خوراک‌ها:
نوشته
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر, 2005

خداحافظی

برای مدت نامعلومی اين آخرين نوشتهء من خواهد بود. علتش بر خلاف اغلب موارد ديگه که وبلاگی بسته ميشه به هيچوجه درگيری و دلخوری و اين حرفها نيست. نه با کسی حرفم شده، نه از وبلاگ نوشتن بدم اومده، نه از وبلاگستان خسته شده‌ام. علتش فقط مشکلات خصوصی منه که از توضيح دقيقشون عاجز هستم. [...]

Read Full Post »

مجموعهء بچه‌های آخر زمون رو اينجا بخونيد.

Read Full Post »

وبلاگهای آلمانی که تعدادشون نسبت به وبلاگهای فارسی خيلی کمتره گاهی مطالب خيلی جالبی دارند که اينجا ترجمهء يکيشون رو (البته با اجازهء قبلی نويسنده) اينجا مينويسم:
ويلمرزدورف. يه جايی اون وسطها. از کنار مدرسهء کوچيکی رد ميشم، اينجور که فوری دستگيرم ميشه مدرسهء استثناييه، چون از توی مدرسه چندتا بچهء مبتلا به تريسومی ۲۱ (نوعی [...]

Read Full Post »

وقتی ميپرسن آخه چرا «مرغ مرگ انديش گشتيم از شما» خودشون جواب سؤالشون رو ميدونن. فقط خودشون رو به اون راه ميزنن.
واقعيت اينه که اگه آدمی به قول مولانا مرگ‌انديش ميشه، به خاطر اين نيست که زندگی رو دوست نداره. دوست نداشتن زندگی به معنای عام مخالف غريزه و ذات انسانه. اما به معنای خاص [...]

Read Full Post »

دارم تلفنی با پويا حرف ميزنم. برام تعريف ميکنه که به خواهش مامان به خونهء دوستش مينا خانم رفته و دستی به سر و روی کامپيوتر قديمی و زهوار دررفته‌اش کشيده:
- نميدونی پانته‌آ… فکر کن وقتی که خداحافظی کردم، اسکن هنوز تموم نشده بود و با اين حال ۲۲ تا ويروس پيدا کرده بود!
- عجب! [...]

Read Full Post »

مهاجرت – ۳

دوست عزيز حامد قدوسی اين سؤال رو مطرح کرده:
سلام پانته‌آ خانم. اولا ممنون از نوشتن اين خاطرات به نظرم خيلي مفيده. اگر اجازه بديد من يه سوالي دارم که البته کمي سوء تفاهم برانگيزه ولي اميدوارم شما منفي نبينيدش. يک جايي تو متن گفتيد که به خانمه در مورد بد بودن وضعيت خونه اعتراض کرديد [...]

Read Full Post »

به ما گفته بودند که شانس آورده‌ايم و برخلاف بعضی خانواده‌ها که بايد ماهها در اردوگاه پناهندگی منتظر ميموندند، برامون خونه‌ای پيدا شده. بعد از رسيدن به محله‌ای که از سر و وضعش معلوم بود ميدون شوش شهر لوراخ محسوب ميشه ماشين حامل ما وارد کوچهء عريضی شد که در دو طرفش ساختمونهای قديمی چهار [...]

Read Full Post »

مهاجرت – ۳

خوب حالا که پاشنهء در وبلاگ رو از جا درآوردين و ايميل‌بارونم کردين، اين هم دنباله‌اش:
وارد فرودگاه فرانکفورت که شديم، خيلی هيجان‌زده بودم. اونقدر هيجان‌زده بودم که واگن شامل چمدون و اون کارتن کذايی صنايع دستی رو همينجوری هل دادم و از بخش ورودی خارج شدم، بدون اينکه زرين خانم رو ببينم که يه مقوا [...]

Read Full Post »

اگه دلتون ميخواد هر چند دقيقه يه بار قلبتون بياد توی دهنتون، Darkness رو حتماً ببينين. ترجيحاً ساعت دوی نصفه‌شب و شوورخان رو هم بفرستين بخوابه…. يا هر کس که ممکنه حضورش باعث قرص شدن دلتون بشه!
امسال ادونت اول ميفته به ۲۷ نوامبر. با اين حال اولين مغازهء شهر طاقت نياورده و از هفتهء اول [...]

Read Full Post »

هر چی به بابا التماس کردم که خوب بذار دست کم دو تا چمدون با خودمون ببريم قبول نکرد. يادم نيست که بهانه‌اش چی بود. آها، انگار ميگفت اونجا معلوم نيست چی به سرتون مياد و بار زيادی دست‌وپاگير ميشه. خوب درسته، اما دقيقاً به همين دليل، چون معلوم نيست اونجا چی به سر آدم [...]

Read Full Post »

شوخی شوخی وبلاگنويسی داشت از سرم ميفتاد. امتحان کردم که ببينم ميتونم چند بار پشت سر هم هر روز يه مطلب جديد بنويسم و خوشبختانه ميبينم که بله، هنوز ميتونم. به محتواش حالا کاری نداريم…
هيچ توجه کردين؟ ذوق و جنبهء شوخی (همون Humor که فرنگيها ميگن) تنها چيزيه که هيچکس حاضر نيست به نداشتنش اعتراف [...]

Read Full Post »

به طور کلی ميشه گفت که قوهء تخيل من به نسبت ضعيفه. البته نه اينکه نتونم به راحتی مسائل دور از ذهن رو برای خودم مجسم کنم، قوهء خلاقه‌ام هم ای… بدک نيست. منظورم بيشتر اينه که دست و پاش گيره، آزاد نيست. افکارم خيلی درگير محدوديتهای خودساخته و گاهی تلقين‌شده هستند و نميتونند به [...]

Read Full Post »

چنين جونورهايی سياست روز خارجی و داخلی ايران رو تعيين ميکنند – لينک از صبحانه.
حالا که در لينکهای صبحانه ميگرديم اينم بگم که اومدن رضازاده به آلمان برام خبر جالبی نيست. گويا يکی از آشنايانش در آلمان با رئيس فدراسيون کشتی آلمان تماس گرفته و گفته که رضازاده حاضره در ازای يه مبلغ شيش‌رقمی! تابعيت [...]

Read Full Post »

به مناسبت همين روز مردگان تلويزيون يه گزارش نشون داد در مورد مأمورين تشييع‌جنازه (هر چی فکر کردم اصطلاح فارسی مناسبی براش پيدا نکردم. مرده‌شور داريم، قبر‌کن هم داريم، اما به کسی که بره خونهء طرف دنبال جنازه، با بستگانش صحبت کنه و برای خريد تابوت و لوازم ديگه راهنمايشون کنه، ببرتش سردخونه، تميزش [...]

Read Full Post »

در مغازه‌ای ايستاده‌ام که به رسم اينجاييها چيزيه مابين قنادی و نونوايی خودمون. يعنی هم شيرينی ميفروشند و هم نون. ميخوام برای فردا که مغازه‌ها تعطيلند نون بخرم. چشمم ميفته به نون‌قنديهايی که در ويترين زير پيشخون چيده‌اند. دورادور شکل آدمی رو به ذهن ميارند که ملافه‌ای روی کله‌اش انداخته باشه و پرواز کنه، با [...]

Read Full Post »