قابل توجه وبلاگخوانهای کمحوصله: اين متن طولانيه و خوندنش نه تنها چند دقيقهای وقت ميبره، بلکه ممکنه حتی نياز باشه که تعداد محدودی از سلولهای خاکستری خواننده به زحمت بيفتند! نويسنده هيچ مسئوليتی در قبال ضررهای احتمالی متقبل نميشه و حاضر و قادر به پرداخت هيچگونه خسارتی در اين زمينه نيست.
کمی سلام و عليک با اين آقا و آرشيو وبلاگشون باعث شد که نمکی پاشيده بشه به زخمهای کهنه و برم سراغ خاطرات دور و دراز.
اون زمانی که ايران بودم تکليف درس ادبيات در مدرسه معلوم بود. از بر کردن شعر و هزار بار نوشتن از روی متن درس و بعدها شايد تفسير شعر حافظ يا نثر گلستان سعدی و غيره توسط معلم و تکرار عرقريزان همراه با منمن و تپق اون توسط شاگرد که ادب از بیادبان آموختن يعنی چه و منظور از نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد چيه. و وای به حال اون شاگردی که به جای نشخوار تفسير از پيش معين شده پررويی ميکرد و ميخواست به نتيجهء ديگهای از شعر برسه. البته خيال معلمان محترم از اين بابت معمولاً راحت بود، چرا که ما تربيتشدهء همون نظام بوديم و اغلب فقط در پی کسب نمرهء قبولی و نه غور و تعمق دربارهء معنی واقعی فلان بيت و جمله و دهن به دهن شدن با معلم و يا خدای نکرده رجوع به ديوان و مقايسهء اصل شعر با نسخهء سانسورشدهاش در کتاب درسی.
اين از اين. بعد از مهاجرت متوجه شدم که ادبيات در ممالک فرنگ کمی جديتر گرفته ميشه و تفسير متون تا حدود زيادی به عهدهء خود شاگرده و معلم بيشتر نقش راهنما رو بازی ميکنه. دست کم اگر کسی تفسيری از متن داشته باشه سوای اونچه که معلم گفته دارش نميزنند. اما يه مقدار در تجزيه و تحليل زيادهروی ميشد. اون نمايشنامهء نحس مردهشور بردهء ماکس فريش (آندورا) يا به فرض رمان مادام بواری رو شيش ماه تموم ميخونديم و تجزيه و تحليل ميکرديم (حالا درست يادم نيست که واقعاً شيش ماه طول ميکشيد يا کمتر و بيشتر، اما احساس من اين بود که سه چهار ساليه علافش هستيم!). هر صحنه بايد کلمه به کلمه تفسير ميشد، هر جمله بالا و پايين ميشد که مبادا جزئی از جزئيات اثر اونجور که بايد و شايد درک نشه، و بعد بايد شونصد تا انشا دربارهاش مينوشتيم. اين يعنی منی که کتاب رو همون روز اول خونده بودم و نتايج خودم رو هم گرفته بودم، از فرط ملال رو به مرگ بودم. من هم که اگر لج بکنم هيچ چيز ياد نميگيرم. امروز يک چيزهای محوی از اون آندورای کوفتی يادم مونده اما عمراً اگر بدونم موضوع مادام بواری چيه. تا اونجايی که يادمه همينجوريش هم همچين تحفهء نطنزی نبود.
بعد از ترک مدرسه زحمت انتخاب و خوندن و تجزيه و تحليل آثار ادبی و بیادبی کاملاً افتاد روی شونههای لرزون و نحيف خود بنده و هرچند که سالهاست زير بار به اين سنگينی دارم تلوتلو ميخورم، اما باز اين زحمت رو در عين ناتوانی در تقبل کامل و به سزاش، به اون جبر و ملال زورچپونشده ارجح ميدونم. حتی معتقدم که اونقدرها هم ضرر نکردهام. يعنی ادعا ميکنم که در مدرسه کمتر چيز بهدردبخوری دربارهء ادبيات و نقد و بحث و تفسير ياد گرفتهام. هر چی بوده يا نبوده حاصل علاقه و کنجکاوی خودمه و نه تحت تأثير زحمات معلمهای ادبيات، چه اينجا و چه اونجا.
در اين شکی نيست که فکر کردن دربارهء يک اثر هنری و دونستن دربارهء احوالات هنرمند، اعم از شاعر و نويسنده و نقاش و غيره، اغلب به فهم بهتر اثر کمک ميکنه. مسلمه که اگر بدونيم نيما يوشيج تمايلات چپی داشته، بهتر درک ميکنيم که منظور شاعر از مصرع «زردها بیخود قرمز نشدهاند» در شعر «برف» چيه. اگر اين نکته رو ندونيم، حيرون ميمونيم که شاعر چی ميخواد بگه، اما با دونستنش روشن ميشه که مفهوم شعر، نگاه مثبت و حتی آرزومندانهء شاعر به چين کمونيستيه (زردهايی که قرمز شدهاند) که از ترس بدفهمی احتمالی خواننده در مصرع بعدی کلمهء «ديوار» رو هم جا داده: «قرمزی رنگ نینداخته است / بيخودی بر دیوار».
اما اين ديگه يه خرده زيادهروی نيست؟ بنشينيم و بشمريم که کدوم شاعر اسم کدوم رنگ رو چند دفعه در آثارش آورده و بعد ازش نمودار و جدول درست کنيم؟! بعد تازه مقاله رو که ميخونی، ميبينی که به چندان نتايج دندانگيری هم نايل نشده که بگيم آها، اين رو تا حالا نميدونستم، چه جالب، به معلوماتم اضافه شد. هر کسی که در حد ابتدايی سر و کاری با شعر نو پيدا کرده باشه ميدونه که همهء شاعران پيرو اين سبک رنگ سياه رو دوست داشتهاند و اون رو اونقدر در شعرهای بس متعهدانه و انقلابيشون تکرار کردهاند که آدم ناخودآگاه با خوندنشون دچار افسردگی ميشه، اگر نه کوررنگی.
صحبت شاعران متعهد شد. يه ميانپردهء کوتاه: چند وقت پيشها مارسل رايش-رانيتسکی (Marcel Reich-Ranicki) «پاپ اعظم» ادبيات آلمان که اصليت لهستانی داره در تلويزيون ميگفت: «در لهستان کمونيستی اصطلاحی برای ادبيات متعهد وجود نداشت. ميدونيد چرا؟ چون ما در لهستان هرگز چيزی جز ادبيات متعهد نداشتهايم!» آدم بیاختيار ياد ادبيات معاصر ايران ميفته، نه؟
داشتم ميگفتم… ميخوام از شمايی که مثل من پروفسور ادبيات نيستيد و فقط خواننده و مصرفکنندهايد بپرسم: آيا نشخوار و حفظ کردن دوباره و چندباره و ملالآور زندگينامهء گوته (که بیشک اگر بهش در حدی منطقی پرداخته بشه پر فراز و نشيب و جالب هم هست) شاگرد مدرسهء بينوا رو به آثار گوته جذب ميکنه يا از هر چی ادبياته بيزار؟ آيا دونستن اينکه فلان نويسنده قبل از خلق بهمان اثر به عنوان صبحانه کلهپاچه خورده بوده با نون سنگک، و يا پنير تبريز و نون تافتون، تأثيری روی درک ما از اون کتاب ميگذاره؟ آيا واقعاً بايد تکتک جملههای يک رمان رو آناليز کرد تا بشه ازش به عنوان يک اثر ادبی لذت برد؟
حالا همهء اينها رو در نظر داشته باشيد و تمايلات شديد بتسازانه و قهرمانپرستانهء خاص ايرانيها رو هم بهش اضافه کنيد تا ببينيد فرهنگ نقد و بررسی ادبی ما چه آش شلهقلمکاری از آب درمياد. دونه دونهء جزئيات زندگی هنرمند و هر کلمه از آثارش رو هزارها بار ميجويم و تفسير ميکنيم تا آخرش به اين نتيجه برسيم که خدا بوده، بت بوده، فرشته بوده، و هر چی که در عمرش نوشته، از خطخطيهای دفتر مشقش در کلاس اول دبستان گرفته تا نامهاش به ادارهء آب و برق به خاطر گم شدن قبضها، همه جزو آثار فراموشنشدنی تاريخ ادبيات ايران به حساب ميان (معمولاً اين نتيجهگيری مال زمانيه که هنرمند عمرش رو داده باشه به شما). و وای به روز کسی که جرئت کنه و بگه بالای چشم طرف ابروست، يا فلان اثرش ضعيفه… محشر کبرايی به پا ميشه که بيا و ببين. کسی نميگه که نه آقا، اشتباه ميکنی، فلان استدلالت صحيح نيست… نه! به ناموسشون توهين شده و به همون روش چالهميدونی هم بايد ازش دفاع کرد، با حملهء لفظی (يا حتی فيزيکی!) و توهين و تخريب شخصيت. بعضيها هم البته از اونور بوم ميفتند و فکر ميکنند با رد و نفی آثار پيشينيان، باز هم بدون منطق و استدلال علمی، ميشه از قبای گرانبهای اعتبار اونها پيراهنی هم برای خود دوخت، و چه بسا که در اين راه توفيق هم پيدا ميکنند.
خلاصه ميخوام بگم، اگه آدم قوهء تخيلش رو کمی به کار بندازه و مجسم کنه که خود خالق آثار يه جايی بالای ابرها نشسته و به پايين نگاه ميکنه که چه حرفهايی دربارهء هنرش و خودش ميزنند و چه گريبانهايی در وصفش پاره ميکنند و به چه نتايج خارقالعاده و گاهی خندهداری از جزئيات بس بیاهميت زندگيش ميرسند، دلش ميخواد در خنده با هنرمند فقيد همصدا بشه.

اه چقدر زود ناراحت می شید.به گفته اون دوستمون از روی مهروزی بوده.
مطلب هرچه خلاصه تر باشه بهتره . ممکنه توی متن یه سری جزئیات گفته بشه که برای شما خیلی مهم و جذاب باشه ولی برای خواننده باعث کشیدن خمیازه …!
به هر حال ببخشید! دیگه اظهار نظر نمی کنم فقط میشنم میخونم !
——————————————————————————————————
پانتهآ: خوب شد که اين توضيح رو داديد وگرنه حسابی بهم برميخورد! حالا در کمال مهر و محبت من رو شيرفهم کرديد که تا به حال در قعر سوءتفاهم به سر ميبردهام و فکر ميکردهام که مطالبم ارزش خوندن دارند، که ندارند.
دوست عزيز، کی گفته مطلب هر چی خلاصهتر باشه بهتره؟ نظر شخصی خودتون رو به عنوان رأی عمومی صادر نکنيد. اما يه سؤال برام پيش اومده: اگر نوشتههای من سوای طولانی بودن نه مهم هستند و نه جذاب و حتی شما رو حين خوندن به خميازه میاندازند، چرا وقت گرانبهای خودتون رو بابت خوندنشون تلف ميکنيد؟
سلام عزیز.
از وبلاگ یکی از دوستان رسیدم اینجا.
میخواستم بگم تمام و کمال همه این چیزایی رو که گفتی درک میکنم. و در ضمن خیلی بخت باهات یار بود که در سن 15 سالگی از اون مملکت اومدی بیرون و مثل من شانس!!!!!! خوندن ادبیات انگلیسی زیر نظر استادهایی که یا متعصب وخشک مذهب بودن و یا سادیسم جنسی داشتن و از شعر و نثر و نمایشنامه و رمان همون تفسیری رو که حفظ کرده بودن و میشناختن به خورد ما میدادن رو نداشتی. کجای دنیا دیدی که آدم شب امتحان بشینه تفسیر مکتوب استاد گفته ها رو از نمایشنامه های شکسپیر و لغت معنیش رو حفظ کنه بجای اینکه که یه کامنت آزاد در موردش بنویسه؟؟؟!!!! هر چند که امروز اصلاً یادم نمیاد که کدوم رمان ها و نمایشنامه ها رو خوندیم و تفسیر مسخره استاد از اونها چی بود.
سلام دوباره پانته آ جان.
تو آرشیوت دیدم که راجع به مسائل آلمان هم مینویسی. و خیلی هم جامع و کامل که البته بیطرفانه هم هست. واسه همین میخواستم اگه ممکنه لطف کنی و در مورد دانشگاه آلمان و فاخ هوخ شوله هم بنویسی.
بهتر بگم، من 1355 دنیا اومدم. از 2004 ازدواج کردم و المان زندگی میکنم. و الان هم یه پسر 2ساله دارم. تو ایران لیسانس ادبیات انگلیسی سراسری دارم و دوست دارم که اینجا درس بخونم و بعدش کار کنم. میخواستم بدونم با شرایطی که من دارم چه کارهایی باید بکنم و چه مدارکی لازم دارم و دیگه اینکه چقدر باید زبان بدونم تا بتونم ادامه تحصیل بدم.؟
دیگه اینکه من خودم دولمیچری و مد دیزاین رو دوست دارم و شنیدم که باید فاخ هوخ شوله رفت اما بیشتر دیگه چیزی نمیدونم. اول اینکه به نظر تو این دو تا رشته اصلا فایده داره خوندنش و میشه باهاش کار کرد و دیگه اینکه خودت با توجه به شرایط و سن من چه رشته یا رشته هایی رو پیشنهاد میکنی؟
هر وقت فرصت کردی ممنون میشم که جوابم رو بنویسی.
مرسی خانومی
مطلب بسیار جالبی بود. پیشنهاد میکنم اگر تا به حال نخوندین داستان ” شاعر شرمندی کی متولد شده است” از “عزیز نسین” رو بخونین. به صورت کلی تمام نوشته های نسین رو پیشنهاد میکنم که آینه خیلی از کشورهای جهان سوم هستن. تقریبا هیچ کدوم از داستانهاش نیست که براش معادلی در زندگی روزمره پیدا نکنم.
—————————————————————————————————–
پانتهآ: زمان بچگی من داستانهای عزيز نسين خيلی محبوب بودند و گمون کنم همهء اونهايی رو که به زبان فارسی چاپ شدهاند خوندهام، اون هم چاپ زمان شاه با حفظ تمام صحنههای شنيع و غيراخلاقی! کاملاً حق با شماست و لطف داستانهای عزيز نسين هم در همين شباهتشون به اوضاع جامعهء ماست. داستانی که نام برديد رو به خاطر ندارم اما اگر کمی ازش تعريف کنيد شايد يادم بياد و خونده باشم. به نظر من زندگينامهاش که به قلم خودشه زيباترين اثريه که تا به حال ازش ديدهام.
روحش شاد باشه که تمام متعصبین چه ترک و چه ایرانی باهاش بدن! (اولین مترجم آیات شیطانی به زبان ترکی بود) در ایران هم به همین دلیل جلوی گسترش آثارش تقریبا گرفته شده.
این داستان جریان بحث دو نفره در مورد یک شخص ادیب و دانشمند که 15 سال وقت صرف کرده و یک جلد کتاب نوشته که توضیح بده شاعر معروف “شرمندی” اونجوری که گفته شده در 14 ماه مه به دنیا نیومده بلکه در 13 مه متولد شده. این یک جلد هم فقط شرح صورت مساله است! در جلدهای 2 و 3 و 4 و 5 و 6 که هنوز چاپ نشده اند قرار ثابت بکنه این امر رو. کل دلیلی هم که هست اینه که شاعر در جایی گفته “من در آن لحظه که دیروز با فردا وداع میکرد متولد شدم.”
الان همینقدر خاطرمه اما نوشته تون خاطره مطلب رو برام زنده کرد.
پ.ن.) راستی ، چند وقته خواننده نوشته هاتون هستم. در پی دیدن متن “چرا مرغ از خیابان رد شد” در جایی، جستجو کردم و وبلاگتون رو پیدا کردم. این رو هم میخواستم بگم که سفرنامه ای که نوشتین بسیار زیبا بود!
——————————————————————————————————-
پانتهآ: هه هه… نه اين داستان به نظرم آشنا نمياد اما به قول شما ربط مستقيمی به موضوع اين نوشتهام داره!
واقعاً روحش شاد. بابت لطف شما هم خيلی ممنونم
سلام
ممنون که به من سر می زنین.
مطلب جالبی بود. ضمنا شما رو اد کردم. اگر خواستید به من هم لینک بده.