بعضی موقعها به نظرم مياد که پوپک فکر ميکنه من با عينکی به چشم و کتابی به زير بغل و به طور کلی همين شکلی که الآن هستم، فوقش يه خرده کوچولوتر به دنيا اومدم، با همين اخلاق و همين رفتار خواهربزرگانه! و از اون موقع تا به حال هم تغيير چندانی نکردهام (البته بايد جانب انصاف رو نگه داشت و اينور قضيه رو هم ديد که گاهی من هم در نهان فکر ميکنم پوپک همون دخترکوچولوی چهار پنج سالهء شيرين و خوردنيه و بگینگی همونجوری هم باهاش رفتار ميکنم، تا يهو يکی از اون اخلاقهای سگيش عود ميکنه و من رو بلافاصله و با بيرحمی کامل به عالم واقعيتها پرتاب ميکنه).
مثلاً چند وقت پيش با پوپک دربارهء اولين تجربهء مذهبيم صحبت ميکردم. بزرگ شدنم در خانوادهای کاملاً غيرمذهبی باعث شده بود که تا مدت زيادی کوچکترين درکی از مفاهيم دينی نداشته باشم. فقط گاهی نماز خوندن مادربزرگم رو ديده بودم و ميدونستم طی مدتی که با اون مفاصل رماتيسميش خم و راست ميشه نبايد باهاش صحبت کنم، چون جواب نميده و چپچپ نگاهم ميکنه. اينقدر فهميده بودم که نماز خوندن يه کار جدی و آدمبزرگانه است و اون پچپچهايی که مامان بزرگ ميکنه خيلی مهم و عظيم هستند. پنج شيش ساله بودم و تازه خوندن و نوشتن ياد گرفته بودم. بزرگترين و مهمترين و خطيرترين چيزی که مال خودم بود يه جلد کت و کلفت کتاب افسانههای آذربايجان بود، گردآوری از صمد بهرنگی، که گندهترين کتابی بود که تا اون روز خونده بودم و جونم براش درميرفت. يه بار که خونهء مامانبزرگ بوديم و دوباره در حال نماز خوندن بود من هم اينور اتاق کتابم رو روی زمين گذاشتم، يه پتوی چهلتيکهء زشت و مندرس مامانبزرگ رو روی سرم انداختم، روی زمين سجده کردم، پيشونيم رو به جلد کتاب چسبوندم و شروع کردم قصههاش رو با لحنی احساساتی از بر گفتن، اون هم پشت به قبله!
متأسفانه مامان مچم رو ضمن اين حرکت عبادی – ادبياتی گرفت و کلی دعوام کرد که چرا عين ميمون بدون اينکه معنی چيزی رو بدونم تقليد ميکنم. فهميدم که مامان از نماز خوندن مامانبزرگ بدش مياد و نبايد کار جالبی باشه. کلی خجالت کشيدم و نماز خوندن… ببخشيد… به کتاب سجده کردن رو کنار گذاشتم. فکر کنم برای آسودگی روح بهرنگی هم همين بهتر بود.
اين رو که برای پوپک تعريف کردم خوب خيلی خنديد، اما بيشتر از خنديدن ميشه گفت شوکه شده بود که چطور من چنين کار احمقانهای کردهام! اشارهء مکرر من به سن و سالی که اون موقع داشتم براش به هيچ وجه عذر مناسبی نبود. پوپک از موقعی که چشم باز کرده من رو به عنوان يه آدم بالغ و معقول و منطقی (حالا مثلاً!) ديده و در واقع با تعريف اين خاطره اون مجسمهء عظيمی که در ذهنش از من ساخته کمی ترک برداشت. شايد اينجوری بهتر هم باشه. انتظارها و تصورهايی که پوپک و پويا از شخصيت و رفتارم دارند گاهی ميشه گفت دردسرسازند و خواهر نمونه بودن اصلاً وظيفهء آسونی نيست. فکر کنم ديگه وقتش رسيده که بدونند من در واقع چقدر ناکامل و ضعيف هستم و تا چه حد از اونچه که بشه اسمش رو الگو گذاشت دورم.
حالا که صحبتش شد اين رو هم تعريف کنم: پويا چند روز پيش خونهء ما بود. پاول خودش يه چيزی سرهم کرده بود و به عنوان شام خورده بود که پويا از راه رسيد، طبق معمول گرسنه. من حال و حوصلهء آشپزی نداشتم و پيشنهاد کردم که برم برای هردومون از سر کوچه کباب دونر* بگيرم. پاول به پويا ميگه: «تو هم همراهش برو.» با عصبانيت بهش ميگم: «يعنی چی؟ ميخوای بگی من نميتونم شب تنها از خونه برم بيرون؟» جواب ميده: «ميتونی، اما وقتی اين مرتيکهء گردنکلفت گرسنه است ميتونه ساعت ده شب همراه خواهرش تا سر کوچه بره غذا بگيره که من خيالم راحتتر باشه.» مسلمه که اين جواب به کم شدن عصبانيتم کوچکترين کمکی نکرد و تا از خونه بيرون اومديم هنوز داشتم غر ميزدم. پويا در تأييد حرفهای من ميگه: «چه حرفهايی ميزنه اين پاول. انگار کسی جرأت داره مزاحم تو بشه. هيچکس هم نه، تو! يه دونه از اون نگاههای صاعقهآميز که بهش بکنی، يه اخم که بهش بکنی خودش رو زرد ميکنه و پا به فرار ميذاره! من، مرد به اين گندگی، با اين هيکل و ريش و سيبيل، بعد از اين همه سال نميتونم نگاه عصبانيت رو تاب بيارم، دلم هری ميريزه پايين!»
*: کباب دونر (Döner) يه جور کباب مخصوص ترکيه که لايههای گوشت رو دور سيخ بزرگی ميپيچند و کباب ميکنند و بعد ورقه ورقه ازش ميبرند و با مخلفات (سالاد و ماست و غيره) لای نون ميذارند و ميل ميکنند.
