اين نوشتهء انار رو که خوندم، ياد يه جريانی افتادم که خيلی سال پيش برام اتفاق افتاده و گمونم هيچوقت فراموشم نشه.
اون موقع که شونزده هيفده ساله بودم و به مدرسه ميرفتم، روزگار چندان راحتی نداشتم. صبح کلهء سحر بيدار ميشدم و آماده ميشدم و بدو بدو ميرفتم به ايستگاه تراموا و صبری و احتمالاً لرزی از سرمای صبحگاهی، تا نيم ساعت بعد به مدرسه برسم. اونجا هم هر جور بود روز رو ميگذروندم تا بعدازظهر که به خونه برميگشتم، هولهولکی غذايی ميخوردم و دوشی ميگرفتم و لباس عوض ميکردم که برم سر کار، تا ساعت دوازده يک نصفهشب. برميگشتم خونه و چند ساعتی خواب تا روز بعد و دوباره روز از نو، روزی از نو. هر روز همين برنامه بود، جز يک شب در هفته که کار نميکردم، و يکشنبه که به مدرسه نميرفتم. اگر درسی ميخوندم در همين شب تعطيل و صبح يکشنبه بود، و اغلب تکاليف مدرسه هم در تراموا و زنگ تفريح انجام ميشد، يا اگر رستورانی که در اون کار ميکردم خلوت بود، پشت پيشخوان.
يک بار به خونهء همشاگرديم که دخترخانمی اهل ترکيه بود دعوت بودم. قرار بود شب پيشش بمونم. بعد از کار، نصفهشب خرد و خسته به خونهاشون رسيدم. خانواده همه در اتاق پذيرايی دور هم نشسته بودند و از من به گرمی استقبال کردند و سلامی و عليکی و حالت چطورهای. من هم که روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم، شروع کردم براشون يه شوی کمدی اجرا کردن از بلاهايی که در اون روز به سرم اومده بود: ادای خودم رو درآوردم که چطور صبحش خواب مونده بودم و موقعی که ميخواستم به تراموا برسم، نزديک بود با مغز به زمين بخورم… ادای معلم بداخلاقمون رو درآوردم که باهاش جر و بحثم شده بود… بعد تعريف کردم که چطور بعد از ظهر به خونه رسيده بودم و زنگ در رو زده بودند و مأمور انتظامی شهرداری (با پليس فرق ميکنه) در خونهامون رو زده بود که خواهر و برادرت (پوپک و پويا اون موقع خيلی کوچولو بودند، کلاس اول – دوم دبستان) چند کتاب از کتابخونهء ده گرفتهاند و سه ماهه که پس نياوردهاند، و شرح شرمندگی من و جستجوی پرعجله و دستپاچگی برای پيدا کردن کتابها و لعن و نفرين به بچهها و خودم که کتابخونشون کرده بودم، اما بهشون رعايت نظم و اخلاق کتابداری رو ياد نداده بودم… و بعد رفتن به سر کار و روبهرو شدن با مشتريهايی بهانهجو و بدخلق و بدانعام…
گفتم و گفتم و هی شکلک و ادا و اطوار درآوردم و صداهای مختلف رو تقليد کردم و خانوادهء دوستم هم دستشون رو گذاشته بودند روی دلشون و ميخنديدند. تعريفم که تموم شد و آروم گرفتيم، خواهر دوستم که چند سالی از من بزرگتر بود من رو صدا کرد که کارت دارم. گفتم چی شده؟ گفت:
- با اين تعريفهايی که کردی خيلی خنديديم، اما خوب، آيا اون موقع که برای خودت اتفاق افتاده بود هم همينقدر خندهدار بودند؟
گفتم: معلومه که نبودند! پدرم دراومده!
گفت: خوب پس چرا وقتی که ازت پرسيديم حالت چطوره، به جای اينکه واقعيتش رو بگی، به جای اينکه ناراحتی و خستگيت رو همونطور که خودت احساس کردهای با ما درميون بگذاری، ازش دستمايهء تفريح و خنده درست کردی؟ مگه به ما اعتماد نداری؟
گفتم: نه، مسئله اعتماد که نيست! اما خوب روز من که خراب شده، چرا شب شما رو هم خراب کنم؟
گفت: ببين، دوستی واقعی به اينه که طرفت گنجايش و ظرفيت پذيرش حقايق رو، وضع واقعی تو رو داشته باشه. اگر از راه رسيده بودی و گفته بودی که روز بدی پشت سر گذاشتهای و خيلی خسته و عصبی هستی، ما سعی ميکرديم بهت کمک کنيم و انرژی بديم و يه کاری کنيم که تنگی خلقت برطرف بشه و سرحال بيای. اما تو در واقع به ما دروغ گفتی و جوری وانمود کردی که انگار اين مسائل نه تنها تو رو ناراحت نکرده، بلکه مايهء تفريحت هم شده. اينجوری بار مسئوليت رو از دوش ما برداشتی و به ما اجازه ندادی که نسبت به حالات درونی واقعيت واکنش نشون بديم. اينه که دارم ازت ميپرسم: آيا به ما اعتماد نداری؟ فکر ميکنی نميتونی برای ما وضع واقعی درونيت رو برملا کنی؟
نکتهای که در عرف و فرهنگ ما هم تا حدود زيادی مرسومه همينه که «با دل خونين لب خندان بياور همچو جام»! و انار هم به نوعی ميخواد همين فلسفه رو در پيش بگيره: «مردم گناه نکردهاند که میخوان با من معاشرت کنند». ريشهء اين عرف، رعايت حال ديگرانه، و انار علاوه بر اين فکر ميکنه با نگاه و تلقين مثبت، ممکنه بشه شرايط منفی رو تغيير داد.
حالا سؤال سر اينه که چرا هميشه بايد حال مردم رو رعايت کرد؟ و آيا من و انار مطمئنيم که دوستانمون ظرفيت شنيدن ناراحتيها و غصهها و عصبانيتها و ببخشيد، چسنالههامون رو ندارند؟ و اگر ندارند، آيا هنوز هم ميشه به معاشرت با اونها تکيه کرد و اون رو ارزشمند دونست؟
من هر دو طرف قضيه رو منفی ميدونم، چه اينکه آدم همهاش چسناله کنه و همه چيز رو سياه و تاريک ببينه، و چه اينکه سر خودش و ديگران رو گول بماله و خوشحالی و شادی مصنوعيش رو به خودش و ديگران زورچپون کنه. راستش رو بخواين، به آدمهايی که هميشه و تحت هر شرايطی مثبت و خندان و سرحال هستند با نوعی بدگمانی نگاه ميکنم. چون واقعيت اينه که کمتر کسی ميتونه واقعاً اين احساس مثبت رو هميشه و همه جا داشته باشه، و ميشه نتيجه گرفت که درصد بزرگی از اين رفتار و واکنش تظاهره. اين تظاهرش به خوشی مثل يه سايهء سياه روی روابطش با آدم سنگينی ميکنه و آدم ميدونه که طرف باهاش صادق نيست و از خودش ميپرسه چرا. ضمن اينکه از خودش ميپرسه تکليف اون انرژيهای منفی و ناراحتيها و غصههايی که سرکوب شدهاند و نشون داده نميشند چيه و به کجا رفتهاند، چون قدر مسلم اينه که از بين نرفتهاند و سرجاشون هستند. اونوقته که آدم به همچين شخصی به مثابه يه بشکهء باروت نگاه ميکنه و همهاش ترس داره که کی اين آتشفشان ناراحتيها و غصهها و از همه مهمتر خشمها و عصيانهای سرکوبشده فعال خواهد شد!
البته انار حق داره که ميگه همنشينی چنين شخصی خيلی مطلوب و مطبوعه، چون به قول خواهر اون دوست من، کمترين درصد مسئوليت رو روی دوش مخاطب ميگذاره و هيچ زحمتی بهش برای قسمت کردن ناراحتيها و شريک شدن در رنجهای شخص نميده، اما درسی که اون خانم سالها پيش به من داد اين بود که اگر من در دوستی با کسی اينقدر راحتطلب باشم، چندان دوست خوبی نيستم. آيا اون دوست تکزاسی واقعاً و صادقانه هميشه «هيولا»ست؟ باور نميکنم. من اگر جای انار بودم، از يه موقعی شروع ميکردم از خودم بپرسم که چرا اون آقا هميشه به من انرژی ميده و هيچوقت از من انرژی نميگيره. آيا به من به اندازهء کافی اعتماد نداره؟ يا از اون بدتر، از اون آدمهاييه که اعتماد کردن به ديگران و درد دل و نشون دادن حالات درونی واقعی در مرامش نيست و ترجيح ميده ناراحتيهاش رو در دلش بريزه و اونها رو با کسی درميون نگذاره؟ چنين رفتاری به نظر من الگوی خوبی نيست که آدم بخواد ازش پيروی کنه. نميشه گفت که يک نگاه مثبت و خوشبين به دنيا لزوماً کار غلطيه، اما اينطور که انار ميگه به زور و اجبار و به هر قيمتی شاد و سرخوش بودن (يا بهتره بگم تظاهر به شادی و سرخوشی) نه تنها سالم نيست، بلکه در درازمدت ميتونه نتيجهء معکوس داشته باشه.
جلب ترحم کردن اگه تبديل به يه عادت بشه خوشايند نيست و ممکنه روی روح و روان آدم تأثير خيلی منفی بگذاره. اما از طرف ديگه اشتياق برای شنيدن تمجيد و تعريف از ديگران هم چيز مذموم و غلطی نيست، و تازه هيچکس هم نميتونه خودش رو ازش بری بدونه. گاهی خوبه که آدم از ديگران تعريف بشنوه، اگر صادقانه باشه، که نقطههای قوتش بهش يادآوری بشن (آدم خيلی راحت نقطههای قوت خودش رو از ياد ميبره) و شخصيتش تأييد بشه و بدونه دست کم جنبههايی از رفتاری که داره مورد قبول ديگران هم هست. برای دوری از جلب ترحم ديگران هيچ لزومی نداره که وقتی حال آدم خرابه و همين الآن يه کاميون هيجدهچرخ مشکلات و بدبختی از روش رد شده، به قول انار «بلند و با لبخند» جواب بده که خيلی حالم خوبه! و هم به خودش دروغ بگه، هم به ديگران. اينجا ميخوام تأکيد کنم که منظورم از اين «ديگران»، دوستان و اشخاص نزديک و مورد اعتماده، وگرنه آدمهايی ميتونند دور و برت باشند که اصلاً صلاح نباشه شرايط درونی تو رو بدونند. به عنوان مثال در محل کار، نک و ناله کردن و شکايت از مشکلات زندگی خصوصی ميتونه اشتباه بزرگی باشه. اصطلاح «دشمنشاد شدن» هم در زبان فارسی به شيوايی نشون ميده که هر حرفی رو هر جايی نبايد زد.
صدالبته به من هيچ ربطی نداره که دوست مهربونم انار چه تصميمهايی برای زندگيش و رفتارهاش ميگيره، اما خوب، نظر من هم اينه و ميدونم که منظورم رو متوجه خواهد شد. فکر ميکنم روش صحيح يه جايی بين همون منفیگرايی مطلق و مثبتگرايی مطلق باشه، و اگه سردرگم شدی، صداقت با خودت و با احساساتت معمولاً بهترين شيوه برای رويارويی با زندگيه.
پينوشت: در مورد اين رفيق تگزاسيمون حق با من بود: به خودم افتخار میکنم که هيچکس حتی صميمیترين دوستانم نفهميدن که من چقدر حالم بده. شلوغ کردن و داد و فرياد کردن هميشه برای من پوشش خوبی برای احساساتم بوده.

خیلی قشنگ نوشتی پانته آ جونم.
خیلی کیف کردم. اما یه چیز رو بگم. من دقت کرده ام آدم هایی که مثبت فکر می کنند، خود به خود بیشتر وقتا سرحال و پر انرژی هستن تا بقیه، و در ضمن اینجور آدم ها بیشترهاشون راحت تر به خواسته هاشون توی زندگی می رسن. موضوع خود گول زنی نیست. موضوع مثبت فکر کردن هست، اینکه فکرهامون توی جهت مثبت به حرکت دربیاریم.
امروز تولد هم وبلاگیتونه
بهشون تبریک گفتین؟
موفق تر باشی
سلام … اونموقع برلین هم بودم و اون شب هم کنار دیوار ..متاسفانه جیب خالی و دوربین بدون فیلم …فقط یک تیکه از دیوار را یادگار دارم اما چونکه آدم آرنجی نیستم اون تیکه هم از وسط دیوار هست یعنی نه رنگ دارد و نه شعار ….
برای من هم ازین اتفاقات می افتد چنان تعریف میکنم که از خنده شکم درد بگیرند تنها فرق این هست که وقتی هم اتفاق می افتد برای من خنده اور هست، چونکه اگر نبودم و نمیدیدم باور نمیکردم … وقتی یک اتفاقی برای یکنفر می افتد که ناراحت میشود (چرا این سر من امد ..من اخه فلان و بسار و … و …) آدم (من) ناراحت میشوم اما وقتی سر خودم «بلا» میآید میتوانم براحتی بخندم چونکه میدانم ناراحت نیستم و جزو آنانی نیستم که بگویم چرا من ..دقت کنیم اگثر فیلمهای کمدی که سرشان میخندم بلا و بدشانسی و …. دیگران هست ..اینکه ناله میکنیم بخاطر این هست که خود محور جهان میدانم و زیادی جدی میگیریم اما خصلت من چنین نیست و فلسفهام میگوید: زندگی را زیاد جدی نگیر که خلاصه جان سالم ازش بدر نمیبری …و اگر قرار اتفاقی بیفتد سر خودم بیفتد تا با خیال راحت بتوانم بخندم بدون اینکه کسی را ناراحت کنم …..
اما یک چیزی منو ناراحت کردم ..هنوز وقت نکردم داستانهات از ایران را بخوانم ….
راستش نمیدونم
اما به نظر همون فرهنگ با سیلی صورت را سرخ کردن از این فرهنگ گدایی و چسناله ای که ایرانیان را فرا گرفته بهتر بود!!
———————————————————————————————-
پانتهآ: والا صحبت فرهنگ عمومی نيست، صحبت درجهء صداقت و بیتکلفی در قبال نزديکترين کسان و دوستانه، ضمن اينکه اگر توجه کرده باشيد، بنده حرفی در دفاع از چسناله کردن نزدهام. گدايی هم فکر کنم چندان ربطی به قضيه نداشته باشه.
بعد از ماجرای هری پاتر و ریچارد هریس، این که شما هم که در پست های طولانی نوشتن ید طولایی (؟) دارید دخترم که!
سلام. جالب بود. زنده باشی.
سلام، اووووم نميدانم كه در فرهنگ اون طرف چجوري است اما اين طرف كه قطعا ميدانيد شايد چيزي كه گفتيد مرسوم نباشد. ما اينطوريم كه هميشه،هميشه خوبيم . يعني بايد در جلوي بقيه خوب باشيم ، هر چند بعضي وقتها اصلا ناي نقش بازي كردن نيست.
پانته آ جان سلام،
این روش شما بی نظیرترین لحن صحبت افراد با اطرافیانشونه، برخوردیه که هر آدمی آرزو داره تا بتونه همیشه خدا اون رفتار رو با اطرافیانش داشته باشه. حالا این خواهر دوست شما (ببخشید) شعورش رو نداشته که جمله شما رو درک کنه (” نه، مسئله اعتماد که نيست! اما خوب روز من که خراب شده، چرا شب شما رو هم خراب کنم؟” ) اون دیگه خودش رو نشون داده.
شما حتما همیشه روابط عمومی فوق العاده ای داری و دوستان فوق العاده زیاد که حتما هم در مشکلات کمک حالت هستند. اینها همه عکس العمل این حسن خلق شماست و بس.
سلام
داشتم در رابطه با انرژی مثبت جستجو می کردم که وبلاگ شما باز شد. استفاده بردم.
اگه شما هم به موضوع مجری گری و گویندگی علاقه مندید حتما سری به وبلاگ من بزنید
موفق باشید