اين شعر رو در مجموعهای خونده بودم که سال ۱۳۵۷ پدرم برام از روبهروی دانشگاه خريده بود. البته فکر کنم اصلش از اين طولانيتر بود. کسی يادش مياد شاعرش کيه؟
با من امید معجزهای بود
در من امید معجزه از هیچ سوی
وز هیچ کس نماند
باز آمدم به خویش
چشم از سراب دور
بازگرفتم
دل از امید هر که و هر جا
هم نیز پردههای دو گوشم را
- کز سالهای سال طنینی را
در انتظار خیره به سر برده بود -
کشیدم.
باز آمدم به خویش
ماندم به خویش تا چه برآید
دیدم که دستهایم
تقدیر را به سخره گرفتند
تسلیم را به سرزنشی سخت
و نقش دستهایم
با من گفت:
معمار سرنوشت تو اینجاست
میعاد آرزوی تو
اینک
دیدم درون سینهء من، مهر و کینهایست
سرشارتر از آن که
تا جاودان بتابد و یک شعله کم شود
تفتیدهتر،
عمیقتر از آن که
با هیچ نشتری بتواند کسش گشود.
دیدم
با این دو همنشین مبارک
دیگر به هیچ، هیچ نیازم نیست
اینک وقوع معجزهای در من
- اکنون که دل ز معجزه پرداختم -
از من امید معجزه باید
باشد.
ای دستهای من!
بادا که شرمسار نمانم.

پانته آ جون به بازی دعوتی