گر شعلههای خشم وطن زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد نامت عجین به گند شود
پرگوی و یاوهساز شدی، بی حد زباندراز شدی
ابرام ژاژخایی تو اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافتهای، درهم چو رشته بافتهای
ترسم که آنچه تافتهای، بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین، [...]
Archive for ژوئن, 2009
خاک مرا به باد مده
Posted in ايران, شعر و ترانه on ژوئن 20, 2009 | 5 نظرات »
جالبه. رسانههای آلمان يهو يادشون افتاده که در گزارشهاشون از ايران، از کلمهء «رژيم» استفاده کنند، نه «دولت اسلامی» يا «جمهوری اسلامی».
ميگه: موسوی کيه بابا؟ من که اصلاً از موسوی خوشم نمياد! با اون گذشتهاش، با اون وضعی که در دههء شصت بوده، با اون تفکر متحجرانهاش… اين آدم تا مغز استخون حزباللهيه! اما ميدونی؟ رژيم فقط يه جای نرم و آسيبپذير داره توی بدنهاش، يه جايی که زخمه و حساس، اون هم اين تظاهر به [...]
بيانيهء موسوی در آفتاب
نترس بابا! انقلاب نميشه! فکر کردی نظام عزيزت داره از دست ميره؟ از اين خبرها نيست هنوز. ملت عصبانين، دارن يه خرده خودشون رو تخليه ميکنن.
ببين چه جوری به هول و ولا افتاده.
آشوبها؟!
انتصابات
Posted in ايران, زمين و زمان on ژوئن 13, 2009 | 8 نظرات »
چند روز پيش پاول پرسيد: فکر ميکنی توی انتخابات تقلب کنند؟ گفتم تقلب که حتماً ميکنند، اما گويا درصد شرکت مردم داره ميره بالا و اگه نخوان گندش دربياد، نميتونند اون تعداد رأی رو جابهجا کنند که تأثيرگذار باشه.
غافل بودم که اين بار شمشير رو از رو بستهاند و آنچنان هار شدهاند که برای موندن [...]
آی جيگيلی جيگيلی…
Posted in زمين و زمان on ژوئن 11, 2009 | 12 نظرات »
من اين بار هم مثل هميشه خودم رو به عنوان يک خارجنشين بیغيرت خائن مرفه بیدرد قاطی بحث انتخابات نميکنم. فقط يه يادآوری کوچولو ميکنم که در زمان نخستوزيری جناب موسوی، بنده در ايران زندگی ميکردم و اونقدر زندگيمون تحت درايت و هدايت ايشون زيبا و مفرح و آزاد بود که تاب نياورديم و چون [...]
احترام
Posted in زمين و زمان on ژوئن 10, 2009 | 7 نظرات »
چند روز پيش يه بحثی بين من و سه نفر ديگه پيش اومد دربارهء روشهای درمانی آلترناتيو مثل طب سوزنی و گياهی و رايحهدرمانی (اين عبارت رو الآن از خودم درآوردم، شايد ترجمهء مصطلحش اين نباشه، اما ميدونين چی رو ميگم) و هوميوپاتی و اين حرفها. اونها با شور و حرارت از اين روشها دفاع [...]
آهوی گچی
Posted in قديم و نديم on ژوئن 9, 2009 | 10 نظرات »
گمونم هنوز دو سالم نشده بود. در خيابون انديشه زندگی میکرديم. همسايهء بالايی ما رو دعوت کرده بود ناهار خونهاشون. همه نشسته بوديم دور يه سفرهء بزرگ. همسايههامون سه چهار تا بچه داشتند. سوپ خوشمزهای (هويج؟ گوجهفرنگی؟) به عنوان پيشغذا آورده بودند. من يکی دو قاشق سوپ رو خورده بودم و بدجوری ازش خوشم اومده [...]
