اسم پدرشوهرم کارل بود. من هرگز نديدمش، چون سالها قبل از آشناييم با شوهرم فوت کرده بود. اما ذکر خيرش رو زياد شنيدهام. اون قديمها، در سال ۱۹۳۷، کارل جوونی بود بيست ساله، قدبلند، چهارشونه، خوشقيافه و در عين حال خوشقلب و محجوب. عاشق گل و گياه بود و به همين دليل هم شغل باغبانی رو انتخاب کرده بود و بعد از تموم شدن دورهء سه سالهء کارآموزيش خيال داشت کار آبرومندی رو در شهرداری به عنوان مسئول گلکاری پارکها و فضاهای سبز عمومی شروع کنه. چند هفتهای از جشن نامزديش با دخترخانم بلوند و چشمآبی دلخواهش، مادرشوهر من که چند سال پيش عمرش رو به شما داد نگذشته بود که براش احضاريهء خدمت نظام رو فرستادند. دو سال بعد، چند هفته قبل از پايان خدمت سربازيش، يعنی در سال ۱۹۳۹، جنگ جهانی دوم با حملهء هيتلر به لهستان شروع شد و کارل بايد آرزوی برگشتن به خونه رو برای مدت نامعلومی از سر بيرون ميکرد. در طی سالهای بعد اون رو اول به جبههء لهستان و بعد به فرانسه فرستادند.
از اونجايی که کارل تکتيرانداز ماهری بود مرتب در مسابقههای تيراندازی ارتش شرکت ميکرد، اما نه به خاطر نشانهای افتخاری که هر بار ميگرفت، بلکه چون جايزهء معمول برندهء اين مسابقهها دو روز مرخصی اضافی بود که ميتونست با نامزدش بگذرونه. بدبختانه به همين دليل آنچنان مورد توجه فرماندههاش قرار گرفته بود که برای عضويت در حزب نازی و تعلق به اساس تحت فشارش ميگذاشتند. اما کارل از جنگ، از اسلحه، از نازيها و از اساس متنفر بود. تا اون موقع هرگز سرکشی نکرده بود و هر فرمانی رو بدون چون و چرا اطاعت ميکرد، اما برای جواب منفی به پيشنهادهای مصرانهء فرماندههاش و شونه خالی کردن از زير بار عضويت اساس بهای سنگينی بايد ميداد: داوطلبانه عازم جبههء شرقی شد، روسيه، جايی که برای اغلب سربازها يه مقصد بدون بازگشت بود و حتی طنين اسمش مثل حکم اعدام تن هر سربازی رو به لرزه مينداخت. کارل شانس آورد و زنده موند، اما اسير شد و سه سال رو در اردوگاههای مخوف سيبری گذروند. سال ۱۹۴۸ آزاد شد و به آلمان برگشت. وقتی بعد از يازده سال خدمت سربازی، جنگ و اسارت به خونه رسيد و نامزدش رو ديد، چهل کيلو بيشتر وزن نداشت.
کارل بعد از گذروندن دورهء نقاهت و ازدواج با نامزدش برای پيدا کردن کار به تکاپو افتاد. در آلمان بعد از جنگ نيروی کاری کمياب بود و پيدا کردن کار کوچکترين مشکلی به وجود نمياورد. برای سربازهای از جنگ برگشته امکانات و تسهيلات مختلفی از قبيل مشاورهء کاری و راهنمايی شغلی وجود داشت. در سازمان راهآهن شغل دولتی خوبی به عنوان رانندهء قطار پيدا کرد و به عنوان کارمند دولت بهش برای ساختن خونه وام با بهرهء يک درصد تعلق ميگرفت. دو روز بعد از بستن قرارداد با راهآهن سر و کلهء دو مأمور پليس در خونهاش پيدا شد که به طريقی از سوابق پرافتخار نظاميش باخبر شده بودند و ميخواستند هرجور شده اون رو به خدمت پليس راضی کنند. اما کارل جواب منفی داد و بهشون گفت که برای هميشه با اسلحه و خشونت وداع کرده.
کارل با همسرش زندگی آرومی رو ميگذروند و خواهرشوهرم و پاول هم ديگه به دنيا اومده بودند و سرش به گلها و درختهای باغچهء بزرگ خونهاش گرم بود که در اون سبزيجات هم ميکاشت. اما مشکل اينجاست که وقتی يک بار حرفهء کشتن رو ياد گرفته باشی، به سختی ميتونی اون رو برای هميشه پشت سر بذاری. در دههء هفتاد که نوع جديدی از خشونت آلمان رو به لرزه درآورده بود و گروههای تروريستی چپ با آدمربايی و بمبگذاری امنيت عمومی رو به مخاطره انداخته بودند، کارل از طرف سازمان راهآهن به مقام پليس مخفی قطار منصوب شد و بايد موقع خدمت اسلحهء کمری حمل ميکرد. خوشبختانه هرگز دوباره مجبور نشد ازش استفاده کنه.
يکی از خاطرههايی که پاول از پدرش تعريف ميکنه رو خيلی دوست دارم: از اونجايی که عاشق بچهها بود همهء بچههای همسايه بهش علاقه داشتند و عمو کارل صداش ميزدند. يه بار که در باغچهء خونه سرگرم کار بود و به علت گرما پيراهنش رو درآورده بود پسر کوچيک همسايه رد ميشه و به بالاتنهء برهنهاش خيره ميشه که پر از مو بوده. پسرک گويا تا به حال بدن پشمالو نديده بوده و با تعجب سؤال ميکنه: عمو کارل، اينها چيه روی تنت؟ شيطنت کارل گل ميکنه و بهش جواب ميده: اينها پر هستند. ميدونی؟ آخه من در واقع عقاب هستم و آشيونهام هم در همين جنگل پشت خونه است!
اما همين شوخی کار دستش ميده. روز بعد پسرک از مدرسه به خونه نمياد. پدر و مادر و همسايههای نگران، از جمله کارل، همه جا دربهدر دنبالش ميگردند. طرفهای غروب توی راه خونه پيداش ميکنند. وقتی ازش ميپرسند تا حالا کجا بودی جواب ميده: رفته بودم جنگل، لونهء عمو کارل رو پيدا کنم!
بيست سال پيش، در سال ۱۹۸۵ کارل بر اثر سکتهء مغزی فوت کرد. خيلی دلم ميخواست باهاش آشنا شده بودم. روحش شاد.
