فيلم زندگی من – ۱
نوشتهشده به دست پانتهآ در اوت 27, 2011
توجه کردهايد وقتی شکم آدم سير ميشه، يهو چقدر نگاهش به دنيا خوشبينانه ميشه؟ تا قبل از اينکه غذا رو بيارن دم در، داشتم دنبال يه چيز نوک تيز ميگشتم که رگهای جفت دستهام رو باز کنم.
قضيه از اين قراره که تابستون امروز شروع نشده به پايان رسيد (البته بعد از شام کورسوی اميدی در دلم درخشيدن گرفت که شايد يه بار ديگه دالی دالی کنه) و دوباره بعد از فقط سه چهار روز هوای آفتابی، تمام امروز ابری و گرفته و خاکستری بود و يهو بارون هم گرفت عين سيل و بنده هم برعکس اکثريت قريب به اتفاق هموطنان اصلاً بارون دوست ندارم. در نتيجه هر چی غم و غصه و بدهکاری بود يادم افتاد و شوورخان هم که نيست تا اقلاً حواس آدم يه جوری پرت بشه به زندگی روزمره. و اينطور شد که بعد از خوردن غذا که مخمون به کار افتاد و تونستيم دوباره بينديشيم، گفتيم خوب خودمون رو فعلاً امشب نميکشيم، عوضش ميبلاگيم.
مسئله اينه که وقتی پاول خونه نيست، زندگی من ميشه عين اين صحنههای فيلمها که وقتی ميخوان بگن طرف خيلی بدبخته و تنهاست و رسماً زندگی نداره، نشون ميدن که از سر کار مياد، غذای حاضری سفارش ميده يا جعبهای از فريزر درمياره ميندازه توی مايکروويو و تنها ميشينه (ترجيحاً جلوی تلويزيون) و ميخوره. يه نمونهء بارزش که الآن يادم مياد رابين ويليامزه در فيلم Awakenings که البته نميشينه جلوی تلويزيون، يه کتاب گياهشناسی ميذاره روی ميز و در کنار غذاش ميخونه (اغلب کتابهای من دقيقاً به همين علت يه جايی وسطهاش لکهء رب گوجه يا زردچوبه و امثالهم داره).
حالا نه اينکه نيازی باشه به اين وضع يا نشه تغييرش داد! فیالواقع باور بکنيد يا نکنيد من از تنهايی بدم نمياد. به عنوان بچهء اول خانواده اصولاً تنهايی برام چيز فوقالعاده ارزشمنديه و بعضی وقتها که حالش باشه حسابی با تشريفات برگزارش ميکنم و ازش لذت ميبرم. اگه نخوام تنها باشم تفريحات سالم و ناسالم هم در دسترس هست اما وقتی آدم بای ديفالت افسرده باشه فرق نميکنه که در مهمونی نشسته يا توی خونه تنهاست. هوم… الآن که فکرش رو ميکنم ميبينم توی مهمونی احتمالاً بعد از ۵ دقيقه يادم ميره که ناراحتم و شروع ميکنم به بگو بخند، پس ظاهراً تنها نشستن توی خونه وضعيت رو تشديد ميکنه. شايد چون حواس آدم کمتر پرت ميشه و ميتونه با تمرکز کامل به حال خودش دل بسوزونه. مهمونی از کجا بيارم حالا نصفهشبی…
اما حالا که حالم بهتره اين رو هم براتون تعريف کنم که اين هفته شوخی شوخی سه تا قرار وبلاگی داشتم! آخريش ديگه خيلی سورپرايز بود که دوستی از اون سر دنيا اومده درست همينجايی که من هستم به مسافرت تفريحی و روحش هم خبردار نبوده که من کجام و من هم تصادفی از طريق دو تا دوست بلاگر ديگه مطلع شدم و براش پيغامی فرستادم و خلاصه جاتون خالی ديشب رفتيم ددر و خيلی خوش گذشت. از نکات قابل توجه و قابل بازگويی يکی اين بود که همهامون سه پرس غذا سفارش داديم، يه پيشغذا و دو تا غذای اصلی، اما من آخرش شب با شکم گرسنه خوابيدم. يعنی واقعاً شکمم قار و قور ميکرد ها! نتيجه ميگيريم که دفعهء ديگه اگه رفتم رستوران چينی از نوع سانتیمانتال، قبلش يه شکم سير غذا بخورم. حالا خوبه آدم پرخوری هم نيستم. باور کنيد، به جان عزيزتون! انصافاً پرسهاش خيلی فينگيلی بود.
تا يادم نرفته، از همهء رفقايی که به طرق مختلف خبردار شدند من دوباره مينويسم و در نهايت محبت و بزرگواری اومدن کامنت گذاشتن تا احساس نکنم دارم با در و ديوار بلاگ حرف ميزنم، از صميم قلب تشکر ميکنم.

mitra گفت
salam arz shod pantea jan!
hala begoo gooder bade! age gooder nabood az koja mishod fahmid baz minevisi.
dar afarinesh har chizi ke mimanad hekamtist :p
taraaaneh گفت
welcome back
هاله گفت
سلام پانتهﺁ جون. یادته از بسکه هی هر چیزمون به هم میخورد میگفتیم همزاد هستیم؟
کتابای منام لک غذا توشون داره ولی تا امروز به هیچکس نگفتم!
من عاشق روحیه تو هستم – میدونم که لحظات خاص خودت رو هم داری که بیحوصلهای یا افسرده یا هر چیز ولی هر وقت باهات حرف زدم روحیهام بهتر شده.
از اون قرار وبلاگیات هم که نگوووووو! خیلی ذوق کردم که جور شد. میبوسمات و بازم ولکام بک!
آفتاب پرست گفت
ما رو هم در شادی باقی دوستان بابت بازگشت به بلاگستان شریک بدانید. به هر حال دورادور میخواندیمتان.
علیرضا گفت
پانته آ و روزهای خوب وبلاگستان.
fazel گفت
Salam Pantea!
Welcome back!
fazel
Saeedeh گفت
خوش آمدی به میهن
moh3n گفت
سلام خانوم پانتهآ خیلی خوشحالم که دوباره برگشتین میخواستم در مورد صفحه کی کجاست؟ بگم که خیلی از وبلاگهایی که لینکشو را گذاشتین یا کلن حذف شدن ویا تغییر آدرس دادن ویا مدتهاست که به روز نمیشن اگر وقت کردید که نگاهی بندازید و یک ویرایشی بکنید ممنون
Scarlett گفت
آاخ، آاخ، قراره وبلاگی که آرزوی دیرینهً من بود که پانته آ ی غربتستان رو ببینم. خدا عمر طولانی به اون ۲ تا دوست وبلاگی بده که باعث شدن من تورو ببینم. قربونت برم. خیلی خوبه که باز مینویسی.
shadi گفت
nemeedunam in ghazaye chinee chetore dorost meeshe, manam yek saat baat az inke khodamo khafe meekonam, dobare ghoshnam meeshe
بانو کاف (lady k) گفت
خوش اومدین خانوم پانته آ. مثل شنیدن صدای یه دوست خوب قدیمی، از بازگشتتون خوشحالم.