چند روزی رفته بودم مسافرت. يک پوستی ازم کنده شد که کاش نصيب دشمن شما بشه. يعنی بيچاره شدم ها…
به علت هميشگی خالی بودن جيب نميتونستم بليط يه خط هواپيمايی آبرودار و درست حسابی رو بخرم، اينه که رفتم سراغ شرکت هواپيمايی راياناير. قبلاً با جرمنوينگز و ايربرلين و اينجور خطهای ارزون سفر کرده بودم و تصورم اين بود که خوب سرويسشون کمتره، اما در کل ميشه باهاشون سفر کرد. اما اين راياناير بیهمهچيز بهم ثابت کرد که گاهی بهتره آدم دستش رو کمی عميقتر توی جيب بکنه.
جريان اين بود که برگشتنی، بعد از ملاقاتی بس دلپذير و خاطرهانگيز و يک پذيرايی فوقالعاده بی غل و غش و دوستانه از سوی اين آقا و بانوی مربوطه، من دم گيشهء راياناير که يه خانم بداخلاق و بیادب نشسته بود بليطم رو تأييد کردم و رفتم که از گمرک رد بشم، اما يا ابن ملجم! دست کم صد و خردهای نفر توی صف ايستاده بودند. اونقدر منتظر شدم و سر پا ايستادم که کفشهام داشتند ميومدند توی دهنم. بعد هم نميدونم چرا گير دادند به کامپيوترم و اون خانم مأمور گمرک هی پرسيد که آيا کسی به کامپيوترتون دسترسی داشته و هی گفتم نه بابا جان، عجب غلطی کردم که اين کوفتی رو همراه خودم آوردم، دير شد، پروازم رفت، دستم به دامنتون! اما گوش خانمه بدهکار نبود و تازه بعد از اينکه ديد من اعتراض ميکنم لپتاپ رو برداشت و برد اون پشت مشتها و يه ده دقيقهای پيداش نشد. بعد هم که پسش داد، به کفشهام گير دادند که در بيار ما معاينهاشون کنيم، ببينيم پلوتونيومی، چيزی توش قايم نکرده باشی. گير داده بودند و ولکن هم نبودند.
چيکار دارين، من که با اين وضع کمر و دست و پا نميتونم بدوم. تند تند و نفس نفس زنون و عرقريزون لنگ زدم تا گيت، و صد البته دير رسيدم. چقدر؟ دقيقاً يک دقيقه! ساعت شيش و چهل دقيقهء عصر زمان پروازم بود، من ساعت شيش و چهل و يک دقيقه رسيدم. فکر ميکنيد به هواپيما راهم دادند؟ نه که ندادند! اين اولين بار بود که ميديدم برای مسافری صبر نميکنند که توی فرودگاه بليطش رو دم گيشهء شرکت هواپيمايی شخصاً تأييد کرده، يعنی دقيقاً ميدونند که الآن در ساختمون فرودگاهه. از صدا کردن مسافر و به اصطلاح last call هم خبری نبود. اينجاست که آدم دلش برای ايران اير تنگ ميشه… اگر يک ساعت هم از زمان پرواز گذشته باشه، ميگن تأخير مأخير رو ولش، حالا فعلاً صبر کنيم تا حاج آقا بياد!
به گيت که رسيدم، ديدم يه دختر خانم جوون و لاغراندام نشسته روی زمين، داره آنچنان زار زار گريه ميکنه که دل سنگ هم به درد مياد. اون هم مثل من جا مونده بود، با تفاوت زمانی سی ثانيه! اما زنيکهء بيرحم، کارمند راياناير، عين خيالش نبود. من هر چی فحش و فضاحت به انگليسی و آلمانی و فارسی بلد بودم نثار راياناير کردم و دست دختره رو رفتم که بيا بريم. دو سه تا ديگه از کارمندای راياناير دورهامون کردند که دختره رو دلداری بدند، اما من آنچنان از خشم ميلرزيدم که تحملش رو نداشتم. سرشون داد زدم: خيلی دلتون براش ميسوزه؟ راهش بدين به هواپيما! يا بهش بليط مجانی بدين برای پرواز بعدی! يکيشون شروع کرد به جر و بحث کردن با من که اينقدر nasty نباش! منو ميگی، ديگه منفجر شدم و کار داشت به کتککاری ميکشيد. من که به شخص اونها توهين نکرده بودم، داشتم از سياست شرکتشون شکايت ميکردم که با جا گذاشتن عمدی مسافرها و فروش دوبارهء بليط برای خودش يه دکون نون و آبدار باز کرده… خلاصه هر جور بود با دخترخانمه از اونجا برگشتم که بريم به سالن فرودگاه.
از گيت تا سالن خيلی راه بود، يه تابلو زده بودند پشت بخش بازرسی که از اينجا تا گيت ۱۲ دقيقه طول ميکشه، اما احتمالاً بايد قهرمان المپيک دو ميدانی باشی که بتونی اين رکورد دوازده دقيقهای رو به جا بگذاری. عملاً ۲۰ دقيقه يا بيشتر طول ميکشيد. وسطهای راه ديگه بريدم. سرم گيج ميرفت، زانوهام توان کشيدن بار تنم رو نداشتند و از فرط کمردرد رو به مرگ بودم. همونجا نشستم روی نيمکت و گفتم تو برو، من ديگه نميتونم. طفلکی اون دخترخانم که معلوم شده بود آلمانيه و اسمش هم سوزانه است اشکهای خودش رو فراموش کرد و رفت برام يه صندلی چرخدار رو که همونجاها ولو بود آورد. نشستم روی صندلی بند و بساطمون رو گذاشتم روی زانوهام و هلم داد تا رفتيم و به سالن رسيديم. بعد از يک ساعت انتظار در صف و پرس و جو معلوم شد پرواز بعدی ساعت هفت صبح ميره!
ديگه نپرسيد که اون شب در فرودگاه استنستد به من و سوزانه چی گذشت. ضمن اينکه اگر کمک بزرگوارانهء اين رفيق شفيق نبود و در وضعی که دستم به هيچ جا بند نبود برام از طريق اينترنت برای من و سوزانه بليط هواپيما نميگرفت احتمالاً هنوز همونجا بوديم! واقعاً مديون محبتهاش هستم. وضع بليط که روشن شد رفتيم که دنبال جا بگرديم برای گذروندن شب. اغلب صندليهای فرودگاه دستهء فلزی داشتند و نميشد روشون دراز کشيد. آخرش دوتا صندلی گير آورديم که وسطشون دسته نداشت و ميشد يه جوری روشون مچاله شد. قرار گذاشتيم جامون رو به نوبت عوض کنيم که هرکدوممون بتونيم کمی بخوابيم. هر چی لباس توی چمدونهامون بود رو درآورديم و يا پوشيديم و يا روی خودمون انداختيم، اما سرمای سالن فرودگاه به اين سادگيها چاره نميشد. تمام شب رو تا صبح لرزيديم. وحشتناک سرد بود! آنچنان سوزی از درزهای در و ديوار ميومد تو که تا مغز استخون آدم يخ ميزد. شوفاژها رو هم قربونشون برم روی درجهء ولرم گذاشته بودند که يه موقع گرمازده نشيم. تنها دليل زنده موندنمون پالتوی کت و کلفت و گرم و نرم من بود که با سوزانه تا صبح قسمتش کردم و گاهی اون روی صندلی دراز ميکشيد و روی خودش مينداخت و کمی يخش باز ميشد، گاهی من. وقتی ديگه نميشد تحمل کرد يه نوشيدنی داغ ميخورديم که يه کم گرم بشيم. با سوزانه کمی حرف زدم و معلوم شد در انگليس تحصيل ميکنه و امشب قرار بوده بعد از مدت زيادی دوری از خانواده بره به آلمان و اونها رو ببينه، که اين وضع پيش اومده. و تصادفاً دوست پسرش هم ايرانيه!
تمام فرودگاه پر از آدمهايی بود که مثل ما شب رو اونجا ميگذروندند. نميدونم پروازی کنسل شده بود يا علتش چی بود که تمام صندليهای سالن پر بودند و خيليها هم روی زمين خوابيده بودند. دست کم هفتاد هشتاد نفر، بلکه بيشتر، شب رو اونجا گذروندند که علتش آخر بر من معلوم نشد.
فردا صبح ساعت پنج راه افتاديم که برای بار دوم سعی کنيم به پروازمون برسيم. در گيشهء راياناير بليطمون رو تأييد کرديم و رفتيم به بخش بازرسی چمدونها. دوباره يه صف طولانی ايجاد شده بود که دست کمی از صف ديشب نداشت. باز هم به من و لپتاپ و کفشهام گير دادند. به سوزانه گفتم تو بدو و برو به پروازت برس، من هم اگه تونستم ميام. اما وقتی که بالأخره از قسمت بازرسی اومدم بيرون، سوزانه منتظرم بود. گفت هنوز يک ساعت تا پرواز مونده، ميرسيم. و حق با اون بود. باورم نميشد که بالأخره سوار هواپيمای کوفتی شدهام. سوزانه تمام مدت پرواز رو خوابيد و من غرق صحبت با همسايههای ايرانيمون شدم که معلوم شد در آلمان آشنای مشترک هم داريم و خلاصه کلی فاميل از آب دراومديم.
به فرودگاه بادن ايرپارک که رسيديم و گرمای مطبوع شوفاژ و صندليهای بیدسته و راحت و بزرگ رو در سالن انتظار ديدم به سوزانه گفتم: کاش مجبور شده بوديم شب رو اينجا بگذرونيم! يکی دو ساعت منتظر اتوبوس شديم و ديگه طرفهای ظهر به خونه رسيدم. تقريباً ميشه گفت يکبند خوابيدم تا روز بعد.
نتيجهء اخلاقی يکی اينه که اگه ده سال پيش اين اتفاق افتاده بود اينقدر اذيت نميشدم، و کلاً ديگه اينجور ماجراها از من گذشته. دومی اينه که راياناير بدترين شرکت هواپيماييه که تا به حال ديدهام. حتی بدون در نظر گرفتن اون درگيری که دم گيت پيش اومد، کارمندهاش فوقالعاده بیادب و غيرحرفهای رفتار ميکنند. انگار بايد برای يک لبخند و جواب سلام محترمانه هم پول اضافه داد! چيزی به اسم last call وجود نداره و بايد حتماً دست کم نيم ساعت قبل از پرواز دم گيت باشی که راهت بدند. علتش احتمالاً همينه که به اين ترتيب کسانی رو که به هر دليلی به موقع نرسيدهاند به خريد دوبارهء بليط وادار ميکنند، وگرنه سه چهار دقيقه صبر کردن برای مسافری که بليطش رو حضوری در فرودگاه تأييد کرده با هر خط هوايی آبرومندی امکانپذيره، از لوفتهانزا گرفته تا بريتيش ايرويز و کیالام و ايرفرانس… به نظر من بليط ارزون به تحمل اين وضع نمیارزه، ضمن اينکه خطهای هواپيمايی ارزون ديگهای هم وجود داره و راياناير تنها انتخاب برای پرواز با قيمت مناسب نيست.

چقدر حرف می زنی ! بخدا!
بابا چه خبره این همه نوشتی !
من فقط تونستم تا آخر پارگراف اولو بخونم !
کمتر بنویس !
جالب اینجاست همه دخترا تو وبلاگ هاشون زیاد می نویسند همونطور که زیاد حرف می زنن!
ناراحت نشیدا !
————————————————————————————————-
پانتهآ: شما هم ببخشيد، اما پاراگراف اول يک خط و سه کلمه است. اگر شما توانايی خوندن متنی طولانيتر از يک خط و نيم رو نداريد، پس وبلاگخوان نيستيد. ضمن اينکه کسی شما رو مجبور نکرده که اين متن طولانی رو بخونيد. من هم اون رو برای شما ننوشتهام. خير پيش!
عالی بود خانم عالی مرگ بر هر چی هواپیمایی ارزان قیمت زنده باد هواپیمایی های با کلاس با کارمندان با ادبشان
البته پانته آ انتقاد دوست اولی از روی مهر ورزی بوده…
منم از تو گوگل ريدر گفتم ديگه مطلب پانته آ رو نخوام بخونم مطلب كی رو بخونم اما هر چقدر با هودم كلنجار رفتم نشد. اومدم در مورد موضوع نظر بدم اما…
خب كمی به خوانندهها حق بده
كمی خلاصهتر و اينها ميشه. روزنامه كه نيست. از تو صفحه مونيتور داريم میخونيم بايد هوای چشمامون رو هم داشته باشيم…
چقدر حرف زدم
اما به طور كلی خوندم…
موفق باشی
من که تا آخرش خوندم. تا حالا با رایان ایر سفر نکردم ولی کی ال ام هم خیلی ضایع است. توی چهله تابستون از سرما در حال یخ زدنی چون روی سیستم گرامایش مثلن دارن صرفه جویی می کنن. مهمان داراش بد اخلاقن. یه ساعت طول میکشه تا جواب بدن. به من صندلی جلوی هواپیما فروخته بودن موقع سوار شدن معلوم شد به یکی دیگه هم همون جا رو فروختن و جای منو عوض کردن به ته هواپیما که در توالت تو دهن آدمه. بعدم توی آمستردام شکایت کردم گفتن همه جا همینه؟!؟! بقیه ایرلاین ها اینطوری نبودن تا اونجایی که من سفر کردم.
یه آمار بگیر ببین رئیس روئسای شرکت ایرانی نیستن احتمالن؟ اسمش که خیلی زاقارت هست!! خلاصه که منم معتقدم آدم یه سفر نره یا میره با تمام قدرت بره
اسکول شدن توی فرودگاه بدتر از هرچیزیه ، ابراز همدردی ما رو بپذیر ، انشاا… مسولینش تو شعله های جهنم بسوزن.
پانی جان میشه یه لطفی کنی و در پست بعدی ات یه کوچولو دو سه تا ایستگاه رادیویی توپ برای موسیقی معرفی کنی. اینترنتی باشن خیلی بهتره . به خدا دیگه حالم بد شد از بس رادیو ایش اوند ایش و آهنگ های تکراری گذاشت . یه ایستگاه درست و حسابی می خوام با آهنگ هایی که ارزش شنیدن داشته باشن. مرسی
—————————————————————————————————
پانتهآ: خوب آخه شما بگو چه جور موسيقی دوست داری تا ببينم آيا کمکی از دستم برات برمياد يا نه. اون آهنگی که من معتقدم ارزش شنيدن داره ممکنه برای شما ناخوشايند باشه، و برعکس. ضمن اينکه يه جستجوی ساده در اينترنت ميتونه آدرس صدها ايستگاه راديويی رو برات رديف کنه، با انواع و اقسام ژانرهای موسيقی.
خیلی ناراحت شدم پانته آ جان.یک تجربهء نصفه و نیمه شبیه این منم دارم ولی دلم برات ریش شد با او حساسیتی که پاهات داره اینقدر اینا اذیتت کردن
…
میگم چه جوری هست یه سری وقتشون فقط در حد خوندن یک خط از یک متن هست منتها فرصت اینو دارن یک پاراگراف کامنت بذارن!؟
————————————————————————————————–
پانتهآ: ممنونم بابت لطف هميشگيت. خوشبختانه در حال حاضر مشکل حساسيت ندارم و تنها مرضم همون کمردرد و اين حرفهاست…
آره راست ميگی من هم همين فکر رو کردم!
خوب شد گفتی که دیگه از این رایان ایر بلیت نگیرم. در ضمن…اینکه میتونی خودت رو تکون بدی و بری سفر نشونهء خوبیه….امیدوارم که بهتر شده باشی!
————————————————————————————————-
پانتهآ: نه والا ولی خوب کار واجب بود، يه جوری موفق شدم ديگه…
پانی جان، نکنه بازم اون چکمه های پاشنه بلند پوست مار آناکوندا پات بوده موقع دوندگیهای فرودگاهی، مادر؟ خب بابام جان یک جفت کفش راحتی بدترکیب برای این مواقع فرودگاهی ابتیاع کن و چند ساعتی شیک نباش! (همه این پاراگراف شوخی بود ها! یاد سفر پاریسمون افتادم)
ولی بیشتر خطوط هواپیمایی الان سرویسشون افتضاح شده. اگه خدمه بی ادب و بد اخلاق می خوای یک سفر با بریتیش ایرویز برو… درسته آدمو میخوان کتک بزنن!!
خداییش ایرکانادا در عین اینکه دهان آدمی رو آسفالت می کنند این کار را با لبخند و مهربانی و ادب تمام انجام میدهند ولی اون کی.ال.ام رو با 40تیکه موافقم. واسه همینه که کی.ال.ام مخفف کان.لق.مسافر هست!!
همیشه به سفر یار دبستانی من!
بوس گنده!
سلام پانته آی عزیز. تجربه تلخی است! یاد مسافرت خودم از کلن به برلین افتادم اونم در دسامبر که میدونی اعتصاب قطارها هم بیداد میکرد! فکرش رو بکن از آخن تا بن حدود دو ساعت و چهل دقیقه برام طول کشید و بعدش که گیت رو پیدا کردم، کارمندان – این یکی جرمن وینگز بود – منو برای اوکی کردن بلیط راهنمائی کردند و یه خانوم خوش خلق هم علیرغم اینکه بیست دقیقه از وقت معمول گذشته بود، بلیطم رو اوکی کرد. البته فقط همان توضیح که من تو قطار و در یه ایستگاه پرت بیش از یکساعت و ربع نشسته بودم و … البته این سرویس های شمس العماره از یه طرف فقیرنواز هستند و از طرف دیگه بیشتر واسه این شرکت های جورواجور درست شدند که با یه کیف سامسونت اینور و آنور میرن و بلیط و همه دم و دستگاههاشون از قبل تأمین هستش! بی انصافا وقتی به ماها که میرسند، انگار دارن پرواز رو صدقه میدن!
و اما اونائی که یه مدتیه به نوشته هات – حالا با نیات کم و بیش مثبت و منفی – بند میکنند، در نظر نمی گیرند که خوندن یه نوشته برای سوالات کنکور که نیستش! هرچه هست مثل یه گپ دوستانه و خودمانی و نوشیدن یه قهوه با هم هستش! راستش من که هرچه سرما و اقامت های اجباری در فرودگاه ها و ایستگاه های قطار بوده رو همراه نوشته ات بیاد آوردم و لرزیدم! امید که غم آخرت باشه!
اينجاست كه آدم به اين نتيجه ميرسه هيچ چيزي بيخودي ارزون نيستا!!! اوووم راستش نميدونم ميشه وضعش رو با پروازهاي وطني مقايسه كرد؟ :p
چه قدر بد گذشته
( اميدوارم دفعه بعد طولا نی بيای و خوش بگذره
do not worry about comments like the first and the second, although you have aleady gave the best respond to them.. I enjoy the way you describe anything has happend ..
keep up
( and by the way I really hate ryanair and easy jet)
سلام خانم پانته آ یه سوال برام پیش اومده می خواستم ببینم تو سیستم آموزشی آلمان هم پست یا شغلی به عنوان معلم تربیتی که (نزدیک به کار مشاور) وجود داره اگه جواب مثبته منبع خاصی دارند؟ و سایر اطلاعاتی که شمادارید ……..! ؟
اگه تونستید لطفا”
یا حق
مصطفی علیزاده مربی تربیتی خراسان