برای مدت نامعلومی اين آخرين نوشتهء من خواهد بود. علتش بر خلاف اغلب موارد ديگه که وبلاگی بسته ميشه به هيچوجه درگيری و دلخوری و اين حرفها نيست. نه با کسی حرفم شده، نه از وبلاگ نوشتن بدم اومده، نه از وبلاگستان خسته شدهام. علتش فقط مشکلات خصوصی منه که از توضيح دقيقشون عاجز هستم. [...]
Archive for نوامبر, 2005
خداحافظی
Posted in وبلاگ on نوامبر 22, 2005 | بیان دیدگاه »
مجموعهء بچههای آخر زمون رو اينجا بخونيد.
در ويلمرزدورف
Posted in آلمان, وبگردی on نوامبر 19, 2005 | بیان دیدگاه »
وبلاگهای آلمانی که تعدادشون نسبت به وبلاگهای فارسی خيلی کمتره گاهی مطالب خيلی جالبی دارند که اينجا ترجمهء يکيشون رو (البته با اجازهء قبلی نويسنده) اينجا مينويسم:
ويلمرزدورف. يه جايی اون وسطها. از کنار مدرسهء کوچيکی رد ميشم، اينجور که فوری دستگيرم ميشه مدرسهء استثناييه، چون از توی مدرسه چندتا بچهء مبتلا به تريسومی ۲۱ (نوعی [...]
مرغ مرگ انديش
Posted in زمين و زمان on نوامبر 18, 2005 | بیان دیدگاه »
وقتی ميپرسن آخه چرا «مرغ مرگ انديش گشتيم از شما» خودشون جواب سؤالشون رو ميدونن. فقط خودشون رو به اون راه ميزنن.
واقعيت اينه که اگه آدمی به قول مولانا مرگانديش ميشه، به خاطر اين نيست که زندگی رو دوست نداره. دوست نداشتن زندگی به معنای عام مخالف غريزه و ذات انسانه. اما به معنای خاص [...]
اگر ما کفش بوديم…
Posted in روزمره on نوامبر 16, 2005 | بیان دیدگاه »
دارم تلفنی با پويا حرف ميزنم. برام تعريف ميکنه که به خواهش مامان به خونهء دوستش مينا خانم رفته و دستی به سر و روی کامپيوتر قديمی و زهوار دررفتهاش کشيده:
- نميدونی پانتهآ… فکر کن وقتی که خداحافظی کردم، اسکن هنوز تموم نشده بود و با اين حال ۲۲ تا ويروس پيدا کرده بود!
- عجب! [...]
مهاجرت – ۳
Posted in آلمان on نوامبر 15, 2005 | بیان دیدگاه »
دوست عزيز حامد قدوسی اين سؤال رو مطرح کرده:
سلام پانتهآ خانم. اولا ممنون از نوشتن اين خاطرات به نظرم خيلي مفيده. اگر اجازه بديد من يه سوالي دارم که البته کمي سوء تفاهم برانگيزه ولي اميدوارم شما منفي نبينيدش. يک جايي تو متن گفتيد که به خانمه در مورد بد بودن وضعيت خونه اعتراض کرديد [...]
مهاجرت – ۲
Posted in آلمان, قديم و نديم on نوامبر 13, 2005 | بیان دیدگاه »
به ما گفته بودند که شانس آوردهايم و برخلاف بعضی خانوادهها که بايد ماهها در اردوگاه پناهندگی منتظر ميموندند، برامون خونهای پيدا شده. بعد از رسيدن به محلهای که از سر و وضعش معلوم بود ميدون شوش شهر لوراخ محسوب ميشه ماشين حامل ما وارد کوچهء عريضی شد که در دو طرفش ساختمونهای قديمی چهار [...]
مهاجرت – ۳
Posted in آلمان on نوامبر 12, 2005 | بیان دیدگاه »
خوب حالا که پاشنهء در وبلاگ رو از جا درآوردين و ايميلبارونم کردين، اين هم دنبالهاش:
وارد فرودگاه فرانکفورت که شديم، خيلی هيجانزده بودم. اونقدر هيجانزده بودم که واگن شامل چمدون و اون کارتن کذايی صنايع دستی رو همينجوری هل دادم و از بخش ورودی خارج شدم، بدون اينکه زرين خانم رو ببينم که يه مقوا [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, فيلم و تلويزيون on نوامبر 9, 2005 | بیان دیدگاه »
اگه دلتون ميخواد هر چند دقيقه يه بار قلبتون بياد توی دهنتون، Darkness رو حتماً ببينين. ترجيحاً ساعت دوی نصفهشب و شوورخان رو هم بفرستين بخوابه…. يا هر کس که ممکنه حضورش باعث قرص شدن دلتون بشه!
امسال ادونت اول ميفته به ۲۷ نوامبر. با اين حال اولين مغازهء شهر طاقت نياورده و از هفتهء اول [...]
اون روز آخر…
Posted in آلمان on نوامبر 6, 2005 | بیان دیدگاه »
هر چی به بابا التماس کردم که خوب بذار دست کم دو تا چمدون با خودمون ببريم قبول نکرد. يادم نيست که بهانهاش چی بود. آها، انگار ميگفت اونجا معلوم نيست چی به سرتون مياد و بار زيادی دستوپاگير ميشه. خوب درسته، اما دقيقاً به همين دليل، چون معلوم نيست اونجا چی به سر آدم [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره on نوامبر 5, 2005 | بیان دیدگاه »
شوخی شوخی وبلاگنويسی داشت از سرم ميفتاد. امتحان کردم که ببينم ميتونم چند بار پشت سر هم هر روز يه مطلب جديد بنويسم و خوشبختانه ميبينم که بله، هنوز ميتونم. به محتواش حالا کاری نداريم…
هيچ توجه کردين؟ ذوق و جنبهء شوخی (همون Humor که فرنگيها ميگن) تنها چيزيه که هيچکس حاضر نيست به نداشتنش اعتراف [...]
قوهء تخيل
Posted in زمين و زمان, قديم و نديم on نوامبر 4, 2005 | بیان دیدگاه »
به طور کلی ميشه گفت که قوهء تخيل من به نسبت ضعيفه. البته نه اينکه نتونم به راحتی مسائل دور از ذهن رو برای خودم مجسم کنم، قوهء خلاقهام هم ای… بدک نيست. منظورم بيشتر اينه که دست و پاش گيره، آزاد نيست. افکارم خيلی درگير محدوديتهای خودساخته و گاهی تلقينشده هستند و نميتونند به [...]
چنين جونورهايی سياست روز خارجی و داخلی ايران رو تعيين ميکنند – لينک از صبحانه.
حالا که در لينکهای صبحانه ميگرديم اينم بگم که اومدن رضازاده به آلمان برام خبر جالبی نيست. گويا يکی از آشنايانش در آلمان با رئيس فدراسيون کشتی آلمان تماس گرفته و گفته که رضازاده حاضره در ازای يه مبلغ شيشرقمی! تابعيت [...]
باز هم روز مردگان
Posted in روزمره, قديم و نديم on نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
به مناسبت همين روز مردگان تلويزيون يه گزارش نشون داد در مورد مأمورين تشييعجنازه (هر چی فکر کردم اصطلاح فارسی مناسبی براش پيدا نکردم. مردهشور داريم، قبرکن هم داريم، اما به کسی که بره خونهء طرف دنبال جنازه، با بستگانش صحبت کنه و برای خريد تابوت و لوازم ديگه راهنمايشون کنه، ببرتش سردخونه، تميزش [...]
روز مردگان
Posted in آلمان, زمين و زمان on نوامبر 1, 2005 | بیان دیدگاه »
در مغازهای ايستادهام که به رسم اينجاييها چيزيه مابين قنادی و نونوايی خودمون. يعنی هم شيرينی ميفروشند و هم نون. ميخوام برای فردا که مغازهها تعطيلند نون بخرم. چشمم ميفته به نونقنديهايی که در ويترين زير پيشخون چيدهاند. دورادور شکل آدمی رو به ذهن ميارند که ملافهای روی کلهاش انداخته باشه و پرواز کنه، با [...]
