منتشر شده در غربتستان دات کام:
از يکشنبه به مدت يک هفته در مسافرت هستم. بلاگرهای ساکن پاريس و حومه و کلن و حومه و مشتاق ديدار با شخص شخيص بنده خبر بدهند، در خدمت باشيم. فردا هم به خاطر نمايشگاه کتاب در فرانکفورت هستم. عجيبه که از اين همه ايرانی ساکن کلن، يک نفر رو هم در ذهن ندارم که وبلاگنويس باشه. يک رجوع کوتاه به فهرست کی کجاست (همينجاها به درد ميخوره ديگه) نشون ميده که شهر محل اقامت اغلب دوستان آلماننشين رو نميشناسم. بلاگرهای پاريس هم انگشتشمارند، دست کم اونهايی که من ميدونم. جالبه که از وقتی که وبلاگ مينويسم، ناخودآگاه استفادهء ايدهآل و کامل از سفر رو مشروط به ملاقات با بلاگرها ميدونم.
اين سهشنبه، يعنی پريروز، دهمين سال آشنايی من و شوورخان به پايان رسيد و وارد سال يازدهم شديم. جای شما خالی، رفتيم به رستوران دنجی و شب خوبی رو گذرونديم. متأسفانه هديهای که در نظر داشتم به موقع حاضر نشد و دست خالی بودم! اما بعد از اين همه سال ديگه نقش بزرگی رو هم بازی نميکنه. سوم اکتبر روز اتحاد دو آلمان هم هست و جشن ملی آلمانيهاست.يادم مياد همون سال ۸۹ دو سه ماه بعد از فروريختن ديوار برلين برای ديدن دوستی به اونجا رفتم. در واقع اجازه نداشتم که شهر محل اقامتم رو ترک کنم، اما بيخيالش شدم و رفتم. فقط سر مرز هنوز يه خرده نگران بودم که مبادا هنوز کنترلی در کار باشه، که نبود و در اتوبان اتاقکهای خاکستری نگهبانان مرزی خالی بودند. اين رو هم بگم که اون موقعها بليط قطار تا برلين خيلی گرون بود و به همين دليل دست به دامان «مرکز همسفری» (Mitfahrzentrale) شدم: کسی که بخواد با ماشين به جايی سفر کنه، اطلاعات مسيرش رو اونجا ثبت ميکنه و ديگران که ميخوان به همون مقصد برن با پرداخت مبلغ مختصری برای مرکز و سهم بنزين به راننده، ميتونند همراهيش کنند. اينجوری رفت و برگشت من به برلين برام حدوداً ۴۰ مارک آب خورد که در مقايسه خيلی ناچيز بود.
وقتی با دوستم روی سقف آسمونخراش اروپاسنتر ايستاده بودم و به افق شهر برلين نگاه ميکردم، قشنگ معلوم بود که برلين شرقی کجاست. اونطرف همه جا خاکستری و تيره و دلمرده، اينطرف همهاش نور و رنگ. در فيلم آلمانی Sonnenallee خانمی که به بهانهء خاکسپاری فاميلی از برلين شرقی به غربی رفته، در بازگشت به خانوادهاش در توصيف سفرش با شوق و ذوق ميگه: «اين همه رنگ!» با خودم فکر ميکنم چرا رنگهای شاد تا اين حد در نظامهای ديکتاتوری قبيح و منفور به حساب ميان. چه قدرتی دارند رنگها، که ديکتاتورها از اونها ميترسند؟ چرا تا فرصتی به دست ميارند همه جا رو در رنگهای مرده و تيره فروميبرند؟
