يکی از بدهکاريهای عاطفی بزرگی که به پدر و مادرم دارم، نقششون در علاقهء من به موسيقيه. در سن بزرگسالی با وحشت تمام متوجه شدم که اين عشق و علاقه ميتونه توسط والدين به راحتی سرکوب بشه يا در جريان نامطلوبی بيفته. اما من از اين لحاظ خيلی شانس آوردم.
امروزه ميگن که جنين در رحم مادر صداهای اطراف رو ميشنوه و موسيقی شنيدهشده در اين دوران در تکامل ذهنيش بیتأثير نيست. بعضی از پدر و مادرها که ديگه خيلی نگران آيندهء بچهاشون هستند در زمان بارداری مادر به موسيقی باخ و موتسارت و بتهوون گوش ميدن تا بچهاشون مانعی بر سر راه نابغه شدن نداشته باشه. مادر من به احتمال قوی سی و چهار پنج سال پيش از اين آزمايشات و تحقيقات چيزی نشنيده بود (ممکنه که اون زمان اصلاً هنوز انجام نشده بودند) اما مطمئنم که اولين آشنايی من با موسيقی در همون زمان جنينی بوده، با شنيدن موزيک مورد علاقهء مادرم و صدای خودش. سهم پدرم بيشتر در خريدن نوارهای باحال برای خودش بود با موسيقی خوب ايرانی و خارجی که من هم اونها رو گوش ميکردم.
مامان خانم صدای خوبی داره. از اونجايی که خجالتيه و اهل مورد توجه قرار گرفتن نيست، قديمها پدرم به زور و اصرار فراوان وادارش ميکرد که در جمع دوستان و ميهمانان بخونه که اون هم معمولاً بعد از يک آهنگ سر و ته قضيه رو هم میآورد. اما وقتی من و مامان تنها بوديم، وضعی که خوب صبح تا شب برقرار بود، حين انجام کارهای خونه ميزد زير آواز و برای دل خودش ميخوند، عادتی که من هم بعدها بهش دچار شدم. انصافاً موقع انجام کار ملالآور و مزخرفی مثل ظرف شستن که دستت بنده و ذهنت آزاد، غير از آواز خوندن يا موسيقی و راديو گوش دادن چه ميشه کرد؟
خلاصه اينجوری بود که من خيلی زود، به قول دانشمندان از توی رحم مادرم، با آهنگهايی از مرضيه و دلکش و پوران و الهه و بنان و گلپا و غيره آشنا شدم. بعضی مواقع درست نميفهميدم که متن آواز چه معنی ميده، اما هم صدای مادر رو دوست داشتم و هم ملودی آهنگها رو. مينشستم و سرم به بازی گرم بود و گوشم به صدای مامان:
عشق من، من تو را ميپرستم
بی تو هرگز ندانم که هستم
گر روزی عشقت پايان پذيرد
کس جای آن را در دل نگيرد آه آه…
منم مجنون کويت، تويی ليلای ليلا
و حسابی ميرفتم توی حس! صدای مامان بالا ميرفت که:
قد رعناش رو ببين، زلف چليپاش رو ببين
بشکند يا نشکند آخر دل آواره را
ببوسم يا نبوسم لعل بت مهپاره را…
و من ميرفتم توی فکر که خوب زلف تکليفش معلومه، اما چليپا يعنی چی؟ ياد محصولات شرکت چليپا میافتادم و نتيجه ميگرفتم که زلف چليپا بايد شکل اون تصوير موهای توی تبليغش باشه، پرپشت و پر چين و شکن.
مجسم کنيد دخترچهء سه چهار سالهای رو که داره موهای عروسکش رو با دقت شونه ميکنه و ميبافه و در عين حال گوشش به صدای آوازيه که از آشپزخونه مياد:
حال که رسوا شدهام ميروی
واله و شيدا شدهام ميروی
حال که غير از تو ندارم کسی
وين همه تنها شدهام ميروی
و به حال طرف غصه ميخوره و به خودش ميگه نه واقعاً انصاف نيست، الآن هم موقع رفتنه آخه؟ اصولاً احساس همدردی آدم مرتب با شنيدن اين آهنگهای غمناک تحريک ميشد:
شمع و پروانه منم، مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
يار پيمانه منم، از خود بيگانه منم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
چون باد صبا دربهدرم، با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بیسحرم، از خود بيخبرم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
آخی… طفلکی!
علاقهام به آهنگهای محلی هم بیدليل نيست. البته تلويزيون هم اون موقعها آهنگها و رقصهای محلی رو زياد نشون ميداد و من کشته و مردهاشون بودم. اما هر کس که اونها رو با صدای مادر شنيده باشه نميتونه محو زيباييشون نشه:
شو دراز و مه بلند، دل نگيره جا
يار مو چی برگ گل خوسيده تی دا
آسمون کاريم ندار، يارم بيداره
مو ميرم بوسش کنم، ار خين بباره
حالا کاری نداريم که اون سالها اصولاً آهنگ محلی (و افغانی) مد شده بود و هر کی از مامانش قهر ميکرد يه شعر مينوشت به لهجهء نيست در جهان صمدآقايی و اسمش رو ميگذاشت آهنگ محلی.
يکی دو سال بعد از اونجايی که ياد گرفته بودم با ضبطصوت کار کنم ميرفتم سراغ کاستهای بابا که مرتب نوار آهنگهای پاپ روز رو ميخريد و به خونه مياورد. در نتيجه ميشنيدم که:
عمر جمعه به هزار سال ميرسه
جمعهها غم ديگه بيداد ميکنه
آدم از دست خودش خسته ميشه
با لبای بسته فرياد ميکنه
داره از ابر سياه خون ميچکه
جمعهها خون جای بارون ميچکه
چکچکچکچکچک…
من نميدونستم شاعر چرا با جمعه که بعد از پنجشنبه روز مورد علاقهء من بود دشمنی داره، اما حال و هوای آهنگ اين احساس رو به من ميداد که يک فاجعه در شرف اتفاقه، يا افتاده و من خبر ندارم. بعد ميشنيدم:
کوچهها باريکن دکونا بستهاس
خونهها تاريکن طاقا شيکستهاس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده ميبرن کوچه به کوچه
و به اين گونه بنده در سن لطيف پنج سالگی آنچنان دچار يأس فلسفی شده بودم که در نقاشيم توی مدرسه يه کوچهء باريک کشيده بودم با دکونهايی که کرکرههای ضربدريشون اومده بود پايين. بالاش هم همين جملهء «کوچهها باريکن، دکونا بستهاس» رو با خط کج و کوله نوشته بودم، برای پيشگيری از بدفهمی بيننده. منتهی نه ميتونستم درک کنم که اون فاجعهء در شرف وقوع که باعث پايين اومدن کرکرهها شده چيه، نه فهميده بودم که منظور شاعر از کوچهء باريک، کوچهايه که دو طرفش رو ديوار خونهها با فاصلهء کم از همديگه گرفته باشه. کوچهء باريک در ذهن من يه چيزی بود شبيه جادهء چالوس که يه طرفش پرتگاه بود. اون طرفش هم دکونها بودند و کرکرههای پايين اومدهاشون با سايهبون نارنجی. با وجود اين سوءتفاهم هنری معلم کلاس اولم با ديدن اين نقاشی آنچنان به هيجان اومد که مادرم رو به مدرسه خواست. خوب براش عجيب بود که يه بچه در اين سن و سال غير از چشم چشم دو ابرو يا يک خونه با دودکش و يک درخت کنارش که دوبرابر بزرگتر از خونههه است بتونه چيز ديگهای بکشه.
فکر کنم موضوع نقاشی بچهها يک ربطی هم به تغذيهء فکری داشته باشه. آهنگهايی که ميشنيدم ميتونستند هر کدوم مواد اوليهء دست کم پنج شيش تا تابلو باشند:
پس از تو نمونم برای خدا، تو مرگ دلم را ببين و برو
چو توفان سنگين ز شاخهء غم، گل هستيم را بچين و برو
که هستم من آن تکدرختی که در کام توفان نشسته
همه شاخههای وجودش ز خشم طبيعت شکسته
عجب تصويری!
ندرتاً از مامان معنی شعر آهنگها رو ميپرسيدم که اون هم با طول و تفصيل فراوان توضيح ميداد که به فرض
عقرب زلف کجت با قمر قرينه
تا قمر در عقربه کار ما چنينيه
يعنی چی. گوش دادن به توضيحات مامان خودش کلی مزه ميداد، به خصوص که مامان به توضيح اون يک بيت بسنده نميکرد و ميرفت سراغ خاطرات دور و دراز خودش و بحث دربارهء موسيقی (يا در واقع سخنرانی، چون من چندان سهم بزرگی در صحبت نداشتم، جز گهگاهی سؤال برای توضيح بيشتر) و زندگينامهء خوانندهها و البته شعر و ادبيات و شاعران و نويسندگان ايران و…
محبوبترين برنامهء تلويزيونی من شوی رنگارنگ بود که گوگوش و شهره و نلی (اصلاً کسی يادش هست که نلی کی بود؟) و خوانندههای ديگه آهنگهای روز رو ميخوندند. عاشق اکی بنايی (يک خوانندهء به ناحق فراموششدهء ديگه) بودم که بياد و بخونه:
سکينه! سکينه! سکينه بزايه دو تا کاکلی
سکينه بزايه دو تا کاکلی
يکی اردشير و يکی کامران…
رجوع شود به همون نکتهء مد شدن آهنگهای محلی. اگر جرئت سرپيچی از حرف مامان رو داشتم بعد از شنيدن آهنگ
اين همه اون دستاتو بالا و پايين نکن
لب بچهماهی رو با قلاب خونين نکن
ماهيگير! ماهيگير!
اشک اين بچهماهی توی آبا ناپيداست
فرياد اون توی آب يه فرياد بيصداست
بذار تا بچگی رو بذاره اون پشت سر
بتونه عاشق بشه، وقتی ميشه بزرگتر
ماهيگير! ماهيگير!
محال بود که اگر ماهی درست ميکرد ديگه لب بهش بزنم. اما دست کم وقتی که ميرفتيم رستوران، اگر حتی همه ماهی ميخوردند من يه چيز ديگه سفارش ميدادم. مثلاً جوجهکباب، يا کباب بره. خوبيش اين بود که در عين ملوسی جوجه و بره، کسی براشون آهنگ جگرسوز نخونده بود، يا خونده بود و من نشنيده بودم.
گوش دادن مرتب و دقيق به اين آهنگها در تربيت موسيقايی من نقش چشمگيری داشت، هرچند که در اون سن و سال ممکن بود باعث سوءتفاهم و بدفهمی بشه. مثلاً به صدای همسرايان بعضی از خوانندهها به دقت گوش داده بودم و فهميده بودم که صداشون با صدای خود خواننده مو نميزنه. از اونجايی که از تکنيک استوديو و امکان ترکيب دو صدای جداگانه ضبطشدهء يک خواننده اطلاعی نداشتم، با خودم فکر ميکردم چقدر سخت بوده گشتن و پيدا کردن يک خانم همسرا که صداش دقيقاً عين صدای شهره و مهستی و غيره باشه!
يه چيز عجيب اين وسط که هنوز هم خودم علتش رو نفهميدهام علاقهء بی حد و حصر من به رقصه (و اگر تعريف بيجا از خود نباشه، استعدادش). من در عمرم رقص مادرم رو يک بار ديدم، اون هم موقعی که هفده هجده سالم بود، در عروسی دخترداييم، که در جمع شايد سی ثانيه طول کشيد. پدرم در مجالس زياد ميرقصه اما رقص مردونه، يعنی بالا بردن دستها و با پاها همراه ريتم آهنگ درجا زدن! يعنی از اين نظر هيچ الگويی نداشتم جز همون شوهای تلويزيونی و انگيزهام هم البته با تشويق والدين تقويت ميشد. يکی از بزرگترين ناراحتيهام بابت ابتلا به کمردرد و رماتيسم همينه که امکان رقص رو از من گرفت.
خلاصه، بر خلاف بچههای ديگه که عليه موسيقی مورد علاقهء پدر و مادرشون سر به طغيان برميدارند و با ديدهء تحقير به سليقهء اونها نگاه ميکنند و دوست دارند آهنگهای کاملاً متفاوتی بشنوند، من از اول زندگی شيفتهء موسيقی نسلهای پيش از خودم بودهام. هر آهنگ جديدی رو که به من نشون بديد، بايد از پس مقايسهء کيفی و محتوايی با اونها بربياد، و متأسفانه اکثريت قريب به اتفاق ترانههای جديد از اين مقايسه سربلند بيرون نميان!

چقدر فاصله بین تو ومن زیاد است؟من زهر خورده ی کسالت ساقیان بودم و موسیقی یکی از تلخ ترین حسرت هایم شد و سالهای بعد هم نتوانستم حتی اندکی به آستانه اش نزدیک شوم و نمی دانم اگر به موسیقی می رسیدم زندگی ام چه فرقی با حالا داشت؟
من واقعا از اين خواننده هاي جديد بدم مياد . و خيلي وقتها عصبي مي شم
تا اونجا كه يادمه اكي بنايي يه جايي از شعرش به جاي كاكلي مي خوند:
سكينه بزايه دوتا نوجوان …
هميشه برايم سوال بود كه مگه مي شه آدم يه دفعه نوجوان بزاد؟ البته جواب اين بود كه يه جور اشاره به آينده است كه مثلاً اون مادر فرزندان برومندي خواهد داشت.
اكي بنايي خواهر پوري بنايي است ديگه نه؟
————————–
راستي توي پست قبل چرا براي خالي كردن زرده و سفيده از سرنگ استفاده نمي كني؟
——————————————————————————————————–
پانتهآ: آره راست ميگی، ميخوند دو تا نوجوان… من هميشه به خودم ميگفتم اگه بخونه دو تا پهلوان دست کم به نظر من جالبتره! اما خوب نظر ما رو کسی نخواسته…
بله، خواهر پوری بنايی هنرپيشه بود. تا حدی هم به همديگه شباهت داشتند. من با اين حال اکی رو بيشتر دوست داشتم.
ما توی خونهامون هيچوقت سرنگ نداريم. شما داريد؟ با سرنگ خالی کنيد!
من هر بار كه به اين چيزا فكر ميكنم ميبينم پدر و مادرها چه وظيفه سختي به عهدهدارند، چيزايي كه خودشون نميدونند اما ممكنه 20 ساله ديگه تاثيرش رو نشون بده! اينايي كه نوشتي ” حال كه رسوا شدهام ميروي…” واقعا خيلي زيباست يعني يه غم قشنگي توش داره! بقيه هم هر كدوم يه خوشگلي خاصي داره، يه جورايي منحصر به فرد و اينكه تكراري نيست.اصلا يكي از زيباييها موسيقي ايراني همينه، ولي واي كه الان پاپ داره كدوم طرف ميره. راستي، راستاي اينم خيلي خوشگله نشنيدم تا حالا : “قد رعناش رو ببين، زلف چليپاش رو ببين”
يه چي هم بگم ديگه آخريشه: ما يه آشنايي دارم كه دخترش خيلي دوست داشت سنتور ياد بگيره اما پدر و مادرش اصلا موسيقي را مطربي ميدانند و عمل حرام (حتي برنامههاي صدا و سيماي دولتي هم زيادهروي است برايشان) حالا كه شايد 20 سال ميگذره من فكر ميكنم واقعا شايد اون دختر اگه دنبالش رفته بود الان نوازنده ماهري بود….
————————————————————————————————-
پانتهآ: ۱)من بر حسب تجربهء شخصی به اين نتيجه رسيدم که به عنوان پدر يا مادر هر جور که بچههات رو تربيت کنی به هر حال ده بيست سال بعد صدای اعتراضشون بلنده که چرا فلان کار رو کرديد يا نکرديد و چرا در حق من اين همه ظلم شد و اگر من رو فلان جور تربيت کرده بوديد الآن موفقتر / خوشگلتر / باهوشتر / … بودم و همهء کميها و کاستيهای زندگی فعليم تقصير شماهاست!
۲) اون دو آهنگی که بهشون اشاره کردی به ترتيب از دلکش و مرضيه هستند. برات ميفرستمشون.
۳) دقيقاً منظور من در ابتدای نوشته همين بود که گاهی پدر و مادرها چه بلاهايی که سر استعدادهای بچههاشون نميارند…
این جا درست همان جایی است که راه ما از هم جدا می شود.در واقع راه ما تا همین چند لحظه پیش به تقریب نزدیک بود اما دیگر نه و عیبی هم ندارد و قرار نیست که همه ی مردم دنیا از یک یا دو اثر هنری خوششان بیاید.اینکه باصراحت نظرت را گفته ای برای من کافی ست و نه می توانم و نه باید بگویم کجای تیغ و رگ ز جمجمه … قابل اعتنا است.هر چه باشد قرنها پیش گفته اند متاعی در جهان بی مشتری نیست…یکی این و یکی آن می پسندد.بر ایده ات ابرام داشته باش که انرژی حرکت تو در آن نهفته است.
خب البته ما هم سرنگ نداريم ولي فكر مي كنم اينجا بشه به راحتي از داروخونه ها تهيه كرد. يعني درواقع نديدم تا حالا كسي مشكل سرنگ و اينجورچيزا داشته باشه. مگه اينكه اونجا كه شما هستيد ممنوع باشه كه انگار هست. البته اينجا علاوه بر سرنگ ادوات سرنگ هم پيدا ميشه كه بيشتر واسه برادران و خواهران اهل دود و دوا كاربرد داره
)
سلام
آقا خسته نباشی از این مطلب مفصلی که گذاشتی.
سلامت و باشی ، پیروزو سربلند.
اینجا چه خوبه. حتما صدای مامانتم قشنگه.
بنده در سن لطيف پنج سالگی آنچنان دچار يأس فلسفی شده بودم
…LOL… jaleb bid..
خیلی زیاده… آخه چطوری این همه رو بخونم ؟؟ !!!!!
نمی شه یه بار خلاصشو بگی ؟؟؟؟ دی
ممنون….مطالب جالبی داری
————————————————————————————————-
پانتهآ: خلاصهاش اينه: من بچگيم آهنگ زياد گوش ميدادم.
متشکرم. امر ديگهای بود در خدمتم.
درود
خیلی جالب بود، من در دوران کودکی به دلیل علاقه پدرم به ترانه های داریوش فقط ترانه های داریوش رو می خوندم، فکر کن یه بچه 6 یا 7 ساله بخونه:
بوی گندم مال من
هر چی می کارم مال تو…
در مورد این بحث محسن نامجو باید بگم که یه مدت پیش آلبوم ترنج رو گرفتم که گوش کنم، دو تا آهنگ ازش گوش کردم که یکی مال جیمی هندریکس بود، یکی هم مال گروه نیروانا! حالا به نظر شما این هنره؟!
به نظر من و خیلی ها که بلوز، راک … گوش میدن اهنگ های محسن نامجو مثل فحشه!
اخه سه تار، تار کلا سازهای ایرانی هیچ ارتباطی با اعتراض و موسیقی اعتراضی ندارند! به قول دوستی ساز های ایرانی فقط هنگام صلح کاربرد دارند چون ایرانی ها صلح طلب بودن و…
خیلی میشه حرف زد در این مورد که من همین جا قیچی میکنم!
پست جالبی نوشتی، یه سر هم می رم وبلاگ ایلنان اونجا گرد و خاک کنم!
راستی بلینکمت؟!
بدرود
به جز دو کامنت اول هر دو کامنتی که با نام م.ایلنان برایتان آمده نوشته ی کس دیگری است که به دلیل فقدان جسارت به نام من امضا کرده.گو اینکه اطلاعاتی که داده شده نیمی درست و نیمی اشتباه است و همین نکته نشان می دهد آن دوستی که به نام من نظرش را فرستاده از حسن روزگار اسمش باید حسن باشد.
نظر من همان آخرین جمله ی پست نامجو در محاصره است و هم چنین متاعی در جهان بی مشتری نیست.
جالب و خواندنی بود.نوستالژی لعنتی(!)خون آدمو می برد بالا.
موسیقی،
موسیقی های قدیمی هم واقعاً یه چیزه دیگه هستند،
هرچیزی قدیمی ش یه شور حال دیگه ی داره.
ممنون از نظرت . اما من مخالفم !
باسلام
من دنبال آهنگ منم مجنون کویت باصدای الاهه میگردم میدونی کجا میشه پیدا کرد
———————————————————————————————-
پانتهآ: نه متأسفانه من هم ندارم. اگر پيدا کردی لطف کن و برای من هم بفرست!
سلام
نوشته تون خيلي زيباست. منو به دنياي خاطرات كشاند. حس زيبا و غم انگيزي در انسان ايجاد ميكنه.
اگه بتونين آهنگ افغاني ( حال كه ديوانه شدم ميروي ) را برام بفرستين ممنون ميشوم
———————————————————————————————-
پانتهآ: احتمالاً منظورتون از آهنگ افغانی، ترانهء سلی بوده. آهنگی که من اينجا بهش اشاره کردهام قديمتره و با صدای دلکش خونده شده. آهنگ سلی رو متأسفانه ندارم.
سلام
همه ی نوشته هاتون جالب و خوندنی بود.
اقا (احمد) اگر دنبال خوندن افغانی(حال که دیوانه شدم میروی) میگردی بیا تا من ادرسش رو بهت بدم.
خدا نگهدار
” کودکی من با موسيقی ” بله خاطرات را بدقت خواندم عالی بود . کاش اینو هم اضافه میکرد ید که “شوق روزگار کودکی برنگردد دریغا” از دلکش :
روز وشب دعای من -بوده با خدای من
کز کرم کند حاجتم روا -آنچه ماند از عمر من بجا
گیرد و پس دهد به من دمی -مستی کودکانه مرا
شوق روزگار کودکی برنگردد دریغا-قیل وقال کودکی برنگردد دریغا
به چشم من همه رنگی فریبا بود-دل دور از حسد من شکیبا بود
نه دلم جای کینه بود -نه مرا سوز سینه بود
شوق روزگار کودکی برنگردد دریغا-قیل وقال کودکی برنگردد دریغا
بقیه اش یادم نیست
خیلی دوست دارم با نویسنده این خاطره ارتباط داشته باشم میشه لطفا ؟
وقتی راد یو وارد خانه ما شد من احتمالا حدود 10 سالم بود و خیلی زود به موسیقی علاقمند شدم . ساعت یک ونیم بعد از ظهر و شبها ساعت ده و نیم بعد از داستان شب گلهای رنگارنگ و تکنوازی و برگ سبز و….همه را گوش میکردم و با آن به خواب میرفتم. پدر مخالف موسیقی بود حرامش میدانست. اما در رمضان از مناجات ها لذت می برد وقت اذان خصوصا “موذن زاده اردبیلی” کیف میکرد من هم عمدا صداشو کم میکردم تا خودش بگه زیاد کن و اینکار را میکرد تا بهانه ای باشد برای برنامه موسیقی.
قبل از ورود رادیو به خانه ما آشنائی من با آهنگ و ریتم از طریق نوحه خوانی و برخی اشخاص متفرقه که همینجوری در باغ و صحرا میخوانند بود . در ضمن مادرم گاهی اوقات یه چیزهائی شبیه شعر را زمزمه میکرد و بعدها فهمیدم خودش هم دخل تصرف میکرده و بدلخواه و متناسب با شرایط زندگی یه چیز هائی را کم و زیاد میکرد …. وقتی مادرم مرد من بیش از همه به شدت ناراحت بودم روشن کردن راد یو برای مدت طولانی تعطیل شده بود. و استفاده از آن جدا یک رسوائی ! محسوب میشد حتی نباید به چشم هم د یده میشد بله در جائی پنهان کرده بود ند تا افرادی که میاند خونه رادیو خاموش را نبینند !مدت ها گذشت شاید هم نزد یک به یک سال ..دلم برای موسیقی لک زده بود… یه روز که کسی خونه نبود با ترس و نگرانی و خجالت سراغ رادیو رفتم روشنش که کردم مثل این بود که د نیا را داد ند به من چون یک تصنیف مورد علاقه من از ایرج پخش میکرد :
شد از تو رسوا دل من اسیر غم ها دل من
ببین که آن چشم سیه چه می کند با دل من
چو غنچه ی خزان رسیده دلم ز غم به جان رسیده
خروش من ز بینوایی به گوش آسمان رسیده
با دردم آشنا توئی –با جانم همنوا توئی
در موج عشق و زندگی –من کشتی ؟ ناخدا توئی ؟
بله خیلی لذت بردم اما احساس گناه هم داشتم
سلام، بنده اومدم ولی فرصت نشد بخونمت، بوک مارکت کردم سر فرصت…
من تازه شروع کردم و می دونم به توانایی شما نیستم ولی سر بزنید خوشحال میشم…