غربتستان

بایگانیِ مارس 2008

يک تصوير و سه سناريو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 31, 2008

اين تصوير رو از طريق بالاترين در وبلاگ ذهنواره‌ها پيدا کردم:

keyhan01.jpg

صاحب وبلاگ ميگه:

اين عكس در روزنامه‌ی كيهان ۱۲ فروردين ۱۳۵۸چاپ ‌شد، آخرين بار كه ۱۲ فروردين روزی غيرتعطيل بود و به مقام شامخ يوم‌اللهی ملقب نشده ‌بود. برادر حزب‌اللهی با محاسن مسوول رای‌گيری است و خانمي بی‌حجاب هم در حال رای ‌دادن. از ظاهر عكس هم مشخص است كه هر دو راضی‌اند، لبخند پيروزمندانه‌ی برادر و نگاه آرام خواهر. اون روزها همه‌ی گروه‌های سياسی فعالانه در همه‌پرسی شركت می‌كردند و افراد با عقايد و باورهای گوناگون، به اين نتيجه رسيده‌بودند كه بايد به جمهوری اسلامی رای بدهند. اينكه اين نتيجه چه‌جوری حاصل ‌شد (تبليغات يا هر چيز ديگه) الان مايی كه رای نداديم، داريم در اين وضعيت زندگی می‌كنيم: حال سوال اين است كه آيا اين خانم اگر رای آری داده، هنوز راضی هست و اگر نه داده، چه می‌انديشد؟ از اين دست بسيارند…

من فرض رو با ديدن قيافهء «آلوده به لبخند» برادر پشمالو به رأی آری گرفتم، به خصوص که يادمه اين برادران ژ-سه به دست صندوقهای رأی رو محاصره کرده بودند و به هر کس که جرأت ميکرد رأی نه بده با لحن بسيار بدی اعتراض ميکردند. اينجا سه سناريو رو به عنوان احتمالات ممکنه بهتون عرضه ميکنم که به سر خانمه بعد از اين عکس چی اومد*:

۱) خانمه يک سال بعد به آمريکا مهاجرت کرد و به بقيهء خانواده و فاميلش پيوست. هر جا ميشينه به آخوندها فحش ميده و ميگه خيلی «هوم‌سيک» شده، اما به خاطر سابقهء مبارزات انقلابيش عليه رژيم نميتونه برگرده ايران. سعی ميکنه «هريتيج» ايرانيش رو حفظ کنه و پای ثابت کنسرت‌های خوانندگان معروف ايرانيه. ميگه حکومت سلطنتی تنها «آپشن» ممکن برای نجات ايرانه، اما ته دلش از رضا شاه دوم زياد خوشش نمياد و معتقده که زيادی چاق شده.

۲) خانمه يک ماه بعد خودش رو در چادر و مقنعه و دستکش سياه پيچيد (با همين عينک دودی!) و شروع کرد توی خونه صبح تا شب با صدای بلند نوار قرآن گذاشتن و همسايه‌ها رو به عنوان ساواکی لو دادن. سه سال بعد در مدرسه‌ای که تدريس ميکرد مدير شد و با خط‌کش اندازهء پاچهء شلوار دخترها رو اندازه ميگرفت و کنترل ميکرد که جورابشون يک نخ سفيد نداشته باشه. شوهرش ريش گذاشت و تسبيح دستش گرفت و پيراهنش رو انداخت روی شلوارش و در حکومت کاره‌ای شد. چند سال بعد هر دو به اصطلاح‌طلبان پيوستند و از طرفداران سرسخت خاتمی شدند. خانمه مدتيه که بازنشسته شده. کتاب احمدی‌نژاد، معجزهء هزارهء سوم رو خودش قبل از چاپ ويرايش کرده و يک نسخه‌اش رو با امضای فاطمه رجبی در خونه داره که با افتخار به همهء فک و فاميل و دوستان و آشنايان و همسايه‌ها نشون ميده.

۳) خانمه تنها توی يک آپارتمان زندگی ميکنه. شوهرش يواشکی سرش هوو آورده بود. خانمه با هزار بدبختی موفق شد ازش طلاق بگيره. بچه‌هاش رفته‌اند خارج و گاهی زنگ ميزنند و حالش رو ميپرسند. از اعضای فعال کمپين يک ميليون امضاست و بارها در تجمعهای اعتراضی زنان شرکت کرده و کتک خورده. در عرض سی سال گذشته هر بار که از دست زندگی در ايران اسلامی به ستوه مياد توی دلش به خودش ميگه: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اما محاله که اين جمله رو از دهنش با صدای بلند بشنويد.

* همينها رو خلاصه‌تر در کامنتدونی بالاترين هم نوشتم.

نوشته شده در ايران, زمين و زمان | 10 دیدگاه »

نوروز، عيد پاک و خطر جذام

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 30, 2008

روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شويد گرد
بلبل به زبان پهلوی با گل زرد
فرياد همی کند که: می بايد خورد!

خيام حتماً اين رباعی رو دربارهء امروز گفته. يه هواييه که نگو. جيک‌جيک پرنده‌ها سرمون رو برد. اما به احتمال قوی زبانشون آلمانيه نه پهلوی. برای شراب خوردن هم يه خرده زوده. تازه شکم من هنوز خاليه. موقع شام از خجالت خيام درمياييم.

امسال باز مثل هر سال شوورخان يکی دو روز مونده به نوروز برام يک دسته سنبل آورد و گفت: اين هم گلهای نوروزيت.

برای تبريک نوروز که به پدرم زنگ زدم بعد از سلام و احوالپرسی و تبريک و اين حرفا، ضمن صحبت گفت: جايی خوندم که اونجا نوروز رو به عنوان عيد ايرانيان به رسميت شناخته‌اند و بهشون مرخصی (يا تعطيلی) ميدن.
خنديدم و گفتم: نه بابا شايعه است. اينجا دارند تعطيليهای رسمی مسيحی خودشون رو هر سال کمتر ميکنند که به منافع اقتصادی صدمه نخوره، چه برسه به عيد ايرانيها که در مقايسه با مليتهای مهاجر ديگه يک اقليت ناچيز هستند.
گفت: نميدونم کجا خوندم اما به نظر منبع موثقی بود.
گفتم: آها! حالا فهميدم. امسال نوروز افتاده بود به يک روز قبل از جمعهء عيد پاک. لابد فکر کرده‌اند به خاطر ايرانيها تعطيل شده!
گفت: چرا؟ مگه عيد پاک هر سال يه موقع نيست؟
گفتم: نه، عيد پاک جزو جشنهاييه که زمانشون هر سال تغيير ميکنه. مثل رمضون و محرم و اينا.
گفت: چطور مگه؟ نکنه اونها هم از تقويم قمری استفاده ميکنند؟
خنديدم: تقريباً! پايه و اساسش تقويم يهوديه که اين جشن رو ميندازه به وسط ماه نيسان، منتهی چون تقويم يهودی دقيق نبود، فرقه‌های مختلف مسيحيان اولها هر کدوم يه موقع جشن ميگرفتند، تا اينکه پاپ اعظم در قرن چهارم ميلادی دستور داد که يه قانون ثابت برای عيد پاک اجرا بشه: اولين يکشنبه، بعد از رؤيت اولين ماه بدر، بعد از شروع بهار (يعنی نوروز خودمون) عيد پاکه.
گفت: عجب! پس اونها هم عين ما به آسمون نگاه ميکنند تا معلوم بشه عيدشون چه موقعيه!
گفتم: نه، مسيحيت تطابق بيشتری با نيازهای امروزی داره. الآن ديگه کاری به رؤيتش ندارند و شبی که از نظر ستاره‌شناسی ماه بدر باشه، چه با رؤيت چه بی‌ رؤيت در تقويم ثبت ميشه. ملت کار و زندگی دارند، ميخوان برنامهء مرخصی و سفر بچينند، زمان تعطيلات بچه‌های مدرسه‌ای بايد از قبل مشخص باشه. کشک که نيست.
گفت: اينجا همهء اينهايی که گفتی کشکه! ضمناً الآن يادم افتاد: اون خبری که خونده بودم مربوط به آمريکا بود نه اروپا.
گفتم: خوب من از اونجا خبر ندارم، اما احتمال صحتش الآن بيشتر شد، چون شنيده‌ام آمريکا از نظر پذيرش اديان و رسومات مهاجران انعطاف بيشتری نشون ميده، ضمن اينکه اقليت ايرانی اونجا خيلی بزرگتره.
گفت: هوم… آره پس آمريکا بوده.
گفتم: احتمالاً. اما چه تعطيل باشه چه نباشه نوروز اينجا نوروز درست حسابی نيست که. ياد نوروز پارسال که ايران بودم به خير! اگه بدونی دلم چقدر براش تنگ شده! هنوز هم گاه و بيگاه لحظه‌های سفر رو با خودم مرور ميکنم و کيفور ميشم.

راستش از سفر و ديدن ايران گذشته، دلم برای خونه‌تکونی پارسال تنگ شده که خودم نبودم و پاول تنهايی انجامش داد! از ايران برگشتم و ديدم خونه شده دستهء گل. حتی پنجره‌ها رو هم تميز کرده بود. امسال هر دومون نتونستيم انجامش بديم و خونه همچنان وحشتناک کثيفه. مامان خيلی اصرار کرد که بياد و خونه‌تکونی کنه اما محاله که بگذارم. طفلکی خودش هم مثل من و پاول کمردرد داره و تازه زانوش هم درد ميکنه. شايد از پوپک و پويا خواستم که بيان کمکم کنن. از طرف ديگه نميدونم سر و کله زدن با اونها، يعنی تحمل غرغرهای پوپک و شلختگی و بيفکری پويا به نتيجهء کار می‌ارزه يا نه. فکر نکنم پاول هم چندان دل خوشی از اين کار و کمک پوپک و پويا داشته باشه، يعنی بايد غرغرهای اون رو هم تحمل کنم. گمونم آخرش يا ميگذارم همينجور بمونه تا هر دو جذام بگيريم، يا خودم يه جوری خرد خرد و به تدريج انجامش ميدم. مورد اول محتملتره!

نوشته شده در روزمره | 19 دیدگاه »

حافظ و نرگس و شوورخان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 28, 2008

اين شوورخان ما گاهی يه چيزهايی ميگه که آدم برق از کله‌اش ميپره و از خودش نااميد ميشه. شايد يادتون باشه که يه مدتی ميخواست فارسی ياد بگيره و بعد از مدتی از تب و تاب افتاد و رهاش کرد. صحبت چه موقعيه؟ نزديک چهار سال پيش.

ديشب داره توی آشپزخونه برای خودش قهوه و برای من چايی بار ميگذاره. يهو مياد توی پذيرايی و به من که روی صندلی راحتی نشسته‌ام و لپ‌تاپ رو روی پام گذاشته‌ام و دارم وبگردی ميکنم ميگه: ببينم، مگه Freund به فارسی نميشه «دوست»؟
ميگم: چرا. چطور مگه؟
ميگه: خوب اونوقت Dieb به فارسی چی ميشه؟ يه چيزی شبيه همين بود.
قاه قاه ميخندم: جل‌الخالق! اينو ديگه از کجا آورده‌ای؟
ميگه: يک بار اون موقعها که فارسی ياد ميگرفتم بهم گفتی، يادم مونده.
در حال خنده جواب ميدم: به هر حال حق با توئه! ميشه «دزد»!

اين رو بگذاريد در کنار اين واقعيت که ديروز يک نفر ازم سؤال کرد که آيا متن فلان ترانهء خارجی که در ايران به فارسی منتشر شده در اختيارمه، اما من فکر کردم ترجمهء اصل ترانه رو ميخواد و نشستم همه‌اش رو ترجمه کردم و براش فرستادم. بعد پوپک زنگ زد و ازم خواهش کرد که چون خودش سر کاره براش در ای‌بی يک پيراهن بخرم، اما با اينکه حتی ساعت کوک کردم که به موقع زنگ بزنه و يادم بندازه، باز فراموش کردم و دير رسيدم و پيراهن از دست پوپک رفت. بعد ميخواستم به دکتر مجيدی نامه بنويسم، اما ايميل رو اشتباهی فرستادم برای دکتر مزيدی. بعد يک کار مهم و واجب داشتم و بايد به يکی زنگ ميزدم، يادم رفت.

واقعاً من چمه؟ و چرا حافظهء شوررخان که تازه سنش هم از من کلی بيشتره اينقدر قويه و اينقدر حواسش جمعه و خيلی به ندرت اشتباه ميکنه و دچار حواسپرتی ميشه، در حالی که من از بچگی همينجور سربه‌هوا و حواسپرت و فراموشکار بودم؟ چرا وقتی به شوور خان چيزی رو يک دفعه ميگی بعد از گذشت ۴ سال يادشه، اما من حتی نميتونم ۴ ساعت يک مسئله رو به خاطر بسپرم؟

بگذريم. ميخواستم يه چيز ديگه بگم. در راستای همين جريان دوست و دزد، حرفمون کشيده شد به زبان فارسی و ترجمه و تفاوتهای فرهنگی و اينجور چيزا. براش از اين مقالهء مجلهء بخارا تعريف کردم و بحث ترجمهء اشعار حافظ و اين پرسش که اصلاً آيا چنين کاری ممکن هست يا نه. جالب اينه که شوورخان معتقده نبايد اشعار حافظ رو ترجمه کرد چون در حقش بی‌انصافی ميشه.

براش از يک قسمت مقاله گفتم که دو ترجمهء متفاوت از غزلهای حافظ به فرانسه مقايسه شده‌اند و يکی در مصرع «نرگسش عربده‌جوى و لبش افسوس‌كنان» کلمهء «نرگس» رو همون نرگس ترجمه کرده و ديگری «نگاه». من با نظر نويسندهء مقاله – دكتر شهلا حائرى – موافقم که «نگاه» اينجا ترجمهء بهتريه، چون فرانسوی جماعت پيش‌زمينهء ذهنی يک ايرانی رو نداره و رابطهء «نرگس» و «چشم» از تصورش دوره. احتمالاً حواسش ميره به «نارسيسم» و خودشيفتگی و گيج ميشه. نميشه ازش انتظار داشت که برای هر مصرع به يادداشتهای مترجم مراجعه کنه. اين که نشد شعر خوندن! اينجوری چه لذتی از شعر ببره؟ در حالی که «نگاه» لب مطلب رو ميرسونه و موضوع و مقصود شاعر رو به خواننده تفهيم ميکنه. اما پاول با شنيدن اين حرف حسابی از جا در رفت:
- ده آخه همين ديگه! نخير! ببينم، مگه توی فارسی شما کلمهء «نگاه» ندارين؟
گفتم چرا.
گفت: خوب. اگر حافظ ميخواست بگه نگاه، ميگفت نگاه. نميگفت نرگس. پس حالا که گفته نرگس، تشبيه به اين زيبايی و خيال‌انگيزی، چطور مترجم ميتونه به خودش جرئت بده که توی شعر دست ببره و از ارزشش کم کنه و تنها نعش نيمه‌جونش رو به دست خواننده برسونه؟ اگر من يک شاعر ايرانی بودم و زبان اشعارم اين همه لطافت و احساس و پيچش خيال و معنی در خودش جا داده بود، به جهانيان ميگفتم اشعار من قابل ترجمه نيستند. اگر ميخواهيد اونها رو بخونيد، تشريف ببريد فارسی ياد بگيريد! اينجا در حق حافظ داره ظلم ميشه. اگر زنده بود حتماً نميگذاشت که سر اشعارش همچين بلايی بيارند.
گفتم: هوم… نميدونم. حافظ بايد آدم باحال و زنده‌دل و فروتن و خوش‌مشربی بوده باشه. فکر نکنم اگر حالا زنده بود اونقدرها به اين مسئله سخت ميگرفت.
گفت: اگر بدونه که اشعارش در زبانهای ديگه در حد ترانه‌های بندتنبونی مستهای ميخونه‌ها پايين مياد محاله که موافق باشه. مگه تو به من اين همه سال نگفتی که ايرانی با شعر حافظ زندگی ميکنه و با اين معانی خو گرفته؟ چطور يک خوانندهء غربی ميتونه با اين ترجمه‌ها اصلاً چنين رابطه‌ای رو درک کنه، چه برسه به اينکه خودش همچين رابطه‌ای رو ايجاد کنه؟
گفتم: اينم حرفيه.
گفت: حالا اگر هم بگيم که از ديوانش فقط تعدادی شعر برای ترجمه انتخاب بشن که مناسبتر هستند، باز هم حقش اونجور که بايد ادا نشده، چون معلوم نيست که اين اشعار انتخاب شده بهترينهاش باشند! همون که گفتم. هر کس ميخواد با حافظ آشنا بشه، بره فارسی ياد بگيره. والسلام!

نوشته شده در ترجمه, روزمره | 23 دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 27, 2008

درد دندونم خودش خشک شد افتاد. فعلاً نميرم دکتر. حالم گرفته است. ديروز دوباره پيش دکتر متخصص بودم. در آستانهء ۳۵ سالگی تشخيصش آينده‌ای رو برام ترسيم کرد که نميدونم چطور باهاش کنار بيام. از طرف ديگه قطعی شد که بايد سه هفته برم بيمارستان. فقط منتظرم تا در کلينيک يک تخت خالی بشه. از حالا عزا گرفته‌ام. طولانيترين دوران بستری شدنم در بيمارستان ۴ روز بوده که در طی اين مدت لب به غذا نزدم. اما اگر بخوام سه هفته غذا نخورم هم ميميرم که! البته اگر قبلش از فرط ملال نميرم. از نوشته‌هايی که سرتاپاشون پر از شکلکهای ياهومسنجره خيلی بدم مياد اما اينجا واقعاً يکی از اون صورتکها ميخواد که داره زار ميزنه…


امروز در چارچوب بازی وبلاگی «جوادترين عکس متعلق به ۱۰ تا ۱۳ سال پيش» که خودم خودم رو بهش دعوت کرده‌ام نشستم و عکسهام رو زير و رو کردم و به يک نتيجهء خطير رسيدم. احتمالاً اغلب آدمهايی که مثل من در مقايسه با بقيهء بر و بچه‌های وبلاگنويس عمر نوح دارند، در ۱۰ تا ۱۳ سال پيش ديگه از فاز «عکس جواد انداختن» خارج شده بوده‌اند. نمونه‌اش اين عکسه که مال ۱۳-۱۲ سال پيشه:

panteaold2.jpg

همينطور که ميبينيد اصلاً از اين بابت نگران نيستم که با قرار دادن چنين عکسی در وبلاگم شناخته بشم و قيافه‌ام لو بره! چون ديگه ‌شباهتی به آدم توی اين عکس ندارم.

پس بايد برای پيدا کردن جوادترين عکسها حدود ۲۰ سال به عقب برگردم.

پانته‌آ در ۱۶ سالگی:

javad01b.jpg

اين عکس فاجعه‌انگيزبارناک مال کارت شناسايی مدرسه بود. مخصوصاً رتوش و اين حرفها نکردم که خودتون به قدمت عکس و همينطور عمق فاجعه آگاه باشيد. هنوز حيرون مونده‌ام که چرا عينکم رو برنداشته بودم. اگه دستم به اون عينک‌فروشی که مغازه‌اش توی فرح شمالی بود و اين عينک رو در سن ۱۴ سالگی به من انداخت برسه…

پانته‌آ در ۱۷ سالگی:

javad02b.jpg

 

در اتاق همکلاسی و دوست صميمی اون روزها… (انصافاً دکوراسيون اتاق از قيافهء من جوادتره!). تنها بهانه‌ام برای داشتن اين قيافه اينه که تازه از خواب بيدار شده بودم. اما هيچ توجيهی برای مدل موها يا اون گل‌سينهء قراضه به پولوورم ندارم. به دلايل قابل درک علاقه‌ای به ثبت شدن اين لحظهء تاريخی نداشتم، برای همين دارم شکلک درميارم که «آخه اين سر و وضع هم عکس گرفتن داره؟!»

پانته‌آ در شب جشن تولد ۱۸ سالگی:

javad03b.jpg

 

الف) خوب آخه دوربين دست دوستم بود (صاحب همون اتاق بالايی – به انگشت مربوطه در پايين عکس مراجعه شود) و هی ميگفت ژست بگير! آخرش ژست کم آوردم، لنگم رو هوا کردم.
ب) پوشيدن همچين کفش و لباسی در يک دهکدهء دورافتادهء آلمانی اون موقعها خودش به معنی يک انقلاب بود، بس که اين ملت امل هستند. من هم افتاده بودم روی دندهء لج و به ندرت لباسی ميپوشيدم که به حد کافی توجه‌برانگيز و نامتعارف نباشه. يادمه اين کفشها به رنگ سياه هم وجود داشتند، اما من مخصوصاً سرخابی نئونی جيغی خريدم.
پ) اون کمد پشت سرم رو ميبينيد؟ يک چيز آنتيک مامان‌بزرگی قهوه‌ای رنگ وحشتناکی بود. خودم با همين دستها رنگش کردم.
ت) به گوشواره‌های پلاستيکی و آرم Dirty Dancing روی کمربند توجه شود! آخر جوات!

از ۱۹ سالگی به اينور ديگه قيافه و سر و وضعم مثل آدميزاد شد و جوادبازی رفت پی کارش.

همهء خوانندگان وبلاگنويس به اين بازی دعوتند. کسی خودم رو دعوت نکرده بود، اينه که اينجوری ولخرجی ميکنم.


قال امام مينی‌مال‌نويس:
هیچ چیز واسه یه وبلاگ‌نویس ضدحال‌تر از این نیست که در یک روز، نزدیک به ۷۰ نفر به وبلاگش سر بزنن، اما فقط ۳ نفر نظر داده باشن.*

حالا فکر کن چقدر ضد‌حاله که به جای ۷۰ نفر، ۳۷۰ نفر سر زده باشند.

بله با شما هستم، با شما! ها، خودت، دقيقاً. آره، خجالت هم داره. سرت رو بنداز پايين. سرخ بشو. حقته.

*: جالب اينه که اين پست مينی‌مال‌نويس تا به حال هيچ کامنتی نداشته. از آمار بازديدکنندگانش بيخبرم.


پينوشت: اين اديتور وردپرس واقعاً آدم رو بيچاره ميکنه.

نوشته شده در قديم و نديم, وبلاگ, روزمره | 98 دیدگاه »

گفتگو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 24, 2008

در اون سالهای دور و سياه که از حافظه‌ام پاک‌شدنی نيستند، اون سالهايی که ممنوع کردن رنگ و خنده و موسيقی شروع شد، اون سالهايی که در مراسم صبحگاهی سرود «انجزه انجزه» خونده ميشد که احدالناسی بلد نبود همراهی کنه و «خمينی ای امام» و فريادهای «مرگ بر…»، ذهن مه‌آلود و نارس من سعی ميکرد از بين اطلاعات پراکنده و ناقصی که اغلب خطاب به من گفته نميشدند، بلکه اونها رو از گفتگوهای جسته و گريختهء بزرگترها ميقاپيدم، علت و منشأ خاکستری شدن تدريجی دنيا رو بفهمه. از يک طرف به نظر ميومد همهء تقصيرها به گردن اين خمينی باشه که مرتب توی تلويزيون بود و اسمش و عکسش همه جا ديده ميشد. معلم دينيمون ميگفت خمينی نايب امام زمانه و برای همين بهش اصطلاحاً ميگن امام. تا اون موقع نميدونستم که امام زمان کيه، اما بعد فهميدم و با خودم فکر کردم اگر دستم به امام زمان برسه بهش خواهم گفت که انتخاب خوبی نکرده. از طرف ديگه نميدونم کی بود که گفته بود خود خمينی مقصر نيست، بلکه اون آدمهای اطرافش مقصرند. مطمئن بودم که عين همين حرف رو دربارهء شاه هم شنيده‌ام. پس بارگاه مجللی رو مجسم ميکردم که خمينی روی تخت مرصع نادری نشسته و اشخاص ناشناسی با صورتهای محو زير گوشش پچ‌پچ ميکنند «بايد خانمها همه جا روسری سرشون کنند»، «بايد تلويزيون ديگه فيلم و کارتون و آهنگ خوب پخش نکنه»، «بايد مدير و ناظم و معلمهای مدرسه‌ها ديگه مهربون نباشند و لبخند نزنند و همه‌اش با بچه‌ها دعوا کنند»، «بايد بچه‌ها در مدرسه صبحها انجزه انجزه بگن و پنجشنبه‌ها تا غروب در مدرسه بمونن و دعای کميل و توسل بخونن»… و خمينی زير اون ابروهای پرپشت اخم‌آلود به جلو نگاه ميکنه و سر تکون ميده و تأييد ميکنه. پيش خودم فکر ميکردم اگه يه جوری من هم ميتونستم زير گوشش پچ‌پچ کنم، شايد ميشد متقاعدش کنم که اين دستورهاش، دستورهای خوبی نيستند. که دنيا داره هر روز خاکستريتر و ناشادتر ميشه. که من روپوش قديمی مينی‌ژوپ مدرسه‌ام با يقهء سفيد توری رو با اينکه به رنگ آلويی زشتی بود به اين روپوش بلند و مزاحم سرمه‌ای‌رنگ که زيرش بايد شلوار هم پوشيد ترجيح ميدم. که با اين روپوش فقط وقتی ميشه کش‌بازی کرد که آدم جمعش کنه و بالا بزنه. شايد ميشد براش از اهميت کش‌بازی بگم و شور و شوق وسطی و اينکه مجبور شده‌ايم خوردن توپ به روسری و روپوش رو به قواعد بازی اضافه کنيم و با اين همه پارچه به بدن موقع «زو» بازی کردن زودتر گير ميفتيم. بهش توضيح ميدادم که دوچرخه‌سواری چه کيفی داره. اگر ميتونستم باهاش حرف بزنم، حتماً ميفهميد که اذان و نوحه و سخنرانی آخوندها جايگزين مناسبی برای رنگارنگ و ستوان کلمبو و خانهء کوچک و مرد شيش‌ميليون‌ دلاری نيست. اگر فقط يک بار صدای گوگوش رو ميشنيد… اما کجا ميشد خمينی رو پيدا کرد؟ حتماً اون اطرافيان ناشناس بدجنس من رو به بارگاهش راه نميدادند.

دستم به خمينی نرسيد. به دنيای خاکستری عادت کردم. به پنهان کردن رنگ و شادی و موسيقی هم.

حالا بعد از اين همه سال، خيلی دوست دارم بدونم که اين کوچولو داشته چی به احمدی‌نژاد ميگفته.

منبع: خبرگزاری مهر

راستی، چرا به خامنه‌ای نميگن امام خامنه‌ای؟

نوشته شده در قديم و نديم, زمين و زمان | 19 دیدگاه »

آخ دندونم

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 23, 2008

قديمها وقتی ميديدم کسی از دوستان و‌آشنايان با لپ باد کرده نشسته و ناله ميکنه که آخ دندونم! تعجب ميکردم که خوب چرا نميره دندونپزشک. با هر کسی که صحبت ميکردم، ميتونست يک داستان طويل از ماجراهاش در مطب دندونپزشک تعريف کنه که کجا رو سوراخ کرده‌اند و کجا رو پر کرده‌اند و کجاش رو سيم‌کشی کرده‌اند و کشيده‌اند و کاشته‌اند و پل زده‌اند و خيابون ساخته‌اند و بشقاب ماهواره گذاشته‌اند و… تنها تجربهء شخصيم در ارتباط با دندونپزشک يکی بيرون اومدن دندونهای دائمی بود، قبل از اينکه دندونهای شيری بيفتند، به طرزی که وقتی ۶ سالم بود، طی چند هفته دو رديف دندون داشتم و بايد تعدادی از شيريها کشيده ميشدند. يکی هم يک فقره دندون‌درد در سن ۱۳ سالگی بود که معلوم شد دندونی که درد ميکنه، دندون شيريه و به راحتی کشيده شد و خلاص. هنوز ۹ تا دندون شيری داشتم که در عرض چند ماه بعدی دونه دونه لقشون کردم و افتادند و دندونهای دائمی بالأخره دراومدند.

بعد از اون هر شيش هفت ماه يک بار ميرفتم مطب دندونپزشک و يک نگاهی ميکرد و احتمالاً جرم دندونها رو پاک ميکرد و ميگفت همه چيز مرتبه. تا اينکه در سن ۲۶ سالگی به افتخار اولين دندون پرکرده نائل شدم. اون موقع بود که برای اولين بار فهميدم چرا بعضيها درد و ناراحتی دندون رو به زجرکش شدن در مطب دندون‌پزشک ترجيح ميدن. مسئلهء ترس از دندون‌پزشک اونجا برام کاملاً واضح و ملموس شد. بدبختانه دکتر درست حسابی و قابل اعتماد هم تا به حال پيدا نکرده‌ام. يکی دندون رو آنچنان افتضاح پر کرد که حساس شد و مدتها با يک طرف دهنم نميتونستم غذا بجوم. اون يکی يادش رفت آمپول بيحسی بزنه و همينجوری دندون رو پر کرد، بدون اينکه بپرسه من آمپول ميخوام يا نه. يکی ديگه اول آمپول بی‌حسی زد و بعد ميخواست قالب دندونهام رو اندازه بگيره و يک کاغذ گذاشته بود توی دهنم و هی ميگفت گاز بگير. من هم که تمام دهنم بيحس بود آنچنان گازی از زبونم گرفتم که کم مونده بود از جا کنده بشه و تا يه هفته زخم بود.

خلاصه با هر بدبختی بود سه چهارتا دندون ديگه هم به تدريج پر شد که سوای درد و زجر عادی هر کدوم به نوبهء خودشون باعث ناراحتی و دردسر اضافه و بی‌دليل بود و به هيچ وجه باعث جلب اعتماد و علاقه‌ام به صنف دندان‌پزشکان نشد. ديگه به جای سالی دو بار هر دو سه سال يک بار ميرفتم پيش دندونپزشک. بيشتر از يک سال پيش متوجه شدم که يکی دو تا دندون سوراخ و به اصطلاح زمون بچگی کرم‌خورده دارم. کار منطقی اين بود که همون موقع برم دکتر، بدم دندون رو پر کنه و راحت بشم. اما ترس از دندون‌پزشک، انگشتهای بيرحمش که هر بار دهن آدم رو بيملاحظه جرواجر ميکنه و دستگاههای مخصوص شکنجه‌اش نگذاشت. هی امروز و فردا کردم تا شد آنچه نبايد ميشد و زد به عصب.

از پريشب (صدالبته آخر هفته که هيچ مطبی باز نيست) دست به لپ نشسته‌ام و مينالم. خوشبختانه باد نکرده، اما درد زده به گوش و چشم و کلاً يک طرف کله‌ام داره ميترکه. با اين حال دستم رو فقط يواشکی روی لپم ميگذارم و فقط توی دلم مينالم و به هيچ وجه به روی خودم نميارم، چون اگر دردم رو آشکارا نشون بدم غرغر شوورخان بلند ميشه که صد بار گفتم تا درد شروع نشده برو دکتر. از اونجايی که کاملاً حق داره و من چندان علاقه‌ای به يادآوريش ندارم، ترجيح ميدم بيصدا درد بکشم. اما با شما که رودرواسی ندارم.

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آخ‌خ‌خ‌‌خ‌خ‌‌خ‌‌ مردم از درد!

برای پرت کردن حواس من از اين درد هم که شده، ميتونيد از خاطرات دندون‌پزشکی خودتون برام تعريف کنيد.

نوشته شده در روزمره | 11 دیدگاه »

کريستينا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 22, 2008

يادتون هست که وقتی به اين خونه اسباب‌کشی کرديم، کمی از اوضاع و احوال همسايه‌ها براتون گفتم و گفتگوی کوتاهی که با همسايه‌امون کريستينا داشتم؟ يه خانم متوسط‌القامهء لاغر سياه‌چردهء آبله‌رو، تقريباً همسن و سال خودم. بعد از اون گفتگو ديگه فقط گاهی توی راه‌پله‌ها ميديدمش و سلامی و عليکی. همين. همسايه‌های ديگه يکی دو دفعه چغليش رو به من کردند که با وجود اينکه سگش عامل مهمی در کثيفی راه‌پله‌هاست، هيچوقت اونها رو تميز نميکنه. شريک زندگيش هانس چند بار پاول رو به يک فنجون قهوه در اغذيه‌فروشی سر کوچه دعوت کرده بود و سر درد دلش باز شده بود که کريستينا الکليه و صبح تا شب فقط ميخوابه و به کارهای خونه نميرسه و غذا هم درست نميکنه. خود هانس هم البته هر روز همين که تعميرگاهش رو ميبنده شروع ميکنه به مشروب‌خوری و گاهی هم بدمستی ميکنه و توی راه‌پله‌ها سر و صدا به پا ميشه، تا پاول ميره و يه تشری بهش ميزنه و غائله ميخوابه. انگار فقط از پاول حساب ميبره. همسايه‌های ديگه اينجور مواقع هيچوقت آفتابی نميشن.

ديروز پيش‌ازظهر صدای کوبيدن در رو شنيدم. خيلی بلند بود، جوری که اول فکر کردم در خونهء ما رو ميکوبند. پاول گفت نه، در خونهء هانس رو ميزنند. بعد که چند بار محکم در رو کوبيدند و کسی باز نکرد، پاول رفت که سر و گوشی آب بده. يه صحبتی هم با يکی دو نفر کرد اما من توجه نکردم که چه خبره. سرم به کارم گرم بود و بعد هم قضيه رو فراموش کردم. دم‌دمای غروب پاول گفت از پنجره ديده که هانس توی حياط ايستاده و ميره باهاش کمی حرف بزنه. پاول علاقهء به خصوصی به هانس نداره و کمی متعجب شدم که چه حرفی داره باهاش بزنه، اما پرس و جو نکردم. رفت و حدود نيم‌ساعت بعد برگشت.

وقتی ماجرا رو برام تعريف کرد، نزديک بود از تعجب شاخ دربيارم. از قرار معلوم کريستينا چندماه پيش از هانس جدا شده بود و رفته بود به يه شهر ديگه. اونجا برای گذران زندگی به روسپيگری رو آورده بود، اون هم در يک کلوب اس.‌ام. (سادومازوخيستی، خودآزاری و ديگرآزاری). ديروز دو تا آقا در خونهء هانس رو زده بودند که بازرس پليس بودند و از پاول هم پرس و جوی مختصری دربارهء هانس کرده بودند. جريان اينه که کريستينا کشته شده و پليسها ميخواستند بدونند هانس برای زمان قتل توضيح و شاهد مناسبی داره که کجا بوده و چه ميکرده. نميدونم آيا تونسته بود جواب معقولی به سؤالهاشون بده يا نه، اما به زحمت ميتونم مجسم کنم که رفته و کريستينا رو پيدا کرده و به قتل رسونده. شبش که پاول رفته بود باهاش صحبت کنه و دلداريش بده، دوباره حسابی دمی به خمره زده بود. بيچاره هانس. بيچاره کريستينا.


پينوشت: امروز ۲۲ مارسه، خوب؟ روی صفحهء تلفن همراهم يک ساعت هست که روش تاريخ روز هم نوشته شده. حالا چيز عجيب اينه که عدد 22 روی صفحه سر و ته نشون داده ميشه! هر چی فکر ميکنم نميدونم علتش چی ميتونه باشه.

نوشته شده در روزمره | ۱ دیدگاه »

برنامهء نوروزی راديو غربتستان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 20, 2008

خبر جديد اينه که راديو غربتستان با يک برنامهء نوروزی کارش رو از سر گرفت و از اين به بعد مثل سابق با ترانه‌های غربی دهه‌های ۶۰ تا ۸۰ ميلادی مهمون شما خواهد بود. اين بار اما يک استثناست و در حين برنامه تنها آهنگ ايرانی پخش ميشه. در کنار ترانه‌های بهاری، چند شعر نوروزی خواهيد شنيد. اميدوارم بپسنديد. سال نو مبارک.

داونلود برنامه با کيفيت بالا – حدود ۲۲ ام‌بی

کيفيت پايين:
داونلود قسمت اول – حدود ۵ ام‌بی
داونلود قسمت دوم – حدود ۴ ام‌بی

اين هم شعرهايی که در برنامهء نوروزی راديو غربتستان ميشنويد، يا قرار بود بشنويد و متأسفانه به علت کمبود وقت حذف شدند (اين قسمت برنامه‌سازی بيشتر از همه زجرآوره که کلی مواد خام خوب و آهنگهای زيبا داشته باشی و نتونی ازشون استفاده کنی):

مولوی

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گل‌ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد
ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده

دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم
نوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی گفت زبان تو بی‌حرف و بیان تو
از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد


فريدون مشيری
آسمان كبود

بهارم، دخترم، از خواب برخيز
شكرخندی بزن شوری برانگيز
گل اقبال من ای غنچه ناز
بهار آمد، تو هم با او بياميز
بهارم، دخترم، آغوش وا كن
كه از هر گونه گل آغوش وا كرد
زمستان ملال‌انگيز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا كرد
بهارم، دخترم، صحرا هياهوست
چمن زير پر و بال پرستوست
كبود آسمان همرنگ درياست
كبود چشم تو زيباتر از اوست
بهارم، دخترم، نوروز آمد
تبسم بر رخ مردم كند گل
تماشا كن تبسم‌های او را
تبسم كن كه خود را گم كند گل
بهارم، دخترم، دست طبيعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
و گر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زيباتر نيارد
بهارم، دخترم، چون خندهٔ صبح
اميدی می‌دمد در خندهٔ تو
به چشم خويشتن می‌بينم از دور
بهار دلكش آينده تو


سيمين بهبهانی
پیک بهار

آه! ای پیک دل انگیز بهار
که صفا همره خود می‌آری
با توام! با تو که در دامن خود
سبزه و سنبل و سوسن داری
دم به دم بر لب جوی وسرِ کشت
می نشینی و گلی می کاری

آه! ای دخترک افسونکار

پای هرجای نهی سبزه دمد
دست هرجای زنی گل روید
در تنت پیچد امواج نسیم
لطف و خوشبویی و مستی جوید
با بناگوش تو مهتاب بهار
قصهٔ بوسهٔ عاشق گوید

آمدی باز و سپاس است مرا

دوش تا صبح در آن باغ بزرگ
همه دانند که مهمان بودی
گاه سرمست و صراحی در دست
پای‌کوبان و غزلخوان بودی،
گاه افتاده در آغوش نسیم
شرم ناکرده و عریان بودی

تا سحر هیچ نیارامیدی

لیک از خانهٔ همسایه چرا
گوشت آوای تمنا نشنید؟
در پس دیدهٔ چندین کودک
دیده‌ات بارقهٔ شوق ندید
وین سرانگشت تو در باغچه‌اشان
هیچ نقش گل و سوسن نکشید

از چه پای تو بدانجا نرسید؟

آه از آن کوزه که با شوق و امید
دستی اندود بر او تخم ِ‌گیاه
رفت و آورد سپس کهنهٔ سرخ
تا بدوزد پی آن کوزه کلاه!
کودکان در بر او حلقه زدند
خیره بر کوزه فکندند نگاه

آخر آن کوزه چرا سبز نشد؟

دانم ای پیک! در آن خانهٔ تنگ
جز غم و رنج دل‌آزار نبود،
این چنین خانهٔ اندوه‌فزای
در خور آن گل بی خار نبود
لیک با این همه این دل‌شکنی
به خدا از تو سزاوار نبود

کودکان دیده به راهت دارند…


سعدی

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهل است جفای بوستانبان


حافظ

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه گل
نخوت باد دی و شوكت خار آخر شد
صبح اميد كه بد معتكف پرده غيب
گو برون آی كه كار شب تار آخر شد
آن پريشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سايهٔ گيسوی نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز
قصهٔ غصه كه در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودی قدحت پر می باد
كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد كسی حافظ را
شكر كان محنت بی‌حد و شمار آخر شد


خيام

بر چهرهٔ گل نسيم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست
خوش باش و مگو ز دی که امروز خوش است


نعمت آزرم

يک بار دگر نسيم نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاک وطن نه در ديار تبعيد

نوروز! خوش آمدی صفا آوردی
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشک ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی

بر سفرهٔ هفت‌سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود كندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره‌دلی گمشده يا همدم و دوست

هر چند زمان بزم و نوش آمده است
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است
با چند بهار لالهٔ خفته به خاک
نوروز كبود و لاله‌پوش آمده است

نوروز رسيد و ما همان در ديروز
در رزم نه بر دشمن شادی پيروز
اين غصه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سرآمد و نيامد نوروز

نوروز نماد جاودان نو شدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
بازآورِ نام پاک ايران من است

دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفرهٔ هفت‌سين در ايران باشيم


فريدون انوشه

گرچه اينجا از بهار ميهنی
سرزمين سرد غربت خالی است
می‌شود اما به عشق آن بهار
در هوای عيد و فروردين نشست

از همين‌جا می‌شود با گوش دل
بانگ مرغان بهاری را شنيد
می‌شود گل‌های دشت و خانه را
از همين‌جا، از همين‌جا بو کشيد

می‌شود چون لاله‌های پيش‌رس
از بهار، از عيد استقبال کرد
در کمال سادگی چون عارفان
می‌شود با شعر حافظ حال کرد!

می‌شود از عيد و از نوروز گفت
می‌شود از فرودين، از گل سرود
می‌شود از جويبار، از آبشار
از بهار، از باغ، از بلبل سرود

گرچه اينجا فصل بوران است و برف
می‌شود از گرمی خورشيد گفت
می‌شود از سورهٔ سيزده‌به‌در
می‌شود از آيهٔ اميد گفت

می‌شود از اشتياق، از انتظار
می‌شود از آبی فردا نوشت
می‌شود از بهمن، از ارديبهشت
می‌شود از ميهن زيبا نوشت

می‌شود از قطره، از دريا نوشت
می‌شود از چشمه، از باران سرود
می‌شود از خاطرات کودکی
از وطن، از خانه، از ياران سرود

می‌شود از روی الگوی بهار
دل به فرداهای سرسبزی سپرد
تلخی هجران و رفت عمر را
لحظه‌هايی چند هم از ياد برد

گرچه اينجا هفت‌سين بی‌رونق است
می‌شود از سفره گفت، از گل نوشت
می‌شود از سدر و سنجد حرف زد
می‌شود از سوری و سنبل نوشت

می‌شود از روشنايی‌ها نوشت
از چراغ، از مهر، از مهتاب گفت
از قمر، از قدر، از قوس و قزح
از قلم، از قصه‌های ناب گفت

می‌شود شب تا سحر بيدار ماند
از شباهنگ، از صبا، از ژاله گفت
از قناری با تواضع ياد کرد
با سلام از خون سرخ لاله گفت

می‌شود عاشق‌تراز ايام پيش
خاک وخورشيد و خدا را دوست داشت
التهاب کوچه‌ها را لمس کرد
از دل و جان، توده‌ها را دوست داشت

فاصله کم نيست می‌دانم، ولی
قلب‌ها را می‌شود پيوند زد
می‌شود از راه دور، از خاک سرد
بر بهار ميهنی لبخند زد


پروين اعتصامی

نوروزسپیده‌دم، نسیمی روح‌پرور
وزید و کرد گیتی را معنبر
تو پنداری ز فروردین و خرداد
به باغ و راغ بد پیغام آور
به رخسار و به تن مشاطه کردار
عروسان چمن را بست زیور
گرفت از پای بند سرو و شمشاد
سترد از چهره گرد بید و عرعر
ز گوهر ریزی ابر بهاری
بسیط خاک شد پر لولوی تر
مبارک‌باد گویان در فکندند
درختان را به تارک سبز چادر
نماند اندر چمن یک شاخ کانرا
نپوشاندند رنگین حله در بر
ز بس بشکفت گوناگون شکوفه
هوا گردید مشکین و معطر
بسی شد بر فراز شاخساران
زمرد، همسر یاقوت احمر
به تن پوشید گل استبرق سرخ
به سر بنهاد نرگس افسر زر
بهاری لعبتان آراسته چهر
به کردار پریرویان کشمر
چمن با سوسن و ریحان منقش
زمین چون صحف انگلیون مصور
در اوج آسمان خورشید رخشان
گهی پیدا و دیگر گه مضمر
فلک از پست‌رائیها مبرا
جهان ز آلوده‌کاریها مطهر


پينوشت: مثل دو سال پيش که تبريکهای بعضی از اهالی وبلاگستان رو در راديو غربتستان شنيديد، دکتر مجيدی هم امسال يک پادکست تهيه کرده با صدای همکاران وبلاگی.

نوشته شده در راديوجات | 9 دیدگاه »

آرتور سی کلارک درگذشت

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 19, 2008

نويسندهٔ‌ مشهور داستانهای علمی تخيلی آرتور چارلز کلارک امروز در سری‌لانکا درگذشت.

به گفتهٔ دستيار دانشمند و نويسندهٔ ۹۰ ساله، او پس از ابتلا به تنگی نفس در روز چهارشنبه در ساعت يک و نيم بامداد فوت کرد. کلارک از دههٔ شصت ميلادی تا کنون از سندروم بازگشت فلج اطفال رنج می‌برد و گاهی به صندلی چرخدار نياز پيدا می‌کرد. اين نويسندهٔ بريتانيايی به خاطر علاقهٔ وافر به غواصی از سال ۱۹۵۶ ميلادی به سری‌لانکا کوچ کرده بود، چرا که معتقد بود هنگام غواصی احساسی بسيار شبيه به بی‌وزنی در فضا را تجربه می‌کند.

خالق رمان ۲۰۰۱ – يک اديسهٔ فضايی، نويسندهٔ دهها داستان کوتاه و بلند علمی‌تخيلی و در جمع بيش از صد کتاب، به عنوان يک مخترع و دانشمند از احترام و شهرت بين‌المللی برخوردار بود. او ايدهٔ ماهواره‌های مخابراتی را در سال ۱۹۴۵، ده‌ها سال پيش از به تحقق رسيدن ساخت آنها مطرح کرد. در کنار جايزه‌های متعدد ادبی و هفت دکترای افتخاری، در سال ۲۰۰۰ به کلارک از سوی اليزابت دوم ملکه‌ی انگلستان لقب شواليه اهدا شده بود.

منبع: سی‌ان‌ان، اطلاعات عمومی

به همهٔ طرفداران کلارک از صميم قلب تسليت ميگم. يادش گرامی.

نوشته شده در روزمره | 9 دیدگاه »

ببعی و هفت‌سين

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 17, 2008

اگر دوست داريد ميتونيد از طرح سربرگ به عنوان زمينهء دسکتاپ استفاده کنيد:

۷۶۸ در ۱۰۲۴ پيکسل

۶۰۰ در ۸۰۰ پيکسل

نوروزتون پيروز.

نوشته شده در وبلاگ | 10 دیدگاه »

حال که رسوا شده‌ام می‌روی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 16, 2008

شعر کامل اين آهنگ دلکش رو در اينترنت فارسی هيچ جا پيدا نکردم. اينه که اينجا منتشرش ميکنم:

حال که رسوا شده‌ام می‌روی
واله و شيدا شده‌ام می‌روی
حال که غير از تو ندارم کسی
وين همه تنها شده‌ام می‌روی
حال که چون پيکر سوزان شمع
شعله سراپا شده‌ام می‌روی
حال که همراه خراباتيان
همدم صهبا شده‌ام می‌روی
حال که در وادی عشق و جنون
وامق عذرا شده‌ام می‌روی
حال که در بحر تماشای تو
غرق تمنا شده‌ام می‌روی

خود آهنگ رو متأسفانه با کيفيت چندان جالبی ندارم اما از هيچی بهتره. فعلاً اينجا گوش کنيد تا ببينم چطور ميتونم برای داونلود عرضه‌اش کنم. اينجا داونلود کنيد.

نوشته شده در شعر و ترانه | 5 دیدگاه »

چرا با خشک‌مغزان بحث نکنيم؟

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 15, 2008

چند ماه پيش پوپک به من يک کتاب هديه داد به نام «چگونه با بنيادگرايان بحث کنيم، بدون اينکه ديوانه شويم؟» (Wie man mit Fundamentalisten diskutiert, ohne den Verstand zu verlieren نوشتهء Hubert Schleichert). تصور من اين بود که متن کتاب هم مثل عنوانش تا حدی جنبهء طنز داره، اما بر خلاف انتظارم يک کتاب کاملاً جدی و فلسفی بود و در عين حال جالب. فقط توصيه‌های عمليش يه خرده کم بود و زياد در مباحث تئوريک غرق شده بود. من به هر حال با محتوای تيتر کتاب مخالفم. روش مناسب برای بحث با چنين اشخاصی اصلاً از بيخ و بن وجود نداره. بعد از تجربه‌های فراوانی که در دهن‌به‌دهن شدن با اينجور آدمها در طول زندگيم داشته‌ام و طی اين چندروزه در همين وبلاگ تکرار شده‌اند، برای هميشه تنبيه شدم و فهميدم اگر سلامت اعصابم و ارزش وقتم برام مهمه، ديگه نبايد از اين کارها بکنم. اينجوری شد که تصميم گرفتم نتيجهء اين تجربه‌هام رو با شما قسمت کنم و من هم به مبتلايان عارضهء پند و اندرز بپيوندم. از قرار معلوم نصيحت کردن نه خرج داره، نه صلاحيت ميخواد، نه ربط خاصی به پيشينهء نويسنده داره، نه احتياج به منبع هست. خوب مگه من از ناصحان ديگه چی کم دارم؟ ها؟ نه، واقعاً؟

نصيحت من اينه: با آدمهای خشک‌مغز جر و بحث نکنيد.

در دنباله برای اثبات صحت اندرزم به شما ۵ دليل ارائه ميکنم، ۵ استدلال برای حذر از جر و بحث با متعصبان، بنيادگرايان و چماق‌داران از نوع مسلمان و مسيحی و يهودی و کمونيست و نژادپرست و کلاً هر کس که حرف حساب حاليش نميشه . برای اجتناب از طول کلام اينجا چنين اشخاصی رو به اختصار «خشک‌مغز» خطاب ميکنم. اگر خوانندهء محترم احساس ميکنه که به شخصيتش و اعتقاداتش توهين کرده‌ام، به احتمال قوی حق داره، چون منظورم دقيقاً همون آدمهاييه که حتی اگر بهشون توهين نشده باشه احساساتشون جريحه‌دار ميشه. اگر قبايی که دوخته‌ام به قامت کسی برازنده است تقصير از من نيست، متوجهيد؟

اين شما و اين هم دلايل:

۱) خشک‌مغز به زبانی پيچيده و مرموز و منحصر به فرد حرف ميزنه، حتی اگر زبان فارسی، انگليسی، آلمانی، چينی يا هر چی زبان مشترک و مادرزادی هردوی شما باشه. وقتی شما ميگين «بحث» منظورتون چيزيه که وقتی خشک‌مغز ميشنوه يا خودش همين کلمه رو به کار ميبره، محتواش زمين تا آسمون فرق ميکنه. وقتی ميگين «آزادی» يا «فرهنگ» يا «پژوهش» يا «روشنفکر» يا «تاريخ» بار معنايی اين کلمه‌ها در ذهن شما با چيزی که در ذهن خشک‌مغزه يکی نيست. اشتراک معنايی کلمه‌ها بين شما و خشک‌مغز فوقش به «آبگوشت» ختم ميشه. شما با خشک‌مغز زبان و زمينهء ذهنی مشترک نداريد. پس با خشک‌مغز جر و بحث نکنيد.

۲) خشک‌مغز خيلی باسواده. خيلی بامطالعه است. همهء کتابهای موجود در کرهء خاکی رو خونده، البته به شرط اينکه توسط مراجع اعتقاديش ممنوع نشده باشند. درسته که در طول بحث معلوم ميشه از زوايا و پيشينهء مکتب اعتقادی و ايدئولوژی خودش هم چندان چيزی بارش نيست، درسته که وقتی شما از کتابهايی که خودتون خونده‌ايد براش مثال مياريد مثل بز شما رو بر و بر نگاه ميکنه و از وجناتش معلومه که تا به حال اسم اونها رو نشنيده، اما اين فقط فروتنی محض خشک‌مغزه که باعث ميشه خودش رو به اون راه بزنه. در نهايت سلاح برندهء يک خشک‌مغز سواد و معلومات بالاترشه و تحقيق ناکافی و ناآگاهی و نادانی شما. شما در برابر اين همه آگاهی و دانش اميدی به پيروزی نداريد. پس با خشک‌مغز جر و بحث نکنيد.

۳) خشک‌مغز مثل يک صفحهء گرامافون که خش افتاده مرتب حرفهای خودش رو که اغلب توسط پيشوايان اعتقاديش در دهنش کاشته شده تکرار ميکنه. شما ميتونيد اونقدر حرف بزنيد تا زبونتون مو دربياره، اما هرگز واکنشی منطقی و مستقيم به استدلالهای خودتون نخواهيد شنيد. اگر اصرار کنيد که جواب منطقی بده فقط باعث ميشيد که از جا دربره و احساساتش جريحه‌دار بشن و به حملهء لفظی و فيزيکی متوسل بشه (رجوع شود به ۵). اصولاً شما خيلی شانس آورده‌ايد که خشک‌مغز حاضر شده به شنيدن حرفهای شما تظاهر کنه. ازش بيشتر از اين انتظار فداکاری نميشه داشت. پس با خشک‌مغز جر و بحث نکنيد.

۴) خشک مغز اصولاً اهل تفکر نيست، اهل ايمانه، حتی اگر ادعای انديشمندی داشته باشه، که البته هميشه داره. شما با قدرت استدلال و منطق و بيان خودتون سعی ميکنيد که شالودهء فکری خشک‌مغز رو به چالش بکشيد. همهء سعی شما در اينه که خشک‌مغز يه تکونی به پايه‌های بتونی افکارش بده و از خودش بپرسه چرا و چطور؟ اما شما کاملاً از اين نکته غافليد که خشک‌مغز فکر کردن مستقل رو مدتها پيش رها کرده و به باور رسيده. باور با دانش از پايه و اساس فرق داره و خشک‌مغز هرگز به خودش اجازهء خلل و ترديد در ايمانش رو نخواهد داد. شما مشت به در عقلش ميکوبيد غافل از اينکه کسی خونه نيست! پس با خشک‌مغز جر و بحث نکنيد.

۵) خشک‌مغز موجوديه سخت لطيف و نازنازی و احساساتی. به اين نگاه نکنيد که در عربده‌کشی رودست نداره و اگر ولش کنيد جد و آباد شما رو از گور بيرون ميکشه و با هر چی که از دهنش درمياد شما رو مورد لطف و عنايت ويژه قرار ميده. شما خيلی پوست‌کلفتتر از يک خشک‌مغز هستيد و نميتونيد خودتون رو با اون مقايسه کنيد! به خصوص که شما و اعتقاداتتون به عنوان يک مخالف پيش خشک‌مغز فاقد ارزش لازم برای احترام هستيد. اما حواستون باشه: به محض خارج شدن کلمه‌ای از دهان شما که به نوعی با باورهای خشک‌مغز در تضاده، بهش توهين کرده‌ايد و اعتقاداتش رو به لجن کشيده‌ايد. اصلاً مهم نيست که شما فقط از بديهيات حرف زده‌ايد مثل «شکم فلان آخوند گنده است» يا «هيتلر در جنگ جهانی دوم شکست خورد» يا تنها استدلالی آورده‌ايد که خشک‌مغز از جواب دادن به اون ناتوان مونده. مسئله اينه که در مواقع اضطراری ديگه خشک‌مغز واقعاً چاره‌ای نداره جز دفاع از خودش و مقدساتش. اين يعنی اينکه خشک‌مغز يهو قاطی ميکنه، کف به دهن مياره و مثل يک سگ هار به جون شما ميفته. اينجا ديگه خونتون به خشک‌مغز حلال ميشه، پرچم کشورتون رو آتيش ميزنه و اگه دستش بهتون برسه تيکه بزرگه‌اتون گوشتونه. پس با خشک‌مغز جر و بحث نکنيد.

از من گفتن بود.


پينوشت ۱: به اين فهرست هم مراجعه کنيد.
پينوشت ۲: اين متن رو به زبان آلمانی بخونيد/ Lesen Sie diesen Text in Deutsch.
پينوشت ۳: بابت تبريکهای پرمهر دوستان به مناسبت تولدم از همه‌اتون دوباره تشکر ميکنم. خيلی خوشحالم کرديد. روز خوبی در کنار خانواده‌ام بود و هوا هم امروز حسابی بهاری شده و هنوز هيچکس و هيچ چيز نتونسته سرحاليم رو ازم بگيره. اميدوارم بتونم اين همه محبت رو جبران کنم.

نوشته شده در زمين و زمان | 31 دیدگاه »

اشتباه تقويمی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 14, 2008

از اونجايی که اين سال ميلادی سال کبيسه بود و ماه فوريه ۲۹ روز داشت، حساب و کتابم قاطی پاتی شد و در نهايت شگفتی متوجه شدم که روز تولدم امروزه، نه فردا. فرق زيادی هم نميکنه. ميکنه؟

نوشته شده در روزمره | 33 دیدگاه »

عارضهء پند و اندرز

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 13, 2008

از اونجايی که من از محيط ايران و فرهنگ ايرانی دورافتاده‌ام و تنها وسيلهء ارتباطيم با وطن همين اينترنت و خوندن وبلاگها و سايتهاست، گاهی اونطور که بايد و شايد از تحولات و پديده‌های جامعهء ايرانی باخبر نميشم و اطلاعاتم در اين زمينه دست دوم و سؤال‌برانگيز هستند. اسم يکی از اين پديده‌ها رو که در سالهای اخير مرتب با اون برخورد کرده‌ام ميشه «عارضهء پند و اندرز به همنوعان» گذاشت.

اين ميتونه يک موضوع جالب برای تحقيق جامعه‌شناسان باشه که چرا نوع خاصی از کتابها، مقاله‌ها و نوشته‌های حاوی پند و اندرز و رهنمون برای زندگی بهتر، خوشبختی، زيبا شدن، محبوب شدن، سالم بودن، موفق شدن و غيره اين همه طرفدار پيدا کرده‌اند و از اون مهمتر، چرا کمتر با اونها با ديد انتقادی برخورد ميشه، با اينکه از ديد من به خاطر تصورات نادرست و کلی‌گوييهای سطحی ارزش چندانی ندارند. همين ديشب با يکی از اين مبتلايان عارضهء پند و اندرز در وبلاگش بحثی داشتم و جان کلام جواب مفصلترش به پيام مفصل من اين بود که «کلی‌گویی بسیار صحیح و بهترین روش بیان نوع رابطه‌هاست». اينجا بود که ترجيح دادم که به جای جواب دادن به نکاتی که مطرح کرده بود و ادامهء بحث، نوشته‌ای رو که ميخونيد در وبلاگم بگذارم. برای يک بحث مفيد بايد سر مفاهيم اصلی توافق نظر داشت وگرنه تبديل به جدل بی‌نتيجه ميشه.

«عارضهء پند و اندرز» همونطور که از اسمش پيداست به نوعی احساس جبر درونی برای منتشر کردن توصيه‌ها و نصيحتهايی به منظور بهبود بخشيدن به زندگی ديگران برميگرده. استفاده از تجربيات ديگران به خودی خود امر مثبتيه، در اين شکی نيست. به عنوان کسی که خودش در محيط خونوادگيش نقش بزرگتر رو بازی ميکنه و تا حدودی از احترام برخورداره، ميدونم که ميشه جلوی خيلی از گرفتاريها رو با مشورت و نظرخواهی گرفت، هرچند که طبق تجربهء شخصيم در اغلب موارد طرف تا راه مورد ميل و نظر خودش رو نره و سرش به سنگ نخوره، قدر و ارزش نصيحت رو نميدونه و معمولاً موقعی مياد و ميگه «حق با تو بود» که کار از کار گذشته و اونچه که نبايد اتفاق افتاده.

وقتی که به عنوان مثال برادر کوچک من مياد و ازم ميپرسه: «من در محيط کارم با فلان مشکل روبه‌رو هستم، به نظر تو چيکار کنم؟» اين سؤال رو حتی بر پايهء تفاوت سنی ما نميکنه، بلکه با تکيه بر سالهای تجربهء من در محيط حرفه‌ای و روبه‌رو شدنم با چندين وضعيت مشابه. اين سؤال رو نميره از مادرمون بپرسه، با اينکه تفاوت سنيش با مامان خيلی بيشتره، اما مامان به عنوان يک زن خانه‌دار که آخرين بار سی و چند سال پيش شاغل بوده، نميتونه منبع خوبی برای کسب راهنمايی در اين زمينه باشه. از پدرمون هم نميتونه اين سؤال رو بکنه، چون اون با اينکه از من هم بيشتر تجربهء کار کردن داره، با وضعيت شغلی و اجتماعی در آلمان آشنا نيست. از دوستانش اين سؤال رو نميکنه، چون اونها هرچقدر هم که عاقل و فهميده باشند، نه به اندازهء من دلسوز برادرم و مسئوليت‌پذير زندگيش هستند و نه ميتونه به اندازهء من به اونها اعتماد کنه. پس در ميون چندين انتخاب برای کسب راهنمايی، ميره سراغ يک مشاور اصلح. همين خان داداش موقع لباس خريدن هرگز از من نظر نميخواد، بلکه با خواهر کوچکترمون ميره خريد، چون پوپک از دنيای مد امروزی بيشتر از من سردرمياره.

بسياری از پند و اندرزهايی که در وبسايتها و وبلاگهای فارسی‌زبان منتشر ميشن، ارتباط کافی با شخص نويسنده رو ندارن. خيلی از اونها از کتابها و مجله‌هايی بی نام و نشان کپی شده‌اند و بعضی ترجمه شده‌اند، بدون اشاره به منبع. نويسنده در اکثر قريب به اتفاق موارد ناشناسه، يعنی خواننده نميدونه صلاحيت نويسنده برای انتشار اين نصايح تا چه حده. حالا شايد بگين نه، خيلی از چيزها در همهء حالات موثق و صحيح هستند و ميشه بدون ربط دادن به نويسنده و تجربياتش به اونها عمل کرد. سوای اينکه به نظر من چيزی به عنوان اخلاقيات ابدی و خلل‌ناپذير وجود نداره و همهء رفتارها بايد با شرايط زمان و مکان سنجيده بشن، اغلب اين نصايحی که ميشه بدون سنجش صلاحيت نويسنده قبولشون کرد، يا اونقدر بديهی و پيش پا افتاده هستند که ديگه نميشه اسمشون رو نصيحت گذاشت، يا وضعيتی رو به عنوان پيشفرض در نظر ميگيرند که به آسونی قابل تزلزل و تغييره. اين ديگه فقط ميشه لفاظی و کليشه‌پردازی، نه پند و نصيحت ارزشمند.

جالب اينجاست که طبق تجربه و مشاهدات من، اغلب اشخاصی که به عارضهء پند و اندرز دچارند، در دههء سوم زندگيشون به سر ميبرند، يعنی بين بيست تا بيست و هفت هشت سال سن دارند. نه اينکه اين نکته به خودی خود به معنی بی‌ارزش دونستن عقايد اونها به خاطر جوانی و نداشتن تجربهء کافی باشه، بلکه احساس من اينه که هر چی سن آدم بالاتر بره، بيشتر به اون ادراک سقراطی نزديک ميشه که «من هيچ نميدانم»، به يک نوع فروتنی ميرسه، ميبينه که خودش برای درک معمای زندگی اندر خم يک کوچه مونده و از خودش برای نشون دادن راه صحيح به ديگران سلب صلاحيت ميکنه. واقعاً هرگز نديده‌ام که وبلاگنويسان مسنتری که بر حسب زندگی طولانيترشون بيشتر ديده و شنيده‌اند تا ما، دست به قلم بشن و بخوان به ما ده راه برای زندگی بهتر و بيست نصيحت برای زناشويی عاشقانه‌تر و چهل اندرز برای دوستی محکمتر رو نشون بدن. حدس من اينه که چنين آدمهايی دقيقاً به خاطر تجربيات بيشترشون فهميده‌اند که زندگی خيلی پيچيده‌تر و مشکلات خيلی ظريفتر از اونيه که بخواد با کلی‌گوييهای خام و بدون در نظر گرفتن شرايط و احوالات آدمها و روابطشون با چند جملهء کليشه‌ای حل بشه.

بعضی از اين جمله‌ها به حدی بديهی يا خنده‌دارند که آدم مبهوت ميمونه درباره‌اشون چی بگه. مثلاً تحت عنوان «افکار عاشقانه» يکی از روشهای پيدا کردن همسر مناسب اينطور عنوان شده:

- یک مشت آب کف آلود دریا را بردارید و توجه کنید که چه کسی یا کسانی بیشتر به این عمل شما توجه دارند.

توجه کنيد که آب بايد حتماً کف‌آلود باشه وگرنه جواب نميده. اگر کف نداشت محض احتياط يک بطری شامپو همراه خودتون داشته باشيد!

- زندگی برای کسی ناخوشی، حادثه و درد و غم فراهم نمی‌سازد، در نتیجه این فکر منفی و مخرب انسانها است که حوادث تلخ و غم‌انگیز را می‌آفریند، به همین علت هرچه بکاریم همان را برداشت می کنیم.

آها. پس کسی که به عنوان مثال عزيزی رو از دست ميده در واقع بايد علاوه بر درد و رنج ناشی از فقدان احساس گناه و تقصير رو هم به دوش بکشه، چون خودش باعثش شده! بعد بايد با وجود همهء اينها هی بخنده و خوشحال باشه! والا من اگه با همچين آدمی روبه‌رو بشم يا بايد به عقلش شک کنم، يا بايد دلم به حالش بسوزه که از جرأت و اعتماد به نفس کافی برای بروز دادن عواطف و احساسات واقعيش برخوردار نيست. کسی که درد ميکشه و ناراحته اما بروز نميده، احتمالاً به آدمهای اطرافش به اندازهء کافی اعتماد نداره که حاضر بشه قسمتی از بار سنگينش رو روی دوش اونها بگذاره و با درد خودش تنهاست. چطور ميتونه چنين واکنشی سالم و مثبت باشه؟ جالب اينه که خود اين ناصحان بشريت اغلب بر صداقت در روابط و بروز دادن عواطف پافشاری ميکنند. نتيجهء کلی‌گويی و سطحی برخورد کردن با مسائل همين ضد و نقيض شدن رهنمونهاست.

- اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد!

مبادا يه وقت فکر کنی که رفتار غلطت باعث شده ديگران ترکت کنند و در صدد زير سؤال بردنش و احتمالاً اصلاحش باشی! تو خوبی. ديگران همه بدند.

- سعی کنید در هنگام عصبانیت خود را به گونه‌ای تخلیه کنید . مثلا به بالای پشت بام بروید و فریاد بکشيد.

چشم، حتماً. بعد که همسايه‌ها به پليس شکايت کردند آدرس ناصح عزيز رو ميدم برای پرداخت جريمه!

- در هنگام برخاستن از خواب به راز و نیاز با پروردگارتان بپردازید و در ادامه بگویید: امروز سلامتی، موفقیت، شادی، زیبایی، جذابیت و صمیمیت به من تعلق دارد و آن‌گاه در طلب این خواسته ها گام بردارید.

پيشفرض اينه که من خواننده مذهبی هستم، که نيستم، و از راز و نياز با پروردگار چيزی نصيبم ميشه، که نميشه. در مؤثر بودن تلقين به خود شکی نيست اما من صبحها حال و حوصلهء سلام گفتن به اطرافيانم رو به زور و زحمت پيدا ميکنم، چه برسه به اينکه بخوام به خودم تلقين مثبت بکنم! بعد از بيدار شدن، اون هم تحت شرايط فعلی که شبها به علت بيماری زجرکش ميشم و خواب آرومی ندارم، اگر کسی بخواد صبح کلهء سحر با من دربارهء شادی و زيبايی و موفقيت و سلامتی حرف بزنه، به احتمال قوی سلامتی خودش رو به خطر ميندازه! آدمها با هم فرق ميکنند و اين نکتهء مهميه که اين پند و اندرزهای کيلويی در نظر نميگيرند.

اين يکی شاهکاره:

- نصیحت نکنید هیچ یک از ما از نصیحت خوشمان نمی‌آید بیهوده خود را خسته نکنید و به جای نصیحت پیشنهاد بدهید.

کل اگر طبيب بودی سر خود دوا نمودی… وقتی اسم نصيحت رو پيشنهاد ميگذاريم محتوا و مفهومش عوض نميشه.

بعضی از جمله‌ها اونقدر بی سر و تهه که آدم بارها اونها رو ميخونه، بدون اينکه از معنيشون سردربياره:

- هنگامی که هماهنگ، تمرکز و مهرورزی هستم (؟!)، آزادانه عمل می‌کنم و در صورت امکان از ارتکاب هر گونه عمل به هنگام ناراحتی و محدودیت از دانش عشق و آگاهی گسترده، اجتناب می‌ورزم.

هااااا؟؟

- از واژه های نمی‌توانم و نمی‌شود و… هرگز استفاده نکنيد.

هرگز؟! يعنی اگر به‌جا و منطقی هم بود، از چنين کلمه‌ای استفاده نکنم؟ از اين نصيحت کيلوييتر ديده بوديد؟

اگر بخوام به اين نمونه‌ها ادامه بدم نوشته‌ام از اينی هم که هست طولانيتر ميشه… البته منظور من اين نيست که کسی نبايد به ديگران پند بده و اگر افکار و تجربيات مثبت و ارزشمندی داره، نبايد اونها رو با ديگران قسمت کنه. حتی با نوشتن اين پند و اندرزهای کليشه‌ای و کلی‌گوييهای خام مخالف نيستم. هر کسی آزاده که در محيط متعلق به خودش هر چی دوست داره بگه و بنويسه. روی سخنم بيشتر با مخاطبان و خوانندگان چنين نصيحتهاييه. به نظر من صرف اين که يک جمله زيباست و معنی مثبتی داره، به اين معنی نيست که اين جمله در تمام شرايط و وضعيتها جواب ميده. اغلب اين جمله‌ها در حالت دستوری بيان ميشن (بکن، نکن، باش، نباش…) و تلويحاً اجازهء شک کردن نميدن و راه انتخاب و سبک سنگين کردن رو بر خواننده ميبندن. من ترجيح ميدم که نگاه انتقادی به چنين رهنمونهايی فراموش نشه و آدم تحت شرايط متفاوت در نهايت با عقل و ادراک خودش محک بزنه که آيا حاوی ارزش و مفهوم هستند يا نه. متأسفانه فرهنگ شيعی و تقليدی و مذهبی و روابط مريد و مرادی حاکم بر فرهنگمون ما رو عادت داده که به ارزش دانسته‌ها و تجارب خودمون کمتر واقف باشيم و بهشون کمتر بها بديم و حرفی رو که آمرانه و از موضع بالاتر و با اتوريته ادا ميشه قبول داشته باشيم و حتی کورکورانه دنبال کنيم، بدون اينکه به فکر تخمين صلاحيت مرشد و ناصح باشيم يا نصيحتهاش رو زير ذره‌بين بگذاريم تا پی به ارزش واقعيشون ببريم. اين به نظر من اشتباهه. تا نظر شما چی باشه.

نوشته شده در زمين و زمان | 13 دیدگاه »

کودکی من با موسيقی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 7, 2008

يکی از بدهکاريهای عاطفی بزرگی که به پدر و مادرم دارم، نقششون در علاقهء من به موسيقيه. در سن بزرگسالی با وحشت تمام متوجه شدم که اين عشق و علاقه ميتونه توسط والدين به راحتی سرکوب بشه يا در جريان نامطلوبی بيفته. اما من از اين لحاظ خيلی شانس آوردم.

امروزه ميگن که جنين در رحم مادر صداهای اطراف رو ميشنوه و موسيقی شنيده‌شده در اين دوران در تکامل ذهنيش بی‌تأثير نيست. بعضی از پدر و مادرها که ديگه خيلی نگران آيندهء بچه‌اشون هستند در زمان بارداری مادر به موسيقی باخ و موتسارت و بتهوون گوش ميدن تا بچه‌اشون مانعی بر سر راه نابغه شدن نداشته باشه. مادر من به احتمال قوی سی و چهار پنج سال پيش از اين آزمايشات و تحقيقات چيزی نشنيده بود (ممکنه که اون زمان اصلاً هنوز انجام نشده بودند) اما مطمئنم که اولين آشنايی من با موسيقی در همون زمان جنينی بوده، با شنيدن موزيک مورد علاقهء مادرم و صدای خودش. سهم پدرم بيشتر در خريدن نوارهای باحال برای خودش بود با موسيقی خوب ايرانی و خارجی که من هم اونها رو گوش ميکردم.

مامان خانم صدای خوبی داره. از اونجايی که خجالتيه و اهل مورد توجه قرار گرفتن نيست، قديمها پدرم به زور و اصرار فراوان وادارش ميکرد که در جمع دوستان و ميهمانان بخونه که اون هم معمولاً بعد از يک آهنگ سر و ته قضيه رو هم می‌آورد. اما وقتی من و مامان تنها بوديم، وضعی که خوب صبح تا شب برقرار بود، حين انجام کارهای خونه ميزد زير آواز و برای دل خودش ميخوند، عادتی که من هم بعدها بهش دچار شدم. انصافاً موقع انجام کار ملال‌آور و مزخرفی مثل ظرف شستن که دستت بنده و ذهنت آزاد، غير از آواز خوندن يا موسيقی و راديو گوش دادن چه ميشه کرد؟

خلاصه اينجوری بود که من خيلی زود، به قول دانشمندان از توی رحم مادرم، با آهنگهايی از مرضيه و دلکش و پوران و الهه و بنان و گلپا و غيره آشنا شدم. بعضی مواقع درست نميفهميدم که متن آواز چه معنی ميده، اما هم صدای مادر رو دوست داشتم و هم ملودی آهنگها رو. مينشستم و سرم به بازی گرم بود و گوشم به صدای مامان:

عشق من، من تو را ميپرستم
بی تو هرگز ندانم که هستم
گر روزی عشقت پايان پذيرد
کس جای آن را در دل نگيرد آه آه…
منم مجنون کويت، تويی ليلای ليلا

و حسابی ميرفتم توی حس! صدای مامان بالا ميرفت که:

قد رعناش رو ببين، زلف چليپاش رو ببين
بشکند يا نشکند آخر دل آواره را
ببوسم يا نبوسم لعل بت مهپاره را…

و من ميرفتم توی فکر که خوب زلف تکليفش معلومه، اما چليپا يعنی چی؟ ياد محصولات شرکت چليپا می‌افتادم و نتيجه ميگرفتم که زلف چليپا بايد شکل اون تصوير موهای توی تبليغش باشه، پرپشت و پر چين و شکن.

مجسم کنيد دخترچهء سه چهار ساله‌ای رو که داره موهای عروسکش رو با دقت شونه ميکنه و ميبافه و در عين حال گوشش به صدای آوازيه که از آشپزخونه مياد:

حال که رسوا شده‌ام ميروی
واله و شيدا شده‌ام ميروی
حال که غير از تو ندارم کسی
وين همه تنها شده‌ام ميروی

و به حال طرف غصه ميخوره و به خودش ميگه نه واقعاً انصاف نيست، الآن هم موقع رفتنه آخه؟ اصولاً احساس همدردی آدم مرتب با شنيدن اين آهنگهای غمناک تحريک ميشد:

شمع و پروانه منم، مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
يار پيمانه منم، از خود بيگانه منم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
چون باد صبا دربه‌درم، با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی‌سحرم، از خود بيخبرم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم

آخی… طفلکی!

علاقه‌ام به آهنگهای محلی هم بی‌دليل نيست. البته تلويزيون هم اون موقعها آهنگها و رقصهای محلی رو زياد نشون ميداد و من کشته و مرده‌اشون بودم. اما هر کس که اونها رو با صدای مادر شنيده باشه نميتونه محو زيباييشون نشه:

شو دراز و مه بلند، دل نگيره جا
يار مو چی برگ گل خوسيده تی دا
آسمون کاريم ندار، يارم بيداره
مو ميرم بوسش کنم، ار خين بباره

حالا کاری نداريم که اون سالها اصولاً آهنگ محلی (و افغانی) مد شده بود و هر کی از مامانش قهر ميکرد يه شعر مينوشت به لهجهء نيست در جهان صمدآقايی و اسمش رو ميگذاشت آهنگ محلی.

يکی دو سال بعد از اونجايی که ياد گرفته بودم با ضبط‌صوت کار کنم ميرفتم سراغ کاستهای بابا که مرتب نوار آهنگهای پاپ روز رو ميخريد و به خونه مياورد. در نتيجه ميشنيدم که:

عمر جمعه به هزار سال ميرسه
جمعه‌ها غم ديگه بيداد ميکنه
آدم از دست خودش خسته ميشه
با لبای بسته فرياد ميکنه
داره از ابر سياه خون ميچکه
جمعه‌ها خون جای بارون ميچکه
چک‌چک‌چک‌چک‌چک…

من نميدونستم شاعر چرا با جمعه که بعد از پنجشنبه روز مورد علاقهء من بود دشمنی داره، اما حال و هوای آهنگ اين احساس رو به من ميداد که يک فاجعه در شرف اتفاقه، يا افتاده و من خبر ندارم. بعد ميشنيدم:

کوچه‌ها باريکن دکونا بسته‌اس
خونه‌ها تاريکن طاقا شيکسته‌اس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده ميبرن کوچه به کوچه

و به اين گونه بنده در سن لطيف پنج سالگی آنچنان دچار يأس فلسفی شده بودم که در نقاشيم توی مدرسه يه کوچهء باريک کشيده بودم با دکونهايی که کرکره‌های ضربدريشون اومده بود پايين. بالاش هم همين جملهء «کوچه‌ها باريکن، دکونا بسته‌اس» رو با خط کج و کوله نوشته بودم، برای پيشگيری از بدفهمی بيننده. منتهی نه ميتونستم درک کنم که اون فاجعهء در شرف وقوع که باعث پايين اومدن کرکره‌ها شده چيه، نه فهميده بودم که منظور شاعر از کوچهء باريک، کوچه‌ايه که دو طرفش رو ديوار خونه‌ها با فاصلهء کم از همديگه گرفته باشه. کوچهء باريک در ذهن من يه چيزی بود شبيه جادهء چالوس که يه طرفش پرتگاه بود. اون طرفش هم دکونها بودند و کرکره‌های پايين اومده‌اشون با سايه‌بون نارنجی. با وجود اين سوءتفاهم هنری معلم کلاس اولم با ديدن اين نقاشی آنچنان به هيجان اومد که مادرم رو به مدرسه خواست. خوب براش عجيب بود که يه بچه در اين سن و سال غير از چشم چشم دو ابرو يا يک خونه با دودکش و يک درخت کنارش که دوبرابر بزرگتر از خونه‌هه است بتونه چيز ديگه‌ای بکشه.

فکر کنم موضوع نقاشی بچه‌ها يک ربطی هم به تغذيهء فکری داشته باشه. آهنگهايی که ميشنيدم ميتونستند هر کدوم مواد اوليهء دست کم پنج شيش تا تابلو باشند:

پس از تو نمونم برای خدا، تو مرگ دلم را ببين و برو
چو توفان سنگين ز شاخهء غم، گل هستيم را بچين و برو
که هستم من آن تک‌درختی که در کام توفان نشسته
همه شاخه‌های وجودش ز خشم طبيعت شکسته

عجب تصويری!

ندرتاً از مامان معنی شعر آهنگها رو ميپرسيدم که اون هم با طول و تفصيل فراوان توضيح ميداد که به فرض

عقرب زلف کجت با قمر قرينه
تا قمر در عقربه کار ما چنينيه

يعنی چی. گوش دادن به توضيحات مامان خودش کلی مزه ميداد، به خصوص که مامان به توضيح اون يک بيت بسنده نميکرد و ميرفت سراغ خاطرات دور و دراز خودش و بحث دربارهء موسيقی (يا در واقع سخنرانی، چون من چندان سهم بزرگی در صحبت نداشتم، جز گهگاهی سؤال برای توضيح بيشتر) و زندگينامهء خواننده‌ها و البته شعر و ادبيات و شاعران و نويسندگان ايران و…

محبوبترين برنامهء تلويزيونی من شوی رنگارنگ بود که گوگوش و شهره و نلی (اصلاً کسی يادش هست که نلی کی بود؟) و خواننده‌های ديگه آهنگهای روز رو ميخوندند. عاشق اکی بنايی (يک خوانندهء به ناحق فراموش‌شدهء ديگه) بودم که بياد و بخونه:

سکينه! سکينه! سکينه بزايه دو تا کاکلی
سکينه بزايه دو تا کاکلی
يکی اردشير و يکی کامران…

رجوع شود به همون نکتهء مد شدن آهنگهای محلی. اگر جرئت سرپيچی از حرف مامان رو داشتم بعد از شنيدن آهنگ

اين همه اون دستاتو بالا و پايين نکن
لب بچه‌ماهی رو با قلاب خونين نکن
ماهيگير! ماهيگير!
اشک اين بچه‌ماهی توی آبا ناپيداست
فرياد اون توی آب يه فرياد بيصداست
بذار تا بچگی رو بذاره اون پشت سر
بتونه عاشق بشه، وقتی ميشه بزرگتر
ماهيگير! ماهيگير!

محال بود که اگر ماهی درست ميکرد ديگه لب بهش بزنم. اما دست کم وقتی که ميرفتيم رستوران، اگر حتی همه ماهی ميخوردند من يه چيز ديگه سفارش ميدادم. مثلاً جوجه‌کباب، يا کباب بره. خوبيش اين بود که در عين ملوسی جوجه و بره، کسی براشون آهنگ جگرسوز نخونده بود، يا خونده بود و من نشنيده بودم.

گوش دادن مرتب و دقيق به اين آهنگها در تربيت موسيقايی من نقش چشمگيری داشت، هرچند که در اون سن و سال ممکن بود باعث سوءتفاهم و بدفهمی بشه. مثلاً به صدای همسرايان بعضی از خواننده‌ها به دقت گوش داده بودم و فهميده بودم که صداشون با صدای خود خواننده مو نميزنه. از اونجايی که از تکنيک استوديو و امکان ترکيب دو صدای جداگانه ضبط‌شدهء يک خواننده اطلاعی نداشتم، با خودم فکر ميکردم چقدر سخت بوده گشتن و پيدا کردن يک خانم همسرا که صداش دقيقاً عين صدای شهره و مهستی و غيره باشه!

يه چيز عجيب اين وسط که هنوز هم خودم علتش رو نفهميده‌ام علاقهء بی حد و حصر من به رقصه (و اگر تعريف بيجا از خود نباشه، استعدادش). من در عمرم رقص مادرم رو يک بار ديدم، اون هم موقعی که هفده هجده سالم بود، در عروسی دخترداييم، که در جمع شايد سی ثانيه طول کشيد. پدرم در مجالس زياد ميرقصه اما رقص مردونه، يعنی بالا بردن دستها و با پاها همراه ريتم آهنگ درجا زدن! يعنی از اين نظر هيچ الگويی نداشتم جز همون شوهای تلويزيونی و انگيزه‌ام هم البته با تشويق والدين تقويت ميشد. يکی از بزرگترين ناراحتيهام بابت ابتلا به کمردرد و رماتيسم همينه که امکان رقص رو از من گرفت.

خلاصه، بر خلاف بچه‌های ديگه که عليه موسيقی مورد علاقهء پدر و مادرشون سر به طغيان برميدارند و با ديدهء تحقير به سليقهء اونها نگاه ميکنند و دوست دارند آهنگهای کاملاً متفاوتی بشنوند، من از اول زندگی شيفتهء موسيقی نسلهای پيش از خودم بوده‌ام. هر آهنگ جديدی رو که به من نشون بديد، بايد از پس مقايسهء کيفی و محتوايی با اونها بربياد، و متأسفانه اکثريت قريب به اتفاق ترانه‌های جديد از اين مقايسه سربلند بيرون نميان!

نوشته شده در قديم و نديم, شعر و ترانه | 20 دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.