يکی بود يکی نبود. يه آدمی بود توی اين دنيای بزرگ که دل بزرگی داشت. توی دلش همه چيز جا ميشد. اون هم به هر چيز که ميرسيد ميگذاشتش توی دلش. معمولا تا با کسی آشنا ميشد اون رو زود توی دل خودش جا ميداد. گاهی هم يه نفر که تو دلش جا خوش کرده بود هی اين پا و اون پا ميشد و وول ميخورد و آخر سر به زور چاقويی، چيزی يه شکاف به قلب آدم قصهء ما ميداد و ميرفت بيرون و ديگه پشت سرش رو نگاه نميکرد. آدمه هم يه مدتی يه گوشهء دلش زخم بود و درد ميکرد، تا اينکه جاش خوب ميشد و ميتونست دوباره آدمهای ديگه رو توی دل خودش جا بده.
اين آدم هر چند وقت يه بار مينشست و محتويات دلش رو ميريخت بيرون و اونها رو دونه دونه ورانداز ميکرد. از يه گفتگوی ساده بگير تا يه صحنه ای که يه گوشه ای ديده بود و اون رو زود توی قلبش قايم کرده بود. اونها رو دوباره نگاه ميکرد و و سبک سنگينشون ميکرد. شايد هم گاهی يه خندهء نمکی روی لبش مينشست، آخه بعضی از چيزهای توی دلش خنده دار بودند، يا دست کم حالا به نظر خنده دار ميومدند. ممکن هم بود يه قطره اشکی گوشهء چشمش بشينه. بعضی چيزها رو هر چقدر هم که بالا و پايينشون کنی غمناک ميمونن. بعضی چيزها رو هم ديگه پيدا نميکرد. توی اون دل گل و گشاد و شلوغ پلوغ گم شده بودند.
آخر از همه، وقتی دلش خالی خالی بود، از سينه درش مياورد و تو دستش ميگرفتش و نگاهش ميکرد. با دقت تمام معاينه اش ميکرد و اجزائش رو از هم جدا ميکرد که ببينه همه چيز مرتبه؟ بعد يه دستمال برميداشت و گوشه های دلش رو به دقت گرد گيری ميکرد و برقش مينداخت. اين آدم قصهء ما، خيليها رو ديده بود که با قلب زنگار گرفته و دود زده توی دنيا ميگردند و چشمش ترسيده بود. نگاههای خاليشون رو ديده بود و ميدونست که علتش خالی بودن قلبشونه. آخه ميدونيد، بعضيها از جا دادن ديگران توی قلبشون وحشت دارن. نه که بعضی مواقع ممکنه قلبشون زخم بشه، ديگه اصلا سراغ اين جور ريسکها نميرن. اونوقت دلشون همينجوری خالی ميمونه، تار عنکبوت ميگيره، غبار آلود ميشه.
آره داشتم ميگفتم. اين آدم يه روز که نشسته بود و مشغول گردگيری دلش بود و به هيچ چيز به خصوصی فکر نميکرد يه دفعه اون ته تها، اون زير ميرای قلبش يه چيزهايی ديد که تا به حال چشمش به اونها نيفتاده بود. يه لکه های سياه عجيب. مثل قير بودند. چسبناک و بد بو و غليظ. آدمه وحشت کرد. دستمال رو کشيد بهشون، ولی بزرگتر و سياه تر شدند. دستمال رو کرد توی يک بطری بنزين و سعی کرد که پاکشون کنه، ولی انگار نه انگار. خيلی ترسيد. هی فکر کرد که اين لکه ها از کجا ميتونند اومده باشند. عقلش به جايی نرسيد. قلبش رو گذاشت جلوش و به لکه ها خيره شد. با خودش فکر ميکرد که ممکنه خيالاتی شده باشه و لکه ها خودشون ناپديد بشن. ولی نه، همينجوری سر جاشون بودند و عين خيالشون هم نبود.
تا اينکه يه فکر بکری به کله اش زد. رفت سراغ اون چيزهايی که روی قلبش قايم کرده بود و يک بار ديگه رديفشون کرد و بهشون زل زد. بعد دونه دونه اونها رو دستش گرفت و با دقت بهشون نگاه کرد. ديد آره، حواسش نبوده، يه چيزهايی رو تو دلش راه داده که باعث به وجود اومدن اين لکه ها شدن. يه چيزهايی که شايد در نگاه اول به نظر با ارزش ميومدن، ولی الآن ميديد که يه گوشه هاييشون آلوده و سياهه. مثل همون لکه ها.
خوب در نگاه اول ممکنه راه حل خيلی ساده باشه. شايد بگين: خوب اين که کاری نداره، آدم قصه ات ميتونه اون چيزهای آلوده رو دور بندازه و خيال خودش رو راحت کنه. ولی قضيه به اين سادگيها هم نيست. وقتی يه چيزی مدت زيادی تو دلت جا خوش کرد نميتونی به اين راحتی دورش بندازی. ميشه يه قسمت از قلبت. اونوقت اگه بندازيش دور انگار يه تيکه از قلبت رو دور انداخته ای. اصلا ممکنه قلبت از کار بيفته. اونوقت ديگه خر بيار و باقالی بار کن.
نه، آدم قصهء ما نميتونست به اين راحتی تيکه های قلبش رو دور بندازه. برای همين تنها راهی رو در پيش گرفت که براش مونده بود. محتويات قلبش رو گذاشت سر جاشون. از اون به بعد هم تلاش کرد که بيشتر مواظب باشه و همه اش چيزهای خوب خوب توی دلش جا بده. قبل از اينکار هم با دقت بيشتری اونها رو وارسی ميکرد که دوباره سرش کلاه نره. تا اونجايی که ميتونست هم سعی داشت که به اون لکه ها فکر نکنه و ميدون نده تا بزرگتر نشن.
بعد از مدتی که نوبت معاينه و گردگيری قلبش شده بود اون رو با دلهره از سينه بيرون آورد و خاليش کرد. ديد که بله، اون لکه ها کمرنگتر از سابق شده اند. جای اون چيزهايی که آلوده بودند رو چيزهای نويی گرفته بودند که صاف و پاک و براق بودند. خيالش راحت شد. قلبش رو با وسواس بيشتری از هميشه گرد گيری کرد و گذاشت سر جاش و رفت سراغ زندگيش.
قصهء ما به سر رسيد. کلاغه هم گناه داره، بهش نشونی دادم که برسه به خونه اش، پيش بچه هاش.