روراست بگم، خوندن حرفهای حامد قدوسی خلقم رو تنگ کرد.
خوب مسلمه که دلايل تصميم ايشون برای برگشتن به ايران، به هيچکس ربط نداره و نبايد ديگران رو سين جيم کرد که برای چی میخواهی به این (يا اون – بسته به اينکه آدم کجا باشه) خرابشده برگردی. اما حالا که ميخواد به اين پرسش جواب بده، بد نيست که يه خرده هم جانب انصاف رو رعايت کنه!
بله، در اروپا شبکهء اجتماعی ايرانی ساختن سخته، چون تعداد ما ايرانيها اينجا اونقدر زياد نيست که بتونيم بگرديم و از بين هموطنها تعداد زيادی از آدمهای همفکر و همسليقه پيدا کنيم که نزديکمون هم باشند و باهاشون شبکه بسازيم. دو نفر، سه نفر هم که پيدا کنيم و باهاشون دوست بشيم و دوست بمونيم، کلی شانس آوردهايم. بعضيها هم اوايل مثل خود من دچار اشتباه بزرگی ميشن و فکر ميکنن چون طرف ايرانيه، اين خودش به عنوان دليل کافيه که آدم باهاش دوست بشه و رفت و آمد داشته باشه، تا اينکه بعد از مدتی به قيمت تلف کردن انرژی و اعصاب فراوان به اين نتيجه ميرسن که نه، کافی نيست. توی ايران هم ما با هر آدمی از هر قشری و با هر اخلاق و طرز فکری دوستی برقرار نميکنيم. چرا اينجا بايد طور ديگهای باشه؟
بله، ما ايرانيهای ساکن خارج افسرده هستيم، چون دلتنگيم. چون خانوادههامون جدا و پاره پاره شدهاند. چون پدر و مادر و اعضای خانواده و فاميلمون رو ۱۰ سال، ۲۰ سال، ۳۰ سال نديدهايم. چون پدرمون، مادرمون، خالهامون، عمومون مرده و نتونستهايم قبلش خداحافظی کنيم يا دست کم بعدش سر خاکشون بريم و گاهی حتی شيش ماه، يک سال بعد خبرش رو تلفنی به ما دادهاند. چون با وجود اينکه در اروپا و آمريکا از نظر ياد گرفتن زبان کشور ميزبان، جذب شدن در جامعه و موفقيت تحصيلی و شغلی در صدر قرار داريم، هر روز بايد در برابر ديگران حسابمون رو از اسلام، آخوند، تروريسم، احمدینژاد، القاعده، ۱۱ سپتامبر، لچک و برقع، بتی محمودی، خمينی و غيره جدا کنيم. چون بچهامون فارسی درست و درمون حرف نميزنه و بابانوئل رو بيشتر دوست داره تا عمو نوروز رو. چون ريشهامون رو جا کندهاند و هنوز جاش درد ميکنه. يعنی خيلی جای تعجبه که افسردهايم؟!
با اين حال زندگيمون جريان داره و گاهی شادی ميکنيم، اون هم شادی بدون ترس و لرز. در حد خودمون پيشرفت هم ميکنيم… اون آقای مدير متخصص خيلی مهم چرا نميتونه پيشرفت کنه؟ کی جلوش رو گرفته که اگر در اون شرکت نميتونه ارتقای مقام پيدا کنه، بره خودش يه شرکت باز کنه؟ اگر تحصيلاتش کافی نيست، چرا در کنار کارش تحصيلش رو تکميل نميکنه؟ خيلی از کارفرماها برای اين منظور حتی امکانات خاص مالی و زمانی در اختيار کارمندشون ميگذارند، به خصوص در اين سطح شغلی. اگر حوصلهاش، انرژيش، خلاقيتش يا حتی عرضهاش کفايت نميکنه، چرا گردن خارجی بودنش ميندازه؟ شما که اقتصاد بلتی، به من يک زمينهء ديگه رو غير از روابط تجاری و شغلی، اون هم در سطح بالا نشون بده که رنگ پوست و نژاد و مليت، نقش کمتری بازی ميکنه.
آقای مدير «آن قدر هم از ایران دور بوده که دیگر نمیتواند شرایط کار و زندگی در ایران را تحمل کند…». برای اينکه شرايط کار و زندگی در ايران رو غيرقابلتحمل بدونيم، لازم نيست که سالها اينجا زندگی کرده باشيم. حامد خان، شما که از آمار سردرمياری، يه همهپرسی بين فاميل و دوست و آشناهای خودت در ايران راه بنداز، ببين جون چند درصدشون به لب رسيده و چند درصدشون حاضرند از خيلی چيزها بگذرند تا به جای اون آقای مدير دلزده و افسرده باشند و امکان پيشرفت هم ديگه نداشته باشند! اصلاً صرف اينکه از شما با تعجب ميپرسند چرا ميخواهی به اون خرابشده برگردی، خودش گويای خيلی از چيزهاست.
اما نقل جملهء قبلی کامل نبود: «…لذا نمیتواند برگردد و کارهای شود». فکر کنم داريم به دلايل افسردگی آقاهه نزديک ميشيم. طرف احتمالاً با يه حساب دودوتا چهارتا به خودش ميگه من با اين تحصيلات اگه برميگشتم ايران، کلی تحويلم ميگرفتند. اينقدر پيشپاافتاده و عادی به حساب نميومدم مثل اينجا. در ايران مدير بخش نميشدم که، دست کم مديرعامل بودم، يا با رفقا يه پولی ميگذاشتيم روی هم، خودمون يه شرکت باز ميکرديم و مثلاً ميرفتيم توی کار واردات که من زبان هم بلدم و واردم و آشنا دارم و… اما از طرف ديگه به استاندارد بالای زندگی در اينجا خو گرفتهام و نميتونم اونجا زندگی کنم. بخشکی شانس.
والا من هم جای اون آقای مدير بودم، افسرده ميشدم! منتهی اگر حدس من درست باشه (که با شناختی که از ايرانيها دارم احتمالش کم نيست) معنيش اخ و بد بودن زندگی در خارج نيست، چون پايه و اساس چنين خواب و خيالها و آرزوها و تمناهايی اينه که آدم مدت زيادی در خارج زندگی و تحصيل و کار کرده باشه تا بتونه با دست پر برگرده ايران و اونجا کارهای بشه، همونطور که خيليها اين کار رو ميکنند و هيچ اشکالی هم نداره. حالا اين آقا اگر به خاطر عادت کردن به آسايش زندگی در خارج دلش نمياد برگرده ايران و در عين حال جاهطلبيش اينجا ارضا نميشه، چون کسی اون رو روی سرش نميگذاره و حلوا حلوا نميکنه، درگير يه پارادوکس شده که بهش نميگن «سرنوشت محتوم»، ميگن سرنوشت خودساخته.
اين قسمت از حرفهای شما رو هم نميفهمم: «پناهندهای (يعنی همون پناهنده) نبودند که سالها بلاتکلیفی و در به دری و سختی کشیده باشند یا کسانی نبودند که با بیپولی دوره دانشجویی سر کرده باشند. آدمهایی بودند که اکثرا با ارز ارزان دانشجویی درس خوانده بودند و مشاغل حرفهای داشتند و دستشان به دهنشان میررسيد.» مگه هرکس اينجا موفق بوده از ارز ارزون دانشجويی استفاده کرده؟ يعنی هيچکدوم از اونهايی که پناهنده شدهاند يا خودشون خرج دانشگاه رو دادهاند دستشون به دهنشون نميرسه و شغل حرفهای (حالا اين چيه معلوم نيست) ندارند و آدم حسابی نيستند؟!
حامد خان، ببينم، اون خانم عصبی فروشندهء فروشگاه اگر ايران مونده بود، الآن صورتش چين و چروک نداشت (والا من ميانهء سی سالگی هستم و صورتم چين و چروک داره، يعنی خيلی عجيبه که صورت آدم حول و حوش ۴۵ سالگی چروک باشه؟ يا هوای آلوده و خشک تهران خاصيت ضدچروک داره؟!) و خوشحال و پرانرژی و سرفراز بود و هر روز در «باغ بزرگ» خونهاش مهمونی ميداد و به مهمونيهای مجلل دعوت ميشد و هایلايت موهاش هم خيلی خوشسليقهتر بود و به جای «تور ارزانقيمت مصر و مراکش» به تور گرانقيمت جزاير قناری و هونولولو ميرفت؟ آيا غير از اينه که اگر در ايران زندگی و کار ميکرد، روزانه در ميون اون «چهار کلمه حرف» با همزبانانش، درصدی هم توهين و متلک و دریوری اعصابخردکن چاشنی ميشد؟ همين زندگی به قول شما بخور و نمير رو که خرجت با دخلت جور باشه و مسافرت هم بری، در ايران چند درصد جامعه دارند؟ و به چه قيمتی؟ چند درصد ايرانيهای داخل ميتونند لباس مارکدار بپوشند که حالا ما ساکنان اروپا بايد همه حتماً وسعش رو داشته باشيم؟ يعنی همهء مشکلات زندگی خانمه که شما با يک نگاه ضمن پرداخت قيمت سيبزمينی و مايع ظرفشويی و مربای توتفرنگی به فراست درک و کشف کردهای، ناشی از يک تصميم اشتباه و احمقانه است، به خارج اومدن و موندگار شدن؟!
آيا اينکه خانمه در اروپا «بی دغدغه حافظان امنیت اجتماعی در خیابان راه میرود» اينقدر چيز نامطمئن و سؤالبرانگيزيه که قبلش يک «احتمالاً» گذاشتهای، يا فقط جزو بقيهء پيچ و تابهای ادبی در نوشتهء شماست که همهء نکات مثبت زندگی در خارج رو کماهميت و غير قابل تکيه نشون بدی؟ بله، شايد و حتی به احتمال قوی «اين زندگی، همه چیزی نبود که رویایش را میپروراند و میتوانست به دست بیاورد». حرف من هم سر همون قسمت دوم جمله است که «میتوانست به دست بیاورد». اگر نتوانست، لزوماً به اين خاطر نيست که به خارج اومده و در ايران نمونده. هزارها ايرانی موفق و سربلند سالهاست که در خارج از ايران نشون ميدن و ثابت ميکنن: میشود به دست آورد، خوب هم میشود.
بايد اين رو هم بگم، اصلاً منظور من اين نيست که زندگی در ايران فقط بدی و سختی و ناراحتيه و زندگی در خارج فقط يه رويای پايانناپذير و سرشار از خوشی يا اينکه همه بايد از ايران برن، يا هر کس برميگرده ايران کار اشتباهی ميکنه! خود من يکی از اونهايی هستم که کمرشون زير بار فشار زندگی خم شده. من هم اميد زيادی به بهتر شدن اوضاع ندارم. اما آخه اين رمانتيزه کردن يکجانبه و بیپايهء زندگی در ايران هم حرصم رو درمياره! بابا جان دوست داری برگردی به ايران، برگرد، خير پيش، سفر به سلامت، رفتنی شدی، خبرم کن که يه بسته بهت بدم ببری برای رفقا. اما اين حرفا ديگه چيه؟ يعنی ما مهاجران کم از همه کتک لفظی ميخوريم، کم تحقير ميشيم و کلفت ميشنويم که حالا بايد فقط به خاطر محکم شدن پايهء استدلال شما زندگيمون پوچ و بیهدف و بیمعنی بشه و خودمون هم يه مشت آدم منفعل بیانرژی افسرده که نميدونيم چرا زندهايم و همهاش درجا ميزنيم، بر خلاف آدمهای ساکن ايران که همه شاداب و پرانرژی و سرحال و خوشبخت و موفق هستند و از صبح تا شب با دمشون گردو ميشکنند؟!
حامد خان، اين حرفی که در پينوشت زدهای ديگه پاک کفريم کرد. کاری به حسين درخشان ندارم، اما همين خانمی که مثال زدهای، اگر «غصه خرج دکتر را نمیخورد» فقط از صدقهسر «تهمانده نظامهای سوسیالیستی کشورهای اروپایی»ه که کاپيتاليسم هار آمريکايی با گلوباليزاسيون ازشون به جا گذاشته، وگرنه خانمه با حقوق ۱۲۰۰ يورويی يا مثلاً ۱۵۰۰ دلاری در آمريکا خيلی قشنگ هم غصهء خرج دکترش رو ميخورد. اما ناراحت نباش، از اونجايی که «اقتصاد و فرهنگ بازتر آمريکا و انگليس» به سرعت در حال هضم و انحلال اقتصاد و فرهنگهای ايکبيری ديگه است، به زودی اين خانم در اروپا همونقدر خوشبخته که اونجا ميتونه باشه، يعنی از صبح تا شب در حال سگدويی برای يک لقمه نون، منتهی ديگه بدون بيمهء پزشکی، بيکاری و بازنشستگی. شب هم مياد خونه، برنامههای تلويزيونی فرهنگهای بازتر رو نگاه ميکنه و ذهن خودش هم باز ميشه. اونوقت از برکت کود فرهنگی آمريکايی فرهنگ اروپايی هم بارور و شکوفا ميشه و ديگه زندگی هيچ جا خستهکننده و راکد نيست.

mamnon ke khaili khob javab dadid rastesh man chon hanuz emkan farsi nadaram serfan tunestam be chand nokte eshare konam ama matlabe shoma kamel bod rastesh kash eino be sorate panevesht ezafe konid manzore man ya shoma ein nist ke ye arezo baarye baghie baraye omadan be einja besazim rastesh man khaili delam mikhad hamvatanam to iran bedonand darand che emkanati ro az dast midand sare forsat ke tinestam az vaze hamon moalema va parastarhaee ke goftand sohbat mikonam moghyesahaee daghighi mikonam ta begam hamtor ek shoma goftin be joz ghrobat amo norzo va….einja chizhaee dare ke fekr nemikonam age iarn ba vaziati ke hala dare ta salha bad ebsh dast peyda kone …man faghat delam mikhad mardome dakhele iran ba tasavore ein ke kharej ham khabari nist be ein hadeaghal emkanati ke ba menat hezar hile ebshon midand ektefa nakonand va hagheshon ro az dolat bekhand merci
————————————————————————————————
پانتهآ: ممنون. بله من هم ميخواستم اين جنبهء قضيه رو بيشتر باز کنم اما نوشته به اندازهء کافی طولانی شده بود… راستی پيشنهاد ميکنم از اديتور هاله استفاده کنيد، مثل خودم. اونوقت ميتونيد همه جا فارسی بنويسيد.
سلام …
مشکل ما تعدادمان نيست بلکه طرز فکر و رفتارمان هست. انتظار داريم ديگران مارا تحمل کنند يا حداقل شعار ميدهيم ک هفکر و سليقه آزاد هست و بايد متفاوت باشيم اما خود تاب تحمل دگر انديش نداريم حتی اگر مثقالی از طرز فکرمان فرق داشته باشد.
در دفاع از اروپا به اندازهٔ کافی مطلب نوشتهاند، این بندهخدا خواست یکبار هم از کشور خودش دفاع کنه. حرف بدی نزده که! شما اونجا راحتی، خوب همونجا باش. اما اینکه یک فرد تحصیلکرده به کشور خودش برگرده که بد نیست.
———————————————————————————————–
پانتهآ: من کی و کجا گفتم که برگشتن به ايران بده؟ حرف من اينه که چرا برای اين بازگشت بايد از کم و کيف زندگی ما ساکنان خارج مايه گذاشت! حملهای نشده که ايشون بخواد از کشورش دفاع کنه.
مرسی پانته آ جان. فکر می کنم بخش مهمی از نکاتی که گفتی را در پست بعدی که نوشته بودم روشن تر کردم. آن جا اولش توضیح دادم که به اندازه کافی در باب بهشت بودن مهاجرت نوشته شده، حالا من هم دارم ماجرا را از نگاه کسی مثل خودم که شاید با اکثریت مهاجران فرق داشته است روایت می کنم و می دانم به درد کسانی مثل من می خورد.
چیزی که خیلی از دوستان توجه نمی کنند این است که آن خانم صندوق دار در ایران دیگر صندوق دار نبود. کم در اروپا راننده تاکسی ایرانی ندیده ام که فوق لیسانس دارند و واقعا دلشان می خواهد برگردند و شغلی در سطح خودشان بگیرند ولی چون به این زندگی عادت کرده اند و بچه هایشان این جا بزرگ شده نمی توانند برگردند. این آدم ها هم باید جایی روایت شوند.
بازم ممنون.
————————————————————————————————–
پانتهآ: حامد جان نميشه روايتشون رو بگذاری به عهدهء خودشون، يا کسی که دست کم زندگيشون رو يه خرده بهتر از شما ميشناسه، چون باهاشون تجربهء مشترک داره؟ درسته، اون خانم در ايران احتمالاً صندوقدار نبود. حالا نميگيم که مينشست خونه، سبزی پاک ميکرد. شايد به قول شما پرستار يا دبير بود و از مزايای زندگی مرفهی که اونها در ايران دارند لذت ميبرد. آخه دوست عزيز، در ايران دکتر و مهندس رانندهء تاکسی نداريم؟ يا کم داريم؟! ميدونی چه تعداد زيادی از ايرانيها با همين ديد رمانتيک و غيرواقعی شما برگشتهاند ايران و پشيمون شدهاند؟
ضمناً حرف شما روايت بعضيها نبوده. شما هيچ جا حساب اين آدمهای منفعل افسرده رو از بقيه جدا نکردهای. همهاش هم تلقين ميکنی که اگر اينها در ايران بودند وضعشون اين نبود. برای همينه که ميگم انصاف هم خوب چيزيه.
من هم ممنونم.
داش حامد قدوسی سلام اول بگویم درست است که این تریبون خانم پانته آ است اما من دوست دارم مخاطبم تو باشی تا کمی در مورد کم و کیف چروک های صورت و لباس های مارک دار و ته مانده نظام سوسیالیستی حرف بزنم.
میدانی من چند ساله ام هست؟22 ساله .چند خط بر روی پیشانیم باشد خوب است؟ 3 خط .من در ایران زندگی میکنم و هر روز باید با مردمی زندگی کنم که از هفت رنگ نور خورشید فقط هفتش را میشناسند تا اگر دست داد هفت خط باشند و اگر شانس یار بود هفت تیر کش اما نه از آن نوعی که در ینگه دنیا میبینی …نه از آن نوع, نه باید باشی و ببینی باید باشی و ببینی تا چگونه آدم ها هر روز در منجلاب اعتقاداتی فرو میروند که دیگر اعتقادی به آن ندارند اما از آنجا که سر ریز هرچی کشور سوسیالیت, مخدر و افیون بوده و همه عدل ریخته تو این سرزمین ,پس دیگر نمیتوانند خود را ترک بدهند و نمیخواهند هم که این کار را بکنند پس برو خدارا شکر کن که اروپای غربی آن ته مانده را نگه داشت که حداقل نروژ و سوئد بشوند مفتخور خانه دنیا با یک عالمه ایرانی که نمیدانند از فرط آزادی بیان کدام خدا را نگه دارند و کدام نکیر را منکر شوند و راست راست هم بگردند و گاهی از سر هضم غذا بگویند ای وطن…میدانی آقای قدوسی از فامیلتان بر می آید که اهل کرامات باشید ولی اگر مثل من در مشهد مقدس زندگی کنید که اورجینال هر چی کرامات است آنگاه به من این حداقل حق را میدهید تا به شما بگویم شوفر تاکسی بودن در لندن زاری هزار پوند استرلینگ با صاحب ماشین بودن در ایران توفیر داره چطور؟ عارضم خدمت انورتان که در همین مشهد مقدس که نور الهی همین طور فرت و فرت بر سر بنده و بقیه هموطنانتان تراوش میکند بعضی وقت ها شده اون ته ته های اذان که ملت مسلمان هجوم میبرند بر سر سفره الهی هستند و پیدا میشوند دوستانی که لذت جنسیشان گل میکند و با تاکیشان میروند شکار خانم های تازه از سر سفره افطار بلند شده ای که هم سیرند و هم بزک کرده برای آقایان که شکمی دیگر از عذا در بیاورند و این ها همه در یک ساعت ملکوتی اذان و افطار صورت میگیرد .این ها را برای چه نوشتم میدانی چرا؟میخواهم بگویم در جامعه من و تو دیگر پول مهم نیست در جامعه ای که پااندازی علنا راه اندازی شود و اخلاق بمیرد و زرت و پرت مردم و دولت(تواما) دنیا را کر کند که ما ایرانیان اخلاق داریم و اخلاقمان با آب ژاول و صابون فرانسوی شسته میشود (تا باکلاس هم جلوه کرده باشیم) باید خیلی بیخیال باشی که خط های پیشانی ات میل نکند به کاغذ دفترهای زبان که دو خط دو خط ابراز وجود میکنند.باید در ایران باشی و ببینی چرا اخلاق ترادف دارد با مذهب و چرا وقتی دین مرد اخلاق هم میمیرد باور نمیکنم تو در ایران زندگی کرده باشی نه باور نمیکنم….مادر من وقتی مرد 42 سال داشت و آن چنان پیر تر از سنش بود که مرده شور به خواهرم گفته بود او که عمرش را کرده بود پس چرا آنقدر هوار میزنید که جوانمرگ شد؟……..این ها بر پیشانی آدم خط میاندازد داش حامد….خط می اندازد حتی اگر 22 ساله باشی
پانته آ جان، ممنون. عجب لیست مفصلی داری! باز یک چیزی یاد گرفتم. امروز روز خوبی بود.
با حرفهات موافقم. با اینکه معلوم بود چقدر عصبانی بودی (هستی؟) ولی خیلی منطقی و خوب نوشتی. نمی دونم چرا بعضیها همیشه می خواهند جنبه ی منفیه قضایا را ببینند. یا حتی جنبه ی منفی بسازند.
زندگی در اینجا آسان نیست ولی من آرامش اینجا را با هیچ جا عوض نمی کنم.
سلام . زندگی در ایران ویژگیها ، مزایا و محدودیت های خودش را دارد همانطور که زندگی در خارج از ایران . بنظر من هر فردی یا خانواده ای باید با توجه به نیازها و اهدافش (و صد البته امکاناتش) زندگی داخل یا خارج از ایران را انتخاب کند بدون آنکه به خود حق قضاوت در مورد نظر دیگران را بدهد . ممنون از یاداشت خوبتان
زندگی اونجا جهنمه ، اینجا جهنمه ، هر جا که رفتی و آسمون همین رنگ بود. جهنمه! یه جا سر تو با سلام و صلوات میبرن یه جا با میت فرویندلیشِن گروسِن . هرجا باشی تموم میشی . تموم هم که نشی تمومت میکنن. این الفبای خوشبختی و کجا یاد گرفتیم ؟ کی یادمون داد ؟ کی گفت پول ، موقعیت اجتماعی، بالا تر از بقیه ایستادن. کی یادمون داد با آرنج تو سینۀ بغل دستیهامون بکوبیم وجلو بریم که فقط اگه ما جلو باشیم خوشبختیم. چرا هرچی یادمون دادن یاد گرفتیم؟ کجا روح ما رو دزدیدن ؟ ذهن مارو کور کردن که نمیتونیم خوشبختی و برای قد و اندازه و نیاز خودمون تعریف کنیم؟! گول رنگ آبی آسمونو نخوری هر جا که آسمونش این رنگیه جهنمه. اومدنمون اگه دست خودمون نبود.بودن یا نبودنش که دست خودمونه. من ترجیح میدم که تو این جهنم باشم. اینجا نفسی که میکشم اختیارش دست خودمه. کسی مجبورم نمیکنه رفیقم و بفروشم. برای ادامۀ حیات مهر پفیوزی رو پیشونیم نمی چسبونم. با کسی اگه کاری نداشته باشم کسی باهام کاری نداره. این حدو اندازۀ و نیاز من واسۀ خوشبخت بودنه.خوشبختی من در یک صلح پایدار درونیه. یه رضای خاطر درونی. با چیزایی که تاریخ اعتبار دارن حس خوشبختی به خودم تزریق نمیکنم. خیلی وقته که دیگه خودمو گول نمیزنم یا گول نورمهای از قبل تعیین شده رو نمیخورم.
من تو مالزی هستم.اینجا ایرانی بسیار زیاده.فکر کنم تا چندسال آینده نسلی به وجود بیاد به اسم ایرانی-مالایی.مردم اینجا به شدت از این محمود احمقی نژاد خوششون می آد البته از حاجی های دیگه هم خوششون می آد.یک روز تو تاکسی نشستم راننده بهم نگاه کرد گفت ابرانی ای؟ گفتم:آره
بعد با لبخندی که کل صورتش رو پوشونده بود مسلسل وار تکرار کرد:
احمدی نژاد,خمینی,رفسنجانی,خاتمی,خامنه ای
Good
در آخر من با دهان باز از تاکسی پیاده شدم.موقعی که خواستم کرایه بدم گفت:
no no be my gust
خلاصه که کرایه هم نگرفت.
اما این جا با وجودی که ایرانی ها زیادن سایه هم رو با تیر می زنند.چشم دیدن هم رو ندارن.اگر هم یک روزی
once a blue moon
یک حالی بهت بدن و مثلا لبخندی بهت بزنن باید بدونی که کارشون جایی گیره.اینجا دخترهای ایرانی الخصوص دانشجو نمی دونم چرا خودشون رو گم می کنند .مثل اینه که همین که به اینجا می رسن می فهمن تنها آرزویی که داشتن اینه که فاحشه بشن.پسرا هم می اوفتن تو خط gambling.
با سلام.
وقتی رفتم نوشته حامد رو خوندم، از همان جمله اول که گفت: چهار سال پیش… خنده ام گرفت! آخه چهارسال اونم با کار و تلاش و درس و مثلاً ارتباطاتی محدود و اینها، اگه نگم تنها بصورت چرک نویس، نباید چیزی درباره مهاجرت، زندگی در محیطی دیگه و اینها رو طرح کرد. ملزومات زندگی سیاسی برای من، شرائطی فراهم کرده بود که در کشورهای مختلفی زندگی کردم چه در شوروی بعنوان یک مجموعه کاملاً متفاوت از بقیه جهان، چه در افغانستان جنگ زده و در جنگ، چه در هندوستان پر نقش و نگار فرهنگی و چه غرب و بقول نام وبلاگ تو غربتستان! در همه این محیط ها نیز خواه ناخواه بیشترین ارتباطم با محیط ایرانیان بوده. با اینهمه مسئله مهاجرت رو مطلقاً از نگاه چگونه گی حضور در ساختارهای اقتصادی – اجتماعی جامعه نمی بینم. حتی زندگی یک نفر هم در دوره های سنی مختلف، در حالات و وضعیاتی که در آن هست، چه متأهل و چه مجرد و یا در زندگی گروهی و حزبی و غیره، بقول رضا مارمولک به تعداد آدمی میتونه متفاوت در نظر گرفته بشه. اگه بخوام متأثر از این نتیجه گیریهای عام چیزی گفته باشم، باید بگم: شاید مختصات ویژه محیط کار و زندگی در کشورهای غربی، امکانی فراهم میکنه تا سوال بزرگتری در ذهن افراد شکل بگیره: علت این همه تقلای بشر چیست؟ حس خوشبختی و این قبیل توهمات نه در جابجائی های جغرافیایی دست یافتنی و نه در چگونه گی جایگاهی که در ساختارهای اقتصادی و کاری و غیره به چنگ میاری. شبیه آن داستان معروف ماهیگیر و تاجر هستش و میزان توقع انسان از خود و ارزشی که برای زندگی قائل هست و چگونه گی پیشبرد آن با هارمونی کامل روح و روانش.
امروزه با وضعیتی که جهان پیدا کرده می رویم تا حالتی از مختصات ظروف مرتبطه رو پیدا کنیم که بدبختانه بدخیم ترین وجوه زندگی گلوبال داره در کل کره زمین تقسیم میشه! مدیریت اجتماعی، اقتصادی و متعاقباً سیاسی جهان فعلاً نه در دستان انسانهائی است که مهمترین و عمده ترین فکر و ذکرشان همگونی هستی انسان و حیات روی کره زمین باشه. جهان محل فعال مایشائی موجوداتی شده که عرصه را برای همه تنگ کرده اند. آن آقای مدیر مورد مثال حامد هم فکر میکنم باید آن سوال اساسی فلسفی اش را به فکر بنشیند و نه اینکه خارجی بودنش را بعنوان یک راه گریز از اندیشیدن بدان، بعنوان شناخت خود از قضیه بکار گیرد.
شاید امیدی واهی است دیدن آن زمانی که زندگی در اجزاء اش بیش از اینها معنی داشته باشه که حس بن بست خود رو به این و آن نسبت بدیم و خودمان رو از گردونه کند و کاو در نگه داریم!
تو هم پانته آی عزیز، بهتره کمتر جوش بزنی! واکنش های عصبی فکر نکنم با مزاجت زیاد جور در بیاد!
راستی، اضافه کنم که برخورد پویا و شوخی ای که با پوپک پیش برد خیلی اوریجینال و جالب بود! روزات خوش
پانته آ جان : 1- سلام. 2- من با همهء نوشته ات موافقم، الا يك چيز. با اجازه و ضمن عرض پوزش، ميخوام بگم شما فقط نظر خودت رو مطرح نكردي. بلكه بسيار شديد به نوشته هاي يك شخص ديگه تاخته اي. عليرغم اينكه با استدلال هاي تو كاملاً موافقم، اما تاخت و تاز و لحن نوشته ات به نظرم دو تا اشكال بزرگ داره:
اول اينكه فضاي وبلاگ اين رو مي طلبه كه هركسي آزادانه و با خيال راحت اظهار نظر بكنه (ولو نظرش غلط باشه) و گمانم اصلاً يكي از كاركردهاي مهم اش همين هست كه به ما فرصت بده تا تحمل كردن نظرات يكديگر رو تمرين كنيم. حامد يا هر وبلاگ نويس ديگه وقتي با چنين تهاجمي روبرو ميشه، حتي اگر يك درصد كلاً از وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن منصرف بشه، ما يك فرصت براي تمرين گفتگو در سطح جامعه مون رو از دست داديم.
دوم اينكه شما سالهاي بسيار بيشتري در محيط سوسيال دمكرات اروپا زندگي كردي. اتفاقاً از شما بيشتر توقع ميره كه نه با تاخت و تاز، بلكه با سعه صدر و حوصله اون فرهنگي رو كه ياد گرفتي و تمرين كردي رو به من و حامد و خيلي هاي ديگه ياد بدي. پس نتيجه زندگي تو فضاي فرهنگي باز تر و دموكراسي اروپايي براي شما چي بوده؟
راستي خواهر من هم لحنش همينجورياس. با خوندن اين متن ات، بي اختيار ياد وقت هايي افتادم كه او با چيزي مخالف هست. دموكراسي ميره توو كوزه و سحر با كيفيت بيست و شش سال پيش كه از ايران رفت، سر و كله اش پيدا ميشه!
————————————————————————————————–
پانتهآ: هاله جان، دموکراسی اين وسط چه کاره است؟! منظورت از اين اصطلاح «تاختن» که اون رو چند بار در پيامت تکرار کردهای و از قرار معلوم چيز بدی بايد باشه، دقيقاً چيه؟ اگر منظورت لحن عصبانی نوشتهء منه، خوب ميتونی بگی خوشم نيومد که با لحن عصبانی نوشتهای. اما اينکه من اصلاً حق ندارم به حرفهای حامد اعتراض کنم، صحيح نيست. بله، حامد خان حق داره آزادانه اظهار نظر بکنه، اما چرا اين وسط حق من رو ناديده ميگيری که بگم حرفهاش بیپايه، بدون آگاهی و شناخت، يکجانبه و ناعادلانه است؟ آيا ايشون به قول تو «دموکراسی» يا همون آزادی بيان رو برای خودش قبضه کرده؟ حق آزادی بيان من اين وسط چی ميشه؟ مگه من به حامد گفتم ديگه وبلاگ ننويس؟ هيچ دليلی نميبينم که نظرات حامد رو که به نظر من اشتباه و حتی مضر هستند «تحمل» بکنم، که مبادا يه موقع از وبلاگنويسی قهر کنه. ببين الآن خودت هم که ميخوای نظرت رو بگی، به نظر من «ميتازی». اما اين حق توئه! پوزش هم نميخواد! پس من بگم ای بابا، هاله به من تاخت، ديگه وبلاگ نمينويسم؟!
زندگی در محيط اروپا (که همچين هم سوسيالدموکرات نيست) به کسی ياد نميده که ديگران رو نقد نکن يا بحث و جدل نکن. يه چيزی بهت بگم، اتفاقاً اين غيرمستقيم و با کج دار و مريز حرف زدن که از من طلب کردهای، اين تظاهر به آرامش در عين عصبانيت، اين رودرواسی و شرم از اينکه مبادا به طرف بربخوره و اکراه از گفتگوی مستقيم و صريح و بیپروا، همه عادتهايی به شدت شرقيه. اگه يه چيز در اروپا ياد گرفته باشم صراحته و نترسيدن از ابراز عقيده. من خواهرت رو نميشناسم. شايد ايشون هم شماها رو گاهی با رکگوييش و اصرار برای به دست آوردن حقش شوکه ميکنه، جايی که شما طبق عادت ايرانی ازش انتظار «خانمی کردن» و «کوتاه اومدن» داريد.
نقد صحيح موقعی انجام ميشه که آدم نظر طرفش رو رد کنه يا حتی بکوبه، نه شخص رو. تا وقتی که من در نوشتهام به خود حامد حملهای نکنم و لحنم در عين عصبانيت مؤدبانه بمونه، نه از اصول آزادی بيان عدول کردهام نه حق کسی رو پايمال کردهام. در همين اروپايی که شما ميگی، اگر کسی يه کتاب ضعيف بنويسه، منتقدان ادبی در رسانهها جوری از کتاب حرف ميزنن که اگه يه نفر اون رو خريده باشه، درجا ميره از توی قفسه درمياره و آتيشش ميزنه. اما هيچکس به اين فکر نميفته که بهشون بگه غيردموکرات!
تو دوست نازنينی هستی و متأسفم که دلخورت کردم، اما با اين حال استدلالت برام قابل قبول نيست. با کمال ميل به اين بحث ادامه ميدم.
نه جانم. اتفاقاً صراحت و رك و راست گفتن خيلي هم خوبه. اون چيزي كه كم بود توو متن ات، دقيقاً تاب نياوردن نويسنده بود، به جاي تاب نياوردن نوشته ها. سحر هم طفلك اظهار نظرش شوكه مون نميكنه. از كوره در رفتن اش تعجب آوره.
———————————————————————————————–
پانتهآ: خوب هاله جان ميشه بگی من کجای نوشته به شخص حامد حمله کردهام، به جای نظرش؟
1- شما که اقتصاد بلتی، …
2- حامد خان، شما که از آمار سردرمياری، يه همهپرسی بين فاميل و دوست و آشناهای خودت در ايران راه بنداز، …
3- يعنی همهء مشکلات زندگی خانمه که شما با يک نگاه ….به فراست درک و کشف کردهای، ….
4- ر.ك. نظر ” آرمین گیلهمرد”.
راستش خيلي خوشحال ميشم اگه اين فقط يك سوء تفاهم باشه كه پانته آ اگر از مطلب وبلاگي خوشش نيامد، هم نظرش را ميگه (+) و هم چند تا م ت ل ك بار اون نويسنده ميكنه. از صميم قلب اميدوارم اشتباه از من باشه و اين اتفاق فقط توو ذهن من افتاده باشه.
————————————————————————————————-
پانتهآ: هاله جان، واقعاً هم همينطوره و اين اتفاق در ذهن تو افتاده، نه در ذهن من. اينها به هيچ وجه متلک و حرف توهينآميز نبوده. اگر متن رو با يه خرده حسن نيت بخونی، هرگز همچين فکری به ذهنت نميرسه. حامد قدوسی تحصيلکردهء رشتهء اقتصاده. من اين متن رو درست همونجور نوشتهام که اگر حامد همين بغل دست خودم نشسته بود، با همين لحن و همين کلمات بهش ميگفتم و صد در صد مطمئنم که بهش برنميخورد. اينها رو با لحن جدی، دوستانه و بدون لودگی بخون: حامد جان، تو که اقتصاد خوندهای بايد بدونی که راسيسم در روابط تجاری و شغلی اصلاً نقشی رو بازی نميکنه. حامد خان، تو که از آمار سر در مياری (بر خلاف من که هميشه ازش بدم ميومد) يه آمار هم از فاميل و دوست و آشناهات بگير… وقتی يکی يه ادعای عجيب ميکنه، يعنی در يک نگاه ميخواد همهء مسائل زندگی يه زن رو فهميده باشه و ريشهاش رو هم درک کرده باشه (مهاجرت!)، کجاش توهينآميزه که من به صحت اين ادعا شک بکنم؟
باز هم ميگم: اگر با حامد مخالفم، معنيش اين نيست که حامد حق نداره حرف بزنه. اما حالا که حرف زد، طبيعيه که همه باهاش موافق نباشند و اين مخالفت رو نشون هم بدند. معنی و مفهوم اين فرضيهء «تحمل» رو هم درک نميکنم. به چه دليلی و چرا من حق ندارم مخالفتم رو با حرفهای حامد ابراز کنم؟ «تحمل» يعنی خود خوردن و دم برنياوردن. که چی بشه؟! باز هم ميپرسم: تو که نگران آزادی بيان حامد هستی، چرا آزادی من رو در ابراز مخالفتم ناديده ميگيری؟ خودش هم به اين نظرهای مخالف در نوشتهء بعديش لينک داده و سعی کرده حرفش رو بيشتر باز کنه و توضيح بده. خود حامد نگفته چرا با من مخالفت ميکنيد، آزادی بيانم رو سرکوب نکنيد! عجيبه که تو همچين تصوری داری.
خب خدا رو شكر كه داستان از اساس فقط توو ذهن من اتفاق افتاده و بس.
در ضمن من هيچوقت با آزادي اظهار نظر شما مخالف نيستم. من و مخالفت؟! “تحمل” هم يعني برآشفته نشدن. با “ابراز مخالفت نكردن” كلي فاصلهء تاريخي و جغرافيايي داره. از اينكه تحمل اظهار نظر من رو هم داشتي متشكرم.
———————————————————————————————-
پانتهآ: نخير. با من مخالفت کردی. ای ديکتاتور سرکوبگر!
من هم متشکرم.
خوب من همان اول آمدم پای مطلبش کامنت بزارم، دیدم که تجربه ای ندارم و نمی تونم اظهار نظری کنم. اما بعد خواندن مطلب شما فقط یک جمله در ذهن من برای بار چندم نقش پیدا می کند و آن اینکه :
برای من، وطن جاییست که حداقل آرزوهای کوچک انسان توان به حقیقت پیوستن داشته باشد.
سلام پانته آی عزیز
والا دیدم همه یه دعوتنامه بالاترین کندن و بردن
میشه در صورت امکان و وجود یکی ام واسه من بفرستی؟
البته با عرض پوزش و معذرت
ممنون
———————————————————————————————–
پانتهآ: ارسال شد.
کندهاند و بردهاند؟ مردم از خنده. شهر قصه رو تا به حال شنيدهای؟
عجب………
پانتهآ جان ظاهرا شما قضیه را خیلی جدی گرفتهای. من مجبورم توضیحاتی بدهم که کمی از موضع خودت پایین بیایی.
من اگر این داستان را در یک جمع آکادمیک خارجی تعریف میکردم کسی با استدلالهای مشابه شما با قضیه برخورد نمیکرد. برای اینکه متن را دقیق میخواندند و میدیدند که من آن قدر حواسم هست که هیچ جای متنم (و اصولا هر متن دیگری) کلمهای به کار نبرم که معنیاش این است که “همه و همه” وضعیتشان این طور است. چیزی که من نوشتهام عین واقعیت برای کیسهایی است که من دیدهام. من آن مدیر را دیدهام. دهها دکتر و مهندس و مدیر ایرانی را دیدهام که شرایط مشابه دارند و لذا استفاده از کلمه “بارهای بار” در متن درست است. حالا اگر شما در متن من یک کلمه پیدا کردی که دلالت بر این داشته باشد که “همه مهندسان و دکترهای ایرانی این طور هستند” من تمام حرفهایم را پس میگیرم. من حتی در نتیجهگیری هم محتاط هستم و میگویم “این یکی از سرنوشتهای محتومی است که در این جامعه انتظار آدمی مثل من را میکشد.”. کاملا هم پای حرفم هستم که “یکی” از سرنوشتهایی ( نه تنها سرنوشت) است که “… انتظار آدمی “مثل من” را میکشد”. نگفتهام همه آدمها، گفتهام “مثل من” و آنهایی که من و امثال من را میشناسند میتوانند این حرف را درک کنند. (نمونهاش را در پست بعدی اشاره کردهام. به اشاره هم بگویم که من آمدم اروپا چون یک شغل منحصر بهم پیشنهاد شد و یک سال بعد شغلی را که آرزوی خیلیها بود ترک کردم و برگشتم دانشگاه چون با وجود پول و شرایط شغلی عالی کاری که میکردم برایم ارضاکننده نبود و دیدم که در این یک سال شدیدا افسرده شدهام. تازه آن شغل یکی از بهترین شغلها در اروپا بود. میدانم که برای خیلیها آن شغل و آن زندگی رویا است ولی خب آدم ها فرق دارند)
در مورد آن خانم هم اگر شما کلمهای پیدا کردی که من گفته باشم آن خانم وضعیتش در ایران بهتر از این بود باز جایزه داری. من تصویری از زندگی آن خانم اینجا دادهام که باز عین واقعیت است. فکر کنم هر کسی این را میداند که روایت وضعیت فرد در موقعیت الف معنیاش این است که فرد در موقعیت ب این وضعیت را ندارد. حتی مختصر هم به این که بلاخره این جا از جنبههایی وضعش بهتر از آنجا است اشاره کردهام ولی از این طرف هم تصویری از کسلکنندگی و تکراری بودن زندگی برای آدمی مثل او را هم تصویر کرده ام. باز شما اگر کلمه ای پیدا کردی که گفته باشد هر خانم ایران اینجا این طوری است من حرفم را پس میگیرم.
پانتهآ عزیز مشکل شما زبان تند نبود. من هم با شما موافقم که باید رک بود و اگر کسی استدلال سست کرد مچش را گرفت. حتما خودت نوشتههای من را خواندهای و دیده ای که همین کار را میکنم. مشکل شما این بود که یک “روایت موردی” را که کلمه ای از جنرالیزیشن در آن نیست و در علم اتفاقا خیلی ارزش دارد با تعمیم آن به همه اشتباه کردهای. خارجیها فکر کنم در این مورد دقیقتر عمل میکنند.
————————————————————————————————–
پانتهآ: بله حامد خان من حرف شما رو جدی گرفتهام، چون نميدونستم داری شوخی ميکنی. بابت اين هم که با نوشتهء شما ايرانی و غيرآکادميک برخورد کردهام متأسفم. نميدونستم شما از مخاطبت به يک نوشتهء فارسی و بدون موضوع و نگارش علمی و آکادميک، نگاه آکادميک غيرايرانی ميطلبی. ايرانی بودنم هم دست خودم نيست. شرمنده که بعد از ۲۰ سال هنوز از خارجيها واکنش صحيح رو ياد نگرفتهام.
توجه داشته باش که اصلاً اين متن رو دربارهء دلايل بازگشت به وطن نوشتهای. من هم جايی نگفتهام که شما مسائل رو به همه تعميم دادهای. من نگاه و ديدگاه کلی نوشته رو نقد کردهام، چون از فحوای کلام شما به صورت تلويحی يک نتيجهگيری برمياد که من با اون نتيجهگيری مخالفم.
شما ميگی «آن خانم صندوق دار در ایران دیگر صندوق دار نبود. کم در اروپا راننده تاکسی ایرانی ندیده ام که فوق لیسانس دارند و واقعا دلشان می خواهد برگردند و شغلی در سطح خودشان بگیرند.»
حالا اگر من دچار سوءتفاهم شدهام و از چنين حرفهايی نميشه يه نگاه دور از واقعيت به ايران استنباط کرد، ازت عذر ميخوام. هروقت خواستی جايزه بفرستی ايميل بزن که برات آدرس پستيم رو بنويسم.
یک جمله اشتباه تایپی دارد: “فکر کنم هر کسی این را میداند که روایت وضعیت فرد در موقعیت الف معنیاش این نیست که فرد در موقعیت ب این وضعیت را ندارد.”
سلام
من خیلی با حرافاتون موافقم.چون تجربه بدی دارم.دانشجوی فوق لیسانس بودم که با همسرم که سالهای سال هلند زندگی می کرد ازدواج کردم. به خاطر ترک تحصیل نکردن اون رو از هلند کشیدم ایران.و سه ساله که مثل سگ پشیمونم.یک ماه رفتم انگلستان رو دیدم که تازه می گن پیش هلند یا آلمان همچین جای جالبی نیست.
الان اگه بخواهیم برگردیم هلند باید شوهرم تنها بره کار پیدا کنه خونه بگیره تا بتونه برای من دعوت نامه بفرسته.
درسته که چیزی نمیگه ولی فشار زندگی در تهران کثیف و آلوده چنان در این ادم معلومه که فقط دلم می خواد عکسهای شاداب 3 سال پیشش در هلند رو ببینید.
اون وقت دیگه آقای قدوسی از چروک های یک خانوم میان سال صحبتی نکنه.
فکر می کنین همین بیمه درمانی و غصه هرسال اسباب کشی کردن و رهن یک خونه 60 متری که پارسال 15 میلیون بوده امسال شده 35 میلیون! و یک مسافرت خارج از کشور خیلی چیزهای کمی هست؟
مثلا سقف پیشرفت در ایران چی هست؟در ایران کم آدم افسرده داریم؟میخواهید یک عکس از سقف 3 کیلومتری شیر پاستویزه معمولی که پر ادم پیر و فرسوده و افسرده هست بفرستم براتون بذارین توی ولاگتون پانته آ خانوم؟
سلام من سر اون با نوشت دقیقا می خواستم همین را برای یارو بنویسم.بعد راستش فکر کردم حتی ارزش این رو هم نداره.در این حد کفریم کرده بود.
ببین دختر جان یک سوال.تو گفته بودی که نوشته هام به خاطر تناقض رنگ چشم را می زنند.حالا یک مشکلی هست.اگر من قالبش را عوض کنم همه نوشته های سفید و صورتی کم رنگ و زرد اب دهنیم به کل نا بدید می شند یا مجبورم برم همه شون را دونه دونه تغییر رنگ بدهم.تو راه بهتری بلدی؟ جان تو خیلی کار می بره.
———————————————————————————————–
پانتهآ: والا نه راه ديگهای نيست جز همينی که گفتی.
ااااا تو اینجا بودی!!!
————————————————————————————————
پانتهآ: آره مچم رو گرفتی
[...] ی سایه را خیلی دوست داشتم چون حرف دل من هم بود و این نوشته ی پانته آ را) و حامد قدوسی توضیحاتی را هم البته اضافه کرد و موضوع [...]
رفتن یا ماندن در هر دو حالت ما بازنده هستیم
کسی راه حل بهتری ندارد؟
مطلبی درباره مهاجرت نوشته ام که اگر دوست داشتید در لینک زیر آن را ببینید:
http://nadynady.blogspot.com/2008/08/blog-post.html
Zende baad
kheili mofid va jaan e matlab ro resoonde bood
bebakhshid ke Font e farsi rooye in computer nadaram
Shaad bashid
Mehdi
valla be khoda ras migi, man ke inja daram divoone misham, taze hanooz 8 maahe ke oomadam dige tahamolesho nadaram, nemidoonam mitoonam ta akhare doctora sabr konam ya na, be in sharayet migan afsordegie khodsakhte
valla akharesho nakhoonde boodam, dar har haal man ke adame ejtemai i boodam daram divoone misham, khaste shodam az in hame irani ke yekishoon baham joor nistan, ehsase khafegi mikonam
موافق نیستم. به نظرم ایران یه حس دیگه داره آدم. تو خارج از کشور زندگی اون حس و حال رو ندارهو درسته تو ایران آدم مشکل اقتصادی داره ولی فقط همین. عوضش تو خارج همه جور مشکل داریم. اصلا کلا زندگی در خارج از کشور مشکله. در هر حال هر کی دوس داره میره ایران هر کیم دوس داره میمونه.
رئیس جمهوره قلّابی ما آقای احمدی نجس عجب آدم بیحیا و بیشرمی هست بعد از اینهمه قتل و آدم کشیتازه میخواد بره سازمان ملل بگه چطور باید قتل عام کرد و رئیس جمهور هم شد. آقای احمدی نجس و پدر نجسترش آیت الله دشمن اسلامی یک روز جواب این جنایاتشون را خواهند داد حالا هرچقدر برند سازمان ملل عر و تیز کنند. مارو باش هزارها سال تمدن را دادیم دست یک خر ، آقای احمدی خره و یک خر رون، آیت الله دشمن اسلامی. میخواد بره اونجا بگه در ایران همجنس باز نیست ولینمیگه کون بچها و طلاب گذاشتند همجنس بازی به حساب نمیآید.اول میکننمون بعد میکشنمون، بد از حقوق بشر و حقوق مردم حرف میزنند. ما دیگه چه ملت خره بدبختی هستیم که اینها شدند حاکممون. لا اِلهَ اِلَّا اللّه
«ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم»