البته اينجوری نيست که سيستم آموزشی اينجا اونقدرها هم وحشتناک باشه ها… معلم خوب هم زياد هست. يا بهتره بگم اگه آدم در زمان حکومت خمينی به مدرسه رفته باشه و بعد بياد اينجا، خيلی چيزها در مقايسه به نظرش فوقالعاده مثبت و در واقع باورنکردنی مياد.
همون سال اول دوم که مدرسه ميرفتم، يه بار در زنگ تفريح با همکلاسيها نشسته بوديم و من که اون موقعها تهصدايی داشتم داشتم براشون آواز ميخوندم. زنگ که دوباره به نشانهء پايان زمان استراحت خورد، فکر کردم تا معلم بياد آهنگی که مشغول اجراش! بودم رو تا آخر ميخونم. از بدشانسی معلممون که آقای چهل پنجاه سالهای به اسم بيدرمن بود اون روز خيلی زود به کلاس اومد و درست وسط چهچهه زدن بودم! من که با گذشت چندين ماه هنوز وضع مدارس در ايران با مربيهای تربيتی چادرچاقچوری ريشوی عقدهای و مديران ساديست رو در عمق استخونهام احساس ميکردم عين گچ سفيد شدم و بلافاصله خفهخون گرفتم و راست سر جام نشستم. البته اينقدر حاليم بود که اينجا شنيدن صدای زن گناه کبيره نيست، اما جلوی آقامعلم حسابی خجالت کشيدم.
چيزی که اصلاً انتظار نداشتم و حسابی غافلگير و از پيش شرمندهترم کرد اين بود که تا پای معلم به کلاس رسيد و من آواز خوندن رو قطع کردم همهء همکلاسيهام همصدا داد کشيدند: آقای بيدرمن! آقای بيدرمن! اگه بدونيد پانتهآ چقدر قشنگ آواز ميخونه! ميشه يه خرده ديگه بخونه؟! از اون عجيبتر واکنش آقای بيدرمن بود که با خونسردی لبخندی زد و گفت: الآن نه، بذاريد اول درس رو شروع کنيم، بعد.
من نفسی به راحتی کشيدم و فکر کردم خوب، به خير گذشت. آقای بيدرمن نخواسته توی ذوق بچهها بزنه و قضيه رو به بعد موکول کرده و حتماً تا آخر کلاس يادش ميره. خودم هم در حين ساعت همه چيز رو فراموش کردم. اما ده دقيقه مونده به پايان کلاس آقای بيدرمن در عين ناباوری و حيرت من مدادش رو روی ميزتحريرش انداخت، به پشتی صندلی تکيه داد و گفت: خوب پانتهآ، حالا يه دهن برامون بخون!
اصلاً نميتونستم باور کنم که معلم درس رو زودتر تموم کرده که خواهش بچهها رو اجابت کنه و صدای من رو بشنوه! بعد از چند لحظه گيجی سعی کردم کمروييم رو کنار بگذارم و نفس عميقی کشيدم و يه آهنگ براشون خوندم، و آهنگ بعدی و بعدی… يادم نيست چه ترانههايی بودند. لابد آهنگهای روز همون موقعها. بعد ازم خواستند که يه آهنگ ايرانی هم براشون بخونم و من که نميخواستم با ملودی غريب و ناآشنای آهنگهای سنتی گيجشون کنم، آهنگ ديوار فرامرز اصلانی رو خوندم و شعرش رو تا حدودی ترجمه کردم که براشون خيلی جالب بود.
اما ماجرا به همينجا ختم نميشه. زنگ که خورد، آقای بيدرمن که تا اون موقع چيزی نگفته بود به من نگاهی طولانی انداخت و بعد بدون توضيح ازم خواهش کرد که همراهيش کنم. در راه دلم مثل سير و سرکه ميجوشيد که چيکارم داره؟ مگه خودش اجازه نداد بخونم؟! با هم به دفتر مدرسه رفتيم و اونجا يه آقای معلم ديگه رو صدا کرد که در مدرسهء بغلی تدريس موسيقی ميکرد. بهش گفت که فکر ميکنه من استعداد خوبی در موسيقی داشته باشم و آيا ممکنه من رو به عنوان شاگرد مستمع آزاد قبول کنه؟ که اون آقا معلم گفت متأسفانه چون شاگردهای ديگهاش از کلاس پنجم به بعد درس موسيقی داشتهاند، درس در سطح پيشرفته است و برای مبتدی مناسب نيست. آقای بيدرمن که ديد ايدهاش قابل اجرا نيست با اين حال با من صحبت کرد و گفت که حتماً بايد سعی کنم اين استعداد رو تقويت کنم و يه جوری به کلاس موسيقی خصوصی برم.
البته نتونستم به نصيحتش عمل کنم و اون موقعها امکان مالی رفتن به کلاسهای گرون خصوصی رو نداشتم. بعدها مدتی به کلاس آواز و پيانو ميرفتم، اما به تدريج سيگار و آسم صدام رو داغون کردند و خلاصه امروز شما به جای خريدن سیدیهام، در راديو غربتستان آهنگهای خوانندههای ديگه رو ميشنويد! اما اينکه معلمم تا اين حد به من توجه داشت و دل ميسوزوند، هرگز از يادم نميره.

pante a joonam manam beh az shoma nabashe 1 tah sedayee daram.va jalebe ke be2nin ye bar joloye yeki az moalemane mozakkaremoon 2 madrese avaz khoondam.(moalemaye dordreye pish daneshgahimoon mard boodan).albate inam begam ke madreseye ma va moalemanesh jozee madood adamaye tahsil kardeye gheire mazhabye hazer dar iranand.