من نميدونم به چه زبونی به رفقا حالی کنم که اين دعوتنامههايی که برام ميفرستند تا فهرست کتابهام رو با ديگران به اشتراک بگذارم و معرفی کنم، به کارم نمياد. هر دو سه روز يک بار برام يک دعوتنامه مياد (گاهی هم دو تا و سه تا يکجا) و متأسفانه همه به آشغالدونی روونه ميشن.
چرا به کارم نميان؟ چون من کتاب فارسی نميخونم. صرف نظر از اينکه بهشون به زحمت دسترسی دارم، همون چندتايی هم که دارم يا چنگی به دل نميزنند که بخوام معرفيشون کنم، يا اينکه معرف حضور همه هستند (ديوان حافظ و شاهنامهء فردوسی هم ديگه معرفی دارند؟). تعدادی هم که خوندنی هستند، يا در خارج چاپ شدهاند و يا جزو کتب ممنوعه به حساب ميان و يا هردو، مثلاً کتابهای مرحوم سعيدی سيرجانی، و در ايران به سادگی پيدا نميشن. اونهايی که به قلم نويسندههای خارجی هستند معمولاً آنچنان افتضاح ترجمه شدهاند که خودم موقع خوندنشون سردرد ميگيرم، چه برسه به اينکه بخوام توصيه بکنم که کس ديگهای هم اونها رو بخونه.
همهء اين دلايل دست به دست هم دادهاند و باعث شدهاند که درصد کتابهای فارسی در کتابخونهء من خيلی پايين باشه و کتابهای آلمانی هم که به ندرت به کار خوانندهء ايرانی ميان. اما کتاب خوب به زبان آلمانی زياد ميخونم. به عنوان يک خبرنگار (هرچند فعلاً بگی نگی بيکار) چندتا از بنگاههای بزرگتر انتشاراتی برام کتابهای جديدشون رو مرتب به رايگان ميفرستند و از اين نظر وضعم معمولاً خوبه. بعضيهاشون واقعاً خوندنی هستند اما از اونجايی که شک دارم در ايران ترجمه و چاپ بشن، صحبت دربارهاشون جز آب کردن دل اغلب خوانندهها فايدهای نداره.
صحبت ترجمه و زبان شد، اگر زبون خارجکی بلتيد ميتونيد اين تست رو انجام بديد. اولين بار بود که در يک تست به تمام سؤالها بیبروبرگرد جواب مثبت ميدادم. نتيجهاش هم اين شد که بنده يک کلبی تمامعيار (cynic) هستم و احتمالاً واژهنامهء کلبيون از قلم خودمه!
جالبه که ما ترجمهء درست و حسابی برای کلمهء cynic در فارسی نداريم جز همون کلبی که تازه اون هم اشاره به مکتب گروهی از سقراطيون داره، در حالی که مثلاً خيام و ناصرخسرو و خيلی ديگه از شاعران و متفکران ايرانی چنين ذهنيتی داشتهاند و اشارههای فراوونی در ادبياتمون به اين طرز فکر وجود داره و همه هم لزوماً پيرو يک مکتب خاص نبودهاند و جهانبينی و تمايلاتشون بيشتر از ديدهها و شنيدهها و تجربيات نشأت ميگرفته تا قبول داشتن فلان مکتب فلسفی. کلمهء بدبين به هيچ وجه بازگوی کاملی براش نيست و فقط ميتونه به بخشی از اين تفکر بازتاب بده. و از طرف ديگه کلبی هم برای اکثريت ناآشنا و اصلاً يه جوری قناس و نامفهومه.
cynic مفهومهای متفاوتی داره. يکيش هم به معنی کسيه که ارزشها و مقدسات مورد قبول جامعه رو زير سؤال ميبره و اونها رو بدون چون و چرا ارزشمند و مقدس نميدونه و در صحبتهاش اونها رو به زبون کنايه و طنز به سخره ميگيره، اما هدفش جريحهدار کردن احساسات ديگران نيست، باز کردن ذهن و فکرشونه و احتمالاً تغيير و بهبود شرايط موجود.
در جامعهای مثل ايران که پيشپاافتادهترين چيزها، مثلاً طرح روی جلد يک آلبوم موسيقی، ميتونند معنی مقدسات رو پيدا کنند و اصولاً غيرتی شدن و باد کردن رگ گردن در عمق فرهنگ ما جا خوش کرده و ولکن هم نيست، زندگی چنين آدمی ميتونه خيلی سختتر از جاهای ديگه باشه. اين رو هم بگذاريد در کنارش که مفهوم احترام به عقايد ديگران برای ما اين معنی رو داره که همه عقيدهء ما رو قبول داشته باشند و خفهخون بگيرند، وگرنه ميزنيم توی سرشون که صدای سگ بدن! و آزادی بيان هم در اغلب موارد يعنی اينکه من آزادم پا روی قوانينی بگذارم که برای نظم و امنيت و آرامش و سلامت جامعه، نوشته يا نانوشته، وضع شدهاند. يا اينکه من آزادم چشمهام رو ببندم و دهنم رو باز کنم و هرچی دلم خواست بار ديگران کنم، چون خوب آزادم ديگه! ديگران هم آزادند که دلشون نخواد فحش بشنوند، اما اونش ديگه به من چه.
مهاجرت و پديدههای مربوط به اون هم معضل ديگهای هستند که علاوه بر تقسيمبنديهای فراوون ديگه مثل من پولدارم و و تو بیپول، من تهرانيم و تو شهرستانی، من باسوادم و تو بيسواد و غيره، ايرانيها به دو دستهء خودی و غيرخودی، خارجی و داخلی تقسيم کردهاند. و چون در ذهنيت ما هميشه فصل کردن بر وصل کردن ارجحيت داره، اين تقسيمبندی تبديل به بهانهء ديگهای برای تحقير و پشت چشم نازک کردن و احياناً حمله و خشونت لفظی شده.
بعضی از خارجنشينها که دو روزی در ممالک فرنگ چرخيدهاند و چشم و گوششون باز شده و فهميدهاند علیآباد هم شهريه، از هيچ فرصتی برای پز دادن و عشوه ريختن و خودنمايی کردن دربرابر هموطنان داخلی چشم نميپوشند. از طرف ديگه در عين حال که از تمام فوايد و امکانات زندگی در کشورهای صنعتی استفاده (حالا نميگيم سوءاستفاده) ميکنند، نه به قوانين اين کشورها رو احترام ميگذارند و اگر راه دررو باشه ازشون پيروی ميکنند، نه مردمشون رو داخل آدم ميدونند، و نه اعتنايی به آشنايی با فرهنگ و آداب و رسوم جامعهء ميزبان دارند.
بعضی هموطنان داخلی هم که از امکان مهاجرت به هر دليلی محروم موندهاند برای تلافی اين بيعدالتی تمام تلاششون رو برای پررنگتر کردن اين خط تمايز بين خارجنشينها و خودشون به کار ميگيرند و اگه ولشون کنی از همهء اونها سلب تابعيت ميکنند و پاشون رو برای هميشه از ايران ميبرند. کافيه يک هفته از ايران دور باشی تا اجازهء هر نوع اظهار نظر دربارهء ايران و ايرانی و هر چه که بهش مربوطه ازت سلب بشه. حتی اگر صحبت چيزی باشه که هم اطلاع کافی ازش داری و صاحبنظری و هم برای نظر دادن دربارهاش احتياجی به زندگی ممتد در ايران نيست، صرف اينکه فضولی کردهای و وارد معقولات شدهای و دربارهء چيزی نظر دادهای که به نحوی از انحا به ايران مربوطه، برای محکوم کردنت کافيه.
حالا اين رو هم حساب کنيد که برای ايرانی جماعت نظر دادن در هر بارهای و خود رو در هر موضوعی خبره و آگاه دونستن از نون شب واجبتره. ما معمولاً عارمون مياد که بگيم: نميدونم، اطلاع ندارم، وارد نيستم، تا حالا نديدهام، خبر ندارم. نه، بايد در هر زمينهای صاحبنظر باشيم، از مظنهء نخودفرنگی در بازار تايلند گرفته تا علاج زخم معده و روابط ژئوپوليتيک کامرون و ساحل عاج. اينه که برامون سخته ايرانی باشيم و فقط چون در ايران زندگی نميکنيم، دربارهاش هيچ اظهارنظری نکنيم و همين که صحبت چيزی شد که به نوعی به ايران ربطی داشت، ساکت بمونيم، حالا هرچقدر هم که نظراتمون پرت باشند.
جالب اينه که اگه فرضاً يک اروپايی يا آمريکايی يا فيليپينی گذرش به ايران بيفته و دربارهء ديدهها و شنيدههاش اظهار نظر بکنه هيچ اشکالی نداره و همهامون با ذوق و شوق سفرنامهاش رو ميخونيم. اصلاً دوست داريم که خودمون رو در آيينهء چشم ديگران ببينيم. اما اين ديگران نبايد ايرانی و ساکن خارج باشند. علتش رو درست نميدونم اما حدس ميزنم که سوای چشم و همچشمی و حسادت که چرا فلانی رفته خارج (و داره کيف دنيا ميکنه و از صبح ميره ديسکو تا نصفهشب و هميشه مست پاتيله!) و من نرفتهام يک علتش هم اين باشه که… نه خوب شايد علت عمدهاش همينه. ميخواستم بگم شايد به ما خارجنشينها به عنوان خائن و نونبهنرخروزخور نگاه ميکنند، اما حساب که بکنی ميبينی اين روزها با مسئلهء خيانت به وطن يا مصلحت و منفعت ملی و مشارکت در بازسازی کشور نميشه آبی گرم کرد و اونهايی هم که اونجا هستند خودشون معترفند که هرکدوم کلاه خودشون رو چسبيدهاند تا باد نبره. پس چرا به کسی که شرايط اونجا رو تاب نياورده و بار خودش رو بسته و رفته چنين تهمتی بزنند؟ به خصوص که اگر به خودشون ويزای اروپا و کانادا رو دودستی تقديم کنی مسلماً اون رو به خاک نمیاندازند و لگدمال نميکنند.
و اين بود انشای من که دو روزه که نشستهام سرش و هر بار چند خطی بهش اضافه ميکنم و نميدونم چطور سر و تهش رو به هم بيارم. خواستم بزنم به صحرای کربلا و از هويت ايرانی و گم کردن خويش و معنای وطن در غربت و اين حرفا بگم، اما از يه طرف ديدم تا به حال هم به اندازهء کافی رودهدرازی کردهام و حرفهای تکراری و هميشگی رو از نو گفتهام و از طرف ديگه: برو بابا تو هم دلت خوشه.
cynic يعنی همين.

سلام.خيلي روان و خوب مي نويسين.واقعا لذت بردم از نوشته شما.از اطلاعاتي كه انتقال ميدين ممنون!
كاش يه نهضت ترجمه تو ايران راه بيوفته و كمي از كتابهاي مناسب و مفيد براي ما كه داخل ايرانه قابل دسترس.
man be yantije talkh residam, bad az anjame on test man fahmidam kheyli nerd v bache mosbat hastam, v nemidonam bayad khoshhal besham ya narahat..shayad hanoz bacham!
سلام پانی جونم، مرسی که بهم سر زدی. خیلی وقت بود خبری ازت نبود. امیدوارم خوب وتندرست باشی و از این به بعد زود به زود بنویسی…
دلم برات تنگ شده.
راستی من دلیل مزاحت اون پسره توی خیابونی در پاریس رو اونشبی که با هم رفتیم کافه رو بالاخره کشف کردم!! این پاریسی ها هم با این پروتکل های پنهانیشون!!
باسلام باخوندن این پستت توذهنم خیلی سوال پیش امد که جای مطرح کردنش اینجا نباشدولی جدا چرا فکر میکنیدکه انهایی که نتونستند ویانخواستند بیان خارج به دیسکو رفتن شما حسودی میکنند درسته که تو ایران شادی کمه ولی ایا شادی وتفریح فقط تو دیسکوهاست ویا واقا فکر میکنی هرکس که نیامده خارج نتوانسته ونه اینکه نخواسته من دراطرافیانم دیدهام کسانی که به هردری زدند واز کشور خارج شدند چون میخواستند وتوشون از ادم کم سواد تا دکتر وکارمند وپولدار…بوده
—————————————————————————————————————
پانتهآ: چرا نوشين جان، اينجا اونقدرها هم جای نامناسبی برای طرح اين سؤالها نيست.
در برخوردهام و صحبتهايی که پيش مياد اين مسئله رو به وضوح ميبينم که تصور خيلی از ايرانيان مقيم داخل (به خصوص جوونترها) از زندگی ما خارجنشينها يه تصور کاملاً مخدوش و مغلوطه. اينکه چند درصدش تقصير پزهای بيجای خودمون در اونجاست رو نميدونم، اما فکر ميکنی چند بار بعد از اينکه ميشنوند مقيم خارج هستم، با جملههايی واکنش نشون ميدن که ترديدی از اين بابت نميگذارند، از قبيل «داری حال ميکنی پس!» يا «پس خيلی بهت خوش ميگذره!» يا «خوب ديگه صبح تا شب توی ديسکوها ولو هستی!» و وقتی ميگی که آخرين بار ده سال پيش پات رو به يک ديسکو گذاشتهای حرفت رو باور نميکنند.
و من هرگز نگفتم که همه ميخواهند و کسی نيست که علاقهای به اومدن به خارج نداشته باشه. اما کسی که حسادت ميکنه، واضحاً به اين دليل چنين احساسی داره که من نوعی به يه چيزی دسترسی پيدا کردهام که اون نداره و دلش ميخواد، درسته؟ اگه نميخواست که حسادت نداشت. اگر به فرض من پيراهنی بر تن دارم که شما اون رو زشت ميدونی و محاله که بپوشی، آيا ممکنه که بابتش به من حسادت کنی؟ نيست ديگه.
به نظر من دليلش حسادت نیست(غير از موارد معدود) اينه که:
۱-فکر ميکنند کسی که خارجه ديگه هيچ هويت ايرانی نداره و خودش رو جز کشور ميزبان ميدونه و اوضاع ایران براش اهمیتی نداره…از حرف مثلا يه چينی ناراحت نميشن چون ايرانيا رو حرف همديگه فقط حساب ميکنن.
۲-به خاطر فرهنگ فخرفروشی که توی ايرانه، اعتراض و نظر مقیمای خارج رو میذارن پای تحقير کردن اون يکی يا فخر فروشی و تنها چيزی که بهش فکر نميکنند هدف مثبت گوینده يا ختی يه نظر دادن يه ادميزاد معموليه!
۳-به هر حال تا کسی تجربه نکرده نميفهمه غربت چه درد بزرگيه، و اينکه فکر کنی مردم کشورت هم پست ميزنند درد بزرگتر..
با سلام خدمت سرکار خانم پانتهآ ی عزیز و محترم
انشای شما را خواندم. هر سطر آن حرف دل من نیز هست. تا وقتی در ایران هستی که موظفی با جماعت هفتاد و اندی میلیونی حرکت کنی. هرگونه اختلافی با ایشان داشتهباشی هم مزدور هستی و فریبخورده و «انگلیسی». وقتی هم از ایران خارج شدی آنوقت دیگر -با عرض معذرت- غلط میکنی حتی تلفن بزنی حال مادر و پدرت را بپرسی که میگویند «تو که اینجا نیستی، چه میدونی ترافیک تهران کدومه؟» انگار نه انگار که تو همین شش ماه پیش از همان تهران رفتهای.
دست شما درد نکند. احسنت که هرآنچه من در دل انباشتهبودم را شما به سادگی و موجزی بیان کردید.
با تشکر و تقدیم احترام
ققنوس
نوشته خيلی خوبی بود.
واقعا اين مشکل هست که خيلی ها فکر می کنن ايرانی های مقيم خارج از کشور فقط در حال تفريح ان و نمی دونن که به عنوان يه قشر مهاجر ما مجبوريم چندين و چند برابر آدم های معمولی تلاش کنيم تا بتونيم موفق باشيم.
اصولا اظهار نظر چيز بديه. اگر کسی يه خاصيت خوبی یا استعدادی داشته باشه، از اون لحظه به بعد بتی می شه نا شکستنی،مقدس تر از خدا و هیچ ننگی بر او نیست. جرات داری بگو ديروز ديدمش باد موهاش رو به هم ريخته بود، خونت حلال می شه.
اين بحث ايرانی ساکن ايران و ساکن خارج هم از اون حرفاست! برای من هم پيش آمده که کسی مقیم ایران بگويد شما که در خارج زندگی میکنيد (و به گفتهی تو همهاش در ديسکو هستيم و مست تلوتلو میخوريم و خرج زندگيمان هم از آسمان میرسد!) و سختی زندگی در ايران را تحمل نمیکنيد نبايد دربارهی مشکلات ایران نظر بدهيد!
شاد باشی