اول فکر ميکردم که لازم نيست توضيح خاصی برای تکميل ليست «کی کجاست» بدم. فکر ميکردم روشنه که جريان چيه. قبلاً نوشته بودم که شرايط به خصوصی برای وارد شدن به ليست لازم نيست، چون خيال ميکردم که همه ميدونن قراره اين ليست وبلاگهای فارسی خارج کشور باشه. خود اين عنوان حاوی شرايطه: وبلاگ باشه، فارسی باشه، نويسندهاش مقيم خارج کشور باشه. اما حالا به مرور که دوستان لطف ميکنند و هر روز بهم نامه مينويسند تا وبلاگهای جديد به فهرست اضافه بشن، يواش يواش متوجه شدهام که روی اين نکات بايد تأکيد بيشتری بکنم.
از طرف ديگه من اصلاً نميخوام محدوديتی برای محتوا قائل بشم و سليقهء خودم رو به کلی از ماجرا دور نگه داشتهام، وگرنه بايد عنوان رو تغيير ميدادم و مينوشتم: وبلاگهای فارسی خارج از کشور مورد پسند من! اما خوب، شما که غريبه نيستين، گاهی، خيلی به ندرت، يه کمی، فقط يه خرده موقع وارد کردن اسم بعضی از وبلاگها يه جوری ميشم! مثلاً سر وبلاگ حضرت عطاءالله مهاجرانی. نميشد اين جناب همون ايران ميموند که من مجبور نشم وارد فهرستش کنم؟ ولی هيچ کاريش نميشه کرد. اگه قراره ليست کامل باشه، نبايد هيچگونه تبعيضی قائل شد. فقط اميدوارم اگه زمانی وضع ايران عوض شد و فرضاً خامنهای و رفسنجانی و احمدینژاد و رضايی و جنتی و غيره و ذلک از ايران رفتند، به فکر وبلاگ نوشتن نيفتند!
از وقتی که خواهرم پوپک سريال دايی جان ناپلئون رو برای اولين بار نگاه کرده، با توضيحات و ترجمهء گاه و بيگاه من، خيلی بهش علاقمند شده. مسلمه که مش قاسم با بازی درخشان مرحوم فنیزاده براش قهرمان پنهانی داستانه و مجذوب شخصيت شازده اسدالله ميرزا شده که هنر فوقالعادهء پرويز صياد اون رو جاودانی کرده.پوپک که زياد با فيلمها و سريالهای ايرانی آشنايی نداره، براش ديدن اين سريال مثل پلی به فرهنگ و محيط ايرانی بود. از رفتار بد ديگران با مش قاسم خيلی عصبانی ميشد. غصه ميخورد که چرا ننه بلقيس، مستخدم دايی جان، با اون سن و سالش هنوز مجبور بود کلفتی بکنه. از داد و بيدادهای افراد خانواده متعجب ميشد (البته من متذکر شدم که يه نگاهی به نشستهای خانوادگی خودمون بندازه و زياد تعجب نکنه!). طی ديدن سريال سؤالهای جالبی ميکرد. مثلاً اينکه آيا شيرعلی قصاب (زندهياد محمود لطفی) که هی کار و زندگی و مغازهاش رو ول ميکنه و وقت و بيوقت حاضر ميشه و به «اين خانوادهء ديوونه» کمک ميکنه، آيا دست کم بابت خدمتهاش پولی ميگيره يا نه! کلی هم اصطلاحات جديد فارسی ياد گرفته، از «صدای مشکوک» گرفته تا «آبگوشت بزباش» و «مزدور»! ديگه کارمون راه افتاده. تا سؤالی پيش مياد داد ميزنه: «مومنت! مومنت!» بعد بايد جلسهء «استنطاق» راه بندازيم و آخرش هم به اين نتيجه ميرسيم که «کار کار انگليساست! با اون چشمهای چپشان!»
فقط آخرش، بعد از اينکه با چشمهای اشکبار صحنهء مردن دايی جان رو ديد، از اينکه داستان سرانجام خوبی نداشت و آخرش ليلی به سعيد نرسيد و با پوری فشفشو ازدواج کرد، خيلی ناراحت شد. ميگفت: چی ميشد که آخرش يه هپی اند ميذاشتن؟ گفتم: خوب… سريال به اندازهء کافی هاليوودی نبود!
صحبت اسدالله ميرزا شد. خيلی سال پيش بغل هتلی متعلق به يکی از ايرانيهای شهر ما يه مغازهء ايرانی هم بود (حالا چند ساله که هتل و مغازه رو کوبيدهاند و از نو ساختهاند). يه روز من ميخواستم از مغازه خريد کنم. از جلوی در هتل که رد شدم، شخصی با عينک آفتابی به چشم ايستاده بود. حين رد شدن نگاهم لحظهای صورتش گير کرد و ديدم که نيشش باز شد. بدون مکث از کنارش رد شدم و حسابی به فکر فرو رفتم که اين آقا رو من از کجا ميشناسم. چند قدمی دور نشده بودم که يادم افتاد: پرويز صياد بود!آقای صياد برای اجرای تئاتر (گمونم «صمد به جبهه ميرود»، درست يادم نيست) به شهر ما اومده بود و در اون هتل اقامت داشت. ناقلا بلافاصله فهميده بود که من ايرانی هستم و دارم در ذهن خودم کلنجار ميرم که اين آقا کيه و چرا قيافهاش آشناست، و برای همين هم خندهاش گرفته بود. برگشتم که سلامی و عرض ارادتی بکنم، اما انگار دوباره رفته بود تو. ديگه پاپی قضيه نشدم که مزاحمت ايجاد نکنم. متأسفانه اون موقعها آخر هفته شبها کار ميکردم و حتی نتونستم تئاتر رو ببينم. فکر نکنم ديگه گذارش به اين طرفها بيفته. گاهی به خودم ميگم کاش دوزاريم اون روز زودتر افتاده بود و دستش رو با احترام و محبت فشرده بودم.
