غربتستان

بایگانیِ اکتبر 2008

خطرات نان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 28, 2008

۱) بيش از ۹۸ درصد تبهکارانی که جرمشان در دادگاه اثبات شده، از نان استفاده می‌کنند.
۲) نيمی از کودکانی که در خانه‌اشان نان مصرف می‌شود، در امتحانات نتايجی زير حد متوسط به دست می‌آورند.
۳) در قرن هجدهم که نان اغلب در خانه پخته می‌شد، حد متوسط طول زندگی تنها ۵۰ سال بود، آمار مرگ و مير کودکان بسيار بالا بود، بسياری از زنان زائو می‌مردند و بيماری‌هايی مانند مالاريا، حصبه و آنفلوآنزا قربانيان فراوانی می‌گرفت.
۴) بيش از ۹۰ درصد جنايات تا ۲۴ ساعت بعد از مصرف نان روی می‌دهند.
۵) نان از ماده‌ای به نام آرد تهيه می‌شود. ثابت شده که مقدار کمی از اين ماده، حتی پانصد گرم از آن، برای خفه کردن يک موش کافی است. اين در حالی است که در سراسر جهان مردم به طور متوسط مقداری بسيار بيش از اين را در طول يک ماه مصرف می‌کنند.
۶) در قبايل بدوی که نان مصرف نمی‌کنند، بيماری‌هايی مانند سرطان، آلزهايمر، پارکينسون و پوکی استخوان کمتر يافت می‌شود.
۷) مصرف نان به شدت اعتيادآور است. اشخاص مورد آزمايش بعد از دو روز که تنها آب در اختيار داشتند، برای تکه‌ای نان التماس می‌کردند.
۸) نان تنها شروع اعتياد است و به دنبال خود به راحتی باعث آلوده شدن افراد به مواد سنگين‌تری مانند کره، مربا، پنير و حتی ساندويچ می‌شود.
۹) تکه‌ای نان می‌تواند باعث خفگی نوزادان شود.
۱۰) نان در حرارت ۲۴۰ درجهء سانتيگراد پخته می‌شود. چنين حرارتی می‌تواند در عرض چند ثانيه باعث مرگ يک فرد بالغ شود!
۱۱) ثابت شده که خوردن نان در حضور ديگران بر کسانی که نان نمی‌خورند اثر سوء می‌گذارد و باعث ميل آنها به اين مادهء خطرناک می‌شود.
۱۲) نان آب را به خود جذب می‌کند. از آن‌جايی که بيش از ۹۰ درصد بدن انسان از آب تشکيل شده، خوردن نان می‌تواند باعث جذب و حل آب بدن در نان شده و شما را به يک چيز شل و ول و خميرمانند تبديل کند.
۱۳) خوردن نان خشک می‌تواند باعث فرسودگی و حتی ترک خوردن و شکستن دندان‌ها بشود.
۱۴) اغلب نانخورها قادر به تشخيص بين شواهد و آمار علمی و چرت و پرت‌های فاضلانه و پرطمطراق نيستند.

با تکيه بر اين مستندات کوبنده، درخواست‌های زيرين با شدت هرچه تمام‌تر اعلام می‌شود:

۱) فروش نان به کودکان ممنوع!
۲) راه‌اندازی کمپين تبليغاتی در سراسر جهان با شعار «به نان بگو نه!» با حضور هنرمندان و اشخاص سرشناس، چاپ تی‌شرت و پوستر و برچسب.
۳) ماليات ۳۰۰ درصدی بر نرخ نان برای پرداخت هزينهء معالجهء تمام بيماری‌هايی که می‌توانيم به مصرف نان ربط بدهيم.
۴) ممنوعيت استفادهء ابزاری از تصوير انسان‌ها و حيوانات و رنگ‌های اصلی (که مورد توجه و علاقهء کودکان هستند) برای تبليغ نان.
۵) ممنوعيت مصرف نان در مدارس، ورزشگاه‌ها، بيمارستان‌ها، رستوران‌ها و تمام اماکن عمومی.
۶) چاپ جملات هشداردهنده روی هر بسته نان، مانند «خوردن نان برای سلامتی شما مضر است» و «با خوردن نان عمر خود را کوتاه می‌کنيد».

ترجمه و اقتباس از شخص شخيص خودم

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 32 دیدگاه »

دست سرنوشت

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 16, 2008

روی تختخواب دراز کشيده‌ام و کوتاه و بريده بريده نفس ميکشم. ماهيچه‌های قفسهء سينه‌ام آنچنان دردناک و منقبضه که ريه‌هام نميتونه درست منبسط بشه و نفسم به زحمت درمياد. شونه‌هام و گرده‌ام زق‌زق ميکنه. پهلو و کمرم آنچنان تير ميکشه که انگار يک ميلهء گداخته رو از پهلو به تنم فرو کرده‌اند تا از طرف ديگه بيرون بزنه. دندونهام رو اونقدر از درد به هم فشرده‌ام که سردرد هم به بقيهء دردها اضافه شده. صدای خرناس پاول از کنارم مياد. وقتی که آهسته و با احتياط جا به جا ميشم که فشار وزن خودم رو روی دنده‌های دردناکم کمتر کنم، نالهء بريده‌ای بی‌اختيار از گلوم خارج ميشه، اما خوشبختانه بيدارش نميکنم.

پلکهام رو در تاريکی محکم به هم ميفشارم و سعی ميکنم به چيز ديگه‌ای فکر کنم تا خوابم ببره. موسيقی… موسيقی… موسيقی کلاسيک خوبه. باخ… نه، بتهوون، سرود شادی. فرويده شونر گوترفونکن… نه، کدوم شادی تو هم دلت خوشه. کدوم اخگر زيبای خدايان… موتسارت. موسيقی کوچک شبانه.

همنوازی سازهای زهی اول بلند و به وضوح در ذهنم ميچرخه و به مرور به زمينه‌ای آرومتر تبديل ميشه برای فکر و خيالهای ديگه‌ام…

هزار سال پيش نميدونم کجا خونده‌ام که گفته‌اند موتسارت در واقع به خاطر چرک کردن دندانش مرده چون عفونت زده بوده به استخوان و در نهايت در بدنش پخش شده بوده تا مرگ نهايی… که البته چرنده چون جسد موتسارت هيچوقت پيدا نشد که بخواهيم بدونيم وضع دندوناش چی بوده. اما گيريم که اينطور باشه. مجسم کن مثلاً موتسارت نميگذاشت دندونش اين وضع رو پيدا کنه، بلکه به موقع ميرفت پيش دندونساز. بعد سی چهل سال ديگه عمر ميکرد. چه کارهای محشری که نميکرد اين آدم. معلوم نيست اين اتفاق تا چه حد جهت ريلهای قطار سرنوشت رو عوض ميکرد…

به فرض، فکر کن موتسارت از اونجايی که نمرده بود، در سن ۵۶ سالگی داشت توی خيابونهای وين قدم ميزد که يهو تنه‌اش خورد به تنهء مرد جوونی. موتسارت که آدم مؤدبی بود، کلاهش رو برداشت و تعظيمی کرد به نشانهء عذرخواهی و پسره هم همينطور، اما وقتی پسره سرش رو از تعظيم تمام و کمالش بالا آورد، چشمش افتاد به يه دختر جوون اونور خيابون که در کنار نديمه‌اش داشت قدم ميزد و تنه و سکندری خوردنش رو ديده بود و حالا از پشت بادبزن توريش در حال نخودی خنديدن بود. پسره يک دل نه صد دل عاشق دختره شد، در حالی که اگه موتسارت مرده بود و اون روز بهش تنه نميزد، اون هم هيچوقت دختره رو نميديد و در نتيجه عاشقش نميشد و در نتيجه شب همون روز به جای اينکه زير پنجرهء خونهء دختره بايسته به اميد ديدنش، ميرفت به يه ميکده و اونجا مست ميکرد و سر هيچ و پوچ با يه گنده‌لات اتريشی دعواش ميشد و در شلوغ‌پلوغی ناشی از اين دعوا بهش ناغافل چاقو ميزدند و ميمرد.

راه موتسارت و پسرک اينجا جدا ميشه، اما فرض کنيم که پسرک رفت و از دختره خواستگاری کرد و عروسی کردند و صاحب ۶-۵ تا بچه شدند و به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند. مجسم کن که پسر دختر دختر دوم همين جوانک، در سال ۱۹۰۷ داشت عين جدش توی خيابونهای وين قدم ميزد که ناغافل عطسهء محکمی کرد. زنی که داشت در طبقهء اول ساختمونی که پسره جلوش ايستاده بود به گلهای جلوی پنجره آب ميداد، با شنيدن صدای نگهانی عطسه هول شد و آبپاش چدنی از دستش افتاد پايين و آنچنان صدای دنگ بلندی داد که يه جوون ديگه که با يه پوشهء بزرگ به زير بغل داشت همون لحظه از خيابون رد ميشد، از جا پريد و سرش رو برگردوند که ببينه چه خبره و ناگهان يه گاری که داشت با شتاب تمام از اون خيابون رد ميشد زيرش کرد و پسره بر اثر لگد سم اسب به کله‌اش مرد. حالا فرض بگير اين پسر دومی که زير گاری رفت، آدولف هيتلر ۱۸ ساله بود که داشت با عجله ميرفت تا به امتحان پذيرش هنرجوی آکادمی وين برسه، امتحانی که ميدونيم در اون رد شد.

معنيش اينه که کسی نبود که آلمان تحقيرشده بعد از جنگ جهانی اول رو بسيج کنه واسه يه جنگ دوم. معنيش اينه که جنگ دوم جهانی دست کم با اين شرايط راه نميفتاد… معنيش اينه که ۵۵ ميليون آدم در جنگ نميمردند که خودش يه انفجار سهمگين ديگه‌ای واسه تغيير سرنوشت بود. جنگ سرد روال ديگه‌ای پيدا ميکرد و بمب اتمی شايد اصلاً ساخته و استفاده نميشد و موشک هم و سفر به ماه هم به تأخير ميفتاد و اسرائيل هم به اين شکل به وجود نميومد و جنگها و کشته‌های بعديش. آلمان و ژاپن تبديل به قدرت اقتصادی فعلی نميشدند و خيلی از اختراعات ديگه هم عقب ميفتاد، از جمله خيلی از سلاحها و پيشرفت جراحی پلاستيک هم کمتر ميشد، به خصوص عمل جراحی دماغ. بزرگترين پيشرفتش به خاطر يهوديهايی بود که از ترس شناخته شدن توسط نازيها دماغشون رو جراحی ميکردند… شايد تلويزيون و کامپيوتر به شکل امروزی هنوز وجود نداشت.

از اون طرف انگليس و شوروی به ايران حمله نميکردند و رضاشاه تبعيد نميشد و پسر جوونش اينقدر زود به تخت نمينشست. رضاشاه چند سال ديگه وقت داشت برای عملی کردن برنامه‌هاش و مصدق به احتمال قوی اصلاً نخست‌وزير نميشد يا اگر ميشد نميتونست با رضاشاه همونطور دربيفته که با محمدرضای جوان، نفت هم ديرتر ملی ميشد اما عوضش کودتای ۲۸ مرداد و دخالت سيا پيش نميومد که شاه از ايران بره و وقتی برميگرده تبديل به اون آدم مستبد پارانوئيدی بشه که شد، به خصوص که دست کم ده بيست سال ديرتر به تخت مينشست. بعد چون نفت ديرتر و در زمان خود رضاشاه ملی شده بود و اون هم اصلاً از پررو شدن بيگانه‌ها در خاک ايران خوشش نميومد، يهو اونجوری سيل مستشارهای خارجی به ايران سرازير نميشد که بعد قانون کاپيتولاسيون شکل بگيره و گزک بده دست آخوند گمنامی که تا اون روز هم و غمش حجاب و حق رأی زنان بود و حالا ميتونه فرياد بزنه: ما اين قانون را قانون نميدانيم، ما اين مجلس را مجلس نميدانيم، ما اين دولت را دولت نميدانيم، اينها خائنند به مملکت ايران! و پس‌فرداش بشه يکی از خون‌آشامترين ديکتاتورهای تاريخ. در نتيجه چپها نميتونستند اين خيل عظيم مردم عامی رو همراه خودشون کنند و در نتيجه انقلاب سال ۵۷ دست کم اينجوری شکل نميگرفت. اما از اونجايی که شاه احتمالاً با اين حال به سرطان مبتلا ميشد و ۳۰ سال پيش ميمرد، الآن پسرش شاه ايران بود و شايد – کسی چه ميدونه – حکومت ايران به مرور تبديل شده بود به يه مشروطهء واقعی و تا حدی به پيشرفت سياسی و اقتصادی رسيده بود.

حالا اون هيچی، اگه اصلاً اين همه تغيير سترگ در سرنوشت امکان اين رو باقی ميگذاشت که پدر و مادرم متولد بشن و همديگه رو در تهران ببينن و ازدواج کنن و من به دنيا بيام، گذشته‌ام کاملاً متفاوت بود و خالی از اين همه خاطره‌های زشت و سياه و لزومی هم نداشت که از ايران برم، جز فوقش واسه تحصيل، اما بعدش برميگشتم به مملکت خودم و شايد الآن اونجا کاره‌ای بودم، مثلاً استاد دانشگاه، که تدريس بزرگسالان رو هميشه دوست داشتم. شايد دو سه تا بچه هم داشتم. از همه مهمتر، مجبور نبودم ۲۰ سال توی اين خراب‌شده با اين هوای مرطوب زندگی کنم که رماتيسمم اينجوری عود کنه و الآن صبح خروسخون روی تختم دراز کشيده باشم و عوض خوابيدن درد بکشم و مزخرف به هم ببافم.

ای تو روحت موتسارت!

نوشته شده در زمين و زمان | 29 دیدگاه »

آگهی‌ها

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 13, 2008

اون بالا رو ديده‌ايد؟ کنار «من کيم؟» يه بخش جديد اضافه شده به اسم «ترانه‌ها» که هر از چند وقتی يکی دو تا از آهنگهای مورد علاقهء خودم رو ميگذارم اونجا و ميتونيد بهشون گوش بديد.

اين بغل رو ديده‌ايد؟ آگهی مسابقهء دويچه وله است. حالا اگه به من هم رأی نميديد (يعنی واقعاً دلتون مياد؟)، شرکت کنيد تا طيفها و سليقه‌های مختلف هر چه بيشتر در نتيجهء مسابقه سهيم باشند.

زيرش رو ديده‌ايد؟ بخش اول «نشدنی‌ها» رو اگه تا به حال گوش نداده‌ايد دريابيد که  فردا بخش دومش در راديو غربتستان پخش ميشه.

پايينترش رو ديده‌ايد؟ در منوی وبلاگ، بخش مکملات، فهرست «کی کجاست» همچنان فعاله و نيازمند همکاری شما در جمع‌آوری آدرس وبلاگ‌نويسهايی که مقيم خارج هستند. اول فهرست رو نگاه کنيد و اگر وبلاگ مورد نظرتون اونجا نبود، آدرس رو همراه با ذکر  کشور محل اقامت ايميل کنيد يا همينجا کامنت بگذاريد.

نوشته شده در وبلاگ | 9 دیدگاه »

زبان خشن، نگاه مردانه، رسالت من

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 12, 2008

جزو خوانندگان هميشگی وبلاگ سيبيل طلا به حساب نميام. با اينکه براش احترام قائلم و معتقدم بعضی از حرفهاش حرف حسابه، با روش نوشتنش چندان ميونه‌ای ندارم و حال و هوای وبلاگش رو به خاطر خشونت گفتاری معمول در نوشته‌هاش چندان نميپسندم. نه اينکه خيلی آدم پاستوريزه‌ای باشم و جنبهء خوندن دو سه تا کلمهء غيرمتعارف رو نداشته باشم، اما فکر ميکنم استفادهء مرتب از استعاره‌های جنسی مثل «گذاشتن در کون هر تئوری» پيامد مثبتی نداره و برای مقابله با هنجارهای مردسالارانه لازم نيست از زبان لمپنی استفاده کنيم. با وجود توضيحات مفصل (اگه از من ميشنويد به اعصابتون رحم کنيد و فقط متن رو بخونيد و بيخيال برنامهء صوتی بشيد*)، منظور نازلی خانم رو نميگيرم که کشوندن اين روش گفتگو به مباحث جدی فلسفی و سياسی چه فايده‌ای ميتونه داشته باشه، ضمن اينکه به هيچ وجه دنبال پررنگ کردن خطوط قرمز و محدوديتهای عرفی نيستم. حتی معتقد نيستم که وقتی کسی اينجوری مينويسه در هر صورت آدم بيتربيتيه! اما ادعای تأثير مثبتش رو نميتونم درک کنم و علاقهء زيادی هم به خوندنش ندارم.

خيلی مواقع ميشه که خودم يه چيزی رو ميخونم و به خودم يا حتی به رفيقی ميگم: «نگاه کن ببين مرتيکهء/زنيکهء بيسواد احمق چه جوری زر مفت ميزنه!» يا مثلاً پيش خودم فکر ميکنم «تو ديگه اون گاله رو ببند حزب‌اللهی کثافت بوگندو! گه زيادی نخور!» بعد ميام توی وبلاگم يا توی نظرخواهی طرف مينويسم: «به نظرم حرف شما در اين باره بی‌پايه است، به اين دليل و اين دليل.» چرا؟ آيا من موافق مردسالاری هستم، چون با همون عصبانيتی که حس کرده‌ام فحاشی نميکنم؟ آيا اگه عين همون واکنش اوليهء خودم رو به زبون بيارم تأثيرگزارتر ميشم؟

وضعيت روحی خودم اين اواخر جوريه که نسبت به سابق خيلی زود از جا درميرم و عصبانی ميشم. اگه فشار خونم پايين بيفته، کافيه که يه گشتی توی اينترنت فارسی‌زبان بزنم تا بره بالای ۱۸۰! گاهی واقعاً با خوندن و ديدن بعضی چيزها ديوونه ميشم از عصبانيت. وسوسهء اينکه واکنش اول رو نشون بدم خيلی قويه، اما با اين حال اعتقادم اينه که با فحاشی و استفاده از اين نوع گفتار نميشه به جايی رسيد. گمانم اينه که واکنش من، چه از نوع فحاش و برخورنده‌اش چه از نوع آروم و مستدلش، در درصد بزرگی از موارد طرز فکر اون شخص رو عوض نميکنه، اما يکی ديگه که مياد اون نوشته و جواب من رو ميخونه، ممکنه خيلی بيشتر با استدلالهای من به زبان نسبتاً مؤدبانه، هرچند احتمالاً با کج‌خلقی محسوس! و دو وجب طعنه و کنايه روش! تحت تأثير قرار بگيره و شايد حتی متقاعد و همراه من بشه تا اينکه ببينه چاک دهنم رو باز کرده‌ام و هر چی دلم خواسته نثار طرف کرده‌ام. هر چقدر هم که حرفم حساب باشه، با استفاده از گفتار نامتعارف، باعث دلزدگی و نفی ناخودآگاه استدلالم ميشم. ادعای واژگون کردن معانی اينجا برام کاربرد نداره. برداشت من اينه که نازلی خانم در نهايت ته دلش تنها از پرووکاسيون خوشش مياد (اگه به جای پرووکاسيون بگم تحريک يا برانگيختن، ممکنه باعث بدفهمی بشه. منظور تحريک جنسی نيست)، يعنی شايد تا حدودی دنبال لذت بردن از شوکه کردن مخاطب يا پا گذاشتن روی خطوط قرمزه. به خصوص در نقد حرفهای ديگران، تنها خشم خودش رو با استفاده از اين کلمه‌ها نشون ميده و عصبانيتش رو خالی ميکنه که شايد حتی سالمتر از واکنش من هم (که حالت خودخوری داره) هست، يعنی اون جايی که من ترمز ميکنم و دو تا نفس عميق ميکشم و فکر ميکنم چطور حرف بزنم که هم طرف بفهمه باهاش بدجوری مخالفم و هم حدود ادب و عرف يه مقدار رعايت بشه، ايشون دست کم در وبلاگش هر چی دوست داره ميگه و در بند اين ادب و عرف نيست. اشکالی هم نداره، اما ديگه برای جاکش گفتن به حسين درخشان دليل و برهان فلسفی-فمينيستی آوردن و روش اسم مبارزه با مردسالاری گذاشتن توی کتم نميره. دوست داری فحش بدی، فحش بده، ديگه اين همه فلسفه‌بافی نداره که دوست من.

يکی از حرفهای نازلی خانم که به نظرم حرف حساب مياد، حضور قوی نگاه کاملاً مردانه و تبعيض‌آميز پنهان و پيدا در جامعه و همينطور در وبلاگستان به مسائله. آقای شکراللهی که روزی به ابتذال در وبلاگستان اعتراض داشت، همين چند وقت پيش خودش يکی از مبتذلترين نوشته‌های تاريخ وبلاگنويسی فارسی رو ارائه کرد که به نظرم مهشيد خانم بهترين جواب رو بهش داد، به خصوص با مثلی که زد، دربارهء کسی که موقع کتک خوردن ديگری نظر زيباشناسانه ميده! با خوندن مطلب خوابگرد بايد گفت واقعاً صد رحمت به وبلاگهای زرد قلب و گل و شمع و پروانه.

محيط روزمرهء زندگی من به دلايل مختلف متفاوت و محدوده، اما در برخوردهام با اهالی وبلاگستان و خواننده‌های وبلاگم با نمونه‌های بيشماری از تحقير و توهين جنسيتی روبه‌رو ميشم. چه اون کسی که برام کامنت ميذاره و معتقده که من عقدهء شوهر دارم و لابد ميخوام شوهر پيدا کنم (چند هفته مونده به سيزدهمين سالگرد آشنايی من و همسرم!)، چه اون کسی که فاصلهء سنی من و همسرم رو بهانه ميکنه برای فحاشی جنسی و حتی خصومت کاملاً بی‌دليل و شگفت‌انگيزش تا جايی پيش ميره که حال و حوصله‌اش رو داره برای فرستادن حرفهاش با ايميل… جالبه که اگر بخواهيم حتی نصف اسمهای مستعار چنين پيام‌دهنده‌هايی رو از نظر تقسيم‌بندی جنسی واقعی فرض کنيم، هفتاد هشتاد درصدشون زن هستند. پسرکی که مينويسه «شما دخترا (!) چقدر حرف ميزنين» و مخالفتش با طول نوشته‌هام رو به جنسيتم ربط ميده، در کلامش نوعی تبعيض جنسی پنهان شده. جديدترين نمونه‌اش آقای تازه‌کاری در زمينهء وبلاگنويسيه که وسط بحث وقتی پای استدلالش ميلنگه يهو ميزنه به صحرای کربلا و ميگه اکثر زنها ظاهرگرا هستند و بيشتر گرایش به ظاهر و صورت قضیه دارند تا اندیشیدن به محتوا و هدف. به تصور آقا، مردها لابد به دليل داشتن يک سير گوشت اضافه در لای پاهاشون عميقتر فکر ميکنند.

حالا خوبه که من زياد حرفهای بيناموسی! نميزنم و به ندرت وارد بحثهای جنسی ميشم و اين واکنشها اغلب در برابر حرفهای کاملاً بی‌آزار و معمولی نشون داده ميشه، وگرنه نميدونم اينجا چه خبر ميشد (يا شايد چون ميدونم چه خبر ميشه طرفش نميرم!). در مصاحبه‌ای که شادی برای نوشتن تزش با من کرد، يکی از سؤالهاش هم اين بود که چرا به مسائل جنسی نميپردازی. جواب دادم ملت جنبه‌اش رو ندارند. پرسيد منظورت چيه؟ گفتم يه نگاه به کامنتدونی کسانی که به اينجور حرفها ميپردازند بنداز تا متوجه بشی منظورم چيه. يادم نميره يه بار که از دستم دررفت و دربارهء داشتن تامپون در کيفم نوشتم (يعنی جرئت کردم که بگم يکی از محتويات کيفم تامپونه!) چند تا کامنت دری‌وری رو مجبور شدم پاک کنم. يعنی سطح فکری بعضيها اونقدر پايينه که حتی يه اشارهء غيرمستقيم به چنين چيز مسخره‌ای مثل عادت ماهانه براشون زياده. حالا سؤال اينه که آيا ارتقای مرز تحمل اين آدمها رو برای خودم يه وظيفه ميدونم و حاضرم بهاش رو بپردازم يا خير، که جوابم منفيه.

ادعا ميکنم که هم سوادش رو دارم هم قدرتش رو که به چنين چيزهايی بپردازم و از تنم يا زنانگيم يا مسائل جنسی بنويسم، اما رسالتی از اين نظر بر دوش خودم نميبينم. زندگی روزمرهء من همينجوريش هم صحنهء جنگ هست. نظرم اينه که وقتی يه متن طنزآميز مينويسم يا ترجمه ميکنم تا آدمهايی که اغلب دليل کافی دارند برای ناشاد بودن، لبخندی به لبشون بنشينه، وقتی دو تا اطلاع نسبتاً مفيد ميدم به خواننده، وقتی سرش رو چند لحظه گرم ميکنم با قصه‌هايی از زندگی روزمره‌ام يا خاطرات قديم و نديم، وقتی به هر دليل موفق ميشم يه حس خوب در دل خواننده‌ام ايجاد کنم، دينم رو در توليد محتوای مثبت در وب فارسی‌زبان دست کم تا حدی ادا کرده‌ام، بدون اينکه ارزش تلاشهای کسانی رو که پوستشون برای پرداختن به اينجور موضوعها از من کلفتتره ناديده بگيرم.

يه چيزی هم بگم و قضيه رو تموم کنم: جالبه که در طی پنج سال و نيم وبلاگنويسی، يه جوی توی وبلاگم به وجود اومده که در حال حاضر، اين خواننده‌هام هستند که سعی دارند برام بعضی از مرزبنديها و خطوط قرمز رو تعيين کنند. يعنی اون ماههای اول خودم خوش نداشتم که زبان خشنی به کار ببرم، اما به تدريج ديدم وقتی گاه و بيگاه بر حسب حال و روز خودم اين کار رو ميکنم، خيلی از خواننده‌هام شوکه ميشن و گويا طاقت پذيرش اين رو که پانته‌آ هم آدمه و ميتونه عصبانی، کج‌خلق، بددهن، بی‌انصاف و کنايه‌زن باشه ندارند، در حالی که همين روش گفتار رو از طرف ديگران ميپذيرند. نميدونم ريشهء اين ذهنيت فرشته‌وار دربارهء من کجاست! حتی يه بار که به داداش خودم گفته بودم «کله‌خر» اعتراض کردند که چرا بيتربيتی کردی! يا يه بار که به يه آدم فحاش گفتم «بی‌ادب»، با سرزنش و ناباوری روبه‌رو شدم. آيا اين واکنش مال اينه که زن هستم و اگه مرد بودم راحتتر ميپذيرفتند که چنين اصطلاحاتی رو به کار ميبرم؟! يعنی منظور سيبيل‌طلا اينه؟ ميخواد بگه بايد زنان اونقدر فحش بدن تا فحش دادن زن هم در جامعه جا بيفته؟! فکر نکنم! از خودم ميپرسم اگه روزی اينجا يه مقاله علمی و تحقيقی دربارهء يه مسئلهء جنسی منتشر کنم يا يه بار مثل نازلی خانم بنويسم (بدون اينکه بار ارزشی اين دو رو برابر بدونم، البته)، رفقای خواننده‌ام چه واکنشی نشون ميدن.

* : بعد از کامنت نازلی خانم ذکر اين نکته رو لازم ميدونم که اين حرف اشاره به کيفيت بسيار نازل حرفه‌ای و فنی در اين برنامه بوده، نه محتوای گفتگو.

نوشته شده در وبلاگ, زمين و زمان | 22 دیدگاه »

نمکدون و فلفلدون

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 9, 2008

يازده دوازده ساله بودم که يه روز نزديکهای خونه در ويترين فروشگاهی يه دست نمکدون و فلفلدون ديدم. حالت عروسکی داشت، مثل يه زن آفريقايی با قيافهء کارتونی که داره روی دو طبل ميکوبه و طبلها در واقع نمکدون و فلفلدون بود. نميدونم چرا خيلی ازش خوشم اومد. شايد چون توی اون روزگار وانفسای جنگ و سياهی و نبود موسيقی و رنگ، شکل اين وسيله با اون رنگهای تند و شاد قرمز و زرد و… يه جوری ساز مخالف ميزد و حکايت از چيزهايی داشت که ممنوع بود! کيف پولم رو وارسی کردم و ديدم پول کافی ندارم. برگشتم خونه و اونقدر نق زدم و موی دماغ مامان شدم تا اون پولی رو که کم داشتم (قيمت دقيقش يادم نيست، شايد در جمع صد تومن بود) بسلفه و من صاحب يه چيز کاملاً به درد نخور و بنجل، اما دوست‌داشتنی بشم.

نميدونم چی به سر اون نمکدون و فلفلدون اومد (قدر مسلم اينه که هيچوقت ازش استفاده نشد و هميشه عين مجسمه روی رف بود و خاک ميخورد و گاهی فقط نگاهش ميکردم) اما امروز به دليلی که برای خودم روشن نيست يادش افتادم و تصميم گرفتم در وب چرخی بزنم و ببينم چه نمکدون و فلفلدونهای غيرمتعارفی پيدا ميشه. دستاورد اين وبگردی رو ببينيد:

نوشته شده در قديم و نديم, وبگردی | 13 دیدگاه »

۳۳ روش برای سفارش تلفنی پيتزا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 8, 2008

موقع تلفن زدن به پيتزا سرويس چه کارهايی ميشه کرد؟ اين هم ترکيبيه از اقتباس و ترجمهء يکی از متنهای طنزآميز اينترنتی که چند ساله دست به دست ميگرده. صدالبته منظور آموزش مردم‌آزاری نيست، بلکه فقط آوردن لبخندی به لبهای شماست، اينه که مؤلف/مترجم شديداً به شما از به کارگيری عملی اين پيشنهادها زنهار ميده و هيچ مسئوليتی در قبال بدآموزی اين متن قبول نميکنه!

۱) وسط صحبت هی دکمه‌های تلفن رو فشار بده که صدا بده، بعد توی گوشی غرغر کن که «اين کارها چيه، بس کنيد!»
۲) يه اسم عجيب و غريب برای کارت اعتباری اختراع کن، مثلاً کارت چلغوزجيمبول، و بپرس که آيا برای پرداخت قبولش ميکنند؟
۳) يه پرس چلوکباب سلطانی با گوجهء اضافه سفارش بده.
۴) بگو روی اون خط داری با يه پيتزا سرويس ديگه حرف ميزنی و هرکدوم ارزونتر باشه به اون سفارش ميدی.
۵) هر سؤالی کردند با همون سؤال جواب بده. مثلاً «چی ميل داريد؟» با «خودتون چی ميل داريد؟» يا «آدرستون رو بفرماييد» با «آدرس خودتون رو بفرماييد».
۶) از طرف بپرس همين الآن چه لباسی به تنشه.
۷) با لحن غمگينی بگو مبتلا به افسردگی مزمن هستی و اگه برات يه جوک خيلی خنده‌دار جديد تعريف نکنه همين الآن خودت رو ميکشی.
۸) هر چند ثانيه يک بار با يه لهجهء ديگه حرف بزن، مثلاً گيلکی و آذری و اصفهانی و…
۹) وانمود کن که طرف برات آشناست، مثلاً «شما توی راهپيمايی روز قدس تشريف نداشتين؟» يا «فکر کنم شما تو دانشگاه همکلاسی من بودين».
۱۰) سفارش که تموم شد بگو «خوب حسابتون ميشه ۴۰۰۰ تومن، تا يک ساعت ديگه مياريم خدمتتون».
۱۱) بپرس پيتزا اجاره ميدن؟
۱۲) وقتی قيمت سفارش رو گفت بگو «قابل نداره، حالا اين دفعه رو مهمون من باشين».
۱۳) وقتی داری سفارش ميدی يه ريش‌تراش برقی روشن کن و نزديک گوشی نگهدار.
۱۴) وسط صحبت سيفون توالت رو بکش.
۱۵) بگو صد تا جعبهء پيتزا جمع کرده‌ای و حالا گروييشون رو ميخواهی.
۱۶) بپرس که آيا اونجا پيتزافروشيه؟ اگه گفتن بله، بگو «بايد اول ثابت کنيد!» بعد هم شروع کن به هق‌هق و ناله کن که ديگه از دروغ شنيدن خسته شده‌ای.
۱۷) بپرس آيا پيتزايی که سفارش ميدی ذبح اسلامی شده يا نه.
۱۸) همهء اطلاعاتی که ميدی مبهم باشه، مثلاً «آقا يه سه چهار تا پيتزا بفرستين که روشون گوشت موشت و اينا باشه… خونهء ما طرفهای نياورانه.»
۱۹) زنگ بزن و بگو ميخواهی برات فال حافظ بگيرند.
۲۰) يهو شروع کن به داد و بيداد و بعد بگو منظورم شما نبوديد، داشتم با بچه‌ام دعوا ميکردم.
۲۱) شماره تلفن پيتزا سرويس رو بپرس، بعد گوشی رو بگذار و دوباره زنگ بزن و سؤالت رو تکرار کن.
۲۲) بگو يه پيتزا داری که بايد تعمير بشه و بپرس قيمت لوازم يدکيش چنده.
۲۳) زنگ بزن و با لحن کشيده و رسمی بگو «ساعت پانزده و بيست و سه دقيقه و چهل ثانيه… ساعت پانزده و بيست و سه دقيقه و چهل و يک ثانيه…».
۲۴) بگو يه پيتزای پپرونی با قارچ ميخوای بدون پپرونی، بدون قارچ، با سوسيس.
۲۵) بپرس پيتزای قرمه‌سبزی هم دارند؟
۲۶) وقتی پرسيد «چی ميل داريد» وحشتزده جواب بده «منظورتون چيه؟ يعنی همين الآن؟!»
۲۷) وقتی قيمت سفارش رو گفت بگو سر ماه که حقوق اومد حساب ميکنی.
۲۸) چند ثانيه سکوت کن و بعد يهو با صدای خوشخواب مدرسهء موشها بگو «هاه! وای! چی شد! من کجام؟ اينجا کجاست؟!»
۲۹) بگو پيتزا با سوشی ميخوام و اگه نميدونستند سوشی چيه شرح مفصلی از غذای ژاپنی و زندگی در ژاپن براشون بده.
۳۰) سفارش که دادی، بگو لطفاً اون رانندهء دفعهء قبل رو بفرستيد، چون خوب آواز ميخوند/ ميرقصيد/ جارو ميکرد/ …
۳۱) بگو از همون پيتزاهای مخصوص ميخواهی که هر هفته برای هديه تهرانی ميفرستند و هر چی انکار کردند که هديه تهرانی اينجا سفارش نميده مجاب نشو.
۳۲) گوشی رو که برداشتند بگو «از دانشگاه آکسفورد زنگ ميزنم، مدرک دکترا نميخواين؟».
۳۳) هر هر کلمه کلمه رو رو دو دو بار بار بگو بگو.

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 29 دیدگاه »

عکسهای سيما بينا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 6, 2008

متأسفانه درست به دوربين عکاسی پويا وارد نبودم و به خاطر تنظيم غلط عکسهای کنسرت سيما بينا همه تار شدند. البته پای من که لنگ بود و عکسها رو پوپک گرفت اما مسئوليت خراب‌شدنشون متوجه خودمه. با اين حال چندتاشون رو ميگذارم اينجا:

نوشته شده در روزمره, شعر و ترانه | 30 دیدگاه »

شهيد

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 6, 2008

کسالت جسمی و تا حدودی هم روحی باعث شده بود که هفته‌ها (خوب بی‌رودرواسی، ماهها!) از خونه بيرون نرم. هفتهء پيش که اين خوشگل خانم بعد از مدتها يادی از فقرا کرد و ضمن گفتگوی تلفنی گفت که سيما بينا مهمان شهر ما هم خواهد بود، تصميم گرفتم از لونهء خفاش بيرون بخزم و هم هوايی تازه کنم و هم صدای خوانندهء محبوبم رو به صورت زنده بشنوم. خانم بينا پيش از اين هم اين حوالی کنسرت اجرا کرده بود اما از بخت بدم هيچوقت موفق نشده بودم ببينمش.

غروبی شروع کردم به حاضر شدن و حالا بماند که چه مکافاتی داشتم با جستجوی لوازم آرايش و اين حرفها که هر قسمتش توی سوراخی قايم شده بود (خير، من توی خونه معمولاً آرايش نميکنم!) و زدم از خونه بيرون. بيست سی قدم از در دور شده بودم و داشتم شمارهء پوپک رو ميگرفتم که بهش بگم کجا همديگه رو ببينيم و اين حرفها که يهو چشمت روز بد نبينه! پام پيچ خورد و افتادم زمين. تلفنم پرت شد يه طرف، کيف دستيم هم يه طرف. همينجوری پهن شده بودم روی زمين و داشتم آه و ناله ميکردم و ميخواستم يه جوری خودم رو به تلفن برسونم و ببينم اصلاً بعد از اون ضربهء کاری چيزی ازش باقی مونده يا نه، که ديدم از دور يه ماشين پليس داره مياد. کلی خوشحال شدم که الآن نگه ميداره و کمک ميکنه، اما قشنگ از کنارم رد شدند و کلی هم زل زدند اما دريغ از يه نيش‌ترمز. من هم ديگه دست تکون ندادم که نگهشون دارم و توی دلم گفتم الهی به حق پنش تن هر چی از ماليات ملت ميگيرين خرج دوا و درمون بکنين.

وقتی ديدم کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من، هر جور بود خودم رو رسوندم به تلفن کوفتی و ديدم چند تا خراش عميق بهش افتاده ولی دل و روده‌اش انگار عيبی نکرده. زنگ زدم به پاول و اون هم طفلکی دوان دوان در عرض چند ثانيه خودش رو رسوند و من رو از روی زمين جمع کرد و زير بغلم رو گرفت که لنگان لنگان خودم رو برسونم خونه. هر دو زانوی شلوار نازنين پلوخوريم پاره شده بود و زانوهام خراش افتاده بود و کبود شده بود و پای راستم هم باد کرده بود قد يه نارنگی.

به پوپک زنگ زدم و گفتم چی شده و اينکه نميتونم بيام. اون هم کلی اصرار و اصرار که نه حتماً هر جوری شده بيا. نشستم پيش خودم يه خرده فکر کردم و ديدم واقعاً ضايعه که بعد از چند ماه يه بار بخوام از خونه بيام بيرون و بعد از عمری بخوام صدای سيما بينا رو بشنوم و اينجوری بشه! بعدش هم من و پوپک طبق معمول با هم قهر بوديم و قرار بود اين کنسرت رفتن مراسم آشتی‌کنانمون هم باشه. ضمن اينکه اگه من نميرفتم پوپک هم نميرفت. خلاصه ديگه دلی به دريا زدم وبدون اعتنا به داد و بيدادهای پاول که تو ديوونه‌ای وگرنه با اين وضع نميرفتی از خونه بيرون، قهرمانانه سينه را سپر کرده و سر را برافراشته و گفتم هر چه بادا باد! سوار تاکسی شدم و رفتم کنسرت.

برنامه از سه قسمت موسيقی شيرازی، خراسانی و مازندرانی تشکيل شده بود و ديگه از کيف و لذتی که نصيبمون شد هر چی بگم کم گفته‌ام. ترانه‌های آشنا و زيبايی مثل جهرمی و دايی دايی جونم و دخترو و لارکی لار و سبزه گل يار… روحم تازه شد. پوپک هم خيلی خوشش اومد. معنی آهنگها رو تا اونجايی که خودم حاليم ميشد توی گوشش پچ‌پچ ميکردم که اون هم تا حدودی متوجه بشه (در قسمت مازندرانيش متأسفانه کم آوردم). به خصوص جايی که تکنوازی نی توسط آقای جمال محمدی بود، پوپک هی سقلمه به من ميزد که وای ببين چيکار ميکنه! نفس کم نمياره؟!

بعد از کنسرت همراه پوپک لنگيدم تا يه کافه در اون نزديکی و دوست‌پسرش هم اومد که من تا به حال نديده بودمش و سه‌تايی نشستيم و جای شما خالی قهوه خورديم و از اينور و اونور حرف زديم. حدود يه ساعت بعد اومدم خونه تا به آلبوم دوم غرغرهای شوورخان گوش بدم که آخه کدوم آدم عاقلی با پايی که ممکنه شکسته باشه از خونه ميره بيرون. فعلاً با کيسهء يخ روی پام منتظرم تا دوشنبه بشه و ببينم ميتونم خودم رو تا مطب دکتر برسونم يا نه. آخه بدبختی اينه که هفت هشت سال پيش دقيقاً همين بلا به سرم اومد، يعنی توی خيابون سکندری خوردم (البته اون دفعه زمين نيفتادم) و دقيقاً همين قسمت استخون پام که الآن وحشتناک درد ميکنه شکست و شيش هفته توی گچ بود و مکافات… کاش دوباره نشکسته باشه.

خلاصه شهيد راهتيم سيما خانم!


پينوشت: با تشکر بابت احوالپرسی دوستان، به دلايل استراتژيک فعلاً هنوز دکتر نرفته‌ام اما چون بادش خوابيده تصميم گرفتم که نشکسته!

نوشته شده در روزمره, شعر و ترانه | 11 دیدگاه »

روز اتحاد آلمان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 3, 2008

۱۸ ساله که در آلمان روز سوم اکتبر رو به مناسبت روز اتحاد آلمان شرقی و غربی جشن ميگيرند. شايد بد نباشه که براتون تعريف کنم جريانش چی بود. اگه خودتون در جريان هستيد که ديگه خوندن اين متن براتون لازم نيست.

هيتلر و جنگ جهانی دوم و اينها رو که يادتون هست؟ بعد از شکست آلمانيها در جنگ، متفقين نشستند سر سفرهء آلمان و طبق توافقنامه‌ای در کنفرانس يالتا اون رو بين خودشون قشنگ به چهار بخش قسمت کردند. شروع جنگ سرد بين ايالات متحدهء آمريکا و اتحاد جماهير شوروی هم بگی نگی همين جاها بود. روسها شرق آلمان رو تصرف کرده بودند و فرانسويها و آمريکاييها و انگليسيها (به علاوهء کاناداييها) غرب آلمان رو. اين غربيها بودند که اول آلمان غربی رو (Bundesrepublik Deutschland يا BRD يعنی «جمهوری فدرال آلمان») به عنوان يه کشور مستقل تشکيل دادند و بعد هم چون آب روسها باهاشون توی يه جوب نميرفت، شوروی ۴ سال بعد از پايان جنگ در قسمت اشغال شدهء خودش حکومتی تشکيل داد به اسم Deutsche Demokratische Republik يا DDR که به فارسی ميشه «جمهوری دموکراتيک آلمان» (آلمانی). البته اين که ميگم «تشکيل دادند» طرف غيررسمی و حقيقی قضيه است وگرنه ظاهرش اين بود که خود آلمانيها در شرق و غرب مستقلاً دست به تشکيل حکومت زده‌اند، يه چيزی مثل الآن توی عراق. وقتی کشورت اشغال شده باشه که اجازه نداری سرخود آب بخوری، چه برسه به اينکه حکومت تشکيل بدی و دولت تعيين کنی.

کنراد آدناور، اولين صدراعظم جمهوری فدرال آلمان

در آلمان شرقی يه حکومت کمونيستی ديکتاتوری وحشتناک راه افتاد که بيا و ببين. فقط يه حزب اجازهء فعاليت داشت که حزب کمونيستی آلمان شرقی SED بود. البته اون هم فقط در ظاهر رشتهء امور رو در دست داشت وگرنه تمام تصميمهای مهم در مسکو گرفته ميشد. درست مثل اتحاد جماهير شوروی و بقيهء کشورهای کمونيستی، اقتصاد برنامه‌ای پياده ميشد و بيکاری نزديک به صفر بود، اما به همين دليل هم رفاه مادی وجود نداشت. به عنوان مثال، فکر کن آلمان شرقی فلان دستگاه صنعتی رو توليد ميکرد و ميفرستاد چين. به جای اينکه در ازای اين دستگاهها پول يا يه چيز واجب و به درد بخور پرداخت بشه، هفتهء بعدش از چين کاميون کاميون بسته‌های کوچيکی از راه ميرسيد که توشون يه حولهء کوچولو و يه تيکه صابون بود. بعد تا ماهها تمام فروشگاههای آلمان شرقی پر ميشد از همين بسته‌ها (اين مثالی که گفتم حقيقت داره و يکی از کله‌گنده‌های سابق آلمان شرقی برام تعريف کرد). اختناق شديد فرهنگی و سياسی حاکم بود و سفر به کشورهای کاپيتاليستی به شدت محدود، همينطور هر نوع رابطه. يعنی اگه يه کسی از آلمان غربی ميرفت اونجا و توی خيابون از يکی آدرس ميپرسيد، طرف موظف بود ظرف ۴۸ ساعت خودش رو به مقر پليس معرفی کنه و دقيقاً توضيه بده که نوع و مدت رابطه‌اش با «دشمن» چقدر بوده. وای به روزی که اين کار رو نميکرد و يکی اون رو در حال صحبت با دشمن ميديد. يه بدی بزرگ اين سيستم به وجود اومدن فضای شديداً امنيتی و بی‌اعتمادی کامل مردم نسبت به همديگه بود، چون هر کسی ميتونست جاسوس دولتی باشه. بعد از اتحاد دو آلمان تازه پرونده‌های دستگاه مخوف امنيتی رو شد و معلوم شد چه کسانی که آدم اصلاً فکرش رو هم نميکرد جاسوس و مزدبگير دولت آلمان شرقی بوده‌اند و دوستان و همسايه‌ها و همکارانشون رو لو ميداده‌اند. در مدارس همه‌اش دربارهء اين صحبت ميشد که زندگی در کشورهای کاپيتاليستی چقدر سخته و چقدر فقر و بدبختی هست و خلاصه حسابی مغزشويی ميشدند. خودتون احتمالاً طبق تجربهء شخصی ميتونيد حدس بزنيد چطور. با همهء ادعاها بيعدالتی و فساد مالی و اداری بيداد ميکرد و هر کس که به «حزب» نزديکتر بود از رفاه بيشتری برخوردار ميشد. بد وضعی بود خلاصه.

قبل از شکست آلمان، برلين پايتخت بود. بعد از جنگ برلين هم چهار قسمت شد، نصفش افتاد دست روسها و نصفش دست بقيهء متفقين. حالا بايد بدونيد که از نظر جغرافيايی، برلين درست در قلب آلمان شرقی واقع شده، يعنی قسمتی که مال روسها بود. توی نقشه‌های اون موقع هم ميبينيد که مثلاً نصف بزرگتر آلمان آبی رنگه، يعنی جمهوری آلمان فدرال، نصفش قرمز، يعنی آلمان شرقی، اونوقت وسط اون سطح قرمز رنگ، يه لکهء کوچولوی آبی هست يعنی برلين غربی! همين وضع خيلی زود دردسرساز شد. روسها در سال ۱۹۴۸ يهو سر يه سری اختلافات سياسی و اقتصادی بنای ناسازگاری رو گذاشتند و گفتند ديگه از راه زمينی نميشه جنس به برلين غربی فرستاد، يعنی نميگذاشتند کاميونهای حاوی اجناس مورد نياز از خاک آلمان شرقی بگذره و به برلين غربی برسه (البته بيانيهء رسمی ميگفت علتش مشکل تکنيکيه). اين شد که غربيها مجبور شدند يه پل هوايی بين برلين و بقيهء آلمان غربی درست کنند تا سال ۱۹۴۹ که روسها بالأخره از خر شيطون پايين اومدند.

يه داستان جالب هم اين وسط هست که به بمب‌افکنهای کيشميشی (Rosinenbomber، به انگليسی candy bomber) معروفه. ميگن يه خلبان آمريکايی هروقت که به برلين غربی پرواز ميکرد، هر چی شکلات و آدامس و قاقالی‌لی و شايد هم کشمش رو که براش از آمريکا ميفرستادند توی يه جعبه ميگذاشت، بهش يه دستمال گره ميزد و از هواپيما مينداخت پايين، برای بچه‌های ساکن در برلين غربی. يواش يواش رسانه‌ها هم باخبر شدند و قضيه جنبهء بين‌المللی به خودش گرفت و مردم آمريکا شروع کردند به شکلات و آب‌نبات فرستادن برای آلمان و خوش کردن دل بچه‌های برلين غربی. ديگه رسم شد که اغلب خلبانهای پل هوايی همين کار رو بکنند و اصلاً تمام هواپيماهای پل هوايی به اين اسم معروف شدند، حتی اگه در اين کار شرکت نکرده بودند.

بمب‌افکن کشمشی در برلين

به خاطر همينجور مشکلات بود که آلمان غربی پايتختش رو از برلين انتقال داد به بن که وسط آلمان غربی واقع شده. در سال ۱۹۶۱ آلمان شرقی شروع کرد به ساختن يک ديوار بين برلين شرقی و غربی. البته اوايل اين کار کاملاً مخفيانه بود و حتی والتر اولبريشت که رئيس حکومت آلمان شرقی بود در پاسخ به خبرنگارها به صراحت زد زيرش و گفت همچين چيزی صحت نداره و ما داريم اونجا خونه درست ميکنيم، نه ديوار! اما در نهايت ديوار درست شد و دستگاه تبليغاتی آلمان شرقی اسمش رو گذاشت ديوار آنتی‌فاشيستی (چون در نگاه اونها کشورهای کاپيتاليستی، فاشيستی هم بودند). تدابير امنيتی شديدی دور و بر ديوار اعمال شد و در طی سالهای بعد تعداد زيادی از مردم آلمان شرقی که ميخواستند فرار کنند و به آلمان غربی پناهنده بشند برای گذشتن از اون جونشون رو از دست دادند (تعداد به طور دقيق مشخص نيست اما يه چيزی بوده بين شصت هفتاد تا دويست و خرده‌ای نفر). سربازهايی که از ديوار مراقبت ميکردند بيچاره‌ترين سربازها بودند چون اگه ته دلشون اعتقادی هم به کارشون نداشتند، ميدونستند که اگه به فراری شليک نکنند پشت سرشون يکی ايستاده که به خودشون شليک ميکنه.

فرار سرباز ۱۹ ساله به آلمان غربی قبل از ساخت ديوار برلين

وضعيت آلمان از اين نظر ناجور بود که در طی دهه‌های جنگ سرد بين آمريکا و شوروی اين دو کشور نوک دو سرنيزه بودند که همديگه رو هدف گرفته بودند و اگه قرار بود جنگ جهانی سومی شروع بشه، مسلماً از اينجا شروع ميشد، چون استالين کشورهای اروپای شرقی رو عملاً تبديل کرده بود به يه کمربند حفاظتی. آلمان غربی مجبور بود مطيع کشورهای غربی (در واقع آمريکا) باشه و آلمان شرقی هم چاره‌ای جز پيروی از دستورات شوروی نداشت. فقط شانس آلمان غربی اين بود که اولاً از نظر سياسی دستش يه مقدار بازتر بود و تونست يه حکومت بگی‌نگی دموکراتيک (نه مثل آلمان شرقی که فقط اسمش دموکراتيک بود) با فعاليت حزبی آزاد و يه قانون اساسی درست و حسابی غيرايدئولوژيک با احترام به حقوق بشر تشکيل بده، دوماً از طريق طرح مارشال* مورد حمايت اقتصادی آمريکا قرار گرفت و تونست خرابيهای جنگ رو از بين ببره و تبديل به يه اقتصاد شکوفا بشه. هرچند که طرح اوليه قرار بود آلمان رو تبديل به يه کشور کاملاً کشاورزی بکنه و هيچ اثری از صنايع سنگين در آلمان به جا نمونه، فرانسويها هم دندونهاشون رو تيز کرده بودند برای معادن ذغال‌سنگ آلمان و آخرش هم زارلند و اشلزين از آلمان جدا شدند (۱۹۵۷ زارلند به آلمان پس داده شد، قسمت اعظم اشلزين هنوز متعلق به لهستانه). اما وقتی ديدند فقير موندن آلمان روی اقتصاد بقيهء اروپا هم تأثير ميذاره و نميشه به يه ملت به اين بزرگی گرسنگی داد و از طرف ديگه به خاطر فشاری که افکار عمومی بهشون وارد آورد، طرح اوليهء مارشال تا حدودی تغيير کرد. با اينکه مقدار زيادی از کارخانجات و صنايع سنگين آلمان از بين رفت (آلمان در زمان حکومت هيتلر تبديل به يه غول عظيم صنعتی شده بود) اما در نهايت با «دکترين ترومن» رئيس‌جمهور وقت آمريکا برای همبستگی کشورهای غربی عليه کمونيسم و علنی شدن جنگ سرد، راه باز شد برای تبديل دوبارهء آلمان به يه کشور صنعتی.

حالا فکر نکنيد که هر چی آبادانی بود از طرح مارشال بود ها! نه. در ۱۶ کشوری که در اين طرح شرکت داشتند، اين کمک فقط ۳ درصد درآمدشون رو تشکيل ميداد. آلمان غربی يه چيزی حدود يک و نيم ميليارد دلار گرفت و هر جوری بود مردم همت کردند و خرابيهای ناشی از جنگ رو بازسازی کردند. اما آلمان شرقی که به خاطر خودداری استالين در اين طرح شرکت نکرد، حتی تا زمان اتحاد دو آلمان هم موفق نشده بود کاملاً آثار جنگ و ويرانی رو از بين ببره. در ضمن اين پول هنوز هم هست. الآن شده حدود دوازده ميليارد دلار و دست وزارت اقتصاد آلمانه برای حمايت از طرحهای اقتصادی.

اما برگرديم سر اصل قضيه. در دههء هفتاد ويلی براند صدراعظم آلمان شد که سياست «نزديکی» به آلمان شرقی رو دنبال ميکرد، يعنی ميگفت با لجبازی و دشمنی و مخالفت مشکلی حل نميشه، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم اين کشور وجود داره و بايد باهاش به تفاهم رسيد. همين شد که آلمان شرقی بعد از کلی چک و چونه بالأخره لطف کرد و رسماً پذيرفت که آلمانيها يک ملت هستند، اما تحت لوای دو حکومت مختلف زندگی ميکنند. شايد به نظرتون خنده‌دار بياد اما با اون دشمنی و الدرم بلدرمی که آلمان شرقی اون موقعها راه انداخته بود، همين هم يه پيروزی ديپلماتيک بود. ديگه بعد از اون با رشوهء مالی و هزار جور چرب‌زبونی و اين حرفها آلمان غربی موفق شد مقداری تسهيلات برای ارتباط مردم دو کشور برقرار کنه و يه خرده رفت و آمد راحتتر بشه (البته يعنی غربيها بتونن برن شرق و بيان، نه برعکس) که اين هم مهم بود، چون توی اون شلوغيهای جنگ جهانی و فرار و گريز و بمباران و بدبختی خيلی از خونواده‌ها دو سه پاره شده بودند و سالها از همديگه خبر نداشتند. راستی در سال ۱۹۷۴ معلوم شد که يکی از نزديکترين مشاوران و محارم همين ويلی براند بيچاره، جاسوس آلمان شرقی بوده و آنچنان رسوايی بزرگی درست شد که براند استعفا داد.

ويلی براند صدراعظم آلمان

حالا مشکل اينجا بود که از يه طرف بالا رفتن تصاعدی قيمت نفت و از طرف ديگه اقتصاد بيمار آلمان شرقی باعث شده بود که عملاً يه دولت ورشکسته باشه. آدم گرسنه هم که ميدونين دين و ايمون نداره. با وجود تمام وعده و وعيدهای حزبی و تبليغات و اين حرفها، نارضايتی مردم روز به روز بيشتر ميشد. تعداد تقاضاهای کتبی برای ترک کشور داشت سر به فلک ميزد. سر جوونهای ناراضی رو ديگه نميشد گول ماليد و دلشون رو با شعارهای حزبی خوش کرد. از اونور هم گورباچف در شوروی به قدرت رسيد و وقتی ترس ملت از دخالت و سرکوب شوروی و به وجود اومدن يه «بهار پراگ»** ديگه ريخت، زمينهء مناسبی فراهم شد برای يه انقلاب.

ديوار برلين در نهم نوامبر ۱۹۸۹

در سال ۸۹ مجارستان مرزش رو به اتريش باز کرد و تعداد زيادی از آلمانيها از اونجا به غرب فرار کردند. مردم آلمان شرقی هر دوشنبه راه‌پيمايی آروم ميکردند به بهانهء شرکت در دعای صلح کليسای نيکولای (لايپزيگ) و پلاکاتهايی با شعار «مردم ما هستيم» (Wir sind das Volk) با خودشون حمل ميکردند. اول اين تظاهرات کاملاً صلحجويانه و آروم به طرز خشونت‌آميزی سرکوب ميشد و تعداد زيادی از مردم دستگير شدند و کتک خوردند، اما در نهايت تعداد تظاهرکنندگان آنچنان زياد شد که ديگه رويارويی با اونها ممکن نبود. به تدريج حزب SED در برابر فشار عمومی به تکاپو افتاد (از نوع «صدای انقلابتان را شنيدم») و دولت رسماً استعفا داد، اما ديگه دير شده بود. روز نهم نوامبر سال ۱۹۸۹ ميلادی دروازهء ديوار برلين باز شد و سيل مردم از آلمان شرقی به غربی سرازير شد و جشن بزرگی در برلين به راه افتاد. در واقع بايد اين روز رو روز اتحاد آلمان شرقی و غربی دونست، هرچند که قرارداد الحاق آلمان شرقی به غربی رسماً در روز سوم اکتبر ۱۹۹۰ بسته شد و به همين دليل هم اين روز رو در آلمان جشن ملی اعلام کرده‌اند.


* : جرج مارشال اون موقعها وزير امور خارجهء آمريکا بود و اين طرح رو به اجرا گذاشت که از يک طرف با ايجاد رفاه در اروپای جنگزده از تمايل مردم به سيستم کمونيستی جلوگيری کنه و از طرف ديگه بازار مناسبی برای خريد اجناس آمريکايی به وجود بياره.

** : اواسط دههء شصت با اوج گرفتن نارضايتی مردم در چکسلواکی يکی از «اصلاح‌طلبان» به اسم آلکساندر دوبچک به رهبری حزب کمونيست رسيد که ميخواست با حفظ حکومت سوسياليستی از شدت فشارهای سياسی کم کنه و فضای بازتری به وجود بياره. متأسفانه قبلش با روسها «هماهنگ نکرده بود» و اونها هم در بيستم آگوست ۱۹۶۸ با هزارها تانک به چکسلواکی حمله کردند و اين بهار آزادی خيلی زود به خزان نشست.

منبع: اطلاعات عمومی. عکسها رو گوگليده‌ام.

نوشته شده در آلمان, دانستنی | 33 دیدگاه »

هورست بوخهولتس

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 2, 2008

اين هم پست سفارشی جناب آشپزباشی:

هورست ورنر بوخهولتس (Horst Werner Buchholz) در روز چهارم دسامبر سال ۱۹۳۳ در برلين به دنيا آمد. کودکی و نوجوانی خود را در شلوغی و سردرگمی دوران جنگ جهانی دوم گذراند. در سال ۱۹۵۰ مدرسه را ترک کرد و به بازيگری روی آورد و در حين آموزش در مدرسهء هنرپيشگی در تئاترهای مختلف به ايفای نقش پرداخت، از جمله در نمايشنامهء «اميل و کارآگاهان» اثر اريش کستنر. او همچنين به عنوان دوبلور فيلم امرار معاش می‌کرد و مدتی نيز در استخدام راديوی برلين بود. بعد از چند فيلم که بوخهولتس در آنها به عنوان سياهی‌لشکر ظاهر شد، «ماريانه» (Marianne) ساخت ۱۹۵۴ اولين فيلمی بود که او در آن بازی کرد، بدون اينکه به موفقيت زيادی دست يابد. يک سال بعد بوخهولتس در فيلم «آسمان بی‌ستاره» (Himmel ohne Sterne) نقش سرباز روسی ميشا را به عهده گرفت که قصد کمک به يک دختر اهل آلمان شرقی را دارد و کشته می‌شود. بوخهولتس برای بازی در اين نقش جايزهء نوار فيلم نقره‌ای و بهترين هنرپيشهء مذکر فستيوال کن را دريافت کرد. موفقيت بعدی او بازی در فيلم Die Halbstarken بود که در کنار فيلم «ايستگاه آخر: عشق» Endstation Liebe باعث معروفيت بوخهولتس به عنوان «جيمز دين آلمانی» شد.

فيلمهای بعدی بوخهولتس «رابينسون نبايد بميرد» (Robinson soll nicht sterben) و Montpi با همکاری «رومی اشنايدر» بود و او با بازی در «اعترافات شارلاتانی به نام فليکس کرول» (Die Bekenntnisse des Hochstaplers Felix Krull) در سال ۵۷ که بر اساس رمانی از «توماس من» ساخته شده بود در سطح بين‌المللی معروف شد و به جايزهء بامبی دست يافت. فيلم بعدی او در سال ۱۹۵۸ «آسفالت خيس» (Nasser Asphalt) بود که با موفقيت خوبی روبه‌رو شد.

بعد از ازدواج با ميريام برو (Myriam Bru) هنرپيشهء فرانسوی در لندن در سال ۱۹۵۸، در اواخر دههء ۵۰ ميلادی بوخهولتس که به شش زبان زنده به خوبی صحبت می‌کرد برای ادامهء فعاليت هنری خود به آمريکا رفت و در فيلمهای متعددی بازی کرد، از جمله در کنار يول براينر، چارلز برانسون و استيو مک‌کوئين در هفت دلاور (The Magnificent Seven) و «يک، دو سه» (One, Two, Three) با کارگردانی بيلی وايلدر. اوايل دههء هفتاد او به آلمان بازگشت و اغلب در تلويزيون به ايفای نقش می‌پرداخت، از جمله در قسمت‌های متعددی از سريال پليسی محبوب «دريک» (Derrick). او همچنين در «صحرا» (Sahara) در کنار بروک شيلدز بازی کرد و در سال ۱۹۸۵ به خاطر ايفای نقش در «وقتی که می‌ترسم» (Wenn ich mich fürchte) در سال ۱۹۸۵ به او جايزهء نوار فيلم طلايی اهدا شد. در سال ۱۹۹۳ بازی بوخهولتس در فيلم «دور، نزديک» In weiter Ferne, so nah برای او جايزهء بزرگ هيئت داوران در کن را به ارمغان آورد.

در سال ۱۹۹۷ بوخهولتس در فيلم «زندگی زيباست» (La Vita è bella) به کارگردانی روبرتو بنينی و برندهء ۳ اسکار در نقش پزشکی به نام لسينگ در اردوگاه نازی‌ها ظاهر شد. بعد از آن در فيلمهای متعدد آلمانی همکاری کرد و در طی اين سالها به بازی در تئاتر نيز می‌پرداخت. در سال ۲۰۰۰ بوخهولتس به جايزهء ديوا (Diva) دست يافت.

در سال ۲۰۰۳ بوخهولتس در برلين در اثر ابتلا به ذات‌الريه به طرز ناگهانی از دنيا رفت. خانوادهء او در همان سال کتاب مصوری تحت عنوان هورست بوخهولتس – زندگی او از زبان تصاوير (Horst Buchholz – Sein Leben in Bildern) منتشر کرد. دو سال بعد پسرش کريستوفر بوخهولتس فيلم مستندی به نام «هورست بوخهولتس – بابای من» (Horst Buchholz – Mein Papa) تهيه کرد که به زندگی پدر مشهور خود پرداخته است.

منبع: اطلاعات عمومی، اينجا و اينجا. عناوين جز هفت دلاور و اميل و کارآگاهان تماماً برگردان مستقيم مؤلف/مترجم است و به اسم‌هايی که برای نمايش در ايران انتخاب شده‌اند ربطی ندارد.

بوخهولتس در ويکی

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, دانستنی | 8 دیدگاه »

انگشتر ايفلند

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 1, 2008

چندتا از خواننده‌ها دربارهء انگشتر ايفلند پرسيده بودند.

انگشتر ايفلند يا Iffland-Ring يه انگشتر مزين به تصوير آگوست ويلهم ايفلند هنرپيشهء آلمانيه که در قرون هيجدهم و نوزدهم ميلادی زندگی ميکرد. انگشتر از اواسط دههء پنجاه ميلادی تا به حال جزو دارايی دولت اتريش محسوب ميشه (يعنی توسط نگهدارنده قابل فروش نيست). صاحب انگشتر هميشه در وصيت‌نامه‌اش قيد ميکنه که صاحب بعدی چه کسی خواهد بود و به مهمترين و تأثيرگزارترين هنرپيشهء مذکر آلمانی‌زبان داده ميشه که بيشترين خدمت رو به اعتلای زبان آلمانی کرده. در سال ۱۹۹۶ يوزف ماينراد هنرپيشهء اتريشی انگشتر رو برای برونو گانتس سوييسی به ارث گذاشت که بدون شک کمک مهمی به معروف شدن گانتس کرد.

از اواخر دههء هفتاد ميلادی تا به حال يه انگشتر آلما زايدلر هم وجود داره (Alma-Seidler-Ring) که مثل انگشتر ايفلند به ياد هنرپيشهء اتريشی آلما زايدلر به بهترين هنرپيشهء مؤنث اهدا ميشه. صاحب فعلی انگشتر آنه‌ماری دورينگر (Annemarie Düringer) هنرپيشهء سوييسيه.

منبع: اطلاعات عمومی (به جان خودم!). عکس از گوگل کش رفتيده شده.

انگشتر ايفلند در ويکی

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, آلمان, دانستنی | 2 دیدگاه »

پرسش و پاسخ

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 1, 2008

سؤالهای خواننده‌ها اين چند وقته جمع شده و خودش شده قد يه پست طولانی.

الف) برای بار شونصدم: «تبادل لينک» به من بميرم تو بميری نيست. کامنت بگذاريد، صد در صد به وبلاگتون سر ميزنم (حواستون باشه که اغلب کامنتهای «وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن» اين اواخر به صورت ديمی و دلبخواهی بسته به درجهء تنگی خلق صاحاب وبلاگ حذف ميشن). اگر به طور کلی از محتوای وبلاگتون خوشم اومد، اون رو کاملاً داوطلبانه و بدون چشمداشت به فهرستم اضافه ميکنم، اگر نه هم مراجعه شود به اخلاق وبلاگی.

ب) خواننده‌ای به اسم جواد پرسيده:

سوالی داشتم میخواستم بدانم نظر شما نسبت به هوش و بعد شعور و فهم آلمانی ها چیست؟ من در ذهنم از مردم آلمان ذهنیتی کمی مدعی را دارم چیزی که در ایران هم وجود دارد اما در ایران از سر سرخوردگی و از سر آن گفته میشود که دیگر چیزی برای افتخار کردن باقی نمانده جز این که گفته شود در فلان شهر آلمان فلان دکتر است که خیلی حاذق است و البته ایرانی است و از این حرفها و وقتی با دوستان این بحث را ادامه میدهیم (به شرطی که تعامل و تساهل بر مخاطب حفظ شود)آنگاه میتوانیم به دو راهی استعداد و شعور برسیم و این که خیلی از ما مردم بر سر آن دو راهی مردد می مانیم و من واقعا من نمیدانم چرا؟حالا از شما میخواهم بپرسم در آنجا هم همین گونه است یعنی مردم آلمان مردمی هوشمندی هستند و اگر هستند آن فلسفه و اندیشه آلمانی در زندگی و درک مردم از واقعیات وجود دارد یا نه؟ هر چند که شاید مقایسه دو ملت کاری درست نباشد اما بار این حرفها در ایران زیاد است آن قدر که گاهی اوقات تمام دردهای حتی سیاسی را هم ستر میکند.

و چون منظورش رو از اين سؤال متوجه نشده‌ام ادامه داده:

منظور من از شعور همان تمیز دادن بین سنت و واقعیت است اما در چارچوب زندگی خودشان(زندگی آلمانی) یعنی در همین ایران باعثه تاسفه که هنوز جوانان تحصیلکرده بسیاری به دنبال کارهای شریعتی هستند و از آنجا که چاپ این کارها در ایران دوباره آزاد شده فروش خوبی هم داره با این که بسیاری از همین جوانها آنچنان پایبند مذهب نیستند اما فاطمه فاطمه است و یا کویر را همچین میخوانند که انگار وحی منزل است.حالادر آلمان مردم چقدر فلسفه میخوانند و چقدر حاضرند برای آنچه که واقعیت مینامندش بها بپردازند این را از این جهت میپرسم که زبان آلمانی زبان فلسفه شمرده میشود و نوابغ اصلی فلسفه جدید از این زبان برخاسته اند حالا شاید بپرسید منظورتان از واقعیت چیست و من میگویم همان چیزی که نه رسانه ها درباره اش میگویند و نه کلیسا و نه کتابهای زرد و نه مدسه و…دیگر چه میدانم هر چه که در سطح نباشد.

و چون دوزاری من هنوز نيفتاده بود توضيح داده:

بگذارید برای آخرین بار سوالم را به این گونه مطرح کنم تا هم شما از دست من راحت شوید و هم من خوشحال شوم که برای یک بار هم که شده موفق به ارتباط با مخاطبم شده ام: در غرب چقدر آدمها به خودشناسی اهمیت میدهند علی الخصوص آلمان؟ یعنی همچون ایران که مذهب در کودکی آچار فرانسه ای میشود برای همه چیز و این گونه ذهن انسان را از منطقی که میتواند او را به خودشناسی رهنمون کند خالی میکنند و مثال بارز آن همان شریعتی و جوانهای به اصطلاح درسخوانده ایران امروز است ,آیا در آلمان هم به این گونه است .ببینید یکجا خواندم که شما نوشته اید جوامع غربی جوامعی مصرف گرا هستید حال پرسش اینجاست که این مصرف گرایی به مثابه یک سیتم یا حتی یک ایدئولوژی، میتواند ذهن فرد غربی را از خودشناسی دور کند یا نه؟در ایران مردم اول و آخر با مذهب هویت میگیرند .دوست دختری داشتم که شب کنکورش دعای عاشورا میخواند و از من هم میخواست برایش دعا کنم اما باور کنید تمام آن سه ماهی ای که باهم بودیم از همه گونه حرفی که متنهی به روشنفکری شود حرف زدیم و بعد دیدم آن حرف ها همه مهملی بیش نبوده اند.این موضوع را در بسیاری از اقشار جامعه دیده ام از ثروتمندان لامذهب تا فقیران لامذهب همه و همه در آخر بر سفره ابولفضلی فاطمه ای …مینشینند.این ها را گفتم که بگویم خدا و دین چیزی جز خود تکامل نیافته نیستند آیا در جوامع غربی تکامل یافتگی انسان(خود شناسی) وضعیتی بهتر دارد یا نه؟

متأسفانه با وجود توضيحات مفصل هنوز جوابی در خور برای اين سؤال پيدا نکرده‌ام! جامعهء آلمان هم مثل جوامع ديگه يه چيز يکدست و هوموژن نيست که بشه درباره‌اش نظر کلی و عام داد. اينجا هم آدم خرافاتی، آدم مذهبی، آدم باری به هر جهت، آدم سطحی هست. من کی هستم که بتونم دربارهء حد و اندازهء خودشناسی در جامعهء آلمان نظر بدم؟ بله مصرف‌گرايی ميتونه انسانها رو آنچنان در خود غرق کنه که ديگه فرصتی و توجهی و علاقه‌ای برای چيزهای ديگه نداشته باشند، اما اين شامل همهء مردم نميشه. اينجا هم بالأخره يه قشر فرهيخته و باسواد هست که دغدغهء چيزهای ديگه‌ای داره يا حتی با اين سيستم در حال جنگ به سر ميبره، حالا از نظر سياسی يا از نظر فعاليت فرهنگی و اجتماعی. ميشه گفت که در ميون قشر تحصيل‌کرده چنين چيزی که شما اشاره کرديد کمتر پيدا ميشه، اما باز هم از اظهار نظر کلی و آبگوشتی صرف‌نظر ميکنم.

پ) اين اواخر چند نفر دربارهء مخارج زندگی در آلمان پرسيده‌اند. همونطور که بارها مفصلاً توضيح داده‌ام، مخارج زندگی در آلمان ايالت به ايالت و شهر به شهر تفاوتهای فاحش داره و از راه دور نميشه اونها رو دقيق تخمين زد. به عنوان مثال اجاره‌ای که من اينجا برای يه آپارتمان ميدم ممکنه در مونيخ دو سه برابر و در لايپزيگ نصف اين مبلغ باشه. به طور کلی هر چه آدم بيشتر پول داشته باشه زندگيش بهتر ميگذره. اما حساب و کتاب قبل از اومدن و زندگی کردن در اينجا کار محاليه، به خصوص که من نميدونم شما قراره کجا زندگی بکنيد و انتظار و توقع شما چيه و تا چه حد ميتونيد و ميخواهيد به خودتون سخت بگذرونيد.

ت) دوست ديگه‌ای به نام ايمان يک فهرست طويل از سؤالهای سينمايی فرستاده که من تحقيق کنم و جواب بدم. متأسفانه برای جواب به بعضی پرسشها نياز به منابعی هست که در اختيار من نيست يا وقتی که بايد برای دسترسی به اون منابع صرف کنم در حد و اندازهء اين وبلاگ نميگنجه. اما سعی ميکنم در حد امکان جواب بدم:

۱) مردم آلمان بیشتر علاقمند به فیلم‌های آمریکایی هستند یا اروپایی؟

در مقايسه با کی؟ در مقايسه با خود آمريکاييها احتمالاً علاقه‌اشون به فيلم اروپايی بيشتره، از اونجايی که علاقهء آمريکاييها به فيلم اروپايی نزديک به صفره. به طور کلی تعداد فيلمهای آمريکايی عرضه شده در سينماها بيشتره اما فيلمهای اروپايی هم علاقمندان زيادی دارند.

۲) اکثر فیلم‌های آمریکایی، دوبله شده به زبان آلمانی هستند و یا با زیرنویس آلمانی نمایش داده می‌شوند؟

خوشبختانه اين يکی رو راحت ميشه جواب داد. اکثر قريب به اتفاقشون با دوبلهء آلمانی نشون داده ميشن که به نظر من بسيار خوب و ماهرانه است.

۳) مردم آلمان بیشتر تمایل به رفتن به سینما دارند یا به تماشای فیلم در خانه‌هایشان؟

هيچ اطلاعی ندارم.

۴) فیلم‌های روز آمریکایی آیا اکران هم‌زمان در سینماهای آلمان دارند؟

خير معمولاً چند ماه بعد در آلمان به نمايش درميان.

۵) فیلم‌های ساخت آلمان بیشتر الگوی سینمای آمریکایی دارند یا اروپایی؟

هر دوش وجود داره، فيلم به سبک هاليوودی و فيلم به درد بخور اروپایی (خوب چند تا فيلم آلمانی نگاه کن دوست عزيز!).

۶)آیا شبکه‌‌ تلویزیونی خاص برای پخش فیلم‌های سینمایی از تلویزیون در آلمان وجود دارد؟

بله.

۷) آیا فیلم‌ها و کارگردان‌های ایرانی در بین مردم آلمان طرفدار دارند؟

گمان نکنم چندان شناخته‌شده باشند که بشه دنبال طرفدارانشون گشت. هرازچندگاهی در تلويزيون و سينما فيلم ايرانی نشون داده ميشه. دو سه تا هنرپيشهء ايرانی در سينما و تلويزيون آلمان داريم که پرطرفدار هستند.

۸) مردم آلمان فیلم مورد علاقه خود را بیشتر از چه طریق انتخاب می‌کنند؟ (یادداشت‌های منتقدین در مطبوعات،تبلیغات تلویزیونی،…)

احتمالاً هر دو.

۹) هزینه کرایه فیلم از کلوپ‌ها چقدر است؟ (در صورت امکان به تومان ذکر کنید)

يورو الآن به تومن چقدره؟! توی کلوبی که من کرايه ميکنم فيلم شبی ۳ يورو کرايه داره، فيلمهای درجه دو بين ۱ تا ۲ يورو.

۱۰) بلیط سینما در سینماهای آلمان چقدر است؟ (در صورت امکان به تومان ذکر کنید)

ايالت به ايالت و شهر به شهر و سينما به سينما و روز به روز فرق ميکنه. يه چيزی بين ۶ تا ۱۲ يورو.

۱۱) چند فیلم محبوب -پرفروش- ماه‌های اخیر سینماهای آلمان را نام ببرید؟

اينجا فهرست ۲۵ فيلم محبوب اين هفته در شهر برلين رو ببينيد. ضمناً از ۲۵ فيلم ۱۰ تاش اروپاييه.

۱۲) در سال معمولاً چند درصد از فیلم‌های روی پرده سینماهای آلمان، آلمانی هستند؟

با توجه به جواب سؤال قبلی حدسم حدود سی چهل درصده.

۱۳) آیا در آلمان خرید و فروش فیلم‌ها بصورت قاچاق (کپی غیرمجاز) وجود دارد؟ مجازات خریداران و فروشندگان این گونه کالاها در آلمان چگونه است؟

بله! مجازاتش تا پنج سال زندانه و جريمهء نقدی.

۱۴) به نظر شما در آلمان تاثیر سینما بیشتر است یا تلویزیون؟

تأثير در چی؟ چه تأثيری؟

۱۵) آیا کودکان می‌توانند فیلم‌های بزرگسالان را در سینما تماشا کنند و یا منع قانونی برای ورود آن‌ها برای تماشای این فیلم‌ها وجود دارد؟

بله فيلمها دسته‌بندی سنی داره و بچه‌ها رو به فيلمهايی که مناسب سنشون نباشه راه نميدن و در صورت ترديد ازشون کارت شناسايی ميخوان، مثلاً اگه فيلم از ۱۸ به بالا باشه (که کم پيش مياد، اغلب فوقش از ۱۶ به بالاست) و يه نوجوون که قيافهء بچگونه‌ای داره بخواد بره تو.

۱۶) سینمای مستند آلمان پخش تلویزیونی دارد یا سینمایی؟ (بیشتر درباره چه موضوعاتی است؟)

هم پخش سينمايی داره، هم تلويزيونی. موضوعش هر موضوعيه که بشه درباره‌اش فيلم مستند ساخت. محدوديتی نداره جز عرضه و تقاضا.

۱۷) آیا فیلم جنجالی در چند سال اخیر سراغ دارید که بحث آن مدت‌ها در مطبوعات و تلویزیون آلمان داغ باشد؟ در صورت امکان نام ببرید و علت توجه به آنرا ذکر کنید؟

غير از بدون دخترم هرگز که البته مال خيلی سال پيشه، فيلم Der Untergang در سال ۲۰۰۴ نسبتاً سر و صدا کرد، چون برای اولين بار در تاريخ آلمان هيتلر به عنوان شخصيت محوری يک فيلم ظاهر شده بود. بعضيها ميگفتند کار اشتباهی بوده (چراش رو از خودشون بپرسيد). بعضيها هم ميگفتند ضعف فيلم در نشون دادن جنبهء انسانی هيتلره (مثلاً در حال خوردن غذا يا اختلاط با يه سکرتر)، انگار بايد حتماً هميشه به صورت يه هيولا نشون داده بشه. بعضيها ميگفتن چرا اشاره‌ای به قتل عام يهوديها نشده. با همهء اين حرفها فيلم بسيار درخشانی بود و روزهای پايانی زندگی هيتلر رو بسيار دقيق و علمی طبق شواهد تاريخی بازسازی کرده بودند. بازی برونو گانتس (هنرپيشهء سوييسی و صاحب فعلی انگشتر ايفلند که هميشه طبق وصيت صاحب قبلی به بهترين هنرپيشهء آلمانی‌زبان داده ميشه) در نقش هيتلر مو رو بر اندام راست ميکرد. پيشنهاد ميکنم اگه فيلم به دستتون افتاد حتماً اون رو ببينيد.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, وبلاگ, آلمان | 9 دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.