به مناسبت همين روز مردگان تلويزيون يه گزارش نشون داد در مورد مأمورين تشييعجنازه (هر چی فکر کردم اصطلاح فارسی مناسبی براش پيدا نکردم. مردهشور داريم، قبرکن هم داريم، اما به کسی که بره خونهء طرف دنبال جنازه، با بستگانش صحبت کنه و برای خريد تابوت و لوازم ديگه راهنمايشون کنه، ببرتش سردخونه، تميزش کنه، لباس تنش کنه، آرايشش کنه، توی تابوت بذارتش، مراسم ترحيم رو ارگانيزه کنه و تا خاکسپاری همهء کارهای لازم رو انجام بده چی ميگن؟) و با سه تا جوون صحبت ميکردن که دارن دورهء آموزشی اين کار رو (حالا هر چی که اسمش هست) ميبينن.
دربارهء اين ميگفتن که گاهی کارشون چقدر سخته، به خصوص وقتی که يکی رو بعد از چند روز در خونهای پيدا ميکنن که تک و تنها مرده و همسايهها فقط از روی بوی بدی که توی راهرو پيچيده فهميدهاند که چه اتفاقی افتاده، يا وقتی ميبينی يکی اومده که به معنی واقعی کلمه ميخواد مرده رو هر چه زودتر و ارزونتر از سرش باز کنه. تعريف ميکردن که بالانس بين غرق شدن در غم و ناراحتی و بیتفاوتی مطلق رو پيدا کردن خيلی سخته. بايد احساس همدردی کنی، اما نذاری غم و غصهء خونوادهء مرحوم زياده از حد روت تأثير بذاره.
يکيشون ميگفت که دفعهء اول براش ديدن و دست زدن به يه مرده خيلی سخت بوده. ميگفت قشنگ ميفهمی که طرف ديگه زنده نيست، حتی قبل از اينکه بهش دست بزنی. احساس ميکنی که يه چيزی بوده که حالا ديگه نيست. فرق بين مرده و زنده فقط در گرمای پوست و نبض و براومدن سينه موقع نفس کشيدن نيست. يه احساسيه فرای اينها که بهت ميگه اينی که اينجا دراز کشيده با آدم خوابيده فرق ميکنه. يه اتفاق غيرعادی اينجا افتاده.
يکيشون که دخترخانمی بود ميگفت که آدم بعضی چيزها رو با ديدن مردهها خوب ميتونه حدس بزنه، مثلاً اينکه اهل خنده و شوخی بودهاند، يا بعد از يه بيماری طولانی و زجرآور فوت کردهاند، يا اينکه در خواب مردهاند. ميگفت سعی ميکنه اينجور چيزها رو موقع آرايش جسد در نظر بگيره، مثلاً لبخندی روی لبهاش بنشونه.
چيزی که من نميفهمم اينه که چرا خيليها از مرده ميترسن. خوب اگه يکی چندشش بشه قابل درکه. رنگ پوست برميگرده و موممانند ميشه، بوش هم چندان دلپذير نيست. اما ديگه ترس و وحشت معنی نداره. اون بيچاره اگه آزاری هم ميتونست برسونه، قبل از مرگش بود. حالا که دستش از همه جا کوتاهه چرا بايد ازش ترسيد؟
اين رو گفتم و ياد يه خاطره افتادم. دختردايی مامانم عظيمه از اونهاييه که خيلی دل شير داره! صرف اينکه هوا تاريک شده کافيه که شروع کنه به کولیبازی و هزار جور فکر و خيال عجيب و غريب به مغزش هجوم بياره. بچه که بودم، يه بار در مسجدسليمان من و عظيمه و مامان تو شهر بوديم که مامان به صرافت افتاد سری به قبر پدرش بزنه. از اونجايی که دلش نميخواست من باهاش به درون قبرستون برم از عظيمه خواهش کرد که چند دقيقه بيرون قبرستون مواظب من باشه تا مامان برگرده. اون موقع بيست و چند سالش بود. با اين حال سؤال اين بود که عظيمه مواظب منه، يا من مواظب اون! آخه هوا هم بگینگی تاريک شده بود و همون ديوار قبرستون که ما کنارش ايستاده بوديم کافی بود که عظيمه به هول و ولا بيفته و توی هر سايهای جن و روح ببينه و هر شاخهء درختی رو پنجول ديو بدونه! از شانس بد همون موقع پسر جوونی هم از اون خيابون رد شد که، بيچاره، دستهاش ناقص بودند. يعنی در واقع دست نداشت. يه تیشرت آستينکوتاه پوشيده بود که در انتهای آستينها انگشتهای کوتاه و کجی بيرون زده بودند. عظيمه شروع کرد با وحشت به پچپچ: واااای… اينو نگاه کن! الآن يه بلايی سرمون مياره! منی که شيش هفت سال بيشتر نداشتم خندهام گرفته بود: آخه زن عاقل، اين طفلکی پيشونی خودش رو نميتونه بخارونه! حتی اگه به فرض محال بخواد، چطور ممکنه بتونه بلايی سر کسی بياره؟! اما گوش عظيمه بدهکار نبود. اونقدر جلزولز کرد و هی دور خودش چرخيد و با هر صدايی از جا پريد که ديگه حوصلهام سررفت. خوشبختانه چند دقيقه بعد سر و کلهء مامان پيدا شد و عظيمه بلافاصله پريد جلوش و شروع کرد به شکايت که: چرا ما رو اين همه مدت تنها گذاشتی؟ اگه بلايی سرمون ميومد چی؟! من خنديدم و به مامان گفتم: آره، راست ميگه! کجا بودی که ببينی يه آقای معلول که دست نداشت ميخواست عظيمه رو خفه کنه!
يکی از دوستان من زمانی در قبرستون کار ميکرد. کارش بيشتر حمل و نقل اجساد و پاک کردن کورهء جسدسوزی و اينجور چيزها بود. يه بار در يه شب زمستونی که آسمون هم نسبتاً زود تاريک شدهبود و باد ميومد و هوا مهآلود و بفهمی نفهمی بارونی بود در دفتر قبرستون رو قفل کرد و اومد بيرون که بره سوار ماشينش بشه. آسمون ابری و طوفانی جوری تاريک شده بود که چشم چشم رو نميديد، اما از اونجايی که اين راه رو هر روز ميرفت و ميومد احتياجی به ديدن جلوی پاش نداشت و ميتونست هر قدم راه رو تقريباً چشمبسته پشت سر بذاره.
به وسطهای راه رسيده بود که ميون سنگقبرها، لابهلای درختها يه چيز سفيدی ديد که تکون ميخوره. سر جاش ميخکوب شد! چشمهاش رو ريز کرد و سعی کرد تشخيص بده که چی ميتونه باشه. يه لکهء سفيد بود که بين درختها آروم به چپ و راست ميرفت. البته اين دوست من آدم ترسويی نبود، اما وقتی تا چند دقيقه قبل توی سردخونه با مردهها کار کرده باشی، اگه با ديدن همچين منظرهای اون هم شب وسط قبرستون! يه خرده گيج بشی جای تعجب نيست. خلاصه دلی به دريا زد و رفت جلو. اندازهء لکهء سفيد از وسط مه درست قابل تشخيص نبود، فقط معلوم بود که آروم تکون ميخوره. چند قدم جلوتر که رفت فهميد جريان چيه و شروع کرد به خنده. حالا نخند، کی بخند!
يکی از بستگان مرحومی برای خشک کردن اشکهاش از يه دستمال سفيد توردوزی استفاده کرده بود و گويا از دستش افتاده بود. باد دستمال رو با خودش برده بود و روی شاخههای درختها انداخته بود. حالا دستماله با حرکت شاخهها در باد تکون ميخورد و باعث شده بود که دوست من خيالاتی بشه!
خوب ديگه بسه. روز مردگان هم اومد و رفت. يه فکری به حال زندهها بکنيم!
