خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ مارس, 2005

از اين در و اون در

از قرار معلوم آخر هفته خونه هستيم، جز شنبه شب که ميريم بيرون. يکشنبه هم خانواده ميان به ديدنمون.
ضرب‌المثل پز عالی و جيب خالی رو حتماً شنيده‌ايد. حکايت اين پروژه‌ايه که بندهء شرمنده در حال حاضر در دست دارم. جريان اينه که نرم‌افزار قديمی ساخت اين شرکت که موفقيت زيادی داشته و ۷۰ درصد بازار [...]

Read Full Post »

از اين در و اون در

نوروزتون پيروز دوستان. بابت تأخير عذر ميخوام. همينطور بابت دير شدن جواب پيامهای زيبا و صميمانهء نوروزی شما. واقعاً از همه‌اتون ممنونم. اميدوارم بتونم در اسرع وقت به همهء اونها جواب در خور بدم. خوشبختانه نوروز رو ميشه تا سيزدهم تبريک گفت!
اين چند روزه مرتب در حال سگدويی بودم و به خاطر يه مسافرت کاری [...]

Read Full Post »

۳۲

امروز سی و دو سالم شد.
ديشب باز جلوی تلويزيون خوابم برده بود. ساعت دوی صبح شوورخان بيدارم کرد که از مبل پذيرايی بلند بشم و برم روی تخت بخوابم. هنوز گيج و ويج بودم که من رو بوسيد و بهم تبريک گفت. نشستم و چشمهام رو ماليدم و بعد از چند دقيقه گفتم: راست ميگی [...]

Read Full Post »

از اين در و اون در

بابت لطف و همدلی و راهنماييهای شما دربارهء مشکلی که در نوشتهء قبلی شرح داده بودم خيلی ممنون و سپاسگزارم. ببينيم چی پيش مياد.
چند روز پيش دستگاه گيرندهء ديجيتالی تلويزيون که سفارش داده بوديم رسيد و اون رو جايگزين دستگاه قديمی کرديم. حدود دويست تا کانال مختلف رو ميگيره که البته همهء اونها قابل روئيت [...]

Read Full Post »

از اين در و اون در

خوب جای تعجب نيست که در اين هفتهء اول کار شبها اصلاً ديگه انرژی نوشتن نداشتم. اصلاً هنوز راه و چاه رو به حدی بلد نيستم که بتونم مستقلاً وظايفم رو به عهده بگيرم. هر قدم کوچيک يک عالم سؤال به همراه خودش مياره. تا حالا کار با سيستم جديد (يعنی برای من جديد) CAD [...]

Read Full Post »

فردا برای اولين بار بعد از مدتی ميرم سر کار در اين شرکت جديد و دل توی دلم نيست. نميدونم چرا. انگار قرار باشه که اونجا اعدامم کنند!
امروز هر چی گوگليدم که ببينم کسی بعد از ماجرای وبلاگی – پالتالکی ديشب شرح مفصلتری نوشته يا نه ديدم انگار کس نخارد پشت من، جز ناخن [...]

Read Full Post »

اين جوونها…

دوستان همسن و سال من، احساس پيری ميکنيد؟ نه؟ پس اين متن رو بخونيد!
- بچه‌هايی که در اين سال تحصيلی، يعنی ۸۴/۸۳ ديپلم ميگيرند، در سال ۷۲ برای اولين بار به مدرسه رفته‌اند!
- بيشتر اونها فقط خاتمی رو به عنوان رئيس جمهور ميشناسند و از خمينی فوقش خاطرهء محوی به ياد دارند.
- فقط پلی‌استيشن و [...]

Read Full Post »

پويا در ايران

- پانته‌آ، اگه يه روزی دوتايی بريم ايران خيلی خوش ميگذره ها!
- آره پويا جان، کلی ميخنديم.
- ميخوای بگی کلی ميخندی. به ريش من که فارسی بلد نيستم!
- نه بابا فارسی که بلدی. حالا فوقش دو سه جا سوتی ميدی يا بعضی حرفها رو نميفهمی. عيب نداره.
- سوتی ميدی يعنی چی؟
- يعنی همين!
- تهران هوا [...]

Read Full Post »

دغدغه‌های دو معتاد!

چند گفتگوی کاملاً عادی و روزمره بين من و شوورخان:
- من نميفهمم… من که عين خودت عمل ميکنم، پس چرا تو هر بار تمومش ميکنی، بدون اينکه جونت رو از دست بدی؟
- خوب عزيزم بايد سرعتت بيشتر باشه، وگرنه همهء توپها ميفتن تو چاه و کارت تمومه. فس‌فس نکن.
- تو هم سريعتر از من نيستی.
- [...]

Read Full Post »