به ما گفته بودند که شانس آوردهايم و برخلاف بعضی خانوادهها که بايد ماهها در اردوگاه پناهندگی منتظر ميموندند، برامون خونهای پيدا شده. بعد از رسيدن به محلهای که از سر و وضعش معلوم بود ميدون شوش شهر لوراخ محسوب ميشه ماشين حامل ما وارد کوچهء عريضی شد که در دو طرفش ساختمونهای قديمی چهار پنج طبقه دراز و لاغر و رنگپريده مثل دخترهای ترشيدهای که کسل و بیحوصله به همديگه تکيه دادهاند صف کشيده بودند. ماشين جلوی يکی از خونهها نگه داشت. خانمی با موهای بلوند و ظاهر آراسته که مسئول راهنمايی ما بود به اسم اپرمن (Oppermann) جلوی در منتظرمون بود و به همراهی اون وارد ساختمون شديم. حسابی هيجان و شوق و ذوق داشتيم که از شر اردوگاه راحت شدهايم و بالأخره در چهارديواری خودمون سر و سامون پيدا ميکنيم. از پلکان تنگ و پيچاپيچ و تاريکی اونقدر بالا رفتيم تا به آخرين طبقه رسيديم. بعد از يه راهروی کوچيک به آشپزخونه ميرسيدی و به سمت چپ ميپيچيدی تا وارد اتاق پذيرايی بشی. وقتی دوباره دست چپ ميچرخيدی وارد اتاق خواب اول و بعد از اون اتاق خواب دوم ميشدی. خونه زيرشيروونی بود و سقف کوتاهی داشت که در همهء اتاقها از وسط تا نزديکی زمين شيب پيدا ميکرد. پنجرههاش هم کوچيک بودند و از اين لحاظ کمی دلگير بود. کاملاً مبله بود و چندتايی ميز و صندلی و تخت و کمد کهنه اما نسبتاً تر و تميز داشت و آشپزخونهاش هم با وسائل لازم مجهز شده بود. زمين پوشش براقی شبيه به مکالئوم داشت که بعداً ضمن حرکت دادن مبلها به آسونی جر خورد و فهميديم از اين کاغذديواريهای قابل شستشوست!
ديديم که تحت شرايط فعلی خيلی بهتر از جای قبليه. وقتی از پايين چمدون و وسائلمون (در همين چند هفته يه ساک سفری و چند تا کيسهء پلاستيکی به چمدون و کارتن اضافه شده بود) رو به هزار زحمت از پلههای تمومنشدنی بالا آوردم و خانم اپرمن ديگه داشت راهی ميشد يهو مامان طبق عادت ديرينه با لحنی که انگار ما همه در قلب تهران در حال خونه ديدن هستيم و خانمه مثلاً مأمور بنگاه معاملات ملکيه و مامان هم يه مشتری با جيب پر پول که آيا خونهء پيشنهادی رو بپسنده يا نپسنده به من ميگه: اوا، خانمه سرويس خونه رو نشونمون نداد! از خانم اپرمن به انگليسی سؤال کردم و اون هم اول دری کنار راهروی ورودی رو باز کرد و با اشاره به يه اتاقک کوچولو گفت: اينجا توالته. بعد يه آبگرمکن فسقلی که بالای سينک ظرفشويی تعبيه شده بود رو نشون داد و گفت: با اين آب گرم ميکنيد. آخر سر هم با کمال خونسردی يه تشت پلاستيکی رختشويی قرمز رو از زمين برداشت و به دست گرفت و گفت: توی اين هم حموم ميکنيد!
حيرت و وحشت ما در اون لحظه قابل وصف نبود. بهش گفتم: آخه ما پنج نفر آدم هستيم! بچهء کوچيک داريم! چطور ميتونيم با اين شرايط زندگی کنيم؟! اينجوری نميشه که! همچنان خونسردانه گفت: البته ميتونيد به استخر عمومی بريد و اونجا دوش بگيريد. ديگه زبونم داشت بند ميومد. آخه اينجا چه جهنمی بود که ما در اون گير کرده بوديم؟ چه کسی ميتونست به دادمون برسه و حرفمون رو بفهمه؟! اپرمن ادامه داد: راه ديگه اينه که به همون اردوگاه برگرديد و صبر کنيد تا براتون خونهء ديگهای در نظر گرفته بشه. البته هيچ اطمينانی نيست که به زودی خونهای براتون خالی بشه. ازش پرسيدم: اگه اينجا خونهء ديگهای پيدا کنيم، ميتونيم اسبابکشی کنيم؟ گفت: بله، اگه اجارهاش مناسب باشه، ميتونيد. برای مامان ترجمه کردم و گفتم: من ديگه به اون موشدونی برنميگردم. اگه از من ميشنوی، همينجا يه جوری سر ميکنيم تا جای بهتری پيدا بشه. مامان با بيچارگی جواب داد: چی بگم؟! باشه!
به اپرمن تصميممون رو گفتم و با پوزخند تلخی اضافه کردم: پس اون اروپای مدرن که همه ميگن اينه؟! با اخم و تخم گفت: اين چيز غيرعاديی نيست. خونهء من هم حموم نداره. جواب دادم: شما کار ميکنيد و حقوق ميگيريد و خودتون اين نوع خونه رو انتخاب کردهايد، چون ترجيح ميديد پولتون رو صرف چيزهای ديگه بکنيد. ما يه خانوادهء بچهدار هستيم که ازمون هم حق انتخاب گرفته شده، هم حداقل آسايش. چپچپ نگاهم کرد، اما انگار حوصله يا وقت جر و بحث نداشت: به هر حال اگه خوشتون نمياد ميتونيد در آگهيهای روزنامه به دنبال يه خونهء ديگه بگرديد. البته همين حالا بگم که در اين شهر خونهء ارزون به اين راحتيها گير نمياد! اين رو گفت و راهش رو کشيد و رفت.
روز اول نه، روز دوم اقامتمون ۲۵۰ مارک داديم و يه ضبط صوت کوچيک استريو خريديم (اگه ميخواين بدونين: مارک آلمان رو اون موقع، يعنی سال ۶۷ شمسی يا ۸۸ ميلادی، حدود ۸۰ تومن خريده بوديم). به خصوص من يکی داشتم از فرط بیموزيکی ديوونه ميشدم! تقريباً يک ماه بود که نه روزنامه و کتاب و مجله خونده بودم و نه به موزيک گوش داده بودم. کتاب و روزنامه رو فعلاً نميشد کاريش کرد، اما چه تفاوتی بود بين پرسه زدن در فروشگاههای بزرگ پر از صفحهها و کاستها و سیدیهای رنگارنگ و انتخاب آزادانهء موزيک با رفتن پر ترس و لرز به کوچههای فرعی و خريدن نوار بینام و نشانی از توی يه کارتون پنهان شده در پستوی ورودی خونهای بر پايهء اعتماد کورکورانه به حرف فروشنده که ميگه: آهنگ جديد مدوناست…
ضمناً جديدترين آهنگ مدونا اون موقعها تا جايی که يادمه Like a Prayer بود.
اونجا برای اولين بار از نزديک با کوليها آشنا شدم، توسط يه دختر خانم تپل مپل و خوشگل و مهربون کولی رومانيايی که خيلی زود با هم دوست شديم. اسمش رو متأسفانه از خاطر بردهام. موهای بلند فرفری تيره داشت و چشمهای نسبتاً بادومی و لپهای گلی. گوشوارههای بزرگ و گردنبندهای بلند به گوش و گردن آويزون ميکرد و يک عالم النگو به مچهاش مينداخت و دامنهای بلند چيندار ميپوشيد. اون انگليسی بلد نبود و من آلمانی بلد نبودم، اما يه جوری منظور همديگه رو ميفهميديم. بيشتر مواقع اون حرف ميزد و من گوش ميدادم و به روی خودم نمياوردم که بيشتر حرفهاش حاليم نميشه. ميدونستم اغلب چيزهايی که ميگه دربارهء دوستانش و فلان پسر که ازش خوشش مياد و از اينجور حرفهای دخترانه هستند که فکر کنم در تمام دنيا محتواشون شباهت داشته باشه. اينقدر دستگيرم شد که انگار خانوادهاش زيادی محدودش ميکردند. فرقی هم نميکرد. همين که بعد از مدتی گاه و بيگاه با يه نفر همسن و سال خودم توی خيابون قدم ميزدم برام کافی بود.
از مزايای ديگهء اون خونه همون قرار گرفتنش در محلی مثل دروازه غار يا گود عربهای خودمون بود که باعث ميشد افتخار همسايگی يه سری آدمهای عجيب و غريب رو داشته باشيم. از جمله يه زوج هروئينی که خودم سوراخهای فراوون سرنگ رو روی پاها و بازوهاشون ديده بودم و چند تا بچهء جوجهلات داشتند که من هم ازشون ميترسيدم، چه برسه به طفلکی پيروز و پوپک و پويا! يکی هم يه خانوادهء ترک بود که بچههاشون در شرارت و وحشيگری دست اونهای ديگه رو از پشت بسته بودند. هر روز بچههای بيچاره با دست و پای زخم و زيلی به خونه ميومدند. خوب برای چنين محيطی تربيت نشده بودند و زيادی باادب و سربهزير بودند! يک بار يه دختر ترک دوازده سيزده ساله که دوبرابر جثهء پوپک رو داشت با چرخ کفش اسکيتش به پای پوپک جوری لگد زد که با ديدن جای کبوديش سر خودم گيج رفت. وقتی دم در خونهاشون رفتم و خواستم به زبون خوش به مادرش اعتراض کنم يهو سر فحش رو بهم کشيد و حمله کرد که بزنه و من هم خوب مجبور شدم از خودم دفاع کنم و در نتيجه به تلافی دست و پای بچهها چشم و چار زنک کبود شد و لبش ترکيد.
منتظر بودم که بعدش به پليس زنگ بزنه و ازم شکايت کنه، اما هيچ اتفاقی نيفتاد. فقط از اون به بعد هر بار که من رو در خيابون ميديد شروع ميکرد به زيرلبی فحش دادن، بدون اينکه جرأت نزديک شدن داشته باشه. انگار تونسته بودم طبق قوانين اونجا با موفقيت از خانواده دفاع کنم! با اين حال ديگه نگذاشتم بچهها در خيابون بازی کنند و به جاش اونها رو به ساحل سرسبز رودخونهای که پشت خيابونمون بود ميبردم و با هم بازی و بدو بدو ميکرديم.
اينکه بعدش چی به سرمون اومد و آيا بالأخره موفق شديم که مثل آدم حموم کنيم يا نه، بمونه برای دفعهء بعد.
پينوشت: دوستان، وضعيت ما در اون سالها پيچيده بود و هنوز هم تا حدودی هست. در نتيجه به خاطر بعضی مصلحتها و به خصوص حفظ حريم شخصی خونوادهام، نميتونم همهء مسائل رو باز و شفاف بيان کنم. در واقع اين خاطرات حدوداً ۴۰-۳۰ درصد اونچه که واقعاً اتفاق افتاده رو تعريف ميکنند و غير از مسائلی که فراموش کردهام و يا به اندازهء کافی مهم نيستند، خيلی چيزها رو نميتونم رک و راست بيان کنم، با اينکه از خودسانسوری بيزارم. علت اينکه در نوشتن اين خاطرات مردد بودم هم، سوای ناگواری اونها، همينه که به نظر من آدم يا همه چيز رو صريح و روشن ميگه، يا ساکت ميمونه. حالا که به اصرار شما شروع به نوشتنشون کردهام، اميدوارم که محذوريت من رو درک کنيد و اگر در مورد چيزی با وجود اينکه سؤال ميکنيد توضيح نميدم، ديگه پاپی قضيه نشيد!
