Archive for نوامبر, 2004

اميد

اميد يعنی چی؟

بدبينی چيزی نيست که بشه اون رو با دو کلمه حرف از بين برد. نميشه بد و خوب رو قشنگ دست راست و چپت روی هم توده کنی و ببينی که کدومش بيشتره و نتيجه بگيری که هنوز ميشه اميدوار بود يا نه. اميد يه تصميمه، نه نتيجهء حساب و کتاب. وقتی تصميم گرفتی خوشبين باشی ميتونی ديگه هرچقدر که عشقت ميکشه اميد داشته باشی، بدون توجه به شرايط، به هيچکس ربطی نداره که چرا. اما وقتی بخوای به کسی که حال و روز خوشی نداره اميد رو به زور تزريق کنی نه تنها وقت تلف کرده‌ای، بلکه طرف فکر ميکنه که داری زرزر بيخود ميکنی و اگه بدشانسی بياری ممکنه يه شیء سنگين و سفت و سخت رو بکوبه توی ملاجت، و راستش حق هم داره.

هيچ چيز نميتونه به خودی خود معنی و مفهوم داشته باشه، مگر اينکه ما آدمها تصميم بگيريم بهش يه معنی خاص بديم، اون هم در چهارچوب فهم و شعور خودمون، قراردادهای سنتی و اجتماعی و شرايط زمانه. به خاطر همين هم اميد بيشتر يه امکانه تا يه وظيفه. ما از بدو تولد به اين نياز داريم که همه چيز رو تعريف کنيم. اون هم نه فقط از لحاظ علمی و نظری، بلکه واقعاً بهش معنی بديم، براش يه جور چهارچوب تعيين کنيم که بتونيم اون رو درش جا بديم. هر کدوم از ما هم يک عالمه چهارچوبهای مختلف داره برای تعريف کردن مسائل که باز ممکنه در طول زمان تغيير کنند. البته بعضی از تجربه‌ها اونقدر غيرمنتظره و مهيب هستند که توی هيچ چهارچوب از پيش‌ساخته‌ای جا نميگيرند، و اينجور اتفاقها هستند که آدم رو ممکنه به جنون بکشند.

بدی تعلق به موجوداتی که داستانسرا هستند، فراموش کردن اين واقعيته که زندگی داستان نيست، حالا هرچقدر هم که نياز آدم به اين تصور زياد باشه. و بزرگترين مشکل زندگی (به عنوان داستان) اينه که پايانی نداره. يعنی جوری به آخر نميرسه که همهء سرنخهای ماجرا به يه نقطه‌ای وصل بشن و هيچ چيزی بدون نتيجهء منطقی نمونه و به همهء سوالها پاسخ داده بشه. زندگی واقعی هيچوقت اينطور مرتب و جمع و جور نيست. وقتی يه پيروزی به دست مياد، به اين معنی نيست که داستان زندگی تموم شده و ديگه بعدش چيزی پيش نمياد. جايی که در يه داستان کلمهء «پايان» نوشته شده در زندگی واقعی داستان ادامه پيدا ميکنه و همينجوری اتفاق پشت اتفاق مياد.

اگه روزی اين دنيا بهشت بشه، زندگی با اين حال ادامه پيدا ميکنه. بعدش بالأخره يه اتفاقی ميفته. هيچ چيز همينجوری که هست نميمونه، حتی اگه موقعيتی که الآن هست کاملاً ايده‌آل باشه و هيچکس نخواد عوضش کنه. نسلهای بعدی رشد ميکنند، همراهشون ايده‌های تازه ميان، تصورها و خواب و خيالهای تازه، بعد نسل قديم شروع ميکنه به تجديد نظر، شرايط محيط تغيير ميکنند، دشمنيهای تازه به وجود ميان، کار به جنگ ميکشه…

ميدونين اين معنيش چيه؟ تنها راه چاره، تنها راه درمان رنجهای بشری اينه که زندگی متوقف بشه و آينده‌ای نباشه. از اونجايی که مدينهء فاضله يا به قول فرنگيها اوتوپيا به معنی نقطهء پايان داستان زندگی نيست، تنها راه واقعی فرار از دست آينده اينه که قبل از رسيدن آينده بميری!

حالا اميد واقعاً يعنی چی؟ اميد يعنی دونستن همهء اينها و با اينحال تصميم به ادامهء زندگی گرفتن.

خيام ميگه:
چون عهده نميشود کسی فردا را
حالی خوش کن تو اين دل شيدا را

به نظر من که پند خوبيه.

Add comment نوامبر 27, 2004

از اين در و اون در

ديشب خواستم يه طرح با مداد بکشم که کمردرد نذاشت تمومش کنم. بعد اتفاقاً نگاهم به تلويزيون افتاد که داشت يه فيلم مستند دربارهء فريدا کالو نشون ميداد و ميگفت که چطور کمردرد ناشی از سانحه‌ای که در سالهای جوونی براش پيش اومده بود نميذاشت مدت زيادی پای نقاشيش بشينه. احساس خودکالوبينی بهم دست داد! ابروهای من از مال اون هم به‌هم‌پيوسته‌تر هستند. يه ماه برندارمشون ميشن جنگل. اونوقت هی پرترهء خودم رو توی نقاشيهام جاسازی ميکنم. از رئاليسم آغشته به سورئاليسم و رنگهای تند هم که خوشم مياد. اصلاً فريدا کالو بره جلو بوق بزنه…


اين پيدا شدن سر و کلهء جناب آلوارو عجب ماجرايی شده. جوابش رو که دادم دوباره نامه نوشته و همراهش اسکن يه تيکه کاغذ رو ارسال کرده که من ۱۲ سال پيش روش اسم و آدرسم رو براش نوشته‌ام! از لابه‌لای حرفهاش دست کم اينقدر دستم اومد که آشناييمون جنبهء رمانتيک نداشته و خيالم ميتونه از اين لحاظ راحت باشه، به خصوص که همون موقع هم متأهل بوده و من هم اين رو ميدونسته‌ام. اصلاً کلمه به کلمهءحرفهايی رو که بهش زده بودم در ذهن داره و برام نوشته و من… هنوز هم چيزی يادم نمياد! چه جوری حاليش کنم که ازش عکس لازم دارم؟ اصلاً آيا ديدن عکسش کمکی خواهد کرد؟ تعارف هم کرده که طرفهای بهار يا تابستون يه سر برم پيششون!يه چيز بانمک ديگه هم نوشته: از قرار معلوم در اون روزهای دور من باهاش رفته‌ام به يه بار و نوشيدنی مورد علاقه‌ام رو سفارش داده‌ام که مخلوطی از ليکور هلو (Southern Comfort، در واقع ليکور هلو هم نيست، مخلوطيه از ويسکی و ليکور و پرتقال و هلوی تازه و سبزيجات معطر که بعد صاف ميشه) و شربت زنجبيل گازداره (gingerale). ايشون هم اين نوشيدنی رو که تا اون موقع نميشناخته امتحان کرده و خوشش اومده، اما بدبختانه در کشور محل سکونتش پرتغال اين مشروب هيچ جا گير نميومده. آلوارو همينطور دربه‌در دنبالش ميگشته تا دو سال بعد در جزيرهء ماديرا به ملاقات دوستش ميره که صاحب رستورانی بوده و اونجا اون رو در کارت منو پيدا ميکنه. بلافاصله فرياد ميزنه: يافتم! يافتم! (يا يه همچين چيزی) و با کمک دوستش بالأخره موفق ميشه که يک هفته بعد چند شيشه از اين ليکور خوش‌طعم رو بخره و با خودش سوقات ببره و همهء دوستانش رو به نوشيدنش دعوت کنه و ماجرای اون دختر ايرانی در آلمان رو براشون تعريف کنه بهش Southern Comfort رو معرفی کرده بود.

Add comment نوامبر 18, 2004

از اين در و اون در

با يه عرب اهل اردن ميچتيدم (از کجا گيرش آورده بودم؟ داشتيم در ياهو با هم تخته ميزديم). ازم پرسيد:
- معنی اسمت چيه؟
بهش گفتم و معنی اسم خودش رو هم گفتم. خيلی تعجب کرد که از کجا ميدونم. براش‌ تعريف کردم که در مدرسه عربی خونده‌ام و زبان خودمون هم عربی قاطی داره. پرسيد: عربی روون صحبت ميکنی؟
گفتم: نه. در مدرسه از بس که از عربی بدم ميومد از لجم به درس گوش ‌نميدادم که ياد بگيرم.
پرسيد: چرا؟ عربی که زبون قشنگيه؟
گفتم: تقصير عربی نيست. تقصير معلمهای ماست که عربی رو مثل يه زبان عادی خارجی تدريس نميکردند. زورچپون ميکردند که اين زبان تنها زبانيه که خدا حاليش ميشه و بايد حتماً اون رو ياد بگيريم تا بتونيم قرآن رو بخونيم.
گفت: خوب راست ميگفتند!

ای پانته‌آی بيتربيت احمق، جلوی خودت رو بگير که نزديکه يه حرفهايی بزنی که نبايد.


چند وقت پيشها در تلويزيون يه فيلم سياه و سفيد صامت ديدم به نام «به خانمت احترام بگذار»، ساخت دانمارک در سال ۱۹۲۵ ميلادی. جالب بود. پدر خانواده‌ای رو نشون ميداد که آدم بددهن و بداخلاقيه و همهء اهل خونه از دستش به عذاب هستند و جرأت اعتراض ندارند، به خصوص همسرش که برای رسيدن به شوهرش با جون و دل از خودش مايه ميذاره و از ته دل عاشقشه. اما اين بابا هر چی دق‌دل از سر کار داره مياره خونه و مرتب خون بچه‌ها و زنش رو توی شيشه ميکنه و فقط با خودخواهی از همه چيز ايراد ميگيره. تا اينکه پيرزن پرستار زمان بچگی آقاهه که هنوز در اون خونه زندگی ميکنه و مادر خانمه دست به يکی ميکنند و خانمه رو راضی ميکنند که بی‌خبر به مسافرت بره و در دهات دورهء نقاهتی بگذرونه و استراحت کنه. از اونجا دده زمام امور رو به دست ميگيره و در عرض چند هفته کاری ميکنه که آقاهه برای برگشتن خانمش لحظه‌شماری ميکنه، چون حالا تازه فهميده که خانمش چقدر فداکاری ميکرده و با چه زحمتی براش اين خونهء گرم و نرم رو فراهم ميکرده و اون قدر نميدونسته.اگه بخوای مسئله رو از ديد ايده‌آل نگاه کنی ميشه گفت که اين فيلم مناسب اون زمان بوده و امروزه ديگه کاربرد نداره، چرا که با تمام ايده‌های مثبتی که در اون هست، با اين حال هنوز جای زن رو در آشپزخونه ميدونه (هرچند که آقاهه در دوران تأديب توسط دده مجبوره که در کار خونه کمک کنه). زنان امروزی بايد از معنی کردن جايگاهشون توسط مردها جلوگيری کنند و زن و زنانگی از محدودهء کلفتی شوهر و بچه‌ها رو کردن خارج شده باشه. اما متأسفانه من ميدونم و شما هم ميدونيد که اين درجه از آگاهی هنوز در همه جا صدق نميکنه، مثلاً در کشور گل و بلبل خودمون. در واقع اگه اين فيلم که نزديک به ۸۰ سال پيش! ساخته شده در ايران به اجرا دربياد خودش يه تحول بزرگ فمينيستی محسوب ميشه و حتی احتمالاً صدای وااسلامای آقايون آخوند معمم و غيرمعمم رو بلند ميکنه! حالا خودتون حساب کنيد که درجهء تکامل تفکر مدرن در ايران تا چه حده.

لطفاً نگين که بايد حساب حکومت رو از مردم جدا کنم. خودتون بهتر از من ميدونيد که مملکت ايران محدود به خانوادهء من و شما نميشه. واقعيت اينه که اصلاً حساسيت لازم در برابر برخورد زن‌ستيز و تبعيضگرا و ســکــــــسيستی در ايران وجود نداره. يعنی کارهايی که در جوامع غربی حتی ممکنه جرم محسوب بشن و کار به دادگاه بکشه در ايران يه چيز عادی و روزمره هستند، چه برسه به اشاره‌های غيرمستقيم و وضعيتهای نامحسوس.

از همه تأسف‌برانگيزتر موقعيه که به نتايج يک‌ربع قرن تربيت آخوندی نگاه ميکنی و ميبينی که هم و غم جوونها يا رابطه با جنس مخالفه، يا انتظار برای رفتن از اون جهنم عبوس و خاکستری به بهشت روياها… و پيش خودت حساب ميکنی که اگه حتی همين امروز هم معجزه بشه و آخوندها و اعوان و انصارشون همه از دم عين اون بچه‌های حرف‌نشنو در داستان پينوکيو ناگهان گوش دراز و سم و دم دربيارن و تبديل به کره‌خر بشن و در بازار به فروش برسن، برای زدودن آثار اين سالهای حکومت حماقت و خشونت از ذهن و فرهنگ مردم به آنچنان زمان درازی نيازه که دست کم به عمر من يکی قد نميده. شما زنده باشيد و ببينيد.

Add comment نوامبر 17, 2004

از اين در و اون در

شنبه شب باشه و ليوان ويسکی در دست و سيگار برگ لای انگشتها و شعلهء شمع در رقص و موسيقی ملايم در فضا پخش، در کنار شوورخان… صفايی داره!


برام امروز يه ايميل به زبان انگليسی اومد، به آدرس اصليم که با اسم و رسم واقعی خودمه. حسابی غافلگير شدم:سلام پانته‌آ،

لطفاً ببخش که بعد از دوازده سال برايت نامه مينويسم. اسم من آلوارو است و اهل کشور پرتغال هستم. ما در گذشته‌ای دور همديگر را در شهر … ملاقات کرديم. من يک دورهء تخصصی را در شرکت … ميگذراندم و تو در آنجا کار ميکردی. شبها با هم از شرکت تا در خانهء شما قدم‌ ميزديم و دربارهء کشورهای خود و طريقهء زندگيمان صحبت ميکرديم. حالا آدرس ايميل تو را پيدا کرده‌ام و اميدوارم که نامه‌ام به دستت برسد و مرا هنوز به ياد بياوری. اگر از خودت خبری بدهی خوشحال ميشوم. ديدار آن زمان ما هنوز برايم خاطرهء دلنشينی است.

با بهترين آرزوها.

اون شرکتی که من کار ميکردم يه بخش عريض و طويل آموزشی داشت که از تمام دنيا براش مشتری ميومد. با اينکه کار من به اين بخش ربطی نداشت نميدونم چرا مهمونهای خارجی شرکت اکثراً در دفتر من علاف بودند. شايد چون حوصلهء زيادی برای سر و کله زدن و هر چيز نو و عجيب و غيرقابل‌فهمی رو توضيح دادن داشتم، حتی با اون انگليسی الکنم! ژاپنيها هميشه دلشون ميخواست با من عکس گروهی بگيرند. اغلب بعد از چند هفته از ژاپن نامه‌ای ميومد با تشکر و يه کپی از عکس. مطمئنم عکسم در آلبوم دست کم هفتاد هشتاد تا خانوادهء ژاپنی هست!

حيف که جوون و خام بودم و شم خوبی برای تشخيص موقعيت و ترقی کاری نداشتم و متأسفانه اونجا نموندم، وگرنه با اين محبوبيتی که داشتم (حالا به هر دليل!؟) آخرش مدير بخش روابط بين‌المللی ميشدم!

ولی اين که يه نفر بعد از گذشت دوازده سال در اينترنت دنبال آدرس ايميل من بگرده و پيدا کنه و بخواد ياد اون موقعها رو زنده کنه ديگه آخرشه! به خصوص که… چه جوری بگم… من اصلاً يادم نيست اين جناب کيه!


در جواب سوالهای دوستان بايد بگم که بنده در سن نوزده‌سالگی نميتونسته‌ام چندان پست مهمی در شرکت داشته باشم! من فقط يه تلفنچی ساده بودم، اون هم فقط در ايام تعطيلات، چون اون موقع هنوز به مدرسه ميرفتم.

Add comment نوامبر 14, 2004

هتل بين‌المللی تهران

اون مايوی دوتيکهء خوشگلم رو پوشيده‌ام. همونی که روش عکس قلوه‌سنگهای آبی و سبز و زرد داره با نوارمغزی نارنجی. اونی که شکل بيکينيهای خانوم بزرگاس. بندش پشت گردنم بسته ميشه. ميميرم براش. اصلاً خوبی استخر رفتن همينه که اگه شانس بيارم مامان اجازه ميده اين يکی بيکينيم رو بپوشم. نه اون يکی آبی شطرنجيه که عين مال نی‌نی‌کوچولوهاست و لبه‌اش چين‌چينيه.

مامان کنار استخر، زير سايهء درختهای سرسبز، روی يه صندلی راحتی لم داده. يه پيراهن بی‌آستين راه‌راه تنشه. داره مجله ميخونه. عينک آفتابی زده به چشمش. تا حالا نديده‌ام مامان شنا کنه. من با حلقهء نجاتم لب استخر ايستاده‌ام. دلم ميخواد بپرم توی آب، اما ميترسم. ته آب آبی تيره است. نگاهش که ميکنم سرم گيج ميره. اصلاً معلوم نيست اون ته چه خبره.

چندتا آقا و خانم ديگه هم دارن شنا ميکنن. دو تا پسر بيتربيت هم دارن توی استخر کم‌عمق به هم آب ميپاشن. وقتی خواستم برم توی استخر بچه‌ها يکيشون اومد از کنارم گذشت و هلم داد. همينجوری الکی. افتادم زمين. هر دو خنديدن. گريه نکردم. عصبانی شدم. مگه من چيکارش کرده بودم؟

بابا ميرسه به لبهء استخر، دستهاش رو جلو ميبره، زانوهاش رو خم ميکنه و خيلی خوشگل شيرجه ميزنه توی آب. کاش من هم بلد بودم. حالا داره طول استخر رو شنا ميکنه. قشنگ شنا ميکنه. به اونور استخر که رسيد دوباره برميگرده تا ميرسه به جايی که من ايستاده‌ام. به من ميگه: بيا توی آب! بيا با هم شنا کنيم! با ترديد ميگم: بلد نيستم. ميگه: من يادت ميدم. نترس، بيا تو آب. مامان سرش رو از مجله‌اش بلند ميکنه و تشويقم ميکنه که برم توی آب: بزرگ شده‌ای. چهار سالته، بايد شنا ياد بگيری. يکی به خودش بگه. بابا بدترش ميکنه: اون حلقهء نجات رو دربيار، لازم نداری. به حرفش گوش ميدم، اما ترسم بيشتر ميشه. اميدم به همين حلقه بود…

آهسته ميشينم روی لبهء استخر و پاهام رو توی آب آويزون ميکنم. زياد سرد نيست. بابا بغلم ميکنه و با خودش ميبره وسط استخر. بهم ياد ميده که چطور روی آب دراز بکشم. اما همينکه ولم ميکنه عين سنگ در آب فروميرم. با عجله سرم رو از آب مياره بيرون. ديگه زياد نميترسم. بابا کنارمه، نميذاره غرق بشم.

بابا يادم ميده پادوچرخه بزنم. اول نميتونم خودم رو روی سطح آب نگه دارم. بعد يواش يواش متوجه ميشم چی ميگه. ميتونم روی آب بمونم. بعد از مدتی از نفس ميفتم. سخته يکبند همينجور پاها رو تکون دادن. بابا کمی ازم دور شده و داره با يه آقايی حرف ميزنه. دوباره در آب فرو ميرم. اين دفعه که بابا نجاتم ميده ديگه زياد خوش‌خلق نيست: مگه نگفتم پا بزن؟ انگار حوصله‌اش از شنا ياد دادن به من سر رفته. انگار دلش ميخواد دوباره برای خودش تنها باشه. پادوچرخه ميزنم تا نردبون فلزی و از استخر بزرگسالان ميام بيرون. ميرم پيش مامان. ميخواد بهم يه بسته کيک اسفنجی و يه موز بده. اما يه فکر بکر به کله‌ام ميزنه. بهش ميگم که صبر کنه، الآن ميام.

مشکل شيرجه زدن توی استخر بزرگسالان اينه که عميقه. اگه بپرم توش، فکر نکنم با اين يه ذره پادوچرخه‌ای که بلدم بتونم از اون اعماق آبی تيره دوباره بيرون بيام. اما استخر بچه‌ها که عميق نيست! پسرهای بيتربيت از توی استخر اومده‌اند بيرون و دارند روی چمنها با هم بازی ميکنند. استخر بزرگسالان رو با نگاه سريعی ديد ميزنم تا مطمئن بشم که هيچکس متوجهم نيست. ميخوام اول شيرجه زدن رو خوب ياد بگيرم تا بعد به بابا و مامان نشون بدم. به تقليد از بابا دستهام رو به جلو دراز ميکنم و به هم ميچسبونم، زانوهام رو خم ميکنم و….

موزائيکهای کف استخر به سرعت جلو ميان، نزديک ميشن. يهو همه جا تاريک ميشه. وای، چه دردی! آخ سرم!

نشسته‌ام روی لبهء استخر و با کف دست سرم رو ميمالم. آخ آخ آخ! يکی از اون پسرهای بی‌تربيت از کنارم رد ميشه. کاش نديده باشه که چه گندی زدم.

* * *

نسرين جنگزده است. برامون در زنگهای تفريح از فرارش تعريف ميکنه، از تانکهای عراقی، از خرمشهر… از نخلهای سوخته و خونه‌های ويران‌شده… از زنان و دخترانی که سربازهای عراقی بهشون تجاوز کرده بودند… من خوزستان رو با نوروزهای پر از شکوفهء مسجدسليمان و تابستونهای شرجی اهواز و دشتهای ايذه و کوچه‌های تنگ دزفول ميشناسم. برام تصور چيزهايی که ميگه به زحمت ممکنه.

نسرين مريضه، چند روزه که سر کلاس نمياد. مثل اغلب هم‌مدرسه‌ايهای جنگزده درسش زياد تعريفی نداره. جای تعجب که نيست. معلمها هم ميدونند که به اين بچه‌ها چی گذشته و زياد بهشون سخت نميگيرند. آدرسش رو از يه همکلاسی خوزستانی ديگه ميگيرم و ميرم به عيادتش تا از درسهای اين چند روزه عقب نمونه. آدرس هتل بين‌المللی تهران سابقه، زير پل سيدخندان.

چند ساله که گذرم به اينجا نيفتاده. ميدونم خيلی وقته که هتل تعطيله و اتاقهاش محل زندگی خونواده‌های جنگزده است. دم غروبه. وارد حياط هتل ميشم. درختها از بی‌آبی خشک شده‌اند. از چمن چيزی باقی نمونده. چند تا پسربچهء سياه‌سوخته دارند در کف خاک‌آلود استخر خشک و بی‌آب با يه توپ پلاستيکی فوتبال بازی ميکنند. صدای فريادها و خنده‌هاشون فضا رو پر کرده. حالا معلومه که استخر بزرگسالان اونقدرها هم عمق زيادی نداره. از کنار استخر خالی بچه‌ها که رد ميشم، سرم تير ميکشه.

Add comment نوامبر 12, 2004

آدم مؤدب

يه خرده سوءتفاهم شد. البته تقصير خودمه. ميخواستم در واقع بگم که آداب معاشرت از زمان نوشته شدن اون کتاب تا به حال تغيير کرده‌اند. اما نميدونم چرا اين جمله توی راه مغز تا انگشتها گم و گور شد. اون نمونه‌هايی که نوشتم از حافظهء خودم بودند، نه اينکه اونها رو در کتاب خونده باشم، وگرنه در قرن هيجدهم که تلفن وجود نداشته. اصلاً يادم نيست که کدوم يک از اين نکته‌ها در کتاب جناب کنيگه درج شده‌اند يا نه. حالا اگه دوست داريد و به زبان آلمانی مسلط هستيد، ميتونيد کتاب رو اينجا بخونيد. خوندنيه.

به طور کلی اکثر اين رسم و رسوم مال جای باکلاس و شيک و رودربايستی‌دار هستند، مگر يکی دو نکته که بايد هميشه و تا امروز هم رعايت بشن، مثل بی‌سروصدا غذا خوردن و با دهان پر حرف نزدن و آرنج رو روی ميز نذاشتن و کارد رو به دهان نبردن و دهان رو هر از چند گاهی با دستمال پاک کردن. منحصر به آلمان هم نيستند، بلکه در اکثر کشورهای غربی رواج دارند.

ديشب داشتم برای يکی از دوستان از آقای مهندس تحصيل‌کرده‌ای ميگفتم که سالهاست در خارج زندگی ميکنه و با اون همه پز و افاده در مجلسی در برابر چشمان چهارتا شدهء من قند رو از قندون برداشت، با طمئنينه به دهان برد و با دندون نصف کرد، با نصفش چاييش رو هورت کشيد و نصف ديگه رو دوباره به قندون برگردوند. بعد هم سينه‌اش رو صاف کرد و تا تونست بد و بيراه نثار فرهنگ منحط اروپايی کرد که نه ادب دارند و نه شعور و…

هيچکدوم از قوانين آداب معاشرتی که براتون گفتم بدون دليل و هدف وضع نشده‌اند، بلکه پايبند بودن به اونها باعث ميشه که زيباترين جو ممکن برای همهء حضار حاکم باشه. به نظر من آدم مؤدب کسيه که سعی ميکنه با اطرافيانش بهترين رفتار رو داشته باشه و دلنشينترين تأثير رو بذاره. چيز بدی که نيست، نه؟

از طرف ديگه اين تعريف از يه آدم مؤدب به اين معنيه که اگه در جمعی بودی که سفرهء مشمايی روی زمين پهن کرده‌اند و کاسهء آبگوشت دست به دست ميگرده و نون سنگک پاره ميکنند و با مشت پياز ميترکونند، اگه سراغ ليوان پايه‌دار و شمعدون برنجی و سه جور کارد و چنگال رو بگيری و به رفتار ديگران با تحقير نگاه کنی و زير لب هی پيف‌پيف و ايش و ويش کنی، به همون نسبت حال ديگران رو گرفته‌ای و شرط ادب رو رعايت نکرده‌ای! ميخوام بگم ادب و عرف يه چيز نسبيه و از شرايط تأثير ميپذيره.

صحبت غذا شد. يه بار در ايران مهمون خانواده‌ای بوديم که رسم و رسومشون بيشتر شبيه همينی بود که وصف کردم. البته نهايت احترام رو در برابر ما به جا آوردند و در مهمون‌نوازی سنگ تمام گذاشتند. شام چلومرغ داشتند و خوشبختانه برای ما قاشق و چنگال آورده بودند. دختر خانواده که تقريباً همسن و سال من بود، يعنی چهارده، پونزده ساله، با برادرهاش سر يه چيزی دعوا داشت که بهش ميگفتند قرچ‌قرچی! من با حيرت پرسيدم: قرچ‌قرچی ديگه چيه؟ دختر توی بشقابش گشت و چيزی رو در دست گرفت و نشونم داد که با معاينهء دقيقتر، معلوم شد غضروفه. وقتی بهش گفتم که اسم صحيحش چيه و خوردن هم نداره با بی‌خيالی شونه‌ای بالا انداخت، غضروف رو به دهان گذاشت و همونطور که ميجويد جواب داد: ما ميخوريم و بهش ميگيم قرچ‌قرچی!

Add comment نوامبر 9, 2004

آداب معاشرت

در سال ۱۷۸۸ شخصی اشرافی به نام آدولف فرانتس فريدريش کنيگه ( Adolph Franz Friedrich Knigge) کتاب کت و کلفتی منتشر کرد به نام «اندر آداب معاشرت با مردم» (Über den Umgang mit Menschen) که در اون غير از ادب و قوانين نشست و برخاست در مجالس اروپايی مجموعه‌ای از پندها و اندرزهای خردمندانه عرضه شده بود. مثلاً: «هرگز ضعفهای ديگری را آشکار نکن!» يا: «وقت‌شناس، منظم و کوشا باش!»

قوانين آداب معاشرت در اروپا تا حدودی قديمی شده‌اند و جوانترها زياد به اونها پايبند نيستند (گاهی اصلاً روحشون از وجود چنين آدابی خبر نداره، چه برسه به اينکه بهشون عمل کنند)، با اينحال چند نمونه رو محض اطلاع براتون اينجا مينويسم.

آداب مهمونی:

- هديه‌ای برای ميزبان آوردن و بابت دعوت تشکر کردن نشونهء ادبه. اما اين هم راه و رسمی داره. اگر گل هديه ميشه، بهتره که به معنی و مفهوم گلها کمی آشنا بود. گل رز سرخ نشونهء عشقه و برای هديه به يه همکار مناسب نيست. هديه کردن گلهايی که معمولاً در مراسم خاکسپاری ازشون برای تزئيين استفاده ميشه به يه آدم مسن ممکنه باعث يه سوءتفاهم ناجور بشن!

- دسته گل به خانم ميزبان تقديم ميشه. اگه کاغذ دورش پيچيده شده بايد مهمان کاغذ رو قبل از دادن دسته‌گل برداره.

- به آقايون معمولاً گل هديه داده نميشه، مگر آقای مجردی که به مناسبت خونهء جديدش مهمونی گرفته، و يا در بيمارستان.

- اگه مهمونهای ديگه‌ای هم دعوت شده‌اند مسلماً يک يا چند نفر از اونها گل با خودشون ميارن. پس بهتره کادوئی داده بشه که بيشتر به درد ميزبان بخوره و منحصر به فرد باشه. اما زياد گرون نباشه تا ازش بوی پز و چشم و همچشمی نياد. اسباب‌بازی برای بچه‌های ميزبان ايدهء خوبيه، اما نه چيزی که باعث بشه جد اندر جد هديه‌کننده رو نفرين کنند! مثل شيپور و طبل و تفنگ ترقه‌ای و تپانچهء آبی…

- برای هر ۶ تا ۸ مهمون به يه پيشخدمت نياز هست که غذا رو سرو ميکنه، البته تنها. در يه مهمونی رسمی هرگز ميزبان به پيشخدمت کمک نميکنه.

- اول به مهمترين يا عزيزترين مهمون تعارف ميشه، بعد به نوبت در جهت گردش عقربه‌های ساعت به مهمونای ديگه.

- ديسهای غذا هميشه از طرف راست جلوی مهمون نگه داشته ميشن. اگه ديس غذا جلوی مهمون گرفته بشه، بايد ملاقه يا کفگير يا انبر به طرف مهمون باشه که راحت بتونه غذا برداره. هرگز نبايد انگشتان با غذا تماس پيدا کنند.

- پرسهای آماده در بشقاب و نوشيدنيها از طرف راست سرو ميشن و از طرف چپ برداشته ميشن.

- خانم ميزبان اول از همه دست به غذا ميبره. آقای ميزبان اول از همه جام مشروبش رو بلند ميکنه. اگه فقط يک نفر ميزبان باشه هر دو وظيفه رو به عهده ميگيره.

- پيش‌غذا و سوپ فقط يک بار تعارف ميشن. از غذای اصلی ميشه دو بار برداشت.

- مهمترين قانون برای نشستن سر ميز صاف نشستن و قوز نکردنه. فاصله با لبهء ميز بايد تقريباً به اندازهء پهنای يک دست باشه.

- بازوها نزديک به بدن هستند و مچ و قسمتی از ساعد رو ميشه روی ميز گذاشت. وقتی کارد و چنگال در دست گرفته ميشن گذاشتن مچ و ساعد روی ميز هم ممنوعه. گذاشتن آرنجها روی ميز اکيداً قدغنه!

- قبل از شروع غذا مسلماً اول بايد منتظر ميزبان شد. بعد دستمال از روی ميز (يا بشقاب) برداشته ميشه و از وسط تا ميشه و روی زانوها گذاشته ميشه. در صورت نياز ميشه گوشه‌ء رويی رو برداشت و دهان رو پاک کرد. اگه پارچه‌ای باشه اون رو بعد از غذا جوری بايد تا کرد که لکه‌ها ديده نشن و در کنار بشقاب گذاشت. اگه کاغذی باشه تا ميشه و روی بشقاب گذاشته ميشه.

- بشقاب سوپ رو کج کردن و برای به دست آوردن آخرين قطره‌ها زور زدن کار زشتيه.

- هر بار قبل از دست بردن به گيلاس نوشيدنی بايد دهان رو پاک کرد. برای برداشتن ليوان بايد پايه‌اش رو در دست گرفت.

- اگر جام مشروب به سلامتی بالا برده ميشه، بايد در چشمان مهمانان ديگه نگاه کرد. مشروبی که برای باز کردن اشتها قبل از غذا سرو ميشه، نبايد همراه غذا هم نوشيده بشه. اگر شراب جديدی سرو ميشه، ديگه نبايد از شراب قبلی نوشيد. اگه ليوان هنوز پره ميشه اون رو دست‌نخورده باقی گذاشت. البته اگه مهمون ترجيح ميده فقط يک جور شراب بخوره، ميزبان حرفی نخواهد داشت.

- فوت کردن غذا برای سرد شدنش ممنوعه، و هر کار ديگه‌ای که سر و صدا ايجاد کنه، مثل هورت کشيدن و ملچ‌ملچ کردن. با دهان پر حرف زدن که تکليفش معلومه. در صورت مورد خطاب قرار گرفتن بايد با دست اشاره کرد و لقمه رو تا آخر جويد و بعد جواب داد.

- کارد هميشه در دست راست گرفته ميشه. چپ‌دستها مستثنی نيستند. کارد رو هرگز نبايد به دهان برد!

- با چنگال غذا رو ثابت نگه‌ميدارند و با کارد تکه‌های کوچيکی از اون رو ميبُرند و به دهان ميبرند.

- قاشق (راست) و چنگال (چپ) به صورت افقی نگه‌داشته ميشن و به طرف دهان برده ميشن، نه دهان به طرف اونها. ضمناً نبايد زياد پر باشند.

- دستهء کارد و چنگال در کف دسته، انگشت اشاره به نرمی روی اونها قرار ميگيره. هرگز نبايد ضمن صحبت کارد و چنگال رو در دست گرفت و تکون داد!

- بعد از غذاهايی که با دست خورده ميشن، مثل خرچنگ يا صدف، کاسهء آب ولرمی سرو ميشه که معمولاً در اون پرهء ليمويی هم انداخته‌اند. اين آب برای تميز کردن انگشتهاست که با دستمال جداگانه‌ای که همراه آب آورده‌اند خشک ميشند.

- اگه چيزی در دهان هست که ميلی به قورت دادنش نيست، مثلاً استخون، بايد اون رو با احتياط با زبون روی چنگال سُر داد و بعد کنار بشقاب گذاشت يا در بشقاب اضافه‌ای که به اين منظور روی ميزه قرار داد. هستهء ميوه رو ميشه آروم در مشت تف کرد.

- سيگار و تلفن همراه سر ميز ممنوع هستند. اگر مهمونی ميخواد به دستشويی بره، بايد تا پايان يک دور غذا صبر کنه و بعد از ميزبان عذر بخواد و بلند بشه، بدون اينکه در مورد علتش سخنرانی کنه.

- کارد و چنگال زبون خاص خودشون رو دارند. در حين غذا اونها رو نبايد روی لبهء بشقاب گذاشت، بلکه به صورت ۸ در وسط بشقاب (البته نبايد اونها رو در غذا فرو کرد! نوک کارد رو لای پره‌های چنگال ميذارن)، يعنی غذای من هنوز تموم نشده، يا باز هم برام غذا بکشيد. بعد از تموم شدن غذا کارد و چنگال به موازای همديگه و کمی کج روی بشقاب گذاشته ميشن. لبهء تيز کارد بايد به طرف چنگال باشه. اگه کارد و چنگال جوری روی بشقاب گذاشته بشن که ساعت ۵ و ۲۵ دقيقه رو نشون بدن، يعنی غذا چندان چنگی به دل نميزد. اگه ساعت ۶ و ۳۵ دقيقه رو نشون بدن، يعنی همه چيز خوب بوده.

- دسر تنها زمانی سر ميز مياد که غذای همه تموم شده باشه و همهء ديسها و بشقابهای خالی و کارد و چنگال و نمکدون و فلفلدون جمع شده باشند.

- بعد از مهمونی بهتره زنگ زد يا کارتی نوشت و بابت دعوت تشکر کرد.

Add comment نوامبر 6, 2004

متن آهنگها

ديشب نشسته بودم جلوی تلويزيون و داشتم کتاب ميخوندم و تلويزيون هم برای خودش قارقار ميکرد. روی يکی از کانالهای تلوزيون ديجيتال (Premiere) بود که ۲۴ ساعت در روز ويديوکليپ موزيک نشون ميده. همينجوری که مشغول بودم متوجه شدم که خانمه توی تلويزيون داره ميخونه:

…Yeah, yeah, God is Great

با خودم فکر کردم: خانمه در واقع داره ميگه الله اکبر! اما جوری نرم و دلنشين ميگه که آدم حالت تهوع که پيدا نميکنه هيچی، خوشش هم مياد. اگه حزب‌الچماقيها اينقدر عقل و شعور داشتن و پرنسيپ زمزمهء محبت و طفل گريزپای رو درک ميکردن… اونوقت وضع خيلی بدتر از الآن ميشد! جداً با اين خشونت و حماقتشون چه خدمتی به موج روشنگری و خرافات‌گريزی ميکنند.

يه بار داشتم با پوپک توی خيابون راه ميرفتم، فکر کنم شيش هفت ساله بود. ديدم داره زير لب آواز ميخونه. گوش دادم ببينم چه آهنگيه. وقتی فهميدم يهو داد کشيدم سرش: «دختر اين چيه داری ميخونی؟ اصلاً ميدونی داری چی ميگی؟» با ترس و خجالت پرسيد: «نه، مگه چيه؟» کمی ملايمتر گفتم: «عزيزم متن آهنگی که داری ميخونی خيلی زشته. تو که هنوز انگليسی بلد نيستی و نميفهمی داری چی ميگی. اما ازت خواهش ميکنم ديگه اين آهنگ رو نخون.» بيشتر از اين بهش توضيح ندادم. روم نشد.

هنوز هم وقتی ياد اون روز ميفتيم ميخنديم. آخه داشت ميخوند (ببخشيد):

!Don’t want no short dick man

Add comment نوامبر 1, 2004


RSS غربتستان

از اين دست

بایگانی

عکسهای فليکر

Tehran184

Tehran183

Tehran182

More Photos

برگه‌ها

 

نوامبر 2004
د س چ پ ج ش ی
« اکتبر   دسامبر »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930  

اطلاعات