Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آگوست, 2004

زمان

جريان اين نوشتهء قبلی از اونجا شروع شد که با پوپک شروع کرديم به يه بحث فلسفی در مورد ارزش تجربه‌ها و اينکه آيا آدم بايد حتماً هر تجربه‌ای رو خودش انجام بده و صبر کنه تا سر خودش به سنگ بخوره، يا بايد سعی کنه که که از تجربيات ديگران درس بگيره. بعد نشستم [...]

Read Full Post »

نصيحت

با چشمهای باز زندگی کن. با شور و شوق.
کنجکاو باش. تشنهء دانستن و فهميدن.
زيبايی را بشناس و دوست داشته باش.
اگر کسی تو را از پرسش و شک بازنگهداشت، به او اعتماد نکن.
اعجاب لحظه‌ها را به دل بسپار و زندگی را با آنها رنگ بزن.
اگر در گذشته درجا بزنی، در معاملهء زمان مغبون شده‌ای.
برای دوست داشتن [...]

Read Full Post »

اين پويا من رو زهره‌ترک کرد. نشسته بودم جلوی کامپيوتر که پوپک زنگ زد. ميخواست برای هزارمين بار دربارهء جشن تولدش با من مشورت کنه. حرفمون به درازا کشيد و من همينطور نشسته بودم و کاری به کامپيوتر نداشتم. يهو ديدم که صفحهء مونيتور سياه شد و حروف سبزرنگی شروع کردند به از بالا به [...]

Read Full Post »

هر چی ميشينم فکر ميکنم، ميبينم که من ديگه نميتونم در اون مملکت زندگی کنم.
يکی داره پيانو ميزنه. صداش از خونهء بغلی مياد. هميشه بعدازظهر يکشنبه‌ها. نميدونم چرا. يعنی چرا يکشنبه‌ها؟ ملوديش چندان چنگی به دل نميزنه. فکر کنم واگنر باشه. ثقيل‌الهضمه. شايد هم مال اينه که صداش دوره و نميتونم درست بشنوم.پاول خوابه. صدای [...]

Read Full Post »

گوسفند

آدمی مثل من، پتانسيل گول خوردنش بالاست. آخه زيادی خوشبينم. يعنی وقتی با يکی همکلام ميشم، فرض رو هميشه بر اين ميذارم که اولاً آدم خوبيه، دوماً هر چی که به من ميگه عين حقيقته. اصلاً اين رو يه توهين به طرف ميدونم که همه‌اش در ذهنم بهش شک کنم و هی به خودم بگم: [...]

Read Full Post »

ببينم، کسی از شماها سريال تلويزيونی «ماجراهای هامی و کامی» (در وطن؟ در ايران؟ انگار يه دنباله هم داشت) رو يادش مياد؟ چند وقت پيش يهو خاطره‌اش در ذهنم زنده شد. وقتی صحبت برنامه‌های تلويزيونی زمان شاه ميشه، بيشتر حرف سريالهای پرطرفداری مثل ايتاليا ايتاليا و دائی جان ناپلئون و طلاق و اينها رو ميزنند. [...]

Read Full Post »

تولد پويا

ديشب به مناسبت تولد پويا دور هم جمع شديم. حالا خوبه که غير از خودمون کسی نبود و مهمون نداشتيم، وگرنه نميدونم قرار بود کار به کجاها بکشه.
ساعت سه بعد از ظهر جلوی کامپيوتر نشسته بودم و داشتم با يکی از دوستان ميچتيدم که برای سايت اينترنتيش احتياج به کمک داشت. ميخواستم يکی دو ساعت [...]

Read Full Post »

پريشب اونقدر خنديدم که دل‌درد گرفتم. شوورخان اولين بار به زبان فصيح فارسی باهام شوخی کرد. آخه بهش صرف کردن افعال در زمان گذشته رو ياد داده بودم. بعد که چند تا فعل رو صرف کرديم و باهاشون جمله ساختيم بهش توضيح دادم که برای منفی کردنشون کافيه که به اول فعل يه نَـ اضافه [...]

Read Full Post »

به مهدی خان قول يه نوشته دربارهء urban legends داده‌ام. حالا چون من خيلی آدم خوش‌قولی هستم براتون تعريف ميکنم که جريانش چيه.
همونطور که گفتم معنی اين اصطلاح تقريباً همون افسانه‌های مدرنه. ميشه گفت شايعاتی که تقريباً هر کسی دست کم يک بار شنيده و هميشه در جريان هستند و با سرسختی تمام در ذهن [...]

Read Full Post »

ووووی! چقدر اين فيلم The Ring ترسناکه. من از فيلمهای ترسناک بيشتر به اين دليل خوشم نمياد که اکثراً قادر نيستند اون رابطهء واقعی رو با روح بيننده برقرار کنند. با نمايش صحنه‌های خشونتبار و دل و روده و خالی کردن سطل‌سطل خون مصنوعی بيشتر باعث حالت چندش و تهوع ميشن تا احساس ترس. برای [...]

Read Full Post »