گمونم هنوز دو سالم نشده بود. در خيابون انديشه زندگی میکرديم. همسايهء بالايی ما رو دعوت کرده بود ناهار خونهاشون. همه نشسته بوديم دور يه سفرهء بزرگ. همسايههامون سه چهار تا بچه داشتند. سوپ خوشمزهای (هويج؟ گوجهفرنگی؟) به عنوان پيشغذا آورده بودند. من يکی دو قاشق سوپ رو خورده بودم و بدجوری ازش خوشم اومده بود، به خصوص که مزهاش… جديد بود. آدم وقتی اونقدر کوچولوست، همه چيز رو برای بار اول تجربه ميکنه.
يکی از بچههای همسايه، يه پسر پنج شيش ساله، گفت که ميخواد جاش رو عوض کنه و نميدونم پيش کی بشينه. بشقاب سوپش رو برداشت و راه افتاد که بره اونور سفره. همين که به من رسيد، سکندری خورد و همهء محتوای داغ بشقابش سرازير شد روی کمر من. دادم هوا رفت. بدجوری سوختم.
مامان بلوزم رو درآورد و ديد که پشتم قرمز شده. بغلم کرد و گفت که بهتره من رو ببره خونه و به کمرم پماد بماله. يادمه که بغلش بودم، چون نگاهم همارتفاع مامان بود و بزرگترهای ديگه که ناراحت و نگران دور ما ايستاده بودند، با اينکه من ديگه گريه نميکردم. آقای همسايه که طفلکی به خاطر ناشيگری پسرش بدجوری گرفتار عذاب وجدان شده بود، با دستپاچگی به دور و برش نگاه کرد و اولين چيزی که دستش افتاد از روی رف برداشت و داد به من که دلم رو خوش کنه. ديدم يه مجسمهء گچی آهوست به رنگ نارنجی تيره با خالهای سفيد روی پشتش. تعجب کردم که چرا اين رو داده به من. روشن بود که اسباببازی نيست. يه خرده نگاهش کردم و خواستم پسش بدم، اما آقاهه دوباره بهم برگردوند که نه، اين مال توئه! اون موقع نفهميدم که علت دادن مجسمه به من چيه. وقتی رسيديم خونه از مامان پرسيدم، گفت داده بهت که گريه نکنی. تعجبم بيشتر شد. من که ديگه گريهام تمومشده بود؟ تازه، گريهء من و سوختن کمرم چه ربطی داره به آهوی گچی؟ جوری تربيت نشده بودم که مثل بعضی از بچههای ديگه، هر دفعه برای بريدن صدام چيزی بدن دستم و لوسم کنن. اون مجسمه رو سالها داشتيم، تا اينکه از ايران رفتيم. اون اواخر ديگه گوشه و کنارش پريده بود و سفيدی گچ از زير لعاب نارنجی معلوم بود.
دو سه روز پيش در ناهارخوری محل کارم غذايی خوردم که نميدونم چرا من رو ياد مزهء اون سوپ خوشمزه انداخت. فکر کن، اون پسرکی که روی من سوپ ريخت، الآن خودش عاقلهمرديه و احتمالاً چندتا بچه داره! يعنی من رو هنوز يادش مياد؟ گمون نکنم.

یعنی از دوسالگیت با این جزئیات یادت مونده؟ بابا تو نابغه ای، حافظه ی فتوگرافیک داری!
یاد فیلم راتاتویی افتادم. اونجا که بازرس غذا رو میذاره دهنش و پرت میشه تو عالم کودکی و غذای مادرش
خب، اولاً خوشحالم که نوشته ای رو ازت می بینم و میخونم. دوماً میتونم حدس بزنم که این بیماری!!؟؟ مزه غذا و خاطرات حول و حوش اش چه گیر و گرفتاری هایی ایجاد میکنه! حالا خدا رو شکر که این وبلاگ هست و گاهی میشه توش اینا رو نوشت! بعضی وقتها که میخوام از مزه، از بو، از یک صحنه و شباهت آن و جرقه ای که در ذهن ایجاد میکنه، با کسی دیگه صحبت کنم… میگن: خدا پدرت رو بیامرزه، بیکاری و میشینی برای خودت عشق و حال میکنی و هی با اسب خیالات ات میری به سفرهای دور و دراز درون مغز خودت! آخه تو بگو، سخت نیست وقتی حتی بوی لجن حاشیه های دشت لاله در اطراف آمستردام تو رو بیاد فلان محله فقیرنشین در رشت میندازه بتونی با اونائی صحبت کنی که مثلاً اومده اند بعنوان مسافر و توریست و اینا و دشت لاله و باغ گل و اینهمه ظرافت رو نگاه کنند و تو… از بو به نظافت دوره ای سیستم فاضلاب رشت می رسی و مشکلاتی که وجود این فضولات در محله ایجاد میکرد و… حالا خدا پدر آن یارو رو بیامرزه که بهت یه مجسمه گچی آهو داد! ما که اوضاع مون خیلی وخیم تر از اینا پیش میرفت!
بهرحال، خیلی خوشحالم که گاهی میای و یه چیزایی می نویسی. سلامتی و شور وجودت در چنین نوشته هایی، حال آدم رو جا میاره!
خیلی جالب بود یه کم بیشتر از خاطرات قبل از دوسالگیت بنویس. منم یه سری خاطرات دارم مال دورانیه که تو رحم بودم میترسم منتشر کنم مورد تمسخر قرار بگیرم.
من به طور یه سری خاطرات و از پنج سالگیم یادم میاد…در ضمن چه عجب چشم مارو به نوشته هات روشن کردی خانومی
منظورم من به زور بود حالا چطوری نوشتم من به طور؟…ها ؟…اهان حروفش نزدیک به همه ، منم تا یک ساعت بعد از خواب ظهر گیج میزنم…صورتک نیش باز…
بسیار پسندیده است که متوجه شدیم زنده هستید. سلامت باشید.
بابا خانوم من پیدا!!!
بعضی خاطرات رو آدم هیچوقت فراموش نمیکنه.
انقدر انتخاباتزده شدم که فکر کردم داری اینها رو تعریف میکنی که ربط بدی به انتخابات و بگی احمدینژاد مردم رو سوزونده و جمهوری اسلامی داره موسوی یعنی آهوی گچی میده دستمون! خوب قبول میکنم که دارم دیوونه میشم!
سلام
بچه ها حافظه دراز مدتشون بعد از سه سالگی شکل میگیره
من تو این مدت فقط یه مورد دیدم اونم بچه یکی از آشناهامون بود که یکسالگیش به اینور یادشه
اونم اسمش شانتال هست و مامان بابشم که پروفسور علوم اعصاب تو آلمان هستند و خودش حیرت زده از این امر
در هر حال چون یک نمونش رو خودم از نزدیک دیدم
قبول میکنم!!
شاد باشی بانو
اگر به خانه ی من آمدی برایم نقل و نبات بیاور با شکلات مکزیکو چلی های هشتاد درصد و یا نسکافه الورادو آلمانی