گمونم يه توضيحی بايد به خوانندهها بدم که تا به حال فکر ميکردم لازم نباشه، اما انگار هست:
ببينيد، در بيمارستان به من يک برگه دادند با جدولی برای ثبت روال درد، جهت فرستادن برای شرکت بيمه. به اين معنی که تاريخ هر روز رو در جدول وارد ميکردی و بعد علامت ميزدی که از رتبهء صفر تا ده، شدت دردت در چه حديه و در حالت ايدهآل بايد روال منفی داشته باشه و کمتر و کمتر بشه. اين جدول من رو اول کمی گيج کرد، چون نميدونستم مبنا و اساس تخمين درد چی بايد باشه. مثلاً اگه بخوام حد و اندازهء دردم رو به فرض با يک بيمار سرطانی رو به مرگ مقايسه کنم، يا يکی که همين الآن گلوله خورده يا يکی از استخونهاش شکسته، بايد وجداناً فوقش ۱ يا ۲ رو علامت بزنم، اون هم با مقياس قدرت تخيلم که اون دردی که تا به حال نکشيدهام، چقدر ميتونه بد باشه. خانم پرستار بخش در جواب سؤالم گفت نه، بر مبنای تجربهء خودت درجهء درد رو تخمين بزن. من هم همين کار رو کردم.
حالا چرا اين رو به شماها ميگم؟ چون انتشار شرحالمصائبم در بيمارستان صرفاً به معنی در ميون گذاشتن يک تجربهء شخصی با شماست. اگر اسمش رو گذاشتهام مصائب، يعنی مصيبتها، در واقع بايد براتون روشن باشه که اين عنوان تا حدی جنبهء طنز داره و من دو سه هفته اقامت در يک بيمارستان رو که در مقايسه با خيلی از بيمارستانهای ايران سوپردولوکس و فوقالعاده پرتجمله، لزوماً يک مصيبت نميدونم. صدالبته مصيبت اينه که آدم عزيز مصدوم يا بيماری رو به بيمارستان برسونه و پرسنل بيتوجه و بيمسئوليت باشه و بيمارستان فاقد تجهيزات و از همه بدتر جيب خالی. ضمن اينکه بيمارستانهای ايران هم در مقايسه با به فرض فلان چادر صليب سرخ در بهمان اردوگاه پناهندگان آفريقايی خيلی لوکس هستند… مسلمه که اين تجربه فقط ميتونه در رتبهء شخصی و خصوصی من جنبهء منفی داشته باشه و به هيچ وجه بازتاب جهانی نداره! همونطور که احتمالاً ميدونيد اين وبلاگ يک رسانهء شخصيه برای قسمت کردن افکار و تجربيات و خاطرات خصوصی من که قسمتيش هم اين شرحالمصائب بوده و بعضی از شما اون رو تا حدودی سرگرمکننده و جالب دونستهايد. پس لطفاً ديگه سرزنشم نکنيد که چرا بهش ميگی مصائب، مگه حالا چی شده.
اين من رو ياد اون اشخاصی ميندازه که چند وقت پيش، زمانی که دربارهء طرح زشت و ناشيانهء جلد يک آلبوم موسيقی نوشتم، اعتراض کرده بودند که چرا به جای پرداختن به اين مسائل بیاهميت به فکر برف سنگين در ايران نيستی. خوب، به عنوان يک مرفه بيدرد خارجنشين که به هر حال اين اعتراض بر من وارده. از طرف ديگه مطمئن نبودم که آيا نوشتنم دربارهء موضوعی که اون رو نديدهام و شخصاً تجربه نکردهام و فقط ميتونه در اين حد باشه که «شنيدهام در بعضی نقاط ايران برف اومده و زندگی مردم رو مختل کرده. چه بد!» چقدر ميتونه به اون مردم کمک بکنه يا برای خوانندهها جالب باشه. غير از اين، من کمتر دربارهء موضوعاتی مينويسم که درصد بزرگی از وبلاگها رو به خودشون مشغول کردهاند. وقتی يه موضوع سراسری ميشه و هر کجا که ميرم دربارهاش ميخونم، اغلب احساس ميکنم که حرفها همه در اين باره زده شده و لزومی نداره که من هم به تکرار مکررات بپردازم. اين شيوه رو در تمام اين سالها حفظ کردهام و خيال ندارم که تغييرش بدم، جز موارد استثنايی که موضوع برام جالبتر از حد معموله يا دربارهاش حرف تازهای برای گفتن دارم.
پينوشت: تلوزيونمون به ديار باقی شتافت. هر چی خاک اونه عمر شما باشه. جهت شادی روح اون مرحوم مراسمی ترتيب نداديم چون وصيت کرده بود هزينهاش صرف خريدن تلويزيون بعدی بشه. اما از اونجايی که شادروان ميراث قابل توجهی از خود به جا نگذاشته بود انتخاب جانشينش به اطلاع ثانوی موکول شد. فعلاً آنلاين فيلم و تلويزيون نگاه ميکنيم. هر کی فيلم و سريال با دوبلهء آلمانی دوست داره تشريف ببره اينجا.

بعضی وقت ها فکر می کنم کدومش بدتره اینکه توی یک کشور غریبه زندگی کنی که زبونشون رو نمی فهمی یا اینکه آدم هایی که باهاشون همزبونی زبونت رو نمی فهمند….چرا ما همه چیز رو قاطی می کنیم؟ چه لزومی داره نوشته های قشنگ تو رو با این سوال ها خراب کنند.به موقعش به نظر من از قضا حسابی هم منتقدی.
مصیب یعنی این یکی از خانمهای تیم قایقرانی لرستان که در تهران مسابقه داشته است دچار
افت فشار میشه و در نهایت کار به خبر کردن اوژانس میرسه و جالبه عزیزان
امدادگر با تاخیر بالای دوساعت بالای سر این بیمار می رسند …ولی در کمال
ناباوری در ماشین اورژانس شوک الکتريکي و دستگاه اکسيژن نبوده است
؟!….بعدهم ادعا میکند مریض شماقبلا مرده بوده و حتی از پذيرش و انتقال
وي به بيمارستان هم شانه خالي مي کنند و ….به همین راحتی یک ورزشکار ،یک
زن و البته یک انسان بعداز چهار ساعت جدال با مرگ ، جان میبازددر مورد تلویزیونتونتم خدا رحمتش کنه مردی خوبی بود نه ؟ حالا یه مراسمی براش میگرفتی مثل من که بعد مرگ میرکا براش ختم گرفتم
توضیحات کافی و وافی بود.
از همین حالا منتظر پست بعدیام.
چه بدبختیه هر چی می نویسی باید بعد بیای کلی در موردش توضیح بدی.
هر چي بنويسي در موردش حرف و حديث هست! پس ناراحتش نباش
)
در مورد بيمارستان داشتم به اين فكر ميكردم كه هميشه ميتونه بدتر از اين كه هست هم باشه، پس زنده باد زندگي
اين مهدي امروز حالش خوبه و اميدوارهها :p
چه چیزایی به ذهن بعضی ها میرسه ها. اون قسمتی که نوشتی درد با توجه به تجربه های خودت، خیلی گویا بود. مثلا اگه من هم بیام خودمو با زن های افغانی که زیر سلطه طالبان زندگی می کنن، مقایسه کنم که کلی حالم خوبه و آزاد و سرحال دارم زندگی مو می کنم.
سلام … ايندفعه قبل از سر زدن رفتم سيگار دود کردم ….من بيمارستان رفتن حالا هرقدر لوکس و عالی باشد مصيبت ميدانم و هرچه زودتر (البته با مسئوليت خودم که اگر به درک واصل شدم، پزشک مسئول نیست) بيرون آمدم
پانته آ خشن می شود!!
بعدش، امروز این قضیه رو برای حسین و ابی تعریف کردم، حسین به هیچ عنوان باورش نمی شد تو بیمارستان تونسته باشی سیگار بکشی! وقتی گفتم سیگار، دقیقاً این جمله رو گفت: «بی خیال، تو اروپا؟!!!!»
بدون شرح!
سلام پانته آ. خواستم تشکر بکنم از زحمتی که کشیدی و سایت کی کجاست را راه انداختی. دستت درد نکند. خیلی مفید هست و مورد استفاده. این سایت و همچنین سایت غربتستان را به را به لیست خودم اضافه کردم. ممنون. علی
بعد از مدتها کانکت شدم و اومدم سراغی ازت بگیرم. از ته دل امیدوارم حالا بهتر باشی و اعصابت آروم باشه. از بیمارستان نوشتهات – روم به دیفال – کلی خوشم اومد از بس قشنگ نوشته بودی مثل همیشه. و صد البته از سختیهات هم ناراحت شدم. جالبه که نمیدونستم آلمانیها آدمهای اعتراض نکنی هستن یا اینکه تو بیمارستانهای اونجا هم غذا تعریف نداره… بهرحال تو که گل کاشتی خیلی موجه اعتراضهای لازم رو کردی.
و راست میگی واقعا باید سعی کنیم مریض نشیم. راستی چطور میشه اطلاعات درستی برای جلوگیری از ابتلا به رماتیسم یا دیابت یا… گرفت؟
خانومی مواظب خودت باش.
————————————————————————————————
پانتهآ: ممنون بابت لطفت ليلی جان. والا رماتيسم پيشگيری به اون معنی نداره، چون بيشتر ارثيه تا اکتسابی، مثل آلرژی. ديابت انواع مختلف داره و از اون هم نميشه پيشگيری کرد، جز اينکه آدم نبايد در مصرف مواد غذايی شيرين زيادهروی کنه. استفاده از مواد شيرينکنندهء کاذب مثل قند مصنوعی هم اگر آدم مبتلا به ديابت نباشه خطرناکه.
Somehow i missed the point. Probably lost in translation
Anyway … nice blog to visit.
cheers, Eloise.