به طور کلی ميشه گفت که قوهء تخيل من به نسبت ضعيفه. البته نه اينکه نتونم به راحتی مسائل دور از ذهن رو برای خودم مجسم کنم، قوهء خلاقهام هم ای… بدک نيست. منظورم بيشتر اينه که دست و پاش گيره، آزاد نيست. افکارم خيلی درگير محدوديتهای خودساخته و گاهی تلقينشده هستند و نميتونند به سادگی از چارچوب اونچه که هست و «بايد باشه» بيرون برن. نتيجهاش نوعی فلج شدن قوهء تخيل و فانتزی و گاهی هم نگاه يک بعدی به مسائله. علتش رو شايد بشه در تربيت سختگيرانه و روش آمرانهء والدين، به خصوص مادرم جستجو کرد. يکی از بديهای فرزند اول بودن همينه که والدين فرصت و اعصاب کافی برای آزمايش! و پياده کردن روشهای چپاندرقيچی تربيتی خودشون دارند و تا ميتونند بلا سر بچهء بينوا (يا همون خوکچهء آزمايشگاهی) ميارند. چند وقت پيش با مامان خانم همين بحث رو داشتم سر اينکه چرا ميخواست عقايد و طرز فکر خودش رو هرجور که شده به من بدبخت زورچپون کنه و اينطوری اگه تهمايهء استعداد و تخيلی هم در وجود من بود در عنفوان کودکی سوخت و نابود شد! آخه مامان آدميه که از هر چيزی که با قواعد طبيعی دنيا همخونی نداشته باشه از بيخ و بن مخالفه. مثلاً محاله که يه فيلم سينمايی علمی- تخيلی نگاه کنه و خوشش بياد. هميشه صورتش رو کج و کوله ميکنه و با نيش باز و لحن پرانزجاری ميگه: زيادی غيرواقعيه! ولی عصرها ميشينه اين سريالهای آبدوغخياری تلويزيون آلمان رو نگاه ميکنه و براش کاملاً قابل قبوله که فرضاً قهرمان سريال که در قسمت قبلی در تصادف اتوموبيل مرده بود حالا سر و مر و گنده داره راست راست راه ميره و توضيح هم اينه که: نه! اون برادر دوقلوش بود که سالها پيش در زمان کودکيشون اشتباهی در بيمارستان از هم جدا شده بودند و حالا قرار بود دوباره همديگه رو پيدا کنند که برادره تصادف کرد و مرد و اين يکی زنده موند!
از موضوع پرت افتادم. ميخواستم بگم که مامان زيادی مستبد بود و من بدبخت رو در زمان بچگی بدجوری سرکوب ميکرد. مثلاً چون خرس در طبيعت رنگ قهوهای يا سياه داره، برای من خرسکی که رنگش آبی يا سبز يا صورتی بود رو نميخريد. چون بچه نبايد با چيزی که با واقعيت منافات داره بازی کنه! يه بار هم که يکی از دوستان بابا برای تولدم يه خرسک خاکستری خريد زير لب غر زد: خرس که خاکستری نميشه! اما چون کادو بود و کار از کار گذشته بود ديگه چيزی نگفت. يا مثلاً اگه يه گل نقاشی ميکردم که رنگش (به نظر مامان) در دنيای واقعی وجود نداشت پيله ميکرد که چرا اين رنگ رو انتخاب کردی؟ برگ گل که قهوهای نميشه! يالا قرمزش کن! همين شد که من محکوم به پيروی از سبک رئاليسم شدم و هنوز هم برام سخته که در نقاشی کردن ذهنم رو از دنيای واقعيات بيرون ببرم.
حتی اسم عروسکهام رو هم اجازه نداشتم خودم انتخاب کنم. مامان مينشست و طبق سليقهء خودش براشون اسم انتخاب ميکرد، حتی اگه من از اون اسمها خوشم نميومد. دلم ميخواست بهش بگم: حالا که خودت داری براشون اسم انتخاب ميکنی، خودت هم باهاشون بازی کن! اما کی جرأت داشت از اين حرفها بزنه؟ يادمه يه عروسک سياهپوست داشتم که خيلی دوستش داشتم و دلم ميخواست اسمش رو خالهسوسکه بذارم. اما مامان مخالفت کرد و گفت: خالهسوسکه که اسم نيست! اسمش رو بذار… يادم نيست چه اسمی براش انتخاب کرده بود. آناهيتا يا پريسا يا ماندانا يا يه همچين چيزی (مامان هم گويا عشق دختردار شدنش رو سر عروسکهای من خالی ميکرد!). مهم هم نبود، چون من در خلوت خودم موقع بازی عروسک رو خالهسوسکه صدا ميکردم و توی دلم به مامان دهنکجی ميکردم.
تازه چيزی که مامان نميدونست اين بود که من يه لشکر همبازيهای خيالی و نامرئی داشتم که اگه از وجودشون بوئی ميبرد همه رو تار و مار ميکرد. اگه ميدونست که من وقتی تنها هستم چه داستانهايی اختراع ميکنم و چه جاهايی ميرم و با چه کسانی همکلام ميشم کارم ساخته بود. شايد همين بازيهای پنهانی بودند که باعث شدند با وجود اين نوع تربيت هنوز هم چيزی به اسم قوهء تخيل در من باقی بمونه. يکی اين و يکی تشويق مامان در عشق و علاقه به کتاب خوندن. دنيای جادوئی کتابها تونست به ذهنم گسترش بده و باعث بشه که بال پرواز خيالم کاملاً فلج نشه.
خلاصه مامان هيچوقت به خيالبافيهای من به عنوان يه بچهء خردسال پر و بال نميداد و با توضيحات جدی و گاهی بيرحمانه! هميشه سعی ميکرد که واقعيت رو به زور هم که شده به من تفهيم کنه. از اونجايی که من بر خلاف اون هميشه کلهام توی ابرها بود و توی خيال و رويا غوطه ميخوردم (که هنوز هم وضعم همينه) آبمون از اين لحاظ اصلاً توی يک جوب نميرفت. خوب، خوبه که آدم به حقيقت معتقد و پايبند باشه، اما چه اشکالی داره که بچه بعضی وقتها يه خرده توی فکر و خيال فرو بره و به عمد دنيای واقعی رو برای لحظهای فراموش کنه؟ البته جنبههای مثبتی هم وجود داشت. از اونجايی که مامان هيچوقت برای من قصهء جن و پری نگفت و من رو از لولو و آقا بده و اين حرفها نترسوند (ترس از خودش برای اطاعت اوامرش کافی بود!) اينجور چيزها رو فقط در کتابها ميخوندم و حتی اگه برام از داستانهای شاهنامه هم تعريف ميکرد پشتبندش با عجله توضيح ميداد که البته ديو سپيد و اژدهای هفتسر همه افسانه هستند و وجود ندارند و در نتيجه من هم ياد نگرفتم ازشون بترسم و معتمد به نفس و تقريباً ميشه گفت به نسبت شجاع و حتی شايد بیکله باراومدم.
خوبيش اينه که وقتی اين نکات رو بدونی و علت اصلی مشکل برات روشن باشه، ممکنه بتونی تا حدودی باهاش مقابله کنی. وقتی مچ خودم رو در نگاه يکبعدی به مسائل ميگيرم، سعی ميکنم که قضيه رو در دستم بچرخونم و از يه زاويهء جديد بهش نگاه کنم. گاهی با اين نگاه خيلی از ابعاد پنهان وضعيت برام آشکار ميشه و ميتونم راحتتر و صحيحتر و اصوليتر باهاش برخورد کنم.
ميشه اين روش رو بسط داد. وقتی ميبينم که دارم در مورد مسئلهای سخت ميگيرم از خودم ميپرسم: اگه واقعاً اين اتفاق بيفته، زمين به آسمون مياد؟ و اغلب جواب اينه که خير، نمياد! گاهی وقتی يه چيزی ناراحتم ميکنه از خودم ميپرسم: ميشه يه جوری به جنبهای از اين مسئله خنديد؟ و معمولاً ميشه! اين جور نگاه بعضی مواقع واقعاً زندگی رو آسونتر ميکنه، بدون اينکه صورت فرار از واقعيات زندگی و ناديده گرفتن اونها رو داشته باشه.
