برای شوورخان مفصلاً جريان رد و تأييد صلاحيت کانديدهای مقام رياست جمهوری، بازيهای جناحی، حکم حکومتی! و غيره رو تعريف ميکنم و اون هم مات و مبهوت گوش ميده. آخرش سری تکون ميده و ميگه: بعد از ۹ سال زندگی با يه زن ايرانی به اين نتيجه ميرسم که هر چی بيشتر دربارهء اين کشور ياد ميگيرم مردمش رو کمتر درک ميکنم!
بابت احوالپرسيهاتون خيلی ممنونم. همچين بگینگی بهتر شدهام و شلانشلان راه ميرم. زحمت شوورخان هم کمتر شده، هر چند که هر بار از جام بلند ميشم داد و بيداد ميکنه، مگه اينکه عذر واقعاً موجه داشته باشم، مثل رفتن به دستشويی!
امروز نامهء سراسر لطفی از دوستی به دستم رسيد که برای نالهها و شکايتهای مکرر من از سيستم پيامگير Enetation يه راه حل جانانه پيدا کرده بود. من نميدونستم که YACCS دوباره عضو ميپذيره. اين دوست مهربون اما از اين مسئله خبر داشت و من رو عضو کرده بود و برام اسم و رمز ورود رو فرستاده بود. بلافاصله دست به کار شدم و برای بار سوم سيستم رو عوض کردم. نگران پيامهای قديميترتون نباشيد. همهء اونها رو در بايگانی دارم و از بين نرفتهاند. از اين به بعد اميدوارم که مشکلات پيام گذاشتن در حد قابل توجهی کمتر بشن. تا اونجايی که من ديدم صفحهاش عين برق باز ميشه و گويا غير از طول پيام محدوديت ديگهای نداره. اگه اين کمکها و دوستيها نبود عاقبت وبلاگشهر چی ميشد؟ واقعاً دستش درد نکنه.
بابت دعوتهای شما به کشورهای مختلف هم متشکرم (اين مطلب همهاش شد سپاسنامه!). جدی چقدر جالبه که آدم واقعاً بدونه در صورت مسافرت به اغلب کشورها، ميتونه قبلش يکی دو تا ايميل بنويسه و با بلاگرهای ايرانی ملاقات کنه، حالا هر کجا که باشه. ميگم، چطوره آدم يه ليست وبلاگ درست کنه بر طبق کشور محل اقامت نويسندهها؟ مثلاً وبلاگهای بر و بچههای آلمان، کانادا، ژاپن… جالب ميشه. اينجوری موقع سفر به يه کشور خاص هم کافيه به ليست مراجعه کنی و اگه از وبلاگ طرف خوشت مياد و دوست داری نويسندهاش رو ببينی، باهاش تماس بگيری.در مورد ايران که اسم شهر هم واجب ميشه. يادمه زمانی دربارهء سفر تاريخی خانواده به شيراز نوشته بودم و شرح بلاهايی که به سرمون اومده بود (که همه از دم تقصير خودمون بودند و هيچ ربطی به اهالی نازنين اين شهر زيبا نداشتند). بعد از اون سيل نامه از طرف دوستان شيرازی باريدن گرفت که اگه اين بار اومدی نميذاريم بهت بد بگذره! در واقع اگه زمانی بخوام به ايران برم بايد به خاطر ديدن بعضی از وبلاگرها هم که شده يه دور هجری شمسی در تمام ايران بزنم.
بچه که بودم تعطيلات نوروز رو اغلب در خوزستان ميگذرونديم. داييم کارمند شرکت نفت بود و در مسجدسليمان زندگی ميکرد. يه محوطهء چمنکاری جلوی خونه بود و پشتش يه حياطخلوت بزرگ و اتاق «بخار» که توش يه اجاق بزرگ و مهيب گازی بود (مهيب و بزرگ چون من اون موقع بچه بودم و يه خرده از حرارتش و سر و صداش ميترسيدم). پسرداييهام روی صفحهء اجاق خردههای زردرنگ گوگرد مینداختند که با شعلهء آبی رنگی میسوختند و بوی گند بلند میشد. یه بار من رو اون تو حبس کردند و در رو بستند، اون هم در گرمای چهل پنجاه درجهء تابستون. توی اتاق کنار اجاق با در بسته شيرين شصت درجه بود. شانس آوردم که از پنجره نگاهی بهم انداخته بودند و ديده بودند که دارم از حال ميرم و آزادم کردند، وگرنه تلف شده بودم.گاهی با دوستان دختردايی بزرگم، که جوونهای همسايه بودند، واليبال و وسطی بازی ميکرديم. بازی من خوب نبود و کفرشون رو درمياوردم. شبها همه در يکی از باغچهها جمع ميشدند و گيتار ميزدند و ميرقصيدند و ميگفتند و ميخنديدند. ما بچهها هم ميرفتيم و کنارشون مينشستيم و سعی ميکرديم خودمون رو قاطی جماعت بکنيم. حسابی خوش ميگذشت.
خونهء دايی يه باغچه هم پشتش داشت که پدربزرگم توش سبزی ميکاشت. هر چی خاک اونه عمر شما باشه. من و پسرداييهام که از من چند سال بزرگتر بودند هميشه اونجا با هم بازی ميکرديم. رمانهای پليسی آبدوغخياری پرويز قاضیسعيد رو يادتون هست؟ پسردايی بزرگم که اون موقع شايد کلاس اول يا دوم راهنمايی بود ميشد لاوسون، کارآگاه محبوب و مجرب آمريکايی و قهرمان اصلی داستان، برادر کوچيکش که از من دو سال بزرگتره ميشد سامسون که گنده و بزن بهادر بود و در عين حال يه خرده چل، من هم ميشدم ريچارد که از اون دوتای ديگه ضعيفتر بود و هميشهء خدا توی هر داستانی کتک ميخورد و زخمی ميشد! از اونجايی که غير از خودمون کسی نبود که نقش آدمهای بدجنس رو به عهده بگيره خودمون رل اونها رو هم بازی ميکرديم. دنيايی داشتيم!
يه بار يه پروفسور ديوانه (يعنی پسرداييم) تصميم گرفته بود که با يه مايهء سمی وحشتناک (يعنی پودر شيرخشک برادر نوزادم پيروز، آميخته با کمی آب!) تمام گياهان روی زمين (يعنی سبزیهای بينوای باغچهء بابابزرگ) رو نابود کنه و در نتيجه اکسيژن هوا از بين بره و همهء مردم خفه بشن يا يه همچين چيزی. وقتی پدربزرگم از راه رسيد و ديد که چه بلايی سر سبزيها آوردهايم شری به پا شد که اون سرش ناپيدا…
بعد از اين قضيه خواستيم خيلی به بابابزرگ لطف کنيم و کمکی کرده باشيم. با دو تيکه چوب و يه توپ سوراخ و يه تیشرت کهنه براش يه مترسک درست کرديم که مبادا کلاغها هوس سبزیخوردن کنن و به سراغ باغچهاش برن! بابابزرگ هنوز هم از دستمون عصبانی بود و مترسک رو خراب کرد و دور انداخت و حسابی دمغمون کرد.
حالا هر چهار تا بچههای داييم در آلمان در فاصلهء چند صد کيلومتری ما زندگی ميکنند. کوچيکترينشون بيست و شيش هفت ساله است. سالهاست که همديگه رو نديدهايم.
