جريان اين نوشتهء قبلی از اونجا شروع شد که با پوپک شروع کرديم به يه بحث فلسفی در مورد ارزش تجربهها و اينکه آيا آدم بايد حتماً هر تجربهای رو خودش انجام بده و صبر کنه تا سر خودش به سنگ بخوره، يا بايد سعی کنه که که از تجربيات ديگران درس بگيره. بعد نشستم [...]
Archive for آگوست, 2004
زمان
ارسالشده در روزمره در آگوست 29, 2004 | بیان دیدگاه »
نصيحت
ارسالشده در زمين و زمان در آگوست 27, 2004 | بیان دیدگاه »
با چشمهای باز زندگی کن. با شور و شوق.
کنجکاو باش. تشنهء دانستن و فهميدن.
زيبايی را بشناس و دوست داشته باش.
اگر کسی تو را از پرسش و شک بازنگهداشت، به او اعتماد نکن.
اعجاب لحظهها را به دل بسپار و زندگی را با آنها رنگ بزن.
اگر در گذشته درجا بزنی، در معاملهء زمان مغبون شدهای.
برای دوست داشتن [...]
از اين در و اون در
ارسالشده در روزمره در آگوست 18, 2004 | بیان دیدگاه »
اين پويا من رو زهرهترک کرد. نشسته بودم جلوی کامپيوتر که پوپک زنگ زد. ميخواست برای هزارمين بار دربارهء جشن تولدش با من مشورت کنه. حرفمون به درازا کشيد و من همينطور نشسته بودم و کاری به کامپيوتر نداشتم. يهو ديدم که صفحهء مونيتور سياه شد و حروف سبزرنگی شروع کردند به از بالا به [...]
از اين در و اون در
ارسالشده در روزمره در آگوست 15, 2004 | بیان دیدگاه »
هر چی ميشينم فکر ميکنم، ميبينم که من ديگه نميتونم در اون مملکت زندگی کنم.
يکی داره پيانو ميزنه. صداش از خونهء بغلی مياد. هميشه بعدازظهر يکشنبهها. نميدونم چرا. يعنی چرا يکشنبهها؟ ملوديش چندان چنگی به دل نميزنه. فکر کنم واگنر باشه. ثقيلالهضمه. شايد هم مال اينه که صداش دوره و نميتونم درست بشنوم.پاول خوابه. صدای [...]
گوسفند
ارسالشده در زمين و زمان در آگوست 14, 2004 | بیان دیدگاه »
آدمی مثل من، پتانسيل گول خوردنش بالاست. آخه زيادی خوشبينم. يعنی وقتی با يکی همکلام ميشم، فرض رو هميشه بر اين ميذارم که اولاً آدم خوبيه، دوماً هر چی که به من ميگه عين حقيقته. اصلاً اين رو يه توهين به طرف ميدونم که همهاش در ذهنم بهش شک کنم و هی به خودم بگم: [...]
هامی و کامی
ارسالشده در فيلم و تلويزيون, قديم و نديم در آگوست 12, 2004 | 1 دیدگاه »
ببينم، کسی از شماها سريال تلويزيونی «ماجراهای هامی و کامی» (در وطن؟ در ايران؟ انگار يه دنباله هم داشت) رو يادش مياد؟ چند وقت پيش يهو خاطرهاش در ذهنم زنده شد. وقتی صحبت برنامههای تلويزيونی زمان شاه ميشه، بيشتر حرف سريالهای پرطرفداری مثل ايتاليا ايتاليا و دائی جان ناپلئون و طلاق و اينها رو ميزنند. [...]
تولد پويا
ارسالشده در روزمره در آگوست 10, 2004 | بیان دیدگاه »
ديشب به مناسبت تولد پويا دور هم جمع شديم. حالا خوبه که غير از خودمون کسی نبود و مهمون نداشتيم، وگرنه نميدونم قرار بود کار به کجاها بکشه.
ساعت سه بعد از ظهر جلوی کامپيوتر نشسته بودم و داشتم با يکی از دوستان ميچتيدم که برای سايت اينترنتيش احتياج به کمک داشت. ميخواستم يکی دو ساعت [...]
از اين در و اون در
ارسالشده در آلمان, روزمره در آگوست 6, 2004 | بیان دیدگاه »
پريشب اونقدر خنديدم که دلدرد گرفتم. شوورخان اولين بار به زبان فصيح فارسی باهام شوخی کرد. آخه بهش صرف کردن افعال در زمان گذشته رو ياد داده بودم. بعد که چند تا فعل رو صرف کرديم و باهاشون جمله ساختيم بهش توضيح دادم که برای منفی کردنشون کافيه که به اول فعل يه نَـ اضافه [...]
افسانههای مدرن
ارسالشده در دانستنی در آگوست 3, 2004 | بیان دیدگاه »
به مهدی خان قول يه نوشته دربارهء urban legends دادهام. حالا چون من خيلی آدم خوشقولی هستم براتون تعريف ميکنم که جريانش چيه.
همونطور که گفتم معنی اين اصطلاح تقريباً همون افسانههای مدرنه. ميشه گفت شايعاتی که تقريباً هر کسی دست کم يک بار شنيده و هميشه در جريان هستند و با سرسختی تمام در ذهن [...]
The Ring
ارسالشده در فيلم و تلويزيون در آگوست 1, 2004 | بیان دیدگاه »
ووووی! چقدر اين فيلم The Ring ترسناکه. من از فيلمهای ترسناک بيشتر به اين دليل خوشم نمياد که اکثراً قادر نيستند اون رابطهء واقعی رو با روح بيننده برقرار کنند. با نمايش صحنههای خشونتبار و دل و روده و خالی کردن سطلسطل خون مصنوعی بيشتر باعث حالت چندش و تهوع ميشن تا احساس ترس. برای [...]
