بابت اطلاع دوستان: شير و ماست و ساير لبنيات حاوی نوعی آمينواسيد (يکی از اجزای تشکيل دهندهء پروتئين) به اسم Tryptophan هستند که در بدن تبديل به Serotonin ميشه، نوعی مادهء حملکننده. از سروتونين هورمون Melatonin ساخته ميشه که خوابآوره. البته بايد همراهشون مواد غذايی حاوی هيدروکربن هم مصرف بشه، مثل نون، سيبزمينی يا شيرينی، تا اين تبديل صورت بگيره. به همين دليل هم دوغ با چلوکباب (برنج) خيلی بيشتر خسته ميکنه تا دوغ خالی! به خصوص که تحريک شدن رگهای خونی معده و هضم غذا هم باعث خستگی و خوابآلودگی بيشتر ميشه.
اينم بگم که هر چی دوغ من رو خوابآلود ميکنه، قليون باعث سر حال اومدنم ميشه (البته بستگی به نوع تنباکو داره). واضحترين نمونهاش چند سال پيش بود، خيلی سال پيش، يعنی دست کم چهارده پونزده سالی ميشه… آره، با ده بيست تا ايرانيهای شهرمون دست جمعی با دوچرخه رفته بوديم کنار يه درياچهء کوچيک در حوالی شهر که جاتون خالی شنا کنيم و بساط کباب راه بندازيم و به اصطلاح پيکنيک برگزار کنيم (الآن حواسم نبود، برگزار رو نوشتم برگراز!). يکی از رستوراندارهای ايرانی اون زمان با ماشين سه چهار جعبه کوکاکولا و آبجو آورده بود و چند تا از آقايون مواظب منقل کباب بودند و يه ضبط پرتابل هم با خودمون برده بوديم و موسيقی و رقص و… آلمانيهايی که راهی درياچه بودند، اغلب آدمهای مسن، از کنار گروه ما رد ميشدند که زن و مرد و پير و جوون مشغول دست زدن و قر ريختن بوديم و کمی با تعجب و در عين حال تحسين نگاه ميکردند و سلامی ميدادند و ميخنديدند و دستی برامون تکون ميدادند و ميرفتند.
من که با شنا و غذا و رقص و خنده و غيره خودم رو خفه کرده بودم بعد از مدتی حسابی بيحال و خسته شدم (نخير، اين بار دوغ نخورده بودم!). روی يه نيمکت چوبی که اون کنار بود دراز کشيدم که چرتی بزنم. دوستان صدام کردند که قليون بار زديم، نميکشی؟ من اون موقعها سيگار نميکشيدم، اما به قليون نه نميگفتم. هيچی، همين که يکی دو پک به قليونه زدم عين عروسکی که کوکش تموم شده بوده و دوباره از نو کوکش کردهاند از جام بلند شدم و شروع کردم به آواز خوندن و رقصيدن! بچهها از خنده مرده بودند! ميگفتند اين چه توتونی بود که پانتهآ رو اينجوری سر حال کرد؟ اين که همين دو دقيقه پيش داشت از خستگی غش ميکرد؟!
اون زمانها از اين برنامهها زياد ميذاشتيم. شايد هنوز هم باشه و ايرانيهای شهر اينجوری با هم خوش بگذرونند، اما من به دلايل متعدد خودم رو از اين رفت و آمدها کنار کشيدم، با اينکه مسلماً به نفس قضيه، يعنی در کنار هموطنهام بودن و پيکنيک و برنامههای هنری و تفريحی و غيره کماکان علاقه داشتم. يکی از آشنايان ايرانی من يه بار بهم گفت: مشکل شما اينه که زيادی correct (صادق، مثبت) هستيد. با همه يکجور رفتار ميکنيد. ازش پرسيدم: مگه correct بودن عيبه؟ مگه قراره با هر کس يه جور ديگه رفتار کنم؟ چطور؟ که چی بشه؟ گفت: همين ديگه! اگه جواب اين سؤالها رو خودتون ميدونستيد ديگه مشکلی با روابطتون نداشتيد!
هرگز نتونستم جواب اين سؤالها رو پيدا کنم، يا دست کم راهی برای incorrect عمل کردن پيدا کنم. اينه که ديگه از پيکنيکهای لب درياچه با دوستان ايرانی خبری نيست! حيف…
