غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘ترجمه’

ما تندرستان بيمار

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 18, 2010

حالا که دارم نامه‌هام رو ترجمه ميکنم و اينجا ميذارم، شايد بد نباشه که اين يکی رو هم منتشر کنم، با اينکه طولانيه. در واقع بديش اينه که باز بعضی از خواننده‌ها فکر ميکنن من به طور کلی آدمی بسيار اخمو و سگ‌اخلاق هستم، که به جان عزيزتان اينطور نيست. اگر هم اينطور گمان کنيد، با اين حال به نظرم در اين نامه نکته‌هايی هست که ممکنه برای بعضيها جالب باشه. اينه که فدای سرتون، هر چی دوست داريد فکر کنيد.

خانم موزس محترم،

امروز حوصله‌ام کمی سررفته بود و تست اينترنتی «سن بيولوژيک شما – واقعاً چند ساله هستيد؟» را در سايت gofeminin.de پر کردم. اولين بار نبود که چنين تستی را می‌ديدم. اغلب می‌گويند سن بيولوژيک من همان است که سن واقعيم. امروز نيز همينطور بود، با اندکی تفاوت. نتيجهء تست اين بود:

طبق تاريخ تولد شما ۳۶ ساله هستيد. سن بيولوژيک شما تقريباً در همين حدود قرار دارد، بين ۳۴ و ۳۸. از اين قرار شما به ندرت از روش‌های «جوانساز» استفاده می‌کنيد. توضيح مشروح نتيجهء تست که در ذيل می‌آيد، شما را راهنمايی می‌کند که در آينده چه بهبودی در رفتار شما ممکن است، به عنوان حقه‌ای به سنتان.

بله، و راهنمايی هم شدم. می‌توان حدس زد که اگر کسی سی و شش ساله است و سن بيولوژيکش (هر چه که معنی بدهد) طبق تستی نه چندان دقيق بين سی و شش و سی هشت تخمين زده شود، در واقع بايد راضی باشد. اما نه! بايد جوان ماند، با اينکه می‌دانيم در نهايت غيرممکن است. پير شدن يعنی ننگ. هرچقدر که زندگی من تا به حال پربار و جالب بوده باشد، هيچ ارزشی ندارد. تازه، بس نيست که ديگر ۲۰ ساله نيستم، از رروش‌های «جوانساز» هم استفاده نمی‌کنم. البته از شما نخواهم پرسيد که خود چند ساله هستيد و چقدر وقت، توان و پول صرف می‌کنيد تا پير (يا خدا به دور، چاق!) به نظر نياييد، تا فردا همکاری جوانتر و زيباتر جای شما را نگيرد.

اما قضيه به همينجا ختم نمی‌شود. اولين راهنمايی اين است:

بی‌ام‌آی يا Body Mass Index فرمول مدرنی است که نسبت وزن و قد شما را تخمين می‌زند. بی‌ام‌آی شما ۴۷/۲۸ است و به اين معناست که اضافه‌وزن داريد. با اضافه‌وزن خطر ابتلای شما به امراضی مانند فشار خون بالا، سکتهء قلبی و مغزی و يا اخلالات هورمونی افزايش خواهد يافت. غير از اين، اضافه‌وزن اثرات سوئی بر سن بيولوژيک شما دارد. اکيداً به شما توصيه می‌کنيم که وزن خود را کاهش دهيد.

از اين مزخرفات زياد می‌خوانم، اما به ندرت اينقدر سطحی، نادقيق و نافصيح. سن بيولوژيک يعنی چه؟ چرا اينقدر مهم است که از نظر بيولوژيک جوانتر باشيم؟ اين «اثرات سوء» چه هستند که بايد از آنها بترسم؟ تروريسم، بحران اقتصادی، فجايع محيط زيستی، جنگ، سيل و آنفلوآنزای خوکی کافی نيستند که حالا سعی می‌کنيد مرا بترسانيد، چون سن بيولوژيکم همان است که در شناسنامه‌ام نوشته شده؟

علاوه بر اين، متخصصان می‌گويند که اين فرمول مدرن شما بی‌ام‌آی قابل تکيه نيست، چون نمی‌تواند نسبت وزن چربی، استخوانها و عضلات را در نظر بگيرد. با اين حساب آن غول بيابانی که هر روز وقتش را در کلوب بدنسازی می‌گذراند و سراپا از استخوان و عضله ساخته شده، چاق است و بايد وزن کم کند!

اما سايز من ۴۴ است. کمی تپلی هستم. قديمها اينطور می‌گفتند. حالا به لطف کسانی مانند شما، اگر شانس داشته باشم می‌گويند «نازيبا» و اگر نه، «گاو پرخور» و بدتر از آن. هشت سال پيش پس از معالجه‌ای طولانی با کورتون، در عرض شش ماه حدود ۳۵ کيلو بر وزنم اضافه شد و ديگر همانطور ماند. هرگز اهل دلگی نبوده‌ام، اما از اشتهای خود نمی‌ترسم و از محصولات رژيمی استفاده نمی‌کنم، چون برای سلامتی خطر دارند. در عمرم يک بار هم رژيم نگرفته‌ام. چرا بگيرم؟ پزشکانم می‌گويند که آزمايش خونم نتايجی ايده‌آل دارد و فشارم پايينتر از حد معمول است. راستی، آزمايش قند خون درازمدتی که هر سال انجام می‌دهم نشان می‌دهد که به اندازهء کافی غذا نمی‌خورم! با اين حال بدون شک تغذيه‌ام بهتر از آن چوب‌خشک‌هاييست که هر روز عکسشان را به عنوان الگوی زيبايی در سايت خود منتشر می‌کنيد، البته پس از رتوش دنده‌ها و استخوان‌هايشان که از زير پوست پيداست. تست شما به چه حقی به من «اکيداً» توصيه می‌کند که وزنم را کم کنم؟ چون لاغرها هميشه و تحت هر شرايطی سالمترند؟

متخصصان فراوانی هستند که می‌گويند چاقی لزوماً برای سلامتی مضر نيست. به اندازهء کافی تحقيق علمی جديد وجود دارد که اين مسئله را ثابت کند. در نوامبر سال ۲۰۰۷ انستيتوی سرطان ملی (National Cancer Institute) و مراکز کنترل و پيشگيری بيماری (Centers for Disease Control and Prevention) در آمريکا پس از تحقيق بر حدود دو ميليون نفر گزارش دادند که اضافه‌وزن در حد متعارف طول عمر را افزايش می‌دهد. سرطان ريه، پارکينسون و آلزهايمر از جمله بيماری‌های فراوانی بودند که چاق‌ها به آنها کمتر مبتلا می‌شوند.

تحقيقات دانشمند دانمارکی تورکيلد سورنسون (Thorkild Sørensen) نشان می‌دهد که لاغری برای سلامتی خطرناک است. رژيم‌های لاغری افراط‌آميز عمر را به نسبت بالايی کاهش می‌دهند.

بين دانشمندان بحثی داغ بر سر اين اين جريان دارد که آيا اضافه‌وزن، آنطور که شما با چنين قاطعيتی ادعا می‌کنيد، باعث سکتهء مغزی و قلبی و فشار خون بالا می‌شود؟ پژوهش مشترک متخصصان قلب در آلمان و سوييس نشان داده است، آمار مرگ افرادی که وزن عادی دارند، از سه سال پس از درمان نزديک به دو برابر افراد دارای اضافه‌وزن است.

مسئلهء اختلالات هورمونی دقيقاً برعکس آنيست که شما ادعا کرده‌ايد: وزن انسان توسط هورمونها تنظيم می‌شود و در صورت اختلال هورمونی مثل سندرم تخمدان پلی‌کیستیک امکان ايجاد اضافه‌وزن وجود دارد، حتی بدون پرخوری، درست همانطور که بر سر من هم آمد.

به عنوان خبرنگار خوب می‌دانم که فروش برای رسانه چقدر مهم است، اما لطفاً خود را اينقدر ارزان نفروشيد! بهتر است که حقايق و پی‌آمدهای پروپاگاندايتان کمی برايتان مهمتر باشد. خودتان می‌دانيد که نسخه‌های رژيم شما فايده‌ای ندارند. محققان هم می‌دانند. پژوهش‌های فراوانی ثابت کرده‌اند که اضافه‌وزن بين ۵۰ تا ۸۰ درصد ارثی است، ضمن اينکه بدن از طريق نوسان حرارت بدن را به تغذيه وفق می‌دهد و با اين رژيم‌های رنگارنگ نمی‌توان از پس اضافه‌وزن برآمد. فروششان خوب است. باشد. اما شما هم در اين جامعه زندگی می‌کنيد. آيا بايد واقعاً اينقدر افراط کنيد؟ می‌خواهيد که مردم از غذا، اين گناه مدرن، بترسند؟ می‌خواهيد که از بی‌اشتهايی عصبی، بوليمی و انواع ديگر ناهنجاری تغذيه رنج ببرند؟ يا از جديدترين نوع آن، orthorexia nervosa، جنون تغذيهء سالم؟

تست شما قرار بود که تنها چند دقيقه از اوقات فراغت مرا پر کند. اکنون فقط خشمگينم. بله، من هم ترجيح می‌دادم که ده سال جوانتر و سی کيلو لاغرتر بودم. نه به اين دليل که چنين وضعی قائم به ذات خيلی خوب است، بلکه چون افرادی مانند شما، خانم موزس محترم، زندگی را هر روز بر من دشوارتر می‌کنند. شما و چنين سايت‌ها و مجله‌های پر از نسخهء رژيم يکی از دلايلی هستيد که باعث می‌شويد جامعه انسان‌های سالمی چون مرا بيمار، کم‌ارزش، بی‌اراده، تنبل و احمق بداند. حالا ديگر سياستمدارها هم وارد گود شده‌اند. تبريک!

من دست کم اندک سوادی و خرده اعتماد به نفسی دارم و به سادگی تحت تأثير قرار نمی‌گيرم، اما آن هزارها دختر و زن جوان بازديدکنندهء سايت شما چه می‌شوند که همه آنقدرها محکم نيستند و شايد اطلاعاتشان کمتر است؟ هيچ عذاب وجدان نداريد که کورکورانه از چنين روند خطرناکی حمايت می‌کنيد (آن هم به اين شکل) که حتی برای خود شما و خانواده‌اتان زيان دارد؟

خانم موزس محترم، همانطور که گفتم، خود همکار شما هستم و می‌دانم که اين ايميل هيچ تأثيری ندارد و توضيحات نتيجهء آزمايش‌ها در سايت شما تغييری نخواهند کرد. اگر ايميل من خوانده شود، مايهء تعجب است، به خصوص که اينقدر طولانی شده. اما تحريريهء شما مرا امروز بسيار خشمگين کرد و لازم دانستم که استثنائاً پاسخی در خور برای شما بفرستم.

متأسفانه نمی‌توانم برايتان آرزوی موفقيت کنم، اما تندرستی، شادی و احساس مسئوليت بيشتر.

نوشته شده در آلمان, ترجمه, روزمره, زمين و زمان, شکمچرانی | 24 دیدگاه »

آدم بدون حوا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 15, 2010

شانس رو ميبينين؟ آدم از بين شونصد ميليون پيغمبر بره سراغ جرجيس. ميخواستم يه داستان علمی-تخيلی ترجمه کنم. مستقيم انگشت گذاشتم روی يکی که قبلاً در سايت آکادمی فانتزی ترجمه شده. اون ترجمه دقيقتره چون از زبان اصلی ترجمه شده و من از نسخهء آلمانی استفاده کرده‌ام، اما گمون کنم ترجمهء من کمی بهتر از آب دراومده.

و چون هر چی باشه چهار پنج ساعت يا شايد بيشتر سرش وقت گذاشتم و فسفر سوزوندم، حيفه که حروم بشه. اين شما و اين هم آدم بدون حوا، اثر آلفرد بستر.

نوشته شده در ترجمه, داستان | ۱ دیدگاه »

هفتهء هاين‌لاين

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در دسامبر 20, 2008

رفقا پرسيدند که آيا ميتونم به مناسبت هفتهء هاين‌لاين در آکادمی فانتزی چيزی بنويسم؟ راستش فعلاً مخم برای نوشتن مطلب درست و حسابی کار نميکنه، اما خلاصه‌ای از يه نوشته رو ترجمه کردم (فايل پی‌دی‌اف) که پيش دوستان کاملاً دست خالی و شرمنده نباشم. شما هم اگه اهل ادبيات علمی-تخيلی و فانتزی هستيد، حتماً برای آشنايی با رابرت هاين‌لاين و يا دونستن بيشتر درباره‌اش به آکادمی فانتزی سری بزنيد. ضمناً بلواستار درباره‌اش متن معرفی جمع و جور و خوبی نوشته.

نوشته شده در وبگردی, ترجمه | 3 دیدگاه »

خطرات نان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 28, 2008

۱) بيش از ۹۸ درصد تبهکارانی که جرمشان در دادگاه اثبات شده، از نان استفاده می‌کنند.
۲) نيمی از کودکانی که در خانه‌اشان نان مصرف می‌شود، در امتحانات نتايجی زير حد متوسط به دست می‌آورند.
۳) در قرن هجدهم که نان اغلب در خانه پخته می‌شد، حد متوسط طول زندگی تنها ۵۰ سال بود، آمار مرگ و مير کودکان بسيار بالا بود، بسياری از زنان زائو می‌مردند و بيماری‌هايی مانند مالاريا، حصبه و آنفلوآنزا قربانيان فراوانی می‌گرفت.
۴) بيش از ۹۰ درصد جنايات تا ۲۴ ساعت بعد از مصرف نان روی می‌دهند.
۵) نان از ماده‌ای به نام آرد تهيه می‌شود. ثابت شده که مقدار کمی از اين ماده، حتی پانصد گرم از آن، برای خفه کردن يک موش کافی است. اين در حالی است که در سراسر جهان مردم به طور متوسط مقداری بسيار بيش از اين را در طول يک ماه مصرف می‌کنند.
۶) در قبايل بدوی که نان مصرف نمی‌کنند، بيماری‌هايی مانند سرطان، آلزهايمر، پارکينسون و پوکی استخوان کمتر يافت می‌شود.
۷) مصرف نان به شدت اعتيادآور است. اشخاص مورد آزمايش بعد از دو روز که تنها آب در اختيار داشتند، برای تکه‌ای نان التماس می‌کردند.
۸) نان تنها شروع اعتياد است و به دنبال خود به راحتی باعث آلوده شدن افراد به مواد سنگين‌تری مانند کره، مربا، پنير و حتی ساندويچ می‌شود.
۹) تکه‌ای نان می‌تواند باعث خفگی نوزادان شود.
۱۰) نان در حرارت ۲۴۰ درجهء سانتيگراد پخته می‌شود. چنين حرارتی می‌تواند در عرض چند ثانيه باعث مرگ يک فرد بالغ شود!
۱۱) ثابت شده که خوردن نان در حضور ديگران بر کسانی که نان نمی‌خورند اثر سوء می‌گذارد و باعث ميل آنها به اين مادهء خطرناک می‌شود.
۱۲) نان آب را به خود جذب می‌کند. از آن‌جايی که بيش از ۹۰ درصد بدن انسان از آب تشکيل شده، خوردن نان می‌تواند باعث جذب و حل آب بدن در نان شده و شما را به يک چيز شل و ول و خميرمانند تبديل کند.
۱۳) خوردن نان خشک می‌تواند باعث فرسودگی و حتی ترک خوردن و شکستن دندان‌ها بشود.
۱۴) اغلب نانخورها قادر به تشخيص بين شواهد و آمار علمی و چرت و پرت‌های فاضلانه و پرطمطراق نيستند.

با تکيه بر اين مستندات کوبنده، درخواست‌های زيرين با شدت هرچه تمام‌تر اعلام می‌شود:

۱) فروش نان به کودکان ممنوع!
۲) راه‌اندازی کمپين تبليغاتی در سراسر جهان با شعار «به نان بگو نه!» با حضور هنرمندان و اشخاص سرشناس، چاپ تی‌شرت و پوستر و برچسب.
۳) ماليات ۳۰۰ درصدی بر نرخ نان برای پرداخت هزينهء معالجهء تمام بيماری‌هايی که می‌توانيم به مصرف نان ربط بدهيم.
۴) ممنوعيت استفادهء ابزاری از تصوير انسان‌ها و حيوانات و رنگ‌های اصلی (که مورد توجه و علاقهء کودکان هستند) برای تبليغ نان.
۵) ممنوعيت مصرف نان در مدارس، ورزشگاه‌ها، بيمارستان‌ها، رستوران‌ها و تمام اماکن عمومی.
۶) چاپ جملات هشداردهنده روی هر بسته نان، مانند «خوردن نان برای سلامتی شما مضر است» و «با خوردن نان عمر خود را کوتاه می‌کنيد».

ترجمه و اقتباس از شخص شخيص خودم

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 32 دیدگاه »

۳۳ روش برای سفارش تلفنی پيتزا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 8, 2008

موقع تلفن زدن به پيتزا سرويس چه کارهايی ميشه کرد؟ اين هم ترکيبيه از اقتباس و ترجمهء يکی از متنهای طنزآميز اينترنتی که چند ساله دست به دست ميگرده. صدالبته منظور آموزش مردم‌آزاری نيست، بلکه فقط آوردن لبخندی به لبهای شماست، اينه که مؤلف/مترجم شديداً به شما از به کارگيری عملی اين پيشنهادها زنهار ميده و هيچ مسئوليتی در قبال بدآموزی اين متن قبول نميکنه!

۱) وسط صحبت هی دکمه‌های تلفن رو فشار بده که صدا بده، بعد توی گوشی غرغر کن که «اين کارها چيه، بس کنيد!»
۲) يه اسم عجيب و غريب برای کارت اعتباری اختراع کن، مثلاً کارت چلغوزجيمبول، و بپرس که آيا برای پرداخت قبولش ميکنند؟
۳) يه پرس چلوکباب سلطانی با گوجهء اضافه سفارش بده.
۴) بگو روی اون خط داری با يه پيتزا سرويس ديگه حرف ميزنی و هرکدوم ارزونتر باشه به اون سفارش ميدی.
۵) هر سؤالی کردند با همون سؤال جواب بده. مثلاً «چی ميل داريد؟» با «خودتون چی ميل داريد؟» يا «آدرستون رو بفرماييد» با «آدرس خودتون رو بفرماييد».
۶) از طرف بپرس همين الآن چه لباسی به تنشه.
۷) با لحن غمگينی بگو مبتلا به افسردگی مزمن هستی و اگه برات يه جوک خيلی خنده‌دار جديد تعريف نکنه همين الآن خودت رو ميکشی.
۸) هر چند ثانيه يک بار با يه لهجهء ديگه حرف بزن، مثلاً گيلکی و آذری و اصفهانی و…
۹) وانمود کن که طرف برات آشناست، مثلاً «شما توی راهپيمايی روز قدس تشريف نداشتين؟» يا «فکر کنم شما تو دانشگاه همکلاسی من بودين».
۱۰) سفارش که تموم شد بگو «خوب حسابتون ميشه ۴۰۰۰ تومن، تا يک ساعت ديگه مياريم خدمتتون».
۱۱) بپرس پيتزا اجاره ميدن؟
۱۲) وقتی قيمت سفارش رو گفت بگو «قابل نداره، حالا اين دفعه رو مهمون من باشين».
۱۳) وقتی داری سفارش ميدی يه ريش‌تراش برقی روشن کن و نزديک گوشی نگهدار.
۱۴) وسط صحبت سيفون توالت رو بکش.
۱۵) بگو صد تا جعبهء پيتزا جمع کرده‌ای و حالا گروييشون رو ميخواهی.
۱۶) بپرس که آيا اونجا پيتزافروشيه؟ اگه گفتن بله، بگو «بايد اول ثابت کنيد!» بعد هم شروع کن به هق‌هق و ناله کن که ديگه از دروغ شنيدن خسته شده‌ای.
۱۷) بپرس آيا پيتزايی که سفارش ميدی ذبح اسلامی شده يا نه.
۱۸) همهء اطلاعاتی که ميدی مبهم باشه، مثلاً «آقا يه سه چهار تا پيتزا بفرستين که روشون گوشت موشت و اينا باشه… خونهء ما طرفهای نياورانه.»
۱۹) زنگ بزن و بگو ميخواهی برات فال حافظ بگيرند.
۲۰) يهو شروع کن به داد و بيداد و بعد بگو منظورم شما نبوديد، داشتم با بچه‌ام دعوا ميکردم.
۲۱) شماره تلفن پيتزا سرويس رو بپرس، بعد گوشی رو بگذار و دوباره زنگ بزن و سؤالت رو تکرار کن.
۲۲) بگو يه پيتزا داری که بايد تعمير بشه و بپرس قيمت لوازم يدکيش چنده.
۲۳) زنگ بزن و با لحن کشيده و رسمی بگو «ساعت پانزده و بيست و سه دقيقه و چهل ثانيه… ساعت پانزده و بيست و سه دقيقه و چهل و يک ثانيه…».
۲۴) بگو يه پيتزای پپرونی با قارچ ميخوای بدون پپرونی، بدون قارچ، با سوسيس.
۲۵) بپرس پيتزای قرمه‌سبزی هم دارند؟
۲۶) وقتی پرسيد «چی ميل داريد» وحشتزده جواب بده «منظورتون چيه؟ يعنی همين الآن؟!»
۲۷) وقتی قيمت سفارش رو گفت بگو سر ماه که حقوق اومد حساب ميکنی.
۲۸) چند ثانيه سکوت کن و بعد يهو با صدای خوشخواب مدرسهء موشها بگو «هاه! وای! چی شد! من کجام؟ اينجا کجاست؟!»
۲۹) بگو پيتزا با سوشی ميخوام و اگه نميدونستند سوشی چيه شرح مفصلی از غذای ژاپنی و زندگی در ژاپن براشون بده.
۳۰) سفارش که دادی، بگو لطفاً اون رانندهء دفعهء قبل رو بفرستيد، چون خوب آواز ميخوند/ ميرقصيد/ جارو ميکرد/ …
۳۱) بگو از همون پيتزاهای مخصوص ميخواهی که هر هفته برای هديه تهرانی ميفرستند و هر چی انکار کردند که هديه تهرانی اينجا سفارش نميده مجاب نشو.
۳۲) گوشی رو که برداشتند بگو «از دانشگاه آکسفورد زنگ ميزنم، مدرک دکترا نميخواين؟».
۳۳) هر هر کلمه کلمه رو رو دو دو بار بار بگو بگو.

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 29 دیدگاه »

دانش

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 28, 2008

آدم روی زمين دراز کشيده، دستهايش را زير سر گذاشته و به آسمان پر ستاره خيره شده است. لوتس از پشت تخته‌سنگی ظاهر می‌شود.

لوتس: اينجايی!! همه جا رو دنبالت زير پا گذاشتم!! خالق توانا، سرور تو خوشش نمياد که اينقدر نزديک به مرزهای بهشت بپلکی!
آدم (همچنان خيره به آسمان): اينا همه‌اشون خورشيدن!
لوتس (سر را به جهت نگاه آدم می‌چرخاند): چی؟
آدم: همهء اون نقطه‌های نورانی خورشيدن، عين خورشيد خودمون، فقط خيلی از ما دورن…
لوتس (اول دستپاچه می‌شود و بعد با عصبانيت می‌گويد): مزخرفه! اگه اينطور بود سقف آسمون چند نمره زيادی گنده ميشد!
آدم: بيا کنار من دراز بکش، بهت يه چيزی رو توضيح بدم…
لوتس کنار آدم دراز می‌کشد.
آدم: خورشيد ما يکی از تقريباً صد ميليارد خورشيد اين کهکشانه… هيچکدوم از حيوونای باغ اينو نميدونه. من تنها کسی هستم که خبر داره. البته شيپيش لای موهای روی تخمام هم فکر ميکنه که توی يه جهان بی‌انتهاست، اما از اون بالا هيچ خبری نداره!
لوتس: تو لای موهای روی تخمات شيپيش داری؟
آدم: صد ميليارد! همچين عددی راحت به زبون مياد، اما تصورش برای من بعد از اون يه ذره سيب ممکن نيست… اما چقدر دونستنش منقلب‌کننده است! قبل از سيب هيچوقت به آسمون نگاه نميکردم! توی آسمون همه‌اش اين خدای عجيب و غريب بود! و الآن چقدر آسمون بزرگه! سرعت نور ۳۰۰ هزار کيلومتر در ثانيه است! يعنی در يک ثانيه هفت بار دور کرهء زمين ميگرده!
لوتس: کرهء زمين؟!
آدم: اما برای رسيدن از اين سر کهکشان تا اون سرش صدهزار سال وقت لازم داره!!!
لوتس با آشفتگی به آسمان پرستاره خيره می‌شود.
لوتس: محاله. دنيا نميتونه اينقدر بزرگ باشه. اگه بود خدا ميدونست!
آدم: درسته، در واقع دنيا خيلی بزرگتر از اين حرفاست، چون در کنار اين کهکشان ميلياردها-
لوتس: کفر!
آدم: ؟
لوتس: زمين کرويه؟! کفر!!! ستاره‌ها خورشيدن؟! زندقه!!! فضا بينهايته؟! کفر!!! کجاش رو يادم رفت؟!!
آدم: زمين دور خورشيد ميگرده.
لوتس: بيحرمتی!!!! چطور جرأت ميکنی انسان؟! يه خرده سيب خوردی، حالا فکر ميکنی از خدا باهوشتری؟
آدم: نه، نه…
لوتس: زمين حرکت ميکنه؟! خدا آسمون و زمين رو خلق کرد، پس ميدونه چند تا ستاره هست!!
آدم: بله، بله…
لوتس: پس از فرضيات چرند خودت دست ميکشی، يا خدا بهت نشون بده ميگرن چيه؟!
آدم: خيله خوب بابا، دست ميکشم!
لوتس: بسيار خوب! بيخيال! و ديگه هيچوقت زياد به آسمون خيره نشو!!
آدم: با اين حال ميگرده!
لوتس: چی؟!

صحنهء بعد

لوتس با کج‌خلقی روی شاخهء درخت چنبره زده و آدم با قيافه‌ای اخمو به او خيره شده است.
لوتس: چيه وايسادی اونجا به من زل زدی؟! اعصابم خراب شد!
آدم: اين تو نيستی که بهش نگاه ميکنم، بلکه درخته.
لوتس: درخت؟! چرا، مگه درخت چشه؟
آدم: ازش سيب آويزونه.
لوتس: درسته، به زحمت ميشه اين حرف رو رد کرد.
آدم: پس ازش غير از سيب آويزون نيست. ادعای اينکه ازش سيب آويزونه و غير از سيب هم آويزونه يک ادعای ضد و نقيضه. اين اصول برای نهاد يک موضوع چه معنی داره؟ نهاد يک چيز، چيه؟ نهاد يک چيز رو از ظاهر اون چيز نميتونم ببينم، چرا که درخت رو پر از سيب ميبينم، اما اين گزاره تا موقعی صحت داره که درخت سيب بار داده باشه. اما به زودی ديگه بهش سيب آويزون نخواهد بود! اما اين رو که چه چيزی درخت رو درخت ميکنه، فارغ از اينکه سيب بار داده يا نه، شکوفه داده يا نه، نميدونم. اما من نهاد درخت رو جستجو ميکنم! من دنبال چيزی ميگردم که يه چيزی باشه!
لوتس: اين درخت لعنتی يه تنه داره، شاخه داره و ريشه. يه درخت يه درخته يه درخته يه درخته.
آدم: اما يک تک‌درخت که ريشه ميدوونه، رشد ميکنه و ميميره بايد جدا از نهاد درخت ديده بشه! اگر ما نهاد رو از يک تک‌بود برداريم ديگه تک‌بود نيست!
لوتس: ای بابا… ببينم، ميوهء ممنوعه رو خوردی که اونقدر فکر کنی تا مخت گره بخوره؟! برو عوض اين حرفا واسه خودت يه دل سير جلق بزن، يا چرخ رو اختراع کن! از وقتت استفاده کن، انسان!
آدم: خوب، اما وقت دقيقاً چيه؟ گذشته ديگه وجود نداره، آينده هنوز وجود نداره. حال يه لحظهء زودگذره بين دو هيچ.
لوتس: گوش کن، من که سر درنميارم تو چی ميگی، اما يه چيز ميدونم: خالقت همه چيز رو قشنگ روبه‌راه کرده، تا ابد، آمين. پس فکر کردن رو بس کن، به خدا توکل کن و ساکت شو!
آدم: ميبينی، تو ميدونی که خدا همه چيز رو روبه‌راه کرده، اما من ميدونم که هيچی نميدونم.
لوتس: يه جورايی اين جواب نگرانم ميکنه…

ترجمه از Prototyp اثر Ralf König کارتونيست آلمانی

قسمتهای قبلی: يک و دو و سه

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 14 دیدگاه »

شناخت

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 26, 2008

لوتس روی يکی از شاخه‌های درخت چنبره زده و چرت می‌زند. آدم زير درخت ولو شده. ناگهان سيبی از شجرهء ممنوعه به زمين می‌افتد. تلپ!
لوتس: حالا ميتونی بخوريش!
آدم: چی؟! چطور؟
لوتس: چون تو اجازه نداری از شجرهء ممنوعه بخوری! اما الآن که سيب روی زمين افتاده! درخت رو ولش کن!
آدم: اما…
لوتس: بخور احمق!!!
آدم گازی به سيب می‌زند: قرچ!
خدا: اينجا چه خبر است؟؟!
لوتس: اممم… سيب… سيبه از درخت افتاد… اونوقت آدم خواست بخورتش! من بهش گفتم نکنا! اما با اين حال بهش گاز زد… حالا چيزی نشده، اين يه ذره برای شناخت کافی نيست – مگه نه؟
خدا: چرا سيب از درخت افتاد؟!!

آدم (با دهن پر): به خاطر جاذبه! هر جرمی اجرام ديگه رو توسط جاذبه به طرف خودش جذب ميکنه!

لوتس: حتماً عوارض جانبی ويتامين ث است!
خدا: ويتامين ث؟
لوتس: ويتامين ث کم چيزی نيست! نبايد دست کم گرفتش! اما زود از بدن دفع ميشه! خودت که بايد بدونی، يه نگاهی به مدارکت بنداز…
خدا: همين کار را خواهم کرد! اما نه الآن! دارم مدار گردش خورشيد به دور زمين را تصحيح می‌کنم. مسئلهء پيچيده‌ای است.
لوتس: اوه آره… به نظر بغرنج مياد…
آدم: غررر…
خدا: حواست به آدم باشد! اگر حرکت مشکوکی کرد به من خبر بده!
لوتس: باشه، يه دعای فوری ميفرستم!
خدا: آخر خيلی به نظر مردد می‌آيد. همه چيز مرتب است، آدم؟!
آدم (با لبخندی تصنعی): باور اطمينان است به آنچه که انسان به آن اميد بسته و شک نداشتن به آنچه که قابل ديدن نيست.
لوتس: به به. از اين بهتر من هم نميتونستم بگم. اينقدر قشنگ گفت که انگار حرف انجيل باشه.
خدا: به نظر من انگار کمی طعنه‌آميز بود!
لوتس: طعنه؟ اين؟ اختيار داری! مرکز طنزش که هنوز کار نميکنه!
خدا: بسيار خوب. من دوباره می‌روم به سراغ کارم.
لوتس: باشه، خوش بگذره.
آدم (با صدای آهسته و همچنان تظاهر به لبخند): ضمناً خورشيد اصلاً به دور زمين نميگرده!
خدا: چی گفت؟
لوتس: هيچی بابا، داشت دعا ميکرد!

تصوير بعد

لوتس به نوک درخت رفته است: اممم… پروردگارا؟! خدايا؟! اينجايی؟! خدا؟!! خدااااهاااا!!
لوتس دوباره به پايين درخت می‌آيد: خوب، سرش گرم مدارهای خورشيده، پس ميتونيم آزادانه حرف بزنيم. گوش کن! خوب، تو يه گاز به سيب زدی و ممکنه يه خرده به شناخت دسترسی پيدا کرده باشی، اما اگه من جای تو بودم قضيه رو جلوی خالق و سرورم اونقدرها واضح لو نميدادم! ميدونی… يه خرده عقدهء روحی داره! راستش رو بخوای چند تاش رو داره! اعتماد به نفسش اونقدرها قوی نيست و مرض کنترل داره… باهاش شوخی نميشه کرد! ميتونه خدای مهربونی هم باشه، اما يهو دستخوش استبداد و خشم ناگهانی ميشه! رفتارش معمولاً حساب‌شده نيست و دلش ميخواد جلب توجه کنه، زياد هم حسوديش ميشه… خلاصه حسابی اختلال شخصيت داره! پس اگه به خاطر سيب يه سری افکار هوشمندانه به ذهنت رسيد خيلی ساده واسه خودت نيگردار! پيش خودت فکرای خودت رو بکن و صدات درنياد، چون ممکنه فکر کنه تو ميخوای باهاش رقابت کنی و-
آدم: اين که اصلاً خدا نيست!
لوتس: چی؟!
آدم: اين که اصلاً خدا نيست! گفت خورشيد به دور زمين ميگرده! در حالی که اصلاً اينطور نيست! اين زمينه که به دور خورشيد ميگرده! متوجهی، دقيقاً برعکسه! اگه اين خدا بود، بايد اينو ميدونست!
لوتس: خوب آخه خلقت پروژهء خيلی عظيميه، ممکنه آدم چيزهايی رو اشتباهی پس و پيش کنه… حالا چه فرقی ميکنه که چی دور چی ميگرده…
آدم: تو خودت گفتی خدا مرده! گفتیاستعاره است! به نظر من يه خرده ترسناکه… اگه اين يارو اون بالا خدا نيست پس کيه؟!
لوتس (با دستپاچگی): ؟! هی، چی ميگی؟! فکر ميکنی با کی سر و کار داری؟!دقيقاً! لوتس! لوتسيفر! من خيلی حرفا ميزنم! معلومه که خدا فقط استعاره نيست! اگه بود که من هم بودم!!
آدم: مگه نيستی؟!
لوتس: ببينم اين يه ذره سيب که تو رو پارانوئيد نکرده؟ يهو وردار بگو اينجا همه چيز استعاره است، خدا، درخت، تمام بهشت! فکر کردی فقط خودت واقعی هستی؟!
آدم: خوب… من می‌انديشم، پس هستم!

ترجمه از Prototyp اثر Ralf König کارتونيست آلمانی

قسمتهای قبلی: يک و دو

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 22 دیدگاه »

آيا ميدانستيد که…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 25, 2008

- جيمی کارتر اولين رئيس‌جمهور آمريکا بود که در يک بيمارستان متولد شده بود؟
- اهالی سرزمينهای قطبی (اينوئيتها که به غلط بهشون اسکيمو گفته ميشه) از يخچال برای جلوگيری از يخ بستن مواد غذايی استفاده ميکنند؟
- کتابخانهء عمومی دانشگاه اينديانا در ايالات متحده هر سال حدود دو و نيم سانتيمتر (يک اينچ) در زمين فروميره، چون معماران فراموش کرده بودند در محاسباتشون وزن کتابها رو هم در نظر بگيرند؟ (شايعه – با تشکر از رويا)
- از دو ميليارد آدم فقط يکيشون تا ۱۱۶ سالگی عمر ميکنه؟
- ۳۵٪ کسانی که از آگهيهای همسريابی استفاده ميکنند متأهل هستند؟
- ده درصد درآمد دولت روسيه از فروش ودکاست؟
- فندک زودتر از کبريت اختراع شده؟
- قويترين عضله در بدن انسان عضلهء آرواره است؟ (تصحيح – با تشکر از رويا)
- اثر زبون هم مثل اثر انگشت منحصر به فرده؟
- ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۸۷۶۵۴۳۲۱ = ۱۱۱۱۱۱۱۱۱x۱۱۱۱۱۱۱۱۱؟
- اگر اسب مجسمه‌هايی که از قهرمانان جنگها در پارکها و ميادين ديده ميشه هر دو تا پای جلوييش رو به هوا برده باشه، يعنی سوارش در حين جنگ کشته شده، اگه يک پاش رو بالا برده باشه، يعنی قهرمان به خاطر جراحتهايی که در جنگ داشته، اما بعدتر فوت کرده و اگر هر دو پاش روی زمين باشه يعنی سوار به مرگ طبيعی مرده؟
- ساختمان پنتاگون در آرلينگتون، ايالت ويرجينای آمريکا، دو برابر تعداد مورد نياز توالت داره؟ در دههء چهل ميلادی که بنا ساخته ميشد، هنوز قانون جدا بودن دستشويی برای رنگين‌پوستان و سفيدها لغو نشده بود.
- تعداد کسانی که از قورباغه ميترسند از تعداد کسانی که از موش وحشت دارند بيشتره؟
- نميتونيد با چشم باز عطسه کنيد؟ (من چند بار امتحان کردم، نشد!)
- آرنجتون رو نميتونيد ليس بزنيد؟
- ۷۵٪ کسانی که جملهء قبلی رو خونده‌اند، سعی ميکنند آرنجشون رو ليس بزنند؟
- مغز شما فقط دو درصد از وزن شما به حساب مياد، اما ۲۰ درصد از خون بدن رو مصرف ميکنه؟
- تا به حال اتفاق افتاده که کانگوروها وقتی علوفه کم شده بوده گوسفندها رو که رقيب حساب ميشن کشته‌اند؟
- غير از انسان، دلفين تنها حيوانيه که فقط به خاطر لذت هم عشقبازی ميکنه؟
- يک سوم ساکنان کرهء زمين جزو خانوادهء سوسکها هستند؟
- تنها حيوونی که غير از آدم ميتونه دچار آفتاب‌سوختگی بشه خوکه؟
- چشمان خر جوری تعبيه شده که ميتونه هر چهارتا پاش رو هميشه ببينه؟
- ارگاسم خوکها ۳۰ دقيقه طول ميکشه؟
- ارگاسم شيرها فقط ۱۵ ثانيه طول ميکشه، اما عوضش ۵۰-۴۰ بار در روز جفتگيری ميکنند؟ (من که کيفيت رو به کميت ترجيح ميدم – رجوع شود به قبلی!)
- تمساحها نميتونند زبونشون رو از دهن دربيارند؟
- خرسهای قطبی چپ‌دستند؟
- طول جهش کک ميتونه تا ۳۵۰ برابر قدر خودش باشه؟ اگر انسان بخواد چنين کاری بکنه، بايد بتونه از اين سر يک ميدون فوتبال تا اون سرش بپره!
- اسبها و موشها نميتونند استفراغ کنند؟
- خون خرچنگ آبی رنگه؟
- خون بيد سفيده؟
- طولانيترين پرواز ثبت‌شدهء يک مرغ ۱۳ ثانيه بوده؟
- فيل تنها پستانداريه که نميتونه از جا بپره (خوشبختانه!)؟
- به ازای هر انسان روی کرهء خاکی ۱۰ تا موريانه وجود داره؟
- يک گاو رو ميشه از پله بالا برد اما ديگه نميشه پايين آورد؟
- قلب ميگو توی کله‌اشه؟
- تعداد مرغهای دنيا از آدمها بيشتره؟
- پوست ببرها هم مثل خزشون راه‌راهه؟
- حلزون ميتونه سه سال بخوابه؟


پينوشت ۱: منبع مخلوطيه از يک ايميل به انگليسی که چند سال پيش برام فرستاده شده بود و اطلاعات عمومی خودم. قسمت اعظم اطلاعات در حد امکان بررسی شده‌ و قابل تکيه است. اونهايی رو که از صحتشون اطمينان نداشتم حذف کردم.
پينوشت ۲: اين از اون نوشته‌هاييه که ميدونم بی‌بروبرگرد و بلافاصله دزديده ميشه. فقط از حالا گفته باشم. ميخواستم ديگه از اينجور چيزها جمع‌آوری و ترجمه نکنم، اما به جهنم. خواننده‌های درست و حسابيم برام مهمترند تا اونهای ديگه.

نوشته شده در ترجمه, دانستنی | 34 دیدگاه »

راز بزرگ

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 21, 2008

از اونجايی که ديدم کمتر کسی علاقه به دنبال کردن اون کارتون داره، از دنبال کردنش صرف نظر ميکنم و به جاش برای تعداد محدود علاقمندان، دو بخش از متن کتاب رو ترجمه ميکنم و اينجا ميگذارم که مکالمه‌ايه بين لوتس (مار شاخدار) و خدا و بعد هم لوتس و انسان:

لوتس: خالق توانا، بايد با هم اختلاط کنيم.
خدا: دربارهء چه؟
لوتس: آدم بيچاره نشسته زير درخت و تمام تنش عين بيد داره ميلرزه! از ترس خشم تو جرأت نداره نفس بکشه!
خدا: بسيار نيک است. به آن می‌گويند خداترسی.
لوتس: آها. اما مگه چيکار کرده که همچين… ميخوام بگم… آخه تو يه دفعه ميای با طوفان عظيم…
خدا: طوفان عظيم؟ اين طوفانک بود! طوفان درست و حسابی را به تو نشان بدهم تا ببينی؟
لوتس: آخه همچين جکوزی هم نبود! خوب… چرا، خدا؟
بعد از چند لحظه…
لوتس: خدا؟
خدا: دارم روی چشمان مگس کار می‌کنم. بسيار دشوار است!
لوتس: حالا موضوع رو عوض نکن. چرا اينقدر مهمه که به تو باور داشته باشه؟
خدا: اگر به من ايمان نداشته باشد، نفرين خواهد شد و تا ابد در آتش جهنم خواهد سوخت!
لوتس: مووومنت! اولاً من مسئول آتيش جهنم هستم. ثانياً اين که نشد جواب سؤال من!
خدا: کدام سؤال؟
لوتس: چرا اينکه به تو باور داشته باشه اينقدر مهمه؟ آخه ميگم يعنی تو به عنوان خالق تمام جهان هستی ميتونی يه خرده قضيه رو بيخيالی طی کنی. چه به تو باور بکنه چه نکنه، تو که والاتر از اين حرفايی! بذار هر چی دوست داره باور کنه!
خدا: برای اين است که… من آن وقت…
لوتس: تو اونوقت چی؟
خدا: اگر… اگر به من باور نداشته باشد احساس می‌کنم که… وجود ندارم.
لوتس: عجب! اونوقت… اين احساس از کجا مياد؟ ميگم يعنی… به نظرم مثل يه جور عقدهء کمبود شخصيت ميمونه يا همچين چيزی… چه احتياجی داری بهش؟ ميخوام بگم، يه نگاهی به خلقت خودت بکن! همه چيز هست چون تو هستی!
خدا: خوب… آخر… مسائل کمی… پيچيده‌تر هستند. اهم. نوعی… مهبانگ بود و… به دنبال آن… زنجيره‌ای از اتفاقات… يعنی يک جور… تکامل در حال شکل گرفتن است. توضيح دادن همه‌اش کمی مشکل است… من… من طرحی ساده هستم. انعکاسی. استعاره‌ای.
لوتس يکه ميخورد.
خدا ادامه می‌دهد: بله. اين طور است… حقيقت به طرز غير قابل درکی عظيمتر است.
لوتس: استعاره؟! و… اممم‌… معنيش واسه من چيه اونوقت؟
خدا: معنيش اين است که تو به آدم يک کلام از آنچه که هم‌اکنون به تو گفتم فاش نخواهی کرد. و اينکه بهتر است مراقب باشی از شجرهء ممنوعه نخورد. وگرنه تو نفرين خواهی شد از تمام حيوانات وحشی و اهلی و بر روی شکم خواهی خزيد و تمام عمر خاک خواهی خورد!!!
لوتس: آها پس بگو…

صحنهء بعدی

خدا: خرررر…
لوتس: من حريف هستم. پس بهتره که بهت بگم!
آدم: چی بهم بگی؟
لوتس: از طرف ديگه اگه باورت رو به اون از دست بدی، من هم روونه ميشم به کشوی اسطوره‌ها و افسانه‌ها!
آدم: کشو يعنی چی؟
لوتس: که البته برام اونقدرها مهم نيست، چون هيچوقت به اندازهء اون از خود مرسی نبودم!
آدم: مرسی يعنی چی؟
لوتس: «يک جور تکامل در حال شکل گرفتن است!» چه عجب که ما هم بالأخره خبر شديم!!
آدم: خبر يعنی چی؟
لوتس: آدم، خوب گوش کن ببين چی ميگم! چيزی که الآن بهت ميگم برای آينده‌ات اهميت فراوونی داره! اما الآن بايد قوی باشی، ميفهمی؟
آدم: اهميت يعنی چی؟
لوتس: تو چشام نگاه کن، آدم!
آدم: ؟
لوتس: آماده‌ای؟
آدم: هوم؟!
لوتس: خدا مرده!
آدم به لوتس زل می‌زند.
لوتس: بله بله، اينجورياست… فقط استعاره بود، تلاش برای توضيح چيزهای غيرقابل توضيح، ايدهء خيلی ساده!
آدم همچنان به زل زدن ادامه می‌دهد تا بعد از چند لحظه می‌گويد: ايده يعنی چی؟
لوتس: اه هيچی بابا ولش کن!
آدم: خوب بگو ديگه! ايده يعنی چی؟
لوتس: ايده يعنی مثلاً خوردن اون سيب!!! خيلی ايدهء خوبيه!!
آدم: اما من که اجازه ندارم…
لوتس: ای بابا… آره، اونوقت خشم استعاره دامنت رو ميگيره!


پينوشت: محض گل روی رفقا دو قسمت ديگه‌اش رو هم گذاشتم زير قبليها. قسمت سومش شماره‌گذاری شده که دستتون بياد ترتيب تصاوير به چه صورته. ترتيب همه‌اش هم يه جوره.

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 36 دیدگاه »

داستان خلقت آدم

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 21, 2008

يه داستان کارتونی آلمانی هست به اسم Prototyp يا همون پروتوتايپ که بهش سری تست هم ميگن (هرچند که سری و تست هم واژه‌های فرنگی هستند!). کارتون اثر Ralf König کارتونيست آلمانيه که بارها جوايز متعدد بهترين کاريکاتوريست رو در آلمان رو جهان کسب کرده. داستان اول به صورت يک سريال در عرض دو هفته در روزنامهء فرانکفورتر آلگماينه سايتونگ (FAZ) چاپ شد، جايی که معمولاً يه کارتونيست ديگه Volker Reiche ماجراهای قهرمان خودش اشتريتس (Strizz) رو منتشر ميکرد. حالا شرکت انتشاراتی Rowohlt داستان رو کاملتر و مفصلتر به صورت يک کتاب بسيار نفيس با چاپ و کاغذ گرونقيمت به بازار روونه کرده (يعنی وقتی ميگم نفيس، يه چيزی ميگم يه چيزی ميشنوين!) و يک نسخه‌اش رو هم برای من فرستاده‌اند، خوشبختانه.

اين داستان واقعاً خداست! يعنی دربارهء خداست. دربارهء خدا و آدم و شيطان و خلقت و بهشت و جهنم و ميوهء ممنوعه… از اولش همينجوری خوندم و دلم رو گرفتم و خنديدم تا آخرش. نگاه فوق‌العاده هوشمندانه، مبتکرانه و تيزبينی که کارتونيست داره، اثر رو تبديل به يه نمونهء عميق، تأثيرگزار و روشنگر از طنز انتقادی کرده. خيلی حيفه که اسکنرم کار نميکنه، وگرنه دوست داشتم کل کتاب رو ترجمه کنم و در اختيارتون بگذارم! حالا که خرابه، در عرض روزهای آينده ترجمهء نسخهء روزنامه‌ای و کوتاهش رو اينجا خواهم گذاشت. اين رو هم اضافه کنم: اگر تا به حال خودتون انجام نداده‌ايد بايد بگم که کار ترجمهء داستان مصور بسيار طاقت‌فرسا و وقتگيره. يعنی اگه خوشتون نيومد (به اعتراض کسانی که تعصب مذهبی دارند کاری ندارم) و تعداد واکنشهای مثبت به اندازهء کافی نبود بيخيال ترجمهء بقيه‌اش ميشم. اين رو گفتم چون ديروز بيشتر از ۱۵۰۰ بازديدکننده اومد و رفت و حدود ۵۰۰ نفر کامنتهای ديگران رو هم پای نوشتهء قبليم خوندند، اما حتی به اندازهء نصف اون ۷۰ و خرده‌ای لينکی که در متن بود، کامنت نداشتم. آدم اينجوری دلسرد ميشه از ادامه، به خصوص اگه کار سنگينی مثل اين پيش رو داشته باشه. اگه باور نميکنيد از طفلکی آشپزباشی بپرسيد.

فعلاً اين شما و اين چهار صحنهء کارتون.

آفرينش - ۱

آفرينش - ۱

آفرينش - ۲

آفرينش - ۲

آفرينش - ۳

آفرينش - ۳

آفرينش - ۴

آفرينش - ۴


پينوشت: ای مرده‌شور ببرتت بلاگفا!

دوستان محترم و عزيزی که در بلاگفا ميبلاگيد، اعصاب خوانندهء بينوا به جهنم که با وجود اينترنت جنس مرغوب خارجی پرسرعت گاهی ۲۰ دقيقه، نيم ساعت لازم داره و صدها کليک روی دکمهء ريلود تا وبلاگ شما باز بشه. بعد هم که باز شد، يه صفحهء سفيد باز ميشه، بدون محتوا! اما خودتون چه ميکنيد؟ چطور ميتونيد اينجور کار کردن رو تحمل کنيد؟ وای به روزی که اون خواننده بخواد يه گشت و گذاری هم در آرشيوتون بکنه… ديگه بايد فاتحهء هر مشغلهء ديگه‌ای رو خوند و فقط نشست به سعی و تلاش برای باز کردن صفحه‌ها. شما رو به مقدساتتون قسم، اسباب‌کشی کنيد بريد يه جای ديگه!

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 25 دیدگاه »

فاتح و فيلسوف

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 9, 2008

قرار بود يه مجلهء تخصصی علمی-تخيلی-فانتزی در ايران چاپ بشه و من يه داستان برای شمارهء اولش ترجمه کرده بودم. به دلايلی چاپ مجله به تعويق و تأخير و تمديد و چند تا چيز ديگه افتاد. حالا تا بر و بچه‌ها پروژه رو از نو راه بندازند، شما داستان رو بخونيد:

فاتح و فيلسوف، به قلم رابرت سيلوربرگ (فايل پی‌دی‌اف).

دربارهء اختراع دستگاهی در آينده است برای تهيهء يک رونوشت مجازی از شخصيتهای مختلف که دارای هوش مصنوعی و به نوعی حاوی روح اون شخص و تمام افکار و عواطف و شخصيتشه. محققانی که در اين پروژه کار ميکنند، به عنوان اولين آزمايش دو چهرهء معروف تاريخی رو به وسيلهء دستگاه به وجود ميارند و ناظر گفتگوی اونها هستند. به نظر من خيلی خوندنيه، از دست نديد.

پينوشت: متأسفانه به دليل نامعلومی Word در پانوشتها بعضی از کلمه‌هايی رو که با حروف لاتين نوشته شده‌ پس و پيش ميکنه. اگر کسی ميتونه راهنمايی کنه که چطور درستش کنم، ممنون ميشم.

نوشته شده در ترجمه | 3 دیدگاه »

حافظ و نرگس و شوورخان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 28, 2008

اين شوورخان ما گاهی يه چيزهايی ميگه که آدم برق از کله‌اش ميپره و از خودش نااميد ميشه. شايد يادتون باشه که يه مدتی ميخواست فارسی ياد بگيره و بعد از مدتی از تب و تاب افتاد و رهاش کرد. صحبت چه موقعيه؟ نزديک چهار سال پيش.

ديشب داره توی آشپزخونه برای خودش قهوه و برای من چايی بار ميگذاره. يهو مياد توی پذيرايی و به من که روی صندلی راحتی نشسته‌ام و لپ‌تاپ رو روی پام گذاشته‌ام و دارم وبگردی ميکنم ميگه: ببينم، مگه Freund به فارسی نميشه «دوست»؟
ميگم: چرا. چطور مگه؟
ميگه: خوب اونوقت Dieb به فارسی چی ميشه؟ يه چيزی شبيه همين بود.
قاه قاه ميخندم: جل‌الخالق! اينو ديگه از کجا آورده‌ای؟
ميگه: يک بار اون موقعها که فارسی ياد ميگرفتم بهم گفتی، يادم مونده.
در حال خنده جواب ميدم: به هر حال حق با توئه! ميشه «دزد»!

اين رو بگذاريد در کنار اين واقعيت که ديروز يک نفر ازم سؤال کرد که آيا متن فلان ترانهء خارجی که در ايران به فارسی منتشر شده در اختيارمه، اما من فکر کردم ترجمهء اصل ترانه رو ميخواد و نشستم همه‌اش رو ترجمه کردم و براش فرستادم. بعد پوپک زنگ زد و ازم خواهش کرد که چون خودش سر کاره براش در ای‌بی يک پيراهن بخرم، اما با اينکه حتی ساعت کوک کردم که به موقع زنگ بزنه و يادم بندازه، باز فراموش کردم و دير رسيدم و پيراهن از دست پوپک رفت. بعد ميخواستم به دکتر مجيدی نامه بنويسم، اما ايميل رو اشتباهی فرستادم برای دکتر مزيدی. بعد يک کار مهم و واجب داشتم و بايد به يکی زنگ ميزدم، يادم رفت.

واقعاً من چمه؟ و چرا حافظهء شوررخان که تازه سنش هم از من کلی بيشتره اينقدر قويه و اينقدر حواسش جمعه و خيلی به ندرت اشتباه ميکنه و دچار حواسپرتی ميشه، در حالی که من از بچگی همينجور سربه‌هوا و حواسپرت و فراموشکار بودم؟ چرا وقتی به شوور خان چيزی رو يک دفعه ميگی بعد از گذشت ۴ سال يادشه، اما من حتی نميتونم ۴ ساعت يک مسئله رو به خاطر بسپرم؟

بگذريم. ميخواستم يه چيز ديگه بگم. در راستای همين جريان دوست و دزد، حرفمون کشيده شد به زبان فارسی و ترجمه و تفاوتهای فرهنگی و اينجور چيزا. براش از اين مقالهء مجلهء بخارا تعريف کردم و بحث ترجمهء اشعار حافظ و اين پرسش که اصلاً آيا چنين کاری ممکن هست يا نه. جالب اينه که شوورخان معتقده نبايد اشعار حافظ رو ترجمه کرد چون در حقش بی‌انصافی ميشه.

براش از يک قسمت مقاله گفتم که دو ترجمهء متفاوت از غزلهای حافظ به فرانسه مقايسه شده‌اند و يکی در مصرع «نرگسش عربده‌جوى و لبش افسوس‌كنان» کلمهء «نرگس» رو همون نرگس ترجمه کرده و ديگری «نگاه». من با نظر نويسندهء مقاله – دكتر شهلا حائرى – موافقم که «نگاه» اينجا ترجمهء بهتريه، چون فرانسوی جماعت پيش‌زمينهء ذهنی يک ايرانی رو نداره و رابطهء «نرگس» و «چشم» از تصورش دوره. احتمالاً حواسش ميره به «نارسيسم» و خودشيفتگی و گيج ميشه. نميشه ازش انتظار داشت که برای هر مصرع به يادداشتهای مترجم مراجعه کنه. اين که نشد شعر خوندن! اينجوری چه لذتی از شعر ببره؟ در حالی که «نگاه» لب مطلب رو ميرسونه و موضوع و مقصود شاعر رو به خواننده تفهيم ميکنه. اما پاول با شنيدن اين حرف حسابی از جا در رفت:
- ده آخه همين ديگه! نخير! ببينم، مگه توی فارسی شما کلمهء «نگاه» ندارين؟
گفتم چرا.
گفت: خوب. اگر حافظ ميخواست بگه نگاه، ميگفت نگاه. نميگفت نرگس. پس حالا که گفته نرگس، تشبيه به اين زيبايی و خيال‌انگيزی، چطور مترجم ميتونه به خودش جرئت بده که توی شعر دست ببره و از ارزشش کم کنه و تنها نعش نيمه‌جونش رو به دست خواننده برسونه؟ اگر من يک شاعر ايرانی بودم و زبان اشعارم اين همه لطافت و احساس و پيچش خيال و معنی در خودش جا داده بود، به جهانيان ميگفتم اشعار من قابل ترجمه نيستند. اگر ميخواهيد اونها رو بخونيد، تشريف ببريد فارسی ياد بگيريد! اينجا در حق حافظ داره ظلم ميشه. اگر زنده بود حتماً نميگذاشت که سر اشعارش همچين بلايی بيارند.
گفتم: هوم… نميدونم. حافظ بايد آدم باحال و زنده‌دل و فروتن و خوش‌مشربی بوده باشه. فکر نکنم اگر حالا زنده بود اونقدرها به اين مسئله سخت ميگرفت.
گفت: اگر بدونه که اشعارش در زبانهای ديگه در حد ترانه‌های بندتنبونی مستهای ميخونه‌ها پايين مياد محاله که موافق باشه. مگه تو به من اين همه سال نگفتی که ايرانی با شعر حافظ زندگی ميکنه و با اين معانی خو گرفته؟ چطور يک خوانندهء غربی ميتونه با اين ترجمه‌ها اصلاً چنين رابطه‌ای رو درک کنه، چه برسه به اينکه خودش همچين رابطه‌ای رو ايجاد کنه؟
گفتم: اينم حرفيه.
گفت: حالا اگر هم بگيم که از ديوانش فقط تعدادی شعر برای ترجمه انتخاب بشن که مناسبتر هستند، باز هم حقش اونجور که بايد ادا نشده، چون معلوم نيست که اين اشعار انتخاب شده بهترينهاش باشند! همون که گفتم. هر کس ميخواد با حافظ آشنا بشه، بره فارسی ياد بگيره. والسلام!

نوشته شده در ترجمه, روزمره | 23 دیدگاه »

در باب ترجمه و مترجم

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 7, 2008

راحله خانم پيامی گذاشته و گفته:

مي‌خواستم در صورت امكان راههايي را كه براي يادگيري و تسلط به زبانهاي خارجي مي‌شناسيد به من توصيه كنيد. چنانچه فهميده‌ام شما غير از فارسي به دو زبان ديگر مسلط هستيد. مسلما مثل هر كاري موفقيت در يادگيري يك زبان هم ويژگيها و رموز خاص خود را دارد. يا توانايي ترجمه متون در نوع خود با فهم يك متن يا حتي صحبت كردن متفاوت است.
خواهش مي‌كنم تجربه‌هاي خود را در اين ارتباط هم به نگارش درآوريد.
چگونه مي‌توان يك زبان را آموخت؟ چه زماني مي‌توان ترجمه كرد؟ چه مدت زماني براي آموزش نياز است؟ چگونه مي‌توان مهارت ترجمه را بدست آورد؟ چگونه قدرت شنيدن و درك شنيده‌ها را مي‌توان افزايش داد؟ و موضوعاتي اين چنيني.
متشكرم و موفق باشيد.
راحله
كانادا – كبك

جواب بعضی از سؤالهای راحله خانم در اين مطلب خشايار خان داده شده و به طور کلی خوندنش برای کسانی که ميخوان يک زبان خارجی ياد بگيرند، چه انگليسی و چه زبان ديگه، حاوی نکات مفيديه. منتهی ايشون بيشتر به يادگيری پايه‌ای زبان توجه داشته تا بحث ترجمه، و برای همين سعی ميکنم پاسخ اين قسمت از سؤالهای راحله خانم رو خودم بدم، اگر ازم بربياد.

ترجمه البته به دو دسته تقسيم ميشه، نوشتاری و گفتاری (خود ترجمهء گفتاری هم به دو دسته تقسيم ميشه، ترجمهء همزمان با گوينده، يا با تأخير). حدس ميزنم که منظور راحله خانم ترجمهء نوشتاری باشه. ضمناً در آلمان مترجمی يک شغله و مثل همهء حرفه‌های ديگه نياز به تحصيلات کافی داره که در اين مورد تحصيلات دانشگاهی يا دورهء حرفه‌ای سه ساله و اخذ مدرک رسمی مترجميه.

کلمهء ترجمه کلاً دو معنی داره، يکی فرايند تبديل يک متن از زبان اصلی به زبان دلخواه، و يکی محصول اين فرايند. تفاوت اصلی ترجمه با صحبت کردن به يک زبان يا درک يک متن به زبان بيگانه در همينجاست: اگر من متنی رو بخونم و کاملاً بفهمم، يا دربارهء موضوعی به زبان بيگانه صحبت کنم، معنيش اين نيست که فهموندنش به کسی که زبان بيگانه نميدونه به اين سادگيهاست. کافيه که سعی کنيد يک متن پنج شيش خطی رو به زبان ديگه ترجمه کنيد تا بفهميد که ساختارهای متفاوت زبانها تا چه حد مانع منتقل کردن مفاهيمه.

موضوع متن اصلی نقش مهمی در انتخاب تواناييهای مترجم بازی ميکنه، مثلاً يک متن پزشکی مترجمی ميخواد که به اصطلاحات تخصصی و طبی وارد باشه، و يا مترجم يک راهنمای استفاده از جاروبرقی بايد اسم اجزای دستگاه رو به هر دو زبان بدونه. اينجا بيشتر به ترجمهء متون ادبی ميپردازم:

در اين مورد فرايند ترجمه نه تنها آشنايی کامل به هر دو زبان رو ميطلبه، بلکه مترجم بايد به فرهنگ و ساختار اجتماعی هر دو کشور کاملاً آگاه و نزديک باشه و حتماً مدتی در کشوری که زبان متن اصلی صحبت ميشه زندگی کرده باشه. در يکی از ترجمه‌های آشفته و مغلوط آنلاين ديدم که دخترخانمی عبارت Japanese au pair رو «جفت ژاپنی» ترجمه کرده بود. يعنی کلمهء pair رو ترجمه کرده بود به «جفت» و au رو درز گرفته بود به اين اميد که اهميتی نداشته باشه! اين نتيجهء ترجمه با تکيه به ديکشنری و بدون آگاهی به وضعيت زندگی در کشور مربوطه است. مترجم بايد در کنار اينها آگاهی وسيع و معلومات عمومی قوی داشته باشه و به ابزار تحقيق و پژوهش هم مسلط باشه. گاهی بايد برای درک صحيح يک جمله يا اصطلاح به سراغ منابع ديگه‌ای رفت و جستجو کرد.

مشکل هميشگی مترجم ايجاد توازن کافی بين دو هدفشه: وفادار موندن به متن اصلی و در عين حال استاندارد ادبی و کيفی متن ترجمه رو حفظ کردن. تجربهء من در برخورد با مترجمان فارسی سالهای اخير اين بوده که بيشتر به اصل اول وفادارند و حتی در مواردی به اندازهء کافی به ساختارهای زبان مادريشون مسلط نيستند که بتونند ترجمه‌ای نزديک به متن اصلی و در عين حال صحيح و روان ارائه بدند. ميخوام بگم برای ترجمه کافی نيست که آدم بره انگليسی و فرانسه و آلمانی يا هر زبون خارجی ديگه‌ای ياد بگيره و در اون به مهارت و استادی برسه. تسلط و آشنايی کافی به زبان مادری به همون اندازه مهمه، نکته‌ای که از چشم بسياری از علاقمندان اين حرفه پنهان ميمونه. معمولاً در حين ترجمه آدم ناخودآگاه گرامر زبان اصلی رو به زبان دوم وارد ميکنه و ترجمه‌ای لغوی و ناهموار ارائه ميده که بايد دوباره خونده و غلط‌‌گيری بشه. دست کم اين وضعيه که من (احتمالاً به علت ناشی بودن) دارم و هميشه متن اوليهء ترجمه‌ام پر از غلطهای دستوريه تا بنشينم و دوباره بخونم و تصحيح کنم. اما متأسفانه در بازار کتاب فارسی به کرات ديده‌ام که اين متن خام و اوليهء مترجم ديگه ويرايش نميشه و همينجوری به انتشار ميرسه. نمونه‌اش کتاب عطر سنبل، عطر کاجه. اين کتاب آنچنان لغت به لغت ترجمه شده که در بسياری از موارد آدم بدون دونستن زبان انگليسی نه تنها طنز نهفته در جملات رو درک نميکنه، بلکه حتی از فهم معنی صحيحشون بازميمونه.

ترجمه هميشه آدم رو به تصميم‌گيريهای خطير وادار ميکنه: اصل اين ضرب‌المثل رو بگذارم و در پانويس معنيش رو توضيح بدم، يا ضرب‌المثل مشابه فارسی بگذارم؟ اين کلمه اصلاً معادل فارسی نداره، چيکارش کنم؟ در اين رمان اسم پرسوناژها معنی خاص داره، اسمها رو ترجمه کنم يا نکنم؟ اگر ترجمه کردم چطور ترجمه کنم؟ هر کدوم از اين تصميمها تأثير بزرگی روی متن نهايی ترجمه ميگذارند و هيچ نسخهء مشخصی برای راحتتر کردن اين تصميمگيريها وجود نداره، جز فوقش مشورت با همکاران. در نهايت هم بعضی از خوانندگان از نتيجه‌اش ناراضی هستند (جريان ترجمهء وردهای لاتين هری پاتر به فارسی رو به ياد بياريد).

نکتهء مهم ديگه درجهء ادراک مترجم از متن اصليه. آيا حساسيت ادبی لازم رو برای فهم زبان نويسنده داره؟ آيا تونسته ملودی و ضرباهنگ متن اصلی رو بفهمه و آيا قادر هست که اون رو به زبان دوم انتقال بده؟ لازمهء اين حساسيت آشنايی کافی با ادبياته و در عين حال مختصری هم استعداد. اگر مترجمهای خوبی مثل دريابندری، گلستان يا پزشکزاد رو به عنوان الگو در نظر بگيريم، ميبينيم که ترجمه‌هاشون چيزی بيشتر از انتقال واژه‌های يک متن از زبانی به زبان ديگه است. اونها تونسته‌اند روح و شيرهء متن رو هم به فارسی منتقل کنند. بايد کارشون رو تجزيه و تحليل کرد و ديد چطور و از تکنيکهاشون ياد گرفت. اما استعداد ادبی و زبانی و روشهای غريزيشون در تبديل متون قابل نسخه‌برداری و تقليد نيست.

در مجموع ميشه گفت:

۱) لازمهء يک ترجمهء خوب تسلط به ساختار و قوانين دستوری هر دو زبانه، نه فقط به يکی از اونها.
۲) برای ترجمه بايد به اوضاع و احوال و فرهنگ و ادبيات هر دو کشور کاملاً وارد بود.
۳) مترجم بايد سواد کافی و معلومات وسيع داشته و اهل تحقيق و جستجو باشه .
۴) و در عين حال از حساسيت و ذوق و استعداد برای درک متون و انتقال مفاهيمشون برخوردار باشه.

دقيقاً به همين دلايل هم يک نقطهء زمانی مشخص وجود نداره که بگيم اگر شش ماه، يک سال، ده سال زبان خوندی، ميتونی ترجمه کنی. ممکنه آدم يک عمر زبان بخونه و در خارج زندگی کنه، اما مترجم ادبی خوبی نباشه. کيفيت کار مترجم به نکات ديگه‌ای سوای زبان خوندن بستگی داره که بعضی از اونها حتی اکتسابی نيستند.


پينوشت: محض اطلاع، au pair نوعی پرستار بچه است. معمولاً خانواده‌هايی که از وضع مالی خوبی برخوردارند و دوست دارند بچه‌هاشون زبان دومی ياد بگيرند، از کشور مورد نظر يک دخترخانم به خونه‌اشون ميارند برای نگهداری از بچه‌ها که اون خانم هم طالب يادگيری زبان کشور ميزبانه و به اين صورت ميتونه مدتی با غذا و جای خواب رايگان و مختصری حقوق ماهانه در اون کشور زندگی کنه.

نوشته شده در ترجمه | 7 دیدگاه »

استدلالهای مسيحيان برای اثبات وجود خدا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در نوامبر 8, 2007

يه فهرستی هست با بيشتر از ۳۰۰ استدلال (جاهای ديگه بيشتر از ۵۰۰) که از طرف مذهبيها برای اثبات وجود خدا مطرح ميشه. صدالبته حال ترجمه کردن همه‌اش نيست و تازه همه‌اشون هم در بستر فرهنگی ما معنی نميدن که قابل ترجمه باشن، اما مشت نمونهء خرواره و خوندن همين ۵۰ تاشون هم خالی از لطف نيست، به خصوص که با کمی تغيير قابل تعميم به اديان ديگه مثل اسلام هم هستند.. متأسفانه هم لينک نسخهء انگليسيش فعلاً خرابه، هم لينک نسخهء آلمانيش (نويسنده‌اش احتمالاً سوسک شده)، اينه که نميتونم به منبع لينک بدم.

۱) استدلال فراطبيعی يا شرطی
- اگر منطق وجود داشته باشد، بايد خدا هم وجود داشته باشد.
- منطق وجود دارد.
- پس خدا وجود دارد.

۲) استدلال کيهان‌شناسی
- وقتی من می‌گويم که هر چيز بايد سببی داشته باشد، حتماً دليلی دارد.
- من می‌گويم که عالم هستی بايد سببی داشته باشد.
- پس عالم هستی دليلی دارد.
- پس خدا وجود دارد.

۳) استدلال هستی‌شناسی
- من تعريف می‌کنم که خدا = X
- از آن جايی که من می‌توانم X را تصور کنم، بايد X وجود داشته باشد.
- پس خدا وجود دارد.

۴) استدلال هستی‌شناسی
- من می‌توانم يک خدای کامل را مجسم کنم.
- يکی از کيفيت‌های کمال، وجود است.
- پس خدا وجود دارد.

۵) استدلال هستی‌شناسی مقيد
- وجود خدا يا ضروری است، يا غيرضروری.
- وجود خدا غيرضروری نيست، پس ضروری است.
- پس خدا وجود دارد.

۶) استدلال علوم الهی
- دنيا/عالم هستی/اين زرافه را بنگر. آيا پيچيده نيست؟
- تنها خدا می‌تواند آن را چنين پيچيده خلق کند.
- پس خدا وجود دارد.

۷) استدلال زيبايی/علوم الهی
- آيا اين کودک/اين غروب/اين گل زيبا نيست؟
- تنها خدا می‌تواند آن را چنين زيبا خلق کند.
- پس خدا وجود دارد.

۸) استدلال معجزه
- خاله‌ام سرطان داشت.
- دکترها همه جور بلايی سرش آوردند.
- خاله‌ام به خدا دعا کرد و حالا ديگر سرطان ندارد.
- پس خدا وجود دارد.

۹) استدلال اخلاقی
- ما از نظر اخلاقی بر فلان آتئيست برتری داريم.
- پس خدا وجود دارد.

۱۰) استدلال اخلاقی
- در زمان جوانی من يک حرامزادهء فحاش/بد مست/دودی/قمارباز/بچه‌باز/دزد/قاتل/دربسترادرارکن بودم.
- تا مذهبی شدم تغيير کردم.
- پس خدا وجود دارد.

۱۱) استدلال آفرينش/بی‌باوری شخصی
- اگر تئوری تکامل غلط باشد، پس تئوری آفرينش صحيح است و خدا وجود دارد.
- محال است که تئوری تکامل صحيح باشد، چون من به اندازهء کافی مغز ندارم که آن را بفهمم. ضمن اينکه حقيقت مورد پسندم نيست.
- پس خدا وجود دارد.

۱۲) استدلال ترس
- اگر خدا وجود نداشته باشد، پس ما همه خواهيم مرد.
- پس خدا وجود دارد.

۱۳) استدلال انجيلی
- يک بخش دلبخواهی از انجيل عهد قديم.
- يک بخش دلبخواهی از انجيل عهد جديد.
- پس خدا وجود دارد.

۱۴) استدلال از فرط باهوشی
- ببين، لازم نيست که همهء قضيه را به يک آتئيست احمق توضيح بدهم، تو که به هر حال نمی‌فهمی چه می‌گويم. خدا وجود دارد، چه بخواهی، چه نخواهی.
- پس خدا وجود دارد.

۱۵) استدلال از فرط حماقت
- باشد، من قبول دارم که به باهوشی شما نيستم. شما از قرار معلوم مطالعهء زيادی داريد. اما من انجيل را خوانده‌ام و هر حرفی هم که شما بزنيد، محال است که وجود خدا را انکار کنم. من در قلبم آن را احساس می‌کنم و شما هم می‌توانيد، کافيست که او را به زندگی خود راه بدهيد (در دنباله آيه‌ای از انجيل).
- پس خدا وجود دارد.

۱۶) استدلال ايمانی
- اگر خدا وجود داشته باشد، بايد به او ايمان داشته باشم.
- من به خدا ايمان دارم.
- پس خدا وجود دارد.

۱۷) استدلال ارعاب
- عذاب جهنم را می‌بينی؟
- پس خدا وجود دارد.

۱۸) استدلال کودکانه
- مامان و بابا گفتند خدا وجود دارد.
- پس خدا وجود دارد.

۱۹) استدلال عددی
- ميليونها و ميلياردها انسان وجود خدا را باور دارند.
- همه که نمی‌توانند اشتباه کنند، مگر نه؟
- پس خدا وجود دارد.

۲۰) استدلال اينترنتی
- صفحه‌ای اينترنتی هست که موفق شده وجود خدا را اثبات کند.
- اين هم آدرسش.
- پس خدا وجود دارد.

۲۱) استدلال واعظان تلويزيونی در آمريکا (و خيليهای ديگر)
- با گفتن اينکه خدا وجود دارد، کلی پول به جيب می‌زنم.
- پس خدا وجود دارد.

۲۲) استدلال خطاپذيری
- منطق انسان خطاپذير است.
- پس راهی برای رد کردن يک پيشنهاد منطقی نيست.
- من پيشنهاد ميکنم که خدا وجود دارد.
- پس خدا وجود دارد.

۲۳) استدلال الهام الهی
- اگر سرت را کمی کج نگه‌داری و چشمهايت را چپ کنی، روی اين نان عکس يک مرد ريشو را ميبينی.
- پس خدا وجود دارد.

۲۴) استدلال تخريب ناکامل
- يک هواپيما سقوط کرد و ۱۴۳ مسافر و خدمه مردند.
- اما يک کودک نجات پيدا کرد، تنها با سوختگی عميق درجه سه.
- پس خدا وجود دارد.

۲۵) استدلال اراده
- من به خدا ايمان دارم! من به خدا ايمان دارم! من خدا ايمان دارم دارم دارم!
- پس خدا وجود دارد.

۲۶) استدلال بی‌ايمانی
- اکثريت مردم دنيا به مسيحيت اعتقاد ندارد.
- اين دقيقاً همان چيزيست که شيطان ميخواست.
- پس خدا وجود دارد.

۲۷) استدلال اخاذی به خاطر فداکاری
- مسيح خودش را به خاطر شستن گناهان تو فدا کرد.
- پس خدا وجود دارد.

۲۷) استدلال کلوينيستی
- اگر خدا وجود داشته باشد، ميگذارد تا ابد شکنجه شدن تو را تماشا کنم.
- فکرش را که ميکنم دلم قيلی‌ويلی ميرود.
- پس خدا وجود دارد.

۲۸) استدلال ظرفی
- کوزه برای کوزه‌گر تعيين تکليف نميکند.
- پس خدا وجود دارد.

۲۹) استدلال کوته‌فکری
- خدا همه جا هست.
- ما هنوز همه جا نبوده‌ايم که ببينيم خدا آنجا هست يا نه.
- پس خدا وجود دارد.

۳۰) استدلال سير قهقرايی
- از يک آتئيست بپرس، مسئول بيگ بنگ و پيدايش جهان چه کسی بوده است.
- هر چه که جواب داد، بپرس از کجا ميداند.
- آنقدر بپرس تا آتئيست مجبور شود که اعتراف کند جواب سؤالت را نميداند.
- برنده شدی!
- پس خدا وجود دارد.

۳۱) استدلال تاريخی
- انجيل حقيقت دارد.
- پس انجيل يک واقعيت تاريخی است.
- پس خدا وجود دارد.

۳۲) استدلال بيولوژيک
- پس حضرت آدم از کجا آمده بود، احمق؟
- پس خدا وجود دارد.

۳۳) استدلال از طريق سند و مدرک
- خدا وجود دارد!
- [دليل و برهان آتئيست عليه وجود خدا]
- چرا، وجود دارد!
- [دليل و برهان آتئيست عليه وجود خدا]
- چرا، وجود دارد!
- [دليل و برهان آتئيست عليه وجود خدا]
- چرا، وجود دارد!
- [آتئيست کلافه ميشود و طرف را به حال خود ميگذارد.]
- پس خدا وجود دارد.

۳۴) استدلال برتری
- اگر خدا وجود نداشته باشد، من موجودی کم‌ارزش هستم که در جهان هستی هيچ تقدمی ندارد.
- اما من اشرف مخلوقاتم، چون مسيحی هستم.
- پس خدا وجود دارد.

۳۵) استدلال کمال
- اگر موازين اخلاقی مطلق وجود داشته باشند، خدا هم وجود دارد.
- آتئيستها ميگويند، موازين اخلاقی مطلق (يعنی غيرقابل تغيير در هر زمان و شرايطی) وجود ندارند.
- اما اين حرف را فقط به اين خاطر ميزنند که نميخواهند به گناهکار بودنشان اعتراف کنند.
- پس موازين اخلاقی مطلق وجود دارند.
- پس خدا وجود دارد.

۳۶) استدلال نياز انسانی
- آتئيستها ميگويند به خدا نياز ندارند.
- اما همين حرفشان ثابت ميکند که به خدا نياز دارند.
- پس خدا وجود دارد.

۳۷) استدلال لذتی
- آتئيستها فکر ميکنند که قادر به مهار کردن نفس و اميال خود هستند.
- اما آنها آتئيست هستند، پس نميتوانند!
- برای همين هم آتئيستها دلشان ميخواهد هر کاری که دوست دارند بکنند، بدون اينکه در بند گناه کردنشان باشند.
- اين فقط نشان ميدهد که چقدر به وجود خدا در زندگيشان نياز دارند.
- پس خدا وجود دارد.

۳۸) استدلال توهينی
- خدا وجود دارد.
- [آتئيست برهانی عليه اين حرف مطرح ميکند.]
- ميدانی چيست؟ به من توهين کردی.
- پس خدا وجود دارد.

۳۹) استدلال دعا
- خدا وجود دارد.
- [آتئيست برهانی عليه اين حرف مطرح ميکند.]
- من برايت دعا ميکنم.
- پس خدا وجود دارد.

۴۰) استدلال خاطره
- يک بار برای من اتفاقی افتاد که توضيحی برای آن نداشتم.
- [آتئيست چند توضيح ممکن و طبيعی ارايه ميکند.]
- تو فقط حدس ميزنی! من آنجا بودم.
- پس خدا وجود دارد.

۴۱) استدلال تبار برتر
- من نميخواهم با ميمونها قوم و خويش باشم.
- پس خدا وجود دارد.

۴۲) استدلال برتری فکری
- مسيحی دلايل خود را مينويسد.
- [آتئيست دلايل او را رد ميکند.]
- ای آتئيست، از قرار معلوم تو دلايل مرا درک نکرده‌ای.
- پس خدا وجود دارد.

۴۳) استدلال خيريه
- آتئيستها بيمارستان نميسازند.
- [آتئيست پاسخ ميدهد که کسانی مانند بيل گيتس و تد ترنر ميليونها دلار به سازمانهای خيريه اعانه داده‌اند.]
- درست است، اما بيمارستان که نساخته‌اند!
- پس خدا وجود دارد.

۴۴) استدلال نبود مدرک
- من فکر ميکنم اگر خدا وجود داشت، مدرکی دال بر وجودش پيدا نميشد.
- مدرکی دال بر وجود خدا نيست.
- پس خدا وجود دارد.

۴۵) استدلال قتل عام
- استالين آتئيست بود.
- او ميليونها انسان را کشت.
- پس خدا وجود دارد.

۴۶) استدلال حق حضانت (از زبان والدين يکی از دوستان مؤلف)
- ما حق سرپرستی پسرمان را داريم.
- اگر تو وانمود نکنی که خدای مسيحيان وجود دارد، اجازه نداری او را ببينی.
- پس خدا وجود دارد.

۴۷) استدلال دعا
- وقتی که به درگاه خدا دعا ميکنم، يا مستجاب ميشود، و يا خدا مصلحت نديده که مستجاب شود.
- پس خدا وجود دارد.

۴۸) استدلال احتراز از رنج
- اگر به خدا ايمان نداشته باشم، به جهنم ميروم.
- لطفاً مرا آزار نده.
- پس خدا وجود دارد.

۴۹) استدلال کامپيوتری
- من سعی کردم يک کپی از ده فرمان را از حافظهء کامپيوترم پاک کنم. البته مسئله‌ای نبود، چون يک رونوشت ديگر از آن داشتم.
- با اين حال کامپيوتر از آن موقع اشکال پيدا کرد.
- شعور کامپيوتر از شعور آتئيستی که آن را ساخته بيشتر است.
- پس خدا وجود دارد.

۵۰) استدلال زن‌ستيزی
- من خوشم ميايد که با زنان بدرفتاری کنم. با اين کار احساس قدرت ميکنم.
- انجيل دست‌آويز لازم را برای آن فراهم ميکند.
- پس خدا وجود دارد.

نوشته شده در ترجمه | 36 دیدگاه »

بچه‌های آخر زمون – ۶

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 26, 2007

مجموعهء بچه‌های آخر زمون رو اينجا بخونيد.

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 11 دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.