اولين خاطرهام از فيلم سينمايی مربوط ميشه به حدود سه سالگيم. بابا يه پروژکتور داشت که باهاش يه فيلم سياه و سفيد عهد بوق رو روی ديوار اتاق نهارخوريمون ديديم. مهمون هم داشتيم، اما يادم نيست چه کسانی بودند. مهم هم نيست. مهم خود فيلمه که اون هم نه اسمش به خاطرم مونده، نه اينکه مال کدوم کشور بود. دربارهء مردی بود که در زير نور ماه شب چهارده به گرگينه تبديل ميشد و خون ميريخت. آخرش که مردم با مشعل و تفنگ و داس و بيل و کلنگ به دنبالش افتادند و محاصرهاش کردند و کشتندش، دوباره به يه آدم معمولی تبديل شد و آه از نهاد من براومد که چرا کشتيدش؟ حالا ديديد که يه آدم معمولی بود و گناه داشت؟
اولين خاطرهام از خود سينما برميگرده به جنگ ستارگان (قسمت اول که حالا شده قسمت چهارم!) که يکی از عزيزترين خاطرههامه. چهار سالم بود. همراه بابا و مامان و داييم و خانوادهاش رفته بوديم سينما و از اونجايی که در تهران زندگی نميکردند و اونها رو دير به دير ميديديم، لذت منحصر به فردی بود که همهامون دور هم جمع شده باشيم و تازه من کنار پسرداييم که يکی دو سال از خودم بزرگتر بود و جونم براش درميرفت بنشينم و نگاه کنم که چطور سفينههای جنگنده در فضا ويراژ بدن و منفجر بشن و دهن من از تعجب باز بمونه و برای بقيهء عمرم شيفتهء داستانها و فيلمهای علمی – تخيلی باشم.
يکی از دوستان پدرم درست بغل سينما شهر فرنگ يه ويدئوتک داشت و ازش فيلمهای اون موقع رو ميگرفتيم و نگاه ميکرديم که همون موقع هم بهترين سرگرمی من بود. بعد که انقلاب شد و ويدئوتکها به اجبار تعطيل شدند، ديگه بايد از اينور و اونور به زحمت فيلم پيدا ميکرديم که اغلب دوبله هم نشده بودند. يادمه يه آقايی که هفته به هفته برامون فيلم مياورد، ليستی داشت که بيشترش از فيلمفارسی و فيلم هندی و يا فيلمهای قديمی تشکيل شده بود. البته از هيچی بهتر بود، اما نميشد گفت که ميتونستم اونجور که دلم ميخواست فيلم ببينم و خوش بگذرونم. سينما هم که همهاش يا فيلمهای وطنی، اون هم دربارهء جنگ و خون و شهادت و امام زمان نشون ميداد، يا اگر هم تصادفاً گذر يه فيلم اروپايی به سينما ميفتاد آنچنان سانسور شده بود که اصلاً سر وته نداشت. درست مثل امروز، با اين تفاوت که فيلمهای آمريکايی بالکل ممنوع بودند. گاهی با بچهها به سينما گلديس کوچک در يوسفآباد ميرفتم که اکثراً فيلم کارتونی داشت (گمونم بعد از انقلاب اسمش شده بود گلريز).
وقتی اومدم آلمان، بعد از جابهجاييهای اوليه، همين که مشخص شد در اون قصبهای که بوديم مدتی موندگار شدهايم و تلويزيون و دستگاه ويدئو خريديم، با شوق و ذوق به ويدئوتک کوچيکی در نزديکی رفتم که فيلم کرايه کنم. ويدئوتک خونوادگی نبود، يعنی به علت تنگی جا قسمت مجزايی برای فيلمهای بزرگسالان نداشت، اينه که عضويت و حتی ورود برای افراد زير ۱۸ سال ممنوع بود. من اين رو نميدونستم و تابلوی بزرگی که بالای در زده بودند رو هم نديده بودم. وقتی گفتم که ميخوام عضو بشم، ازم کارت شناسايی خواستند. خوشبختانه کارتم رو فراموش کرده بودم! توی کيف پولم گشتم و ديدم که کارت حساب بانکيم همراهمه و بیخبر از همه جا گفتم: روی اين هم اسمم رو نوشتهاند، ميشه با اين کارت هويتم رو ثابت کنم و عضو بشم؟ آقاهه يه خرده فکر کرد و شونهای بالا انداخت و گفت باشه. بعدها تازه فهميدم که اگه کارت شناساييم رو نشون داده بودم و تاريخ تولدم رو ديده بود، به عنوان عضو قبولم نميکرد. اينجا هم يکی از موارد معدودی بود که قيافهء مسنتر از سن و سال واقعيم به کارم اومد.
اما عجب کيفی داشت! سالها دوری از بازار فيلم بينالمللی بايد جبران ميشدند! هر هفته روزهای شنبه چهار پنج تا فيلم کرايه ميکردم و تا دوشنبه با خونواده ميديدم. سينما هم زياد ميرفتم. گاهی که وقت داشتم بعدازظهر تنهای تنها به سينما وارد ميشدم و شب بيرون ميومدم، از اين فيلم به اون فيلم. مأمور کنترل بليت اولها چپچپ نگاهم ميکرد و لابد از خودش ميپرسيد اين دختره از کدوم تيمارستان فرار کرده، اما به تدريج برای اون هم عادی شد.
هنوز هم به ندرت پيش مياد که شب سر بر بالين بذارم و در طول روز دست کم يک فيلم نديده باشم. خودم ميدونم که اين اعتياد به فيلم هم يکی از عوارض جنبی تمايلم به فرار از واقعيتهاست، اما اصلاً نميتونم مجسم کنم که ميشه بدون غرق شدن در اين دنياهای خيالی هم زنده موند. تازه اين دنياها اونقدرها هم خيالی نيستند. فيلمها هم داستان زندگی آدمها رو تعريف ميکنند، حتی اگه بعضی از عناصرشون وجود خارجی نداشته باشند يا در به تصوير کشيدن ماجراها اغراق کنند. به قول معروف: فيلم يعنی زندگی، اما قسمتهای خستهکنندهاش رو حذف کردهاند.
