم.
اگه از من ميشنوين هيچوقت برای زندگی طبقهء همکف رو انتخاب نکنين، وگرنه خيابون درست از وسط خونهاتون رد ميشه.
يادش به خير، من بودم که گفتم چطوره اسبابکشی کنيم به يک خونه. پاول اول نميخواست. نشستم و براش حساب کردم که با اين پولی که الآن هردومون برای اجارهء دو تا خونهء فسقلی ميديم، ميتونيم يه آپارتمان نسبتاً بزرگ و خوب اجاره کنيم. تازه خونهء من که ديگه تقريباً متروکه شده بود، چون سرم رو ميزدند، تهم رو ميزدند، شب و روز پيش پاول بودم. ازش پرسيدم: فرقش چيه؟ جز اينکه جامون باز ميشه، راحتتر زندگی ميکنيم؟ دير يا زود که به هر حال کار به اينجا ميکشه، بذار زودتر يه تکونی به خودمون بديم و کار رو يکسره کنيم و از اين وضع دربياييم.
پاول ناليد: من از اسبابکشی متنفرم!
گفتم: مگه من عاشق اسبابکشی هستم؟ اما الآن به زحمتش ميارزه.
سه چهار تا خونه ديديم. وقتی در حال گردش در خونهء آخری بوديم صاحبخونه گفت که در طبقهء پايينی، يعنی همکف هم يه آپارتمان خاليه که از اين يکی کمی بزرگتره و اجارهاش فقط صد مارک بيشتر. رفتيم پايين و اين يکی رو هم نگاه کرديم. اون موقع اين همکف بودنش به نظرمون يه نکتهء مثبت بود، چون اينجوری فقط بايد از چهار پله بالا ميرفتيم. من که اون موقع در طبقهء سوم يه خونهء بیآسانسور زندگی ميکردم خيلی هم خوشحال شدم. تصميممون رو گرفتيم.
شوورخان ميگه اگه از اين آپارتمان اسبابکشی کنه، اين ديگه آخرين اسبابکشی زندگيشه. ديگه به هيچوجه حاضر نيست از اونجا به جای ديگهای بره. در نتيجه اين خونهء آخر بايد چيز فوقالعادهای باشه که بشه برای بقيهء عمر در اون زندگی کرد. زياد اين حرفش رو جدی نميگيرم. اگه به زحمتش بيارزه…
Add comment ژوئن 20, 2004
از اين در و اون در
تا حالا شده گير بدين به يه پستهء بسته، هی سعی کنين با دندون بازش کنين، هی باهاش ور برين، هی توی دستتون بچرخونين، هی زور بزنين، ناخنتون ريشريش بشه، به جای پسته دندونتون ترک بخوره، اما ولکن نباشين و با خودتون لج کنين که: من تا تو رو باز نکنم دستبردار نيستم! تا بالأخره موفق بشين و بعد ببينين پستههه کرموئه؟
هيچی، همينجوری ميپرسم، محض فضولی.
آها راستی برادرم پويا دو سه روزه که صحيح و سالم از مسافرت برگشته. سلام ميرسونه خدمتتون.
فردا تعطيله، البته نه در همهء استانهای آلمان. اين آلمانيها هم ديگه شورش رو درآوردهاند با اين فدراليسمشون. اون استانهايی که مذهبیتر هستن بيشتر روزهای اعياد کليسايی رو تعطيل رسمی اعلام ميکنند. خوشبختانه من در يکی از استانهای حزباللهی زندگی ميکنم و از لحاظ روزهای تعطيلی وضع خوبی دارم. نمرديم و اين خرمقدسها به يه دردی خوردند.
صحبت خرمقدسهای اينجا شد. چند وقت ديگه توی شهر ما نوبت رأیگيريه. کارت دعوت برای شرکت در انتخابات رو برامون فرستادهاند و توی خيابونها تابلوهای تبليغاتی احزاب و افراد مختلف خودنمايی ميکنند، يکی از يکی هجوتر و خندهدارتر و بیمعنیتر. اما از همه بهتر پلاکارد حزب مسيحيان وفادار به انجيله (با حزب بزرگ دموکرات مسيحی اشتباه نشه)، يعنی همين حزباللهیهای فرنگی. با خط درشت نوشتهاند: بدون مسيح همه چيز خراب ميشود! نه، تقصير ترجمه نيست، در زبان آلمانی هم همينقدر مزخرف و بیمعنيه. بيچاره مسيح.
يک هفته بود که به آلمان اومده بوديم و هنوز گيج و ويج بوديم. توی اردوگاه جهنمی پناهندگان، اون پادگان سابق نيمهخرابه… پنجنفری چپيده بوديم توی يک اتاقک نيمهتاريک که کثافت از سر و روش ميباريد. هربار که به دستشويی ميرفتيم يه بطری بزرگ مادهء ضدعفونیکننده مصرف ميشد. قسمت بزرگی از پولی که همراهمون بود در اون هفتههای اول صرف مادهء ضدعفونیکننده شد! جرأت نداشتيم از حموم استفاده کنيم. غذاشون اونقدر بدمزه بود که به زحمت از گلومون پايين ميرفت. برای اولين بار در زندگيم بخاری ذغالی ديده بودم و بلد نبودم روشنش کنم. با هزار بدبختی روشن ميشد، اما نصفهشب دوباره خاموش ميشد و با سه تا بچهء کوچيک تا صبح از سرما میلرزيديم.
توی چنين حال و احوالی يه شب يه آقای قدبلند ميونهسال خوشتيپ و خوشپوش با موهای سشوارکشيده و ادکلن گرونقيمت در اتاقکمون رو زد. حيرون بوديم که اين اينجا چيکار ميکنه، از جون ما چی ميخواد! پرسيد که آيا انگليسی بلديم يا نه. تتهپتهای کردم. از جوابش همينقدر فهميدم که داره ما رو به برنامهای دعوت ميکنه که برای ما پناهندهها ترتيب دادهان و اگه دعوتشون رو بپذيريم خوشحال ميشن. وقتی يه آدمی که حسابی بودن از سر و روش ميباره اينجوری محترمانه دعوت ميکنه مگه ميشه گفت نه؟ پذيرفتيم.
فرداش با يه ماشين بنز آخرين سيستم (حالا سيستمش نميدونم آخرين بود يا نه، هر چی بود خيلی شيک و پيک بود) اومدن دنبالمون. وقتی رسيديم به اون محل تازه دوزاريمون افتاد که جريان چيه. آقا مبلغ مذهبی تشريف داشت و از اونجايی که در مورد هموطنهاش اغلب تيرش به سنگ ميخورد به فکرش رسيده بود که به اين منبع جديد گوسفندان* از خدا بیخبر، يعنی اردوگاه پناهندههای فلکزده، سر بزنه و به راه راست هدايتشون کنه، يکراست به آغوش مسيح! محل برنامه هم يه کليسا بود، اون هم نه کليسای کاتوليک يا پروتستان، بلکه يکی از اين فرقههای عجيب و غريب ديگه، کليسای حواريون جديد يا يه همچين چيزی.
به خاطر حجب و حيای خاص شرقيها رومون نشد که بگيم مرتيکه، اينجا کجاست که ما رو آوردهای؟ ما از اون استبداد مذهبی مملکت خودمون فرار کردهايم که دست کم اينجا بتونيم با خيال راحت کافر باشيم، حالا تو ميخوای ما رو از چاله به چاه بندازی؟ با هر بدبختی بود اين يک ساعت رو روی نيمکتهای کليسا سرکرديم. اون آقا خوشتيپه به انگليسی هم سخنرانی کرد، اما من اصلاً گوش ندادم که بخوام چيزی ازش بفهمم يا نه. هی اون وسط بلند ميشدند، کتاب دستشون ميگرفتند و از روش آواز ميخوندند. ما هم که نميشد عين گلابی سر جامون بمونيم! بلند ميشديم و به آواز خوندن ديگران گوش ميداديم و منتظر ميشديم که کی تموم ميشه تا بتونيم دوباره بتمرگيم.
خوشبختانه من و مامان هر دو از اون آدمهای الکیخوش هستيم و عادت داريم که وضعيتهای اينجوری رو از جنبهء مسخرهاشون ببينيم. کلی با هم تفريح ميکرديم و يواشکی به ادا و اطوارهای اينها ميخنديديم. فقط دلم برای بچهها کباب شد که طفلکيها حتماً حوصلهاشون سررفته بود، اما جيکشون درنميومد و اونها هم مؤدبانه بلند ميشدند و دوباره مينشستند.
وقتی مراسم تموم شد هوا کاملاً تاريک شده بود. با خوشخيالی فکر ميکرديم حالا که ما رو کشيدهاند تا اينجا خودشون دوباره برميگردونند به اردوگاه. اما ديديم زرشک! نخود نخود هرکی رفت خانهء خود! ما مونديم و يه شهر غريب در نقطهای که اصلاً نميدونستيم کجاست که بخوايم راهمون رو پيدا کنيم. خوشبختانه يکی از پناهندههای پاکستانی ساکن اردوگاه هم دعوت! رو اجابت کرده بود و انگار مدت بيشتری در اردوگاه بود و راه رو ميشناخت. با سگرمههای درهم بهمون گفت که همراهيمون ميکنه. اما همراهی که چه عرض کنم: طبق عادت زيبای اسلامی سرش رو بلا نسبت شما عين گاو انداخته بود پايين و با فاصلهء بيست سی متر جلوی ما تند تند راه ميرفت، انگار نه انگار که ما بچهء کوچيک به همراه داريم، جوری که گاهی ميترسيديم توی يکی از اين کوچههای تاريک گمش کنيم و ديگه آخرين شانس برای بازگشت به اردوگاه رو از دست داده باشيم!
اين هم از کليسا رفتنم در آلمان. يه بار ديگه هم به کليسا رفتم، منتهی به قصد بازديد از بنای تاريخی کليسايی در برلين. آها، يه بار هم برای مراسم بهخاکسپاری مادر پاول به محراب کوچيک گورستان رفتم که کشيشی خطابهای هم به ياد اون شادروان خوند. ميشه گفت به عنوان کليسا رفتن حساب نميشه.
منتهی ممکنه کليسا پيش شما بياد. چند ماه بعد از جريان تحت تبليغ قرار گرفتنمون که کمی سر و سامون گرفته بوديم و در آپارتمانی زندگی ميکرديم زنگ در رو زدند. باز کرديم و ديديم دو تا خانم جوون هستند که ميخوان با ما صحبت کنن. از اونجايی که عادت مهموننوازی ايرانی هنوز از سرمون نيفتاده بود اول نپرسيديم کی هستين و چی ميخواين. دعوتشون کرديم تشريف بيارن داخل و بعد از صرف چای و شيرينی تازه به صرافت افتاديم که بپرسيم: فرمايش؟ نگو اينها هم مبلغ هستند، اون هم از اعضای شاهدان يهوه، فرقهای که سالها بعد به درجهء خطرناکی و حماقت سازمانش پیبردم. مامان تا فهميد که جريان چيه با اخم گفت: پانتهآ بندازشون بيرون! اما من جواب دادم: نه بابا، چیچی، ميترسی ايمانت بر باد بره؟! نه من رو متقاعد ميکنند، نه تو رو، اما من الآن دارم آلمانی ياد ميگيرم و تا مدرسه رفتنم چند هفتهای مونده، بذار يه خرده با اينها حرف بزنم و تمرين کنم! حالا که قراره وقتشون رو تلف کنند بذار يک بار يه نتيجهء مثبت هم داشته باشه. مامان با اکراه قبول کرد.
اينجور مبلغين هم ديگه دوزاريشون افتاده که اگه زنگ درهايی رو بزنند که اسم صاحبخونه ماير و مولر و اشنايدره فقط فحش ميخورند، اما اسمهای عجيب و غريب خارجی اکثراً از ساکنين بينوای مهموننواز و خجالتی خونه خبر ميده که کسی رو به اين سادگی از در منزلشون نميرونند، حتی اگه فروشندهء سيار جاروبرقی باشه (يادم باشه اين جريان رو هم يه بار تعريف کنم).
ديگه همون شد که هر هفته مسلح به چند تا کتاب که پر از نقاشيهای مدل کتاب تعليمات دينی کلاس سوم دبستان بود ميومدن و نشون ميدادن که زندگی در بهشت چقدر خوبه و فقط کافيه که من ايمان بيارم تا برای بقيهء عمرم در کنار آدمهايی زندگی کنم که عکسشون توی کتابها بود، همه با نيشهای باز و دندونهای سفيد و مرتب، بعضيهاشون هم چشمبادومی يا سياهپوست که تبعيض ايجاد نشه، خانمها با دامنهای گل و گشاد چيندار تا زانو، آقايون با موهای کوتاه و مرتب، مثل پسرها و دخترهای خوب، در حال نوازش کردن شير و پلنگهايی که حالا همه گياهخوار شدهاند.
ديگه هيچی ديگه، من رو هم که ميشناسيد (حالا مثلاً)، با سماجت اونقدر ازشون سوال ميکردم تا اشکشون رو درمياوردم. واقعاً تمرين خوبی بود برای يادگيری زبان. آخرش گفتند که ديگه به اندازهء کافی برای هدايت کردن من زحمت کشيدهاند، اون هم بدون نتيجه، و اگه دلم نميخواد در بهشتشون زندگی کنم مسئوليتش با خودمه. من هم گفتم که فنا و نيستی رو (به وجود جهنم معتقد نيستند. يا به بهشت ميری، يا برای هميشه نابود ميشی) به زندگی ابدی در چنين بهشت ملالآوری که اونها ترسيم کردهاند ترجيح ميدم. ضمناً مدرسهام هم شروع شده بود. اونها به خير رفتند و ما به سلامت مونديم.
تا زمان جنگ کويت که يه بار ديگه اومدند به سراغمون و گفتند دنيا در حال سقوطه و يکی از نشونههاش هم همين جنگه و ميخوان از ما خداحافظی کنند. به زحمت جلوی خندهام رو گرفتم و ازشون خداحافظی کردم. خوب، هر کس دلش به يه چيزی خوشه. اينها هم به اينکه راه رستگاری ابدی رو پيدا کردهاند. بر بخيلش لعنت.
* : در دين ترسايان مردم دنيا کراراً به گوسفند تشبيه ميشن، مسيح هم به شبانشون.
Add comment ژوئن 19, 2004
شجاعت
يکی بود، يکی نبود.
يه دختری بود که توی يه خونهء نقلی زندگی ميکرد، با بابا و مامانش.
اين دخترک از همه چيز ميترسيد. از آسمون ميترسيد. از زمين ميترسيد. از توپ قلقليش ميترسيد. از عروسکش ميترسيد. از تاريکی ميترسيد. از روشنی ميترسيد. از موش ميترسيد. از گربه ميترسيد. از سگ ميترسيد. از اتاق ميترسيد. از حياط ميترسيد. از خنده ميترسيد. از گريه ميترسيد. از باباش ميترسيد. از مامانش هم ميترسيد.
از همه بدتر، از اينکه بگه ميترسه هم ميترسيد.
برای همين هيچکس بهش نميگفت: نترس، من اينجام. مواظبتم. از چی ميترسی؟ ترس نداره.
نه، هيچکس نميگفت. از کجا بدونن؟ کف دستشون رو که بو نکردن.
اين دخترک اونقدر تنهايی ترسيد و ترسيد تا يه روز از ترس مرد.
روی سنگ قبرش نوشتند: به ياد دختری که با شجاعت به پيشواز مرگ رفت.
Add comment ژوئن 19, 2004
دايی
مامان: داييت هم زنگ زد.
من: خوب؟
مامان: هيچی. هفتهای يک بار زنگ ميزنه، اعصاب من رو قشنگ داغون ميکنه، ميره پی کارش.
من: چرا؟ مگه چی ميگه؟
مامان: هيچی. چرت و پرت. جفنگ.
من: باز هم همون حرفهای هميشگی؟
مامان: آره ديگه. فعلاً گير داده به داييمون. کشت منو بس که هی گفت شوشتريه! شوشتريه!
من: کی شوشتريه؟
مامان: داييمون. دايی کيانی.
من: دايی تو شوشتريه؟
مامان: نه بابا. جد و جد اندر جدش بختياری هستند…
من: پس دايی چی ميگه؟
مامان: ميگه چون زنش شوشتريه، اين هم شوشتری شده.
من: خوب فرض هم شده باشه، عيبش چيه؟
مامان: من چه ميدونم. از داييت بپرس. يکی نيست بگه مگه زن خودت تبريزی نبود؟
من: حالا حرف حسابش چيه؟
مامان: اگه حرف حساب برای زدن داشت که مشکلی نبود! اين همه پول خرج ميکنه، از اونجا زنگ ميزنه تا اينجا، که غر بزنه. که بگه چرا فلانی زنگوشگيره!
من: زنگوشگير؟ ها… يعنی زنذليل؟
مامان: آره ديگه.
من: به به. دست مريزاد.
مامان: آره. تازه نه که خودش نبود.
من: تو چی گفتی؟
مامان: چی بگم؟ بهش ميگم مرد، آخه يه خرده فکر کن روی حرفهات. سنی ازت گذشته. ازت بعيده.
من: خوب شايد مشکل همينه.
مامان: چی؟
من: سنش زياده. تنها هم هست. خيالاتی ميشه.
مامان: آره ديگه. اما تا ميام يه چيزی بگم ميگه من سنم از تو ۲۵ سال بيشتره!
من (با خنده): بعدشم لابد ميگه تو انقدری بودی من کيس کيس کردم خوابيدی!
مامان: آره. شعار استاندارد هميشگيش.
من: حالا چه دشمنيی داره با دايی کيانی؟ اون که خيلی آدم خوبيه؟
مامان: والا من هم نميفهمم. اين مرد اينقدر خوبه، مهربونه. بچههاش دورش رو گرفتن. بی سر و صدا زندگيش رو ميکنه. هفت هشت تا نوه داره. يه آدم زحمتکش، گشادهدست… هر چند هفته يه بار بلند ميشه ميکوبه ميره خوزستان، از فک و فاميل سراغ ميگيره…
من: من يه چيزی رو نميفهمم.
مامان: ها، چی؟
من: من چرا به دايی بزرگهء تو ميگفتم دايی عبدالوهاب، به وسطيه ميگفتم دايی جانممد (جهانمحمد)، اما به کوچيکه ميگفتم دايی کيانی؟
مامان: خوب به کوچيکه همه ميگن کيانی. به اين اسم معروفه.
من: آها.
مامان: آره. اونوقت داييت اين همه اشتباه کرد توی زندگيش، بچههاش رو از خودش روند، حالا تک و تنها اونجا نشسته و هی ميگه شوشتريه! شوشتريه!
من: خوب دليلش همينه.
مامان: چی؟
من: لابد حسودی ميکنه به زندگی دايی کيانی.
مامان: لابد.
من: حالا نميشه يکی از فاميلها دايی رو ببره پيش خودش؟
مامان: شدنش که ميشه. اگه بدونی پسرخالهات رجب چقدر اصرار کرد بهش که بره خوزستان پيششون، اونجا زندگی کنه…
من: خوب؟
مامان: هيچی. ميگه من از تهران نميرم. شما بيايين اينجا.
من: چه توقع بيجايی.
مامان: آره بابا، تازه رجب بره تهران چه کنه؟ کار و زندگيش در اهوازه، خانوادهاش اونجاست، خانوادهء زنش اونجاست.
من: امان از دست اين کلهشقی.
مامان: بعد که يه ساعت کلهء من رو خورد و اعصابم رو خراب کرد و گوشی رو گذاشت، بابات زنگ ميزنه، ميگه برادرت زنگ نزد؟
من (قهقهه): اون ديگه چرا ميپرسه؟
مامان (با خنده): چه ميدونم. يعنی ميخواد بگه که سراغش رو ميگيره.
من: بعد از اين همه سال يهو محبتش قلنبه شده؟
مامان: نه، از سر احترام به من ميپرسه.
من: البته بابا که سعی خودش رو کرد…
مامان: آره. اما داييت با هيچکس نميسازه. معتقده که فقط خودش درست ميگه، بقيه همه يه عيب و علتی دارند. همه اشتباه ميکنند، جز خودش.
من: برای همين تنهاست.
مامان: بله. برای همين تنهاست.
Add comment ژوئن 18, 2004
بیعنوان
ببين، من چيز زيادی ندارم.
چيز زيادی هم نيستم.
يه زن سی و يک ساله که گاهی خيلی خسته است.
همين.
نه سواد درست حسابی دارم،
نه چيز به درد بخوری بلدم،
نه به جايی رسيدم،
نه فکر ميکنم که حالا حالاها به جايی برسم.
ادعايی هم ندارم.
اما دقيقاً به همين دليل،
چون چيز زيادی برای از دست دادن ندارم،
همين يه ذرهای که دارم و هستم برام مهمه،
ميفهمی؟
پس سعی نکن من رو کمتر از اونی که هستم وانمود کنی!
من رو اينقدر دست کم نگير.
Add comment ژوئن 17, 2004
از اين در و اون در
آقا اين ارکات مگه چيه که هی ميگين ارکات ارکات. الآن چند روزه که به لطف زيتون عضو شدم. من فکر ميکردم که حسابی شلوغه و همه مشغول پيام دادن و گرفتن و حرف و سخن هستند، اما چندان خبری نيست جز پيامهای تبليغاتی که بيا فلانجا عضو بشو و فلان وبلاگ رو بخون. شونصدهزار جور فوروم و تاپيک باز کردهاند برای صحبت و تبادل نظر، اما کمتر جايی رو ديدم که واقعاً درست حسابی بحث بشه. بعد رفتم عضو فوروم فردوسی شدم که به خيال خودم دو کلمه حرف حساب بخونم و چيز ياد بگيرم، ديدم صاحبش فردوسی بينوا رو بهانه کرده برای فحش و فضاحت به عربها! روی هيتلر و موسولينی سفيد! حالا من که نميگم بريم به عراق لوح تقدير بديم برای جنايتهای زمان جنگ. من هم از تلاش حکومت احمق و ايرانستيز اسلامی برای پيوستن به اتحاديهء عرب ناراحت ميشم. من هم معتقدم که امروز هم هر چی بدبختی ميکشيم به خاطر حملهء اعراب و تحفهاشون اسلام ميکشيم. ولی دليل نداره که تا توی خيابون يه عرب ديدم برم يقهاش رو بگيرم و بگم يالا ارث پدرم رو رد کن بياد! اين هم از ايرانيهای به اصطلاح ميهنپرست. دوستی خاله خرسه که ميگن يعنی همين.
اما جريان يقهء عربها رو نبايد گرفتن فقط يه استثنا داره و اون هم اين همسايهء حزباللهی ماست با اون اورکت و قيافهء پاسداريش و اون زن کريهالمنظرش که هميشه توی يه کيسهء سياه چپيده. تا حالا فقط به اخم کردن بهشون اکتفا کردهام. اونها هم که مادرزادی اخمالو هستند و خداشون هرگونه لبخند و شادی علنی و يا قيافهء عادی مثل بچهء آدم رو بهشون اکيداً ممنوع کرده. يعنی جنگ سرد بينمون حاکمه. اما اگه بدشانسی بيارن و يه روز که توپم پره چشمم بهشون بيفته ممکنه کار دست خودم بدم. اگه آدم بدجنسی بودم يه زنگ ناشناس ميزدم به پليس و ميگفتم يه گروهک مخفی طرفدار القاعده اينجا پيدا کردهام تا با کماندوی مخصوص و توپ و تانک بريزن خونهاشون و حالشون رو جا بيارن. کسی چه ميدونه، شايد واقعاً يه دستکی عليهشون پيدا شد. شانس آوردن که ازم برنمياد.
تعجب ميکنيد از اين همه خباثت؟ آخه مسئله اينه که من يه آدم خيلی معمولی هستم. جان شما، جدی ميگم، دروغم چيه؟ آره، من هم يه آدم خيلی عادی هستم با يه سری نقاط ضعف و نقاط قوت. بیرودربايستی نقاط ضعفم به نقاط قوتم ميچربند. اين هم چيز عجيبی نيست. اما معتقدم که آدم در زندگی بايد يه هدف داشته باشه، اون هم يادگرفتن و کوشش برای از بين بردن نقاط ضعف و تکامل ذهنی و احساسيه. باور کنيد من هم از صبح تا شب در اين مسئله کوشا هستم، منتهی هنوز لزوماً در همهء زمينهها موفق نشدهام. يکيشون هم همينه. فکر کنم صرفاً همينکه دست کم خودم ميدونم اين طرز فکر اشتباهه خودش يه جور پيشرفته. اما چه کنم که هر بار اينجور آدمها رو ميبينم دلم آشوب ميشه و ميخوام خرخرهاشون رو بجوم…
بگذريم. اصلاً اين چندوقته اعصابم خرابه. دلنازک شدهام بدجور. ديروز پوپک زنگ زد و گفت که مياد اينجا، چون يه سری از عکسهای قديميمون رو داده بزرگ چاپ کردهاند و يه نسخهاشون رو هم ميخواست به من بده. صداش عين جوجهخروس شده بود! پرسيدم دختر چته؟ گلودرد داری؟ گفت آره، مريض شدهام. گفتم پس نميخواد بيای اينجا، خودم ميام پيشت. شربت سينه نداشتم. کمی سوپ آماده و پنج شيش تا آبنبات ضدسرفه برداشتم که براش ببرم. شوورخان که ديد دارم راه ميفتم شروع کرد به نصيحتهای هميشگی که مواظب باش، امروز توی شهر جشنه، خيابونها شلوغ هستند. اما اين بار ديگه شورش رو داشت درمياورد. هی گفت، هی گفت… تا باهاش قهر کردم.
توی راه ديدم يه ماشين شخصی که جلوم داشت ميرفت يهو وسط خيابون کوبيد روی ترمز. خوب شد که فاصلهام کافی بود و حواسم جمع، وگرنه تصادف کرده بودم. بعد يه يارو پياده شد و سلان سلان رفت به طرف پيادهرو. حيرون منتظر بودم که راه رو باز کنه. ديدم همونجور سلان سلان دوباره برگشت، در ماشين رو باز کرد و جلوش ايستاد. وقتی سرش رو به طرفم برگردوند دستهام رو بلند کردم و اشاره کردم که اين چه وضعيه؟ ديدم خيلی خونسرد کتش رو کنار زد که اسلحهء کمريش رو نشونم بده! داشتم شاخ درمياوردم. سرم رو از پنجره کردم بيرون و داد زدم: ببينم مگه اينجا غرب وحشيه که اسلحه نشونم ميدين؟ يعنی چی؟ اومد به طرف ماشين و گفت: خيلی ببخشيد، لطفاً از اون طرف خيابون رد بشيد، من بايد اينجا نگهدارم. گفتم: اين يه حرفی. اول فکر کردم با جان وين طرفم!
وقتی به خونه برگشتم قيافهام همچنان عين برج زهرمار بود و با شوورخان حرف نميزدم. اگه موقع شام پختن دستم با بخار داغ اوخ نميشد و نميومد انگشتم رو فوت کنه و بهش پماد بماله هنوز هم باهاش قهر بودم. نینیکوچولو که نيستم که هی نصيحتم ميکنه!
Add comment ژوئن 14, 2004
عروس
يکی از حرفههای مختلفی که بنده بهش اشتغال داشتم آرايش عروس بود، يعنی برای خودم يه پا سکينه بندانداز بودم! قضيه از اين قرار بود: دوستی داشتم که خانمی آرايشگر از اهالی ترکيه بود به نام سراب (يا به قول خودشون سراپ). از اونجايی که بيشتر در آرايش مو تخصص داشت و خوب بلد نبود بزک کنه از من خواهش کرد که هروقت در اين اطراف و اکناف برای آرايش مو به عروسی دعوتش ميکنند من هم همراهيش کنم و صورتها رو آرايش کنم. عروسی ترکها هم مثل عروسيهای خودمونه که غير از عروس خانواده و فک و فاميل نسبتاً نزديک هم در روز عروسی از خدمات آرايشگر بهره ميبرند. معمولاً اگه آشنايی مثل همين دوست من هم داشته باشند همهء جريان در خونه انجام ميشه که راحت باشند و احتياجی به سالن رفتن نيست. هر بار همه به صف ميشدند، از عروس گرفته تا مادرها و خواهرهای عروس و داماد و خالهها و عمهها و دخترهاشون و… حتی دختربچههای جغلهء شيش هفت ساله هم آخر از همه ميخواستن به تقليد از بزرگترها آرايش بشن که البته من فقط يه خرده قلممو به صورتشون ميزدم که يعنی آرايشت کردم. هر بار که کار من با يک نفر تموم ميشد بلند ميشد و روی صندلی بغلی مينشست که سراب به موهاش برسه.
خوب خونهء غريبه که نميرفتيم، سراب اکثر کسانی رو که ازش دعوت ميکردند ميشناخت و به اوضاع و احوالشون وارد بود. وقتی با ماشين به دنبالم ميومد تا به مقصد برسيم برام سير تا پياز زندگيشون رو تعريف ميکرد و يه گزارش کلی ميداد که کی به کيه و چه جور آدمهايی هستند و عروس و دوماد چه جوری با هم آشنا شدهاند و اين حرفها، که گوشی دستم باشه.
يه بار در خونهای بوديم که صاحبانش دو تا دختر داشتند. دختر کوچيکه عروس اون شب بود. اين دو تا خواهر طبق تعريفهای سراب با هم زمين تا آسمون فرق ميکردند. هر چی دختر کوچيکه گندهدماغ و ازخودراضی و لوس و بدجنس بود دختر بزرگه مهربون و مظلوم و خوشقلب و ساده بود. انگار پدر و مادر هم بين اين دو فرق ميگذاشتند، چون مثلاً دختر کوچيکه هيچوقت دست به سياه و سفيد نميزد و هميشه دنبال تفريح خودش بود و عوضش دختر بزرگه حکم کلفت خونه رو داشت و از صبح تا شب به دنبال انجام اوامر والدين و خواهر کوچيکش ميدويد. بيخود نبود که دخترکوچيکه زودتر از خواهر بزرگش عروس شده بود. گمونم اون يکی طفلکی عين سيندرلا از فرط کار و زحمت اصلاً وقت عشق و عاشقی نداشت!
القصه، وقتی ما رسيديم به خونهاشون متوجه شديم که انگار عروسخانم به اين نتيجه رسيده که کلاسش بالاتر از اونيه که من و سراب آرايشش کنيم. بدون اين که به سراب حرفی بزنه يه خانم آرايشگر آلمانی رو آورده بود که اون رو جداگانه آرايش کنه. من و سراب هم قرار بود که فقط به خانواده و مهمونها برسيم.
خوب معلومه که اگه به سراب کارد ميزدی خونش درنميومد. برای من فرقی نميکرد و بهم برنخورد، چون اونها من رو نميشناختند و اگه به کارم اعتماد نداشتند جای دلخوری نبود، اما از رفتاری که با سراب کرده بودند ناراحت شدم. سراب هم با زرنگی خاص خودش يه نقشهای چيد که دماغ عروسخانم رو حسابی بسوزونه و تلافی اين بیاحترامی رو دربياره. اومد به سراغم و گفت:
«ببين پانتهآ، اول از همه که هنوز تازهنفس هستيم خواهر بزرگ عروس رو آرايش ميکنيم. لطفاً در آرايش صورتش نهايت دقت رو به کار ببر و تا اونجايی که ميتونی برای خوشگل کردنش زحمت بکش.» من هم گفتم چشم.
ما رو به يه اتاقی که خلوت بود بردند و بساطمون را پهن کرديم و آماده شديم. درست رو به رو در اون طرف راهرو يه اتاق ديگهای بود که در اون همزمان عروسخانم آماده ميشد. خواهر عروس دختر جوون و ظريف و خوشگلی بود، حتی بدون آرايش. وقتی کمی باهاش حرف زدم متوجه شدم که تعريفهای سراب بیمورد نبودهاند و واقعاً سيرتش هم مثل صورتش زيباست. موهای بلند و پرپشت و تيرهای داشت و سراب بدون معطلی شروع کرد به بيگودی پيچيدن. کارش که تموم شد تا موها خشک بشن صورتش رو سر صبر آرايش کردم. بعد سراب موها رو حلقه به حلقه بالای سرش جمع کرد و با دقت هر حلقه رو با سنجاق سر کوچيکی محکم کرد، يه آرايش شب خيلی زيبا. وقتی خواهر عروس لباسش رو که يه پيراهن بلند شيری رنگ ابريشمی تا روی زمين بود پوشيد فقط چند تا شکوفه روی موها و يه دسته گل به دست لازم داشت تا بتونه خودش رو به جای عروس جا بزنه! اگه بدونيد طفلکی چقدر از ديدن خودش توی آينه ذوق کرد!
از قضا خواهر کوچيکه هم حدوداً دو سه دقيقه بعدش حاضر شد و اومد بيرون، که من و سراب و خواهر عروس هنوز توی اتاق ايستاده بوديم و با هم حرف ميزديم. ميدونيد، مسلمه که آرايشگرهای آلمانی يه دورهء خيلی خوب کاری ميبينند که سه سال طول ميکشه و از کيفيت بالايی برخورداره، اما از يه طرف جنس و رنگ پوست و موی ما شرقيها تا حدود زيادی با مشتريهای روزمرهء اونها متفاوته، و از طرف ديگه سليقه و برداشتمون از چگونگی آرايش عروس. تازه اين خانم آرايشگر هم از قرار معلوم آنچنان گل سرسبد همکارانش نبود. موهای عروس خيلی ساده پشت سرش جمع شده بودند، همونجور که مثلاً من هر روز اين کار رو ميکنم، و آرايشش (با اينکه من هم از هفت قلم آرايش کردن مبالغهآميز خوشم نمياد) آنچنان ملايم بود که مطمئناً تا يک ساعت ديگه پاک ميشد و اثری ازش به جا نبود. در واقع قيافهاش چندان فرقی با قبل نکرده بود، فقط حالا لباس عروسی رو به تن داشت. از خودم ميپرسيدم آرايشگره در اين يکی دو ساعت توی اون اتاق چه غلطی ميکرده!
لحظهء روبهرو شدن دو خواهر ديدنی بود. عروسخانم خواهرش رو که ديد رنگ به رنگ شد و وا رفت. نگاهی به سراب انداخت و به زحمت از لای دندونها پچپچ کرد: فکر کنم بهتر بود من هم ميذاشتم تو آرايشم کنی! سراب اول لبخند فاتحانهای زد. بعد دستهاش رو بالا برد، سری تکون داد و با خنده گفت: نه بابا اين حرفها چيه، خيلی خوشگل شدهای! مبارکه!
Add comment ژوئن 11, 2004
شجاع!
چند سال پيش يه آشنايی داشتم که آقايی بود از اهالی آلمان شرقی به اسم آندرهآس. آندرهآس توی خونهاش انواع و اقسام جونورهای مختلف رو نگهداری ميکرد: دو تا تمساح بزرگ، يه بچهکروکوديل (که احتمالاً بايد حالا ديگه برای خودش غولی شده باشه) پنج شيش تا مار، لاکپشت، از اون عنکبوتهای گندهء سياه و پشمالو… از طريق اين حيوونها هم امرارمعاش ميکرد، به اين صورت که ميرفت به نايتکلابها و اونجا حيوونها رو به ملت نشون ميداد و کمی هم شعبدهبازی ميکرد و به اصطلاح شوی حيوانات اجرا ميکرد.
آندرهآس دوست داشت که در حين شو برای تماشاچيها دربارهء حيوونها توضيح بده، اما مشکل اينجا بود که لهجهء خيلی غليظی داشت و يه خرده سخت بود که با اين طرز حرف زدن جدی گرفته بشه. رو اين حساب از اونجايی که ميدونست من تجربهء صحنه دارم ازم خواهش کرد که آخر هفتهها همراهيش کنم و نقش مجری برنامه رو به عهده بگيرم. البته من هم کمی لهجهء ايرانی دارم، اما دست کم اين تناسب بيشتری با برنامهاش داشت و تازه ميشه گفت که بهش حال و هوای exotic ميداد، تا حرف زدن خودش. اونهايی که در آلمان زندگی ميکنند و لهجهء اهالی استان ساکسن رو ميشناسند ميدونند من چی ميگم.
چسان فسان ميکردم و ميومد دنبالم و راه ميفتاديم. برنامه که شروع ميشد يه موزيک دراماتيک تند از بلندگوهای کلاب پخش ميکردند. يه جعبه مياورد و بازش ميکرد و نشون ميداد که توش هيچی نيست. بعد ميبستش و چند بار ميچرخوندش و دوباره بازش ميکرد. يهو با يه انفجار کوچيک شعلههای آتيش زبونه ميکشيدن. بعد دوبار ميبستش و ميچرخوندش و اين بار که بازش ميکرد دو تا مار پيتون سفيد (آلبينو) سه چهار متری کنار هم چنبره زده بودند و هيسهيس ميکردند. صدای آه و اوه ملت بلند ميشد. بعد نوبت تمساحه بود (هميشه تمساح نر رو با خودش ميبرد، چون تمساح ماده زيادی خطرناک بود)، بعد هم عنکبوتها و غيره. وسطهاش هم همينجور تردستی ميکرد. قبلش به من اطلاعات لازم رو داده بود و اونها رو حفظ کرده بودم: اينها دقيقاً چه جور حيوونهايی هستند، از کجا ميان، چند سالشونه، چی ميخورند و… ميکروفون رو ميگرفتم دستم و داد سخن ميدادم.
برای اينکه هيجان شو رو بيشتر کنه مارها رو ميبرد و ميذاشت تماشاچيها بهشون دست بزنند و اونهايی که باجرئتتر بودند پيتونها رو دور گردنشون هم مينداخت. معمولاً پيتونها برخلاف مارهای ديگه بیآزار بودند، اما با اينحال من کاری به کار هيچ کدوم از حيوونها نداشتم، يعنی دلش رو نداشتم! يه بار يه گوشه ايستاده بودم و داشتم برای خودم مجریگری ميکردم. آندرهآس هم اونور سالن سرگرم نشون دادن تمساحه به مردم بود. يکی از تماشاچيها که خانمی با موهای بلوند بود نزديک من ايستاده بود، يه مار پيتون هم دور گردنش. نميدونم چی شد، ماره داشت ليز ميخورد، فيلش ياد هندوستان کرده بود… خلاصه شروع کرد خودش رو جمع کردن و حلقهاش رو به دور گردن خانمه تنگ کردن! خانمه هم هی ملتمسانه به من نگاه ميکرد که يعنی بيا من رو نجات بده! هرچی باشه دستيار شعبدهباز بودم ديگه، انتظار داشت که وقتی اينجوری عين ورورهجادو دربارهء حيوونها اطلاعات ميدم وارد باشم و بيام ماره رو از گردنش بردارم. اما کو دل و جرأت؟ لبخند کج و کولهای زدم و گفتم: کاريتون نداره! نترسين!
ماره هم لامذهب عين خيالش نبود و همينجوری هی چنبره رو تنگتر و سفتتر ميکرد. وقتی ديدم ديگه اوضاع داره بدجوری خيط ميشه رفتم سراغ آندرهآس و گفتم بيا که الآن گاومون ميزاد! اون هم با سرعت به اين طرف سالن برگشت و خانمه رو از شر ماره خلاص کرد. اگه بدونيد خانمه چه جوری چپچپ نگاهم ميکرد!
Add comment ژوئن 7, 2004
در باب مهاجرت
اگه امروز بعد از ظهر به هوای اينکه من مطلب جديدی نوشتهام به اينجا اومدهايد و دست خالی برگشتهايد خيلی ازتون عذر ميخوام. عمدی نبود. صفحهء فرم پينگ جلوم باز بود و در واقع قصد داشتم با اسم عبور وارد بلاگرولينگ بشم تا لينک گلخونه رو اضافه کنم. منتهی بس که غرق فکر کردن دربارهء يکی از نوشتههاش بودم حواسم پرت شد و اتوماتيکوار طبق عادت هميشه پينگ کردم!
آخه پانتهآ خانم، نويسندهء وبلاگ گلخونه، بعد از سه سال اقامت در آمريکا با تيزبينی خاصی يه جمعبندی کلی دربارهء مسائل مهاجرت کرده که ميتونم زير کلمه به کلمهاش خط بکشم و تأييد کنم. البته تفاوتهايی هم بين اين پانتهآ و اون يکی پانتهآ وجود داره. پانتهآی گلخونه مدت بيشتری در ايران زندگی کرده و شرايط زن بودن در ايران براش ملموستره. وقتی من ايران رو ترک کردم يه دختر نوجوون بودم و هنوز داغ زنانگی اونجور که اونجا معموله پوست و گوشتم رو نسوزونده بود. ضمناً شرايط زندگی در اروپا و آمريکا تا حدودی با هم فرق ميکنه.
پانتهآ جان، دلم ميخواست که اين بحث رو بازتر کنی و بيشتر در اينباره بنويسی. وقتی ميگی «خيلی از مسائلی که حتی به ذهن من خطور هم نميکرد که جزو حقوق من باشه (چه برسه به اينکه بخوام از نداشتنشون ناراحت باشم) اينجا جزو حقوق بديهی زنان به شمار مياد» يا تعريف ميکنی که «خيلی رفتارها بوده که تحمل کردهام (چه در روابط شخصيم و چه در محيط دانشگاه) فقط به اين خاطر که ارزشهای اجتماعی به من قبولانده بود که اشتباه از منه نه از رفتاری که با من ميشه» دوست دارم براش چند تا مثال بزنی، تا برای کسی مثل من که در ايران هنوز پا به زندگی اجتماعی نگذاشته بوده و ساختارهاش رو نميشناسه مسئله روشنتر بشه. به خصوص که خودت اسم نوشتهات رو مهاجرت از ديد زنانه گذاشتهای و به نظر من بهتره که روی اين موضوع تأکيد بيشتری کنی.
قبلاً هم در اين وبلاگ به اين مسئله پرداختهام. اما مدتها بود که ميخواستم باز دربارهء اين موضوع بنويسم. پانتهآ جان، اجازه بده که من هم از ديدگاه خودم شمهای از تجربياتم رو برای تو و ديگران تعريف کنم:
يه نکتهء پنهان بين من و همسرم هست که هرگز روشن و واضح درباهاش صحبت نکردهايم. اينکه اصلاً از وجودش خبر دارم به علت داشتن همون شاخکهای نامرئيه که پيشتر دربارهاشون گفته بودم. احساس ميکنم که يه ترس خفيف در وجودش هست که من ممکنه زمانی آلمان رو ترک کنم و برای هميشه به ايران برگردم، به خصوص اگه رژيم آخوندی سرنگون بشه و شرايط زندگی در ايران بهتر. شايد به اين خاطر که ميدونه من چقدر ايران رو دوست دارم و بعد از اين همه سال هنوز هم آلمان رو کاملاً به عنوان وطنم نپذيرفتهام. چيزی که نميدونه (با اينکه بارها بهش گفتهام) اينه که با سقوط حکومت ايران لزوماً طرز فکر مردم و وضع زندگی اجتماعی يکشبه تغيير نميکنه. تأثيرات سالهای خفقان و استبداد مذهبی مدتها پايدار خواهند بود و آزادانديشی، درک حقوق فردی و خردگرايی به زحمت و با گذشت زمانی طولانی در عمق وجود آدمها نفوذ خواهند کرد. برای منی که به زندگی در چنين جامعهای خو نگرفتهام بازگشت به ايران به منزلهء تجربه کردن دوبارهء غربته!
اينجاست که ميرسيم به همون موضوعی که پانتهآ اسمش رو منيت گمشده گذاشته. بذاريد يه مثال بزنم. خانم اينگه ماير با يه نفر آشنا ميشه. خودش رو معرفی ميکنه و ميگه: «من اينگه ماير هستم.» ممکنه تعريف کنه که در فلان شهر زندگی ميکنه، فلانجا کار ميکنه، متأهله، دو تا بچه داره…
حالا من با يکی آشنا ميشم: «من پانتهآ فلانی بهمانزاده هستم. پانتهآ رو اينجوری هجی ميکنند: پ آ ن ت ه آ. پانتهآ چه اسميه؟ ايرانی. نه، به پانتئون ربطی نداره. خيلی ممنون، آره اسم قشنگيه، من هم دوستش دارم. نخير، من اينجا متولد نشدهام. شونزده ساله که در آلمان زندگی ميکنم. مرسی، اتفاقاً شما هم خوب آلمانی صحبت ميکنيد! نه شوخی ميکنم. بله، با خانوادهام به آلمان اومدهام. بله، من تابعيت آلمانی دارم. بله، اوضاع اونجا خوب نيست. نخير، من مسلمون نيستم. من لامذهبم. بله، اونجا به حقوق زنان احترامی گذاشته نميشه. نخير، زبان رسمی ايران فارسيه، نه عربی…»
همهاش توضيح، همهاش توجيه. آدم خسته ميشه. گاهی دلش ميخواد اينجوری از ديگران متمايز نباشه. گاهی دلش ميخواد برای گفتن يه چيز ساده مجبور نباشه که نيمساعت توضيح بده. گاهی دلش ميخواد سری به محلهء قديمی دوران کودکيش بزنه. گاهی دلش ميخواد مثل خانم اينگه ماير باشه.
بهايی که برای زندگی در آزادی ميدی گاهی خيلی سنگينه.
اما اينجوری هم نيست که اصلاً جا نيفتاده باشم ها! ميرم به سوپرمارکت سر کوچه، خانم فروشنده دم صندوق ميگه: «اين روزها خبری ازتون نيست؟ معلوم هست کجاييد؟» و من ميخندم و ميگم: «بايد ببخشيد. شب دير از سر کار ميام، نميرسم خريد کنم.» ميرم به قنادی محل، خانم فروشنده با لبخند ميگه: «از اون کيکها که شوهرتون دوست داره هم داريم، تازهء تازه. بدم خدمتتون؟» سری تکون ميدم و ميگم: «بله، مرسی، دو تيکه لطف کنيد. اما اگه شوهرم چاق شد و ديگه ازش خوشم نيومد ميارمش همينجا و به خودتون تحويلش ميدم.» صدای قهقههء فروشندهها فضای مغازه رو پر ميکنه.
نه، اونقدرها هم تنها و غريب نيستم.
پانتهآ ميگه: «زبان به عنوان راه اصلی برقراری ارتباط ميتونه خيلی مسألهساز باشه.» راست ميگه. اما کاش مشکل فقط زبان بود. کاش مشکل فقط اين بود که شوهر من قرمهسبزی دوست نداره. بارها و بارها به خاطر مسائل فرهنگی دچار سوءتفاهم شدهايم و به زحمت همديگه رو از بين مه و غبار تفاوتها دوباره پيدا کردهايم.
چند سال پيش يه بار تصادفی با دو تا پسر جوون ايرانی آشنا شدم که تازه به آلمان پناهنده شده بودند. شب که اومدم خونه قضيه رو برای پاول تعريف کردم و گفتم که قصد دارم اونها رو به زودی به خونه دعوت کنم. سر همين مسئلهء ساده آنچنان دعوايی شد که نگو! متحير بودم که چرا اينقدر عصبانی شده، چون ميدونستم که وصلهء حسود و «غيرتی بودن» بهش نميچسبه و من رو هم به اندازهء کافی ميشناسه و بهم اعتماد داره. آدم مهموننوازی هم که هست. اما حالا داد ميزد: آخه تو چه ميدونی اينها کی هستند؟ شايد اصلاً جنايتکار باشند! شايد ديوونه باشند! آدم حريم خونهاش رو برای ديگران به اين راحتی باز نميکنه! من داد ميزدم: معلوم هست چته؟ حريم خونه ديگه چیچيه؟ دو تا جوون بیآزار و غريب و بيکس رو ديدم، پسرهای به اين خوبی، دلم سوخت. گفتم براشون شام درست کنم، يه خرده بشينيم، بگيم، بخنديم… هم دل ما باز بشه، هم اونها چند ساعتی از اون اردوگاه پناهندگی لعنتی بيان بيرون. چه اشکالی داره؟
بعد از يه بگومگوی خيلی شديد هر دو فهميديم که جريان چی بوده: از يه طرف پاول شوکه شده بود که من آدمهای غريبه رو که برای اولين بار در زندگيم يک بار و اون هم فقط برای مدت يک ساعت ديدهام به اين راحتی به خونه دعوت ميکنم. برای بيشتر آلمانيها اين خيلی ثقيل و غيرقابل درکه. و نتيجه گرفته بود که پس بايد کاسهای زير نيمکاسه باشه! حالا نميدونم چرا به عقلش نرسيده بود که اگه اينطور باشه مگه مرض دارم که اونها رو روز روشن به خونه دعوت کنم، اون هم با حضور خودش! بعد که هر دو يه خرده آرومتر شديم خودش اعتراف کرد که الکی زود جوش آورده و واکنشش غلط بوده و بايد به اين مسئله توجه ميکرده که ما ايرانيها مهموننوازتر هستيم و برای ما چيز عجيبی نيست که همديگه رو، اون هم در مملکت غريب، نشناخته به خونه دعوت کنيم. با اينحال اونقدر اعصابم خراب شده بود که از خير مهمون کردنشون گذشتم.
برداشت زن ايرانی از زندگی زناشويی با يه زن اروپايی خيلی فرق ميکنه. همين امروز صبح داشتم برای پاول از زندگی سوسکی با شوهر سابقش ميگفتم که چقدر اذيتش ميکرد. براش تعجبآور بود که چرا سوسکی اين همه طاقت آورده و سوخته و ساخته و همون اول که ديده انتخابش در مورد همسرش اشتباه بوده جدا نشده. بهش گفتم: تربيت زن ايرانی بر پايهء بردباری و وفا و همراهيه. ارزش ازدواج براش خيلی بيشتر از يه زن اروپاييه. همينکه ديد زندگيش اونجور که دلش ميخواد نيست از زير بار مسئوليت شونه خالی نميکنه. تحمل ميکنه، سازش ميکنه، تقصير رو اونجايی که نبايد به گردن خودش ميگيره. سعی ميکنه به هر قيمتی که هست زندگی زناشوييش رو نجات بده. حتی بعضيها بچهدار ميشن، به اين اميد که شوهرشون رو پايبند زندگی کنند. زهی خيال باطل!
پاول با تأسف جواب داد: زن آلمانی اينجوری نيست. به خصوص ماديات براش از همه چيز مهمتره. گفتم: خوب ماديات ميتونن برای يه زن ايرانی هم مهم باشن. اما برای يه زن ايرانی قبالهنامه يه کاغذپارهء بیارزش نيست. معمولاً تا کارد به استخونش نرسه از شوهرش جدا نميشه. اما اين طرز فکر علت داره. دليلش لزوماً هميشه عشق و علاقه به شوهر نيست. ارزش يه زن ايرانی در جامعهء سنتی رابطهء مستقيمی با وضع تأهلش داره. يه دختر جوون از خودش هيچ اختياری نداره. پدر و مادر و حتی برادر براش تصميم ميگيرند. تازه وقتی که ازدواج ميکنه در طبقهبندی اجتماعی ترقی ميکنه و «خانم خانه» ميشه. خيليها برای فرار از همين استبداد خونگی ازدواج ميکنند، چون به عنوان همسر فقط يه آقابالاسر دارند و در چهارديواری خونه تا حدودی دارای استقلال هم هستند. وقتی مادر ميشن باز يه پلهء ديگه ترقی ميکنن. هر چی سنشون بالاتر ميره به اختيارات و قدرتشون اضافه ميشه. اما اگه طلاق بگيرن دوباره همونی ميشن که از اول بودن، با اين تفاوت که ديگه حربهء جوون و «دستنخورده بودن» رو هم از دست دادن. يعنی ديگه هيچ منزلت و ارج و قربی ندارن، از نداشتن حق و حقوق و ترس جدايی از فرزندان و خفت و خواری بازگشت به خونهء پدری بگذريم. پس جای تعجب نيست که به هر دری ميزنند تا زندگی زناشوييشون موفق باشه و کار به طلاق نکشه. حتی اونهايی هم که مثل سوسکی اين مشکلات رو ندارند به طور غريزی وابستهتر هستند و جدا شدن براشون به اين راحتيها نيست.
مشکل بزرگ شدن بچههای ايرانی در خارج از کشور هم برای من با داشتن خواهر و برادری که حتی در آلمان به مهد کودک رفتهاند کاملاً آشناست. اگه زمانی خودم بچهدار بشم با مشکلاتی بزرگتر از اين هم روبرو خواهم بود. همين حالا از خودم ميپرسم که آيا ميتونم بچهام رو هر روز پيش مادرم بذارم و سر کار برم؟ زبان آلمانی مادرم خوب نيست و بچه مطمئناً بعد از مدتی فارسی رو بهتر از آلمانی صحبت ميکنه. آيا پدرش ميتونه با اين مشکل کنار بياد که بچه به زبونی حرف ميزنه که اون نميفهمه؟ آيا بچه به اين خاطر در مدرسه با مشکل مواجه ميشه؟ دلم ميخواد بهش خوندن و نوشتن فارسی رو ياد بدم. اما بهش فشار نمياد؟ اصلاً علاقهای به يادگيريش خواهد داشت؟ بهتر نيست به جای فارسی يه زبونی ياد بگيره که همينجا به دردش ميخوره؟ مثلاً انگليسی يا فرانسه؟
از طرف ديگه الآن پوپک ميگه که چرا به من بهتر از اين فارسی ياد نداديد. ساعتها موسيقی ايرانی گوش ميکنه و با کمک من چند تا از آهنگهای گوگوش رو حفظ کرده. از هر آهنگی که خوشش مياد بايد براش متنش رو با الفبای لاتين بنويسم و به آلمانی ترجمهاش کنم. اما اون موقع که ميخواستيم فارسی يادش بديم ترجيح ميداد که به جای سر و کله زدن با ما بره برای خودش بازی کنه. خودمون رو کشتيم تا همين يه ذره الفبا رو نصفه و نيمه ياد گرفت. عوضش پويا نه علاقهای داره به فارسی ياد گرفتن، نه موزيک ايرانی دوست داره. اما چندان علاقهای به فرهنگ آلمان و آلمانيها هم نداره! خيلی هم خوشحاله که ايرانيه! با اينکه خودش هم ميدونه که در ايران بدون کمک غير يک روز هم نميتونه زندگی کنه. خلاصه اين بچهها نه ايرانی بار اومدهاند، نه آلمانی. بايد منتظر نسل بعدی بود.
Add comment ژوئن 5, 2004
ممنون!
اينقدر خسته و آش و لاشم که نگو. اين چند روزه هم بد ميخوابم، هم بايد صبح زود از خونه بزنم بيرون و برم دنبال کار و کاسبی. شب که ميام خونه عين نعش ميفتم يه طرف.
يه چيزی بگم بهتون؟ تا به حال صرف نظر از روابط گذرا و موقت دو تا رابطهء جدی تو زندگيم داشتهام. يکيش دوستپسر سابقم پتر بود، يکيش هم همين شوورخانه که الآن هشت ساله با هم هستيم. هرگز حتی به ذهنم نرسيده که خيانت کنم. برام وفاداری و پايبند بودن به شريک زندگی و خانواده يه اصل مهم و اساسيه. علتش لزوماً اين نيست که اينجور وفاداری و تکهمسری رو تنها راه صحيح ميدونم و فکر ميکنم که اگه يه نفر همزمان با چند نفر رابطهء جنسی داشته باشه گناه کرده و بايد توی آتيش جهنم بسوزه. نه، اما اين جور تفکر جزو عرف اجتماعی و فرهنگيه و احساس مسئوليتم در برابر طرف وادارم ميکنه که وفا و صداقت رو جدی بگيرم. چون اگه اين کار رو نکنم احساسات شريک زندگيم رو جريحهدار ميکنم و اين ازم برنمياد. معتقدم که اگه زمانی به اونجايی برسم که به هر دليلی سر و گوشم شروع کنه به جنبيدن و عشق و علاقهام از بين بره و بخوام با کس ديگهای رابطه برقرار کنم، موظفم که قبلش پيوندم با همسر فعليم رو قطع کنم.
همين انتظار رو از همسرم دارم و بهش هم بارها گفتهام. عشق و عاشقی پايبند عقل و منطق نيست. کاره ديگه، يهو ديدی عاشق يه زن ديگه شد. اگه روزی اين اتفاق افتاد دلم ميخواد که بياد باهام سنگهاش رو وا کنه و بگه که جريان چيه، نه اين که با ترس و لرز يواشکی بهم خيانت کنه و دروغ بگه. دلم ميخواد اون هم مسئوليتش رو در برابر احساسات من جدی بگيره. بياد بگه بابا جان، من زمانی تو رو دوست داشتم، اما حالا متأسفانه عاشق يکی ديگه شدهام. ببخش! اونوقته که من بعد از اينکه تمام خونه رو خورد و خاکشير کردم و خودش رو هم تا ميخورد کتک زدم راهم رو ميکشم و ميرم سراغ زندگيم. نه شوخی ميکنم. خوب آره، ناراحت ميشم، اما دست کم بهتر از اينه که مچش رو بگيرم و بفهمم که داره پشت سرم بهم خيانت ميکنه.
اون آخرهای دوستيم با پتر که ديگه از صبح تا شب با هم فقط دعوا داشتيم و ديگه منتظر فرصتی بودم که قضيه رو تموم کنم و عذرش رو برای هميشه بخوام دو سه روزی رفته بودم برای کار به يه شهر ديگه. اونجا تا دلت بخواد موقعيت بود برای کارهای بد بد! گلوی دو نفر پيش من گير کرده بود بدجور! اگه اتفاقی ميفتاد پتر هرگز خبر نميشد. ديگه هيچ احساس عشق و علاقهای هم بهش نداشتم. اما چون هنوز رسماً از هم جدا نشده بوديم نخواستم و نتونستم از وضعيت سوءاستفاده کنم. به جفتشون گفتم من دوستپسر دارم و بايد دست از سرم بردارند، اون هم با قاطعيتی که جای چونه زدن نميذاشت.
من شوهرم رو از جونم بيشتر دوست دارم. با همهء اين احوال و با اينکه من و شوورخان عاشق هم هستيم و از صبح تا شب قربونصدقهء همديگه ميريم گاهی وقتها دوست دارم که مردهای ديگه بهم يه خرده نخ بدن و اظهار علاقه کنن. برای اعتماد به نفسم خوبه. ميدونين چی ميگم؟ يه نگاه تحسينآميز ميتونه بهم اين احساس رو بده که هنوز ميتونم توجه مردها رو به خودم جلب کنم و مظنه دستم مياد! صدالبته جريان از اين بيشتر پيش نميره، اما همين هم کاملاً برام کافيه.
چند سال پيش شوورخان موهای خيلی بلندی داشت، تا کمرش. اگه بدونيد توی خيابون زنها و دخترها چه جوری براش غش و ضعف ميکردند! حتی دخترهای پونزده شونزده ساله! هردومون از دستشون کلی ميخنديديم. همين الآنش هم ميبينم که مثلاً وقتی جايی خريد ميکنيم خانمهای فروشنده چه جوری براش سر و دست ميشکنند. خوب مسلمه، بدش هم نمياد که اين همه سوکسه داره. اما دليلی نداره که حسوديم بشه. ميدونم که اين جور نگاهها و لبخندها و پچپچها رو جدی نميگيره.
حالا اينها رو چرا گفتم؟ چون امروز با يه آقای آلمانی آشنا شدم که هم خوشتيپ بود، هم فهميده و باسواد، هم خندهرو و خوشذوق. خلاصه خيلی جيگر بود! وقتی فهميدم که از من بدش نيومده خوشحال شدم. دروغ چرا؟ يه خرده صبر کردم و وقتی ديدم که داره جدی جدی نخ ميده در لفافه حاليش کردم که يه شوهر دارم که يک موی گنديدهاش رو با دنيا عوض نميکنم (دستهام چند روزيه که کهير زدهاند و مجبور شده بودم حلقهء ازدواجم رو از انگشتم دربيارم). به قول آلمانيها: ممنون، اما نخير، ممنون!
Add comment ژوئن 3, 2004
