دهسالگی وبلاگستان فارسی
نوشتهشده به دست پانتهآ در سپتامبر 10, 2011
همه چيزمون بايد به همه چيزمون بياد! حتی شروع وبلاگنويسيمون هم داستان باحال و کول و باکلاسی نيست که بشه بهش پز داد. خير، من وبلاگ حسين درخشان رو اول نديدم. به هيچکدوم از نوشتههای پربار و شيرين شما همقطارهای کهنهکار برنخوردم که بخونم و وسوسه بشم به وبلاگ نوشتن. اولين وبلاگی که من در زندگانی ديدم، شايد باورتون نشه، وبلاگی بود به نام «سردبير: عمهام» که هفت هشت ده سال پيش وقتی داشتم با سرعت زياد در شاهراههای شبکهء جهانی ويراژ ميدادم، پشت يکی از پيچهای تند وبگردی بسيار اتفاقی و ناگهانی افتادم توش. ديساين ميساين و قالب و اينا که ميشه گفت نداشت. و من يه ساعت داشتم زير و روش ميکردم و کاملاً سر کار بودم که اين چيه آخه!
روشنه که از قماش چت و فوروم نيست. چيه پس؟ مخاطبانش کی هستند؟ چی داره ميگه اصلاً؟ سؤال بود پشت سؤال بدون کوچکترين اميدی به يافتن جواب. چه ميدونستم که وبلاگی هست به اسم سردبير: خودم و اين يکی داره سر به سر اون يکی ميذاره؟ بعد از اين رويارويی تاريخی بود که با چند تا کليک رسيدم به اون توضيح کذايی حسين درخشان و فهميدم که وبلاگ چيه و ميشه وبلاگ نوشت و اين حرفها. حدود ده دقيقه بعد از پيدا کردن وبلاگ حسين، وبلاگ خودم راه افتاده بود و اولين و دومين پست هم منتشر شده بود. با بدبختی يه اديتور ايميل فارسی پيدا کرده بودم و با هزار مشقت توش فارسی تايپ کرده بودم. بعد هم ذوقزده نشسته بودم پای کامپيوتر و به نوشتهء خودم نگاه ميکردم که آيا الآن ممکنه چه اتفاقی بيفته. بعد از چند دقيقه شروع کردم به فکر کردن و به اين نتيجه رسيدم که آخه خنگ خدا، چطوری ميخوای مردم وبلاگت رو پيدا کنند و بفهمند تو وجود داری؟ چت روم نيست که خودشون بيان سر بزنن. بايد يه استراتژی بازاريابی طرح کرد و دنبال مخاطب گشت. مخاطب رو کجا ميشه پيدا کرد؟ اونجايی که اجناس مشابه ديگران عرضه ميشه. گشتم و چند تا وبلاگ ديگه هم پيدا کردم و پای اونهايی که از نوشتهاشون و سبک بيانشون خوشم اومد، يکی دو جملهء مناسب موضوعی که مطرح کرده بودند نوشتم و زيرش هم با کمی شرمندگی اضافه کردم که خودم تازه وبلاگنويسی رو شروع کردهام. همين.
و يادم نميره، کسی که باعث شد تک و توک اولين خوانندهها به سراغم بيان، نوشی بود، نويسندهء نوشی و جوجههاش. اونجا چنين کامنتی رو پای نوشتهاش گذاشته بودم و اون هم ظاهراً کنجکاو شده بود و اومده بود و خونده بود و پسنديده بود. چون روز بعد چيزی نوشت به اين مضمون که وبلاگ فلانی رو هم ببينيد، خوبه. و من نه تنها مديون نوشی هستم، بلکه مديون تک تک کسانی هستم که بعد از نوشی لطفشون شامل حال خودم و وبلاگم شد، و صدالبته تمام خوانندههای مهربون و خوبی که در تمام اين سالها همراهيم کردهاند.
من قبل از وبلاگنويسی عضو گروههای مجازی گوناگون بودم، اما اونجاها به ندرت ايرانی پيدا ميشد و زبان رابطه هم انگليسی يا آلمانی بود، مگر در پالتالک يا پلتاک يا هر چی که ميخواين اسمش رو بذارين، که اون هم راستش چيز اعصابخردکنی بود. انگيزهء اصلی و اوليهام برای وبلاگ نوشتن اين بود که چه جالب! ميشه اينجا هر چی دلت ميخواد – اون هم به فارسی – بنويسی و ملت ميان ميخونن! اونهايی که تا به حال بنده رو حضوری ملاقات کردهاند ميدونند که چقدر آدم پرحرفی هستم و اين فرصت طلايی برای پيدا کردن مخاطب چيزی نيست که بتونم ازش بگذرم. ضمن اينکه سالها بود اصلاً فارسی ننوشته بودم و به ندرت کتاب فارسی ميخوندم و با خودم فکر کردم اينجوری ميشه تمرين نوشتن به زبان مادری داشت. به ذهنم خطور نکرد که قلنبه سلنبه بنويسم، فقط به موضوعهای سنگين و جدی بپردازم و يا درگير سياست بشم. از همون روز اول فرض رو بر اين گذاشتم که شما دوستی هستيد صميمی و مهربان. نشستهايد روبهروی من و داريم با هم گپ ميزنيم. موضوع حرفهامون چيزيه که اون لحظه به ذهنم ميرسه. همين و بس.
قدر مسلم اينه که هيچوقت، هرگز خوابش رو هم نميديدم که وبلاگنويسی تا اين حد زندگيم رو تغيير بده. اون موقع به اين فکر نکرده بودم که چقدر از زندگی در ايران دور افتادهام و وبلاگنويسی پيوند بسيار محکمی خواهد شد با هموطنهام و اونچه که در ايران ميگذره و در واقع يه جوری باعث ميشه که من هم دوباره کمی ايرانيتر بشم. قابل تصور نيست که چقدر آسون از اين طريق با تعداد زيادی از آدمهای همزبان و همفکر و جالب و دوستداشتنی و فهميده و مهربون از سراسر دنيا آشنا شدم. و چيزی که زندگيم رو کاملاً زير و رو کرد پادکست مختصر و جمع و جوری بود که با هدف معرفی موسيقی غربی به مخاطبانم شروع کردم به تهيه کردن و شوخی شوخی منتهی شد به فعاليت خبرنگاری به زبان مادريم، کاری که هيچ تصور نميکردم ممکن باشه.
ده سالگی وبلاگستان به اين معنيه که ده سال تمام با هم زندگی کردهايم: من و شما و تمام اعضای اين جامعهء مجازی. از صميم قلب از تک تکتون تشکر ميکنم که اين راه رو تا اينجا به همراه من اومدهايد. شايد داريم به آخر اين راه ميرسيم، نميدونم، اما اين وضعيت، ذرهای از ارزش لحظههايی که با هم بودهايم کم نميکنه.
به خودم قول داده بودم که احساساتی نشم، اما فايدهای نداشت. بچهها، ازتون ممنونم!

مسعود برجیان گفت
ما هم از تو ممنونایم پانتهآ جان!
فرهاد گفت
منهم ممنون تو و عمه جانی که سردبیره هستم
بهداد گفت
پانته آ جان شاید باورت نشه اما من از روز اول مطالب وبلاگت را میخواندم و همیشه با تعجب به عکس های نوجوانی ات نگاه میکردم که شما چقدر در ابتدا زشت بودی ( درست مثل اردک زشت) و بعدش که بزرگ شدی چقدر زیبا شدی …. من به نوبه خودم ده سالگی وبلاگ نویسی ات را به شما تبریک میگویم …. شما جزو شجاع ترین دختران ایرانی بودید که با قدرت نوشتید و نوشتید و نوشتید و نوشتید ………… در ضمن پانته آ جان سبک نوشتن شما بسیار جذاب و زیبا و خودمانی هست………. بنظر من اصلا در نوشته های شما گنده گویی و حرف های قلمبه سلمبه نیست ………… من بیشتر از همه از خاطرات ورودتان به کشور آلمان و مشکلات و چالش شما و خانوداه تان در این کشور برای رسیدن به یک زندگی بهتر لذت برده ام ………. آن قسمت ها برایم جذاب تر بوده است و هنوز در ذهنم فراموش نشده است ………… بازم ده سال نوشتن شما را تبریک میگویم …..
حالا شما هم سری به این وبلاگ بزنید؟ شاید این وبلاگ متفاوت ترین وبلاگی هست که دیده باشید
ملانصرالدین های ارغوانی
http://webgoz.blogsky.com/
مرسی پانته آ جان ……….. سعی کن با قدرت ادامه بدهی
Saeedeh گفت
ده سالگیت مبارک پانته آ جان. من درست زمانی که می خواستم به آلمان مهاجرت کنم و با یک دنیا ترس و ابهام روبرو بودم وبلاگ تو شده بود قطب نمای من..من از این بابت واقعا ازت ممنونم..
Abdol Ghader Balouch – عبدالقادر بلوچ » Blog Archive » دهسالگی وبلاگستان فارسی گفت
[...] و مطلب او در مورد دهمین سال وبلاگستان را میتوانید اینجا [...]
بیلی و من گفت
خیلی جالب بود من این وبلاگ سردبیر عمه ام را هرگز ندیده بودم.
Scarlett گفت
من هم بطور اتفاقی یه روز سر کار تو ایران یکی از همکارام بهم گفت بیا این وبلاگ رو بخون ببین چه باحال مینویسه، اصلنم یادم نیست وبلاگ کی بود. من هم وبلاگستان رو خیلی دوست دارم. چه روزها و شبهایی که تو زندگیم تنها بودم و خوندن درد دلهای دیگران تو وبلاگهاشون تنهائیم رو پر کرده. یادمه وبلاگ تورو که پیدا کرده بودم تا ۲ ماه کارم این بود هر شب بیام خونه و برم سر کامپیوتر تمام آرشیوت رو میخوندم و لذت میبردم. از همون موقعها بود که عاشقت شدم -:)
لیلا گفت
سردبیر عمه م مال ابراهیم نبوی بود
راستین گفت
سلام پانته آ جان. بعد زمان طولانی ننوشتن، حضورت خیلی خوشحال کننده هست. امیدوارم که همچنان از گرمی نوشته ها و دیدگاهت بهره مند باشیم و لذت ببریم از فکر و متن پربارت.
پژوهشگران گفت
با سلام
ما یک تیم پژوهشی دو نفره از دانشگاه های علامه طباطبایی و شاهد هستیم که در مقطع کارشناسی ارشد رواشناسی مشغول به تحصیلیم. برای پژوهش تازه مان به تعدادی از افراد نیاز داریم که وارد سایت پژوهشی ما شوند و در پژوهش ما شرکت نمایند. پژوهش ما مرتبط با بررسی برخی از ویژگی های شخصیتی با توجه به گرایش جنسی افراد است. کافی است برای شرکت در این پژوهش به آدرس سایت ما که در زیر می آید رفته و پرسشنامه ها را تکمیل کنید. قطعا جز با پاسخ گویی شما دوستان انجام این پژوهش میسر نیست و با شرکت خود لطف بزرگی به جامعه علمی و ما خواهید نمود. پیشاپیش از نگارنده وبلاگ بدلیل استفاده از این محل برای اعلان خواست پژوهشی مان بدون توجه به مطالب وبلاگ عذرخواهی می کنیم و اعلام می کنیم از آنجا که این پژوهش با بودجه شخصی انجام می شود هیچ سرمایه ای جهت تبلیغات نداشتیم. از این رو ناگزیر به این کار شدیم. در ضمن ممکن است در وبلاگی از روی فراموشی چند بار این آگهی را درج کرده باشیم. از این بابت هم عذر می خواهیم. آدرس سایت پژوهشی ما عبارتست از:
http://www.ravan-azmoon.otaqak.ir
در نهایت باز هم سپاسگزاریم.
chen گفت
بسیار خوشحالم که دوباره مینویسی …
سوگل گفت
سلام
از وبلاگ شراگیم اومدم اینجا! تعدادی از نوشته هاتونو خوندم! جالب بود و گرمی خاصی داشت!
راستی با اجازه چند تا از عکسایی که گرفتنین رو هم سیو کردم
قلمتون توانا.
شبنم گفت
خوشحالم که دوباره می نویسید . راستش هر از گاهی به اینجا سر می زدم ولی امید نداشتم که به روز شده باشه ،
به هر حال امیدوارم دوباره بتونم از نوشته هاتون لذت ببرم