يه عکس، يه چهره، يه نام، و دنيايی از خاطرات روی سرم آوار ميشه…
سال چهارم دبستان، يعنی سال تحصيلی ۶۱/۶۰ از همون روز اول سال مزخرفی بود. صبح ساعت ديگه نزديک هشت شده بود و همه هولهولکی مشغول حاضر شدن بوديم. بابا برای رفتن سر کار و من برای رفتن به مدرسه و مامان برای رسوندن من و و پيروز که اون موقع پنج ساله بود برای همراهی مامان! من ته دلم ميدونستم که همه يه نکتهء مهم رو فراموش کردهاند، اما يه جوری از سر لجبازی و برای بور کردن بزرگترها تا به حال لام تا کام چيزی نگفته بودم. هنوز نه سالم هم نشده بود. چه معنی داشت که يادآوری مسائل مدرسهام به والدين وظيفهء من باشه؟ وقتی که همه از صبح تا شب توی گوشت ميخونند که بايد حواست رو جمع کنی و منظم و وظيفهشناس باشی، قابل درکه که اينجور موقعها برای گرفتن مچ بزرگترها رگ موذيگريت گل ميکنه.
با قيافهای به معصوميت يه نوزاد شيرخواره پيش مامان رفتم و با خونسردی گفتم: مامان روسريم کو؟
سال قبل، موقعی که کلاس سوم دبستان بودم، حجاب رو برای بچههای بالای نه سال اجباری کرده بودند. پدر و مادرم باور نميکردند که قضيه جدی باشه. بابا ميگفت: مگه ميشه؟ اين يه دوره است و گذرا. از سال ديگه قانون رو دوباره عوض ميکنند. رفته بود و از وزارت آموزش و پرورش گواهی گرفته بود که من يک سال زود به مدرسه رفتهام و هنوز نه ساله نيستم و لازم نيست که روسری سر کنم. اين مسئله چندان برام خوشايند نبود. تنها بچهء کلاس سومی بدون روسری من بودم. همه فکر ميکردند که کلاس اولی يا دومی هستم! گاهی حتی روسری بچههای ديگه رو قرض ميگرفتم تا خودم رو به عنوان کلاس سومی به دنيا بشناسونم!
کلاس سوم گذشت و قانون عوض که نشد هيچ، سختگيريها هم بيشتر شدند. توی اين هير و وير اما پدر و مادرم کاملاً فراموش کرده بودند که من از امسال به روسری احتياج دارم و من هم صداش رو درنياورده بودم که ببينم برام ميخرند يا نه. اون روز صبح مامان طبق انتظارم از شنيدن حرف من وحشت کرد: روسری؟ ای وای، راست ميگه! امسال روسری لازم داره!
تمام خونه رو زير و رو کردند به دنبال يه تيکه پارچه که بشه به جای روسری ازش استفاده کرد. برای خانمها هنوز حجاب اجباری نشده بود و فقط ملزم به پوشيدن لباس بلند و آستيندار بودند. در خونهء ما نه چادر و مهر نماز پيدا ميشد، نه روسری. آخرش مامان يه دستمال گردن قرمز کوچولوی خودش رو با خالهای ريز سفيد سرم کرد که به زحمت زير چونهام گره ميخورد. از پشت و جلو موهام بيرون زده بودند! با همين ريخت و قيافه راهی مدرسه شدم و لازم به توضيح نيست که اونجا به خاطر حجاب ناکاملم چه شری به پا شد.
معلممون زنی بود با صورتی دراز و آبلهرو و موهايی قرمزرنگ (فکر کنم به موهاش حنا ميبست). اسمش رو از خاطر بردهام. فرض کنيم خانم رمضانی. نميدونم چرا با من دشمنی داشت. درسم بد نبود. با اينکه جزو شاگرد اولهای کلاس نبودم و معدلم بيست نبود، اما در همهء دروس نمرههای خوبی ميگرفتم…
يه چهره و يه نام ديگه به ذهنم ميان. ديانا… ديانا بهترين دوستم بود. چقدر دوستش داشتم! باهاش هر روز بازی ميکردم و اينور و اونور ميرفتم. يادمه عاشق فيلم جادوگر شهر زمرد بود و تا به حال اون رو هزار بار ديده بود. با سگ کوچولوی سفيدی که خودش از کاموا درست کرده بود ادای دوروتی قهرمان قصه رو درمياورد و من هم بايد به ترتيب نقش شير و مترسک و آدم آهنی و ديگران رو بازی ميکردم.
خانم رمضانی با اون هم لج بود. ديانا قسمت اعظم دوران کودکيش رو در انگليس گذرونده بود و نميتونست خوب فارسی بخونه و بنويسه. خانم رمضانی با علم به اين مسئله مرتب ديانا رو مجبور ميکرد که جلوی کلاس بلند بلند از روی کتاب بخونه و تپق بزنه و سرخ بشه و عرق بريزه تا بچهها بخندند و مسخرهاش کنند و معلم هم با تحقيرش بيشتر خون به دلش کنه.
يه بار من و ديانا موهامون رو يک جور درست کرده بوديم (اون موقعها سر کلاس روسريهامون رو برميداشتيم). از هر طرف سر يک دسته از موها رو به بالا بسته بوديم و بقيهء موها رو از پشت روی شونهها ريخته بوديم. خانم رمضانی کلی با ما دعوا کرد که اين چه طرزشه! يا دم موشی، يا دم اسبی! اما در واقع فقط سوخته بود که چرا ما دو تا بچه با هم دوستيم و يه گوشه نميشينيم تا زانوی غم به بغل بگيريم، توی سرمون بزنيم و گريه کنيم. آخرش مجبورمون کرد که موهامون رو باز کنيم.
ديانا سال بعد برای هميشه به انگليس برگشت. اون نام و تصوير که باعث زنده شدن اين همه خاطره است مال ديانا نيست، مال شيواست. هر آزار و اذيتی که به ذهن معلم ميرسيد با همدستی گروهی از شاگردها عمق و نيروی بيشتری پيدا ميکرد. به خصوص شاگردزرنگها که چاپلوسی معلم کردن رو برای رسيدن به موفقيت درسی بيشتر واجب ميدونستند. شيوا هم جزو اونها بود. از هيچ فرصتی برای چزوندن من نميگذشت. موقع فارسی خوندن ديانا از همه بلندتر ميخنديد.
روزهای دوشنبه چهار ساعت کلاس تعليمات دينی و دو ساعت ورزش داشتيم. در نتيجه فقط کافی بود که در اون روز با خودمون لباس ورزشی و دفتر و کتاب دينی ببريم. يه بار روز سهشنبه فراموش کردم که کتاب و دفتر دينی رو از کيفم دربيارم و به جاش کتابها و دفترهای رياضی و فارسی و درسهای ديگه رو بذارم. لباس ورزشی رو شب از کيفم درآورده بودم و در سبد لباسهای چرک انداخته بودم، اما ديگه يادم نبود که به محتوای کيف برسم.
ساعت اول رياضی داشتيم. اول وقت، قبل از چک کردن مشقهامون، متوجه اشتباهم شدم، پای ميز معلم رفتم و همه چيز رو توضيح دادم، عذرخواهی کردم و قول دادم که فرداش تکاليف شبم رو نشونش بدم، يا حتی اگه بعد از مدرسه منتظر بشه به خونه بدوم و اونها رو بيارم. سگرمههاش رو در هم کرد، سری تکون داد و راضی شد. ساعت بعد فارسی داشتيم. موقع نشون دادن مشق شب به من که رسيد انتظار داشتم که بدونه جريان از چه قراره، اما باز از من تکليف شب خواست! دوباره توضيح دادم که امروز هيچ چيز همراهم نيست و دوباره معذرتخواهی کردم. کمی داد و بيداد کرد و بعد من رو به حال خودم گذاشت. ساعت سوم کلاس املا و انشا بود. وقتی خانم رمضانی به کلاس اومد و پشت ميزتحريرش نشست، به پشتی صندلی تکيه داد و با لحن طعنهآميزی خطاب به من گفت: تو که امروز هيچ مشقی نشون ندادی، حالا بيا و دست کم انشاتو بخون!
دنيا به سرم خراب شد. با زانوهای لرزون بلند شدم و با بغض گفتم: خانم، من که به شما گفتم… هنوز جملهام تموم نشده بود که پرخاش کرد: اصلاً معلوم هست تو چه غلطی کردهای؟ بچهها، ببينيد توی کيفش چه خبره!
از تعجب در جای خودم خشک شدم. بچهها با شور و خنده از نيمکتها بلند شدند و همه روی کيفم ريختند. شيوا خودش رو زودتر از همه رسونده بود. کيفم رو که سعی ميکردم نااميدانه ازش دفاع کنم از دستم قاپ زد، بدون توجه به اعتراضم بازش کرد، نگاهی به محتوياتش کرد و با صدای بلند و خندهء فاتحانهای گفت: خانم فقط يه کتاب و دفتر دينيه و دو تا سيب سرخ گنده!
مامان صبح توی کيفم دو تا سيب برای زنگ تفريح گذاشته بود، اما من از فرط غصه و اضطراب نتونسته بودم به اونها لب بزنم. خانم رمضانی با عصبانيت داد زد: دخترهء شيکموی احمق! يادت نرفته به شيکمت برسی، اما تکاليفت رو فراموش کردهای؟
امروز، بعد از بيست و دو سه سال، صورت شيوا روی صفحهء مونيتور به من لبخند ميزنه. تصادفاً در ارکات پيداش کردهام. برای خودش خانمی شده، اما صورتش با وجود گذشت سالها و آرايش غليظ هنوز آشناست. در ايران زندگی ميکنه. ازدواج نکرده. با والدينش زندگی ميکنه. حالا چه جور آدميه؟ آيا هنوز يادشه که چطور قلب من رو ميشکست؟ آيا ميدونه که هنوز از ديدن سيب سرخ لبنانی حالم به هم ميخوره؟
صفحه رو ميبندم.
