بالأخره طلسم شکست و تونستم مامان خانم رو راضی کنم که به جرگهء وبلاگنويسها بپيونده. مامان حرف برای زدن زياد داره و تا اونجايی که من ديدهام و لمس کردهام گفتههاش پرارزش و جالب هستند. تشويقش کردم که کمی دربارهء گذشتههای خودش و فاميلش بنويسه، چون به خصوص اينجور تجربهها و خاطرهها همونطور که برای من ارزشمندند قطعاً برای شما هم خوندنی خواهند بود. اگر دوست داشتيد سری به وبلاگش بزنيد و اگر پسنديديد بعد از اين شروع به پشتکار و ادامه تشويقش کنيد. هم مامان خيلی خوشحال خواهد شد و هم صدالبته من.
اين رو هم بگم که نوشتهء قبلی به هيچوجه دربارهء من و شوورخان نبوده و کاملاً خياليه! نميدونم چرا اغلبتون همچين فکری کرده بوديد. يعنی غير از ماها زوج ديگهای توی اين دنيا نيست که با هم از اين مکالمههای عجيب و غريب داشته باشه؟!
راستی اين رو تا حالا خوندين؟يک تست کوتاه با يک سؤال مهم که ميزان ارادهء شما در تصميمگيری حين يک وضعيت (خيالی) بغرنج رو نشون ميده. جمله ها رو آروم و با دقت تا پايين بخونيد و در پايان برای خودتون به سؤال پاسخ بديد:
شما در آمريکا هستی.
در ايالت فلوريدا.
در ميامی.
طوفان وحشتناکی باعث به وجود اومدن يک سيل بزرگ شده.
امواج خروشان آب همه جا رو گرفتهاند.
شما عکاس خبری سیانان هستی.
وضعيت کاملاً نااميدکننده است.
تنها سعی ميکنی که تا جای ممکن عکسهای خوبی بگيری.
دور و بر شما خونهها ويرون ميشن و انسانها همراه امواج به قعر آب فروميرن.
قدرت فاجعهء طبيعی با بيرحمی تمام بيداد ميکنه.
يک دفعه مردی پشت فرمون يک جيپ ميبينی.
داره با نااميدی سعی ميکنه که راهی از ميون امواج پيدا کنه و خودش رو نجات بده.
يه جوری به نظر آشنا مياد.
با دوربين روی صورتش زوم ميکنی.
جرج بوش، رئيسجمهور آمريکاست!
متوجه ميشی که سيل داره اون رو با خودش ميبره.
دو راه داری: يا سعی کنی نجاتش بدی، يا تا دير نشده مهمترين عکس زندگيت رو بگيری!
نجات رئيسجمهور آمريکا، يا جايزه پوليتزر!
تصويری از مرگ قدرتمندترين مرد زمين!
حالا ميرسيم به سؤال:
(سعی کن واقعاً صادقانه جواب بدی)
با فلش يا بی فلش؟!
پينوشت: ببينم هيچ کس اين متن رو تا آخر نميخونه که بفهمه چه سؤالی شده؟! ای بابا… چقدر دوزاريتون کجه شماها!

معلومه بدون فلش! یهو دیدی مرتیکه حرومزاده یهو نور فلش رو میبینه راهو پیدا میکنه…