کلاس اول دبستان که بودم، يه روز صبح اسمم رو سر صف خوندند که برم از دست مدير مدرسه جايزه بگيرم. خيلی غافلگير و هيجانزده شدم. البته قبل از اون کارت صدآفرين و هزارآفرين زياد گرفته بودم، اما اين يکی جايزهء راست راستکی بود. يه جعبهء لوازم آرايش بچگانهء پلاستيکی بود با يه آينه و يه ماتيک (غيرواقعی) و يه برس و يه شونه و چند تا سنجاق سر همشکل و همرنگ. خيلی خيلی خوشحال شدم. نگو چند روز قبلش معلممون خانم پورآذری با والدين تماس گرفته بود و گفته بود که درس پانتهآ خيلی خوبه و بهتره برای تشويق شدنش يه جايزه بخرين که ما سر صف بهش هديه بديم. از محتوای دقيق گفتگوشون خبری ندارم. بايد يادم باشه که يه بار از مامان خانم بپرسم.
تازه شادی اون روز به همينجا ختم نشد. ظهر بر خلاف هميشه که فقط بابا دنبالم ميومد مامان هم همراهش بود. وقتی خواستم روی صندلی عقب ماشين بشينم ديدم که روی صندلی پره از کتاب. ده بيست تا کتاب برام خريده بودند و اينجوری جايزهام رو تکميل کرده بودند. ديگه از خوشی داشتم بال درمياوردم.
تنها چيزی که يه خرده توی ذوقم زد اين بود که فهميدم اون جايزه رو هم مامان و بابا خريده بودند و به مدير داده بودند که به من بده. اول فکر ميکردم که خانم مدير زحمت ميکشه و از محل بودجهء مدرسه با دست مبارک خودش برای بچهها هديه ميخره. اما خوب، پنج شيش سال بيشتر نداشتم و اين قرار نبود آخرين مواجههء من با واقعيات جدی و بيرحم زندگی باشه!
صحبت جايزه شد. آدرس سايت مسابقهء مقالهنويسی تغيير کرده، به علت عدم همکاری شرکت پيامتک. اگر شما مقالهای فرستادهايد دوباره به آقای تمدن خبر بديد که کدوم مقاله اثر شماست، چون مشخصات نويسندهها همراه کل سايت پيامتک پنداری دوووود شده رفته هوا. اگر مثل من پاراگرافبندی مقالهاتون به هم ريخته متن اصلی رو دوباره برای آقای تمدن بفرستيد تا شکل فعلی مقاله رو تصحيح کنه.ضمناً اينجا هم اگه بخت با من يار نبود (البته چندان ربطی به بخت و اقبال نداره!) و برنده نشدم به مامان ميگم برام يه جايزه بخره و بفرسته برای آقای تمدن، تا ايشون لطف کنن و بهم بدن، که ذوق کنم!
ديشب دو فقره کابوس وحشتناک ديدم که حسابی اعصابم رو به هم ريختهاند. يکيشون ديدن پويا در يه وضعيت خيلی بد بود که به گفته (و اصرار) دوستی معنيش مواجه شدن با يه جنبهء جديد در روحيات و خصوصيات برادرمه. والا من هر چی فکر کردم نفهميدم اين جنبهء نو و تازه چی ميتونه باشه. فکر کنم مشکل اصلی اينه که بدون شناخت کامل بينندهء رويا نميشه خوابش رو تعبير کرد. مثلاً مخ همين شخص شخيص بنده آنچنان پر پيچ و تاب و عجيب و غريبه که با هيچ جور کتاب و مرجع و متخصصی نميشه از کارکردش سردرآورد. به خصوص شبها که اون يارو ضمير ناخودآگاه هم شروع ميکنه به جولان دادن و ديگه خر بيار و باقالی بار کن.اون يکی هم احتياجی به آناليز ديگران نداره و تلفيقی از تأثير خوندن اون کتاب کذايی دربارهء تبت و روحيات درونی خودمه که در حال حاضر کمی تا قسمتی درام تشريف دارن. يه معبد بودايی که در اون ناگهان زمين و آسمون جاشون رو با هم عوض ميکنند و همراهم (که نفهميدم کی بود) با فرياد دلخراشی به قعر سقوط ميکنه و هر چی منتظر ميشم صدای اصابت بدنش با زمين رو نميشنوم…
خواب اين جناب آبنوس هم که محشره. يه نمونهء کامل از روياهای ايرانيان در غربت، حتی بدون خورش بادمجون!
