اين شوورخان ما گاهی يه چيزهايی ميگه که آدم برق از کلهاش ميپره و از خودش نااميد ميشه. شايد يادتون باشه که يه مدتی ميخواست فارسی ياد بگيره و بعد از مدتی از تب و تاب افتاد و رهاش کرد. صحبت چه موقعيه؟ نزديک چهار سال پيش.
ديشب داره توی آشپزخونه برای خودش قهوه و برای من چايی بار ميگذاره. يهو مياد توی پذيرايی و به من که روی صندلی راحتی نشستهام و لپتاپ رو روی پام گذاشتهام و دارم وبگردی ميکنم ميگه: ببينم، مگه Freund به فارسی نميشه «دوست»؟
ميگم: چرا. چطور مگه؟
ميگه: خوب اونوقت Dieb به فارسی چی ميشه؟ يه چيزی شبيه همين بود.
قاه قاه ميخندم: جلالخالق! اينو ديگه از کجا آوردهای؟
ميگه: يک بار اون موقعها که فارسی ياد ميگرفتم بهم گفتی، يادم مونده.
در حال خنده جواب ميدم: به هر حال حق با توئه! ميشه «دزد»!
اين رو بگذاريد در کنار اين واقعيت که ديروز يک نفر ازم سؤال کرد که آيا متن فلان ترانهء خارجی که در ايران به فارسی منتشر شده در اختيارمه، اما من فکر کردم ترجمهء اصل ترانه رو ميخواد و نشستم همهاش رو ترجمه کردم و براش فرستادم. بعد پوپک زنگ زد و ازم خواهش کرد که چون خودش سر کاره براش در ایبی يک پيراهن بخرم، اما با اينکه حتی ساعت کوک کردم که به موقع زنگ بزنه و يادم بندازه، باز فراموش کردم و دير رسيدم و پيراهن از دست پوپک رفت. بعد ميخواستم به دکتر مجيدی نامه بنويسم، اما ايميل رو اشتباهی فرستادم برای دکتر مزيدی. بعد يک کار مهم و واجب داشتم و بايد به يکی زنگ ميزدم، يادم رفت.
واقعاً من چمه؟ و چرا حافظهء شوررخان که تازه سنش هم از من کلی بيشتره اينقدر قويه و اينقدر حواسش جمعه و خيلی به ندرت اشتباه ميکنه و دچار حواسپرتی ميشه، در حالی که من از بچگی همينجور سربههوا و حواسپرت و فراموشکار بودم؟ چرا وقتی به شوور خان چيزی رو يک دفعه ميگی بعد از گذشت ۴ سال يادشه، اما من حتی نميتونم ۴ ساعت يک مسئله رو به خاطر بسپرم؟
بگذريم. ميخواستم يه چيز ديگه بگم. در راستای همين جريان دوست و دزد، حرفمون کشيده شد به زبان فارسی و ترجمه و تفاوتهای فرهنگی و اينجور چيزا. براش از اين مقالهء مجلهء بخارا تعريف کردم و بحث ترجمهء اشعار حافظ و اين پرسش که اصلاً آيا چنين کاری ممکن هست يا نه. جالب اينه که شوورخان معتقده نبايد اشعار حافظ رو ترجمه کرد چون در حقش بیانصافی ميشه.
براش از يک قسمت مقاله گفتم که دو ترجمهء متفاوت از غزلهای حافظ به فرانسه مقايسه شدهاند و يکی در مصرع «نرگسش عربدهجوى و لبش افسوسكنان» کلمهء «نرگس» رو همون نرگس ترجمه کرده و ديگری «نگاه». من با نظر نويسندهء مقاله – دكتر شهلا حائرى – موافقم که «نگاه» اينجا ترجمهء بهتريه، چون فرانسوی جماعت پيشزمينهء ذهنی يک ايرانی رو نداره و رابطهء «نرگس» و «چشم» از تصورش دوره. احتمالاً حواسش ميره به «نارسيسم» و خودشيفتگی و گيج ميشه. نميشه ازش انتظار داشت که برای هر مصرع به يادداشتهای مترجم مراجعه کنه. اين که نشد شعر خوندن! اينجوری چه لذتی از شعر ببره؟ در حالی که «نگاه» لب مطلب رو ميرسونه و موضوع و مقصود شاعر رو به خواننده تفهيم ميکنه. اما پاول با شنيدن اين حرف حسابی از جا در رفت:
- ده آخه همين ديگه! نخير! ببينم، مگه توی فارسی شما کلمهء «نگاه» ندارين؟
گفتم چرا.
گفت: خوب. اگر حافظ ميخواست بگه نگاه، ميگفت نگاه. نميگفت نرگس. پس حالا که گفته نرگس، تشبيه به اين زيبايی و خيالانگيزی، چطور مترجم ميتونه به خودش جرئت بده که توی شعر دست ببره و از ارزشش کم کنه و تنها نعش نيمهجونش رو به دست خواننده برسونه؟ اگر من يک شاعر ايرانی بودم و زبان اشعارم اين همه لطافت و احساس و پيچش خيال و معنی در خودش جا داده بود، به جهانيان ميگفتم اشعار من قابل ترجمه نيستند. اگر ميخواهيد اونها رو بخونيد، تشريف ببريد فارسی ياد بگيريد! اينجا در حق حافظ داره ظلم ميشه. اگر زنده بود حتماً نميگذاشت که سر اشعارش همچين بلايی بيارند.
گفتم: هوم… نميدونم. حافظ بايد آدم باحال و زندهدل و فروتن و خوشمشربی بوده باشه. فکر نکنم اگر حالا زنده بود اونقدرها به اين مسئله سخت ميگرفت.
گفت: اگر بدونه که اشعارش در زبانهای ديگه در حد ترانههای بندتنبونی مستهای ميخونهها پايين مياد محاله که موافق باشه. مگه تو به من اين همه سال نگفتی که ايرانی با شعر حافظ زندگی ميکنه و با اين معانی خو گرفته؟ چطور يک خوانندهء غربی ميتونه با اين ترجمهها اصلاً چنين رابطهای رو درک کنه، چه برسه به اينکه خودش همچين رابطهای رو ايجاد کنه؟
گفتم: اينم حرفيه.
گفت: حالا اگر هم بگيم که از ديوانش فقط تعدادی شعر برای ترجمه انتخاب بشن که مناسبتر هستند، باز هم حقش اونجور که بايد ادا نشده، چون معلوم نيست که اين اشعار انتخاب شده بهترينهاش باشند! همون که گفتم. هر کس ميخواد با حافظ آشنا بشه، بره فارسی ياد بگيره. والسلام!

خيلی نکته قابل توجهی. من هم کاملا قبول دارم که هر چقدر هم که ترجمه خوب باشه باز هم نمی تونه معنی و حس نوشته اصلی رو منتقل کنه اما از طرف ديگه برای درک يک متن به خصوص شعر، نه تنها بايد زبان اصلی رو در حد خيلی خوبی بلد بود بلکه بايد با فرهنگ اون جامعه هم به خوبی آشنا بود. به عنوان يه فارسی زبان من خيلی وقت ها شعر ها رو به سادگی نمی فهمم چه برسه به کسی که تازه می خواد ياد بگيره. به همين دليل فکر می کنم ترجمه حداقل اين آشنايی رو ايجاد می کنه که خواننده رو ترغيب کنه که زبان رو ياد بگيره و اصل متن رو بخونه و توضيحات مترجم خيلی مفيد می تونه باشه و بهتر از تغيير دادن کلمه تا بتونه منی رو بهتر برسونه.
چه توصیف و تشریح زیبایی.
با اجازه شما در بلاگ نیوز لینک شد.
درود بر شما
راستش از برخورد خوبتون متشکرم. باور کنین فکرمیکردم به هر دلیلی به جز اون دلیلی که فرمودین کامنتهام پاک بشن! تا الان نمیدونستم که آلمانیها از هیتلر بدشون میاد فکرمیکردم براشون یه اسطوره نباشه دستکم قهرمانه…
—————————————————————————————————
پانتهآ: پس از قرار معلوم سوءتفاهم ايجاد شده. من فکر ميکردم که شما با علم و اطلاع به اين امر در ثبت کامنتتون اصرار داريد. اگر ميدونستم که از سر ناآگاهيه زودتر تماس ميگرفتم و توضيح ميدادم. هيتلر نه تنها در آلمان قهرمان ملی نيست بلکه منفور مردم و مايهء شرمساری اونهاست و چنين اشارهای براشون سخت توهينآميزه. اگر هم اسطوره باشه اسطورهء شقاوت و نفرت و ديوانگيه. حتماً در اينباره تحقيق بيشتری بکنيد.
ميگويند خواندن شعر ترجمه شده، مثل بوسيدن عروس از روي تور است!
من هم با همسر گرامي شما موافقم كه اشعار را نميتوان ترجمه كرد. بهخصوص اشعار چند وجهي حافظ و سعدي و مولانا و شعرايي از اين دست را. باز هم بهخصوص به زبان آلماني كه حداقل از نظر اصوات و لحن، تنها به كار اعترافگيري و خواندن حكم اعدام ميخورد! حالا باز زبان فرانسه تا حد زيادي شاعرانه و خوش لحنتر است.
salaam.
Actually I think all poems must translate in a way every one with every language can understand.
I love Hafezzzzzz.
And about the pervious post:
I have the same pictures you have at those ages! I am 33 and in the same ship!
You write really weel indeed.
چشمتون روز بد نبینه که من دارم تو اسبانیا دکترای ترجمه می گیرم و دارم دقیقا تزم رو رو همین می نویسم.لورکای واقعی و لورکایی که شاملو ترجمه کرده.چشمتون روز بدنبینه…اینقدر فکر کردم که اصلا معادل وجود داره؟اصلا ترجمه خوب وجود داره؟اصلا حقیقت وجود داره؟…که دچار درگیری های فلسفی 16 سالگیم شدم…هر چی بیشتر می خونی بدتره….اما چه خوب شد..منم برم یه مطلب تو همین حیطه بنویسم.وبلاگ من همه اش اشک و ناله است.
You said flower!
ترجمه: گل گفتی
شوهر خوب به این میگن ..!
آقا احسنت بر این شوورخان شما. من کاملاً باهاش موافقم. ایتالیایی ها ضرب المثل خوبی دارند که میگه: ترجمه خیانته! همینی که من الان نوشتم هم خودش یه جور خیانته برای این که باید به ایتالیایی بشنویش تا برات جالب باشه. ترجمه میشه tradurre و خیانت میشه tradire و همین که میگن tradurre è tradire یعنی ترجمه خیانته! هرچند گاهی اوقات یه خیانت خوشگل میتونه جذاب هم باشه!!! ایران چیزی به غیر از اون کتابی که پای تلفن بهم گفتی نمیخوای؟ برم شهرکتاب برات میگیرمشو اومدم ایتالیا برات میفرستم. کاری بود بهم بگو.
در مورد حواس پرتی….والا منم اینطوری ام ولی یه جورایی میخوام که اتو بعضی زمینه ها اینطوری باشم .مثلا وقتی یه جا میرم دقت نمی کنم که زمین وزمان خونه اشون ودر بیارم وطرف چی پوشیده وچیکار کرده حتی اگه یکی تو همون محیط بهم بگه مثلا لباس فلانی انطوریه مجبورم یه نگاهی به طرف بندازم .تا بتونم نظر بدم .چون برام مهم نیست واصلا تو بعضی از این مایه حرفها هیچ علاقه ای ندارم ولی اگه یه مدتی از همون مهمونی کذایی بگذره وکسی ازم یه سوال ریز شخصی بپرسه اونجاس که به عکسی که از اون مهمونی گرفتم وتو مغزم ثبته رجوع می کنم ومی تونه نظر بدم 1 حالا نمیدونم اصلا این حرفهام به نوشته هات ربط داشت یا نه ؟ ولی مطمئنا اصلا شما حوتس پرت نیستی بلکه رو بعضی چیزها علاقه کمتری نشون میدی
شرمنده این همه غلط تایپی
————————————————————————————————
پانتهآ: دشمنت شرمنده
چرا يه جوری حرفت ربط داره. من هم همينطورم. وقتی آدم اينطوری توی خودش غرق باشه به محيط اطراف توجهی نميکنه. يکی از نشانههاش همون حواسپرتيه، يکی ديگه مسئلهای که تو بهش اشاره کردی.
حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مي نوشت
طاير فكرش به دام اشتياق افتاده بود.
سلام دوست عزيز
از ديدار وبلاگت خوشحال شدم و از مطالبت لذت بردم
بدون شك هيچگاه مترجمي نتوانسته و نخواهد توانست شعري را به زيبايي زبان اصلي ترجمه نمايد اين خصلت وويژگي زبان هاست كه هر كدام كلماتي دارند كه معني و مفهوم و ريتم و رنگ و بوي خاص خود را دارند مثلا” اين يك بيت حافظ كه ميفرمايد :
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود
گيرم كه مترجم كلمات معادل را دقيق و با وسواس كامل انتخاب كند ريتم و آهنگي كه به واسطه قرارگرفتن 8حرف سين در شعر حافظ وجود دارد چه ميشود؟
پاينده باشيد.
كلبه محقر من با مطلبي به نام ” يك نامه عاشقانه ” به روز است.
ماشالله به اين همه فعاليت، آفرين…
در مورد حواس پرتي :
من هم مدتي هست كه اين طوري شدم تقريبا دو سال اما الان يكي دو ماهي هست كه بهترم
به نظرم فشار عصبي خيلي تاثير داره ، از طرفي بعضي مطالب هم هستن كه به جهت اهميت از ياد آدم نميرن
در مورد ترجمه:
حرف همسرتون كاملا متينه كه با ترجمه نميشه كمال مطلوب رو بدست آورد
اما اين همه زبان تو دنيا ؛ آدم كه نميتونه همشون رو ياد بگيره
به همين خاطر من ترجيح ميدم كه از لوركاي شاملو لذت ببرم تا اينكه برم زبانش رو ياد بگيرم (لوركا مثال بود با توجه به نظر بالا)
جون شما هر چی می گردم یه عکس جواد پیدا نمی کنم. من هیچ رقم عکس جوادی ندارم!!!
سلام مطلب بسیار جالبی بود اگر دوست داری با هم تبادل لینک کنیم آدرس وبلاگ من:
http://www.answer.mihanblog.com
http://www.1irany.wordpress.com
پانتهآجان چرا من وبلاگ آلمانیت رو پیدا نمی کنم پس؟
————————————————————————————————-
پانتهآ: قايمش کردهام!
اينجاست.
سلام. ممنون که به من سر زدید. درمورد ای بی: اگه خواستین چیزی بخرین به جای ساعت زنگ دار از این برنامه استفاده کنید:
http://microbidder.soft-ware.net/download.asp
فقط کافیه کامپیوتر روشن باشه و حداکثر قیمتی هم که حاضرین برای اون کالا بدین به برنامه وارد کنید. خودش ده ثانیه قبل از تمام شدن وقت، اتوماتیک جنس را میخره.
با داستان کوتاهی درباره یه دختر ناز کوچولو به روز هستم.
————————————————————————————————–
پانتهآ: اوه چه باحال! دستتون درد نکنه
چرا اسمش رو گذاشتي شوور خان؟
شوهر به اين شيريني
واااااااااااااااااااااااه
نتونستم جايي براي كامنت خصوصي پيدا كنم. يه ايميل زدم ولي ديلايوري نشد يه مشكلي هست. ايميلت همينه كه اون بالاس؟ تو وبم خبر بده
چه آدم باحالیه این شوورخان شما!! راه حلش ولی typisch deutsch بود “هرکی میخواد حافظ بخونه بره فارسی یاد بگیره”.
با سلام
من هنوز وبلاگت رو کامل نخونده ام ولی وبلاگ خیلی با حالی دارید
چشمان مست نرگس مرا ديوانه كرده چه رسد به چشمان نابيناي دل من
نرگس عشق تو منو كشت