يکی بود يکی نبود. در زمونهای قديم دختری بود که يه سنگ صبور داشت. شبها دور از چشم همه گوشهای مينشست، سنگ صبورش رو از لای بقچه درمياورد، جلوی خودش میگذاشت و بهش ميگفت:
ای سنگ صبور، ای سنگ صبور، يا تو بترک، يا من ميترکم!
آخرش يه شب دختره ترکيد. متأسفانه نميدونست که سنگ صبورش از [...]
Archive for the ‘داستان’ Category
سنگ صبور
Posted in داستان, زمين و زمان on جولای 19, 2005 | بیان دیدگاه »
خواستم برای اينجا يه مطلب بنويسم، داستان شد. بعد هم اونقدر طولانی شد که نشد بذارم توی وبلاگ. اگه دوست داريد ميتونيد داستان رو اينجا بخونيد. اگه خونديد، خوشحال ميشم که بعدش لطف کنيد و نظرتون رو دربارهاش بهم بگيد.
شجاعت
Posted in داستان on ژوئن 19, 2004 | بیان دیدگاه »
يکی بود، يکی نبود.
يه دختری بود که توی يه خونهء نقلی زندگی ميکرد، با بابا و مامانش.
اين دخترک از همه چيز ميترسيد. از آسمون ميترسيد. از زمين ميترسيد. از توپ قلقليش ميترسيد. از عروسکش ميترسيد. از تاريکی ميترسيد. از روشنی ميترسيد. از موش ميترسيد. از گربه ميترسيد. از سگ ميترسيد. از اتاق ميترسيد. از حياط [...]
يه آدم و دلش
Posted in داستان on سپتامبر 7, 2003 | بیان دیدگاه »
يکی بود يکی نبود. يه آدمی بود توی اين دنيای بزرگ که دل بزرگی داشت. توی دلش همه چيز جا ميشد. اون هم به هر چيز که ميرسيد ميگذاشتش توی دلش. معمولا تا با کسی آشنا ميشد اون رو زود توی دل خودش جا ميداد. گاهی هم يه نفر که تو دلش جا خوش کرده [...]
