پنج سالمه. روز اول مهره و بايد برای اولين بار برم مدرسه. مامان کلهء سحر بيدارم کرده و روپوش آلويیرنگ بيريختم رو تنم کرده که پارچهاش يه خرده زبره و يقهء سفيد توريی که چند روز پيش خريده و شسته و اتو کرده رو به گردنم ميبنده. از يقههه خوشم مياد. درست نميدونم جريان چيه و چرا بايد برم مدرسه، اما مامان گفته بايد برم و من هم مخالفتی نکردهام، چون ميدونم نتيجه نداره. چيزی که قند توی دلم آب ميکنه اينه که کلی برام چيزهای خوشگل نو خريدهاند: مداد سياه و پاککن و تراش و مداد گلی و مدادرنگی دوازدهتايی ليرا و البته پنج شيش تا دفتر ۲۰۰ برگ خيلی گرون و لوکس با جلد محکم که به زحمت توی کيفم جا ميشند و از بس سنگين هستند، کت و کولم رو از کار ميندازند. وقتی مامان خريد ميکنه، به چيز سبک و ارزون راضی نميشه، حالا هرچقدر هم که دست و پاگير و نامناسب باشه! چند روز بعد معلممون مامان رو به مدرسه خواهد خواست و بهش خواهد گفت که بهتره برام دفتر ۶۰ برگ معمولی بخره تا بتونم وزنشون رو بهتر تحمل کنم. اما تا اون موقع بايد همين کيف وحشتناک سنگين رو به کول بکشم. بفهمی نفهمی يه خرده از مدرسه ميترسم، اما کو جرأت اعتراض و گريه و از اين لوسبازيها. آروم نشستهام و نون و پنير و چايی شيرين ميخورم، با اينکه اصلاً گرسنه نيستم. وقتی که ميفهمم بابا قراره با ماشينش من رو به مدرسه برسونه، همهء ترس و ناراحتيم رو از ياد ميبرم، بس که ماشينسواری با بابا رو دوست دارم. به مدرسه که ميرسيم، به من ميگن که بايد در يک صف با دانشآموزهای ديگهء کلاس بايستم. يه خانم خيلی گنده و خيلی چاق با پوست روشن و لپهای سرخ و چشمهای روشن نمناک و موهای بلوند وزوزی روی سکويی ايستاده و پشت ميکروفون که به بلندگويی وصله حرف ميزنه. نميفهمم چی ميگه و درست گوش هم نميدم. هنوز نميدونم که دخترش همکلاسيمه و به ميمنت دختر مدير بودن مبصر کلاس هم هست و ماها رو به هر بهانهای کتک خواهد زد. پس مدرسه که ميگن اينه. چقدر آدم! همه با همين يونيفرمها. دخترها به موهاشون روبان بستهاند و يقهء سفيد دارند و روپوشهای کوتاه. پسرها هم يونيفرمی به همون رنگ آلويی زشت به تن دارند و بعضيهاشون موهای سر رو از ته زدهاند. بابا بعد از رسوندن من رفته، لابد سر کار. صف حرکت ميکنه و من هم همراهشون ميرم. کلاسمون يه اتاق نيمهتاريک کوچيکه که قبلاً آبدارخونه بوده و يک رديف نيمکت کوچيک رو به زحمت توش چپوندهاند. خانمی که به نظر من خيلی خوشگله با موهای خرمايی بلند و آرايش غليظ وارد کلاس ميشه. آب. بابا. بابا آب. اينها رو که خودم بلدم؟ پس واسه چی اومدهام اينجا؟!
شش سالمه و باز روز اول مهره. گفتهاند بايد برم به يه مدرسهء ديگه. اون کلاس اولی که ميرفتم آزمايشی بود. فقط ميخواستند ببينند از پس مدرسه با اين سن کم برميام يا نه. مدرسهء راستراستکی استعدادهای درخشان اينجاست. يعنی ديگه خانم پورآذری رو نميبينم؟ باز هم حياط مدرسه و باز هم صف و باز هم مديری که سخنرانی ميکنه، اما يه آقای دراز لاغر سبيلوست. ازش ميترسم. دست کم روپوشم اين بار سرمهايه، نه آلويی. سر کلاس که ميريم، خبردار ميشم که اجازه داريم از خونه با خودمون اسباببازی بياريم و در زنگ تفريح باهاشون بازی کنيم. جانمی جان! به زودی خواهم فهميد که بايد با اسباببازيهام تنهايی بازی کنم، چون هيچکس باهام دوست نميشه.
هفت سالمه و ديگه از مدرسهء استعدادهای درخشان خبری نيست. انقلاب اسلامی استعداد ميخواد چيکار؟ بابا برای راحتی در رسوندن من به مدرسه، اسمم رو در مدرسهای نزديک شرکتش نوشته. اين مدرسه حياط بزرگتری داره و تعداد دانشآموزها هم خيلی بيشتره. روپوشها بلند و آبیرنگند و شلوار دارند. همه روسری سرشون کردهاند جز کلاس اوليها و کلاس دوميها. من هم دلم ميخواد که روسری سرم کنم که فکر نکنند جزو بچه کوچولوها هستم، اما بابا رفته برگهء تأييديه گرفته که من هنوز به سن تکليف نرسيدهام و لازم نيست روسری سرم کنم. بابا ميگه محاله که بتونند حجاب رو اجباری کنند. مگه ميشه؟ من فکر ميکنم ميشه، اما صدام درنمياد. معلممون خيلی پيره. احتمالاً صد و چهل سالشه يا يه همچين چيزی. روسری آبی سرشه که کمی از موهای خاکستری صافش از جلو معلومه. يه عينک ته استکانی روی دماغشه که چشمهاش رو ريزتر از اونی که هست نشون ميده. اول ازش ميترسم، اما بعد ميبينم که مهربونه، هرچند که سختگير هم هست. عراق به ايران حمله ميکنه و با معنی آژير خطر و بمباران هوايی آشنا ميشم. به زودی به ازای پرداخت پول خوراک زنگ تفريحم با يکی از دخترها دوست خواهم شد.
هشت سالمه. مدرسهء جديد به خونه نزديکه و ميتونم پياده برم. ديگه نميشه در روسری سر کردن جر بزنم. مامان و بابا فراموش کردهاند که برام روسری بخرند و من هم صداش رو درنياوردهام که کمی توی دلم بخندم. روپوش سرمهای رنگ بلندی با شلوار به تن دارم. مدير و ناظم با ديدن روسری قرمزم با خالهای سفيد که در واقع دستمال گردن مامانه و به اندازهء کف دست، شروع ميکنند به داد و بيداد. اول ميخوان من رو بفرستند خونه، اما وقتی به گريه ميفتم، راضی ميشن که به مدرسه راهم بدن و يک روز به خطر افتادن شئونات اسلامی به خاطر چند تا دونه موی يک دختربچهء هشت ساله رو تحمل کنند. معلممون قد دراز و صورت دراز و آبلهرويی داره و از آرايش ملايمی که کرده معلومه که هميشه محجبه نبوده. اما اين باعث نميشه که از همون روز اول در هر فرصت من رو نچزونه. برای چزوندنم گاهی از همکلاسيهام کمک ميگيره. چند روز بعد اولين دوست واقعی و صميميم رو پيدا ميکنم. درد مشترک گاهی ضعيفترها رو به هم نزديک ميکنه.
نه سالمه. مدرسهء جديد نزديک آپارتمانيه که به تازگی خريدهايم. صبحهادخترانه است و عصرها پسرانه. صبحها سر صف قرآن ميخونند و بايد داد بزنيم الله اکبر، خمينی رهبر، مرگ بر آمريکا، مرگ بر اسرائيل مرگ بر… بايد جلوی روسريمون رو بدوزيم. ديگه گره زدن کافی نيست، چون گردنمون معلوم ميشه. هفتهای يک بار بايد در نماز جماعت شرکت کنيم. پنجشنبهها مراسم دعای توسل داريم که هنوز هم نميدونم يعنی چی. مامان مجبور شده برام مقنعهء سفيد و چادر نماز تهيه کنه و به زمين و زمان و جد و آباد آخوندها فحش ميده. اتاقهای مدرسه شلوغ و کثيفند، اما معلممون اگر تکليفهامون رو ننوشته باشيم ما رو روی موزاييکهای کثيف و گچی و سرد زمين مينشونه. اجازه ندارم با همکلاسيم دوست باشم، چون مامانش ميگه اون رو منحرف ميکنم. آخه يک بار با اجازه و اطلاع مادر دوستم با هم در پارک نزديک مدرسه قدم زدهايم. مدير مدرسه با مامان دوستم همعقيده است. ميگه من ناسازگاری روحی دارم و اسمم رو از ليست شرکتکنندگان در امتحانات نهايی خط ميزنه. اجازه ندارم کنار بچههايی که به امتحان راه داده شدهاند بايستم و بايد بيام اين طرف، کنار شاگردتنبلها. در حياط مدرسه ايستادهام و اشک ميريزم. بابا از سازمان استعدادهای درخشان نامهای به مدرسه ميبره با اين مضمون که خانم مدير احتمالاً خودش ناسازگاری روحی داره. اجازه دارم امتحان بدم.
ده سالمه. از رفتن به مدرسهء راهنمايی بهم بدجوری احساس بزرگ بودن دست داده، اما ميبينم که در مدرسه کلاس اولی هستم و از همه کوچکتر. بخشکی شانس. مامان گفته بود که ميتونم امتحان بدم و دوباره به مدرسهء استعدادهای درخشان برم، اما برای اولين بار باهاش علناً مخالفت ميکنم و ميگم حاضر نيستم به مدرسهای دور از خونهامون برم و هر سه سال راهنمايی رو همينجا خواهم گذروند. روپوشهامون خاکستری روشن هستند. برای اولين بار کلمهء «مقنعه» رو ميشنوم. بايد مقنعهء سرمهای سر کنيم. مامان هم نميدونه مقنعه چيه. از خرازی محل ميپرسيم. يک کلاهک عرقچينمانند کوچيکه که به سر کشيده ميشه و يک شال دوخته که محکم دور سر رو ميگيره و فقط قرص صورت رو نشون ميده. اول احساس خفگی بهم دست ميده، اما بعد بهش عادت ميکنم. با چند تا از همکلاسيها حسابی دوست ميشم. دوتاشون همسايهامون هستند و ميتونيم با هم بريم خونه. از همه باحالتر اينه که از نوشتن با خودنويس و نکبت جوهر خلاص ميشم. در راهنمايی اجازه داريم با خودکار بنويسيم. از دعای توسل خبری نيست، اما شعار سر صف و نماز جماعت همچنان به راهند.
يازده سالمه. در کلاس دوم راهنمايی پوشيدن شلوار جين ممنوع ميشه، کفش کتونی سفيد و کيف تنيسی هم همينطور. گاهی بيخبر کيفهامون رو ميگردند که مبادا توشون چيزی جز کتاب و قلم باشه. چند تا از دانشآموزها به خاطر پيدا شدن ابزار لهو و لعب در کيف، مثل دفتر خاطرات و عکسبرگردون و آدامس و عکس خونوادگی و تصوير ستارههای محبوبشون،اخراج ميشن. مسئولان مدرسه صاحب فروشگاه روبهروی مدرسه که به ما سنجاق سينه با عکس مايکل جکسون و گل سر و گوشواره و اين حرفها ميفروشه رو به کميته لو ميدن. چند روز بعد با موهای از ته تراشيده به مغازهاش مياد. بدجوری دلمون به حالش ميسوزه و ازش کلی خريد ميکنيم.
دوازده سالمه. در کلاس سوم راهنمايی تقريباً هر روز مهمان دفتر مدير هستم که يک زن فوقالعاده بيسواده و تلقيش از تربيت کودک فضولی در مسائل خانوادگی بچههاست. در اين گفتگوها مشکلات اصولی و بغرنجی مثل پوشيدن جوراب سفيد و يا بيرون افتادن چند تار مو از زير مقنعه و يا رابطهء پدر و مادرم با هم مورد سنجش و بحث قرار ميگيرند. خوشبختانه به گوشش نميرسه که به دليلی نامعلوم، احتمالاً خباثت همکلاسی بغلدستيم، در کلاس چو افتاده که من همجنسباز هستم، هرچند که اغلب بچهها نميدونند اين يعنی چی. دو تا همسايه و دوست جونجونيم طبق روال معمول دوستيهای سهنفره با هم صميمی شدهاند و با من سرسنگين.
سيزده سالمه. دبيرستان درست چسبيده به راهنمايی. خيلی سرحالم، چون مطمئنم که خيلی از دوست و آشناها از مدرسهء راهنمايی بغلی به اينجا اومدهاند و با اينکه مدرسهء جديديه، غريب و تنها نخواهم بود. از در مدرسه که وارد ميشم با هر کس که ميبينم، چه آشنا و چه نيمهآشنا، جوری سلام و عليک و خوش و بش ميکنم که انگار ده ساله با هم دوست صميمی هستيم. باز شدهام کلاس اولی، اما زياد مهم نيست. سر کلاس هم جوری رفتار ميکنم که انگار اتاق پذيرايی خودمونه. شايد به همين علته که زود با اغلب بچهها دوست ميشم. بهمون توضيح ميدند که مقنعهها از اين به بعد بايد «چونهدار» و «کشدار» باشند، يعنی يک تکه پارچهء اضافی زير چونه داشته باشند تا ذرهای از گلوی آدم معلوم نشه و جلوشون از زير با کشی يا بندی به پشت گردن محکم بشه. مد جديد: جلو دادن «چونهء» مقنعه و جمع کردن موهای چتری با گيرهء مو به صورتی که مثل موهای اوشين قهرمان سريال ژاپنی تلويزيون بزنند بيرون. مسنترها و جرأتدارترها موهای چتری رو مش هم ميکنند. پاچههای شلوارهای تنگ و کوتاه سانت گرفته ميشه و طبق تشخيص مربيهای سبيلو و چادری تربيتی درزشون شکافته ميشه. هر نوع طرح، نوشته يا عکس به هر رنگی روی کيف و کفش ممنوعه. جوراب و کيف و مقنعه بايد سياه يکدست باشند و روپوش سرمهای. مديرمون که زنی حدود پنجاه ساله است، يک دست بلوز سفيدرنگ کرپ داره که انگار هر روز ميشوره و ميپوشه. حتی در خيابون هم چادرش رو جوری سر ميکنه که آستينهای چيندار بلوز سفيدش معلوم باشند. در مدرسه چادر رو روی شونه ميندازه و موقع دعوا کردن ما آستينهای سفيد چيندارش رو در هوا تکون ميده. کيفها هر روز صبح بازرسی ميشن. دو تا رفيق خوب پيدا کردهام. تلفن خونه بعدازظهر تا شب يکبند اشغاله. به خاطر مريضی درست سر امتحانها برای اولين بار تجديد ميشم.
چهارده سالمه. رشتهء تجربی رو انتخاب کردهام، هرچند که ميتونستم برم رياضی. اما رياضی مال خرخونهاست و من ميخوام از اوقات فراغتم استفادهء مطلوب بکنم. ديگه به درس و مدرسه کوچکترين علاقه و کششی احساس نميکنم. سر کلاس فقط برای خودم کتاب ميخونم. بعد از ظهرها با دوست صميميم تهران رو زير پا ميگذارم و به پيتزافروشيها و کافهترياها ميرم و در بازارچهها و پاساژها ميگردم. بابا و مامان ميگن اين مملکت ديگه جای زندگی نيست. از تصور زندگی در خارج قند توی دلم آب ميشه. شلوار تنگ و کوتاه دمده شده. حالا همهء شلوارها گشادند و زير زانو. مد پراتيکيه. در مدرسه شلوار رو پايين ميکشند که پاچهاش روی کفش بياد و در خيابون بالا. هيچ کار از دست تربيتيها برنمياد. يه روپوش خريدهام که پاچهء شلوارش حدوداً چهل سانته. حالا گير دادهاند که چرا پاچهء شلوارت اينقدر گشاده. ميگم بس که به تنگی شلوارم ايراد گرفتهاند، برای اينکه دست از سرم بردارند (يا پاچهام رو اينقدر نگيرند) اين شلوار رو خريدهام. مديرمون آنچنان سر فحش رو به من ميکشه که پدرم از دستش به ادارهء آموزش و پرورش شکايت ميکنه.
از سال بعد به مدرسه نميرم. ايران رو ترک ميکنيم. هرگز دلم برای اول مهر تنگ نميشه.

wow pantea jan ajab ghashang neveshti, vase man ke motevaled 1361 hastam va mantoye sormeyi o maghne chone dar ye norm kheyli mamoli bedon taajob o saf shoare marg bar xy adi bode, in tarifet ghashang khaterat ro zende kard. heyf va tanha heyf. ps. nemidonestim shoma estedad derakhshan o farar maghzha ham bodid
artist o hame kare ke mashala hasti haha cool
dard e moshtarak, aadam haa ro beh ham nazdik mikoneh.
man ham delam baraa ye madreseh tang nemisheh.
WONDERFULL. kheili kheili jaleb bood. yad e madrese bekheir. pas bain hesab alan saken e khareji. mitoni bad baram begi chetoriye? man mondam pa dar hava. ye seri holam midan onvar va ye seri dastam o gereftan ke bemon. vaghean be tajrobeye hameye onhaii ke kharej az iran hastand ehtiyaj daram.
kheili ghashang roozaee siaho khakestari irano be tasvir keshidi …
من اینقدر دقیق یادم نمیاد
مرسی از پست خوبت .منو برد به دورانی که خیلی وقته ازش دورم .جالب بود که حتی بعضی خاطره هات شبیه مال منه!
salam
hale shoma khob ast web log zebae dare man yejorae hamshareshoma hastam bakhteari va az masjedsoleman hameshe weblagtono mekhonam.
shahram2502000@gmail.com
آهان حالا فهمیدم چرا سر به سر یه بچه میگذاری
نگو بچه گی هات هم انقدر چسی می اومدی که همه طردت می کردن حالا داری عقده هات را خالی می کنی!!
avale mehr ham delesh vase to tang nemishe an khanoome az khod razi!!
یادش به خیر یا به شر به سر ما هم یه همچین چیزایی گذشت.آهنگ گوش دادن داشتن واکمن شونه کردن مو زدن ریش شلوار لی پوشیدن میشد بچه گمراه خودمون هم باورمون شده بود.بعد خاتمی اومد هنوزم مانتو خفاشی ها دختر بده بودن.جالبه هر کس جرات می کرد اونجور که دلش می خواد زندگی کنه مجرمه. حتی مردم هم یه جور بدی بهش نگاه می کنن.جالبه که …….نه اصلن جالب نیست
سلام پانته آ خانوم،من گاهی گداری نوشته هاتو می خونم،ببخشید که اولین کامنتم با سواله.من قصد ادامه ی تحصیل تو آلمان رو دارم،الان هم شروع کردم به یاد گرفتن زبان آلمانی،نظر شما که اونجا هستین چیه؟به اونایی که می خوان بیان چی می گین؟البته بیان دانشگاهو یه آشنا اونجا داشته باشن،زبان بلد باشن،. ساپورت مالی هم بشن تا جای ممکن،حاضر به کارکردن هم باشن،در کل توصیتون چیه به عنوان یه دوست که اونجا دارین زندگی می کنین؟متشکرم.ضمنن عذر می خوام کامنتم بی ربط به مطلب بود.
با سلام
لطفا feed وبلاگتان را بصورت کامل منتشر کنید.
از قسمت تنظیمات وبلاگتان میتوانید این کار را انجام بدهید.
با تشکر
اول مهر هم دلش واسه تو تنگ نمیشه.
چقدر تو از خودت تعریف می کنی؟؟؟ از خودراضی؟؟عقده خود بزرگ بینی داری؟
فقط بهت بگم که هیچی نیستی
با اینکه کلی از تین خاطرات را من هم دارم. اما دلم برای مدرسه و روز اول مهر همیشه تنگه
سلام زنيكه آشغال. معلومه خيلي كثيفي. واقعا اگه تو شخصيت داشتي، اين همه راه نمي افتادي كثافت كوروش 16 ساله رو كوفت كني. برو به شوهر 300 سالت برس كه بدطوري داري گند بالا مي آري خبر مرگت. ديگه هرچي همه جا رو به گند كشيدي بسه. پيشنهاد مي دم از كل پستهات تو اين مدت يك بكاپ درست حسابي بگيري چون هر لحظه امكان داره هم خودت و زندگيت و هم وبلاگت تعطيل بشه.
سلام
خواستم در مورد پست جالبتون مطلبی بنویسم اما آخرین کامنت مرا متاسف کرد.هر چند من هم از کاری که خیلی از بلاگرها برای تحقیر کوروش ضیابری انجام دادند متاسف شدم و به رفتار آنها من جمله شما انتقاد دارم اما این ناشناسی که به دفاع از آن آقا امده و چنین بی ادبی روا داشته است جای دفاعی نمی گذارد
پانته آی عزیز خیلی خوب بود مطلبت فقط یه کم کوتاه نبود به نظرت؟
kheeli chert minevisi
az rooye digaran ham kopoi mikoni.
ba karaee ke dar in modat kardi ham maloome ke donbale shoharati
vali in rahesh nist ke be ye bache gir bedi
ta binandehat bishtar beshan
badtor kesaafati. ya’ni yar kesaafati azat barmiaad. hanooz too khaake paaye koorosh ro ham nemitooni lis bezani badbakhte mo’taad
badtor kesaafati. ya’ni yar kesaafati azat barmiaad. hanooz too khaake paaye koorosh ro ham nemitooni lis bezani badbakhte mo’taad
خانم پانته آ
سلام. به نظرم شما استعداد خوبي براي نويسنده شدن داشته باشيد. اين پست شما مرا به راستي متاثر ساخت. منتها نمي دانم خود شما به اين تاثير توجه داشته ايد و عمدي در القاي اين حس به خوانندگانتان داشته ايد يا خير
خانم پانته آ. يكبار ديگر خود به عنوان ناظر دور اين پست خود را بخوانيد. آيا روند انحطاط يك جان شريف را حس نمي كنيد؟
سلام ايرج خان، ممنون، لطف داريد. هرچند که گمان نميکنم استعداد نويسندگی من آنقدرها هم بزرگ باشه، در نوشتن اين مطلب با اين شکل تأثيردار و روند به قول شما انحطاط مسلماً تعمد داشتهام. خوشحالم که در اين هدف تا حدودی موفق بودهام. البته ميتونستم کمی نمک ماجرا رو زياد کنم و برای واضحتر شدن اين روند، با غلظت بيشتری از تغيير يک دختربچهء عاشق درس و مدرسه به يک نوجوان بيزار از تحصيل و پوچ و سردرگم بگم و در عوض از ذکر بعضی مسائل حاشيهای چشم بپوشم، اما چون اين نوشته برای وبلاگ تحرير شده و داستان نيست، التزام به واقعيت را نميتونم کنار بگذارم و ماجرا را همونطور که بوده برای خوانندگان تعريف کردهام. شايد بهتر باشه که بگيم چنين نوشتهای، يعنی چنين تجربههايی، ميتونند بنمايهای برای يک داستان کوتاه باشند.
پانته آ جان با این که خیلی ولاگتو دوست دارم ، تا حدی که از وبلاگتم دستم اومده شخصیتتم دوست دارم و با اینکه از ایران هم دل خوشی ندارم ولی گاهی فکر میکنم یه کم غلو آمیزدر مورد مشکلات دوران مدرسه مینویسی . ما همه این دوران رو گذروندیم ولی یه کم اگزجره نمیگی ؟
من واقعا برای آدمهای بی فرهنگ و بی ادبی که از فضایی که در اختیارشون گذاشته شده تا اظهار نظر کنن و در عوض از این امکان برای هتاکی استفاده میکنن متاسفم . .با اینکه من مخالفتم رو( نه با کل موضوع دوران مدرسه پانته آ ، خودم و امثال خودم ) ابراز میکنم ولی واقعا وقتی کتابی مثل ” احمدی نژاد ، معجزه هزاره صوم” اجازه انتشار بگیره و مفت و مسلم همه کس و همه چیز و زیر سوال ببره معلومه که خیلیها از لطف دیگران برای اظهار نظر آزاد اینطوری سوء استفاده میکنن
!!
نویسنده کامنت قبلی
I love your writing style; it’s so alive and interesting. Wish you best of luck.
سلام،
وبلاگتون رو خوب نمی شناسم و این اولین نوشته ای است که از شما می خونم.
گرچه من دوران مدرسه را کمی پس از شما گذراندم، ولی این نوشته را با تمام وجودم درک می کنم و هنوز هم وقتی به خاطرات آن دوران بازمی گردم از این همه نبوغ بعضی آدم ها در شکستن و تحریف مسیر مناسب رشد بچه ها به خصوص دختربچه ها در شگرف می شوم. من در مدرسه یاد گرفتم که خودم را کتمان کنم؛ که از دختر بودنم بترسم و حتی احساس گناه کنم.
شاید روزی من از روی کرد و نمای دیگری این خاطرات را بنویسم.
نوشته جالب و فکر بر انگیزی بود.
موفق باشی.