داريم با شوورخان شام ميخوريم، شنيتسل و پورهء سيبزمينی با سس. طبق پيشبينی قبلی و بعد از اون شب وحشتناک در فرودگاه سرمای بدی خوردهام و حس بويايی و چشايی قاطی کرده، اينه که شنيتسل مزهء تخمه ژاپنی ميده، اون هم با پوست.
شنيتسل از اون غذاهاييه که محض دل شوورخان درست ميکنم و خودم فقط محض سير شدن ميخورم. نه اينکه بدمزه باشه، حتی خوشمزه هم هست. اما اگر مزهء تخمه ژاپنی با پوست هم نده، از اون غذاهايی نيست که از خوردنشون لذت ببرم. بيشتر به انجام وظيفه ميمونه، که قار و قور شکم رو خوابونده باشه. بر خلاف غذاهای مورد علاقهام، هرگز بشقاب دومی از سر دلگی و شکمچرونی در کار نيست. من زود سير ميشم، اما با ديدن شوورخان احساس رضايت ميکنم که لبخندزنان و با لذت دست به شکم ميماله و ميگه: به به چقدر خوشمزه بود، ترکيدم بس که خوردم.
فکر ميکنم مثل اغلب ايرانيهای خارج از کشور، از نظر شکمی! هنوز کاملاً ايرانی موندهام. غذاهای فرنگی اگر مائدهء بهشتی هم باشند، باز باز قابل مقايسه با اون خوراکی که با شير مادر در گوشت و خونم رفته نيستند. ايدهای رو که در اين سفرنامه مطرح شده* دوست دارم: خونههای ما خارجنشينها جزيرههای کوچکی هستند پخششده در سراسر دنيا، اما همه مستعمرهء ايران. دريچهای کوچيک در قلب اروپا يا آمريکا يا استراليا يا هر کجا مستقيم به قلب تهران و اصفهان و شيراز و اهواز و رشت و بندرعباس و هر گوشهء اون آب و خاک که صاحبخونه با اونها پيوندی احساس ميکنه.
خونهء من شايد به معنی تمام و کمال چنين مستعمرهای نباشه. شايد من در اين خونهء کم و بيش کاملاً آلمانی تنها يک سفارتخونهء کوچيک ايرانی باز کردهام. جزيرهای در جزيره.
در اين جزيره که از مستعمرهها خيلی کوچيکتره، فضای کوچيکی هست به اندازهء فاصلهء گوشیهای هدفون تا گوش من برای موسيقی ايرانی، تا گوش همسر با نالهها و چهچهههای برای اون ناآشنای خوانندگان سنتی آزرده نشه. جايی هست به اندازهء بشقاب من با غذايی ايرانی که برای خودم پختهام. جايی هست به اندازهء فاصلهء صفحههای کتاب يا صفحهء مانيتور تا چشمم برای واژههای فارسی. جايی هست به اندازهء رد اشک دلتنگی روی گونههام.
به عنوان سفير يا کاردار گاهی وظيفهء تبادل فرهنگی رو به عهده ميگيرم و پلی ميزنم از اين جزيرهء کوچيک به دنيای بزرگتر اطرافم. اما واقعيت اينه که بيشتر وقتها خودم هم تمام و کمال از اين پل ميگذرم و جزيره رو پشت سر ميگذارم. بايد هم اين کار رو بکنم، وگرنه رابطهام رو با دنيای اطرافم از دست ميدم. نبايد فراموش کنم که قسمتی از وجودم هم مال اين دنياست. هنوز درست سردرنياوردهام که چقدرش. گمونم اين همونيه که بهش بحران هويت ميگن.
من زبون آلمانی رو به سلاست صحبت ميکنم. اونقدر بهش واردم که حتی نوشتههای پاول رو تصحيح ميکنم. اما نه اونقدر که موقع حرف زدن تهلهجهء خفيف ايرانيم اصلاً شنيده نشه. در سنی يادگيريش رو شروع کردم که پايههای زبان مادری در ذهنم ديگه محکم شده بودند و انعطاف کافی نداشتم. حالا گويش آلمانيم کمی نرمتر از اهالی بوميه و واژهها رو ناخودآگاه به هم ميچسبونم و منقطع صحبت نميکنم، نکتهای که باعث ميشه خيلی از آلمانيها به غلط لهجهام رو فرانسوی بدونند. هرگز تکلم به لهجهء محلی اين ناحيه رو ياد نگرفتم، با اينکه اون رو تمام و کمال ميفهمم. به هر حال، حتی اگر دهنم رو هم باز نکنم، رنگ چشم و ابرو و پوست و مو از چند فرسخی داد ميزنه که من اينجايی نيستم. دهنم رو که باز کردم و اولين کلمه خارج شد، ديگه کار از کار گذشته و غريبه بودنم محرز شده.
فارسی صحبت کردنم اگر چه رنگ آلمانی به خودش نگرفته، اما نه تنها ضعيفتر از سابقه، بلکه خالی از اصطلاحات رايج شده در سالهای اخير هم هست. همونی مونده که نزديک به بيست سال پيش موقع ترک کردن ايران بوده، سترون و بدون رشد. راستش با نگاهی به روند تکاملی زبان در ايران چندان از اين امر ناراضی نيستم. اما وقتی که با اون رفيق ساکن ايران سر ويرايش متن ترجمهام سر و کله ميزنم، وقتی که اون رفيق زبانم رو قديمی قلمداد ميکنه، انگار که به نثر عهد قاجار نوشته باشم، وقتی که بهش ميگم واژههای به کار رفته در متن در واقع قلنبه سلنبه نيستند و خيلی هم پيش پا افتادهاند (هر چی باشه سواد فارسی من هرگز از سطح کلاس دوم دبيرستان تجاوز نکرده)، وقتی که اون رفيق جواب ميده نسل جوان امروزی در ايران با اين کلمههای به قول من پيش پا افتاده آشنا نيست، اونوقته که ميفهمم اين فاصله در واقع چقدر عميقه.
اما هويت که همهاش به زبان نيست. هست؟ من در سياست اين کشور نقش بسيار مؤثرتری داشتهام تا در سياست ايران، چون اينجا از همون لحظه که گذاشتند، در همهء انتخابات کوچيک و بزرگ شرکت کردهام. اما با اينکه نتيجهء اين رأیگيريها در زندگی روزمرهام خيلی مؤثرتر بوده، به اندازهء يک درصد هم برای وضعيت سياسی آلمان که تازه اوضاعش واقعاً قمر در عقربه حرص و جوش نخوردهام که برای مسائل سياسی مربوط به ايران. دلم هزار بار بيشتر برای دانشجويان معترض ايرانی لرزيده تا دانشجويان معترض آلمانی، با اينکه اينها هم چندان دور از خطر کتک خوردن و بازداشت در راهپيمايی نيستند. اما دست کم دانشجويان آلمانی رو نميشه ماهها بدون وکيل و دادگاه در زندان نگه داشت يا شکنجه کرد يا به راحتی آبخوردن سربهنيست نميشن.
من در اينجا مدت بيشتری زندگی کردهام تا اونجا. اينجا رو بهتر ميشناسم تا اونجا. سيستم اجتماعيش و سياسيش برام آشناتره. قوانينش رو بهتر ميدونم. اگر چشمهام رو ببندی و به گوشهای در آلمان ببری و اونجا چشمبندم رو باز و من رو به حال خودم رها کنی، به سرعت ميفهمم که کجا هستم و گليم خودم رو از آب بيرون ميکشم. بازار کتاب و فرهنگ و هنر اينجا هم برام آشناتره. براتون ميتونم از حفظ اسم تمام ايالتهای آلمان و شهرهای مرکزی هر کدوم رو بگم، کاری که از بيشتر آلمانيهای اصيل برنمياد. اما آيا اينها دليل ميشه که من آلمانی هستم؟ آيا بهشون بيشتر از ايرانيها احساس نزديکی ميکنم؟
من از آلمانيها بدم مياد. به خاطر بيخياليشون نسبت به بيعدالتيهايی که در کشورشون هست و داره بدتر هم ميشه. به خاطر نادونيشون نسبت به حمايتی که حکومتشون از ظلم و فساد در سراسر دنيا ميکنه. به خاطر بهای سنگينی که بچههای جهان سومی برای کفشهای راحت و مقاوم نايکی به پاشون و فرشهای ارزون و خوشنقش ايکهآ در خونههاشون ميپردازند، بدون اينکه اونها حتی خبر داشته باشند. به خاطر شکمهای سيرشون و اعانه دادنشون برای نجات آفريقا از گرسنگی، با اينکه وقتی همون آفريقايی ميخواد اينجا ازشون خونه اجاره کنه ردش ميکنن بره. به خاطر اينکه واق واق سگ رو به سر و صدای بچه ترجيح ميدن. به خاطر قوانين احمقانهء نوشته و نانوشتهاشون و اينکه اجازه ميدن اين قوانين ازشون لذت زندگی رو سلب کنه. به خاطر زندگی کردنشون برای کار، و نه کار کردنشون برای زندگی.
عوضش ايرانيها نميدونند کار يعنی چی. من از ايرانيها بدم مياد. به خاطر اهميت ندادنشون به اصول و قوانينی که شرايط اوليهء همزيستی مسالمتآميز هستند. به خاطر اينکه جنبهء پذيرفتن مسئوليت رو ندارند. به خاطر طمع و دندونگردی و خودخواهيشون. به خاطر چشم و همچشميها و پز دادنها و افادههای توخاليشون. به خاطر زرنگی کردنهای احمقانهاشون که اغلب ضررش در نهايت متوجه خودشونه. به خاطر ناآگاهيشون دربارهء خيلی خيلی چيزها و خود رو عقل کل دونستن دربارهء همهء چيزها. به خاطر تعصب و غيرتشون نسبت به چيزهای کم يا بیاهميت و بيخياليشون نسبت به چيزهای بزرگ و مهم. به خاطر خرافاتی و مذهبی بودنشون، يا از اونور بوم افتادن و به استخونهای پوسيدهء اجدادشون افتخار بيهوده کردن و نژادپرست شدنشون. به خاطر ادعاهای گندهاشون و توخالی بودن اين ادعاها. به خاطر بيمنطق بودنشون. به خاطر قدرت و عمقی که نظام پدرسالاری در ذهن زن و مردشون داره.
اما در آلمان اگر پدرسالاری هنوز کاملاً از بين نرفته، دست کم کسی جرأت نميکنه که ازش با صدای بلند و واضح دفاع کنه. من آلمانيها رو دوست دارم. به خاطر خجالت و احساس گناه و توهين شنيدن شصت سالهاشون بابت آلمانی بودن. به خاطر عشقشون به سفر کردن و حموم آفتابی که پوستشون رو به جای برنزه به رنگ سرخ خرچنگی درمياره. به خاطر انجمنهای رنگ و وارنگی که به هر بهانهای تأسيس ميکنند. به خاطر اينکه تا چيزی رو از روی اصول صحيح ياد نگيرند محاله که انجامش بدند. به خاطر طنزی که همهء غيرآلمانيها به غلط فکر ميکنند آلمانيها از وجودش بیبهرهاند. به خاطر زبان محکم و استخونداری که باهاش تکلم ميکنند. به خاطر شاعران و متفکران و موزيسينهای تاريخشون که خودشون دارند اونها رو فراموش ميکنند. به خاطر ماشينهای خوبی که ميسازند و مهندسهای قابلی که به اطراف و اکناف دنيا ميفرستند و جايزههای نوبلی که هر سال ميبرند و هيچوقت به فکر نيفتادهاند که به يکی از اينها افتخار کنند. به خاطر نظم و ترتيب زندگيشون و تميزی شهرهاشون که در من هر بار که آلمان رو ترک ميکنم حس غربت رو به وجود مياره.
اما دلتنگی برای آلمان کجا و دلتنگی برای ايران کجا؟ من ايرانيها رو دوست دارم. به خاطر اينکه فضای زندگيشون هرچقدر هم که تنگ و ترش باشه باز عميق و زنده است. به خاطر زندهدليشون و به خاطر افسردگيشون. به خاطر مهربونيشون. به خاطر گشادهدستی و مهموننوازی و مناعت طبعشون. به خاطر آبروداری و رودرواسی کردن و صورت رو با سيلی سرخ کردنشون. به خاطر شرم و حياشون. به خاطر باهوش و مبتکر بودنشون. به خاطر طنز ناب و منحصر به فردشون. به خاطر غمی که حتی در ترانههای عروسيشون حضور داره. به خاطر سادهدليشون و به خاطر مرد رند بودنشون. به خاطر زبون شيرين و شعرهای مستکنندهاشون که حتی بيسوادترين اونها دست کم چند بيتش رو از بر ميدونه. به خاطر خجالتی که از ايرانی بودنشون ميکشند و افتخاری که به ايرانی بودنشون ميکنند. به خاطر آرزوهای بربادرفتهاشون. به خاطر اميد و نااميديشون. به خاطر رنجی که بردهاند و ميبرند. به خاطر مادرهای زحمتکش و مهربونشون. به خاطر پدرهای سختگيرشون. به خاطر اشکهايی که براشون ريختهام و خندههايی که با يادشون کردهام. به خاطر خاطرههای کودکيم. به خاطر پيوندی که مثل يک بند ناف نامرئی من رو به اونها وصل کرده و خودم هم نميدونم از چه جنسيه. همون پيوندی که بيست ساله من رو با خوشيشون شاد و با غمشون افسرده ميکنه.
من کجايی هستم؟
مارسل رايش-رانيتسکی منتقد برجستهء ادبی سالها پيش در مصاحبهای گفته بود: من نه آلمانی هستم، نه لهستانی. اگر از من بپرسند که وطنم کجاست، تنها میتوانم جوابی انتزاعی بدهم. وطن من ادبيات آلمانيست.
من که منتقد ادبی، اون هم در قد و قوارهء رايش-رانيتسکی نيستم چه کنم؟ جواب انتزاعی من چی ميتونه باشه؟ من که نميتونم لاف جهانوطن بودن بزنم، ذهنم به اون وسعت نيست که همهء دنيا رو خونهء خودم بدونم. يک دنيا برام خيلی بزرگه. من فقط يک گوشهای ميخوام که مال خودم باشه، من رو بپذيره، به من هويت بده. آيا آواره بين دو کشور هستم، يا ميتونم بابت داشتن دو وطن موازی اظهار خوشبختی کنم، در دنيايی که بعضيها از داشتن يکيش هم محرومند؟ آيا دو وطن موازی هم مثل دو خط موازی هستند که هرگز به هم نميرسند و تا بینهايت وجودم رو دو پاره خواهند کرد؟
* : لينک از حميد خان ميداف > بلاگنيوز > عمواروند

تا حالا شده چیزی بخونی که از فرط لذت و حس زیبایی که توش وجود داره بخوای سرتو بکوبونی به دیوار؟!! برای من شاید سالی سه چهار بار پیش بیاد….الان دلم میخواد سرم رو بکوبونم به دیوار….بس که این متنت زیبا بود…
“جايی هست به اندازهء رد اشک دلتنگی روی گونههام”….بی نظیر بود رفیق…بی نظیر….
————————————————————————————————–
پانتهآ: ده نه آقا نکن اين کارو! اون کله رو حالا حالاها لازم داريم…
why do you go to other country so you have this feel i do not understand
لامروت هرچی نوشته بودم رو به خاطر ننوشتن ایمیل، پروند! داشتم می گفتم که من آلمان رو با شبکه فوکس شناختم و به خاطر شکمو بودن و اهل غذای خوب بودن، دوست دارم. همینطور به خاطر تاکسی نوشت های آقای غیاثی.
واي دختر! چقدر اين متن را زيبا نوشتي! موقع خواندن مدام نگران بودم كه خدا كنه ديرتر تمام بشه.احساس مي كنم كه براي نوشتن بخشي از متن، قلبت به مغزت فرمان داده. چه قلب عاقل و در عين حال حساسي داري! اميدوارم به تواني يك ايراني آلماني خوب باقي بماني.
عالی بود پانتهآ، دستت درد نکند، آفرین!
در بلاگ نیوز و در «میداف» لینک داده شد
چه همه دوتمش بود این نوشته ت رو.
———————————————————————————————–
پانتهآ: والا من ترکی بلد نيستم. دوتمش يعنی چی؟
خیلی عالی بود.
مثل بادی که لای نیزارها می لولد به دلم وزید .
خش خش آن را اگر نمی شنوید گناه از باد نیست…نیزار کارش زار است.
با این حال دلم را می سپارم به نسیم و خودم گوش می دهم به خش خشی که قاعدتا باید صدایش بیاید…
شاید دلم لالایی می خواهد …
خیلی خوب نوشته بودید . در نوشتتون انصاف رو احساس کردم که فکر می کنم به علت اقامت طولانی شما در آلمان باشه . خلاصه بگم بهترین کار اینه که آدم وطنش رو ترک نکنه اگه هم کرد سعی کنه اونقدر پاگیر اونجا نشه که نتونه برگرده . چون چه زود چه دیر دچار همین افکار می شه . کاریش هم نمی شه کرد . از نوشتتون من فکر می کنم شما هنوز هم کاملا ایرانی هستید .
موفق باشی
عالی بود پانته آ جان!
موقع خوندن تک تک کلمات رو با گوشت و خونم حس مي کردم… و شايد بدتر از همه اينها، نداشتن يه همزبونه و يا يه دوست؛ که بشه از خاطرات سالهای دور که اثرشون تو عمق وجود آدم حک شده حرف زد و يا اون حسهايی رو که تنها ميشه ازشون با کسانی حرف زد که تو همون دنيای بزرگ شدن و شکل گرفتن که تو …
برات روزهایی سرشار تجربه های شيرين و ناب آرزو می کنم!
پانته آ جان هفتهء پیش با دوستان ایرانی بحثش بود و امروز تمام پیش از ظهر رو با دوست اوکرائینی ام در مورد همین دودلیها بین رفتن و ماندن حرف میزدیم و اینکه چه چیزهایی ما را اینجا نگه داشته و برای چه چیزهایی توی وطنمون دلتنگیم…نوشته ات برای من یکجورهایی نشاندهندهء این است که این دودلی ها با گذشت زمان و همپیوندی در جامعه میزبان کمتر نمیشود…
برام جالبه با اينكه نصف بيشتر عمر شريف در خاك آلمان سپري شده, فارسي بيست!!
نوشته ای نوشتی که همه کسانی که مثل خودت مهاجر شدند لمسش می کنند و همه کسانی که هنوز توی خونه هستند درکت می کنند.
خیلی عالی..عالی
بارک الله
بازهم ازاون نوشته های برخاسته ازدل که لاجرم بردل نشیند
کیف کردم پانتهآ جان.
اونقدر خوب بود که انگار خود آدم نوشته باشه. حالا گیرم خصوصیات آلمانی رو با خصوصیات آمریکایی قاطی کنی به اضافه اینکه من هنوز به اندازه تو هم خارج نبودم اما کل حرف یکی و حسی که منتقل می کنه.
پانته آ جان، یکی از بهترین نوشته هات بود این، و چقدر حس های مشترک داشت برای من. خودم رو می بینم ده دوازده سال دیگه که کاملا مثل تو فکر می کنم و حس می کنم. این مهاجرت چیز عجیب غریبیه واقعا. اینهمه خوبی و بدی در کنار هم. اینهمه شادی و غم و دلتنگی در کنار هم…
دوست داشتم نوشتت رو.
من پس از مدتها شاید یک سال یاد وبلاگ شما افتادم و سر زدم. از خواندن این همه مطلب کیف کردم. خواستم خسته نباشیدی بگویم. عمرتان دراز باد. به زبان گفتاری مینویسید ولی صحیح و درست. اعصاب آدم خطخطی نمیشود. از نکتهبینیها نیز به وجد میآید: یکی پس از دیگری. تجربهٔ لذتبخشی بود.
نوشته ات خیلی خوب بود و فارسی ات هم از من که در ایران زندگی می کنم بهتر است. یک سوال دارم خیلی ممنون می شم اگر بهش پاسخ بدهید. من برای ادامه تحصیل می خواهم به آلمان بیام. استادم در آلمان گفته باید سعی کنی ظرف یک سال آلمانی یاد بگیری. می خواهم بدونم چه راهی برای یاد گیری بهتر و سریعتر آلمانی (در آلمان) وجود دارد؟ در ضمن آیا توصیه ای داری که به من کمک کنه در آلمان با شرایط جدید راحتتر کنار بیام.
—————————————————————————————————–
پانتهآ: سلام. اينجا چند راهنمايی برای يادگيری زبان انگليسی نوشته شده که در مورد زبانهای ديگه هم صدق ميکنند و فکر ميکنم به کار تو هم ميان:
فقط سه توصيه الآن به ذهنم ميرسه. يکيش اينه که از پيشداوری و قضاوت عجولانه دوری کنی و با معيارهايی که از وطنت به همراه آوردهای مردم بيگانه رو نسنجی. يکی ديگه اينه که هر حرفی که هموطنان در روزهای اول بهت زدند باور نکنی! سوميش هم اينه که سعی کنی خودت رو به محيط وفق بدی و با انعطاف کافی هنجارهاش رو به رسميت بشناسی.
موفق باشی.
ashkamo dar ovordi dokhtar.mahshar bood
الان که دارم مینویسم اشک تو چشام جمع شده! من از وقتی یادم میاد عاشق آلمان بودم . از طرفداری تیم فوتبالش شرع شد و به همه ی امور راه پیدا کرد . با اینکه حتی یک کلمه هم آلمانی بلد نبودم از زبان خودمون بیشتر دوسش داشتم . همیشه دنبال یه راهی بودم که خودمو به آلمانیا بچسبونم مثلا همیشه به همه میگفتم ما و المانیا از نژاد اریایی هستیم و از این بابت کلی افتخار میکردم . احساس میکردم عرقم نسبت به آلمان بیشتر از ایرانه! آرزوی همیشگیم این بود که برای یه بارم که شده برم آلمان بی اینکه حتی یکی از خصوصیات آلمانیا رو بدونم . من عاشق آلمانی بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم . هر چند که همیشه به ایرانی بودنم افتخار میکردم …
حالا نمیدونم چی بگم .به تویی که 15-16 سال تو ایران و 20 سال تو آلمان زندگی کردی و حتی میتونم ادعا کنم ایران رو هم بیشتر از من میشناسی… در حالیکه من نه ایرانو درست میشناسم نه آلمانو !
فقط میتونم امیدوار باشم که وطن خودتو پیدا کنی … گوشه ای که مال خودت باشه…
شاید منم تا اون موقع گوشه ای رو که بهش تعلق دارم پیدا کنم…
سلام … قشنگ، دقیق و خیلی جالب
آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
عین نوشتهات را برای دکتر رجبی فرستادم تا بداند بسیارند کسانی که در غریب غربت ” بهمان سان که او تعبیر کردهاست” هم جذب جامعهی میزبان شدهاند و هم ایرانی ماندهاند و دنبالهی نیمهی جاماندهی خود در میهن خویشاند.
من زیاد اهل نوستالژی نیستم، زیاد هم غم وطن ندارم، شاید هنوز. ولی چه می دانم؛ آن تکه ایرانی ها رو دوست داشتنت نمی دانم چار این همه به دلم نشست. کاری هم ندارم چرا. فقط لذتش را می برم. خواستم بگویم ممنون
سلام
فکر نمی کردم آدمی که بیشتر عمرش رو توی مملکت غریبی می گذرونه باز اینجوری با همه ی وجودش بتونه وطنش رو لمس کنه.
موفق باشی.
Pani khanoomi salam
bad az modat ha omadam didam inja khoob chiz hayi navashte shode, mesle hamishe vali in dafe koli az dale man irooni -german ha nesfe nimeh navashti, jalabe ke khanandegane to iran ham ham ray hastand.
ta bad
Armin
چقدر به دلم نشست آنجاهايي كه گفتي چرا آلمان و ايران را دوست داري. خيلي زياد، بيشتر از اونكه باور كني… مرسي و اميدوارم چه در آلمان چه ايران خوب و خوش و سلامت باشي
خيلی زيبا بود، خيلی. واقعا هيچی نمی تونم بگم جز اينکه واقعا قشنگ بود. به خصوص ابنکه چرا ايران رو دوست داری.
پانته آ جون عالی بود. انقدر به دلم نشست که نگو. ممنون برای نوشتنش.
عالی بود پانته آ جون!
من مدتها بود که دلم می خواست بتونم اینایی رو که گفتی به زبون بیارم.
بلد نبودم.
تو دلم بودن.
تو درشون آوردی.
مرسی…
Vala baraye man onjaie vatane ke asemonesh abi bashe! Man eine kolihaye kole poshti be posht mimonam ke donbale Eldorado migardan!! Begholi jayie ro hanoz peyda nakardam ke kamel behesh begam vatan..Ba inke Canada ro doost daram, Ba inke Vancouver ye jorayie mahale mondanam shode…V Iran ham ye mogheie baram ye goshehi boode, ke azash biron omadam, engar man az har ja migzaram dige nabayad bargardam..
اونجایی که شما درباره فارسی ضعیف خودتون نوشته بودین داشتم فکر میکردم به عنوان یک ایرانی ساکن ایران چه کمکی میتونم بکنم که شما فارسی تون قویتر و بهتر بشه ولی وقتی به آخر متن رسیدم به نظرم رسید شما باید برای یادگیری فارسی به من کمک کنین!
بسیار زیبا و تاثیر گذار نوشتین .
نوشته بودی که ایرانیها رو چرا دوست داری، قلبم رو فشردی و دلتنگم کردی. محشر بود پانته آ جان. بسیار دلنشین بود.
it was so happy and so sad, like what we are. Thanks Pantea Jaan!
این سومین باره !
هر بار که می خونمش گریه می کنم !
از ته دل !
از همون گریه ها که دوست داری ادامه اش بدی !
از همونا که وقتی بند میاد دلت میگیره !
پانته آ نازنین
غم تلخ غربت رو به قشنگترین شکل ممکن به قلم آوردی. منم غریبی هستم که چهار ساله مسافر کانادا هستم. با عشق آمدم و تا همین 5 ماه پیش فکر می کردم که هیچ وقت بر نخواهم گشت ولی یه چیزی توی این 5 ماه تو وجودم به مرور عوض شد. نوشته ات رو با گوشت و پوستم لمس کردم. و اونو یه نشانه از طرف خدا میدونم. چون همیشه فکر می کردم که این نگرانی ها به مرور از بین خواهد رفت. اگر برای تو بعد از 20 سال هنوزم وجود داره پس امیدی نیست.
ممنونم که به از بین بردن تردیدهام کمک کردی.
موفق و سربلند باشی.
سهل و ممتنع؛ تلخ و شیرین؛مدح شبیه به ذم یا ذم شبیه به مدح در بارۀ ایرونیا وآلمانیا؛ نه ایرونی نه المانی؛ هم ایرونی هم آلمانی ؛ نصف اینجا نصف اونجا… ولی بی شک تو یه ایرونی هستی چون یه آلمانی نمی تونه این احساسو داشته باشه