Archive for جولای, 2004

پيامگير

يه مشکل تکنيکی در رابطه با پيامگير وبلاگ برام پيش اومده که اميد دارم بتونم با همفکری شما حلش کنم. اونهايی که نميدونند بدونند که من قبلاً از کامنتدونی enetation استفاده ميکردم. بعد از مشکلات و بدبختيهای فراوونی که هميشه با enetation داشتم تصميم گرفتم از haloscan استفاده کنم. اما مشکل اينجا بود که اگه توی همون آدرس قبلی haloscan رو وارد ميکردم تمام پيامهايی که شما تا اون موقع برام گذاشته بوديد از بين ميرفتند، چيزی که اصلاً توی کتم نميرفت. در نتيجه مجبور شدم که به ghorbatestan1.blogspot.com اسباب‌کشی کنم و اينجا haloscan رو نصب کنم. تا اينجاش رو داريد؟ خوب.

بعد از مدتی متوجه شدم که haloscan هم آنچنان مالی نيست! اولاً تعداد حروفی که برای هر پيام ميشه نوشت محدوده و نتيجه‌اش کامنتهای نيمه‌کاره يا دو قسمتی و سه قسمتی و ايجاد ناراحتی و دلخوری برای دوستانه. دوماً اون شمارشگر پيامها رو نميشه فارسی کرد و برای همين اون پايين نوشته “comments”، چيزی که من به شخصه چندان ازش خوشم نمياد. سوماً تعداد کامنتها رو هم درست نشون نميده، يعنی اگه در صفحهء اصلی وبلاگ تعداد پيامهای نوشته‌های مختلف جمعاً بيشتر از دويست‌تا باشه، نوشته‌های قبلی عدد صفر رو نشون ميده. برای همين شمارشگر پيامها رو برداشتم. چهارماً اگه خط فارسی رو مستقيماً روی کامپيوتر نصب نکرده باشی و يا مثل خودم از اديتور استفاده نکنی و کپی و پيست نکنی، نميشه به فارسی پيام گذاشت و نتيجه‌اش پينگليش نوشتن تعداد کثيری از خواننده‌هاست.

با همهء اين مشکلات ميشد يه جوری کنار اومد، اما ديروز ديدم که ديگه شورش رو درآورده! رفته بودم سراغ آرشيو اينجا و نوشته‌های قديمی خودم رو نگاه ميکردم و يهو آه از نهادم براومد. کامنتهای قديمی غيب شده‌اند! وقتی به سراغ FAQ در سايت haloscan رفتم ديدم که بعله، تعداد کامنتهايی که در سايت نشون داده ميشن هم محدوده و هيچ جا نميشه بهشون دسترسی پيدا کرد، مگه اينکه عضو پولی بشی.

من با اينجور اخاذی کردن برای عضو پولی شدن مخالفم و حاضر نيستم يک قرون خرجشون کنم و کلاً حرصم حسابی از haloscan دراومده. از پرشين‌بلاگ که اصلاً خوشم نمياد، لطفاً حرفش رو هم نزنين. کامنتدونی بلاگر هم خيلی مزخرف و بيخوده. حالا برام اين راهها باز هستند که هر کدوم به نوبهء خود يه سری مشکل به همراه ميارند:

۱) همينجايی که هستم بمونم و همه چيز مثل قبل باشه و عين خيالم نباشه که پيامهای قديمی حذف ميشن و اصلاً هم عصبانی نشم که به خاطر هيچ و پوچ اسباب‌کشی کرده‌ام.

۲) دوباره اسباب‌کشی کنم به آدرس قديميم که دست کم سرراستتر هم بود، ghorbatestan.blogspot.com، آرشيو اينجا رو منتقل کنم به اونجا، از همون enetation استفاده کنم و هی حرص بخورم که سرورشون هر روز از کار ميفته و مثل قديم غرغرهای شما رو تحمل کنم و هر روز بهتون توضيح بدم که تقصير از من نيست و کاری از دستم برنمياد.

۳) برم دنبال يه سرويس جديد بگردم با اين مشخصات: قابل اعتماد باشه و هی از کار نيفته، تمپليتش رو بشه دستکاری و فارسی کرد، مقدار نوشته نامحدود باشه، کامنتها رو هميشه نشون بده، شمارشگرش ادا و اطوار درنياره. متأسفانه چنين سرويسی نميشناسم.

۴) پيامگير رو بردارم و خيال خودم رو راحت کنم و دلم نسوزه که حرفهای شما رو نميخونم. تعداد زياديتون که به هر حال پاورچين پاورچين مياين و ميرين و چيزی نمينويسين.

۵) يه دامين بگيرم و از اجاره‌نشينی دربيام، جهنم ضرر، بعد توی سر خودم بزنم که اولاً به تکنيک وبلاگنويسی با موويبل‌تايپ و ابزارهای شبيه به اون وارد نيستم و اصلاً نميدونم چطور ميشه با دامين مستقل وبلاگ ساخت و بايد دست به دامان اين و اون بشم که بهم کمک کنند، دوماً به هيچ وجه نگران فضای محدودش نباشم که لابد بعد از مدت کوتاهی پر ميشه.

۶) اصلاً از خير وبلاگنويسی بگذرم و برم خودم رو از لبهء فرش يا پنجرهء زيرزمينمون پرت کنم پايين.

نظر شما چيه؟

Add comment جولای 30, 2004

خانواده

ديروز ظهر پوپک زنگ زد و پرسيد که آيا حالش رو دارم که با هم بريم بيرون؟ هميشه کارش همينه که اول حسابی کولی‌گيری دربياره و اعصابم رو خط‌خطی کنه و با هم دعوا کنيم و دو سه هفته غيبش بزنه، بعد يهو سروکله‌اش پيدا بشه و انگار نه انگار…

به هر حال، با هم رفتيم سينما و قسمت دوم اسپايدرمن رو ديديم. بعدش رفتيم با هم قهوه خورديم. نگو پوپک کارنامه‌اش رو تحويل گرفته بود و چون نمره‌هاش استثنائاً امسال خوب شدن بيتاب بود که کارنامه‌اش رو بهم نشون بده (اول اشتباهی به فارسی گفت شناسنامه و کلی گيجم کرد!).

چند روز ديگه تولد ۲۱‌ سالگی پوياست و پوپک ميخواست با من مشورت کنه که چيکار کنيم و بهش چی هديه بديم. من اون لحظه حوصلهء فکر کردن در اينباره رو نداشتم. اما صحبت کشيده شد به جشن تولد و پوپک با آب و تاب تعريف کرد که خيال داره برای جشن تولد ۲۰‌ سالگی خودش که حدود يک ماه بعد از پوياست چی بپوشه و چيکار کنه. بعد گفت: راستی تولد بيست‌سالگی خودت رو يادته که مهمونی گرفته بودی و دوستات رو دعوت کرده بودی و اون لباس دکولتهء مينی‌ژوپ مشکی تنت بود؟ گفتم: بله، همون لباسی که جناب‌عالی يواشکی ازم کش رفتی و ديگه هرگز سروکله‌اش پيدا نشد؟ خنديد و با خجالت گفت: آره، همون. گفتم: اون تولد نوزده‌سالگيم بود، نه بيست‌سالگی. چشمهاش گرد شدند: راست ميگی؟ تولد نوزده‌سالگيت بود؟ بعد لحظه‌ای مکث کرد و با حسرت آهی کشيد: فکر کنم هرگز نتونم به تو برسم. از اين حرفش آنچنان خنده‌ام گرفت که نگو. بعد که کمی آروم شدم گفتم: کجای کاری دختر! صبر کن، از من جلو هم ميزنی!

نگاهی کردم به هفت هشت تا النگوی فلزی که به مچش انداخته بود و لبخندی زدم و گفتم: من هم چهارده‌پونزده‌سالگی عين تو از اين النگوها مينداختم به دستم. گفت: آره يادمه! گفتم: اون موقعها مدونا مد بود ديگه، ما هم ازش تقليد ميکرديم. از النگو گرفته تا لباس توری و گوشواره‌های بزرگ و جوراب و دستکش دانتل و شلوار چسبون کوتاه زير دامن چيندار پفکی… خنديد و گفت: پسرها چند تا ساعت ميبستن به دستشون. جريان اون چی بود؟ گفتم: اون تقليد ازخوانندهء گروه A-HA بود، Morten Harket. به يه مچشون چند تا ساعت بود و به اون يکی يه نوار چرم يا جير که وسطش چندتا گره داشت. يادش به خير…

بعد يه بحث طولانی و آزاردهنده شروع شد. پوپک مدتيه که دوپاش رو توی يک کفش کرده و ميخواد من رو متقاعد کنه که برم دوباره سراغ درس و مدرسه و شروع کنم به تحصيل کردن در دانشگاه. هرکار ميکنم که بتونم اين فکر رو از سرش بندازم موفق نميشم. شور و شوق ذهن جوون و پرانرژيش نميذاره که وضعيت من رو درک کنه. خودم هم خسته شده‌ام از اينکه مرتب به فاصلهء سنيمون و تفاوت شرايطمون اشاره کنم. موفق شدم که بحث رو بکشونم به برنامه‌های خودش برای آينده. احساس ميکنم که از حالا داره برنامه ميريزه تا شصت‌سالگيش! کمی نصيحتش کردم و گفتم که اول بايد صبر کنه تا ديپلمش رو بگيره، بعدميتونه با خيال راحت دربارهء رشتهء دانشگاهی دلخواهش فکر کنه. تازه بعد از اون هم هنوز امکان انتخاب و تغيير رشته هست. فکر کنم فقط يه خرده بيقراره.

پويا که کارش تموم شده بود بهمون ملحق شد. خوشم مياد وقتی سه‌تايی دور هم هستيم. کسی نميتونه حدس بزنه که خواهر و برادريم. تا دلت بخواد بساط خنده و شوخی برپاست و معمولاً اگه پويا با شوخيهای هميشگيش به پروپای پوپک نپيچه و داد قالش رو درنياره و باعث نشه که پوپک طبق معمول قهر بکنه خوش ميگذره. تا از راه رسيد پوپک بهش گفت: ببين، من و پانته‌آ همين الآن به اين نتيجه رسيديم که من ميرم دانشگاه، تو دورهء کاريت رو تموم ميکنی، پانته‌آ دوباره شروع ميکنه به درس خوندن، پاول هم که هر کاری بگی بلده. اونوقت چند سال ديگه که درس ما تموم شد همه با هم يه شرکت باز ميکنيم و پولدار ميشيم! بعد اول از همه برای مامان يه خونه ميخريم که حسابی کيف دنيا رو بکنه…

آرزو بر جوانان عيب نيست.

وقتی پوپک از پويا پرسيد که خيال داره برای تولدش چيکار کنه جواب داد: ميرم مونيخ، پيش دوست‌دخترم. پوپک گفت: تولدت روز شنبه است. يعنی جمعه ميری تا يکشنبه؟ خوب دوشنبه‌اش ميتونيم با خونواده برات جشن بگيريم. من که ميخواستم کمی سربه‌سر پويا بذارم گفتم: نه، چيکارش داری؟ وقتی با دوست‌دخترش جشن ميگيره يعنی چی؟ يعنی حوصلهء جشن گرفتن با خانواده رو نداره. ولش کن. پويا با عجله شروع کرد به توضيح دادن که: نه باور کن مسئله اين نيست… معلومه که دوست دارم با خانواده جشن بگيرم! جان من ناراحت نشو! بعد اينکه کلی براش عشوه اومدم بالأخره نتونستم جلوی خودم رو بگيرم و زدم زير خنده. به هر حال، قرار همون شد که وقتی از مونيخ برگشت دور هم جمع بشيم. اما هنوز هم نميدونم براش چی کادو بگيرم. در حال حاضر انگار تنها چيزی که خوشحالش ميکنه و به دردش ميخوره يه بليت قطار رفت و برگشت به مونيخه!

پويا خسته بود و رفت خونه که استراحت کنه. اما پوپک با من اومد که کارنامه‌اش رو نشون شوورخان هم بده و ازش تعريف و تشويق بشنوه. البته شوورخان هم در حقش کوتاهی نکرد و گفت که بهش افتخار ميکنه. تا من شام درست کنم نشستند و با هم حرف زدند و کلی بحث کردند راجع به درس و مدرسه و شوورخان برای پوپک از ماجراهای زمان مدرسهء خودش تعريف ميکرد. بعد با هم دو تا فيلم نگاه کرديم. وسطهای فيلم دومی روی مبل راحتی خوابم برد، عين اين پيرزنها. آخه ديشبش دو سه ساعت بيشتر نخوابيده بودم. وقتی بعد از نيم‌ساعت بيدار شدم پوپک و پاول هنوز گرم صحبت بودند.

شب دير خوابيديم. اما من خيلی وقته که بلند شده‌ام. برم بيدارشون کنم که صبحانه بخوريم. ميدونيد، خانواده هرچقدر هم که درب و داغون باشه، هرچقدر هم که ازت انرژی ببره، باز هم چيز خوبيه.

Add comment جولای 29, 2004

دانشمند

اولين شغلی که برای خودم انتخاب کردم دانشمند بود. پنج سالم که بود يه کتاب خوندم دربارهء زندگی دانشمندان بزرگ، مثل مادام کوری و اينشتين و رونتگن و… اينقدر فهميده بودم که زندگيشون خيلی جالب و هيجان‌انگيز بوده و به بشريت خدمات مهمی کرده‌اند. هرکس ازم ميپرسيد بزرگ که شدی ميخوای چيکاره بشی جواب ميدادم: دانشمند! وقتی بهم ميگفتند: دانشمند که شغل نيست، آخه در چه رشته‌ای ميخوای تحقيق کنی؟ با لجاجت تکرار ميکردم: ميخوام دانشمند بشم! چون فکر اونجاش رو نکرده بودم. مهم هم نبود. فقط دلم ميخواست يه چيز جديد کشف کنم که تا حالا هيچکس به عقلش نرسيده.

اون موقعها روم نميشد مثل بچه‌های ديگه از پدر و مادرم چيزهايی رو که برام مبهم بودند سوال کنم. ديدين بچه‌ها چطور پاپيچ پدر و مادرهاشون ميشن و هی ميپرسن اين چرا اينجوريه؟ اين چرا اونجوريه؟ اين يعنی چی؟ من به ندرت ميپرسيدم. خودم هم درست نميدونم چرا. شايد فکر ميکردم اگه صبر کنم خودم به جوابها ميرسم. شايد ميترسيدم فکر کنند که من به اندازهء کافی نميدونم. يادمه همه‌اش سعی ميکردم که از کتابها و هرجا که شد نکته‌های جديدی ياد بگيرم و زود براشون تعريف کنم. انگار ميخواستم ثابت کنم که من هم چيزی بارمه. شايد ميخواستم خودم رو به جای يه آدم‌بزرگ جا بزنم و وانمود کنم که من هم مثل اونها خيلی چيزها رو ميدونم.

همينجوری شد که در سن ده يازده سالگی برای خودم يه دائرة‌المعارف سيار بودم. تا جا داشتم معلومات عمومی کرده بودم توی کله‌ام. کافی بود يکی يه چيزی ازم بپرسه و عين يه بانک اطلاعاتی ديجيتال چند صفحه مطلب بلغور کنم. دوستانم در مدرسه بهم لقب پروفسور داده بودند، چون هر موقع که نکته‌ای خارج از محدودهء درسی به ذهنشون ميرسيد ميتونستند ازم بپرسند و جواب بگيرند.

اما دونسته‌هام زنده نبودند. به دنيای تجربه‌هام، به زندگی واقعی متصل نبودند. نصف اونچه رو که در کتابها ميخوندم درست نميفهميدم. اگه ميدونستم که بلندی فلان قلهء آلپ فلان‌قدره، تا به اون موقع حتی عظمت و آرامش يخزدهء قلهء دماوند رو هم تجربه نکرده بودم. ميدونستم که ژاپنيها چطور بهار رو جشن ميگيرند، اما تا اون زمان با يک ژاپنی همکلام نشده بودم. علم بی‌عمل.

آخرش دانشمند نشدم. تازه بعدها به مرور بيشتر چيزهايی رو که در کتابها خونده بودم فراموش کردم. جای اون دونسته‌های بی‌روح رو تجربه‌های عملی گرفتند. از اون هم مهمتر، به ارزش پرسش کردن و اعتراف به ندونستن پی‌بردم. ديگه برام مهم نيست که ثابت کنم خيلی چيزها رو ميدونم. تازه، اين دانسته‌هايی که در ذهنم هستند با هيچ مدرک رسميی قابل اثبات نيستند و نميشه در قابشون گذاشت و به ديوار آويزون کرد تا همه ببينند. نميشه بهشون پز داد. عوضش زنده هستند. مال خودم هستند. حالا ديگه يادم نيست که پايتخت کنيا کجاست يا پرچمش چه شکليه، اما يادمه که يه بار يه انگشتر نقره‌ام رو به دوستی از اهالی کنيا هديه کردم. اگه ميتونم از حفظ هر ۱۶ استان آلمان رو اسم ببرم، به بيشتر اونها سفر کرده‌ام. وقتی در 
جنايت و مکافات ميخونم که راسکولينکوف عاشق سونيای روسپی ميشه درکش ميکنم، چون خودم همصحبت روسپيهای مهربون و خوشقلبی شده‌ام که سزاوار عشق بوده‌اند.

Add comment جولای 28, 2004

نياز به خدا

پيامهای پر از مهر و محبت شما رو به شوورخان رسوندم و بهش گفتم که چطور در فارسی يادگرفتن ازش پشتيبانی ميکنيد. جوابيهء رسمی شوورخان به اين شرحه:

خوانندگان عزيز وبلاگ غربتستان، واکنش مثبت شما باعث ميشه که در يادگرفتن زبان فارسی بيش از پيش کوشا باشم و نااميد نشم. از همهء شما بابت اين مهربانی صميمانه تشکر ميکنم.


ديشب با يکی از فاميلهام، آقايی که ساکن ايرانه، تلفنی صحبت ميکردم. ميدونستم که اصلاً مذهبی نيست، دست کم موقعی که من ايران بودم اينطور نبود. اما اين اواخر مرتب هی توی حرفاش خدا، خدا ميکرد. اگه خدا بخواد، خدا رو شکر، حالا ببينيم خدا چی ميخواد، خدا نکنه، خدا عوضش بده… ديشب ديگه حوصله‌ام سر رفت. بی‌مقدمه ازش پرسيدم: ببينم، جريان چيه که اونهای که ساکن ايران هستن بعد از مدتی همه‌اشون اينقدر خشکه‌مقدس ميشن؟
گفت: چطور مگه؟
گفتم: خودت رو نگاه کن، از پنج کلمه که حرف ميزنی شيش‌تاش حرف خداست. چقدر خداخدا ميکنی! تو که اهل اين حرفها نبودی؟
گفت: من ديگه در وجود خدا که شکی ندارم.
گفتم: خوب لابد مال اينه که سنت بالا رفته. داييم هم حالا که پير شده از ترسش شروع کرده به نماز خوندن. بعد از شصت هفتاد سال کافری!
گفت: نه بابا اين که کار آدمهای ترسو و احمقه. اما مگه تو خدا رو قبول نداری؟
گفتم: من نه وجودش رو رد ميکنم، نه تأييد. اصلاً نقشی در زندگيم بازی نميکنه.
گفت: ببين حساب خدا با مزخرفاتی که اين آخوندها ميگن جداست.
گفتم: آره خيليها اين حرفها رو ميزنند. اما گفتم که، بودن يا نبودن خدا فرقی به حالم نميکنه.
گفت: تو که اينقدر بی‌دين نبودی؟ مادرت چی؟ اون که دست کم به خدا اعتقاد داشت؟
گفتم: اختيار داری. جلوش اين حرف رو نزن که بهش برميخوره! اتفاقاً برعکسه. تو که قديمها اينقدر مذهبی نبودی؟
گفت: من مذهبی نيستم. من به وجود خدا اعتقاد دارم.
گفتم: که چی بشه؟
گفت: منظورت چيه؟
گفتم: منظورم اينه که خدا به چه دردت ميخوره؟
گفت: بهم آرامش ميده.
گفتم: آهان. يعنی الآن که داشتی ميگفتی فلان معامله اگه خدا بخواد به نتيجه ميرسه، فکر ميکنی که خدايی که به قول تو اين کهکشانها و اين عالم هستی رو آفريده کار و زندگيش رو ميذاره و ميشينه تصميم ميگيره که آيا تو چندرغاز پول دربياری يا نياری. خيلی جالبه. اگه من به خدا اعتقاد داشتم اين حرف به نظرم کفرآميز ميومد.
گفت: آخه نميشه که آدم به هيچ چيز ايمان نداشته باشه.
گفتم: چرا نميشه؟ بيست ساله که من به چيزی به عنوان خدا ايمان ندارم. هيچ اتفاق خاصی هم نيفتاده.
گفت: تلفنی نميشه. بايد يه موقع حضوراً با هم در موردش بحث کنيم. بالأخره يا من مجاب ميشم، يا تو.
گفتم: احتياجی به بحث نيست! من که خيال ندارم تو رو مجاب کنم. ببين، قضيه خيلی ساده است. من نه به خدا احتياج دارم، نه به اين قوانين مسخره‌ای که بشر به نام خدا ترويج ميده.
گفت: خودت خوب ميدونی که اگه اين قوانين نباشند مردم همديگه رو تيکه‌پاره ميکنند. بايد باور کنند که اگه دست از پا خطا کنند يکی مياد و روز قيامت چوب توی فلانشون ميکنه!
گفتم: آها! حالا داری يواش يواش ميفهمی که من چی ميگم. ميبينی که اين ترس از روز قيامت باعث نشده که آدمها آدم بشن. اما آزار من کافر ملحد بدون خدا هم تا به حال به کسی نرسيده. تازه اگه از دستم براومده تا جايی که تونسته‌ام به همنوعانم کمک کرده‌ام. من برای انسان بودن احتياجی به قوانين خداوندی ندارم. با شعور و فهم خودم به اين نتيجه رسيده‌ام که برای همزيستی مسالمت‌آميز به يه سری هنجارها نياز هست که به صورت ذاتی توسط همهء آدمها تأييد ميشن. بقيهء مسائل هم توسط قوانين بشری حل و فصل شده‌اند. ديگه احتياجی به ترس از جهنم و سرب گداخته نيست.
گفت: آره، تو از اين مرحله گذشته‌ای.
گفتم: خوب، ولی در باور خيليها شأن من کمتر از اونيه که يه عمر ديگران رو چاپيده و دروغ گفته و دزدی کرده. تازه همون هم يه سفر ميره حج و همهء گناهاش بخشوده ميشه و راست راست ميره بهشت. اما من در اين دنيا نجس هستم و خونم به هر مسلمونی حلاله، در اون دنيا هم بايد برم جهنم، چون که جلوی خدا دولا راست نشده‌ام. عجب خدای حقيری که من رو فقط به اين دليل گناهکار ميدونه!
گفت: خدا که به دولا راست شدن تو احتياجی نداره. ما آدمها خودمون بهش احتياج داريم.
گفتم: ما آدمها به يه تصوری احتياج داريم که جلوی ترسمون از مرگ رو بگيره، همين. تکليف من چيه که نميخوام يه موجود مجهول رو عبادت کنم؟ خودت ميگی که اديان رو رد ميکنی. پس چه کسی خدا رو برای تو تعريف ميکنه؟ اگه اديان رو به عنوان واسطهء انسان و خدا رد کنيم، از کجا ميدونيم که هويت خدا چيه؟ شايد اصلاً از عبادت ما بدش بياد. تو از کجا ميدونی؟
گفت: نياز به خدا يه امر ذاتيه.
گفتم: پس ذات من خرابه.
خنديد و گفت: شايد ذات تو از خيليها درستتر باشه. يه بار سر فرصت در موردش صحبت ميکنيم، باشه؟
گفتم: باشه. اگه خدا بخواد!

Add comment جولای 26, 2004

گــــــــوف، چُـــــــــف!

نه که خيلی حالم خوبه و سرحال و شادم و دارم کيف دنيا رو ميکنم، بايد هر چی بلا و مصيبت و بدبختيه هی از همه طرف جلوی چشمم بياد که از صبح تا شب فقط حالت تهوع داشته باشم. تف به اين دنيا!

اونوقت شوورخان ميگه چرا تازگيها اينقدر به مسائل دنيا بيعلاقه شدی و ديگه به ندرت اخبار رو دنبال ميکنی.

ياد اون آشنام ميفتم، هر جا هست خوش و سلامت باشه، يه خانم هموطن کم سن و سال (البته اون موقع خودم هم کم سن و سال بودم) که تک زبونی حرف ميزد و آنچنان هم اهل مطالعه و تفکر و مسائل عميق نبود. ضمناً اولين عروس ايرانی بارداری بود که ديدم، بدون اينکه اين کم سن و سال بودن و تک‌زبونی حرف زدن و اهل انديشه نبودن و عروس باردار بودن لزوماً ربطی به هم داشته باشند. اين خانم قبل از ازدواجش يه بار که چندنفری نشسته بوديم و تصادفاً لحظه‌ای سکوت به وجود اومده بود و هيچکس حرفی نميزد يهو برگشت و بی‌مقدمه، بدون کوچکترين دليلی، لبخند مليحی بر لب، با لحنی کشدار و بی‌حوصله گفت: گـــــــــــوف! بعد که ديد ما تعجبزده بر و بر نگاهش ميکنيم يکی هم گذاشت روش و ادامه داد: چُــــــــــــــــــف!

شمايی که ميتونيد برای اون خانمه به جای ف از ز و سين استفاده کنيد تا بفهميد چی گفت.

گاهی با نگاه کردن به اوضاع چيز زيادی به ذهنم نميرسه، جز اينکه با خستگی به پشت تکيه بدم و بگم: گــــــــوف، چُـــــــــف!

Add comment جولای 24, 2004

از اين در و اون در

دوستان لطف ميکنند، سراغم رو ميگيرند و ميپرسند که چرا اين چند روزه نمينوشتم. علتش خيلی ساده اين بود که نوشتنم نميومد. از من گنده‌ترهاش هم گاهی به اين مرض دچار ميشن، من که جای خودم رو دارم. ربطی به اون فيلمه هم نداره که براتون ازش تعريف کردم. يه روز بعدش حالم دوباره اومد سر جاش.

در واقع ذهنم رو چيزهايی مشغول ميکنند که جای مطرح کردنشون اينجا نيست، اما چون همهء فضای مغزم رو اشغال کرده‌اند جای غور و تأمل در مسائل ديگه نميذارند. مثل اين ميمونه که گشنه باشی و با يکی در حال حرف زدن. خواه ناخواه حرف کشيده ميشه به بحث شيرين شکم! تا حالا براتون پيش اومده؟ اگه نه امتحان کنيد! ردخور نداره!

اما کيف ميکنم از اين فارسی ياد گرفتن شوورخان. بعد از دو سه جلسهء نيم‌ساعته نصف بيشتر حروف الفبا رو يادگرفته و برام آنچنان فارسی مينويسه که بيا و ببين. خيلی قشنگ مينويسه و خيلی هم به خودش سخت ميگيره. اما عين بچه‌ها مدادش رو روی کاغذ فشار ميده و زور ميزنه که از راست به چپ بنويسه، بعد از چهل سال چپکی نوشتن. شوخی نيست. دلم خيلی به حالش ميسوزه. چقدر سخته اين خط فارسی. هيچ متوجه هستيد؟ مرتب بهش دلداری ميدم که اولش مشکله و به مرور زمان آسونتر ميشه. آخرش بس که دفترش رو پشت و رو باز کرد يه برچسب زدم روی جلد دفتر و گفتم اسمت رو که ياد گرفته‌ای به فارسی بنويس روش. حالا هروقت ميخواد دفتر رو باز کنه اول دنبال برچسب ميگرده.

حساب نقطه‌ها و دندونه‌های ب و پ و ت و ث و نون و سين و شين دستش اومده. چ رو هم خيلی ساده اينجوری ياد گرفته که برای نوشتن صداش در آلمانی به چهار حرف نياز هست، TSCH، و به همون نسبت هم نقطه‌هاش در فارسی از ج و ح و خ بيشتره. ولی اين سه‌تای آخری رو مرتب با هم عوضی ميگيره. بهش ميگم: غصه نخور. بيشتر غلطهای ديکتهء بچه‌های دبستانی سر همين نقطه و دندونه است. از استفادهء اشتباه از حروف شبيه به هم مثل ذال و ز و ضاد و ظا بگذريم که بزرگسالان هم بهش زياد دچار ميشن.

از طرفی اين شمردن دندونه‌ها و نگه داشتن حساب نقطه‌ها من رو بدجوری ياد بچگيهای خودم ميندازه و زحمتهای مادر که حروف رو يادم ميداد و بعد مينشست و دونه به دونه با صبر و حوصله کتابها رو علامت‌گذاری ميکرد و زير و زبر ميگذاشت تا بتونم اونها رو به تنهايی بخونم… اولين کتابی که خوندم ملکهء گلها بود، نوشتهء هانس کريستين اندرسن. لحظهء ورود به دنيای جادويی کتابها عجب شيرين بود!

نرگسانه
سيمين بهبهانی

ياس‏ها را به نخ مى‏كشد
ناوُك چابک سوزنم‏
ساعتى بعد گُل مى‏كند
اين گلوبند بر گردنم‏
وان حريرِ تن از وى پديد،
آن خيال آفرين سپيد
ياد ايام ديرينه را
بر بر و دوش مى‏افكنم‏
كيستم كيستم كيستم؟
پيش آيينه مى‏ايستم‏
پاى تا سر به خود شيفته،
راستى، نرگسم يا زنم؟
آه، اى امن دلخواه من!
بام و ديوار و درگاه من!
با تو سرگرم اوهام خويش،
در تو از هر بلا ايمنم.

مى‏پرم ناگهانى زجا؛
اين صدا اين صدا اين صدا
انفجار است يا رعد يا…
مى‏دوم، پرده پس مى‏زنم:
پشت اين خانه خون مى‏رود،
جان به باد جنون مى‏رود
رخشه‏ها در شب قيرگون‏
رعشه مى‏افكند در تنم‏
من چنين ناتوان از دو پا،
دل غمين، دست‏ها بى‏نوا
خلق را از نهانگاه خود
نعره‏ء «فتنه بس!» مى‏زنم‏
گرچه كس نشنود بانگ من،
لاف‏زن از نجات وطن‏
غرق خودبينى خويشتن‏
سخت بيهوده جان مى‏كنم.

چون بيايد زمانم به سر،
گر كسى جويد از من خبر:
نرگسى در بر آبدان‏
خيره در عكس خود… آن منم!

شهريور ۸۲

Add comment جولای 21, 2004

خواهران مريم مجدليه

اگه اعصابتون مثل مال من ضعيفه، اگه دل نازکی داريد، اگه نميخوايد از دين و مذهب و نظام کثافت و متعفن مردسالاری که سهله، بلکه از خودتون و دنيا و آدميت متنفر بشيد، بهتون توصيه ميکنم که فيلم خواهران مريم مجدليه رو نبينيد.

در ايرلند دهه شصت ميلادی اوضاع شباهت زيادی با وضعيت ايران بعد از انقلاب داره: مردها سرور و صاحب زنها هستند و کليسا همدستشون. وای به حال دختری که به هر دليلی از حريم خونواده رونده بشه، چون سر و کارش با يه مؤسسهء کليسايی ميفته که به ياد حواری عيسی که زنی روسپی بود و توبه کرد، نام خودشون رو خواهران مريم مجدليه گذاشته‌اند. اما اين مؤسسه‌ها نه تنها از عيسی درس شفقت و بخشش نگرفته‌اند، بلکه شباهت زيادی با اردوگاههای کار اجباری نازيها دارند. با اين تفاوت که اينجا قربانيها فقط زنان و دختران هستند و زندانبانها راهبه‌های کاتوليک ساديست و بی‌رحم.

فيلم سرگذشت سه دختر رو نشون ميده که هرکدوم به دليلی به اسارت راهبه‌ها درميان: مارگرت توسط پسری که خويشاوند کشيش ده بوده مورد تجاوز قرار ميگيره، اما سکوت نميکنه و جريان رو به خانواده‌اش ميگه. رز بدون اينکه ازدواج کنه صاحب پسری شده که به زور ازش ميگيرن و به خانوادهء ديگه‌ای ميدن. برنادت که در يتيمخونه زندگی ميکنه گناهی نکرده جز اينکه زيباست و توجه پسرها رو به خودش جلب ميکنه. زجرهايی که اين دخترها و زنها ميکشند و تحقيرهايی که تحمل ميکنند بيشتر از همه به اين خاطرتکان‌دهنده هستند که بر اساس سرگذشتهای کاملاً واقعی تصوير شده‌اند. در اين مؤسسه‌ها بيشتر از سی‌هزار زن و دختر سرنوشتی شبيه به اين سه نفر داشته‌اند و گاهی تمام عمرشون رو در اونجا گذرونده‌اند. همه به عنوان فاحشه از جامعه طرد شده‌اند، در حالی که جرمشون فقط زن بودنه. گاهی خانواده‌ها تنها به دليل فقر سر دخترانشون رو به اين طريق از خودشون باز کرده‌اند. تازه صحبت يه مسئلهء قديمی و فراموش شده نيست. آخرين مؤسسهء خواهران مريم مجدليه در سال ۱۹۹۶ بسته شد، شيش سال قبل از ساخته شدن فيلم، يعنی هشت سال پيش!

زنان و دختران بدون حکم دادگاه، بدون اينکه بدونند گناهشون چيه، بدون اميدی به آزاد شدن، بدون داشتن يک دوست يا همدم يا کوچکترين پشت و پناه، از صبح تا شب در رختشويخانهء بزرگ مؤسسه جون ميکنند و کار ميکنند و يک قرون دستمزد نميگيرند. غذاشون يه سوپ آب‌زيپو بيشتر نيست، در حالی که راهبه‌ها با پول فراوونی که با دسترنج زنها به دست ميارند شکمشون رو با بهترين غذاها پر ميکنند. هيچکس حق نداره با اشخاص غريبه يا با زندانيهای ديگه صحبت کنه. فرار معمولاً فايده‌ای نداره، چون خانواده‌ها حاضر به پذيرفتنشون نيستند. اگر کسی سعی به فرار کنه و گير بيفته موهاش از ته زده ميشه. از توهينها و تحقيرهای روحی گذشته، به کوچکترين بهانه شلاق ميخورند. يکی از دخترها که کمی ساده‌لوحه مرتباً توسط کشيش مؤسسه مورد تجاوز قرار ميگيره. وقتی گندش درمياد روی ماجرا سرپوش ميذارند و دختر رو به تيمارستان ميفرستند، جايی که در سن ۲۴ سالگی فوت ميکنه.

نه اينکه اين فيلم در ونيز جايزهء شير طلايی رو گرفته جای تعجبه و نه اعتراض وقيحانهء واتيکان به دادن جايزه به اين فيلم. البته کميسيون فيلم کليسای کاتوليک آلمان واکنش متفاوتی نشون داده و دست کم بر محتوای فيلم صحه گذاشته، همينطور رئيس کميسيون بين‌المللی. وقتی به بازار اومد توجهم بهش جلب شد، اما از اون دست فيلمهايی نبود که لازم بدونم حتماً در سينما ببينمش. حالا يکی دو هفته است که در برنامهء تلويزيون ديجيتال نشونش ميدن و ديروز ديدمش. راستش تا حدودی پشيمون هستم، چون از موقعی که فيلم رو نگاه کردم تا حالا بغض گلوم رو گرفته و ول نميکنه. اما اين بغض از غصه نيست، از خشمه. نفرت تمام وجودم رو گرفته. تازه کارگردان فيلم گفته که تمام وحشيگريهای راهبه‌ها رو نشون نداده و واقعيت از اين هم انزجارآميزتر بوده.

نه اينکه من خيلی آدم نازک‌نارنجی و حساسی باشم و زود تحت تأثير قرار بگيرم. نه، مسئله اينه که اين فيلم نمک پاشيده به زخم کهنه‌ای که فکر نکنم هرگز درمان بشه. نگاههای پر از خشم و نفرت برنادت که بعد از چند سال در خيابون با دو راهبهء کاتوليک رو‌به‌رو ميشه رو خوب ميشناسم. همون نگاهيه که من نثار حزب‌اللهيهای اينجا ميکنم. اين احساس بيچارگی و بی‌پناهی و بی‌دفاعی و استئصال رو خوب ميشناسم. همون احساسيه که بهت دست ميده، وقتی که با يک موجود پست نفرت‌انگيز عقده‌ای نفهم که لياقت پاک کردن کفشهات رو هم نداره روبه‌رو ميشی که از بد روزگار کاملاً بر زندگيت احاطه داره و ميتونه بهت امر(به معروف) و نهی (از منکر) کنه، بدون اينکه جرئت اعتراض داشته باشی. هر کس که صابون سرکوب و استبداد، به خصوص از نوع مذهبی، به تنش خورده باشه با ديدن اين فيلم تا عمق وجودش ميسوزه.

به يک فقره فيلم کمدی خوب احتياج دارم. هر چند که فکر نکنم حالا حالاها ذهنم پاک بشه.

1 comment جولای 17, 2004

رسم و رسوم آلمانيها در عروسی

مژگان جون صحبت عروسيهای جوات! در ايران رو کرد و وقتی بهش گفتم که طرفهای ما هم تا دلت بخواد از اينجور عروسيها پيدا ميشه متعجب شد. اين هم يکی از تصورات کليشه‌ای دوستانه که گاهی فکر ميکنند جامعهء فرنگی کاملاً هوموژن و يکدست از آدمهای باکلاس و سانتی‌مانتال و باحال تشکيل شده. اما اين صحبت باعث شد که به فکر بيفتم براتون کمی از سنتها و رسم و رسوم آلمانيها در جشن عروسی تعريف کنم که نَقلش شيرينه.

عرضم به حضورتون که آلمانيها به جشن عروسی ميگن هوخ‌تْسايت (Hochzeit) يعنی زمان والا. اولها به جشنهای مسيحی از زمرهء عيد پاک و کريسمس و غيره چنين لقبی ميدادند، اما از قرن هفدهم به بعد اين اصطلاح برای عروسی معمول شد. به زندگی زناشويی ميگن اِهِه (Ehe، البته اين h برخلاف فارسی آنچنان از ته حلق تلفظ نميشه، بلکه بيشتر مثل اِ کشيده…)، به معنی لغوی قانون يا ابديت. بهترين زمان برای عروسی از قديم تا به حال در بهار بوده (ماه مه)، به معنای سمبليک پيوند زمين و خورشيد.

تا همين ۱۵۰-۱۰۰ سال پيش اينجا هم مثل جاهای ديگه روابط پسرها و دخترها خيلی محدود بود و عشق و عاشقی و از اينجور بی‌ناموسيها رواج زيادی نداشت و والدين برای ازدواج فرزندانشون تصميم ميگرفتند. اصلاً معتقد بودند که عشق به زندگی زناشويی صدمه ميزنه. فوقش در جشنها و يا کليسا ميشد دخترها رو کمی ديد زد (عين دسته‌های عزاداری محرم در ولايات خودمون). خيلی مواقع پيش ميومد که در يه جشن عروسی قرار و مدار برای عروسی بعدی گذاشته بشه. خوشبختانه دست کم حموم زنونه نداشتند که مادرها تن و بدن دخترها رو محک بزنند و برای پسرهاشون پسند کنند! اکثر مواقع فروشنده‌های گاو و گوسفند که به دلايل شغلی به خونه‌های مختلف رفت و آمد داشتند و آدمهای زيادی رو ميشناختند وظيفهء دلالی رو به عهده ميگرفتند. اگه کار جور ميشد و ازدواج صورت ميگرفت خانواده‌ها برای طرف يه کلاه نو ميخريدند و صدالبته به جشن عروسی هم دعوت ميشد.

غير از اين دلالها که يه جور کارچاق‌کن بودند، قديمها يه نفر بود که بهش ميگفتند دعوت کننده که عصايی به دست داشت با نوارهايی به رنگهای مختلف: سرخ يعنی عشق، سپيد يعنی پاکی، آبی يعنی وفا و سبز يعنی اميد. اين شخص با عصاش راه ميفتاد و خونه به خونه خبر عروسی رو ميداد و مردم رو دعوت ميکرد. به کمرش يه بطری آويزون بود که هرکدوم از مدعوين وظيفه داشت با مشروب پرش کنه. دعوت کننده غير از اين وزير تشريفات هم بود و مسئول امور تهيه و برنامه‌ريزی جشن. در بعضی نقاط هنوز اين رسم پای‌برجاست.

اولين حلقه‌های ازدواج طرفهای ۱۰۰ سال بعد از تولد مسيح رايج شدند که اول از جنس آهن بودند، به معنی حقلهء زنجير و پيوند زن و مرد. چند دهه بعد پولدارها شروع کردند به سفارش حلقه از طلا و نقره و جواهرهای گرانبها. البته معنی حلقه اول همون قول ازدواج بود و در واقع حلقهء نامزدی محسوب ميشد.

امروزه يه شب قبل از جشن عروسی رسمه که يه جشن کوچيک مجردی گرفته بشه. معمولاً در چنين شبی عروس و داماد جداگانه جشن ميگيرند و به اصطلاح برای آخرين بار از زندگی مستقل خودشون لذت ميبرند. دوستان برای عروس و داماد هديه‌های خنده‌دار و سمبليک به همراه ميارند، مثلاً لباس زير ســکــــــسی… ممکنه که دوستان جناب داماد براش يه رقاصهء برهنهء خوش بر و رو و هوس‌انگيز اجير کنند تا برای آخرين بار تا ميتونه چشم‌چرونی کنه. البته اگه عروس خانم هم هديه‌ء مشابهی از جنس مذکر از طرف دوستانش دريافت کنه جای شکايت نداره!

رسمی که قديميتره – پولترآبند (Polterabend) يا شب سروصدا – شکستن ظروف چينی در شب قبل از عروسيه، با سروصدای هر چه بيشتر. معمولاً از قبل هر چی بشقاب و فنجون و ديس چينی لب‌پريده و به درد نخوره رو جمع ميکنند برای همچين شبی. سر و صدای شکستن چينی برای دور کردن اجنه و شياطين خبيثه، از طرفی چينی شکسته نماد باکرگی از دست رفتهء عروسه. نکتهء مهم اينه که به‌هيچ‌وجه شيشه شکسته نشه، چون شيشه هم مثل آيينه سمبل خوشبختيه.

لباس سفيد عروسی قدمت زيادی نداره، از قرن هيجدهم به اين طرف بين اعيان و اشراف مد شد و تازه در اوائل قرن بيستم به صورت همه‌گير رواج پيدا کرد. قبل از اون عروس بهترين لباسش رو ميپوشيد که ميتونست هر رنگی داشته باشه، ترجيحاً رنگ شاد. لباس قديمها چيز گرون و باارزشی بود و مثل حالا نبود که هرکس يه کمد پر از لباسهای جور واجور داشته باشه. معمولاً تنها يه دست لباس روزانه بود و يه دست لباس پلوخوری که در آلمان بهش ميگن لباس روز يکشنبه، چون باهاش به کليسا ميرفتند. گاهی لباس عروسی از نسلی به نسل ديگه ميرسيد و مادربزرگ و مادر و دختر از همون استفاده ميکردند، فوقش با کمی حک و اصلاح.

تور سر عروس از خود لباس قدمت خيلی بيشتری داره. مسيحيان اين رسم رو از مسلمونها وام گرفتند تا عروس رو از ديد مردان غريبه، چشم‌زخم و شياطين بدجنس بپوشونند. البته اون موقعها تور فقط برای عروس باکره بود، عروسهای حامله اجازه نداشتند ازش استفاده کنند. لابد چون کار از کار گذشته و اونچه که نبايد شده و شياطين کار خودشون رو کرده‌اند!

و اما رسوم مربوط به لباس عروس: عروس خانم نبايد لباسش رو قبل از عروسی به داماد نشون بده. ميگن که بدشانسی مياره، اما در واقع اين يه بهانه است برای سورپرايز کردن داماد که روز عروسی برای اولين بار خانم رو در عين شکوه و جلال ميبينه. عروس نبايد لباسش رو خودش بدوزه، وگرنه بدبخت ميشه! يه ضرب‌المثل آلمانی هست که ميگه: هر چی بيشتر کوک بزنی، قطره‌های اشک هم بيشتره (Viele Stiche, viele Tränen)، برای همين خيلی از خانمهای خياط تا امروز برای خودشون لباس عروسی نميدوزند و حکايت کوزه‌گر و کوزهء شکسته رو در ذهن تداعی ميکنند. لباس عروسی بايد روز جشن حاضر بشه که شگون بياره. گاهی حتی يه قسمت از لباسی رو که آماده خريده‌اند جدا ميکنند و روز عروسی دوباره به لباس ميدوزند.

ساقدوشها در اصل به اين علت لباس همشکل عروس ميپوشيدند که ارواح خبيثه رو سرگردون کنند: کدوم يکی عروسه؟ البته يه فايده هم داره. معمولاً ساقدوشها خانمهای ازدواج نکرده هستند که با اين لباس متحدالشکل همه با شانس يکسان ميتونند برای قرزدن پسرهای مجرد رقابت کنند!

يه رسم بانمک حراج کردن يکی از وسايل عروسه، معمولاً بند جوراب و گاهی هم کفش (البته مشکل کفش اينه که برندهء حراج بايد صبر کنه و روز بعد تحويلش بگيره!). اين يه جور شاباش دادن و کمک مالی برای عروس و دوماده. عروس ميره و روی يک ميز می‌ايسته، بعد مهمونها هر کدوم يه پولی ميدند و يکی از دوستان زوج که وظيفهء مجلس‌گرمی و چاق کردن معامله رو به عهده داره مقدارش رو ميگه. با گفتن هر مبلغ بين کف زدن و سوت و خندهء مهمونها دامن عروس خانم يه خرده بالاتر ميره، تا بند جوراب نمايان ميشه و به برندهء خوشبخت حراج تعلق ميگيره.

گاهی يه سکهء کوچيک توی کفش عروس ميذارن که دست عروس و دوماد در زندگی خالی نمونه. اما اصلاً نميتونم مجسم کنم که عروس بدبخت چطور اينجوری ميتونه راه بره! در بعضی از ايالتهای آلمان نور و نان جزو رسمهای عروسيه، يه شمع در کليسا روشن ميکنند و يه نون رو بين فقرا پخش ميکنند. گاهی هم نمک روی يه تکه نون ميپاشند و عروس و داماد بايد اون رو بين خودشون قسمت کنند و بخورند، مثل همهء چيزهای زندگی که با هم قسمت خواهند کرد. خيلی وقتها يه مانعی سر راه عروس و داماد ميزارن که بايد ازش رد بشن، مثلاً مجبورند با کمک هم با اره‌ای که در هر طرفش يه دسته داره يه تنهء درخت رو از وسط به دو نيمه کنند، به نشانهء همهء مشکلات و سختيهايی که در زندگی دوشادوش هم بر اونها فائق ميان.

اگه حواس دوماد يه لحظه پرت بشه ممکنه که چند تا از مهمونها عروس رو بدزدند. بعد دوماد بينوا رو در تمام شهر از اين کافه به اون بار ميکشونند و هر بار بايد پول مشروب همهء همراهان رو پرداخت کنه تا بالأخره راضی بشند و عروس رو بهش برگردونند. سنتی شبيه به قند ساييدن ايرانی هم وجود داره. شاهدان ازدواج شالی رو بالای سر عروس و دوماد ميگيرند و اونها در زيرش با هم ميرقصند. هرکدوم از مهمونها که بخواد با عروس خانم برقصه بايد پولی در شال بندازه.

خوب، بايد ضمناً يه فکری به حال اجاق زوج خوشبخت کرد که کور نمونه. رسمهای مختلف مثل کيک عروسی، بچه‌هايی که سر راه عروس و دوماد گل ميريزند، ريختن برنج خام روی سرشون، يا فندق و گردو زير بالش عروس، همه برای همين منظور هستند. گاهی حتی يه کالسکهء بچه رو به شيروونی خونهء عروس و دوماد ميبندند!

قديمها مهمونها هر کدوم يه کيک با خودشون مياوردند که روی هم چيده ميشدند. کيک چند طبقهء عروسی از اينجا رسم شد. پختن کيک هم مثل دوختن لباس عروسی برای خود عروس ممنوعه. ميگن وقتی که عروس و دوماد دست روی دست هم ميذارند و چاقو رو ميگيرند که کيک رو با هم ببرند، دست هر کدوم که روی دست اون يکی باشه خرش در خونه بيشتر ميره و تصميم گرفتن با اونه! همين اعتقاد رو دربارهء موفق شدن داماد در زانو زدن در کليسا روی دامن عروس و حلقه به دست عروس کردن هم دارند.

ديگه برنج پاشيدن زياد مرسوم نيست، چون از يه طرف زوجهای مدرن معتقدند که حروم کردن بيجهت مواد غذايی در حالی که مردم دنيا گرسنه‌اند کار درستی نيست، و از طرف ديگه زمين دفتر ثبت‌احوال يا کليسا اکثراً صافه و ممکنه که برنج ريخته شده روی زمين باعث ليز خوردن مردم و برچيده شدن نابهنگام بساط عروسی بشه!

ميدونيد که گل و گل‌آرايی در عروسی نقش مهمی رو بازی ميکنه. جالبه که زبان گلها به عنوان يک رسم باستانی ايرانی به کشورهای عربی رسيد و از اين طريق در اوائل قرن هيجدهم ميلادی توسط يه خانم جهانگرد انگليسی به اروپا راه پيدا کرد. دسته‌گل عروس و آرايش سالن و کليسا با گل و حلقهء گلی که به در خونهء عروس و داماد آويزون ميشه همه نماد عشق و محبت و آرزوی خوشبختی هستند. رسمه که عروس خانم بعد از جشن پشتش رو به گروه دخترخانمهای مجرد ميکنه و دسته‌گلش رو به طرفشون پرتاب ميکنه. هرکس که تونست دسته‌گل رو بقاپه بختش باز ميشه و شوهر پيدا ميکنه. يه رسم قديمی ديگه اينه که عروس ساعت ۱۲ نصفه‌شب چشمها رو با دستمالی ميبنده و دخترخانمها دورش حلقه ميزنند. هرکس رو که تونست بگيره عروس بعدی خواهد بود. داماد گلی شبيه دسته‌گل عروس به يقه‌اش ميزنه، مثل شواليه‌های قرون وسطی که رنگ مخصوص دوشيزهء موردعلاقه‌اشون رو ميپوشيدند. ضمناً داماد هم اجازه نداره ماشين يا کالسکهء عروسی رو خودش برونه که شگون نداره.

از اونجايی که ارواح و شياطين بدجنسی که به خوشبختی عروس و داماد حسادت ميکنند طبق باور قديميها در درگاه خونه پنهان هستند داماد بايد دم در خونه عروس را از زمين بلند کنه و نذاره که پاش به زمين برسه تا به خونه وارد بشن. اگه عروس خانم چندان مگس‌وزن نبود و مهره‌های ستون فقرات داماد جا به جا شدند لابد مال همينه که پای دوماد به درگاه رسيده!

پيشترها هشت روز بعد از جشن پدر و مادر عروس زوج خوشبخت رو به صرف نهار يا شام دعوت ميکردند و اونها هم در طی اين فرصت از پدرزن و مادرزن برای زحمتهاشون تشکر ميکردند که اين سنت ديگه تقريباً از بين رفته. آلمانيها رسم پاتختی رو نميشناسند و مهمونها هدايای خودشون رو همون روز عروسی تقديم ميکنند، اما قديمها داماد صبح روز بعد از جشن به عروس کادوی گرانبهايی ميداد که به هديهء صبحگاهی معروف بود (Morgengabe)، يه چيزی شبيه مهريهء خودمون برای پشتيبانی مالی عروس. امروزه اين هديه در اکثر موارد يه قطعه جواهره، يا يه سمبل رمانتيک و موندنی ديگه، برای ابراز دوبارهء عشق و محبت داماد.

Add comment جولای 16, 2004

خط فارسی

من کوچکترين تخصصی در زمينهء رسم‌الخط فارسی (يا هيچ زبون ديگه‌ای) ندارم، اما از اونجايی که در طی اين يک سال و اندی به فارسی وبلاگ مينويسم و نامه رد و بدل ميکنم، خط فارسی هم (دوباره) تبديل شده به يکی از دغدغه‌هام و گاهی واقعاً کلافه‌ام ميکنه.

تقصير خط فارسی نيست، تقصير خودمونه و روشی که ازش استفاده ميکنيم. اونی که غلط غولوط مينويسه، مثل خودم، خوب سواد درست حسابی نداره و معذوره. اگه بلد بود بهتر و صحيحتر مينوشت. خوبه که چنين آدمی سعی کنه درست نوشتن رو ياد بگيره. اما وقتی که ميره سراغ آدمهای باسوادتر از خودش که بگن چطور بنويسه، به احتمال قوی مشکلش چندبرابر ميشه و يهو ديدی به جای برداشتن ابروی عروس زد و چشمش رو کور کرد! پيروی از حرفهای بعضی از دوستان باسواد و فهميده و تحصيل‌کرده ممکنه قوز بالا قوز بشه که خِر زبون مادرمردهء فارسی رو گرفته‌اند و ولکن هم نيستند.

اين جدانويسی که در ايران مد شده يکی از همين مرضهاست. حالا اگه فقط به همين اکتفا کنند که «ميرود» رو بايد «می‌رود» نوشت باز يه حرفی، با اينکه برای منی که به زبان محاوره مينويسم «می‌ره» و «می‌شه» و «می‌تونه» خنده‌دار و نامأنوس به نظر ميان و برای همين به اين نکته توجهی نميکنم. اما مثلاً «ها»‌ی جمع فقط موقعی بايد جدا نوشته بشه که کلمه به «ه» ختم شده، مثل «نشانه‌ها». کی گفته که «کلاسها» و «آدمها» و «آنها» رو بايد حتماً جدا نوشت؟

بعضيها ديگه شورش رو درميارند و حتی «امروز» و «همين» و «بهتر» و «دشوار» رو هم «ام‌روز» و «هم‌اين» و «به‌تر» و «دش‌وار» مينويسند. که چی بشه؟ صرف نظر از اينکه حتی من بيسواد هم ميدونم که اين طرز نگارش غلطه، فايدهء چنين کاری چيه؟ غير از اينه که پای خواننده موقع خوندن عين چاله‌چوله در اين کلمه‌ها گير ميکنه و بايد اول رمل و اسطرلاب بندازه تا بفهمه طرف چی نوشته؟

يا مثلاً همزه. بابا جان من هم ميدونم که کاربرد همزه در اصل چيز ديگه‌ايه و برای پيوند کلمات به هم نبوده، مثل «ته‌ماندهء». اما واقعيت اينه که جايگزينيش توسط «ی» فايده‌ای به حال کسی نداره. فقط کلمه رو دراز و نوشته رو زشت و بدترکيب ميکنه. از اون هم مضحکتر جايگزينی کسره با ی برای پيوند به کلمهء بعديه، مثل «دلسوزی‌ی بی‌جا» به جای «دلسوزیِ بيجا»! جالب اينه که بعضی طرفداران اينجور نگارش به پيرايش پارسی از عربی استناد ميکنند (چون همزه عربيه). اولاً اگه عربی رو اينجوری کاملاً از فارسی جدا کنيم چيز زيادی از فارسی نميمونه که من و شما هم بدون تحصيلات آکادميک در رشتهء زبان‌شناسی بفهميم، دوماً بهتره که اين دوستان نقش ايوان رو ول کنند و برای صدها کلمهء زشت و ناهنجار و بيقوارهء عربی جايگزين مناسب فارسی درست کنند که خيلی واجبتره.

سری زدم به فرهنگستان زبان و ادب فارسی. فرهنگستانی که سرپرستش حداد عادل باشه بهتر از اين نميشه. حيف اون شعر و عکس مجسمهء فردوسی که صفحه رو تزيين کرده. جايگزين درست کردنشون رو نگاه کن: «ماشينی» به جای «مکانيزه»! آخه نه که «ماشين» يه کلمهء اصيل پارسيه و تومنی سه زار با مکانيزه فرق ميکنه… شونصدتا جايگزين برای کلمه‌های فرانسه و انگليسی پيدا کرده‌اند که تازه بعضيهاشون هم عربی هستند و از چاله به چاه افتادن، اما ليست کلمه‌های عربی که براشون برابر فارسی تصويب شده محدود ميشه به دو کلمه! فقط دو کلمه! يه سری هم زدم به راهنمای نگارش فارسيشون، نوشته‌شده با کمک و راهنمايی امام خامنه‌ای! اونوقت من که ميگم زبان فارسی مادرمرده است ميگين چرا. اما صرف نظر از بعضی چرنديات دست کم حرفهای من دربارهء جدانويسی و همزه رو تأييد ميکنند.

جان من يه نگاهی به اين سايت بندازين. مطمئنم که اعضای اون آدمهای باسواد و دلسوزی هستند، اما بايد من بيسواد و بی‌سليقه رو ببخشند که اين دوستی نسبت به زبان فارسی رو از نوع دوستی خاله‌خرسه ميدونم. هر چی باشه اينها رو برای من و امثال من نوشته‌اند که ازشون پيروی کنيم و من حق خودم ميدونم که به اينجور دستورهای من‌درآوردی اعتراض کنم. «کتاب‌ام» ديگه چه صيغه‌ايه؟! «همه‌گی» يعنی چی؟ «انديشه‌مند» به جای «انديشمند»؟! تغيير نگارش کافی نيست، به تلفظ هم بند کرده‌اند!

ميدونيد علتش چيه؟ علتش اينه که بعضی از دوستان پژوهشگر دچار مشکلی هستند که بين تمامی اهل علم و فن رواج داره: در برج عاج نشستن و در بحر تحقيق فرورفتن و در نتيجه از نيازها و خواسته‌های مردم عادی مثل من و تو دور شدن و بيخبر موندن. هی نشسته‌اند و فکر کرده‌اند و زحمت کشيده‌اند که شيوهء نگارش پارسی رو تا اونجايی که ميشه صحيحتر کنند و از ياد برده‌اند که هدف اصلی از نگارش چيه: فهم و درک هر چه ساده‌تر و مستقيمتر نوشته. با جدا کردن اجزای واژه‌ها نه نوشتنشون آسونتر ميشه، نه فهميدنشون.

می‌بخ‌شی‌د کی‌ه زی‌ياد غر زد‌اَم!

1 comment جولای 15, 2004

مهمون

خاتون در نوشتهء آخرش کلی حرف زده که بعضيهاش جای بحث و سخن داره، اما من ميخوام فقط گير بدم به يه قسمتش:

«امروز يک امتحان داشتم و ديشب صدالبته برای شام مهمون داشتم. حالا كه تو نمی‌تونی بيای بگی بابا من امتحان دارم نياين.»

مهمون‌نوازی ايرانی خيلی قشنگ و دلچسبه. يکی از صفتهای خوب ما ايرانيهاست. وقتی ميبينم آلمانيها چقدر در اين امر دست و پاچلفتی هستند دلم ميگيره. اگه صادقانه باشه و چشم و همچشميهای آنچنانی خرابش نکنند واقعاً خوبه. حتی اون تعارفهای اعصاب‌خراب‌کن!

اما جنبهء منفيش اينه که يه محصل فردا امتحان داشته باشه و روش نشه که يک کلام بگه: «بابا جان، من شما رو دوست دارم، برام عزيزين، قدمتون روی تخم چشمم، اما اومدن شما در چنين شبی به معنی اينه که من ساعت دوازده و نيم نصفه‌شب تازه شروع کنم به درس خوندن. لطف کنيد و فردا قدم‌رنجه کنيد تا بتونم به نحو احسن ازتون پذيرايی کنم.» اون مهمونی که اين وضعيت رو درک نکنه و از شنيدن همچين حرفی بهش بربخوره به نظر من اصلاً لياقت اين مهمون‌نوازی رو نداره.

از اين لحاظ اگه يه خرده، فقط يه کم اخلاق اروپاييها رو اقتباس کنيم بد نيست. مثلاً من هيچوقت از مهمون سرزده دل خوشی نداشته‌ام. خونه به هم ريخته است، يخچال خاليه، آدم خودش ميخواد بره جايی، يا سرش شلوغه، يا خسته است و ميخواد يه چرت بزنه، يا اصلاً حال و حوصلهء مهمون رو نداره. چه معنی داره که يهو بريزن سرش؟ من که دلم نميخواد چنين مزاحمتی برای کسی ايجاد کنم. شما باشين خجالت نميکشين؟ به عقيدهء من هيچ اشکالی نداره که قبل از اينکه جايی بری يه زنگ بزنی و ببينی طرف آمادگی داره يا نه. البته اگه طرف گفت نه، ديگه دلخوری نداره!

من که ايران زندگی نميکنم و حرفهام شايد قابل تکيه نباشند، اما فکر ميکنم که ميشه به تدريج آشنايان و اقوام رو از اين لحاظ «تربيت» کرد. يعنی حاليشون کرد که رفت و آمد کمی حساب و کتاب داشته باشه. يا درک ميکنند، يا نميکنند. اگه درک کنند که چه بهتر، اگر درک نکنند از اون هم بهتر! زندگی خيلی کوتاه و گرانبهاست و خوبه که وقت آدم در کنار کسانی صرف بشه که قدرش رو ميدونند. خودخواهی مثبت تا حدودی لازمه. من ديگه به اين معتقد نيستم که همهء عالم و آدم بايد حتماً و به هر قيمتی از من خوششون بياد و همهء سعی و تلاشم بر اين باشه که هيچکس از دستم نرنجه. اگه کسی به خاطر سوءتفاهمی از دستم ناراحت بشه مسلماً کوشش ميکنم که ذهنش رو روشن کنم و مقصود واقعيم رو بهش نشون بدم که رابطه‌امون به خاطر هيچ و پوچ از بين نره. اگه اشتباهی بکنم هم در صدد جبرانش برميام و عذرخواهی ميکنم، اما اگه طرف در رنجش مصر باشه (که بعضيها گاهی هستند) ديگه نميشينم روزها غصه بخورم که آی ديدی فلانی از دستم ناراحته؟ دوستی هم مثل عشق، به قول خر خراط شهر قصه، بايد عين چپق دو سر داشته باشه! يعنی همونطور که اون طرف برای من باارزشه، بايد من هم برای اون ارزش داشته باشم. وقتی به حسن نيت من باور نداشته باشه اين دوستی به چه درد ميخوره؟

از طرف ديگه خودم اصلاً زودرنج و کينه‌ای نيستم. در برخوردم با آدمها هميشه بر اين باورم که همه خوبند، تا خلافش ثابت بشه. گاهی احساس ميکنم بعضی آدمها منتظر بهانه هستند که برنجند. اين براشون در برخورد با ديگران يک نوع حربه است که خواست خودشون رو به کرسی بنشونند. البته اگه کسی ديگه اونها رو جدی نگيره نبايد تعجب کنند. من در تمام زندگيم فقط از دو نفر جوری رنجيدم که هنوز کينه‌اشون رو به دل دارم و هنوز حاضر نشده‌ام که اونها رو ببخشم. البته کاری که هر کدوم کرده بودند خيلی جدی و ريشه‌ای بود. صحبت يه حرف برخورنده يا يه سوءتفاهم ساده نيست. جالبه که هر دو هم فاميل خيلی نزديکم هستند. تازه با اينحال با يکيشون رابطه‌ام رو دوباره از سر گرفته‌ام و ديگه جريان رو به روی خودم نميارم، به خواهش زنش و دخترش که هر دو آدمهای خيلی دوست‌داشتنی و ماهی هستند. اما فکر نميکنم که تا عمر دارم بتونم ببخشمش.

Add comment جولای 14, 2004

از اين در و اون در

من معمولاً به چيزهای اصولی و مهم فکر نميکنم. نه اينکه بخوام بگم فکر نميکنم، مخم يکبند کار ميکنه، اما کله‌ام در حالت عادی پر از آت‌آشغاله. متوجهيد چی ميگم؟ مغزم هی توليد انبوه ميکنه، بدون نظم و هدفی. اکثر مواقع تنها وقتی به نتايج اصولی و مهم و سنگين رنگين ميرسم (حالا مثلاً) که دارم با يکی حرف ميزنم. موقعی که دارم زور ميزنم تا افکارم رو به صورت واژه دربيارم يهو خود به خود مرتب ميشن و در کنار هم قرار ميگيرن و معنی ميدن.

بدی اين متد اينه که اين توليد انبوه و بی نظم و هدف به معنی يه ذهن شلوغ و درهم‌برهمه. توی کلهء من شتر با بارش گم ميشه. همين هم علت حواسپرتی و فراموشکاری و گيج و گول بودنمه. بعضی مواقع هم به پت‌پت و روغن‌سوزی ميفتم. ممکنه کنترل افکارم رو از دست بدم و سرعت ماشينهای توليد همينجور بيشتر و بيشتر بشه و داغ کنند و اونوقت خر بيار و باقالی بار کن. اما خوب، خوشبختانه کمتر پيش مياد.

در مورد نوشتن هم صدق ميکنه. يکی از دلايلی که نوشتن رو مثل حرف زدن دوست دارم همينه که افکارم سر و سامون پيدا ميکنن و سر جای خودشون قرار ميگيرن. مشکل اينجاست که اين روش هم هميشه و همه جا قابل عمل نيست. تازه اگه زيادی قاطی کرده باشم ممکنه اصلاً موضوعی به ذهنم برای نوشتن نرسه، يا حال و حوصله‌اش رو نداشته باشم.

الآن نزديک هشت صبحه. تمام شب سر جام غلت ميزدم و خواب به چشمام نميومد. اين يکی از همون موردهايی بود که مخم داغ کرده بود. از فرط بيچارگی شروع کردم به مجسم کردن کارهايی که بايد انجام بدم. يادم افتاد که حموم خيلی کثيفه و بايد تميز بشه. بعد از اينکه دو بار تمام قدمهايی رو که هميشه برای اين کار برميدارم از اول تا آخر يکی بعد از ديگری در ذهنم مجسم کردم عطای خواب رو به لقاش بخشيدم و بلند شدم و ساعت شيش صبح افتادم به جون حموم. طفلک شوورخان مونده بود حيرون که من چه مرگمه. سعی کرد از خر شيطون پياده‌ام کنه تا مثل بچهء آدم برم و کپهء مرگم رو بذارم، اما وقتی ديد که فايده‌ای نداره سری به نشانهء تسليم تکون داد و دوباره رفت که بخوابه.

تا ساعت شيش و چهل دقيقه کارم تموم شده بود (سرسری تميز نميکنم، حموممون خيلی کوچيکه) و آروم شده بودم. حالا بعد از انجام چند خرده‌کاری با خيال راحت و خونسردی کامل نشسته‌ام و اين سطور رو مينويسم. بايد به ليست کارهايی که ذهنم رو منظم ميکنند تميز کردن رو هم اضافه کنم. تا به حال از اين کار خيلی متنفر بودم، اما حالا متوجه شده‌ام که صرف‌نظر از تقلا و عرق ريختن و کمردرد و درد بدنی که همراهيش ميکنه نه تنها فکرم رو سر و سامون ميده، بلکه اگه ناراحت و عصبانی باشم ميتونم دق دلم رو سر چيزهايی که تميز ميکنم در بيارم و اونقدر بسابمشون که حاليشون بشه سر و کارشون با کيه و پررو نشن. بعدش هم جوری از نفس ميفتم که ديگه حال و نای ناراحت و عصبانی بودن رو ندارم. ديدن کاشيهايی که از فرط تميزی برق ميزنند و احساس رضايت از کار انجام شده هم که جای خودش رو داره.

Add comment جولای 13, 2004

نامه‌ای به يک دوست قديمی

جناب آقای ترشی مخلوط يک و يک،

پس از سلام و عرض احترام،

اميدوارم که حال شما و اهل منزل خوب باشد و کسالتی نداشته باشيد. اگر از احوال ما خواسته باشيد، ملالی نيست به جز… بله، به جز همانی که ميخواهم در اين نامه خدمتتان عرض کنم.

اول از همه به اطلاعتان برسانم که بنده از عنفوان کودکی جزو طرفداران و عاشقان سينه‌چاک شما بوده‌ام. هميشه قلبم مالامال محبت نسبت به شما بوده و با وفاداری تمام فقط به نام شما قسم ميخوردم و به هيچ ترشی ديگری نگاه هم نميکردم، حتی به مهرام، با اينکه بعضی از مزدوران پليد خودفروخته ادعا ميکردند که ترشی مهرام با شما فرقی نميکند. خوب، در سفر به شمال ممکن بود که از دستم دربرود و سلام و عليکی با ترشی سير هم داشته باشم، اما آن فقط به خاطر فوايد انکارناپذير سير برای سلامتی در نواحی مرطوب بود و در واقع نوعی دارو محسوب ميشد.

ميتوانم به جرئت ادعا کنم که از زمانی که از شير گرفته شدم تا امروز، شما جزو لاينفک سفرهء من بوده‌ايد، به جز آن چند سالی که در شهر ما خبری از مغازهء ايرانی نبود و چشمم به جمال شما تنها گاهی در سفر به شهرهای بزرگتر بلاد فرنگ که از موهبت مغازهء ايرانی برخوردار بودند روشن ميشد.

اين سالهای تلخ و پراندوه دوری از شما در ديار غربت هر چه بودند گذشتند. به محض باز شدن يک مغازهء ايرانی در شهر ما با عجله به سوی آن شتافتم و ديداری با ترشی مخلوط يک و يک تازه کردم و شيشه را چون پيراهن يوسف در آغوش گرفتم و اشک شوق از چشمان رنج‌کشيده‌ام فروريختم. اما با باز کردن آن آه از نهادم برآمد. با دقت بيشتری به شيشه نگريستم. بله، مارک همان مارک بود، شيشه همان شيشه، گيرم که حالا نوشته‌ای به زبان عربی نيز روی آن جلوه ميکرد و قيمتش حدوداً دوهزار درصد بيشتر شده بود، اما کدام عاشق دلباخته در راه رسيدن به معشوق از سختيها ميهراسد؟

در بيابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور

اما بدبختانه محتوا هم با چيزی که من ميشناختم و به آن عشق ميورزيدم زمين تا آسمان فرق ميکرد!

آقای ترشی مخلوط يک و يک، چرا همچين شده‌ايد؟ اين چه ريختی است؟ کجا رفتند آن قطعه‌های ظريف و کوچک و با دقت و احساس خرد شدهء هويج و گل‌کلم و بادمجان؟ از آن هم بالاتر، چرا پوست هويج و بادمجان را ديگر نميکنيد؟ کم مانده که سبزيجات را درسته از خاک باغچه دربياوريد و در شيشه بيندازيد! اين چه وضعی است؟ تازه، چرا ديگر خبری از موسير نيست، جز فوقش دو سه تکهء فسقلی؟ سيب‌زمينی ترشی که ديگر به کل غيب شده و فقط گاهی پوستش در شيشه پيدا ميشود، در کنار دم بادمجان!

خلاصه از من به شما گفتن: يک فکری به حال کيفيت محصول بکنيد، وگرنه يکوقت ديديد که رگ لريم بالا زد و آن کاری را کردم که نبايد! تابستان است و فصل سبزيجات تازه و… نگذاريد کار به جايی بکشد که خودم… زبانم لال… ترشی درست کنم!

با احترامات فائقه

دوستدار شما پانته‌آ فلانی بهمان‌زاده

Add comment جولای 10, 2004

زين قند پارسی که به بنگاله می‌رود…

ميخواين باور کنين، ميخواين نکنين. به هر حال، خبر تازه اينه که شوورخان داره فارسی ياد ميگيره.

همه چيز از اونجا شروع شد که نصفه‌شبی نشسته بوديم کنار هم و از اين در و اون در حرف ميزديم که صحبت خط فارسی شد. محض شوخی يه تيکه کاغذ رو که روی ميز بود برداشتم و روش اسمش رو با خط کتابی نوشتم و نشونش دادم، با اين توضيح که هر کدوم از حروف چيه و چه جوری به هم وصل ميشن.

نگاهی بهش انداخت و يکی دو سوال کرد و من در ادامه اسم خودم و بچه‌ها و بابا و مامان رو هم نوشتم. بعد از مدتی موضوع ديگه‌ای به ميون اومد و کل قضيه فراموش شد.

فردا شبش يهو بيهوا گفت: راستی، فکر کنم هنوز يادمه که اسمم رو به فارسی چطور مينويسند. کاغذ و قلم رو برداشت و سريع اسمش رو نوشت. فکم اومد پايين! گفتم: خدا خفه‌ات نکنه مرد. حيف نيست؟ با اين هوش و استعدادی که تو داری، اگه از هشت سال پيش شروع کرده بودی به ياد گرفتن الآن به من درس زبان فارسی ميدادی. خنديد و گفت: نه آخه من حافظهء تصويری خيلی قويی دارم. شکل کلمه و توضيحات تو در ذهنم مونده بودند.

نشستم و بهش چند تا حرف ديگه ياد دادم که بلافاصله به خاطر سپرد. ديگه خودش ميتونست با همين چند تا حرف حلاجی کنه که کلمه‌ها رو چطور مينويسند، اون هم در عرض کمتر از يک ساعت! ميدونستم که استعداد يادگيريش خوبه، اما نه ديگه تا اين حد. خودش هم از پيشرفتش خوشش اومده بود و قضيه تبديل به يه بازی جديد و جالب شده بود. گفت: از قرار معلوم ياد گرفتن فارسی اونقدرها هم سخت نيست. قابل انجامه. با شوق و ذوق گفتم: ببين پاول، جان خودم اگه هفته‌ای يکی دو ساعت همينجوری از سر تفريح بشينی پاش، در عرض يک سال قشنگ ميتونی بخونی و بنويسی و تا حد قابل قبولی صحبت کنی. موافقت کرد که جريان رو به طور جدی دنبال کنه.

رفتم براش يه دفتر نو خريدم و يه بسته مداد و يه تراش و يه پاک‌کن. وقتی نشونش دادم داشت از خنده غش ميکرد. گفتم: آره ديگه، تو الآن يه شاگرد کلاس اول هستی. دفتر رو گرفت به دستش که نگاه کنه. سرفه‌ای کردم و متذکر شدم: راستش ديگه بايد عادت کنی که دفتر رو از پشتش باز کنی. گفت: ای داد بيداد! کارم دراومد! با خنده جواب دادم: حالا ميفهمی وقتی که من اومدم آلمان چی کشيدم!

در مغازهء ايرانی يه بسته کلوچهء لاهيجان خريده بودم. وقتی اومدم خونه نگاهی به بسته انداختم و متوجه شدم که اسم محصول رو با حروف بزرگ روش نوشته‌اند و کلمه از حروفی تشکيل شده که شوورخان يادگرفته. با خنده بسته رو نشونش دادم و گفتم: نگاه کن عزيزم، ديگه اين خط برات مثل هيروگليف نيست ها! جعبه رو از دستم گرفت و با لکنت خوند: ن… نو… شی… نوشين!

حالا از بس که با مداد نوشته‌ام انگشتم تاول زده، چون ساعتها نشسته‌ام و تمام حروف فارسی رو در دفترش رديف کرده‌ام، با کلمه‌های مختلف به عنوان مثال. ببينيم کار به کجا ميرسه!

Add comment جولای 9, 2004

عنکبوت

ده دوازده سالی از اون روز ميگذره. تازه اسباب‌کشی کرده بودم به اولين خونهء مجردی و همونطور که قبلاً هم تعريف کرده‌ام خيلی خوش به حالم بود. طرفهای ساعت ده يازده شب بود. روی مبل زهواردرفته، اما فوق‌العاده گرم و نرمی که دست دوم به قيمت ناقابل صد مارک خريده بودم لم داده بودم و کتاب ميخوندم. از اونجايی که موقع خوندن به عينک احتياج ندارم اون رو گذاشته بودم روبه‌روم، روی ميز. بغل دستم يه چراغ مطالعه به روی صفحه‌های کتاب نور ميتابوند، اما بقيهء اتاق نيمه‌تاريک بود.

از گوشهء چشم متوجه حرکتی روی فرش شدم. سرم رو بالا کردم و نگاهی به اون جهت انداختم، اما چيزی نديدم. به خوندن ادامه دادم. دوباره يه چيزی روی فرش تکون خورد. فکر کردم: سوسکی، بيدی، چيزيه. حالش رو نداشتم که از جام بلند بشم. سرم رو دوباره کردم توی کتاب. اينجا از اونجور سوسکهای حموم زشت و بدترکيب به ندرت پيدا ميشه، وگرنه فوراً ميرفتم و ميکشتمش. بار سوم که حرکت رو ديدم مستقيماً به اون نقطه نگاه کردم، اما چشمهای نزديک‌بينم نميتونستند چيزی جز يه سايهء محو تشخيص بدند. به خودم گفتم: اما عجب حشرهء گنده‌ايه ها! اين بار از جام بلند شدم و به سراغش رفتم. يه عنکبوت بود. تا اينجاش هيچ مشکلی نيست. اين عنکبوتهای ريزه ميزه با پاهای بلند و نازک که بهشون اصطلاحاً کارتنک هم ميگند بی‌آزار که هستند هيچ، مفيد هم هستند، چون شر مگسها و پشه‌های مزاحم رو کم ميکنند. اما… چشمتون روز بد نبينه، از اين عنکبوتهای سياه پشمالو بود، اندازهء کف دست. از اونهايی که آدمی مثل من معمولاً جايی جز در راز بقا و فيلمهای ترسناک نميبينه.

فکر کنم کسی اون رو به عنوان حيوون خونگی در آپارتمانش نگه ميداشت و از اونجا فرار کرده بود. وگرنه اينجور عنکبوتها اينجا پيدا نميشن. بعدها بهم گفتند که روش صحيح مقابله با چنين وضعيتی بستن پنجره‌ها و در اتاق و زنگ زدن به آتش‌نشانيه. خوب، من هميشه عادت دارم کارهام رو خودم انجام بدم!

معطل نشدم. فوراً دمپاييم رو از پام درآوردم و سر به نيستش کردم. بعد هم يه برگهء روزنامه آوردم و لاشه‌اش رو از روی فرش جمع کردم. عجب چيز گنده و سنگين و بدهيبتی بود! همراه روزنامه راهی سطل آشغال شد. به خودم گفتم: دختر عجب شانسی آوردی. اگه نصفه‌شب اومده بود روی لحافت، روی تنت، روی صورتت… از ترس مرده بودی! آخه اينجور خونسرديم فقط مال موقعيه که حشرهء مورد نظر مثل همين عنکبوته روی فرش يا ديوار باشه. اگه قرار باشه بياد توی جونم فاتحهء شجاعت خونده است.

يه بار بچه که بودم، رفته بوديم شمال. توی جنگل سيسنگان پر از مار بود. از اين مارهای کوچيک قهوه‌ای رنگ که گفته ميشه بی‌آزار هم هستند. ولی بی‌آزاريشون دليل اين نيست که چندش‌آور نباشند! از بدشانسی من هم با کفش صندل رفته بودم توی جنگل و هر برگ يا شاخه‌ای که به پام ميخورد نيم متر از جام ميپريدم. نزديک متل محل اقامتمون يکی دو تا کژدم ديدم. توی متل هم تا دلتون بخواد جک و جونور بود. خوب بغلش جنگل و جلوش درخت و باغ و… خلاصه حسابی پيش‌زمينهء ذهنی داشتم. مسافرت با ماشين و شنا و گردش و غذای مفصل و عوض شدن آب و هوا حسابی خسته‌ام کرده بودند و زودتر از همه رفتم که بخوابم. تازه چشمهام داشتند گرم ميشدند که ناگهان احساس کردم يه چيزی پشتم رو غلغلک ميده. آنچنان جيغی از ته دل کشيدم که نگو! از جام پريدم و با هول سعی کردم که دستم رو به کمرم برسونم و از شر اون مار يا افعی يا کژدم يا اژدها يا هر چيزی که بود خلاص بشم. مامان و بابا هم در اين ميون دويده بودند و خودشون رو به اتاق رسونده بودند و مامان با هول و ترس تی‌شرتم رو از تنم درآورده بود و دنبال جونور ميگشت و چيزی پيدا نميکرد. وقتی ديدم خبری نيست يه خرده آروم شدم و فهميدم که جريان چی بوده: آويزهء طلايی که از زنجيری به گردنم آويزون بود چرخيده بود به عقب و پشتم رو غلغلک داده بود…

راستی صحبت عنکبوت شد. شوورخان چند سال پيش متوجه نيش يه حشره نزديک مچ پاش شده بود که چند روزی ميخاريد. بعد از يکی دو هفته تصادفاً ديد که جای نيش تبديل به يه لکهء محو آبی‌رنگ کوچيک شده. دفعهء بعد که برای مسئلهء ديگه‌ای رفته بود پيش دکتر بهش لکه رو نشون داد و پرسيد که اين چی ميتونه باشه. تشخيص دکتر جالب بود. گفت که اون نيش مال يه عنکبوت بوده که زير پوست پای شوورخان تخم گذاشته! شوورخان حيرت‌زده پرسيد: يعنی چی؟ يعنی چند روز ديگه از توش چند تا عنکبوت کوچولو ميان بيرون و به من ميگن: سلام مامان!؟

دکتر خيالش رو از اين لحاظ راحت کرد و گفت که دور تخمها رو پوست گرفته و مرده‌اند، اما ميشه با يه عمل جراحی کوچيک اونها رو درآورد. شوورخان هی امروز و فردا کرد و بعد هم مسئله رو از ياد برديم و اينجوری شد که هنوز با يه مهد کودک عنکبوتی در پا اينور و اونور ميره!

Add comment جولای 7, 2004

بربر ژرمنی

يونانيها جام اروپا رو بردند، مبارکشون باشه. بر بخيلش لعنت. آلمانيها خوشحال شدند که مربی يونانيها يه هموطن بوده و تونسته بی‌نظمی و ازهم‌پاشيدگی معمول در تيم يونان رو از بين ببره و چند تا از صفات خوب آلمانيها مثل روحيهء همکاری و همبستگی و انضباط رو بهشون منتقل کنه و از طرف ديگه جلوی فضوليهای بعضی از مسئولين اداری باشگاه رو بگيره که همه ادعای متخصص بودن در امر ورزش رو هم داشتند و نميگذاشتند مربی به کارش برسه.

اينکه آلمانيها از چنين مسئله‌ای خوشحالند دست کم برای ما ايرانيها بايد قابل درک باشه که اگه در گوشه‌ای از دنيا کسی به موفقيتی برسه و بفهميم که همسايهء باجناق دوست صميمی عموی يکی از همکاران پسرخاله‌اش يه گربهء ايرانی داشته، بلافاصله بادی به غبغب ميندازيم و اون پيروزی رو متعلق به خودمون ميدونيم و بهش افتخار ميکنيم.

اما وقتی يه روزنامهء اسپانيايی امروز تيتر ميزنه که: «پاشنهء آشيل پرتقاليها يک بربر ژرمنی! به نام رهاگل بود» واقعاً دلم به حال آلمانيها ميسوزه. اگه يه روزنامهء آلمانی جرأت ميکرد اينطوری به کسی حمله کنه فرياد همه بلند ميشد که ببينيد اين نازيهای نژادپرست فلان فلان شده چه توهينی کرده‌اند.

يه چيز ديگه هم ناراحتم ميکنه و اون هم اينه که اگه قبل از شروع بازيها فقط پنجاه يورو روی يونانيها شرط بسته بودم الآن چه عالمی داشتم.

Add comment جولای 5, 2004

Previous Posts


RSS غربتستان

از اين دست

بایگانی

مکملات

نوشته و ترجمه

دوستان

سايت‌ها

عکسهای فليکر

Tehran184

Tehran183

Tehran182

More Photos

برگه‌ها

 

جولای 2004
د س چ پ ج ش ی
« جون   آگوست »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

اطلاعات