در اتاق کار جلوی قفسههای کتابها ايستادهام و اونها رو ورانداز ميکنم. يعنی کتابی هم در بينشون هست که نخونده باشم؟ منی که هر بار بابت سؤال هميشگی کسانی که با قفسهء کتابم روبهرو شدهاند «همهء اينها رو خودت خوندهای؟!» حرص خوردهام؟ کتاب که دکوراسيون نيست (هرچند که ممکنه در ميون قشر تازهبهدورانرسيده اين روزها چنين جايگاهی پيدا کرده باشه). اگر اينجاست مال خوندنه، اون هم تمام و کمال و تا صفحهء آخر.
از زمانی که خوندن ياد گرفتهام تا به حال هميشه عادت داشتهام بعد از به دست آوردن کتاب حريصانه به جونش بيفتم و تا تموم نشده اون رو کنار نگذارم، عادتی که مادرم به خاطرش هميشه با من جر و بحث داشت و بعضی مواقع اون رو از معتاد کردنم به کتاب پشيمون ميکرد. مامان اون موقعها معتقد بود که يکی دو ساعت کتاب خوندن در روز کافيه و آدم بايد به فعاليتهای ديگه هم بپردازه، اما من در حالت عادی هم که کتاب جديد و نخونده نداشتم به يکی دو ساعت قانع نبودم، چه برسه به موقعی که داستانهای جديد و هيجانانگيز انتظارم رو ميکشيدند.
اين رويه عوض نشد تا روزگار و کمبود وقت و از طرف ديگه کامپيوتر و اينترنت، اين اعتياد جديد، خود به خود باعث تغيير عاداتم شدند. حالا ديگه ممکنه که يک صبح شام بشه و من هيچ کتاب نخونده باشم، اما هنوز هم موقع باز کردن کتابهای جديد اون شور و ذوق قديمی رو در خودم احساس ميکنم و تا نخونمشون و سر از اسرارشون درنيارم ولکن نيستم. حتی اگر کتاب زياد جالب نباشه، معمولاً احساس کنجکاويم اجازه نميده که اون رو نخونده رها کنم، مگر اينکه ديگه واقعاً خستهکننده باشه يا دلايل ديگهای برای نخوندنش وجود داشته باشه.
نگاهم روی پشت جلد کتابها سر ميخوره و اسمهاشون رو مرور ميکنه و حافظهام در پی به ياد آوردن محتوياتشونه. آنتولوژيها (مجموعههای داستان کوتاه) مسلماً سختتر از بقيه هستند و معمولاً نميدونم در هر کتاب چه داستانهايی پنهان شدهاند، اما صددرصد مطمئنم که هر کدوم رو بيشتر از يک بار خوندهام. از قيافهء کت و کهنهاشون پيداست. از جلدهای سياه و قرمز داستانهای جنايی و ژانر وحشت ميگذرم و به علمی-تخيليها و فانتزيها هم کاری ندارم. پيدا کردن کتاب ناخونده در اينجا محتمل نيست. هنوز پشتم رو به اين قفسه نکردهام که ناگهان فريادی سر جا ميخکوبم ميکنه.
صدا البته از توی قفسه نمياد، از اون جلد سياه و بر خلاف کتابهای ديگه نونوار که روش با خط براق نقرهای Wächter der Ewigkeit (نگهبانان ابديت) نوشته شده. صدا توی سر و ذهنمه، اما ترکيبش با نگاهم بر جلد ميتونه اين شبهه رو ايجاد کنه که کتاب با صدای مردونهء کلفتی به گفتگو با من مشغوله: «چرا من رو نخوندی؟ هيچ ميدونی کتابهای ديگه چقدر من رو به خاطر ظاهر نونوار و دستنخوردهام مسخره ميکنند؟ به من ميگن سوسول! ميگن من ميترسم کسی بهم دست بزنه و کثيف بشم. بابا هر چی باشه من يه داستان هيجانانگيز پر از گرگينه و خونآشام و نفرين و جادو و اين حرفها هستم، برام افت داره!»
سرم رو آروم به نشونهء تأييد تکون ميدم. حق با کتابه. يعنی در واقع حقش اين نيست و بايد مدتها پيش خونده ميشد. من از سلسلهرمانهای پنجقسمتی سرگئی لوکياننکو هيچ خبر نداشتم، تا تصادفاً در تلويزيون (pay-TV) قسمت اولش رو ديدم، به اسم نگهبانان شب (Wächter der Nacht – Nochnoi Dozor) و خوشم اومد، به خصوص که فکر نميکردم يه فيلم روسی اينقدر جلوههای ويژهء باحال داشته باشه و بزن بزن و پرهيجان باشه و داستانش هم بدک نباشه. کمی پرس و جو کردم و ديدم بعله فيلم از روی يک سری کتابهای فانتزی ساخته شده و قسمتهای ديگهاش هم به بازار ميان. همينجوری اتفاقی چند روز بعد قسمت چهارم سلسلهرمانها به دستم رسيد (Wächter der Ewigkeit – نگهبانان ابديت) که تازه به آلمانی چاپ شده بود، يعنی همين کتاب جلدسياه غرغرو.
بهش ميگم: «درسته، تو سوسول نيستی و نخوندنت هم به خاطر محتوات نيست، تقصير منه. اما از اونجايی که قسمت دوم و سوم اين سری رو نخوندهام و از قسمت اول هم فقط فيلمش رو ديدهام که ميگن به زحمت قابل مقايسه با رمانه، فعلاً نميتونم بخونمت تا کتابهای قبلی رو هم گير بيارم. يه خرده صبر کن و دندون روی جيگر بذار. چشم، دير يا زود سراغ تو هم ميام.» انگار کتاب با اين توضيح من راضی شده چون سر و صدای اعتراضش فروکش ميکنه.
ميرم به سراغ قسمتی از قفسه که رمانهای متفرقه رو در بر داره. نه، همه رو خوندهام، جز… باز صدايی ميشنوم. جلد کرم رنگی که چندان کت و کلفت هم نيست با صدای مؤنث نازک و محجوبانهای ميگه: «من رو هم هيچوقت نخوندی. گناه من چی بود؟»
از قفسه درش ميارم و دقيقتر نگاهش ميکنم. حالا يادم مياد. اين کتاب رو من انتخاب نکردم، بلکه يه بنگاه انتشاراتی سرخود برام فرستاده. خانمی به اسم ماری نجار (Marie Nejar) خاطراتش رو دربارهء کودکيش به عنوان يک دختر دورگهء سياهپوست در شمال آلمان در زمان نازيها نوشته، تحت عنوان «چون يک ددهسياه هستی، اينطور غمگين نگاه نکن» (Mach nicht so traurige Augen, weil du ein Negerlein bist) و چون اين به اندازهء کافی طولانی نيست زيرش باز يه تيتر داره که «دوران جوانی من در رايش سوم». داستان هم مثل اسمش کشداره. از روش فيلمی هم تهيه شده که من نديدهام. با کتابهام که رودربايستی ندارم. با لحن جدی بهش ميگم: «از اولش هم زياد حال و حوصلهء يک داستان ديگه دربارهء زمان نازيها رو نداشتم (اگر شما هم مثل من در اينجا زندگی ميکرديد و از زمان مدرسه تا به امروز مثل هر آلمانی ديگه مرتب با تکرار و نشخوار اين برههء تاريخی روبهرو ميشديد، بعد از مدتی ديگه حالتون رو به هم ميزد). ده بيست صفحهء اولت رو خوندم و ديدم جريان داستانت هم اونقدرها چنگی به دل نميزنه و نگارشش بيشتر به يه برکهء آروم و بیموج ميمونه. اينه که موندی توی قفسه. تقصير خودته.»
به نظرم مياد که نگاه غمگنانهء دختر سياهپوست روی جلد کمی تغيير کرده و خصمانه شده. شونهای بالا ميندازم و کتاب رو به قفسه برميگردونم. حالا ميتونم برم سراغ کتابهای غيرداستانی.
نه لابهلای کتابهای غيرداستانی، بلکه جلوشون، روی رف قفسه يک کتاب خوابيده و فقط منتظره که نگاهم بهش بيفته تا فرياد اعتراضش بلند بشه. با لحن مغرور و عصاقورتدادهای که لبريز از عصبانيته ميگه: «آخر با يک کتاب محترم و مشهور مانند من هم اينطور رفتار ميکنند؟ شش ماه تمام در… در دستشويی اين منزل ولو بودم! سه چهار فصل از مرا بيشتر نخوانديد، آن هم در ضمن… چه بگويم؟ کتابی مثل من! کتاب فضايل! چه بر سر جامعهء ما آمده است که سر و کار کتابی در وصف فضايل اخلاقی بايد به آبريزگاه بيفتد؟! و بعد هم ناخوانده بماند؟؟»
نيشم بیاختيار باز ميشه. راست ميگه بيچاره. يکی از محبوبترين مجريهای اخبار و گويندههای شبکهء اول در آلمان (تلويزيون دولتی) شخصيه به اسم اولريش ويکرت (Ulrich Wickert) که سالها برنامهء خبری «موضوعات روز» (Tagesthemen) رو اجرا ميکرد. اين آقا کتابهای متعددی هم نوشته که يکيش همينه: کتاب فضايل (Das Buch der Tugenden).
بهش ميگم: «تا تو باشی و ملت رو با متن پشت جلد پر از خاليبندی سر کار نگذاری.» پشت جلدش نوشته «به گفتهء ارسطو فضيلت به معنای اعتدال بين دو جهت افراطيست. و اين اعتدال را هر نسل میبايد از نو بيابد… به همين دليل اولين جملهء اين مجموعهء متون سرگرمکننده و در عين حال آموزنده که به يکی از موضوعات پيچيده و بزرگ بشر میپردازد چنين است “فضايل مدرن هستند”. اولريش ويکرت با شيوهء غيرقابل تقليد خود و با طنز بسيار نشان میدهد که اصطلاح فضيلت در حال حاضر چه معنايی برای ارزشهای جامعهء ما دارد.»
کتاب رو بعد از خوندن پشت جلدش دوباره پشت رو ميکنم و ادامه ميدم: «خوب من چون از ويکرت خوشم مياد و اين متن هم به نظرم جالب اومد تو رو خريدم، اما بعد از سه چهار فصل واقعاً حوصلهام رو سر بردی، چون نه تنها خبری از اون «طنز بسيار» و «متون سرگرمکننده» نبود، بلکه بر خلاف انتظارم ويکرت با موضوع نسبتاً خشک و سرد روبهرو شده بود و کششی برای خوندنت احساس نميکردم. اينکه يه مدتی گذاشته بودمت توی دستشويی هم هيچ توهينآميز نيست، خيلی هم دلت بخواد اتفاقاً، چون ميخواستم سعی کنم که با اين حال بخونمت و توی دستشويی آدم هر چی باشه ميخونه و مهم نيست که متن چقدر خستهکننده باشه، اما ببين ديگه چقدر بيمزه بودی که دوباره نصفهخونده برگشتی به قفسه. الآن هم حرف زيادی بزنی ميدمت به پوپک و اونوقت ديگه معلوم نيست چه بلايی به سرت بياد!»
انگار با اين حرف رنگ و روی تصوير ويکرت روی جلد ميپره و لبخند گشادش کمی جمع ميشه. ممکنه که خواهر من اهل خوندن بعضی از کتابهام باشه، اما کتابخونهام خاطرهء خوبی از رفتار پوپک با کتابهام نداره. معمولاً يا هرگز به موطن برنميگردند و يا چيزی بيشتر از جسد نزارشون نمونده که برگرده. اينه که چنين تهديدی برای بستن دهن هر کتاب معترض کافيه.
يه کتاب ديگه در همين قفسه خودش رو قاطی بحث ميکنه: «خوب به جاش من رو ميذاشتی توی توالت! من عارم نمياد، مهم اينه که خونده بشم!»
از قفسه درش ميارم که ببينم چيه. يه مجموعهمقاله هست به اسم نسل گونزو (Gonzo Generation) به قلم هانتر اس. تامپسون (Hunter S. Thompson). اين آقا گويا زمانی در آمريکا به خصوص در دههء شصت و هفتاد برای خودش يه شيوهء نوين ژورناليستی ابداع کرده بوده و در يه نوع انقلاب بيان ژورناليستی پيشرو بوده. مقدمهای نسبتاً طولانی اون رو به خوانندههای آلمانی ناآشنا به موضوع معرفی ميکنه و بعد بهترين مقالههاش عرضه ميشن. آدم پرکاری هم بوده و کتاب حسابی کت و کلفته.
بهش ميگم: «ببين ميخوام باهات روراست باشم. من فکر ميکردم بايد حتماً بدونم اين آقای نويسندهات کی بوده و چی نوشته، اما بعد از خوندن چند مقالهات متوجه شدم که هرچند نويسنده و روزنامهنگار خوشقريحه و قابلی بوده، اما نوشتههاش آمريکاييتر از اونيه که بتونه علاقه و توجه من رو که هرگز اونجا نبودهام جلب کنه يا اصلاً بتونم درست درکش کنم. همينقدر که بدونم طرف کی بوده و تقريباً چه کرده، از نظر اطلاعات عمومی کافيه. الآن هم نميدونم چيکارت کنم، اما کسی چه ميدونه، شايد يه روزی به عنوان منبعی چيزی لازم شدی.» بدون توضيح ديگهای کتاب رو سر جاش ميگذارم.
محض خالی نبودن عريضه نگاهی هم ميندازم به کتابهای فارسی. چندتاشون رو تا آخر نخوندهام اما صدای نازک و پرعشوهای بلافاصله بلند ميشه که: «پس من چی؟ حيف اين همه لطافت! تو ناسلامتی خودت زنی، خجالت نکشيدی که شريک رنجها و اشکهای نهفته در قلب پراحساسم نشدی؟» ها بله، خودشه. «دالان بهشت» نوشتهء نازی صفوی. يک ابروم رو بالا ميبرم و با طعنه ميگم: «موش تو سوراخ نميرفت، جارو به دمبش ميبست. برو شکر کن که تا به حال سربهنيستت نکردهام! من اصلاً نميدونم تو از کجا اومدهای. تقريباً مطمئنم که تو رو خودم نخريدهام، يعنی اميدوارم پول برات حروم نکرده باشم. اما حالا به هر حال اينجايی. از اون داستانهای «زنونه» هستی که خوب من اهلت نيستم. عشق و عاشقی و خواستگاری و رقيب و شکست در عشق و اشک و آه و ناله و شمع و گل و هزارپا و به خصوص حضور قوی و مزاحم عقايد مذهبی و زن بدون شوهر آدم نيست و… نخير، تو با روحيه و تفکرات من سازگاری نداری. حرفی هم برای زدن نداری. بيشتر از سه چهار صفحهات رو نخوندهام، اون هم چون فکر ميکردم شايد با ديدن تصوير روی جلد (تصوير محو يه زن ملبس به مقنعه و چادر) و خوندن متن پشت جلدت دستخوش پيشداوری شدهام و بايد بهت يه شانسی بدم. پس ديگه پررو نشو!»
پشت جلد نوشته: «اين منم، خوشبختترين زن دنيا، که در تاريک و روشن جادهای که به آسمان وصل میشود، در حالی که احساس میکنم خود بهشت را در کنار دارم، همراه نيمهء ديگر وجودم به دالان بهشت ميروم.» پشتبندش هم صدالبته يه بيت که: ارزش وصل نداند مگر آزردهء هجر، مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد. عق.
کتاب رو ميگذارم سر جاش و به ادامهء نقنقهاش که به زودی به سکوت ميکشه توجهی نميکنم. موقع بيرون رفتن از اتاق کار نگاه آخری به قفسهها ميندازم و بعد چراغ رو خاموش ميکنم. تاريکی پر از نجواست.
برای ديدن جلد کتابها در اندازهء بزرگتر روی اونها کليک کنيد.
ضمن ابلاغ مراتب تشکر از اين آقا بابت دعوت مهرآميزشون، رسماً اين وبلاگها رو به همبازی شدن دعوت ميکنم:
سوسکی، آشپزباشی، پراکندهها، نارنج، من شرقی، شهر قصه، همهمان خواهيم سوخت.
غيررسمی هم هرکی که دوست داره شرکت کنه. دعوتنامه نميخواد که.
*: توضيح واضحاته البته، اما عنوان واميه از عنوان کتاب اوريانا فالاچی «به کودکی که هرگز زاده نشد».

پانی جونم من متاسفانه هیچوفت کرم کتاب نبودهام… یعنی اصولا آدم کلامیی نیستم واسه همین توی تلفن و اینا خیلی تنبلم و به جاش تا دلت بخواد تصویری هستم.
فکر کنم از کتابهای ناتمامم بشه ساربان سرگردان سیمین دانشور نام برد که با حال و احوال و باورهای این سن و سالم اصلا جور در نمی اومد و واقعا حوصله ام رو همون یکی دو فصل اول سر برد.
کتاب دیگه هم honeymoon in purdah بود که سفرنامه یک زن کانادایی (اگه درست یادم باشه) به ایران از طریق مرز زمینی… اونم حوصلهام رو سر برد و ولش کردم.
دیگه خداییش چیزی به خاطرم نمیاد.
اوه!چه توضیح کاملی!
چه حوصله اي داري يك پيشنهاد دارم اينقدر طولاني ننويس چون تا اونجايي كه من خبر دارم وب خوانها زياد حوصله خواندم متن طولاني رو ندارند
از اینکه دعوت بنده سراپا (سرپا؟) تقصیر ِحقیر ِبینوایِ بیمراد را مورد لبیک قرار دادید نهایت سپاس و تشکر را دارم.
سلام ما را به اشنایدر و بر و بچز برسانید
انشالله خداوند به شما یک عمر با برکت و پر از عزت(با عزت؟) بدهد.
من که از مطلب شما بسیار ماتم برده است.
بسیار خوب
با ی با ی
پانته آ جونی! مرسی که سوژه دادی دستم. الان دارم می رم سر کار. شب دیر می یام. یعنی می شه فردا صبح.
فردا می نویسم. مرسی از دعوت. و معذرت از بابت تاخیر. من خدای تاخیر و تعویقم. می دونی که.
بوس!
نارنج
سلام
نهم ژانویه در پستی به نام کار و کاردان شعری از مولوی آورده اید که یک مصرع
آن به اشتباه نوشته شده : “که شب در قبر ناگاهان به دست قهر چون قارون”
که بایست این گونه اصلاح شود : کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
————————————————————————————————-
پانتهآ: اوه خيلی ممنون! چه خوب که گفتيد. نتيجهء کپی پيست کردن و چک نکردن همينه.
سلام پانته ا جون .به سلامتی ورد پرس هم فیلتر شد
حالا تکلیف چیه ؟
ممنون از لینک! ولی لینکت به آخرین پستمه و نه به وبلاگم! در ضمن اگر میشه تو “کی کجاست؟” هم لینک جدیدم رو بذار! ممنونم!
راستی…دیشب خوابهایی دیدم من باب تاریخ بیهقی و ادارهء مهاجرت و پلیس مربوطه که کسی نبود جر همسر شما که میگفت فردا شب بیا خونهء ما و برگهء اقامتت رو بگیر….!!!! کلی چیزهای دیگه هم بود که شاید خودش بشه یه پست وبلاگی!!!!!
——————————————————————————————————
پانتهآ: تصحيح شد.
منتظر اون پست وبلاگی من باب تاريخ بيهقی هم هستم
صورت گرفت! ممنون از دعوت. کلی گردگیری کردم. حسابی خاک گرفته بود!
حق با شماست!
لینکتان کردم
ممنون از دعوت. حتما تو اين هفته انجام می شود. راستش اين قدر کار دارم که اين آخر هفته رو هم همش تو دفتر بودم
قبل از 10بهمن حتمن به بلاگم بيا…..بعدش هرگز.
لعنت به اين كنجكاوي، اين همه خوندم، آخرش بازي بود همش؟ منو باش كه فكر كردم كتابا واقعن بات حرف زدن. ضمنن كتاب آخري 1عق خشكو خالي براش كم بود، به نظرم ميزاشتيش توو wc جاي دستمال توالت از صفحات لطيفش استفاده ميشد.
ممنون و
به هوش باشي رفيق…..
داشتم لینک “کی کجاست” رو میدیدم. کشور آمریکا توش نبود. تحریم شده؟
————————————————————————————————-
پانتهآ: بالای صفحه اسم قارهها هست و کافيه روشون کليک کنيد تا فهرست جاهای ديگهء دنيا رو ببينيد، از جمله آمريکا و کانادا و آلاسکا.
آه …بله این بچه های سایت آکادمی فانتزی چند سالی است که امید ما به زندگانی اند.خدا حفظشان کند.
در ضمن دارم صفحات آرشیوتان را باز می کنم.خوشحالم که کلی خواندنی دارم:)
سلام.
دو سالي ميشه كه با نوشتههاي شما آشنا هستم و اونها رو ميخونم. چطور پيداتون كردم؟ يادم نيست. شايد به قولي بشه گفت طي وبگرديها!! به هر حال همون موقع شروع كردم و همه آرشيوها رو هم خوندم. شاهد نقل مكانهاي متعددتان هم بودم و رفت و برگشتها و… و ننوشتنها و مشكلات فني سايت و خلاصه منظور اينكه مدتهاست بي سر و صدا ميآيم و ميخوانم و ميروم.
قلم رواني داريد و براحتي هر چه در ذهن داريد به كاغذ منتقل ميكنيد. حال اين يا يك موضوع ذاتي است يا ثمره مطالعات فراوان يا اينكه نتيجه فعاليتهاي گزارشگري و… به هر حال چه با نوشتههاي شما موافق بودهام يا نه هميشه همه آنها را خواندهام.
در هر صورت چنانچه پيشتر گفتم خيلي اهل سر و صدا و اهل گذاشتن رد پا!! از خودم نيستم. امروز هم بيشتر براي يك سوال و يا در واقع درخواست نوشتن مطلبي به اينجا آمدم، چون از خلال نوشتههاي شما احساس كردم كه ميتوانيد كمكم كنيد علاوه بر اينكه مطمئنم تجربه كافي هم در اين زمينه داريد.
ميخواستم در صورت امكان راههايي را كه براي يادگيري و تسلط به زبانهاي خارجي ميشناسيد به من توصيه كنيد. چنانچه فهميدهام شما غير از فارسي به دو زبان ديگر مسلط هستيد. مسلما مثل هر كاري موفقيت در يادگيري يك زبان هم ويژگيها و رموز خاص خود را دارد. يا توانايي ترجمه متون در نوع خود با فهم يك متن يا حتي صحبت كردن متفاوت است.
خواهش ميكنم تجربههاي خود را در اين ارتباط هم به نگارش درآوريد.
چگونه ميتوان يك زبان را آموخت؟ چه زماني ميتوان ترجمه كرد؟ چه مدت زماني براي آموزش نياز است؟ چگونه ميتوان مهارت ترجمه را بدست آورد؟ چگونه قدرت شنيدن و درك شنيدهها را ميتوان افزايش داد؟ و موضوعاتي اين چنيني.
متشكرم و موفق باشيد
راحله
كانادا – كبك
تو آلمان همه خوره کتابن
آِ این “خوشبخت ترین زن دنیا” هم مثل من نق نق میکنه؟ ولی من برخلاف او نق نق هام به سکوت وخاموش کردن چراغ ختم نمیشه!
اميدوارم که بهت خوش گذشته باشه…دلم خيلي برات تنگ شده و مرسي که به يادم بودي.
با این که جز دالان بهشت کتابهای دیگری را که معرفی کرده بودید ندیده بودم(و فکر نمی کنم به فارسی ترجمه شده باشند)ولی انقدر مطلب شماو قالبش ابتکاری و روان بود که با علاقه تا آخر خواندم.با نظر دوستمان در مورد کوتاهی و بلندی پستها موافق نیستم.مطلب خواندنی،هر چند بلند،خوانده می شود.در مورد دالان بهشت هم موافقم.من حتی از بامداد خمار هم که اینقدر روی سرشان حلوا-حلوایش می کنند خوشم نیامد.
bavar konin man ahleketabaye abgushtio eshghio ina nistam,yani az 16 salegi be baad hadaghal nistma vali dalane behesht be nazaram yechize digast,nasre khubi dare,va unghadr ke be nazar miad shayad amiane nist!aslan nist,fek mikonam arzeshesho dare ke bishtar az 3 4 safasho bekhunino varde asle ketab beshin,chon asheghe in ketabam azash defa mikonam ,garche ba kheili aghayede tush mokhalefam vali be onvane yek ketabe romantic va na abdukhiari! be nazaram mahshar bud!
———————————————————————————————-
پانتهآ: گلسای عزيز انتخاب کتاب هم مثل خيلی چيزهای ديگه تابع سليقهء شخصيه و هرکس از يه جورش خوشش مياد و به هيچکس نميشه خرده گرفت که چرا اين رو دوست داری و اون رو دوست نداری. من مخالفت کلی با کتابهای عاميانه و به قول شما آبگوشتی ندارم اما اين يکی با ذهنيت من سازگار نبود.
responding to the third comment, Khabarnegar, I just wanna say that in contrary I really enjoy reading what you write the longer, the better !!