اين تصوير رو از طريق بالاترين در وبلاگ ذهنوارهها پيدا کردم:

صاحب وبلاگ ميگه:
اين عكس در روزنامهی كيهان ۱۲ فروردين ۱۳۵۸چاپ شد، آخرين بار كه ۱۲ فروردين روزی غيرتعطيل بود و به مقام شامخ يوماللهی ملقب نشده بود. برادر حزباللهی با محاسن مسوول رایگيری است و خانمي بیحجاب هم در حال رای دادن. از ظاهر عكس هم مشخص است كه هر دو راضیاند، لبخند پيروزمندانهی برادر و نگاه آرام خواهر. اون روزها همهی گروههای سياسی فعالانه در همهپرسی شركت میكردند و افراد با عقايد و باورهای گوناگون، به اين نتيجه رسيدهبودند كه بايد به جمهوری اسلامی رای بدهند. اينكه اين نتيجه چهجوری حاصل شد (تبليغات يا هر چيز ديگه) الان مايی كه رای نداديم، داريم در اين وضعيت زندگی میكنيم: حال سوال اين است كه آيا اين خانم اگر رای آری داده، هنوز راضی هست و اگر نه داده، چه میانديشد؟ از اين دست بسيارند…
من فرض رو با ديدن قيافهء «آلوده به لبخند» برادر پشمالو به رأی آری گرفتم، به خصوص که يادمه اين برادران ژ-سه به دست صندوقهای رأی رو محاصره کرده بودند و به هر کس که جرأت ميکرد رأی نه بده با لحن بسيار بدی اعتراض ميکردند. اينجا سه سناريو رو به عنوان احتمالات ممکنه بهتون عرضه ميکنم که به سر خانمه بعد از اين عکس چی اومد*:
۱) خانمه يک سال بعد به آمريکا مهاجرت کرد و به بقيهء خانواده و فاميلش پيوست. هر جا ميشينه به آخوندها فحش ميده و ميگه خيلی «هومسيک» شده، اما به خاطر سابقهء مبارزات انقلابيش عليه رژيم نميتونه برگرده ايران. سعی ميکنه «هريتيج» ايرانيش رو حفظ کنه و پای ثابت کنسرتهای خوانندگان معروف ايرانيه. ميگه حکومت سلطنتی تنها «آپشن» ممکن برای نجات ايرانه، اما ته دلش از رضا شاه دوم زياد خوشش نمياد و معتقده که زيادی چاق شده.
۲) خانمه يک ماه بعد خودش رو در چادر و مقنعه و دستکش سياه پيچيد (با همين عينک دودی!) و شروع کرد توی خونه صبح تا شب با صدای بلند نوار قرآن گذاشتن و همسايهها رو به عنوان ساواکی لو دادن. سه سال بعد در مدرسهای که تدريس ميکرد مدير شد و با خطکش اندازهء پاچهء شلوار دخترها رو اندازه ميگرفت و کنترل ميکرد که جورابشون يک نخ سفيد نداشته باشه. شوهرش ريش گذاشت و تسبيح دستش گرفت و پيراهنش رو انداخت روی شلوارش و در حکومت کارهای شد. چند سال بعد هر دو به اصطلاحطلبان پيوستند و از طرفداران سرسخت خاتمی شدند. خانمه مدتيه که بازنشسته شده. کتاب احمدینژاد، معجزهء هزارهء سوم رو خودش قبل از چاپ ويرايش کرده و يک نسخهاش رو با امضای فاطمه رجبی در خونه داره که با افتخار به همهء فک و فاميل و دوستان و آشنايان و همسايهها نشون ميده.
۳) خانمه تنها توی يک آپارتمان زندگی ميکنه. شوهرش يواشکی سرش هوو آورده بود. خانمه با هزار بدبختی موفق شد ازش طلاق بگيره. بچههاش رفتهاند خارج و گاهی زنگ ميزنند و حالش رو ميپرسند. از اعضای فعال کمپين يک ميليون امضاست و بارها در تجمعهای اعتراضی زنان شرکت کرده و کتک خورده. در عرض سی سال گذشته هر بار که از دست زندگی در ايران اسلامی به ستوه مياد توی دلش به خودش ميگه: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اما محاله که اين جمله رو از دهنش با صدای بلند بشنويد.
* همينها رو خلاصهتر در کامنتدونی بالاترين هم نوشتم.

interesting !
You’ve truely an open mind dude . . .
good luck !
سلام. سال نو مبارک.
به نظر من در حال و احوالات خانمی که در عکس می بینید شق دیگری هم وجود دارد:
خانم مزبور مثل تمام مامان های روشنفکر حال حاضر ایران، وقتی می بیند دختر یا پسرش پایشان را از گلیم خود دراز تر کرده اند به فکر فرو می رود که چه اشتباهی در زندگی ام کرده ام که باید شاهد طغیان جوانان خانه و وطنم باشم. روزی که رفتم و به جمهوری اسلامی رای دادم اصلا فکرش را نمی کردم که روزی در یک کشور اسلامی شاهد چنین رفتارهای ناهنجاری از سوی جوانان باشم. موبایل و اینترنت و هر نوع تکنولوژی شده بازیچه شان. گویا هدفی در سر نمی پرورانند. بی هدف ترین قشر جوانان کشورم جوانان حال حاضر هستند. ما حداقل هدفمان برپایی کشوری با رای اکثریت بود . حیف!
باید این عکس را بسوزانم تا دیگر فرزندانم آن را مثل چماق دائم بر سرم نکوبند.
سلام …احتمالا چند ماه بعد بخاطر بی حجابی از همین برادر کتک جانانه میخورد و برای اینکه شلاق نخورد صیغه یک اخوند میشود ….
سلام.
امروز چه روز خوبی بود. روز طبیعت.
دیروز چه روز خوبی بود! روز جمهوری اسلامی ایران!
خوبیش از این جهت که یادواره ی روزی بود که 98 درصد ملت همصدا بودند و بدیش این بود که صدای خوبی نداشتند. ترانه ی آزادی رو با بدترین شکل ممکن خوندند. نمیشه گفت تقصیر این خانوم بوده، شاید تقصیر از دولتمردان اون زمانه که باعث شدند که خوشی چنان زیر دل ملت بزنه که با یک حرکت انقلابی و با رهبری یک آخوند با حربه ی دین! فاتحه ی هرچی آزادیه رو بخونن. البته شاید اون آخوند با اون حربه می خاست از شاه بهتر باشه ولی نشد، مهم اینه که نشد.
خوشحالم که مطلبت رو دقیقاً در راستای مطالب وبلاگم میبینم.
شاد باشی.
سلام
به تازگی با شما اشنا شدم خودتان خبر ندارید !چون هنوز گرمی!
از بلاگتان لذت می برم من ارشیوی از دوستان خارج از کشور را جمع اوری می کنم تا با ایشان رابطه داشته باشم و از انحاء این دنیای وسیع با خبر باشم .
راستی سناریست خوبی هم می توانید باشید به شرط اینکه تمرین کنید !
این خانمه عاقبتش هر چی شد مهم نیست اما همین خانم و امثال او کردند کاری را که کردند!
به ما سر بزنید خوشحال می شویم .
به امید فردا
—————————————————————————————————-
پانتهآ: ممنون بابت لطفتون. اگر آرشيو جمع ميکنيد پس احتمالاً فهرست کی کجاست من بايد به دردتون بخوره.
نوشتۀ قشنگیه. ادامه بده بیبی، تو می تونی/شقوقی که مطرح کردی تنها بعضی از احتمالات رو می رسونه. شق چهارمی که گیله مرد مطرح کرد هم می تونه درست باشه (راستی خودت مشمول کدوم احتمال هستی؟) شرط می بندم سال تولدت 1352 نیست و اون موقع اوّلین نفری بودی که رفتی رای دادی. احتمالا شق نخست سرگذشت خودته ناقلا.
براي آن خانم، ميتوان سرنوشتهاي ديگري را هم حدس زد، اما مطمئنا همگي به يكجا ختم ميشوند : زندگي ما با آن راي از دست رفت!
من هميشه وقتي اين تصاوير و صحنههاي انقلاب را ميبينم افسوس ميخورم. فكر ميكنم اين مردم واقعا با چه شوري به ميدان آمده بودند. چه اميدهايي داشتند و فكر ميكردند قرار است چهها بشود. حقيقتا دلم ميگيره…
سلام
جالب بود
زیبا می نویسید . من حسابی عاشق کمالاتتون شدم.
بنویسید شاید اندکی از این همه بدبختی ما کاسته شود .
دوست عزیز وبلاگ شما لینک شد . شما هم اگر دوست داشتی وبلاگ من رو به بلاگرولتون اضافه کنید . ضمنا مطالب وبلاگتون هم خیلی مفید هستن .