حالا شايد بگين اين پانتهآ چرا هی گير ميده به نوشتههای ملت، اما باور کنيد عمدی نيست. فقط مسئله اينه که رفتم يه چرخی زدم توی وبلاگهای رفقا، و خوب يه چيزهايی به ذهنم رسيد که فکر کردم ميتونم بنويسم. همين.
مثلاً وقتی اين نوشتهء لوا رو خوندم، راستش يه خرده تعجب کردم. يعنی فکر نميکردم لوا چيزی بنويسه که به من همچين احساسی بده. لوا در رسوندن منظورش و فضای بيزاری و ناهمخوانی با ميزبانش موفق بوده و اون رو با شيوايی منتقل ميکنه، اما من تمام مدت داشتم فکر ميکردم که مگه گناه اون خانم چی بوده که اين همه لوا رو منزجر و ناراحت کرده.
مسلماً همهء ما با کسانی روبهرو ميشيم که با ما سنخيت فکری ندارند. نميشه انتظار داشت که بتونيم با هر کسی از برتراند راسل و سيمون دوبوار حرف بزنيم. گاهی سطح تحصيلات، يا قشر اجتماعی يا خردهفرهنگی که طرفمون بهش تعلق داره، اجازهء همفکری و همدلی رو نميده. اما من فکر نميکنم که بشه به اين دليل کسی رو تحقير کرد. يعنی از نوشته در برداشت من يه نوع تفرعن برميخاست که اصلاً به آدمی مثل لوا نمياد!
لوا گاهی به عنوان مددکار اجتماعی با اشخاصی روبهرو ميشه که افکار عجيب و غريبی دارند، حريص و تنگچشمند، تنبل و پرمدعا و پرافاده هستند… اينجور چيزها رو نقد کردن هيچ اشکالی نداره. يا اگه با يکی روبهرو بشی که به يه نوع خرافات عجيب و خندهدار معتقده، فکر ميکنم هيچ عيبی نداره که بنويسی تو رو خدا نگاه کن مردم به چه مزخرفاتی عقيده دارن. اما من هر چی نوشتهء لوا رو زير و رو کردم، نديدم خانم ميزبانش حرف بدی زده باشه که اين همه انزجارانگيز باشه. حتی پشت سر کسی هم حرف بد نزده! که اين خودش خيليه. دغدغههای يه زن سادهء خانهداره که از عروسی و آبگوشتی که درست کرده بودند و کاچی دستپخت خودش و رنگ مو حرف ميزنه. والا راستش من هم وحشتناک عرق ميکنم. تابستون که ميشه، گاهی توی تراموا نشستهام و آب شر شر از سر و صورتم ميريزه (اغراق نميکنم! واقعاً انگار يه سطل آب روی سرم خالی کرده باشند!)، به اين آلمانيها با اون منفذهای ريز پوست خشکشون نگاه ميکنم و حسرت ميخورم و اونها هم زيرچشمی به من نگاه ميکنن که اين زنه چشه! زيربغل خيس اون خانم ممکنه خوشايند نباشه، ولی دست خودش نيست. ديگه چندش آميخته با تحقير نداره که. من حتی حدس ميزنم هر زير بغل خيس عرقی باعث چندش لوا نشه، و اين اشاره فقط بابت انتقال حس بيزاری خاصی بوده که بهش دچار شده. اصلاً از سراپای نوشتهء لوا بيزاری ميباره و از فحوای کلامش معلومه که به اون خانم هيچ شانسی نداده برای خوب بودن و مثبت بودن، و اون رو کاملاً آدم بدهء داستان کرده! و من از خودم ميپرسم آيا خانمه واقعاً شايستهء چنين لقبی هست؟
مادر من هم قديمها در ايران گاهی روغن حيوانی روی برنج ميريخت. اون بهش ميگفت عطر، برای منی که از نسل روغن نباتی بودم وحشتناکترين بوی گند ممکن بود و محال بود که به اون برنج لب بزنم. سليقهها متفاوته. اين روميزيهای قلاببافی هم از همون دست هستند. فرنگيها بهش ميگن kitsch و ما تازگيها براش لغت جواد رو به کار ميبريم. حالا خوبه خانمه از اين عروسکها نداشته که دامن قلاببافی دارند! يکی از فاميلها به ما يه گندهاش رو کادو داده بود و هر بار که به خونهامون ميومد بايد دنبالش ميگشتيم و ميگذاشتيمش روی رف که بهش برنخوره.
من ميتونم لوا رو درک کنم که در خونهء اون خانم نشسته بوده و باهاش موضوع مشترک، فضای مشترک برای همفکری نداشته. وقتی که در ايران زندگی ميکردم از اين برخوردها زياد داشتم. در همين سفرم به ايران، بارها و بارها تنها زن بيحجاب جمع بودم، و زنهای اطرافم همه چيزی بودند از دست همين خانمی که تعريفش رو ميکنه. آدمهايی ساده با دغدغههايی ساده. خانمی داشت با زنهای همسايه سنگدون مرغ پاک ميکرد و ميگفت ميشه باهاش يه جور گوشت چرخکرده درست کرد و غذا پخت. و برای تأکيد روی حرفش ميگفت فکر ميکنی ما ده تا بچه رو چطور بزرگ کرديم؟ من توی دلم ازش سؤال کردم اگه به جای ده تا بچه دو تا داشتی و عوضش بهشون غذای درست و حسابی ميدادی بهتر نبود؟ اما گفتن اين حرف به پيرزنی که الآن اون ده تا بچهاش همه عروس و دامادند و خودشون بچه دارند چه فايدهای داره جز ناراحت کردنش؟ دست کم نسل جديد از اين نظر نسبتاً عاقلتر شده.
خلاصه کاملاً ميفهمم چی ميگی لوای عزيزم. چيزی که درک نميکنم، اين احساس انزجار و چندشه. نميتونم مجسم کنم که همکلام شدن با خانمی که تنها دنياش با دنيای تو متفاوته، اين همه زجرآور باشه. اون هم زنی که از لابهلای بريدههای گفتههاش که تو نقل کردهای، به نظر مهربون هم مياد. و نميفهمم حالا اگر از اين همنشينی خوشت نيومده و اون رو اتلاف وقت دونستهای، چرا اومدهای و در وبلاگت شرح دادهای که ببينيد من چه زجری از دست اين زنک احمق بيکلاس بوگندوی چندشآور کشيدم، با اون روغن حيوانيش!
همه يک روز بعد از رفتن به آمريکا عوض نميشن لوا جان. اگر هم بشن، باز يه چيز مضحک و خندهدار ميشن، مثل همون مثالهايی که خودت بارها زدهای، از آدمهايی که خودشون و هويتشون رو بعد از دو روز فرنگ رفتن گم کردهاند. اين خانم دست کم خودش مونده و بلد نبوده به جای چای، به تو لاته ماکياتو تعارف کنه و به جای آبگوشت، از کنتاکی فرايد چيکن حرف بزنه و به جای رنگ مو و نسخهء آشپزی مادر مرحومش، با تو دربارهء آخرين کتاب فلان نويسنده بحث کنه. آيا اين شايستهء تحقيره؟ يعنی تو واقعاً نميتونستی برای يک ساعت از اون بالابالاها پايين بيای و با اين خانم همکلام بشی؟ نميتونستی بهش يه مارک رنگ موی خوب معرفی کنی و بهش بگی که مسواک نميخواد، توی جعبه خودش همه چی داره؟ نميتونستی بگی روغن حيوانی دوست نداری که اون هم بخنده و بگه شما جوونترها نميدونين غذای خوب يعنی چی؟ فکر ميکنی با اين حساب از چند درصد زنان جامعهء ايران خوشت بياد؟ و چند درصدشون حالت رو به هم بزنند؟ به خصوص مايی که کلی ادعا هم داريم و دوست داريم زنانمون آزاده باشند و فهميده باشند و مدرن باشند و کتاب بخونند و فعاليت کنند و به حقوقشون واقف باشند، چطور ميتونيم نفوذی بين اونها پيدا کنيم، وقتی حتی طاقت يه چای خوردن ساده رو با زنی نداريم که نمايندهء قشر اکثريت زنان جامعهء ماست؟

سلام
به نظر من خود لوا متاسفانه با خوندن مثلا چند کتاب فکر ميکنه خيلي از انسانهايي که دوست دارن معمولي زندگي کنند بالاتره و از اونها بيشتر ميفهمه شايد هم کمبود ايراني هاي کتاب خون در کاليفرنيا اين حباب خود بزرگ بيني رو براش ايجاد کرده. به هيچ عنوان قصد توهين ندارم ولي فکر ميکنم همون قدر که لوا ميتونه مردم رو به خاطر عادي بودن نقد کنه من هم اين حق رو داشته باشم که اون و تمام پز هاي روشنفکرانه اش رو نقد کنم که ميدونم فقط در همين دنياي مجازي هستش. البته لوا تنها نيست من در وبلاگ خيلي از خانوم هاي ايران اين مساله رو ديدم اما همه چند چيز مشترک داشته اند : خانوم هاي جواني که تازه ازدواج کرده و تازه غربت نشين شدند و تازه هم پاشون به يک محيط دانشگاهي باز شده. و اينروزها سخت در منجلاب سنت و مدرنيته دست و پا ميزنند.
———————————————————————————————
پانتهآ: من به شخصه فکر نميکنم که لوا يه آدم خودبزرگبين و ازخودراضيه. اصلاً از اين راه دور صلاحتيش رو ندارم که دربارهء چنين چيزی قضاوت کنم. من فقط راجع به يه نوشتهء خاص و احساسی که در اون متبلور شده نوشتم، دقيقاً چون به خاطر شناخت فعليم بر اساس نوشتههای ديگهء لوا، نميتونم مجسم کنم که اين نگاه متعلق به همون آدم باشه که من معمولاً باهاش همفکر و همدلم و دوستش دارم، و اين بار انگيزهاش رو درست درک نکردهام.
Pantea jan
I didn’t question her personality cos I have never met her, all I wrote was my conclusion from her posts
خردمندانه بود – متشکرم که توی وبلاگتون وقتم هدرنشد و مطلب جالبی خوندم
سلام عزيزم
ممنون از حضور گرمت توي مراسم تولدم.
خانمي پس شما هم مثل من به همه چيزي زياد فكر مي كني؟
تازه اين پستت رو خوندم.
لينكت كردم كه بيشتر سربزنم.
نوشته لوا باز نمي شد ! پس نمي تونم نظري بدم ! چرا قيلطر بود ؟
———————————————————————————————–
پانتهآ: والا چراش رو که بايد از مسئولين محترم مميزی پرسيد! اما متن رو با ايميل خدمتتون فرستادم.
دارم اصل نوشته رو هم میارم که با نقدت بهتر بفهمم چی به چیه
شايد کسی مجبورش کرده بود بره ۱ ساعت پيش اون خانم بشينه. خب آدم رو که مجبورش کنن کلا تنفر خونش ميره بالا
سلام
من به نظرم كمي زيادي سخت ميگيري شما! مساله آنقدر ها هم پراهميت نيست. همه ما توي وبلاگهامون از چيزهايي كه خوشمون نميآد حرف ميزنيم و مينويسيم. توي وبلاگ خودت هم بگرديم حتما چنين چيزهايي پيدا ميشه. همونطور كه بقيه حق دارند همانطوري زندگي كنند ما هم حق داريم گاهي در وبلاگمون بلند بلند فكر كنيم نه ؟
————————————————————————————————————–
پانتهآ: مهدی جان، کاملاً باهات موافقم، برای همين هم در وبلاگم بلند بلند دربارهء نوشتهء لوا فکر کردم!
آفرین پانته آ جان.