اگر همين دو سه روز پيش از من پرسيده بوديد محمد قائد رو ميشناسی؟ به يقين با گيجی جواب داده بودم: ها؟ کی؟ و بعد از کمی فشار به مخ نداشته، شايد به نظرم آشنا اومده بود که گويا اسم يکی از اهل قلم باشه، در عين اينکه اگر در جوابم گفته بوديد نه بابا، بازيکن فوتباله! هيچ تعجب نميکردم و ميگفتم خوب، پس با يکی اشتباه گرفتهام.
اين هم از برکت وجود جناب آشپزباشی و لينکهای پرمايهاش بود که پام به وبسايت آقای قائد باز شد و از اون موقع همهاش در حال خوندن مقالههاش هستم. همين حالاست که سر و کلهء آشپزباشی پيدا بشه تا حقالزحمهاش رو از قرار لينکی ۵ اقو طلب کنه! که البته راستش برای لذتی که اين چند روزه از خوندن نوشتههای آقای قائد ميبرم، مبلغ ناچيزيه.
از اون جايی که حدس ميزنم فقط خودم در اين گرداب جهل و تاريکی دست و پا ميزدهام و آقای قائد معرف حضور همهء شما هست، تا اينجاش چندان هيجانانگيز نيست. مسئله اينه که در همچين وضعيتی بخوای دربارهء يه اسم تازه و نسبتاً ناآشنا تحقيق کنی، و اونوقت قضيه يه خرده سخت ميشه.
امکانی که من اينجا برای تحقيق دارم خوب مسلماً فقط از طريق اينترنته، اما توصيه ميکنم که دنبال گوگليدن اسم و فاميل اين نويسنده نباشيد، چون حتی با در گيومه قرار دادنش نزديک شصتهزار نتيجه نشون داده ميشه که احتمالاً يه چيزی حدود پنجاه و نه هزار و هفتصد هشتصدتاش به زبان عربيه و لابد هيچ کدوم هم ربطی هم به شخص مورد نظر نداره. به هر حال از جستجو در گوگل به اين نتايج رسيدم:
۱) کاش لازم نبود از طريق گوگل دنبال اين اطلاعات گشت، بلکه يه جايی جمع و جور و منظم به جوينده نشون داده ميشدند.
۲) آقای قائد نويسندهء کتاب و مقاله، مترجم، روزنامهنگار، محقق، کارشناس مسائل آموزشی ايران، سردبير و مديرمسئول ماهنامهء خبری، تحليلی و آموزشی لوح و احتمالاً چند چيز ديگه است که گوگل به من نشون نداده (يه سايت پيدا کردم با اسم لوح، پايگاه فرهنگ و ادب پارسی، که شک دارم ربطی به اون مجله داشته باشه).
۳) در مقالههای فراوونی از گفتهها و نوشتههای آقای قائد استفاده شده. مثلاً مهرى حقانى، يا آقای نوریزاده که آقای قائد رو خيلی قبول داره و چند جا ازش نقل قول کرده (سايت آقای نوریزاده انگار بسته است و اين اشارهها فقط در cache قابل دسترسی هستند).
۴) نويسندگان چند وبلاگ، از قبيل دودردو، شهرام رفيعزاده، سردبير ديپلم، کتابهای عامهپسند، و اما بعد… يا يکی از رفقای خودم مانی کارهای آقای قائد رو دوست دارند و خوندنشون رو توصيه ميکنند. نويسندهء وبلاگ کپوکوره هم در مطلبی به ديدگاه آقای قائد خرده گرفته.
۵) خيلی از رسانهها با آقای قائد مصاحبه کردهاند، مثل خبرگزاری ميراث فرهنگی (کتاب و کتابخوانی در ايران و ابراهيم گلستان و…)، سايت ايران (کتابها و ترجمهها)، دويچهوله (سواد و سوادآموزی در ايران) و ايرکانا (سايت ايرانيان کانادا، فهرست نامهای مجاز در سفارتخونههای ايران). آقای قائد در بیبیسی فارسی به پرسشهای مردم دربارهء نظام آموزشی ايران جواب داده.
۶) کلاً مقالههای آقای قائد به کرات در سايتهای ديگه منتشر شدهاند، از قبيل روز و باشگاه انديشه و… اميدوارم با اجازهء خودشون بوده باشه.
۷) شرق از نوشتن کتابی به قلم آقای قائد خبر داده (اصل مطلب توی شرق آنلاين نبود).
۸) از صفحهء پنجاهم جستجوی گوگل به بعد ديگه بريدم.
۹) کاش لازم نبود از طريق گوگل دنبال اين اطلاعات گشت، بلکه يه جايی جمع و جور و منظم به جوينده نشون داده ميشدند. در ويکیپديای فارسی که اصلاً حرفش رو هم نزن.
۱۰) چرا سايت آقای قائد، بدبختانه درست مثل خيلی از سايتها و وبلاگهای ديگه، برای آدمهای از مرحله پرتی مثل من يه معرفينامهء خلاصه و جمع و جور (يا از اون بهتر، مفصل و گويا) نداره؟
آخرش هم چيز زيادی دربارهء گذشتهء آقای قائد دستگيرم نشد. در حد همون نکاتی که از خوندن نوشتههای سايتشون ميتونستم بهش پی ببرم، و حتی کمتر. منی که نه سر پيازم نه ته پياز و اصولاً تا بتونم وارد معقولات نميشم، در اين وبلاگ اون کنار يه چند خطی دربارهء خودم گفتهام که اگر کسی برای اولين بار اومد اينجا، حدوداً دستش بياد با کی طرفه و جريان اينجا از چه قراره، چه برسه به يه آدم محقق و فعال و صاحبنظر. واقعاً فکر ميکنم اين روش خوبيه و اون رو به همهء دوستان توصيه ميکنم، چون يه مقدار اعصابخرابکنه که مجبور بشی تمام آرشيو طرف رو جستجو کنی، تا جايی از اشارهء کوتاهی بفهمی که فرضاً نويسنده در خارج از کشور زندگی ميکنه، و باز نيم ساعت ديگه بگردی تا دستت بياد که منظور از خارج از کشور کجاست. يا در صورت استفاده از اسم مستعار، اصلاً نويسنده مؤنثه يا مذکر! به تکبر و خودشيفتگی يا فروتنی و تواضع ربطی نداره. حرف اين نيست که آدم دربارهء خودش ستايشنامه بنويسه يا ليست افتخاراتش رو رديف کنه. يه معرفی کوتاه و اشاره به چند نکتهء مهم ميتونند دست کم دربارهء آدمهايی مثل من کافی باشند.
از اين غرغرها که بگذريم، ميخوام اين حرف رو به تعريفهای دوستان ديگه از نثر آقای قائد اضافه کنم که – دور از جون – من رو خيلی ياد نوشتههای پيتر يوستينف مرحوم ميندازه. اگه بخت باهاتون يار بوده و به مقالههايی که يوستينف در مجلهء يوروپين مينوشت دسترسی داشتهايد، ميدونيد من چی ميگم. همون طنز نرم و ملايم، همون آرامش و وقار، و نگاهی که – اگه جسارت نباشه – تعريفش کلمهء آلمانی altersmilde است که ترجمهاش چيزی ميشه شبيه «آسودهدلی خاص دوران کهولت». اينکه آدم با رسيدن به سن بالاتر ديگه با يه غوره سرديش و با يه مويز گرميش نميکنه و قضايا رو از ديدگاهی ميبينه که مثل خيليها از شور و هيجان (بعضاً کاذب) تأثير نگرفته، بلکه خونسردانه و موشکافانه و (اگه اجازه بدين اين لغت رو به کار ببرم) حکيمانه است.
يه چيزی هم بگم که بخندين: امروز توی خيابون يه آقايی ديدم که قيافهاش با آقای قائد مو نميزد! يعنی ميگم برادر دوقلو! همون ريش و سبيل و موها و (تا جايی که ميشه از توی عکسها تخمين زد) قد و قواره و هيکل. ديگه کم مونده بود برم جلو و سلام و احوالپرسی کنم، که بهش توی پيادهرو نزديکتر شدم و ديدم چشماش آبی هستند.

سلام
خوشحالم که دوباره شروع کردی به نوشتن
سلام
خیلی ممنون که نتیجه جستجوتون رو نوشتید
ایده خوبی است که نتایج جستجو هامون رو ثبت کنیم
در ضمن «آسودهدلی خاص دوران کهولت» رو خیلی دوست داشتم
هم برگردان خوبی بود و هم با نسبت دادنش به نوشته های آقای قائد موافقم
سلام.
-
مدت ها است قصد دارم سری به وبلاگ آقای قائد بزنم که امروز بر اثر تصمیم و خیلی چیزای دیگه که یکی از مهمترین هاش پدیده های غیبی است این اتفاق افتاد.- میدونم که آقای قائد عزیز از این نوع پدیده را خیلی دوست دارد به همین دلیل گفتم
آشنایی من با قائد از سال 84 شروع شد وقتی دوستانم در رادیو فرهنگ قصد داشتند او را به برنامه هفت اقلیم دعوت کنند. کتاب دفترچه خاطرات… اولین کتابی بود که از او خواندم.این کتاب برای من در خیلی چیزها اولین بود:
اولین تلنگر جدی به فکر من برای بهتر فهمیدن واقعیت در جامعه ای که اساسا با واقعیت کاری ندارد
اولین متن روزنامه ای که هیچوقت هم چاپ نشد نقد-معرفی این کتاب بود ولی همین متن چاپ نشده آغاز کار روزنامه نگاری ام شد.
واژه دگراندش به تمام معنا در خور اوست. این را می شود در کتاب ادیسه بامداد نوشته شهرام پرجردی درباره زندگی و آثار شاملو به روشنی دید. در بخشی از کتاب که مانند بزرگداشتی است برای بامداد تعداد زیادی از نویسندگان یا بهتر بگویم انتلکتوئل ها درباره شاملو قلم فرسایی کردند. تنها کسی که به قول شما در altersmilde کامل و با درون مایه واقعیت گرایی درباره ادیسه بامداد سخن گفته محمد قائد است- این مقاله در کتاب دفترچه خاطرات… آخرین مقاله کتاب است-. بعد از خواندن همین نوشته بود که فهمیدم خیلی ها در این مملکت قد بلندند اما به مقیاس جهانی قد کوتاه.-خودم هم از رسمی صحبت کردنم خسته شدم-
اگر روزی کسی را دیدی که شبیه قائد بود می شود از روی 1 مشخصه بفهمی اوست یا نه. قائد به شدت شیک پوش و جنتلمن است چه در راه رفتن چه در حرفزدن. ادا هم نیست واقعا شخصیت اوست.
مرد مختصر.