شيش هفت سالم بود. يه شب تابستون، يعنی دمدمای غروب، مامان و بابا پيروز رو سپردند دست من و خودشون رفتند بيرون. يادم نيست کجا. پيروز رو خوابوندم و نشستم به بازی. بعد از مدتی حوصلهام سر رفت. يعنی سر نرفت، داشتم فکر ميکردم چطور ميتونم از غيبت بابا و مامان سوءاستفاده بکنم. هيچ آتيشی به ذهنم نرسيد که بتونم بسوزونم. رفتم توی حياط. يه باغچه داشتيم که يه حوض آبیرنگ به شکل يک شکوفهء باز داشت و چند تا درخت گل و ميوه. ته ته باغچه در دورترين گوشهاش، يه درخت سيب هم بود که به علت نامعلومی خشک و سياه شده بود، انگار که سوخته باشه. حتی بيشتر شاخههاش هم خشک شده بودند و افتاده بودند، چه برسه به برگ و جوونه. اما از عجايب روزگار يکی هم اين بود که بالای بالاش، نوک نوک بالاترين شاخهاش، يک سيب چسبيده بود.
پانتهآ، شاهزاده خانم شجاع، از اسب سمطلايش پياده میشود و افسارش را به دست ميگيرد. با احتياط وارد جنگل تاريک جادويی ميشود. نور ماه در برابر سياهی غليظ جنگل شانس زيادی ندارد. لابهلای درختان پر از سايههای موهوم و نجواهای خفه است. گاهی پشت سر شاهزاده خانم شاخههای درختان تبديل به دست ميشوند و شنل زرينش را ميگيرند، اما همين که رويش را برميگرداند، دوباره تبديل به شاخههای بيجان شدهاند. اما شاهزاده پانتهآ هيچ ترسی به خود راه نميدهد. پيرزن جادوگر به او گفته است که راز حل معما و باز شدن طلسم نفرينی که ملکمحمود را در چنگال خود گرفته در همين جنگل است. پانتهآ در ميان جنگل به محوطهء بازی ميرسد که يک درياچهء کوچک را در خود جا داده است. به اسبش آب ميدهد و نفسی تازه ميکند. ناگهان اسب سفيد پانتهآ رم ميکند و روی دو پای عقبش بلند ميشود. پانتهآ افسار اسب را محکم در دست ميگيرد و سعی ميکند که او را آرام کند، اما چشمش به ماری ميفتد که روی زمين چنبره زده و هيسهيس ميکند. پانتهآ با يک ضربهء شمشير خود مار را ميکشد. بعد اسب خود را ناز و نوازش ميکند که جان او را با هشدار به موقع نجات داده است.
دوباره راه ميفتند. مسير هر لحظه تنگتر و سياهتر ميشود، انگار که درختان به هم نزديک ميشوند تا جلوی عبور او را بگيرند. بعد از مدتی صدای شکستن شاخهها زير قدمهايی سنگين پانتهآ را در جای خود ميخکوب ميکند. شمشير مرصع خود را از غلاف بيرون ميکشد و بيحرکت به تاريکی خيره ميشود. شاخهها به کنار ميروند و يک گرگينهء خونآشام وحشتناک ظاهر ميشود که دندانهای بلند و زردش را به همديگر ميسايد: ها ها ها… پس تو اينجا هستی!
پانتهآ خود را به کناری پرتاب ميکند تا از حملهء گرگينه در امان بماند. قبل از اينکه گرگينه بعد از پرش خود برگردد و برای حملهء ديگری آماده بشود، پانتهآ شمشير خود را تا دسته در پهلوی او فرو کرده است. گرگينه آنچنان زوزهای ميکشد که نجواهای خفهء جنگل خاموش ميشود و برگهای درختان ميلرزد. پانتهآ معطل نميشود و با يک ضربه سر گرگينه را از تن جدا ميکند.
سکوت همه جا را گرفته است. پانتهآ نفس نفس زنان از جا بلند ميشود و به سراغ اسبش ميرود که کمی دورتر ايستاده است. با گوشهء دامن خود شمشير به خون آغشتهاش را پاک ميکند و آن را به غلاف برميگرداند. افسار اسب را به دست ميگيرد و راهی ميشود. درختان جنگل انگار ديگر خيال گرفتن راه او را ندارند. انگار با شکست گرگينه نفرين جنگل هم شکسته است و مسير ديگر آنقدرها صعبالعبور نيست. پانتهآ و اسب سمطلايش بعد از پيمودن راهی طولانی بالأخره به آن تکدرخت سياه ميرسند که روی بالاترين شاخهء خود سيب جادويی را جا داده است.
شاهزاده پانتهآ افسار اسبش را به شاخهء درختی ميبندد و به درخت سياه نزديک ميشود. دستش به سيب نميرسد. بايد از درخت بالا برود. دامن بلند خود را جمع ميکند و پايش را روی خميدگی تنهء درخت ميگذارد. شاخههای کوتاه و سوختهء درخت تکان ميخورند. باد سردی ميايد. پانتهآ دستش را به يکی از شاخههای کلفتتر ميگيرد و بالا ميرود. دستش را دراز ميکند. به سيب نزديکتر ميشود…
ناگهان نوری به درون جنگل ميتابد. غرش بلندی لرزه بر اندامش مياندازد: پانتهآ… کجايی؟
از قرار معلوم جادوی جنگل هنوز نشکسته است. دست پانتهآ که شاخه را گرفته است ميلرزد. در اين موقعيت قادر به دفاع از خود نيست. دست آزادش را به دور سيب حلقه ميکند و آن را ميچيند. سعی ميکند که به سرعت از درخت پايين بيايد، اما ناگهان تعادل خود را از دست ميدهد و به پايين سر ميخورد. تنهء خشک و زبر درخت پوست رانش را ميخراشد. سوزش و درد غيرقابلتحملی در پايش پراکنده ميشود و احساس ميکند که مايع گرمی از زخم به پايين سرازير شده است. توی دلش به هر چه دامن بلند شاهزادهخانمی است لعنت ميفرستد و با خود عهد ميکند که دفعهء بعد با شلوار جين به سفرهای ماجراجويانهاش برود. سيب را محکم در دست ميفشارد و با اسبش لنگ لنگان راه پيموده را بازميگردد.
- سلام.
- اين وقت شب توی باغچه چيکار ميکنی؟
- هيچی.
شاهزاده پانتهآ قهرمانانه درد را تحمل ميکند و خم به ابرو نمياورد.
- پيروز کجاست؟
- خوابيده.
- بيا تو ببينم. چرا لباسهات رو عوض کردهای؟ کی به تو گفت دامن من رو بپوشی؟
- ببخشيد. داشتم بازی ميکردم.
- ديگه نبينم بیاجازه بری سراغ لباسهای من ها! برو توی اتاقت، لباسهای خودت رو بپوش!
ملکمحمود در کاخ خود همچنان در خواب افسونشده فرو رفته است. شاهزاده خانم پانتهآ سيب جادويی را به بينی او نزديک ميکند. با استشمام بوی سيب ملکمحمود از خواب بيدار ميشود و چشم در چشم او ميدوزد. با لبخندی ميگويد: پس موفق شدی مرا نجات بدهی…
شاهزاده پانتهآ به لبخند او جواب ميدهد. چشم ملکمحمود به خونی ميفتد که از پای شاهزاده خانم سرازير شده است: ای وای، زخمی شدهای!
شاهزاده پانتهآ با شجاعت تمام و لبخندزنان جواب ميدهد: نه، نگران نباش، چيزی نيست. تنها يک خراش سطحی است…
ملکمحمود از جای خود ميجهد و با پارچهای زخم عميق و کشنده را ميبندد. سپس سيب جادويی را به لبهای پانتهآ نزديک ميکند: اگر از اين سيب بخوری زخمت درمان ميشود!
پانتهآ گاز کوچکی به سيب ميزند.
اه. اين که هنوز کاله!

خیلی بامزه ای. واقعا اینقدر خیال پرداز بودی؟ حالا نبودی هم مهم نیست همین که الآن می تونی اینجوری تعریفش کنی هم جالبه. باید داستان بنویسی پانته آ. همکار برنامه کودک رادیو نیستی؟
این قسمت «پانتهآ شمشير خود را تا غلاف در پهلوی او فرو کرده است.» چه مدل صنعت ادبی داره؟
فکر کنم شمشیر رو تا دسته فرو می کنن، نه تا غلاف!!
از عوارض پیری هست دیگه!
———————————————————————————————–
پانتهآ: حالا من پيرم و دست کم يه بهانه دارم، اما عوضش مثل بعضی از جوونها ملکمحمود رو با بابای ملت عوضی نميگيرم! بهانهء تو چيه؟
چه خیالات قشنگی
ای ول بابا عجب قدرت فانتزی عجب موتوریکی داشتی عجب حس خلاقیتی ولی جدا خیلی حال کردم خیلی قشنک ربطش دادی به یه افسانه. حالت بهتر شده خانومی؟ من خیلی وقته خواننده وبلاکت هستم ببینم پوپک دماغشو عمل کرد؟ یادمه همیشه از مطلبی که در مورد تولد پویا نوشتی خیلی خنده م میگیره که وایساد رقصید
————————————————————————————————-
پانتهآ: بابت لطفت ممنونم. نه، پوپک همچنان مماخ اصيل خودش رو داره
خيلي باحال بود .
اما بفين ام سكوت كه همه جا رو نمي گيره ، سكوت همه جا رو فرا مي گيره.
و ان هنگام که پانته ا گاز کوچکی از این سیب جادوئی میزند و طعم ان را به مانند سیب های کال می پندارد ، لیک اون نمی دانست که در طلسمی سخت گرفتار امده است که تنها راه نجاتش بوسه ای از لب های شرور خان است
کلاغ خبر چین غار غار کنان به سوی شرورخان بال میزند و خبر از ان حادثه ی شوم می دهد لینک شرورخان فل فور و پاسورد و دفتر دستکش را جمع و جور می کند سوار بر ان اسب سفید پیرش می شود و به سوی سفارت ایالات محموداباد روان ه می گردد …
ادامه دارد ….
———————————————————————————————
پانتهآ: اين شرورخان که هی حرفش رو ميزنيد کی هست حالا؟!
بهانه من که همون هست که خدمت شما عرض شد، کمال همنشین و این حرف ها !!
ببین چقدر دامنه و شدت گیجی تو قوی هست که فاصله ها رو درنوردیده و تا این جا رسوخ کرده ! D:
ای بابا مگه خودت یه جا نگفته بودی به شوهرت میگی شرور خان
———————————————————————————————
پانتهآ: شوور خان، مثل شوهر، نه شرور خان!
بلاگت حرفه ایی هست
تبریک می گم
اگه دوست داشتی خوشحال می شم تبادل لینک داشته باشیم
مرسی
اصلا حرف نداشت. آخر آخر داستانگوئی از زبان یک بچه. چقدر راحت و روان بیان کردهاید آنچه در ذهن یک کودک میگذرد را. و هر آنچه آدم بزرگها کاری «عبث» و بیهوده میپندارندش را نشان دادهاید که معنا دار است در ذهن کودک. احسنت