دقيقاً دو هفتهء ديگه اولين بازی جام جهانی فوتبال در آلمان برگزار ميشه و چند ماهيه که رسانههای عمومی به خصوص اينجا ديگه فکر و ذکری جز فوتبال ندارند. در زندگی روزمره هم ديگه کم مونده که تخم چشمهای خودمون گرد بشه و روشون به جای مردمک شيشضلعيهای سياهرنگ جا خوش کنه. هر جا که ميری و هر محصولی که در دست ميگيری يه جوری به فوتبال ربط داره. روی تیشرتهای متحدالشکل فروشندههای نونواييها و قصابيها که سوسيس جام جهانی و شيرينی با پودر پسته به رنگ چمن استاديومهای ورزشی با توپ شکلاتی ميفروشند شعارهای رنگ و وارنگ تبليغاتی فوتبالی نقش بسته و تلويزيون در ميانپردههای تبليغاتيش بين گزارشهای مختلف دربارهء تاريخ فوتبال، فوتبال در زمان حاضر و سرنوشت فوتبال در آينده از زورچپون کردن نقش فوتبال در کيفيت ماست ميوه و حساب پسانداز و متهء برقی غافل نميشه. اگر آدم هر بار بیاختيار به ياد روابط حسنهء گودرزخان و شقايقخانم بيفته چه باک. مهم اينه که تب فوتبال (تب؟ مرض؟) همه رو گرفته (يا بايد بگيره، چه بخوايم و چه نخوايم) و مصرفکنندهء بينوا حالا ديگه بايد يه دليل خيلی مهم و بزرگ برای شل کردن سر کيسه داشته باشه: جام جهانی فوتبال در آلمان.
فيفا هم به عنوان سرکردهء مافيای جهانی فوتبال يک مثنوی هفتاد من کاغذ دربارهء شکل و روش تبليغاتی که به نوعی به فوتبال مربوط هستند و حتی خبررسانی دربارهء جام جهانی علم کرده بود که در اون دقيقاً مشخص شده بود کدوم لوگو کی و کجا و چند بار اجازه داره چاپ بشه و اينکه اصطلاحاتی مثل «جام جهانی ۲۰۰۶» يا حتی «آلمان ۲۰۰۶» مشمول قانون کپیرايت هستند و نميشه ازشون بدون اجازه استفاده کرد و بايد طرح صفحهء روزنامه يا مجله اول برای تأييد به دفتر فيفا فرستاده بشه. اونقدر شورش رو درآوردند که تا به حال مجبور شدهاند دو بار قوانين وضع کردهاشون رو بازبينی کنند و تغيير بدند. سيستم احمقانهء فروش کارتهای مسابقه هم که تا به حال چند بار پاشون رو به دادگاه کشيده. با اين حال هنوز هم آنچنان سرگرم چپوندن پولهای اسپانسرها در جيبهاشون هستند که فراموش کردهاند خريداران بليط مسابقهها و رسانههای عمومی تا چه حد برای فوتبال مهم و حياتيند و سنگ انداختن در راه جلب تماشاچی و خبررسانی دربارهء جام جهانی چقدر ميتونه مصداق بر سر شاخ نشستن و بن بريدن باشه.
ما ايرانيها هم سهم خودمون رو در شلوغتر کردن اين اوضاع شيرتوشير داريم. در فريدريشسهافن، شهری که تيم ملی ايران در اون سر ميبره، گروههای نئونازی تصميم دارند به خاطر چرنديات ضديهودی احمقینژاد برای تشويق ايرانيها مراسم راهپيمايی برگزار کنند و باعث نگرانی مسئولين امنيتی شدهاند. فکر کن همين نئونازيهايی که اگه يک غيرآلمانی رو در يه گوشهء خلوت گيربيارند تا بخوره کتکش ميزنند و شعارشون پاک شدن آلمان از وجود خارجيها از جمله ايرانيهاست جلوی هتل تيم ملی رژه ميرن و به نفعشون شعار ميدن! يک رسوايی جديد برای ايرانيها که بايد تشکرش رو از رئيسجمهور مهرورز بکنيد.
تيم ايران اين بار در گروهی افتاده که اگه بتونه ضعفهای هميشگيش در کار گروهی رو تا حدودی رفع کنه يه شانس واقعی برای راه يافتن به دور بعدی داره. اصلاً جام امسال غيرپيشبينيه و اگه ميخواين شرط ببندين پيشنهاد ميکنم روی تيمهای محبوب و بزرگ شرط نبندين. احتمال زيادی هست که ببينيم همهء اينجور تيمها در دورههای اوليه ميسوزند و يهو چه ميدونم… تيم توگو برندهء جام ميشه!
اين هم هست که من از شعار جام جهانی «مهمان دوستان» چندان دل خوشی ندارم، به خصوص که نه مهموننوازی جزو ارزشهای ثابت جامعهء آلمان به حساب مياد و نه آلمانيها همهء مليتهای جمع شده در آلمان رو لزوماً دوست خودشون ميدونند. نمونهاش هم همين اهالی محترم ايفتسهايم در نزديکی ما هستند که قرار بود يه محوطهء چمن در دهشون به محل چادرزدن طرفداران فوتبال انگليسی اختصاص داده بشه. آنچنان به اين تصميم اعتراض کردند که مسئولان مجبور شدند عذر انگليسيها رو بخوان و يه ده ديگه در نزديکی به اسم آخرن ازشون دعوت کرد. شهرداری ايفتسهايم دليل رد کردن تقاضا رو کمبود جا عنوان کرد، اما واقعيت اين بود که… واقعيت چی بود؟ والا من هم نميدونم. لابد دلشون نميخواست که انگليسيها چمنهای محوطهء مسابقهء اسبسواريشون رو لگد کنند!
اميدوارم هر جور هست شر اين المشنگهء جام جهانی هم به زودی از سرمون کم بشه و نفسی به راحتی بکشيم. تا اون موقع بايد هر جور هست اين وضع رو تحمل کنيم و هرروز به تفسيرهای گزارشگرها و مصاحبههاشون با فوتباليستها و مربيها و دستاندرکاران و طرفداران و هرکسی که به نوعی با فوتبال سر و کار داره گوش بديم. فعلاً در راستای مبارزه با سکوت و دلمردگی در وبلاگستان اين چند تا جملهء خندهدار از زبون مشاهير فوتبال رو بخونيد. جملههای توی پرانتر از خودم هستند.
ماريو بازلر، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: بعد من بهش اين رو شفاهی هم گفتم. (مگه قرار بود کتبی بگی؟!)
توماس دل، مربی هامبورگ: من به خدمتکار احتياج ندارم، يه زن جوون دارم. (گفتنيه که بعدها خانمش ازش جدا شد!)
اشتفن فرويند، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: اون خيلی لحظهء قشنگی بود که مربی اومد و گفت: بيا اشتفن، لباسات رو دربيار، بزن بريم! (چشم ما روشن!)
اينگو اندربروگه، بازيکن بودنسليگا: اين گل ۷۰ درصدش مال منه و ۴۰ درصدش مال ويلموتس. (دمش گرم با اين حساب و کتاب دقيقش!)
آنتونی يبوآه، بازيکن غنايی بوندسليگا، در جواب خبرنگاری که در مقالهاش نوشته بود «محل زندگی يبوآه مثل يک آلمانی نمونه است»: پس توی اتاق نشيمن آتيش روشن کنم؟ (راست ميگه خوب!)
جرج بست، بازيکن سابق تيم ملی ايرلند شمالی: من بيشتر پولهام رو برای الکل و خانمبازی و ماشينهای پرسرعت خرج کردم… بقيهاش رو هم صرف عياشی کردم! (خوبه باز همهاش رو صرف عياشی نکرده…)
آندرهآس ملر، بازيکن سابق تيم ملی: ميلان يا مادريد، مهم اينه که ايتاليا باشه. (باريکلا به اين اطلاعات جغرافيايی!)
رولاند ولفارت، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: دو فرصت، يک گل، من به اين ميگم استفادهء صد در صد از فرصت. (همون، فقط خودت ميگی!)
هورست شيمانياک، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: يک سوم؟ نه، من يکچهارم ميخوام! (اين هم يه استعداد درخشان ديگه در رشتهء رياضی!)
شان دندی، بازيکن بوندسليگا: من در هر صورت احتمالاً در کارلسروهه ميمونم. (به اين ميگن يه اظهارنظر قاطعانه!)
يورگن وگمن، بازيکن سابق سابق بوندسليگا، در جواب اين سؤال که آيا به تيم شهر بازل ميپيونده: من هميشه گفتهام که نميخوام برم اتريش. (طفلکی نميدونست که بازل در سوييس واقع شده…) و: بايد اين رو درک کرد. اون هنوز به اينجا عادت نکرده و به زبون آلمانی هنوز تسلط نيست. (خوبه که دست کم خودت تسلط هستی!)
توماس هسلر، بازيکن سابق بوندسليگا: ما نميخواستيم گل بخوريم، و تا اولين گلی که خورديم موفق هم بوديم. (تبريک، واقعاً هنر کردين!)
جان توچاک، به عنوان مربی رئال مادريد: دوشنبه که ميشه، تصميم ميگيرم تا بازی بعدی ده نفر رو تعويض کنم. سهشنبه تعدادشون به هفت تا هشت نفر ميرسه، پنجشنبه فقط چهارنفرند. شنبه متوجه ميشم که بايد همون يازده نسناس هفتهء پيش رو به ميدون بفرستم. (واقعياتی از زندگی پررنج يک مربی…)
برت پاپن، مربی دامفرلاين در کنفرانس مطبوعاتی بعد از يک شکست ۰ به ۷: هنوز سؤالی دارين يا ديگه برم خودم رو دار بزنم؟ (گفتم که زندگيشون پررنجه!)
هلموت شولته، مربی بوندسليگا: بزرگترين مشکل فوتبال بازيکنها هستند. اگه ميشد يه جوری از دستشون خلاص شد همه چيز مرتب بود (واقعاً حيف!)
فرانتس بکنباور، چهرهء مشهورفوتبال آلمان: خوب، نتيجه الآن ديگه تغييری نميکنه، مگه يکی گل بزنه. (چشمبسته غيب گفتی!) و بعد از يک شکست تيم بايرن مونيخ: من هنوز تو فکرم که امشب تيم من چی بازی کرد. هر چی که بود، مطمئنم که فوتبال نبود. (گرگم به هوا؟!)
پتر نويرورر، مربی بوندسليگا: ما همه مطمئن بوديم که بازی رو ميبريم. حضور تيم در ميدون هم همينطور بود، دست کم در دو دقيقه و نيم اول بازی. (خوب ديگه، از چی ناراحتی؟)
مانفرد کرافت، مربی سابق بوندسليگا: تيم من ۱۵ يا ۱۶ بار به آفسايد رفت. ما تمام هفته همين رو تمرين کرده بوديم. (خوب پس زحماتتون نتيجه داد!)
جووانی تراپاتونی، مربی سابق بوندسليگا و مربی فعلی زالتسبورگ اتريش که آلمانی رو شکسته حرف ميزنه: فوتبال يعنی دينگ، دنگ، دونگ، نه فقط دينگ! (در مورد ناقوس کليسا هم صدق ميکنه!) و در يه موقعيت ديگه: فوتبال فقط يه توپ داره. وقتی طرف مقابل ازت ميگيرتش، بايد پرسيد چرا؟ بله، چرا؟ و آدم بايد چيکار کنه؟ بره دوباره بگيرتش! (يه توضيح ساده و منطقی!)
راينر بنهوف، مربی بوندسليگا، در جواب اينکه بازيکنهای مصدوم تيم رو با چه کسانی جايگزين ميکنه: سيلوستر استالونه و آرنولد شوارتزنگر در خط دفاعی، بروس ويليس در خط ميانی و ژانکلود فندام در خط حمله! (پس تام کروز چی؟!)
رولف روسمن، بازيکن سابق بوندسليگا: اگه اينجا نبريم، دست کم چمنشون رو حسابی لگد ميکنيم! (به اين ميگن يه انتقام جانانه!)
فريتز لانگر، مربی سابق بوندسليگا: شما پنج تا حالا چهار نفر به سه نفر بازی ميکنيد. (يک نابغهء رياضی ديگه!)
ماکس مرکل، مربی اتريشی بوندسليگا: من در تمرين گذاشتم الکليهای تيم عليه ضدالکليها بازی کنند. الکليها ۷ به ۱ بردند. از اونجا ديگه برام مهم نبود. گفتم هر چی دلتون ميخواد زهرمار کنيد! (چه آدم واقعبينی!)
برتی فوگتس، مربی سابق تيم ملی آلمان: واقعيت فرق ميکنه با حقيقت. (عجب!) و: در استاديوم جای تنفر نيست. اينجور احساسات رو بايد آدم بذاره برای اتاق نشيمن، با خانمش. (پس خوش به حال خانمت!)
ايان راش، بازيکن سابق تيم ملی ويلز، دربارهء زمانی که برای يوونتوس تورين بازی ميکرد: انگار که داشتم در خارج از کشور بازی ميکردم! (انصافاً به ايتاليا نميشه گفت خارج…)
گری لاينکر، بازيکن سابق تيم ملی انگليس: فوتبال يه بازی ۲۲ نفره است که راه ميرن و با توپ بازی ميکنن و يه داور که يه سری اشتباههای احمقانه ميکنه. آخرش هم هميشه آلمان ميبره. (يادش به خير، اون زمانها که اين جملهء آخر حقيقت داشت…)
مارکو رايش، بازيکن سابق بوندسليگا: قديمها طرفدار منشنگلادباخ بودم. اما اون موقع هنوز چيزی از فوتبال حاليم نميشد. (چه لطفی در حق منشنگلادباخ!)
يورگن کلر، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: برام سخته که چيزهای گرون بخرم. من فقط يه باسن دارم. پنج تا مرسدسبنز به چه دردم ميخوره؟ (خوب تو بخر، بقيهاش رو بده من، مشکل باسن رو هم حل ميکنم!)
کلاوس فيشر، بازيکن سابق تيم ملی آلمان، در جواب اين سؤال که کتاب مورد علاقهاش کدومه: من کتاب نميخونم. (توضيحی برای اغلب جملههای بالايی!)
