در اون سالهای دور و سياه که از حافظهام پاکشدنی نيستند، اون سالهايی که ممنوع کردن رنگ و خنده و موسيقی شروع شد، اون سالهايی که در مراسم صبحگاهی سرود «انجزه انجزه» خونده ميشد که احدالناسی بلد نبود همراهی کنه و «خمينی ای امام» و فريادهای «مرگ بر…»، ذهن مهآلود و نارس من سعی ميکرد از بين اطلاعات پراکنده و ناقصی که اغلب خطاب به من گفته نميشدند، بلکه اونها رو از گفتگوهای جسته و گريختهء بزرگترها ميقاپيدم، علت و منشأ خاکستری شدن تدريجی دنيا رو بفهمه. از يک طرف به نظر ميومد همهء تقصيرها به گردن اين خمينی باشه که مرتب توی تلويزيون بود و اسمش و عکسش همه جا ديده ميشد. معلم دينيمون ميگفت خمينی نايب امام زمانه و برای همين بهش اصطلاحاً ميگن امام. تا اون موقع نميدونستم که امام زمان کيه، اما بعد فهميدم و با خودم فکر کردم اگر دستم به امام زمان برسه بهش خواهم گفت که انتخاب خوبی نکرده. از طرف ديگه نميدونم کی بود که گفته بود خود خمينی مقصر نيست، بلکه اون آدمهای اطرافش مقصرند. مطمئن بودم که عين همين حرف رو دربارهء شاه هم شنيدهام. پس بارگاه مجللی رو مجسم ميکردم که خمينی روی تخت مرصع نادری نشسته و اشخاص ناشناسی با صورتهای محو زير گوشش پچپچ ميکنند «بايد خانمها همه جا روسری سرشون کنند»، «بايد تلويزيون ديگه فيلم و کارتون و آهنگ خوب پخش نکنه»، «بايد مدير و ناظم و معلمهای مدرسهها ديگه مهربون نباشند و لبخند نزنند و همهاش با بچهها دعوا کنند»، «بايد بچهها در مدرسه صبحها انجزه انجزه بگن و پنجشنبهها تا غروب در مدرسه بمونن و دعای کميل و توسل بخونن»… و خمينی زير اون ابروهای پرپشت اخمآلود به جلو نگاه ميکنه و سر تکون ميده و تأييد ميکنه. پيش خودم فکر ميکردم اگه يه جوری من هم ميتونستم زير گوشش پچپچ کنم، شايد ميشد متقاعدش کنم که اين دستورهاش، دستورهای خوبی نيستند. که دنيا داره هر روز خاکستريتر و ناشادتر ميشه. که من روپوش قديمی مينیژوپ مدرسهام با يقهء سفيد توری رو با اينکه به رنگ آلويی زشتی بود به اين روپوش بلند و مزاحم سرمهایرنگ که زيرش بايد شلوار هم پوشيد ترجيح ميدم. که با اين روپوش فقط وقتی ميشه کشبازی کرد که آدم جمعش کنه و بالا بزنه. شايد ميشد براش از اهميت کشبازی بگم و شور و شوق وسطی و اينکه مجبور شدهايم خوردن توپ به روسری و روپوش رو به قواعد بازی اضافه کنيم و با اين همه پارچه به بدن موقع «زو» بازی کردن زودتر گير ميفتيم. بهش توضيح ميدادم که دوچرخهسواری چه کيفی داره. اگر ميتونستم باهاش حرف بزنم، حتماً ميفهميد که اذان و نوحه و سخنرانی آخوندها جايگزين مناسبی برای رنگارنگ و ستوان کلمبو و خانهء کوچک و مرد شيشميليون دلاری نيست. اگر فقط يک بار صدای گوگوش رو ميشنيد… اما کجا ميشد خمينی رو پيدا کرد؟ حتماً اون اطرافيان ناشناس بدجنس من رو به بارگاهش راه نميدادند.
دستم به خمينی نرسيد. به دنيای خاکستری عادت کردم. به پنهان کردن رنگ و شادی و موسيقی هم.
حالا بعد از اين همه سال، خيلی دوست دارم بدونم که اين کوچولو داشته چی به احمدینژاد ميگفته.

راستی، چرا به خامنهای نميگن امام خامنهای؟

پانتهآ جان فرارسيدن نوروز و آغاز سال نو خورشيدی رو شادباش میگويم. برايت در سال نو خوشی و شادکامی (بی درد دندان!) آرزو میکنم.
شاد باشی
—————————————————————————————————-
پانتهآ: خيلی ممنون! من هم برای تو و خانوادهات آرزوی سالی خوش و پربار دارم.
حداقل زمان رنگی رو يادت ميومد، ما که از اولش همه چيو تو ايران خاکستری ديديم. من خودم تا ۵ سالگی فکر می کردم خوب همينه ديگه بيرون بايد غم زده بود و فقط تو خونه می شه شاد بود تا وقتی که اومدم ولايت شما و فهميدم نه فقط تو ايران وضع اين جوريه.
عكسي كه گذاشتيد فوق العاده بود
می گن. فقط مصطلح نشده
ديروز پسر خواهرم را برده بودم پارك. همون پاركي كه خودم بچگي ميرفتم سرسره و الاكلنگ بازي ميكردم. صداي شادي بچه ها را گوش ميگردم و لباسهاي رنگي كه پوشيده بودن. از ديدن اين همه رنگ شاد لذت ميبردم. يادم به زمان بچگي خودم افتاد كه حتي لباسهاي رنگي هم نبود. رنگ تمام اسباب بازيها سبز لجني بود. دور تا دور منطقه بازي بچه ها نرده كشيده بودن و مثل زندان بود. هر وقت ميرم براي بچه هاي فاميل اسباب بازي بخرم از بينشون يكي هم براي خودم انتخاب ميكنم! حشمت اله طبرزدي زماني ميگفت امام خامنهاي. شايد به خاطر اون ديگه نميگن!!
شاد باشي و سال نو مبارك.
چه وبلاگ خوبي داري , يادم باشه چند روز يک بار بهت سر بزنم
سلام پانتا خانوم.یه مطلبی خوندم در مورد ایرانیها در آلمان،گفتم برای شما هم بفرستم که اگه صلاح دونستید ترجمه کنید تا بقیه هم بخونن.
با تشکر
http://www.einseitig.info/html/content.php?txtid=652
——————————————————————————————————
پانتهآ: خيلی ممنون بابت لينک. مقالهء جالبيه و لينک رو برای بعضی از دوستانم هم فرستادم. مسئله صلاح و مصلحت نيست، فقط يه مقدار طولانيه و صرف نظر از اينکه اين همه زحمت برای ترجمهاش به اين نمیارزه که کمتر کسی حاضر بشه اون رو تا آخر بخونه، خطابش بيشتر به ايرانيهای ساکن آلمانه و برای ماها قابل درکتره تا خوانندگان اين وبلاگ که اغلبشون ساکن ايران هستند.
سلام پانتهآ جان. این انجزه رو من فکر میکردم الجزهست!
امام بودن شرایطای داره فکر کنم مثلا” باید مراجع معتبر تقلید تأئید کنن و اینها. در مورد خود خمینی هم کلی حرف و نقل بود که مراجع معتبر تأئید نکرده بودند.
خامنهای بنا نبود رهبر بشه رهبرش کردن در دقیقهی نود … فکر میکنم اگر با برنامه بود امامیتاش رو حتما” قبلا” میگرفتن از مراجع.
سرنوشت خيليا عوض شد، حتي مايي كه اون موقع نبوديم نه ؟ البته حالا اوضاع كميبهتره، حالا پدر و مادرهاي جوون خيلي عقايدشون تغيير كرده اما خب ديگه…
راستي مادرجان به ايشون هم ميگن “امام” ، مگه چيش كمتره ؟ P;
—————————————————————————————————
پانتهآ: والا هيچی. همهاش يه دست کمتر داره که اون هم قابل اين حرفها نيست!
vay ke gol gofty kheili jaleb bood hame chiz baram tsdaei shod
نوشتهي تو درد مشترك همه ماست كه در اين ديوانستان بزرگ شديم.
درود خانم پانته آ
خیلی وقت ها فکر می کنم آیا ممکنه زمانی آن شرح بی نهایت و جزییات آنچه که در آن سال های خاکستری دهه شصت بر مردمان گذشت رو به طور کامل خوندیا شنید؟از شما که وبلاگ پربیننده ای دارید و خارج از ایران زندگی می کنید دعوت می کنم, فراخوانی را تهیه ببیند تا هم نسلان ما و شما دیده ها و شنیده های مستند آن روزها را به عنوان نتیجه پیروی از جاهلان برای آیندگان به یادگار بگذارند.
سپاسگذارم
—————————————————————————————————
پانتهآ: شرح زندگی مردم در دههء شصت به صورت پراکنده به وفور وجود داره (مثلاً داستان مصور پرسپوليس). من اهل فراخوان و اين حرفها نيستم چون از سنگ روی يخ شدن چندان خوشم نمياد اما چطوره خودتون پا پيش بگذاريد؟ البته اگر حکومت احمدینژاد يه خرده ادامه پيدا کنه همه به چشم خودشون شاهد وضع دههء شصت خواهند بود و احتياج به توصيف دست دوم نيست!
من هم سپاسگزارم.
درود خانم پانته آ
همیشه در فکر تدوین و جمع آوری آنچه در دهه خاکستری شصت گذشت بوده ام. به خصوص که آرام آرام دسترسی به بسیاری از آسیب دیدگان آن روزها ناممکن می شود. منتها محتوی وبلاگ من صرفاً حول محور یک موضوع یعنی بریده روزنامه های خواندنی محدود شده است. هرچند در یکی از پست ها به نام نوستالژی لهستانی اشاره کوچکی به آن روزها کرده ام. ضمن این که فراخوان در وبلاگ من بر خلاف وبلاگ سرکارعالی بیننده ای ندارد.
به هر حال سپاسگزارم.
——————————————————————————————————
پانتهآ: شايد بشه دنبال اينجور نوشتهها گشت و اونها رو به تدريج جمع کرد و بلايی سرشون آورد. اين رو محض نمونه بخونيد.
درود خانم پانته آ
مطلبی رو که توصیه کرده بودید خوندم. وقتی شما نوشته تون رو این جوری آغاز می کنید که ” در اون سالهای دور و سياه که از حافظهام پاکشدنی نيستند، اون سالهايی که ممنوع کردن رنگ و خنده و موسيقی شروع شد، اون سالهايی که در مراسم صبحگاهی سرود «انجزه انجزه» خونده ميشد . . . ” صحبت رو خیلی از دل برآمده یافتم تا نوشته های این دوست محترم رو. اما با توجه به این که این مردم به قول احمد شاملو حافظه تاریخی ندارند , همین ” داستان یک شب کذایی” شاید مانع فریب خوردن چند نفری از جوانان این نسل بشه که ندانسته و نشناخته یک روز عاشق خاتمی می شوند و روز دیگر طرفدار احمدی نژاد مانندی.
به هر حال سپاسگزارم
—————————————————————————————————
پانتهآ: بابت لطفتون ممنونم. خوب اون آقا روزنامهنگاره و قضيه رو کمی ادبیتر توصيف کرده تا من که فقط با خوانندگان وبلاگم يک گفتگوی خودمونی داشتهام.
پس قرار و مدارها گذاشته شد؟ آستينها رو بالا بزنيم و بگرديم دنبال مطالبی از اين دست تا ببينيم ميشه کاريشون کرد يا نه
اين چند تا نمونه برای شروع
خاطرات دهه شصت – گوشزد
سالهای خاکستری دهه شصت (در شش فصل) – کروکوديل پرنده
دهه شصت و بایکوت خبری و شکاف نسل ها و دهه هشتاد (یا به عبارتی نمی دونم چه تیتری برای این مطلب بذارم) – خورشيد خانم
گپی با خورشيد خانم – پويا
استقلال دانشگاه و آيندة دختران دانشگاهرفته (دربارهء انقلاب فرهنگی) – محمد قائد
(در اين سايت در بخش مقالهها تعدادی مقاله و مصاحبه دربارهء انقلاب فرهنگی هست که خيلی خوندنی هستند، از جمله مصاحبه با دکتر صادق زيباکلام)
تابستان ۶۷ – الاهه بقراط
مجاهدين، پايان غمانگيز يک رويای دردناک – مزدک بامدادان
سی خرداد شصت، روز آغاز سياه ترين سالها – حميد فرخنده
دنيای ما و نسل آرزومند ما – مهرداد خلعتبری
کودکی هزارساله – شبهوبلاگ
در جستجوی «آدمهای خوب» – حريق سبز
باز هم دنبال اينجور چيزها خواهم گشت. ببينم شما چه ميکنيد!
من همسال انقلابم…برای من همه چیز توی کودکیم سیاهه…همه چیز…
وای نمی دونی چقدر خوشحالم که وبلاگت رو دیدم….راستی ما یک گروه بودیم که همیشه از قصد سرود صبحگاه را خراب می کردیم که مثلا مبارزه کنیم….راستی من می تونم به وبلاگت لینک بدم؟
————————————————————————————————
پانتهآ: نيکی و پرسش؟
من اعلاميه مينوشتم و به دوستانم ميدادم. ياد اون معصوميت به خير…
من نوشته هاتو از reader می خونم.
میشه rss نظرات رو به صورت کلی بدی؟ الان این rss فقط نظرات مربوط به گفتگو رو فقط میاره
پیروز باشی
راستی نوروزت پیروز
————————————————————————————————–
پانتهآ: ببين اون بالای بالای صفحه، بالای کلهء ببعی، آدرس فيد نظرات هم هست. البته من سردرنميارم اما خوب نوشته نظرات و روش که کليک ميکنی به نظر مياد همونی باشه که تو ميخواهی، يعنی فيد نظرات همهء نوشتهها هست.
سال نوی تو هم مبارک! ممنون
درود خانم پانته آ
ضمن سپاسگزاری از توجه سرکارعالی و زحماتی که کشیدید , بزودی به شما ای میل خواهم زد.
بدرود
آها، پیداش کردم پانتهآ جان،
از همون بچه گی هم کمی کند بودم!!
ممنون از راهنماییت.
خيلي مطالب جالبي بود و حرف دل من بود .