بایگانیِ دستهٔ ‘دانستنی’
چند توضيح دربارهء رماتيسم ستون فقرات
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 4, 2010
نوشته شده در دانستنی, روزمره | 20 دیدگاه »
ايرانگيت
نوشتهشده به دست پانتهآ در نوامبر 3, 2008
۲۲ سال پيش در چنين روزی مقالهای در الشراع، روزنامهء لبنانی منتشر شد که در اون از فروش محرمانهء اسلحه به ايران توسط دولت امريکا پرده برداشته شده بود. اين شروع رسوايی سياسی بزرگی بود که به ماجرای ايرانگيت يا ايران-کنترا معروف شد: Iran-Contra affair.
يه چيزهايی يادم مياد که اون موقعها رفسنجانی در تلويزيون ظاهر شد و به مناسبت سالگرد اشغال سفارت امريکا سخنرانی کرد به اين مضمون که «اينها (يعنی مکفارلين و همراهان) اومدند و يه کيک آوردند و يه انجيل و…» کمی هم لابهلاش خوشمزگيهای لوسی ميکرد و مستمعان ميخنديدند، ولی چند و چون قضيه رو درست توضيح نداد، صدالبته. جز اينکه بله، سيستم نظامی ما امريکايی و غربيه و برای ادامهء جنگ چارهای نداشتيم جز خريد اسلحه و قطعات يدکی (که پربيراه هم نميگفت). خلاصه هديهء کلت و کيک و کتاب اون روزها موضوع داغ مجالس بود.
افتضاحی از اين بزرگتر به سختی قابل تصوره: دولت ريگان به ايران اسلحه ميفروخت که قسمتيش هم از طريق اسرائيل به ايران وارد ميشد. اين خودش به اندازهء کافی ثقيلالهضمه، با توجه به تنشهای ديپلماتيک بين اين امريکا، اسرائيل و ايران بعد از انقلاب اسلامی. اما سود به دست اومده از اين فروش به مصرف پشتيبانی از شورشيان کنترا در نيکاراگوئه ميرسيد، بر خلاف تصميم صريح سنای امريکا. به عبارت ديگه بر خلاف ميل و تصميم مردم امريکا که نمايندگانشون در سنا اين کار رو ممنوع کرده بودند. اين هم جالبه که در اصل قرار بود طبق تصميم سنا مبلغ حاصل از فروش اين اسلحهها (البته نه به ايران!) به مصرف آزادی گروگانهای امريکايی در لبنان برسه.
حالا چون اين همه کافی نيست، در تحقيقات بعدی روشن شد که شورشيان کنترا سالها با اطلاع و همدستی سازمان سيا چندين تن کوکائين به امريکا وارد کرده بودند. يعنی دولت امريکا به بهای سلامتی و جان شهروندان خودش، با کمونيسم در امريکای جنوبی مبارزه ميکرد. در دادگاه بينالمللی دنهاگ، امريکا به دخالت نظامی و غيرنظامی در نيکاراگوئه محکوم شد و قطعنامهای هم در سازمان ملل به تصويب رسيد که فقط امريکا، اسرائيل و السالوادور عليهش رأی دادند، اما در نهايت عين خيال امريکاييها نبود که همچين محکوميتی وجود داره. وقتی دولت نيکاراگوئه سرنگون شد، امريکاييها خيلی راحت به دولت جديد گفتند اگه زيادی زرزر کنيد، کمکهای مالی رو قطع ميکنيم و نيکاراگوئه مجبور شد حکم دادگاه دنهاگ رو به فراموشی بسپاره. در امريکا يه کميسيون تحقيقاتی تشکيل شد که جان کری سناتور امريکايی، همونی که بعدها کانديد دموکراتها در برابر جرج بوش پسر بود، فعاليت زيادی داشت. ريگان که تمام مدت در جريان رسيدگی کميسيون ميگفت حافظهاش ياری نميکنه. اسرائيل همهء تقصيرها رو انداخت گردن امريکا و شيمون پرز گفت ما فقط پيشنهاد امريکاييها رو اجرا کرديم. بقيهء دستاندرکاران ماجرا هم تا امروز بهايی بابت جناياتشون نپرداختهاند. حتی تعداديشون که ممکن بود بتونن محکوم بشن توسط جرج بوش پدر رئيس جمهور بعدی ايالات متحده عفو شدند. فراموش نکنيم که جرج بوش پدر، قبل از اينکه رئيسجمهور بشه معاون ريگان بود و حتماً ريگی به کفش داشت. تنها کسی که در واقع رسماً گير افتاد اليور نورث بود، عضو شورای امنيت ملی امريکا و مسئول پروژههای محرمانه، که حتی اون هم امروز سر و مر و گنده است و کلی هم کتاب نوشته و بين جمهوریخواهان امريکا محبوبيت به هم زده.
خواستم بگم يه وقت دچار اين توهم نشيد که جايی در اين دنيا چيزی به اسم عدالت يا دموکراسی واقعی يا احترام به حقوق بشر وجود داره.
منبع: اطلاعات عمومی
پينوشت: ميگم چطوره يه دستهء جديد درست کنم واسه نوشتههام با عنوان «تاريخ به زبان ساده» يا يه همچين چيزی و گاه و بيگاه از اينجور نوشتهها منتشر کنم؟ هرچند که اغلب اين مسائل مثل به فرض اتحاد آلمان يا همين ايرانگيت به نظر چيزهای پيشپاافتادهايه و جزو اطلاعات عمومی که هر کسی بايد دست کم به صورت مبهم يه چيزهايی در اين حدی که من ميگم دربارهاشون بدونه، اما به نظرم مياد که حتی چنين اطلاعات ناقص و خلاصهای هم برای تعدادی از خوانندهها مفيده، دست کم به عنوان يه ايده، يه شروع مختصر واسه تحقيق بيشتر.
نوشته شده در دانستنی | 50 دیدگاه »
روز اتحاد آلمان
نوشتهشده به دست پانتهآ در اکتبر 3, 2008
۱۸ ساله که در آلمان روز سوم اکتبر رو به مناسبت روز اتحاد آلمان شرقی و غربی جشن ميگيرند. شايد بد نباشه که براتون تعريف کنم جريانش چی بود. اگه خودتون در جريان هستيد که ديگه خوندن اين متن براتون لازم نيست.
هيتلر و جنگ جهانی دوم و اينها رو که يادتون هست؟ بعد از شکست آلمانيها در جنگ، متفقين نشستند سر سفرهء آلمان و طبق توافقنامهای در کنفرانس يالتا اون رو بين خودشون قشنگ به چهار بخش قسمت کردند. شروع جنگ سرد بين ايالات متحدهء آمريکا و اتحاد جماهير شوروی هم بگی نگی همين جاها بود. روسها شرق آلمان رو تصرف کرده بودند و فرانسويها و آمريکاييها و انگليسيها (به علاوهء کاناداييها) غرب آلمان رو. اين غربيها بودند که اول آلمان غربی رو (Bundesrepublik Deutschland يا BRD يعنی «جمهوری فدرال آلمان») به عنوان يه کشور مستقل تشکيل دادند و بعد هم چون آب روسها باهاشون توی يه جوب نميرفت، شوروی ۴ سال بعد از پايان جنگ در قسمت اشغال شدهء خودش حکومتی تشکيل داد به اسم Deutsche Demokratische Republik يا DDR که به فارسی ميشه «جمهوری دموکراتيک آلمان» (آلمانی). البته اين که ميگم «تشکيل دادند» طرف غيررسمی و حقيقی قضيه است وگرنه ظاهرش اين بود که خود آلمانيها در شرق و غرب مستقلاً دست به تشکيل حکومت زدهاند، يه چيزی مثل الآن توی عراق. وقتی کشورت اشغال شده باشه که اجازه نداری سرخود آب بخوری، چه برسه به اينکه حکومت تشکيل بدی و دولت تعيين کنی.

کنراد آدناور، اولين صدراعظم جمهوری فدرال آلمان
در آلمان شرقی يه حکومت کمونيستی ديکتاتوری وحشتناک راه افتاد که بيا و ببين. فقط يه حزب اجازهء فعاليت داشت که حزب کمونيستی آلمان شرقی SED بود. البته اون هم فقط در ظاهر رشتهء امور رو در دست داشت وگرنه تمام تصميمهای مهم در مسکو گرفته ميشد. درست مثل اتحاد جماهير شوروی و بقيهء کشورهای کمونيستی، اقتصاد برنامهای پياده ميشد و بيکاری نزديک به صفر بود، اما به همين دليل هم رفاه مادی وجود نداشت. به عنوان مثال، فکر کن آلمان شرقی فلان دستگاه صنعتی رو توليد ميکرد و ميفرستاد چين. به جای اينکه در ازای اين دستگاهها پول يا يه چيز واجب و به درد بخور پرداخت بشه، هفتهء بعدش از چين کاميون کاميون بستههای کوچيکی از راه ميرسيد که توشون يه حولهء کوچولو و يه تيکه صابون بود. بعد تا ماهها تمام فروشگاههای آلمان شرقی پر ميشد از همين بستهها (اين مثالی که گفتم حقيقت داره و يکی از کلهگندههای سابق آلمان شرقی برام تعريف کرد). اختناق شديد فرهنگی و سياسی حاکم بود و سفر به کشورهای کاپيتاليستی به شدت محدود، همينطور هر نوع رابطه. يعنی اگه يه کسی از آلمان غربی ميرفت اونجا و توی خيابون از يکی آدرس ميپرسيد، طرف موظف بود ظرف ۴۸ ساعت خودش رو به مقر پليس معرفی کنه و دقيقاً توضيه بده که نوع و مدت رابطهاش با «دشمن» چقدر بوده. وای به روزی که اين کار رو نميکرد و يکی اون رو در حال صحبت با دشمن ميديد. يه بدی بزرگ اين سيستم به وجود اومدن فضای شديداً امنيتی و بیاعتمادی کامل مردم نسبت به همديگه بود، چون هر کسی ميتونست جاسوس دولتی باشه. بعد از اتحاد دو آلمان تازه پروندههای دستگاه مخوف امنيتی رو شد و معلوم شد چه کسانی که آدم اصلاً فکرش رو هم نميکرد جاسوس و مزدبگير دولت آلمان شرقی بودهاند و دوستان و همسايهها و همکارانشون رو لو ميدادهاند. در مدارس همهاش دربارهء اين صحبت ميشد که زندگی در کشورهای کاپيتاليستی چقدر سخته و چقدر فقر و بدبختی هست و خلاصه حسابی مغزشويی ميشدند. خودتون احتمالاً طبق تجربهء شخصی ميتونيد حدس بزنيد چطور. با همهء ادعاها بيعدالتی و فساد مالی و اداری بيداد ميکرد و هر کس که به «حزب» نزديکتر بود از رفاه بيشتری برخوردار ميشد. بد وضعی بود خلاصه.
قبل از شکست آلمان، برلين پايتخت بود. بعد از جنگ برلين هم چهار قسمت شد، نصفش افتاد دست روسها و نصفش دست بقيهء متفقين. حالا بايد بدونيد که از نظر جغرافيايی، برلين درست در قلب آلمان شرقی واقع شده، يعنی قسمتی که مال روسها بود. توی نقشههای اون موقع هم ميبينيد که مثلاً نصف بزرگتر آلمان آبی رنگه، يعنی جمهوری آلمان فدرال، نصفش قرمز، يعنی آلمان شرقی، اونوقت وسط اون سطح قرمز رنگ، يه لکهء کوچولوی آبی هست يعنی برلين غربی! همين وضع خيلی زود دردسرساز شد. روسها در سال ۱۹۴۸ يهو سر يه سری اختلافات سياسی و اقتصادی بنای ناسازگاری رو گذاشتند و گفتند ديگه از راه زمينی نميشه جنس به برلين غربی فرستاد، يعنی نميگذاشتند کاميونهای حاوی اجناس مورد نياز از خاک آلمان شرقی بگذره و به برلين غربی برسه (البته بيانيهء رسمی ميگفت علتش مشکل تکنيکيه). اين شد که غربيها مجبور شدند يه پل هوايی بين برلين و بقيهء آلمان غربی درست کنند تا سال ۱۹۴۹ که روسها بالأخره از خر شيطون پايين اومدند.
يه داستان جالب هم اين وسط هست که به بمبافکنهای کيشميشی (Rosinenbomber، به انگليسی candy bomber) معروفه. ميگن يه خلبان آمريکايی هروقت که به برلين غربی پرواز ميکرد، هر چی شکلات و آدامس و قاقالیلی و شايد هم کشمش رو که براش از آمريکا ميفرستادند توی يه جعبه ميگذاشت، بهش يه دستمال گره ميزد و از هواپيما مينداخت پايين، برای بچههای ساکن در برلين غربی. يواش يواش رسانهها هم باخبر شدند و قضيه جنبهء بينالمللی به خودش گرفت و مردم آمريکا شروع کردند به شکلات و آبنبات فرستادن برای آلمان و خوش کردن دل بچههای برلين غربی. ديگه رسم شد که اغلب خلبانهای پل هوايی همين کار رو بکنند و اصلاً تمام هواپيماهای پل هوايی به اين اسم معروف شدند، حتی اگه در اين کار شرکت نکرده بودند.

بمبافکن کشمشی در برلين
به خاطر همينجور مشکلات بود که آلمان غربی پايتختش رو از برلين انتقال داد به بن که وسط آلمان غربی واقع شده. در سال ۱۹۶۱ آلمان شرقی شروع کرد به ساختن يک ديوار بين برلين شرقی و غربی. البته اوايل اين کار کاملاً مخفيانه بود و حتی والتر اولبريشت که رئيس حکومت آلمان شرقی بود در پاسخ به خبرنگارها به صراحت زد زيرش و گفت همچين چيزی صحت نداره و ما داريم اونجا خونه درست ميکنيم، نه ديوار! اما در نهايت ديوار درست شد و دستگاه تبليغاتی آلمان شرقی اسمش رو گذاشت ديوار آنتیفاشيستی (چون در نگاه اونها کشورهای کاپيتاليستی، فاشيستی هم بودند). تدابير امنيتی شديدی دور و بر ديوار اعمال شد و در طی سالهای بعد تعداد زيادی از مردم آلمان شرقی که ميخواستند فرار کنند و به آلمان غربی پناهنده بشند برای گذشتن از اون جونشون رو از دست دادند (تعداد به طور دقيق مشخص نيست اما يه چيزی بوده بين شصت هفتاد تا دويست و خردهای نفر). سربازهايی که از ديوار مراقبت ميکردند بيچارهترين سربازها بودند چون اگه ته دلشون اعتقادی هم به کارشون نداشتند، ميدونستند که اگه به فراری شليک نکنند پشت سرشون يکی ايستاده که به خودشون شليک ميکنه.

فرار سرباز ۱۹ ساله به آلمان غربی قبل از ساخت ديوار برلين
وضعيت آلمان از اين نظر ناجور بود که در طی دهههای جنگ سرد بين آمريکا و شوروی اين دو کشور نوک دو سرنيزه بودند که همديگه رو هدف گرفته بودند و اگه قرار بود جنگ جهانی سومی شروع بشه، مسلماً از اينجا شروع ميشد، چون استالين کشورهای اروپای شرقی رو عملاً تبديل کرده بود به يه کمربند حفاظتی. آلمان غربی مجبور بود مطيع کشورهای غربی (در واقع آمريکا) باشه و آلمان شرقی هم چارهای جز پيروی از دستورات شوروی نداشت. فقط شانس آلمان غربی اين بود که اولاً از نظر سياسی دستش يه مقدار بازتر بود و تونست يه حکومت بگینگی دموکراتيک (نه مثل آلمان شرقی که فقط اسمش دموکراتيک بود) با فعاليت حزبی آزاد و يه قانون اساسی درست و حسابی غيرايدئولوژيک با احترام به حقوق بشر تشکيل بده، دوماً از طريق طرح مارشال* مورد حمايت اقتصادی آمريکا قرار گرفت و تونست خرابيهای جنگ رو از بين ببره و تبديل به يه اقتصاد شکوفا بشه. هرچند که طرح اوليه قرار بود آلمان رو تبديل به يه کشور کاملاً کشاورزی بکنه و هيچ اثری از صنايع سنگين در آلمان به جا نمونه، فرانسويها هم دندونهاشون رو تيز کرده بودند برای معادن ذغالسنگ آلمان و آخرش هم زارلند و اشلزين از آلمان جدا شدند (۱۹۵۷ زارلند به آلمان پس داده شد، قسمت اعظم اشلزين هنوز متعلق به لهستانه). اما وقتی ديدند فقير موندن آلمان روی اقتصاد بقيهء اروپا هم تأثير ميذاره و نميشه به يه ملت به اين بزرگی گرسنگی داد و از طرف ديگه به خاطر فشاری که افکار عمومی بهشون وارد آورد، طرح اوليهء مارشال تا حدودی تغيير کرد. با اينکه مقدار زيادی از کارخانجات و صنايع سنگين آلمان از بين رفت (آلمان در زمان حکومت هيتلر تبديل به يه غول عظيم صنعتی شده بود) اما در نهايت با «دکترين ترومن» رئيسجمهور وقت آمريکا برای همبستگی کشورهای غربی عليه کمونيسم و علنی شدن جنگ سرد، راه باز شد برای تبديل دوبارهء آلمان به يه کشور صنعتی.
حالا فکر نکنيد که هر چی آبادانی بود از طرح مارشال بود ها! نه. در ۱۶ کشوری که در اين طرح شرکت داشتند، اين کمک فقط ۳ درصد درآمدشون رو تشکيل ميداد. آلمان غربی يه چيزی حدود يک و نيم ميليارد دلار گرفت و هر جوری بود مردم همت کردند و خرابيهای ناشی از جنگ رو بازسازی کردند. اما آلمان شرقی که به خاطر خودداری استالين در اين طرح شرکت نکرد، حتی تا زمان اتحاد دو آلمان هم موفق نشده بود کاملاً آثار جنگ و ويرانی رو از بين ببره. در ضمن اين پول هنوز هم هست. الآن شده حدود دوازده ميليارد دلار و دست وزارت اقتصاد آلمانه برای حمايت از طرحهای اقتصادی.
اما برگرديم سر اصل قضيه. در دههء هفتاد ويلی براند صدراعظم آلمان شد که سياست «نزديکی» به آلمان شرقی رو دنبال ميکرد، يعنی ميگفت با لجبازی و دشمنی و مخالفت مشکلی حل نميشه، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم اين کشور وجود داره و بايد باهاش به تفاهم رسيد. همين شد که آلمان شرقی بعد از کلی چک و چونه بالأخره لطف کرد و رسماً پذيرفت که آلمانيها يک ملت هستند، اما تحت لوای دو حکومت مختلف زندگی ميکنند. شايد به نظرتون خندهدار بياد اما با اون دشمنی و الدرم بلدرمی که آلمان شرقی اون موقعها راه انداخته بود، همين هم يه پيروزی ديپلماتيک بود. ديگه بعد از اون با رشوهء مالی و هزار جور چربزبونی و اين حرفها آلمان غربی موفق شد مقداری تسهيلات برای ارتباط مردم دو کشور برقرار کنه و يه خرده رفت و آمد راحتتر بشه (البته يعنی غربيها بتونن برن شرق و بيان، نه برعکس) که اين هم مهم بود، چون توی اون شلوغيهای جنگ جهانی و فرار و گريز و بمباران و بدبختی خيلی از خونوادهها دو سه پاره شده بودند و سالها از همديگه خبر نداشتند. راستی در سال ۱۹۷۴ معلوم شد که يکی از نزديکترين مشاوران و محارم همين ويلی براند بيچاره، جاسوس آلمان شرقی بوده و آنچنان رسوايی بزرگی درست شد که براند استعفا داد.

ويلی براند صدراعظم آلمان
حالا مشکل اينجا بود که از يه طرف بالا رفتن تصاعدی قيمت نفت و از طرف ديگه اقتصاد بيمار آلمان شرقی باعث شده بود که عملاً يه دولت ورشکسته باشه. آدم گرسنه هم که ميدونين دين و ايمون نداره. با وجود تمام وعده و وعيدهای حزبی و تبليغات و اين حرفها، نارضايتی مردم روز به روز بيشتر ميشد. تعداد تقاضاهای کتبی برای ترک کشور داشت سر به فلک ميزد. سر جوونهای ناراضی رو ديگه نميشد گول ماليد و دلشون رو با شعارهای حزبی خوش کرد. از اونور هم گورباچف در شوروی به قدرت رسيد و وقتی ترس ملت از دخالت و سرکوب شوروی و به وجود اومدن يه «بهار پراگ»** ديگه ريخت، زمينهء مناسبی فراهم شد برای يه انقلاب.

ديوار برلين در نهم نوامبر ۱۹۸۹
در سال ۸۹ مجارستان مرزش رو به اتريش باز کرد و تعداد زيادی از آلمانيها از اونجا به غرب فرار کردند. مردم آلمان شرقی هر دوشنبه راهپيمايی آروم ميکردند به بهانهء شرکت در دعای صلح کليسای نيکولای (لايپزيگ) و پلاکاتهايی با شعار «مردم ما هستيم» (Wir sind das Volk) با خودشون حمل ميکردند. اول اين تظاهرات کاملاً صلحجويانه و آروم به طرز خشونتآميزی سرکوب ميشد و تعداد زيادی از مردم دستگير شدند و کتک خوردند، اما در نهايت تعداد تظاهرکنندگان آنچنان زياد شد که ديگه رويارويی با اونها ممکن نبود. به تدريج حزب SED در برابر فشار عمومی به تکاپو افتاد (از نوع «صدای انقلابتان را شنيدم») و دولت رسماً استعفا داد، اما ديگه دير شده بود. روز نهم نوامبر سال ۱۹۸۹ ميلادی دروازهء ديوار برلين باز شد و سيل مردم از آلمان شرقی به غربی سرازير شد و جشن بزرگی در برلين به راه افتاد. در واقع بايد اين روز رو روز اتحاد آلمان شرقی و غربی دونست، هرچند که قرارداد الحاق آلمان شرقی به غربی رسماً در روز سوم اکتبر ۱۹۹۰ بسته شد و به همين دليل هم اين روز رو در آلمان جشن ملی اعلام کردهاند.
* : جرج مارشال اون موقعها وزير امور خارجهء آمريکا بود و اين طرح رو به اجرا گذاشت که از يک طرف با ايجاد رفاه در اروپای جنگزده از تمايل مردم به سيستم کمونيستی جلوگيری کنه و از طرف ديگه بازار مناسبی برای خريد اجناس آمريکايی به وجود بياره.
** : اواسط دههء شصت با اوج گرفتن نارضايتی مردم در چکسلواکی يکی از «اصلاحطلبان» به اسم آلکساندر دوبچک به رهبری حزب کمونيست رسيد که ميخواست با حفظ حکومت سوسياليستی از شدت فشارهای سياسی کم کنه و فضای بازتری به وجود بياره. متأسفانه قبلش با روسها «هماهنگ نکرده بود» و اونها هم در بيستم آگوست ۱۹۶۸ با هزارها تانک به چکسلواکی حمله کردند و اين بهار آزادی خيلی زود به خزان نشست.
منبع: اطلاعات عمومی. عکسها رو گوگليدهام.
نوشته شده در آلمان, دانستنی | 33 دیدگاه »
هورست بوخهولتس
نوشتهشده به دست پانتهآ در اکتبر 2, 2008
اين هم پست سفارشی جناب آشپزباشی:
هورست ورنر بوخهولتس (Horst Werner Buchholz) در روز چهارم دسامبر سال ۱۹۳۳ در برلين به دنيا آمد. کودکی و نوجوانی خود را در شلوغی و سردرگمی دوران جنگ جهانی دوم گذراند. در سال ۱۹۵۰ مدرسه را ترک کرد و به بازيگری روی آورد و در حين آموزش در مدرسهء هنرپيشگی در تئاترهای مختلف به ايفای نقش پرداخت، از جمله در نمايشنامهء «اميل و کارآگاهان» اثر اريش کستنر. او همچنين به عنوان دوبلور فيلم امرار معاش میکرد و مدتی نيز در استخدام راديوی برلين بود. بعد از چند فيلم که بوخهولتس در آنها به عنوان سياهیلشکر ظاهر شد، «ماريانه» (Marianne) ساخت ۱۹۵۴ اولين فيلمی بود که او در آن بازی کرد، بدون اينکه به موفقيت زيادی دست يابد. يک سال بعد بوخهولتس در فيلم «آسمان بیستاره» (Himmel ohne Sterne) نقش سرباز روسی ميشا را به عهده گرفت که قصد کمک به يک دختر اهل آلمان شرقی را دارد و کشته میشود. بوخهولتس برای بازی در اين نقش جايزهء نوار فيلم نقرهای و بهترين هنرپيشهء مذکر فستيوال کن را دريافت کرد. موفقيت بعدی او بازی در فيلم Die Halbstarken بود که در کنار فيلم «ايستگاه آخر: عشق» Endstation Liebe باعث معروفيت بوخهولتس به عنوان «جيمز دين آلمانی» شد.

فيلمهای بعدی بوخهولتس «رابينسون نبايد بميرد» (Robinson soll nicht sterben) و Montpi با همکاری «رومی اشنايدر» بود و او با بازی در «اعترافات شارلاتانی به نام فليکس کرول» (Die Bekenntnisse des Hochstaplers Felix Krull) در سال ۵۷ که بر اساس رمانی از «توماس من» ساخته شده بود در سطح بينالمللی معروف شد و به جايزهء بامبی دست يافت. فيلم بعدی او در سال ۱۹۵۸ «آسفالت خيس» (Nasser Asphalt) بود که با موفقيت خوبی روبهرو شد.
بعد از ازدواج با ميريام برو (Myriam Bru) هنرپيشهء فرانسوی در لندن در سال ۱۹۵۸، در اواخر دههء ۵۰ ميلادی بوخهولتس که به شش زبان زنده به خوبی صحبت میکرد برای ادامهء فعاليت هنری خود به آمريکا رفت و در فيلمهای متعددی بازی کرد، از جمله در کنار يول براينر، چارلز برانسون و استيو مککوئين در هفت دلاور (The Magnificent Seven) و «يک، دو سه» (One, Two, Three) با کارگردانی بيلی وايلدر. اوايل دههء هفتاد او به آلمان بازگشت و اغلب در تلويزيون به ايفای نقش میپرداخت، از جمله در قسمتهای متعددی از سريال پليسی محبوب «دريک» (Derrick). او همچنين در «صحرا» (Sahara) در کنار بروک شيلدز بازی کرد و در سال ۱۹۸۵ به خاطر ايفای نقش در «وقتی که میترسم» (Wenn ich mich fürchte) در سال ۱۹۸۵ به او جايزهء نوار فيلم طلايی اهدا شد. در سال ۱۹۹۳ بازی بوخهولتس در فيلم «دور، نزديک» In weiter Ferne, so nah برای او جايزهء بزرگ هيئت داوران در کن را به ارمغان آورد.
در سال ۱۹۹۷ بوخهولتس در فيلم «زندگی زيباست» (La Vita è bella) به کارگردانی روبرتو بنينی و برندهء ۳ اسکار در نقش پزشکی به نام لسينگ در اردوگاه نازیها ظاهر شد. بعد از آن در فيلمهای متعدد آلمانی همکاری کرد و در طی اين سالها به بازی در تئاتر نيز میپرداخت. در سال ۲۰۰۰ بوخهولتس به جايزهء ديوا (Diva) دست يافت.

در سال ۲۰۰۳ بوخهولتس در برلين در اثر ابتلا به ذاتالريه به طرز ناگهانی از دنيا رفت. خانوادهء او در همان سال کتاب مصوری تحت عنوان هورست بوخهولتس – زندگی او از زبان تصاوير (Horst Buchholz – Sein Leben in Bildern) منتشر کرد. دو سال بعد پسرش کريستوفر بوخهولتس فيلم مستندی به نام «هورست بوخهولتس – بابای من» (Horst Buchholz – Mein Papa) تهيه کرد که به زندگی پدر مشهور خود پرداخته است.
منبع: اطلاعات عمومی، اينجا و اينجا. عناوين جز هفت دلاور و اميل و کارآگاهان تماماً برگردان مستقيم مؤلف/مترجم است و به اسمهايی که برای نمايش در ايران انتخاب شدهاند ربطی ندارد.
نوشته شده در فيلم و تلويزيون, دانستنی | 8 دیدگاه »
انگشتر ايفلند
نوشتهشده به دست پانتهآ در اکتبر 1, 2008
چندتا از خوانندهها دربارهء انگشتر ايفلند پرسيده بودند.

انگشتر ايفلند يا Iffland-Ring يه انگشتر مزين به تصوير آگوست ويلهم ايفلند هنرپيشهء آلمانيه که در قرون هيجدهم و نوزدهم ميلادی زندگی ميکرد. انگشتر از اواسط دههء پنجاه ميلادی تا به حال جزو دارايی دولت اتريش محسوب ميشه (يعنی توسط نگهدارنده قابل فروش نيست). صاحب انگشتر هميشه در وصيتنامهاش قيد ميکنه که صاحب بعدی چه کسی خواهد بود و به مهمترين و تأثيرگزارترين هنرپيشهء مذکر آلمانیزبان داده ميشه که بيشترين خدمت رو به اعتلای زبان آلمانی کرده. در سال ۱۹۹۶ يوزف ماينراد هنرپيشهء اتريشی انگشتر رو برای برونو گانتس سوييسی به ارث گذاشت که بدون شک کمک مهمی به معروف شدن گانتس کرد.
از اواخر دههء هفتاد ميلادی تا به حال يه انگشتر آلما زايدلر هم وجود داره (Alma-Seidler-Ring) که مثل انگشتر ايفلند به ياد هنرپيشهء اتريشی آلما زايدلر به بهترين هنرپيشهء مؤنث اهدا ميشه. صاحب فعلی انگشتر آنهماری دورينگر (Annemarie Düringer) هنرپيشهء سوييسيه.
منبع: اطلاعات عمومی (به جان خودم!). عکس از گوگل کش رفتيده شده.
نوشته شده در فيلم و تلويزيون, آلمان, دانستنی | 2 دیدگاه »
آيا ميدانستيد که…
نوشتهشده به دست پانتهآ در سپتامبر 25, 2008
- جيمی کارتر اولين رئيسجمهور آمريکا بود که در يک بيمارستان متولد شده بود؟
- اهالی سرزمينهای قطبی (اينوئيتها که به غلط بهشون اسکيمو گفته ميشه) از يخچال برای جلوگيری از يخ بستن مواد غذايی استفاده ميکنند؟
- کتابخانهء عمومی دانشگاه اينديانا در ايالات متحده هر سال حدود دو و نيم سانتيمتر (يک اينچ) در زمين فروميره، چون معماران فراموش کرده بودند در محاسباتشون وزن کتابها رو هم در نظر بگيرند؟ (شايعه – با تشکر از رويا)
- از دو ميليارد آدم فقط يکيشون تا ۱۱۶ سالگی عمر ميکنه؟
- ۳۵٪ کسانی که از آگهيهای همسريابی استفاده ميکنند متأهل هستند؟
- ده درصد درآمد دولت روسيه از فروش ودکاست؟
- فندک زودتر از کبريت اختراع شده؟
- قويترين عضله در بدن انسان عضلهء آرواره است؟ (تصحيح – با تشکر از رويا)
- اثر زبون هم مثل اثر انگشت منحصر به فرده؟
- ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۸۷۶۵۴۳۲۱ = ۱۱۱۱۱۱۱۱۱x۱۱۱۱۱۱۱۱۱؟
- اگر اسب مجسمههايی که از قهرمانان جنگها در پارکها و ميادين ديده ميشه هر دو تا پای جلوييش رو به هوا برده باشه، يعنی سوارش در حين جنگ کشته شده، اگه يک پاش رو بالا برده باشه، يعنی قهرمان به خاطر جراحتهايی که در جنگ داشته، اما بعدتر فوت کرده و اگر هر دو پاش روی زمين باشه يعنی سوار به مرگ طبيعی مرده؟
- ساختمان پنتاگون در آرلينگتون، ايالت ويرجينای آمريکا، دو برابر تعداد مورد نياز توالت داره؟ در دههء چهل ميلادی که بنا ساخته ميشد، هنوز قانون جدا بودن دستشويی برای رنگينپوستان و سفيدها لغو نشده بود.
- تعداد کسانی که از قورباغه ميترسند از تعداد کسانی که از موش وحشت دارند بيشتره؟
- نميتونيد با چشم باز عطسه کنيد؟ (من چند بار امتحان کردم، نشد!)
- آرنجتون رو نميتونيد ليس بزنيد؟
- ۷۵٪ کسانی که جملهء قبلی رو خوندهاند، سعی ميکنند آرنجشون رو ليس بزنند؟
- مغز شما فقط دو درصد از وزن شما به حساب مياد، اما ۲۰ درصد از خون بدن رو مصرف ميکنه؟
- تا به حال اتفاق افتاده که کانگوروها وقتی علوفه کم شده بوده گوسفندها رو که رقيب حساب ميشن کشتهاند؟
- غير از انسان، دلفين تنها حيوانيه که فقط به خاطر لذت هم عشقبازی ميکنه؟
- يک سوم ساکنان کرهء زمين جزو خانوادهء سوسکها هستند؟
- تنها حيوونی که غير از آدم ميتونه دچار آفتابسوختگی بشه خوکه؟
- چشمان خر جوری تعبيه شده که ميتونه هر چهارتا پاش رو هميشه ببينه؟
- ارگاسم خوکها ۳۰ دقيقه طول ميکشه؟
- ارگاسم شيرها فقط ۱۵ ثانيه طول ميکشه، اما عوضش ۵۰-۴۰ بار در روز جفتگيری ميکنند؟ (من که کيفيت رو به کميت ترجيح ميدم – رجوع شود به قبلی!)
- تمساحها نميتونند زبونشون رو از دهن دربيارند؟
- خرسهای قطبی چپدستند؟
- طول جهش کک ميتونه تا ۳۵۰ برابر قدر خودش باشه؟ اگر انسان بخواد چنين کاری بکنه، بايد بتونه از اين سر يک ميدون فوتبال تا اون سرش بپره!
- اسبها و موشها نميتونند استفراغ کنند؟
- خون خرچنگ آبی رنگه؟
- خون بيد سفيده؟
- طولانيترين پرواز ثبتشدهء يک مرغ ۱۳ ثانيه بوده؟
- فيل تنها پستانداريه که نميتونه از جا بپره (خوشبختانه!)؟
- به ازای هر انسان روی کرهء خاکی ۱۰ تا موريانه وجود داره؟
- يک گاو رو ميشه از پله بالا برد اما ديگه نميشه پايين آورد؟
- قلب ميگو توی کلهاشه؟
- تعداد مرغهای دنيا از آدمها بيشتره؟
- پوست ببرها هم مثل خزشون راهراهه؟
- حلزون ميتونه سه سال بخوابه؟
پينوشت ۱: منبع مخلوطيه از يک ايميل به انگليسی که چند سال پيش برام فرستاده شده بود و اطلاعات عمومی خودم. قسمت اعظم اطلاعات در حد امکان بررسی شده و قابل تکيه است. اونهايی رو که از صحتشون اطمينان نداشتم حذف کردم.
پينوشت ۲: اين از اون نوشتههاييه که ميدونم بیبروبرگرد و بلافاصله دزديده ميشه. فقط از حالا گفته باشم. ميخواستم ديگه از اينجور چيزها جمعآوری و ترجمه نکنم، اما به جهنم. خوانندههای درست و حسابيم برام مهمترند تا اونهای ديگه.
نوشته شده در ترجمه, دانستنی | 34 دیدگاه »
ايرانيان جستجوگر
نوشتهشده به دست پانتهآ در سپتامبر 14, 2008
آقا من بايد هر بار که يه موضوعی برای وبلاگيدن به ذهنم ميرسه درجا بنويسم. يعنی هرچقدر هم بديهی باشه اگه دست کم يادداشتش نکنم صددرصد يادم ميره. امان از اين حافظه.
اما اينو هنوز يادمه، چون هر بار کافيه که در قسمت آمار وبلاگ يه نگاهی بندازم به کلمههايی که باعث شدهاند بازديدکنندهها به وبلاگم سربزنند: ضعف ايرانيها در کار کردن با موتورهای جستجو.
مسلماً اين ضعف يه چيز همهگير نيست و شامل شما – خوانندهء عزيز – نميشه به هر حال. شما رو نميگم. ديگران رو ميگم…! اما برخوردهايی که در طی در اين چندسال وبلاگنويسی داشتهام، در کنار بررسی کلمههای مورد جستجويی که بازديدکنندهها رو به وبلاگم رسوندهاند، دليلی بر صحت اين برداشت دربارهء تعداد قابل توجهی از کاربرهای ايرانيه.
بارها و بارها توسط کامنت و ايميل از من سؤالهايی پرسيده ميشه که خيلی راحت و با چند ثانيه جستجو قابل پاسخه. متأسفانه دربهدريهايی که با کامنتدونيهای مختلف داشتم و اسبابکشيهای متعدد که باعث شده قسمت اعظم آرشيو نظرات اين سالها دود بشه و بره هوا، نميذاره که درست و حسابی از تعدادشون آمار قابل تکيه بگيرم، اما شايد حرف من رو در اين حد قبول داشته باشيد که يکی و دو تا و ده تا نبودهاند. حالا سؤال اينه که آيا اين آدمها تنبليشون مياد برند خودشون به قول بچهها بگوگلند، يا اينکه واقعاً از امکاناتی که در وب هست خبر ندارند. پرسشهايی آنچنان پيش پا افتاده و ساده ميکنند که آدم واقعاً متعجب ميشه. فلان فيلم چه جور فيلميه؟ فلان غذا چهجوريه؟ فلان جور موسيقی رو کجا ميتونم پيدا کنم؟ و غيره… خوب من هم که دائرةالمعارف نيستم دوست عزيز. وقتی همچين چيزی ميپرسی، حتی اگر جوابش رو بدونم، به احتمال زياد برای اينکه از درستی جوابم يقين حاصل کنم و حرف بيربط نزنم، بايد برم دنبال چند تا منبع بگردم و دم دستترين راه هم استفاده از موتورهای جستجوگره مثل گوگل و امثالهم. حالا چرا من بايد اين کار رو بکنم و اين وظيفه کی و چرا بر شونههای من گذاشته شده و چرا بايد در اسرع وقت هم اين کار رو بکنم و جواب بدم که غرغر نشنوم، خودش حکايت ديگهايه.
يا اينکه جواب پرسششون آنچنان حجيم و عريض و طويله (نه اون طويله، طويل است، طولانی است) که حتی اگر به فرض هم من تخصص و سوادش رو داشته باشم، بايد براش يه کتاب کامل نوشت. مثلاً ميپرسند «وردپرس رو چطور روی دامين شخصيم پياده کنم؟» خوب آقا جان، خانم جان، ميبينی که اون بالا توی آدرسبار يه سابدامين يا زيردامنه هست، يعنی من خودم دامين شخصی ندارم. از کجا به اين نتيجه ميرسی که من متخصص وردپرس هستم؟ چون اينجا وبلاگ باز کردهام؟! بعدش هم خوب وردپرس خودش شونصد جور سايت ساپورت و اطلاعات و غيره داره، حتی به فارسی. برو بگرد پيدا کن، بشين و بخون ديگه. بعد اگه در جزئيات دچار مشکل شدی، باز هم همونجا هزار و يک امکان هست برای پرسيدن سؤالات و جستجوی جواب مناسب. اگر باز هم پيدا نکردی، برو از يکی بپرس که دقيقاً ميدونی وارده و مثلاً ديدهای که در وبلاگش به صورت تخصصی به مسائل وردپرس و دامنه و غيره ميپردازه.
حالا ميرسيم به اونهايی که اينقدر راحتطلب و پرتوقع يا کماطلاع نيستند و از موتورهای جستجو استفاده ميکنند. همين چند روز پيش در آمار وبلاگم عين اين جمله رو ديدم: «چيکار کنم که موهام پرپشت بشه؟» خوب فکر نميکنيد يه خرده انتظار زيادی باشه که گوگل عين يک دوست و مشاور حاذق با شما حرف بزنه (اون هم به فارسی گفتاری و عاميانه) و درد دلتون رو بشنوه؟ نه جانم، ما هنوز به اون درجه از تکنولوژی نرسيدهايم که اينجوری با گوگل حرف بزنيم. چرا، ميشه در گوگل به انگليسی يا حتی زبانهای ديگه سؤال سادهای کرد و جواب گرفت، اما نه اينجوری! چنين جستجوهايی در من اين احساس رو به وجود مياره که بعضی از فارسیزبانان حتی در حد ابتدايی هم به مکانيسم جستجو در اينترنت وارد نيستند و ازش تصوری ندارند.
گوگل آدم نيست. مخ نداره. ذهن هوشمند نداره. يه بانک اطلاعاتيه. جواب پرسش تو رو از پيش آماده کرده و همين که بهش کلمههای مورد نظر رو بگی، اونها رو با هم ترکيب ميکنه و نتايج رو بهت نشون ميده. نوشتن «ميخک» خالی هم تو رو به سايتهای آشپزی و عطاری ميبره، هم گلفروشيها و سايتهای باغبانی و گلکاری رو معرفی ميکنه، هم اطلاعاتی دربارهء شوی تلويزيونی «ميخک نقرهای» بهت نشون ميده. واقعاً وقت و اعصابش رو داری که بنشينی و سره رو از ناسره جدا کنی؟ مگه گوگل قرار نيست کارت رو راحت کنه؟ وقتی دنبال اطلاعات دربارهء ماشين گلف ميگردی، حساب اين رو هم بکن که ورزشی هم به اسم گلف هست. پس در جستجوت فقط ننويس «گلف»، بنويس «گلف» و در کنارش دنبال واژههای «ماشين» يا «اتوموبيل» يا «خودرو» بگرد. ننويس «شعر جالب». مگه ميتونی بيشتر از دو ميليون صفحه رو بخونی؟ غير از اين، ممکنه کسی که شعری توی سايت يا وبلاگش گذاشته بگه اين اصلاً جالب نيست، خيلی هم مزخرفه، اما گوگل با اين ترکيب جستجو اون رو با اين حال به تو نشون ميده! شايد بالای صفحه نوشته «من گاهی شعر میگويم اما آنها را هرگز منتشر نميکنم» و پايين صفحه جايی گفته باشه «جالب است که بدانيم کرم خاکی تا چه حد حيوان مفيدی است.» اين به چه دردت ميخوره اونوقت؟ تازه، اگه يکی يه شعر خوب گذاشت توی سايتش و به جای «جالب» بهش گفت «معرکه» چی؟ اگه اصلاً هيچ چيزی در توصيفش نگفت و فقط شعر رو گذاشت؟! بهتر نيست که بگردی چند تا سايت ادبی و مجموعهء شعر پيدا کنی و بخونی و ببينی کدومها رو دوست داری؟ يا دنبال يه موضوع يا نويسندهء خاص باشی؟ حالا اين يک مثاله و شايد اون آقا يا خانم دوست داره اينجوری دنبال شعر بگرده… با اين حال گوگل کلی امکانات داره واسه پيدا کردن جواب بهتر و دقيقتر به سؤالها که شرط ميبندم خيليها ازش استفاده نميکنند:
۱) گذاشتن در گيومه – مثلاً اونی که دنبال «شوی رنگارنگ» ميگرده، اگر عبارت رو به صورت «شوی رنگارنگ» بنويسه خيلی بهتر جواب ميگيره تا بدون گيومه. چرا؟ چون ديگه صفحهای به تو نشون داده نميشه که بالاش يه جا به مناسبتی نوشته «اميدوارم اين بار موفق شوی» به و پايينش جای ديگه گفته «گلهای رنگارنگ همه جا شکفتهاند» و طبيعتاً هيچ ربطی به شوی خاطرهانگيز رنگارنگ نداره. ممکنه آدم فکر کنه بابا اين رو که ديگه همه ميدونند، اما نخير، نميدونند!
۲) تعداد و کيفيت کلمههای مورد جستجو – جستجوگر گوگل در نهايت هوشمنديش احمقه. يعنی افکار تو رو نميتونه بخونه، مترادف و هممعنی هم حاليش نيست، به خصوص به فارسی! اگر بنويسی «شوی رنگارنگ» بايد حواست باشه که گوگل ديگه به تو «برنامهء تلويزيونی رنگارنگ» رو نشون نميده. پس بهتره که اول کلمههای «تلويزيون» و «رنگارنگ» و «موسيقی» و احتمالاً «موزيک» و «پاپ» رو با هم و بدون گيومه جستجو کنی، چون ميتونی تقريباً مطمئن باشی که يه نوشته دربارهء اين شو، بدون اين کلمهها به زحمت ميتونه نوشته بشه. اگر مثلاً «گوگوش» و «داريوش» رو هم اضافه کردی اشتباهی مرتکب نشدهای.
۳) جستجوی پيشرفته – از امکانات اين بخش نبايد غافل شد. سوای در گيومه گذاشتن عبارات که ميشه اينجا انجام داد (با تايپ کلمهها در قسمت «عين عبارت» يا this exact wording or phrase)، ميشه ترکيبی به وجود آورد که جستجو رو خيلی هدفمند و آسون ميکنه. به عنوان مثال، با استفاده از اين امکانات ميشه به گوگل گفت دقيقاً دنبال عين عبارت «بناهای باستانی» بگرد، حالا يا در «ايران» يا در «اروپا» (يعنی يکی از اين کلمهها در متن باشه)، اما منظورم «مصر» نيست (يعنی مستثنی کردن کلمه، متنی رو که در اون کلمهء «مصر» باشه به من نشون نده).
پس نتيجه ميگيريم اون آقا يا خانمی که دنبال راهی برای پرپشت کردن مو ميگشت، ممکنه که بتونه با تايپ اين کلمهها:
مو پرپشت دارو ريزش پزشک شامپو نرم رشد تقويت
به نتايج بهتری برسه تا طرح کردن سؤال به اون صورت. هر چی تعداد کلمهها بيشتر باشه و کيفيتشون در ارتباط با موضوع بالاتر، نتيجههای بهتر و دقيقتری هم به دست مياد.
يه چيزی هم که خيلی بهش بيتوجهی ميشه، استفادهء نالازم از حروف اضافه است. احتياجی به جستجوی حروف اضافه نيست، بلکه جستجو رو از مسير دلخواه منحرف ميکنه. مگه تا به حال متنی ديدهايد که در اون «در»، «از»، «به» يا «و» به کار نرفته باشه؟ پس چرا سراغشون رو ميگيريد؟ «سرو نوشيدنی در مجالس» اونقدر هدفمند و سودمند نيست که به عنوان مثال
نوشيدنی مشروب سرو مجلس OR مهمانی OR الکل OR شراب OR صرف OR جشن OR پارتی
يعنی بگرد دنبال «نوشيدنی»، «مشروب» و «سرو» و در عين حال متن يکی از کلمههای «مهمانی» «الکل» «شراب» «صرف» «جشن» و «پارتی» رو هم در بر بگيره.
خوب من بودم اينجوری جستجو ميکردم. در عين حال يه موقع آدم جستجو ميکنه و ميبينه نتايج چندان چنگی به دل نميزنه. پس بايد عبارات رو عوض کنه، باهاشون سر و کله بزنه، بازی کنه، فکر کنه ديگه چه جوری ميشه به نتيجهء بهتری رسيد… يه خرده زحمت و فسفر سوزوندن ميخواد خلاصه!
غير از اين، تا حالا سری به قسمت Google Tools در بخش About Google زدهايد؟ ورژن فارسيش چندان جامع نيست، اما با اين حال ابزارهايی داره که ممکنه به درد بخوره، مثلاً جستجوی فايلهای پیدیاف. در ورژن انگليسی اگر تشريف ببريد به Search Features، ميبينيد چه کارهايی که با گوگل نميشه کرد! از تبديل ارز به نرخ جهانی گرفته تا پيدا کردن تفاوت زمانی در شهرهای مختلف دنيا و ماشين حساب و تبديل واحدهای مختلف به همديگه مثل سانتيمتر و اينچ و… حالا از اينها گذشته، اگر به زبانهايی مثل انگليسی و آلمانی و فرانسه و غيره جستجو کنيد، ابزارهای جالب و مفيد ديگهای در اختيارتون هست، مثل Synonym Search که به فرض اگر به جای دنبال عبارت fast food اولش يه ~ بگذاريد و بنويسيد fast food~، سوای اين عبارت، دنبال مترادفهاش هم ميگرده. يا اگر قبل از کلمهء مورد نظر بنويسيد define ممکنه که بتونه معنيش رو براتون پيدا کنه. حتی ميشه يه جمله تايپ کرد و گذاشت گوگل جای خالی جمله رو پر کنه، عين مشقهايی که در دبستان مينوشتيم. مثلاً
اون ستارهء آخر جمله يعنی آيزاک نيوتون … را کشف کرد. حالا گوگل ميگرده و شما رو به عنوان مثال ميفرسته به سايت !CCMR – Ask A Scientist که جای خالی جمله رو پرکنه:
.Isaac Newton discovered gravity
آيزاک نيوتن جاذبه را کشف کرد.
البته من که آیتینويس نيستم و سواد و اطلاع چندانی از اين موضوعها ندارم، اما به احتمال قوی حرفهای خيلی بيربطی نزدهام چون صحتشون طبق تجربه به خودم ثابت شده. چيزی رو که در عرض چند سال سر و کله زدن با اينترنت فهميدهام در اختيارتون گذاشتم، چون ديدم بعضيها تا همين حد هم نميدونند. حالا شما اگر به منابع بهتر و دقيقتر نياز داريد، تشريف ببريد به گوگل و بنويسيد:
موتور گوگل جستجو نتيجه اطلاعات واژه OR کلمه OR جويشگر OR
يعنی بگرد دنبال متونی که در اونها واژههای «گوگل»، «جستجو»، «موتور»، «اطلاعات» و «نتيجه» به کار رفته باشه و يکی از اينها: «کلمه» يا «واژه» يا «جويشگر» يا «کليدواژه». بعد هم بنشينيد و بخونيد. کاری نداره که.
نوشته شده در وبگردی, دانستنی | 40 دیدگاه »
لامذهبان نامی
نوشتهشده به دست پانتهآ در سپتامبر 10, 2008
هر از چند گاهی خبر ميرسه که نوری از عالم غيب به دل فلان آدم معروف تابيده و باعث شده که يهو ازاين رو به اون رو بشه و به دين اسلام رو بياره. مسلمانها اغلب چنين خبرهايی رو که گاهی صحت و سقمی هم ندارند (مثل جريان مسلمان شدن ناپلئون يا امپراتور آلمان!) آنچنان توی بوق و کرنا ميکنند که پردهء گوش آدم پاره ميشه، انگار که چون طرف به هر دليلی معروف بوده، رو آوردنش به اسلام اهميت بيشتری داره و حالا ما بايد بهش به عنوان يک الگو نگاه کنيم و هر چه زودتر از افکار سخيف و کثيف خودمون دست بکشيم. در حالی که ليست افتخارات! ساختن کاری نداره و اعتقادات چهرههای معروف هم به هيچ وجه به معنی صحيح بودن اونها نيست. هيتلر هم خيلی معروفه، مذهبی هم بوده اتفاقاً، يعنی اين به معنی صحيح بودن افکارشه؟! جرج دبليو بوش هم مذهبيه، پدرش زمانی گفته که به آتئيستها نبايد حق شهروندی داد.
به هر حال، اگر هنوز نميدونيد، بد نيست بدونيد که بين آدمهای بیدين و ايمان هم اشخاص شهير و معروف کم نيستند و اتفاقاً بينشون شخصيتهای جالب و محبوب و موفقی پيدا ميشه. اينجا براتون فهرستی از ۶۰ چهرهء معروف و تأثيرگذار کافر و لامذهب تهيه کردهام که به ترتيب حروف الفباست. اسمها رو به حروف لاتين هم نوشتهام که اگر خواستيد، بتونيد راحتتر دربارهاشون تحقيق و جستجو کنيد. از فلاسفهء معروف کمتر ياد کردم چون به نظرم چندان چيز جديد و جالبی نيست که به فرض نيچه لامذهب بوده. از مشاهير ايرانی هم اسمی نبردم چون اولاً منابع کافی و به دردبخور در اختيارم نيست و ثانياً حوصلهء بحث سر اين رو ندارم که مثلاً آيا خيام واقعاً کافر بوده يا نبوده و غيره.
۱) Douglas Adams – داگلاس آدامز (۲۰۰۱ – ۱۹۵۲)، نويسندهء معروف انگليسی که سری کتابهای «راهنمای سفر به کهکشان» رو نوشته.
۲) Woody Allen – وودی آلن (۱۹۳۵)، کارگردان، هنرپيشه، نويسنده و موزيسين آمريکايی که ۲۱ بار کانديد جايزهء اسکار شده و ۳ بار اون رو دريافت کرده.
۳) Lance Armstrong – لنس آرمسترانگ (۱۹۷۱)، دوچرخهسوار آمريکايی که هفت بار پياپی برندهء «تور دفرانس» شده.
۴) Isaac Asimov – ايزاک آسيموف (۱۹۹۲ – ۱۹۲۰)، بيوشيميست و نويسندهء آمريکايی، خالق «قوانين سهگانهء روبوتيک» و برندهء چندين جايزهء ادبی و دکترای افتخاری. سیارک «آسیموف ۵۰۲۰» به افتخارش نامگذاری شده.
۵) Dave Barry – ديو بری (۱۹۴۷)، طنزپرداز آمريکايی و برندهء جايزهء پوليتزر.
۶) Ingmar Bergman – اينگمار برگمن (۲۰۰۷ – ۱۹۱۸)، کارگردان و سناريونويس سوئدی که در سال ۱۹۹۷ در جشنوارهء کان به عنوان «بهترين کارگردان همهء اعصار» معرفی شد.
۷) Warren Buffett – وارن بافت (۱۹۳۰)، ثروتمندترين مرد جهان که در سال ۲۰۰۶ اعلام کرد همهء ثروتش رو (حدوداً ۶۲ و نيم ميليارد دلار) به بنيادهای خيريه خواهد بخشيد.
۸) John Carpenter – جان کارپنتر (۱۹۴۸)، کارگردان، تهيهکننده و هنرپيشهء آمريکايی.
۹) Andrew Carnegie – اندرو کارنيگ (۱۹۱۹ – ۱۸۳۵)، کارخانهدار آمريکايی که بيشتر از ۳۵۰ ميليون دلار از ثروتش رو به مصارف خيريه رسوند و در آمريکا ۱۶۸۱ کتابخونهء عمومی و رايگان ساخت.
۱۰) Noam Chomsky – نوآم چامسکی (۱۹۲۸)، زبانشناس و فعال سياسی آمريکايی، طراح نظريهء «دستور زایشی-گشتاری».
۱۱) Arthur C. Clarke – آرتور سی. کلارک (۲۰۰۸ – ۱۹۱۷)، نويسنده، مخترع و دانشمند انگليسی، يکی از نويسندگان پيشتاز ژانر علمی-تخيلی و دارندهء لقب شواليه از ملکهء انگلستان.
۱۲) Billy Connolly – بيل کانلی (۱۹۴۲)، هنرپيشه، کمدين، موزيسين و مجری اسکاتلندی.
۱۳) Francis Crick – فرنسيس کريک (۲۰۰۴ – ۱۹۱۶)، بيوشيميست و فيزيکدان انگليسی که با همکاری جيمز واتسون و موريس ويلکينز ساختار مولکولی اسید دئوکسی ریبونوکلئوتید(DNA) رو کشف کرد، برندهء جايزهء نوبل پزشکی.
۱۴) Richard Dawkins – ريچارد داوکينز (۱۹۴۱)، جانورشناس، زيستشناس و نويسندهء انگليسی، پروفسور دانشگاه آکسفورد که نظريهء معروف «ژن خودخواه» رو مطرح کرد.
۱۵) Marie Curie – ماری کوری (۱۹۳۴ – ۱۸۶۷)، فيزيکدان لهستانی-فرانسوی، برندهء دو جايزهء نوبل در شيمی و فيزيک.
۱۶) Daniel Dennett – دنيل دنت (۱۹۴۲)، يکی از فيلسوفان، محققان و نويسندگان پيشروی عصر حاضر.
۱۷) David Deutsch – ديويد دويچ (۱۹۵۳)، فيزيکدان اسرائيلی و استاد دانشگاه آکسفورد، يکی از محققان مطرح در زمينهء کامپيوتر کوانتومی.
۱۸) Richard Feynman – ريچارد فرايمن (۱۹۸۸ – ۱۹۱۸)، فيزيکدان آمريکايی و برندهء جايزهء نوبل، محقق پيشرو در زمينهء فيزيک کوانتومی.
۱۹) Joschka Fischer – يوشکا فيشر (۱۹۴۸)، سياستمدار آلمانی، وزير سابق خارجه.
۲۰) Jodie Foster – جودی فوستر (۱۹۶۲)، هنرپيشه، تهيهکننده و کارگردان آمريکايی، برندهء سه جايزهء اسکار و دو گلدن گلوب.
۲۱) Benjamin Franklin – بنجامين فرنکلين (۱۷۹۰ – ۱۷۰۶)، رئيسجمهور آمريکا، مخترع، ناشر، نويسنده، دانشمند و فيلسوف آمريکايی و يکی از بنيانگزاران ايالات متحده.
۲۲) Sigmund Freud – زيگموند فرويد (۱۹۱۳۹ – ۱۸۵۶)، پزشک اتريشی، پدر روانکاوی مدرن.
۲۳) Bill Gates – بيل گيتس (۱۹۵۵)،برنامهنويس و مدير سابق شرکت مايکروسافت، سومين مرد ثروتمند جهان که تا به حال از طريق بنياد نيکوکاری خود ۷ و نيم ميليارد دلار از ثروت خصوصيش رو به مصارف خيريه رسونده و تصميم داره که تا پايان زندگی ۹۵ درصد از ثروتش رو در اين راه بگذاره.
۲۴) Bob Geldof – باب گلداف (۱۹۵۱)، موزيسين ايرلندی، خوانندهء آهنگ معروف «دوشنبهها را دوست ندارم»، فعال اجتماعی و دارندهء لقب شواليه از سوی ملکه اليزابت دوم.
۲۵) Robert Heinlein – رابرت هاينلاين (۱۹۸۸ – ۱۹۰۷)، نويسندهء آمريکايی، دارندهء لقب «استاد بزرگ علمی-تخيلی»، برندهء ۶ جايزهء ادبی هوگو.
۲۶) Ernest Hemingway – ارنست همينگوی (۱۹۶۱ – ۱۸۹۹)، نويسندهء آمريکايی و برندهء جايزهء نوبل ادبی که گفته بود: تمام انسانهای متفکر آتئيست هستند.
۲۷) Katharine Hepburn – کترين هپبورن (۲۰۰۳ – ۱۹۰۷)، هنرپيشهء آمريکايی و برندهء ۴ جايزهء اسکار (بالاترين تعداد اسکار برای يک هنرپيشهء مؤنث).
۲۸) Eddie Izzard – ادی آيزارد (۱۹۶۲)، هنرپيشه و کمدين انگليسی.
۲۹) Billy Joel – بيلی جول (۱۹۴۹)، خواننده، پيانيست و آهنگساز آمريکايی.
۳۰) Angelina Jolie – آنجلينا جولی (۱۹۷۵)، هنرپيشهء آمريکايی و سفير عاليرتبهء حمايت از پناهندگان در سازمان ملل.
۳۱) Diane Keaton – دايان کيتون (۱۹۴۶)، هنرپيشهء آمريکايی، برندهء اسکار و دو گلدن گلوب.
۳۲) Richard Leakey – ريچارد ليکی (۱۹۴۴)، سياستمدار و محقق کنيايی دیرینشناسیِ انسانی (پالئوآنتروپولوژی)، کاشف فسيلهای «هومو هابيليس» و «هومو ارکتوس»، اجداد انسان امروزی که در حدود يک و نيم تا دو ميليون سال پيش زندگی ميکردند.
۳۳) Bruce Lee – بروس لی (۱۹۷۳ – ۱۹۴۰)، هنرپيشه و ورزشکار هنگکنگی و يکی از الگوهای بزرگ ورزشکاران رزمی در قرن بيستم.
۳۴) Tom Lehrer – تام لرر (۱۹۲۸) – رياضيدان، موزيسين و طنزپرداز آمريکايی که در سن ۱۵ سالگی تحصيل دانشگاهی رو در رشتهء علوم رياضی شروع کرد و يک سال بعد با درجهء کارشناسی ارشد به پايان رسوند و در دانشگاههای امآیتی و هاروارد به تدريس پرداخت.
۳۵) Abraham Lincoln – آبراهام لينکلن (۱۸۶۵ – ۱۸۰۹)، رئيس جمهور ايالات متحده که توسط اعلامیه آزادی بردگان و متمم سیزدهم قانون اساسی ایالات متحده با بردهداری مبارزه کرد.
۳۶) John Malkovich – جان ملکوويچ (۱۹۵۳)، هنرپيشه و تهيهکنندهء آمريکايی.
۳۷) Barry Manilow – بری منيلو (۱۹۴۳)، خوانندهء آمريکايی.
۳۸) Ian McKellen – ايان مککلن (۱۹۳۹)، هنرپيشهء انگليسی و دارندهء لقب شواليه از سوی ملکهء انگليس.
۳۹) Arthur Miller – آرتور ميلر (۲۰۰۵ – ۱۹۱۵)، نويسندهء آمريکايی، يکی از برترين نويسندگان قرن بيستم.
۴۰) Marvin Minsky – ماروين مينسکی (۱۹۲۷)، محقق آمريکايی و پايهگزار اصطلاح «هوش مصنوعی».
۴۱) Julianne Moore – جولين مور (۱۹۶۰)، هنرپيشهء آمريکايی که ۴ بار نامزده جايزهء اسکار بوده.
۴۲) Desmond Morris – دزموند موريس، جانورشناس، نويسنده و هنرمند انگليسی، محقق در زمينهء رفتارشناسی جانوران و انسانها.
۴۳) Jack Nicholson – جک نيکلسن (۱۹۳۱)، هنرپيشهء آمريکايی و برندهء ۳ جايزهء اسکار.
۴۴) Steven Pinker – استيون پينکر (۱۹۵۴)، روانشناس کانادايی و استاد دانشگاه هاروارد.
۴۵) James Randi – جيمز رندی (۱۹۲۸)، شعبدهباز کانادايی و يکی از اعضای معروف «جامعهء شکاکان» که در راه خردورزی و مقابله با خرافات فعاليت ميکنه و جايزهای يک ميليون دلاری به کسی وعده داده بود که يک مدرک محکم برای اثبات وجود نيروهای ماوراءالطبيعه بياره. «سيارک ۳۱۶۳ رندی» به افتخارش نامگذاری شده.
۴۶) Keanu Reeves – کيانو ريوز (۱۹۶۴)، هنرپيشه و موزيسين کانادايی.
۴۷) Gene Roddenberry – جين رادنبری (۱۹۹۱ – ۱۹۲۱)، تهيهکننده و سناريونويس آمريکايی، خالق سريال «پيشتازان فضا» که يکی از درههای مارس به افتخارش نامگذاری شده.
۴۸) George Bernard Shaw – جرج برنارد شاو (۱۹۵۰ – ۱۸۵۶)، نويسنده، طنزپرداز و منتقد موسيقی ايرلندی، برندهء جايزهء نوبل ادبی.
۴۹) Bob Simon – باب سايمن (۱۹۴۱)، خبرنگار آمريکايی، برندهء دو جايزهء امی.
۵۰) Steven Soderbergh – استيون سادربرگ (۱۹۶۳)، کارگردان آمريکايی و برندهء جايزهء اسکار.
۵۱) Richard Stallman – ريچارد استالمن (۱۹۵۳)، برنامهنويس و هکر آمريکايی و يکی از سازندگان لينوکس که در راه مجانی شدن برنامههای کامپيوتری در دنيا فعاليت ميکنه.
۵۲) Gloria Steinem – گلوريا استاينم (۱۹۳۴) – خبرنگار آمريکايی و فعال حقوق زنان، ناشر مجلهء فمينيستی «ميس».
۵۳) Julia Sweeney – جوليا سوينی (۱۹۵۹)، کمدين و هنرپيشهء آمريکايی که در راه سکولاريسم و خردورزی فعاليت ميکنه.
۵۴) Linus Torvalds – لينوس توروالدز (۱۹۶۹)، متخصص کامپيوتر، بنيانگزار «کرنل آزاد لينوکس».
۵۵) Mark Twain – مارک توين (۱۹۱۰ – ۱۸۳۵)، نويسندهء آمريکايی، خالق «تام ساير» و «هکلبری فين».
۵۶) Kurt Vonnegut – کورت وونهگوت (۲۰۰۷ – ۱۹۲۲)، نويسندهء آمريکايی و از مبارزان عليه سياستهای جنگطلبانه در آمريکا.
۵۷) James Watson – جيمز واتسون (۱۹۲۸)، بيوشيميست آمريکايی که با همکاری فرنسيس کريک و موريس ويلکينز ساختار مولکولی اسید دئوکسی ریبونوکلئوتید(DNA) رو کشف کرد، برندهء جايزهء نوبل.
۵۸) Steven Weinberg – استيون واينبرگ (۱۹۳۳) – فيزيکدان آمريکايی و برندهء جايزهء نوبل.
۵۹) Joss Whedon – جيمز ويدن (۱۹۶۴)، تهيهکننده، سناريونويس، کارگردان و کارتونيست آمريکايی، خالق سريالهای «انجل» و «بافی».
۶۰) Steve Wozniak – استيو ووزنياک، متخصص کامپيوتر آمريکايی که نقش مؤثری در راه يافتن کامپيوتر به خونهها داشت، خالق اپل يک و دو.
و دهها و صدها تن ديگه…
منابع: اطلاعات عمومی، ويکیپديا (سالهای تولد و وفات)، celebatheists.com و چند سايت اينترنتی مختلف.
اين هم يه ويديو با نقل قولهايی از آتئيستهای مشهور.
نوشته شده در دانستنی | 16 دیدگاه »
@
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئیه 12, 2008
شمايی که هر روز بدتر از من در اينترنت ويلون و سيلون هستيد، احتمالاً روزی دهها و شايد صدها بار علامت @ رو در سايتهای مختلف ميبينيد و خودتون هم اون رو تايپ ميکنيد. اما آيا ميدونيد معنی و مفهوم و ريشهء اين علامت چيه؟
چگونگی پيدايش علامت @ مثل خيلی چيزهای ديگه صد در صد روشن نيست. اينقدر معلومه که ريشهء لاتين داره و قديمها مثل & و § روی شصتيهای ماشين تحرير در کنار اونها قرار داشت. همونطور که & ترکيب حروف e و t است و et در لاتين «و» معنی ميده، @ از ترکيب حروف a و d و تبديلشون به ad ساخته شده، به معنای «اما»، يعنی اين دو علامت & و @ ناقض همديگه هستند. & استدلال رو تشديد ميکنه، @ تضعيف.
علامت @ از قديم در مسائل تجاری و بازرگانی به کار ميرفته و تا امروز هم در انگليسی بهش ميگن commercial at. تجار انگليسی از اون به جای à در فرانسه استفاده ميکردند به معنی «هر کدام»، مثلاً ۱۰ عدد سيب به قرار هر کدام ۵ پنس، ۱۰ سيب @ ۵ پنس. بعدها در زبانهای کامپيوتری BASIC و dBASE هم کاربرد داشت. در سال ۱۹۷۲ که ری تاميلسن ايميل رو اختراع کرد، در جستجوی يک علامت با کاربرد کم برای جدا کردن اسم کاربر و آدرس اينترنتی به فکر استفاده از @ افتاد. از اونجايی که اسم علامت at بود که در انگيلسی معنی «در» ميده، از نظر محتوايی هم برای منظور تاميلسن مناسب بود. اينجوری شد که اين علامت همراه گسترش ايميل در دنيا معروف شد و چون در بعضی از کشورها قبلش کاربرد چندانی نداشت، يواش يواش تبديل شد به سمبل ايميل و حتی اينترنت.
شايد براتون جالب باشه که بدونيد اسم علامت @ در زبانهای مختلف چيه:
آلمان: ميمون گيره (اسم يک نوع ميمون هم هست) يا گوش ميمون يا تاب ميمون يا الف.
دانمارک: اسنابل آ – خرطوم فيل
اسرائيل (عبری): شَبلول – حلزون يا اشترودل، اسم آلمانی يک نوع شيرينی (گرداب).
هلند: آپناستارتيه يعنی دم ميمون، يا آپنکلوتيه، اونجای ميمون!
ايتاليا: کيوچولا – حلزون
چين (ماندارين): کسياو لائو شو – موش کوچولو
روسيه: سباچکا – سگ کوچک
تايلند: آی توا ييوکيو – کرمی که میلولد
مجارستان: کوکاتس – کرم
در کشورهای اسپانيايیزبان مثل اسپانيا و مکزيک و همينطور پرتغال و برزيل: به معنی يک چهارم هم هست، برای همين بهش ميگن آروب که از عرب گرفته شده.
فرانسه: اونجا هم همينطور، arrobase
نروژ: کرول آلفا – آلفای مارپيچی
بوسنی هرزگووين: لودو آ – الف ديوانه
يونان: پاپاکی – اردک کوچولو
منبع: اطلاعات عمومی، Erst denken, dann senden، اثر David Shipley و Will Schwalbe
پينوشت: جا داره که از همکاری دوستان زباندان تشکر کنم بابت تصحيح نامها. متأسفانه منبع من اکثر اسمها رو اشتباه نوشته. اگر باز هم کسی اشتباهی ديد خوشحال ميشم که متذکر بشه.
نوشته شده در دانستنی | 16 دیدگاه »
تزئين تخممرغ هفتسين
نوشتهشده به دست پانتهآ در مارس 6, 2008
من زياد اهل درست کردن کاردستی نيستم اما گاهی خلاقيتم بالا ميزنه و يهو يک آثاری به وجود ميارم… در سالهای اخير اين حملههای خلاقانه کمتر شدهاند اما يک مناسبت هست که در من هر سال اين شور و شوق رو از نو زنده ميکنه و اون هم رسم زيبای تخممرغ رنگ کردن برای جشن نوروزه. از اونجايی که منزل ما مالتیکالچر و دوفرهنگی هم هست، رنگ کردن تخممرغها حتی به کار دو مناسبت نزديک به هم مياد و ميشه از تخممرغهای نوروزی برای عيد پاک هم استفاده کرد.
برای اينکه بشه از زيبايی تخممرغها مدت بيشتری لذت برد بدون اينکه فاسد بشن و بو بگيرن، من اونها رو نميپزم، بلکه هميشه خاليشون ميکنم. در اين صورت بهتره برای نهار يا شام يه غذای تخممرغی مثل کوکوسيبزمينی يا نرگسی و غيره تهيه بشه يا يک کيک پخته بشه تا محتوای تخممرغها هدرنره. خالی کردنشون يه مقدار پرزحمته اما نتيجه به زحمتش میارزه. تخممرغها رو در ظرفی ميگذارم و به نسبت هر يک ليتر آب يک قاشق سرکه اضافه ميکنم و ميگذارم نيمساعت توی آب بمونند، بعد اونها رو با آب گرم ميشورم. بالا و پايين تخم مرغ يک سوراخ ريز با سوزن ايجاد ميکنم و بعد سوراخ رو با نوک تيز يک سيخ چوبی نازک کباب آهسته و به دقت تمام گشاد ميکنم تا يک سوراخ بزرگتر، به اندازهء سر يک سنجاق به وجود بياد (بهتره که آدم نوک سيخ رو آهسته توی سوراخ سوزن بچرخونه که يواش يواش لبههای سوراخ خرد بشن و گشاد بشه). بعد تخم مرغ رو بالای يک کاسه ميگيرم و لبهام رو روی يکی از سوراخها قرار ميدم (حالا ميدونيد چرا با دقت شستمشون!) از سوراخ يک طرفش با قدرت تمام فوت ميکنم. در حالت ايدهآل محتوای تخممرغ از سوراخ ديگه بيرون ميزنه و توی کاسهای که زيرشه ميريزه. داخل تخممرغها رو از طريق همون سوراخهای ريز با آب گرم ميشورم تا باقيموندهء زرده و سفيده بيرون بياد و ميگذارم شب تا صبح خشک بشن.
برای رنگ کردن تخممرغها بهتره که آدم يه پايه داشته باشه که تخممرغ روش بمونه و تزئين روش که معمولاً برای خشک شدن به وقت احتياج داره به انگشتها ماليده و خراب نشه. پايههای مخصوص پلاستيکی رو شايد بشه از فروشگاه يا خرازی خريد اما اگر نشد ميتونيد با همون سيخهای چوبی نازک مخصوص کباب خيلی راحت يک پايه درست کنيد:

۱) سيخ رو از توی يک شانهء مقوايی تخممرغ رد کنيد.
۲) يک ورقه از چوبپنبهء در يک بطری رو با چاقو ببريد و سيخ رو تا نيمه توش فروکنيد (ما شرابخوريم و کمبود چوبپنبه نداريم، اما شما اگر چوبپنبه دم دستتون نيست، يه کش لاستيکی رو چند بار دور سيخ بپيچيد تا محکم بشه. اگر کش هم دم دست نبود هر چيزی که بشه سيخ رو توش فروکرد و روی سيخ بمونه و سرنخوره مناسبه، مثلاً يک گلوله از خمير رنگی مخصوص بازی بچهها، يک تيکه نون باگت، شمع و غيره. اگه هيچکدوم از اينها رو نداشتين بيخيال تخممرغ رنگ کردن بشين و برين خريد!).
۳) سيخ رو از سوراخهای تخممرغ خالیشده رد کنيد. به چوبپنبه (يا هر چيز مشابه) گير ميکنه و روی سيخ ميمونه. حالا ميشه بدون دست زدن به تخممرغ تزئينش کرد. بعد از رنگ کردن تخممرغ سيخ رو توی سوراخی که در شونهء تخممرغ ايجاد کردهايد فرو ميکنيد که مثل يک پايه بايسته و رنگ در همون حالت خشک بشه.
حالا موقع تزئين تخممرغه. روشهای مختلفی برای تزئينش وجود داره که بسته به مهارت، خلاقيت، حال و حوصله و البته امکانات و مواد دم دست شخص نقاش تخممرغ داره. اينجا چندتاشون رو معرفی ميکنم. انتخاب با خودتونه.
۱) اين روش مال آدمهاييه که هم نقاشيشون خوبه و هم حال و حوصله دارند. با ماژيک ضدآب (يه جور ماژيکهايی هم هست که مخصوص بچههاست و رنگش در آب حل ميشه، اما منظورم ماژيک معموليه) طرح مورد نظر رو روی تخممرغ نقاشی و بعد طبق ميل و سليقه با آبرنگ يا ماژيک رنگآميزی کنيد. رنگ که خشک شد از فاصلهء ۲۰ سانتيمتر اسپری لاک مو روی تخممرغ بپاشيد.

۲) اين روش مخصوص آدمهای کمحوصله با خلاقيت متوسطه و در عين حال کمی کثافتکاری داره. تخم مرغ رو با رنگ مخصوص يکدست رنگآميزی کنيد (روش استفاده از رنگ مخصوص تخممرغ روی پاکت نوشته شده. معمولاً هر رنگ يک قرص داره که در آب حل ميشه و تخممرغ توش انداخته ميشه و ميمونه تا رنگ بگيره). بعد توی يک بشقاب ماسه يا اکليل بريزيد. با چسب مايع روی تخممرغ نقطه يا خط بکشيد و تخممرغ رو توی ماسه يا اکليل بغلتونيد. اگر مواظب باشيد زندگيتون پر از اکليل يا ماسه نميشه. اگر مواظب نبوديد هم مسئوليتش گردن خودتونه! در آخر اسپری لاک مو روی تخممرغ بپاشيد.
۳) با چسبوندن مواد مختلف روی تخممرغ ميشه راحت تزئينش کرد. مثلاً:
الف) از کاغذ کشی رنگين چند نوار با پهنای متفاوت ببريد و در چند لايه روی تخممرغ بچسبونيد، جوری که قسمتهايی از نوارهای تحتانی از زير لبههای فوقانی با رنگهای متفاوت معلوم باشند. خوشگل ميشه!
ب) تخممرغ رو يکدست رنگ کنيد و بعد طبق سليقهء خودتون روش پولک و منجوق بچسبونيد. دقت و حوصله ميخواد اما در واقع آسونه و نتيجهاش هم به زحمتش میارزه.
پ) روبان و نوارمغزی اضافه داريد؟ اگر مچاله است اتو کنيد تا صاف بشه و روی تخممرغ رنگشده بچسبونيد.
ت) اگر مجله يا بروشور باطله با عکسهای رنگی دم دست داريد که روی کاغذ براق چاپ شده (ترجيحاً کاغذش جوری باشه که وقتی پاره ميکنيد لبههاش اونجايی که کاغذ جرخورده سفيد باشه) عکسها رو به تکههای کوچيک اندازهء ناخن شصت پاره کنيد و لايه لايه روی تخممرغ بچسبونيد تا سطحش کاملاً پوشيده بشه. بعد از خشک شدن چسب روی تخممرغ اسپری لاک مو بپاشيد.
ث) روميزی گلدار توری کهنه و بهدردنخور داريد؟ دورنندازيد! گلهاش رو با قيچی به دقت جدا کنيد و روی تخممرغ رنگشده بچسبونيد.
ج) يک تخممرغ رو يکدست رنگ کنيد و بعد پوستش رو خرد کنيد. تخممرغ دوم رو با رنگ متفاوتی رنگ کنيد و وقتی خشک شد، خردههای پوست تخممرغ اولی رو به دلخواه روش بچسبونيد. چسب که خشک شد اسپری لاک مو روی تخممرغ بپاشيد.
۴) اين روش آسونه اما کمی وقت و دقت ميخواد. تخم مرغ رو يکدست رنگ کنيد و بگذاريد خشک بشه، يا سفيد بگذاريد. يک شمع روشن کنيد و با قطرههای موم مايع روی تخممرغ به سليقهء خودتون نقطه بگذاريد و خط بندازيد و يا طرحهای انتزاعی ايجاد کنيد. تخم مرغ رو با يک رنگ متفاوت دوباره رنگ کنيد (ترجيحاً تيرهتر از رنگ اولی. اگر رنگ دوم خيلی متفاوته، مثلاً اگه اولی زرده و دومی آبی و مخلوط شدنشون باعث ميشه که رنگ سبز به دست بياد، اما شما آبی ميخواين، بهتره تخممرغ رو چند دقيقه در آب و سرکه بگذاريد تا رنگ اول پاک بشه). خشک که شد، با فندک با دقت و احتياط لکههای شمع رو آب کنيد (مواظب باشيد که تخممرغ سياه نشه). مومهای آبشده رو با دستمال تميز کنيد. روی تخممرغ طرح لکههای شمع به يک رنگ روی زمينهای با رنگ متفاوت ظاهر ميشه. در آخر اسپری لاک مو روی تخممرغ بپاشيد.

۵) يک روش ديگه مخصوص اونهايی که نقاشيشون خوبه: با لاک ناخن ميشه طرحهای زيبايی روی تخممرغ کشيد که به دليل براق بودن رنگ لاک ناخن جلوهء متفاوتی پيدا ميکنند. برای نقاشی از قلمموی خود لاک استفاده نکنيد، چون به درد اين کار نميخوره. قلمموی نقاشی که نوکش باريکه خيلی بهتره. قبل از عوض کردن رنگ قلممو رو با استون پاک کنيد.
۶) اين روش هم آسونه. مداد شمعی به رنگهای مختلف رو روی شعلهء يک شمع نرم کنيد تا آب بشه و سطح تخممرغ رو با لکههای رنگين مدادشمعی بپوشونيد. تخممرغی رو که روی سيخ محکم شده روی شعلهء شمع بگيريد و مرتب بچرخونيد تا رنگها قاطی بشن و طرح مرمری روی تخممرغ ايجاد بشه. حواستون باشه که وسط کار چرخوندن رو متوقف نکنيد وگرنه همهء شمعها ميريزه پايين. مدت زيادی تخممرغ رو روی شعله نگه نداريد و نزديکش نکنيد که دوده بگيره. طرح موردنظر که ايجاد شد، باز چند دقيقهای تخممرغ رو در حال سرد شدن بچرخونيد. بعد بگذاريدش خشک بشه و در آخر اسپری لاک مو روش بپاشيد.
۷) اين روش مال آدمهای خيلی کمحوصله و کموقت و تنبله. تخممرغها رو يکدست رنگ کنيد. کمی که خشک شدند، اونها رو در دستمال مچالهای بگذاريد و بغلتونيد تا قسمتهايی از رنگ پاک بشه و به اين ترتيب روی تخممرغها طرح ايجاد کنيد.
يک کار بامزهء ديگه هم ميشه با تخممرغ کرد: تخممرغ رو بپزيد و در صورت تمايل رنگ و تزئين کنيد. بعد سرش رو به دقت با چاقوی تيز ببريد، طوری که خرد نشه. زرده و سفيده رو با احتياط با يک قاشق چايخوری خالی کنيد. بعد توی پوست رو بشوريد و با پنبه پر کنيد. پنبه رو خيس کنيد و روش تخم ترتيزک يا ارزن و امثالهم بپاشيد و گلدون جديدتون رو توی يک جاتخممرغی خوشگل قرار بديد. هر روز چند بار به تخمها آب بديد. نبايد در آب شناور باشند اما پنبه بايد هميشه مرطوب باشه. حدود پنج شيش روز بعد در حدی سبز ميشن که برگهاشون يواش يواش بيرون بيان. اينجوری هر دو رسم نوروزی تزئين تخممرغ و سبزه سبز کردن رو در يک قدم به جا آوردهايد!
نوشته شده در دانستنی | 22 دیدگاه »
تاريخچهٔ کوتاه گيتار
نوشتهشده به دست پانتهآ در نوامبر 18, 2007
با افزايش شهرت موسيقی راک در اواسط قرن بيستم، انواع گيتار در سراسر دنيا رواج پيدا کرد و امروز به يکی از محبوبترين سازها تبديل شده است. اما کسی از چگونگی دقيق پيدايش اين ساز اطلاعی ندارد. قدمت سازهای زهی نيز که در تکامل نهايی به گيتار امروزی تبديل شدند مشخص نيست. به روايتی اختراع سازهای زهی ربط مستقيمی به تير و کمان دارد. با به ارتعاش درآوردن زه کمان، نوايی برخاسته که به ساخت سازی مانند چنگ، بدون بدنهای برای پيچيدن صدا در آن، منجر شده است. طبق اکتشافات باستانشناسی بدنهٔ سازهای زهی اوليه از لاک خالی لاکپشت ساخته شده که بر آن تارهايی از پوست يا رودهٔ حيوانات ميکشيدند. در نقاشیهای ديواری عهد باستان در مصر و بينالنهرين و يونان تصوير زنان و مردانی کشف شده است که سازی شبيه به گيتار را مینوازند.

به احتمال قوی جد بزرگ گيتار همان عود ايرانی و عربی است (العود عربی در فرانسه به luth و در آلمانی به Laute تبديل شده) که يکی از قديمیترين سازهاست. کلمهٔ گيتار به لغت يونانی Kithara بازمیگردد که در واقع نوعی چنگ بوده است و پس از اشغال يونان در روم باستان هم رواج پيدا کرد. طی جنگهای پونی اين ساز به اسپانيا برده شد و پس از تلفيق با نوعی از عود که در قرن دهم ميلادی توسط اعراب در جنوب اروپا معمول شده بود، تبديل به سازی به نام Vihuela شد که خويشاوندی نزديکتری با گيتار امروزی دارد، و از آنجا در کشورهای ديگر شهرت يافت. به عنوان اعضای ديگر خانوادهٔ گيتار میتوان از ماندولين، بالالايکای روسی، اوکولهله و بانجو نام برد.
در عصر رنسانس و شکوفايی موسيقی در اروپا، گيتار يکی از سازهای معدودی بود که توانست به پيچيدگی روزافزون موسيقی پاسخ بدهد. ويهوئلا که دارای فرت (تقسيمبندی دستهٔ ساز) نبود از بين رفت، اما تکامل ساز به لطف هنرمندانی مانند گاسپار سانز (Gaspar Sanz) همچنان در اسپانيا شکل میگرفت و نام ساز در اين زمان Guitarra española بود. سرچشمهٔ قطعههای کلاسيک گيتار در همين جاست، که در اين زمان بيشتر برای سازهايی با پنج تار نوشته میشدند. تعداد تارهای ساز در طول زمان پيوسته تغيير میکرد، چرا که اکنون ملودی در مرتبهٔ مهمتری از موسيقی زمينه قرار گرفته بود و مرتب به تجارب موسيقيدانان افزوده میشد.
در قرن نوزدهم ميلادی، گيتار صاحب شش تار شده بود و سيمهای پولادی در آلمان اختراع شده بودند که اولين قدم برای ساخت گيتارهای الکتريکی بعدی بود. بدنهٔ گيتار در اين برهه بر خلاف نقش و نگار و ظرافت زمان باروک، با استحکام و کارکرد عملی بيشتری جلوهنمايی میکرد. گيتارساز اسپانيايی آنتونيو دتورس (Antonio de Torres) گيتار را از نظر اعتلای ساخت و دقت در اندازهها و تناسب اجزا به جايگاهی رساند که تا امروز اين استاندارد برای ساخت گيتار کلاسيک به رسميت شناخته میشود.
پس از تغييراتی که اورويل اچ. گيبسن (Orville H. Gibson) به بدنه و دستهٔ گيتار داد و بهبود کيفيت صدای آن، نواختن گيتارعلاقمندان بيشتری پيدا کرده بود، اما ضعف صدای آن در برابر سازهای ديگر تبديل به معضلی شده بود که به آن اجازهٔ حضور در ارکستر را به زحمت میداد و کم مانده بود به محو کامل اين ساز منجر شود. اين مشکل با اختراع پيکآپ (Pick up) حل شد، يک سيمپيچ مغناطيسی که زير سيمها قرار دارد و ارتعاش آنها را به آمپلیفاير میفرستد. اولين گيتار الکتريکی پا به جهان گذاشته بود. لس پاول (Les Paul) موزيسين و مخترع آمريکايی در اوايل دهه چهل گيتار الکتريکی را به فرم امروزی درآورد و آن را به شهرت رساند. اختراع تار نايلونی در سال ۱۹۴۶ ميلادی که يکدستتر از تارهای ساختهشده از رودهٔ حيوانات و يا ابريشم بود، محکمتر کشيده میشد و نوايی صافتر و تميزتر بيرون میداد، قدمی ديگر در تکامل گيتار آکوستيک به شمار میآمد.
پس از عرضهٔ گيتارهای لس پاول و استراتوکستر (Stratocaster) در سالهای ۱۹۵۲ و ۵۴ و سری فايربرد در دههٔ شصت از گيبسن، میتوان گفت که ديگر تغيير خاصی در فرم گيتار الکتريک به وجود نيامده، و ريشهٔ تمامی گيتارهای الکتريک و نيمهالکتريک امروزی به چند گيتار کلاسيک اواسط قرن بيستم بازمیگردد که تعداد آنها از انگشتان يک دست افزون نيست.
منابع: اطلاعات عمومی، Die Gitarre: Ein Instrument und seine Geschichte نوشتهءJohannes Klier و Die Gitarre. Grundzüge ihrer Entwicklung اثر P. Päffgen
نوشته شده در دانستنی | 10 دیدگاه »
کيک ماهيتابهای با سبزيجات و سس هلندز
نوشتهشده به دست پانتهآ در اکتبر 31, 2007
محض گل روی اين خانم، متعاقباً نسخهء کيک ماهيتابهای با سبزيجات و سس هلندز تقديم ميشود:
راستش در بلاد کفر درست کردن اين غذا خيلی آسونه، برای اينکه آدم تنبلی مثل من سبزيجات و سسش رو آماه ميخره، اما از اونجايی که نميدونم آيا علاقمندان گرامی همه به اونها دسترسی دارند يا نه، دستور کاملش رو ميگذارم اينجا و در نتيجه قضيه مفصلتر و وقتگيرتر ميشه.
مواد مورد نياز به اندازهء دو پرس بزرگ مخصوص آدمهای خوشخوراک
الف) پنکيک يا کيک ماهيتابهای يا لواش ماهيتابهای يا هر چی که دوست داريد بهش بگيد
۱) ۳-۴ عدد تخممرغ (خسيسان محترم ميتونند از ۲ تخممرغ استفاده کنند، اما تخممرغ بيشتر، لواش بهتر!)
۲) ۳۵۰ ميلیليتر شير
۳) ۳۰۰ گرم آرد
۴) نصف قاشق چايخوری نمک
۵) کره برای سرخ کردن (حدوداً يکچهارم قالب داشته باشيد بسه. با روغن هم ميشه، اما بايد برای هر لواش تنها چند قطره روغن مصرف کنيد)
برای تهيهء لواش ماهيتابهای بهترين روش استفاده از ماهيتابهء تفلونه که لواشها بهش نچسبند. اگه نداريد هم ميتونيد ماهيتابههای ديگه رو امتحان کنيد و ببينيد ميشه باهاشون کار کرد يا نه. نکتهء مهم اينه که ماهيتابه حسابی داغ باشه (قابل توجه کسانی که از اجاق الکتريکی استفاده ميکنند و داغ شدن صفحه چند دقيقه طول ميکشه). با دستگاه همزن برقی خمير رو بهتر و سريعتر ميشه آماده کرد، اما اگه نداريد از همزن دستی هم ميتونيد استفاده کنيد. اگه کار به استفاده از چنگال و قاشق و اين چيزها برای همزدن کشيد، حتماً آرد رو الک کنيد که زياد گلوله نشه، که البته با اين حال خواهد شد.

تخم مرغها و شير و نمک رو با هم خوب مخلوط کنيد و بعد آرد رو به تدريج اضافه کنيد تا خمير يکدستی درست بشه. اينی که ميگم خمير، مثل خمير نون نيست و حسابی مايعه. از نظر غلظت بايد تقريباً مثل عسل باشه. دو سه دفعه که درست کنيد خودتون لمش دستتون مياد که کدوم درجه مناسبتره.

يک تيکهء کوچولو کره توی ماهيتابه بندازيد و بگذاريد آب بشه. ماهيتابه رو کج و راست کنيد که کرهء مايع توش بچرخه و چربش کنه. يک ملاقهء سرخالی (بستگی به اندازهء ملاقه و ماهيتابه داره) از خمير توی ماهيتابه بريزيد و باز ماهيتابه رو در دست بگيريد و کج کنيد تا لايهء نازکی از خمير سطحش رو بپوشونه. ماهيتابه رو روی آتيش بگذاريد و چند لحظه صبر کنيد تا روی لواش خشک بشه (از رنگش معلومه که اول حسابی روشنه و بعد تيرهتر ميشه). بعد با کفگير لواش رو آهسته و با دقت برگردونيد. يک گوشهء لواش رو بلند کنيد و تکهء کوچيک ديگهای کره زيرش بندازيد و لواش رو توی ماهيتابه بچرخونيد تا اين طرفش هم بپزه. بعد لواش رو از ماهيتابه خارج کنيد. اين بار خمير رو توی ماهيتابه بريزيد، بدون اينکه قبلش کره بزنيد، و بعد از اينکه يک طرفش پخته شد، برای طرف دوم کره بريزيد. به همين ترتيب لواشهای بعدی رو درست کنيد تا خمير ته بکشه. لواشها رو توی يک سينی با حرارت ۱۰۰-۵۰ درجه در فر بگذاريد که گرم بمونند.
موقع درست کردن لواش در ماهيتابه معلوم ميشه که چرا غلظت خمير مهمه: اگه رقيق باشه لواش خودش رو نميگيره و موقع برگردوندنش در ماهيتابه پاره پوره ميشه، اگه زياد غليظ باشه، هم لواش کلفت ميشه، هم قبل از اينکه روی سطح ماهيتابه پخش بشه آبش بخار ميشه و در نتيجه لواش به جای گرد کج و کوله از آب درمياد. ميتونيد يکی دو تا امتحانی درست کنيد و بعد مقدار آرد و شير (اگه شير تموم شده ميتونيد آب ببنديد به نافش) رو کم و زياد کنيد تا غلظت خمير به حد مطلوب برسه.
اين لواشها رو هم آماده ميفروشند، اما ديگه خيلی آدم بايد تنبل و بیسليقه باشه که اونها رو هم آماده بخره! به خصوص که قيمتشون با توجه به ارزونی مواد اوليه خيلی بيخودی گرونه و کيفيتشون هم با نوع تازه و خونگيش قابل مقايسه نيست.
اين لواشهای نازک و ترد رو به روشهای مختلف ميشه سرو کرد، مثلاً با ژامبون و پنير هلندی، يا با مارچوبه. شيرين کردنشون هم ممکنه، با مربا يا کرم شکلاتی يا ميوه و خامه يا سس کارامل و خلال بادوم و پودر قند.

لواش ماهيتابهای با مارچوبه و ژامبون و سس هلندز

لواش ماهيتابهای با کرم خامهای تمشک
ب) سس هلندز
تهيهء سس هلندز آسونه اما دنگ و فنگ داره. قديمها فقط پودرش بود که چيز بدمزهای بود و ترجيح ميدادم خودم سس درست کنم، اما چند ساليه که مايعش هم به صورت پاکتی به بازار اومده و فقط کافيه گرم بشه. به هر حال طرز تهيهاش اينه:
مواد لازم:
۱) ۲۵۰ گرم کره
۲) ۳ قاشق غذاخوری آب يا شراب سفيد
۳) ۳ عدد زردهء تخممرغ
۴) يک قاشق مرباخوری آبليمو (تازه باشه بهتره)
۵) فلفل سفيد و نمک
کره رو توی يک قابلمهء جداگانه آب کنيد. چون سس هلندز گرمای مستقيم رو نميتونه تحمل کنه، برای تهيهاش به طبخ بنماری احتياجه، اينه که بايد دو قابلمه يا ظرف فلزی دستهدار داشته باشيد که يکيش توی اون يکی جا بگيره. زردهها و آب يا شراب و آبليمو رو در ظرف کوچيکتر بريزيد و توی ظرف بزرگتر بگذاريد که تا نصفه با آبجوش پر شده و روی حرارت ملايم قرار گرفته. مواد رو با يک همزن مخلوط کنيد و مرتب به هم بزنيد تا يه مايهء زردرنگ غليظ به وجود بياد. ظرف رو از روی آتيش برداريد و در حال همزدن کرهء مايع رو (که ولرم شده) اول قطرهقطره و بعد جرعهجرعه به خوردش بديد. آخر کار نمک و فلفل رو اضافه کنيد.

پ) سبزيجات
من معمولاً سبزيجات آمادهء طبخ فريزری ميخرم و خيال خودم رو راحت ميکنم، اما اگه شما نميتونيد يا سبزی تازه رو ترجيح ميديد، بايد زحمت پاک کردن و شستن و خردکردنشون رو خودتون بکشيد. مواد لازم اينه:
۱) لوبياسبز، هويج، نخودفرنگی (تازه! به هيچ وجه از کنسرو استفاده نکنيد!)، گلکلم، کلم بروکلی، کلم رز (پاک شده و شسته و خردشده)،
از هر کدوم حدوداً ۱۰۰ گرم. اگه کلم بروکلی و رز دوست نداريد يا گيرتون نمياد حذفشون کنيد.
۲) قرص سوپ، يک عدد. اين هم اونقدرها مهم نيست.
۳) کمی نمک
در يک قابلمهء متوسط آب رو جوش بياريد، نمک و در صورت تمايل قرص سوپ رو توش حل کنيد و سبزيها رو اضافه کنيد. بعد از حداکثر ده دقيقه بايد پخته شده باشند. سبزيجات بايد هنوز «زنده» باشند، زود به زود بهشون سربزنيد که له نشن و وا نرن. آبشون رو خالی کنيد (ميتونيد برای پختن غذاهای ديگه ازش استفاده کنيد) و سبزيجات رو در ظرف مناسبی بريزيد.
لواشها رو با سبزيجات و سس هلندز سرو کنيد. نوش جان!
نوشته شده در دانستنی, شکمچرانی | 6 دیدگاه »
غذا و آشپزی در آلمان
نوشتهشده به دست پانتهآ در اکتبر 19, 2007
در واقع چيزی به نام غذای آلمانی وجود ندارد، بلکه همگام با نظام فدرال، غذاهای آلمانی نيز از شهر به شهر و ايالت به ايالت با هم تفاوت دارند و سليقه و مزاج مردم هم بسته به ناحيهء جغرافيايی و فراوردههای غذايی آن فرق میکند. در نقاط مرزی دستورهای آشپزی از طبخ غذا در کشورهای همسايه نيز تأثير گرفتهاند، مانند نسخههای مشترک آشپزی فرانسوی در استان بادن-وورتمبرگ.
به طور کلی میتوان گفت که در طول تاريخ با توجه به سردی نسبی هوا در آلمان، غذاهای کالریدار و سنگين و پرانرژی در آن محبوبيت بيشتری داشتهاند، هرچند که در دهههای اخير و بالارفتن دانش مردم دربارهء تغذيهء صحيح، تمايل بيشتری نسبت به غذاهای سبک و ساده و سالم احساس میشود و نسخههای قديمی در ميان نسل جديد طرفداران کمتری دارد.
نان يکی از ارکان اصلی تغذيه در آلمان است و مصرف آن در مقايسهء جهانی ردهء بالايی دارد. پختن نانهای مختلف دارای ريشهای قديمی و سنتی است و در آلمان بيش از ۳۰۰ نوع نان مختلف تهيه و عرضه میشود.
نمودار آمار مخارج مواد غذايی در آلمان
برای تصوير بزرگتر کليک کنيد
گوشت حيوانهای مخلتف نيز در تغذيهء مردم آلمان اهميت به سزايی داراست، به خصوص گوشت خوک و به خصوص به صورت کالباس و سوسيس که انواع آن در آلمان از شمار بيرون است. در کنارش گوشت گاو و گوسفند و مرغ و اردک و غاز و بوقلمون و خرگوش هم در بازار وجود دارد، همينطور انواع ماهی که غير از ماهی پرورشی و ماهیهای صيدشده در بنادر آلمان، انواع ديگر آن از سراسر دنيا با هواپيما وارد میشوند، و نيز بسته به فصل، گوشت شکار مانند آهو و گوزن و گراز و خرگوش وحشی. انواع مختلف پنير نيز در آلمان به فروش میرسد که از نقاط گوناگون عرضه میشود، از فرانسه و بلغارستان گرفته تا ترکيه و يونان و بلژيک و سوييس.
به همراه گوشت و سبزيجات مختلف مانند کلم و گوجهفرنگی و هويج و غيره، معمولاً عامل «سيرکننده» در غذاها سيبزمينی است که به انواع و اقسام مختلف طبخ میشود، مانند پوره و آبپز و کوفته و سرخشده و کوکوی سيبزمينی خام و غيره. در دهههای اخير برنج در تغذيهء آلمانیها اهميت بيشتری پيدا کرده است و بيشتر با گوشت ماهی و پرندگان (گوشت سفيد) سرو میشود. بسياری از آلمانيها به خاطر عدم اطلاع کافی دربارهء برنج، آن را غذايی ملالآور میدانند.
دسر بعد از غذا در آلمان معمولاً همان کيکهای متنوع است که شکل سنتی آن از انواع کيک ميوه تشکيل میشود، مانند کيک توتفرنگی و سيب و گيلاس و ريواس. کيک پنير يکی از دسرهای سنتی و محبوب آلمانيهاست و به لطف مهاجران ايتاليايی، بستنیهای متنوع هم در قرن پيش وارد فهرست غذايی آنها شده است.
آبجوی آلمانی که هم از لحاظ طعم و هم از لحاظ استاندارد بالای کيفيت در سراسر جهان معروف است، مسلماً در تمام آلمان نوشيده میشود. بعضی از انواع آبجو هم جنبهء محلی دارند و در ناحيههای خاصی توليد و مصرف میشوند. آلمان از نظر مصرف آبجو در اروپا، با مصرف سرانهء ۶/۱۱۱ ليتر، يعنی ۹۲ ميليون هکتوليتر در سال (آمار سال ۲۰۰۶)، پس از جمهوری چک در مقام دوم قرار دارد، که در اين رقم، آبجوی غيرالکلی محاسبه نشده است. شرابهای خوبی در آلمان به بار میآيد، اما شراب وارداتی فرانسوی و ايتاليايی و اسپانيايی و غيره نيز خريداران خود را دارد. نوشيدنیهای غيرالکلی مانند آب معدنی و نوشابههای گازدار و آبميوه با مارکهای مختلف به فروش میرسد، و قهوه محبوبترين نوشيدنی گرم آلمانیهاست، هرچند که چای و نوشيدنیهای گرم ديگر هم مصرف میشود.

در اينجا فهرستی از بعضی غذاهای محلی آلمانی در ايالتهای مخلتف آلمان را میبينيد. البته در چنين نوشتهای تنها فرصت معرفی نمونههای محدودی از غذاهای معمول در نواحی مختلف وجود دارد. ضمناً توجه کنيد که اين غذاها همه سنتی و خانگی هستند و در حد آبگوشت و کلهپاچه و آش رشتهء خودمان، وگرنه در رستورانها همه نوع غذای بينالمللی و پر دنگ و فنگ و سانتیمانتال پيدا میشود.

بادن-وورتمبرگ
از آن جايی که ايالت بادن-وورتمبرگ به دو بخش بادن و وورتمبرگ تقسيم میشود، در نسخههای آشپزی آن نيز اين تقسيم مشخص است. غذاهای بادنی با غذاهای وورتمبرگی يا اصطلاحاً منسوب به شوابها تفاوت دارند، هرچند که هر دو نوع غذاها در هر دو بخش ايالت تهيه میشوند.
يکی از غذاهای معروف شوابها ماولتاشن (Maultaschen) است که شامل کيسههای کوچکی از خمير رشته و حاوی مايهء گوشتی است. اين کيسهها (Tasche = کيف، جيب و Maul = دهان) يا در آبگوشت آبپز شده و به صورت سوپ به مصرف میرسند، و يا پس از آبپز شدن قطعه قطعه و با پياز سرخ و (ممکن است چندتايی تخممرغ هم چاشنی آنها کرد) ترجيحاً به همراه سالاد سرو میشوند.

خوراک قلم آهوی مخصوص بادنیها با سس قارچ معروف است، اما اگر در حوالی پاييز به اين منطقه بياييد، فصل نوبر شراب تازه و شيرين آمده (Neuwein) که هنوز تخمير آن به پايان نرسيده و جا نيفتاده و مانند آبميوهای گازدار و سکرآور است. طبق سنت قديمی به همراه اين شراب کيک پياز بادنی (Badischer Zwiebelkuchen) سرو میشود که البته شيرين نيست و از خامهترش و ژامبون خام و پياز فراوان تهيه شده است.

بايرن (باواريا)
اهالی بايرن که در آلمان به خوشخوراکی شهرت دارند، نوعی خوراک گوشت خوک درست میکنند (Bayerischer Bierbraten) که در فر کباب میشود و روی آن چند بار مخلوطی از آبجوی سياه و عسل ميريزند تا برشتهتر شود. در کنار اين غذا زاورکراوت (Sauerkraut – نوعی ترشی گرم کلم سفيد) سرو میشود. سالاد کالباس بايرنی (Bayrischer Wurstsalat) و خوراک آهوی اين منطقه نيز معروفند.

برلين و براندنبورگ
برلينیها را با کتلت گوشت چرخکردهاشان میشناسند (Bouletten/Frikadellen) که برای چسبناک شدن مايهاش، نانک خشک سفيد را در شير میخوابانند تا نرم شود و با گوشت چرخکرده و پياز رندهشده و ادويه مخلوط کرده و گلوله و پهن میکنند تا در پايان در ماهيتابه و با روغن سرخ شود. چاشنی آن معمولاً نان و خردل است و در واقع پدربزرگ همبرگرهای آمريکاييست. سوپ نخودفرنگی با ژامبون خام و سوسيس سرخکرده با سس کاری از ديگر غذاهای معروف اين ناحيه هستند.

برمن
در ايالت برمن خوراک لبسکاوس (Labskaus) محبوبيت دارد که که آن را معمولاً با تخممرغ نيمرو و ماهی صرف میکنند. لبسکاوس از گوشت گاو پخته و چرخشده و سيبزمينی و خيارشور و ترشی لبو تهيه میشود. اين منطقهء ساحلی غذاهای دريايی متنوعی عرضه میکند، مانند فيلهماهی پيچيده در ژامبون، و سوپ گلکلم با ميگو (Blumenkohlsuppe Bremer Art).

راينلند-فالتس
میگويند وسط آلمان خطی نامرئی کشيده شده (به آن به شوخی مدار کوفته – Knödeläquator – میگويند) و سليقهء غذايی مردم آلمان در آن سو و اين سوی مرز کاملاً متفاوت است. در شمال غذاهای دريايی و شور و شيرين دوست دارند و در جنوب غذاهای سنگين و پرمايه. ايالت راينلند-فالتس در جنوب اين مرز واقع شده و با اين حساب جای تعجب نيست که راگوی خرگوش و کيک سيبزمينی با سوسيس (Döppekuchen mit Mettwurst) جزو غذاهای معمول اين ناحيه باشند.
هامبورگ
اين ايالت هم مانند برمن بيشتر غذاهای دريايی دارد، مثل انواع سوپ ماهی و راگوی ماهی و غيره، و لبسکاوس اينجا هم محبوبيت فراوانی دارد، اما اشنوش (Schnüsch) که نوعی سوپ سبزيجات با سيبزمينی و هويج و لوبياسبز ونخودفرنگی و ژامبون خام است نه تنها در هامبورگ، بلکه در سراسر شمال آلمان تهيه میشود.

هسن
غذاهای ايالتهای بايرن و بادن-وورتمبرگ در ايالت هسن نيز با تغييرات کوچکی تهيه میشوند، مانند کيک پياز و سالاد کالباس، اما يکی از غذاهای خاص اين ايالت وکهورک (Weckewerk) است که در ناحيهء وستفالن آن را با نام اشتيپگروتسه (Stippgrütze) میشناسند. گوشت را میپزند و چرخ میکنند و با نان خيسشده در آبگوشت و پياز و ژامبون چرب و گوشت چرخکردهء اضافه مخلوط میکنند و يک بار ديگر میجوشانند. با سيبزمينی آبپز و خيارشور سرو میشود.
مکلنبورگ-فورپومرن
باز هم غذاهای دريايی و سوپ ماهی در اقسام مختلف، و البته در اين نقطه مانند بقيهء شمال آلمان ترکيب شيرين و شور طرفدار دارد، مثلاً نوعی کوفتهء گلابی با ژامبون (Birnenklöße mit Schinken)، يا کوکوی سيبزمينی خام رندهشده با سس شيرين سيب. سوپ پنير مکلنبورگی هم معروف است.
نيدرساکسن
خوراک غاز وحشی يکی از غذاهای محبوب نيدرساکسن است، به شرط اينکه فصل شکار باشد. وگرنه نوعی کوفته با آرد و شير و تخممرغ درست میکنند به نام ديبيشن (Diebichen) که در آب میپزند و روی آن بسته به فصل سس آلوسياه، سس سبزی، سس گيلاس و يا کمپوت سيب و گلابی میريزند. نوعی خوراک کلم و سوسيس معروف هم دارند (Grünkohl mit Bregenwurst) که بيشتر مخصوص روزهای سرد است.

نوردراين-وستفالن
در شهر ايرانینشين کلن، اگر ديديد که کسی يک «نيمهخروس» (halber Hahn يا به لهجهء محلی Halver Hahn) سفارش میدهد و يک ساندويچ پنير تحويل میگيرد تعجب نکنيد. اين نام محلی نوع خاصی از ساندويچ در کلن است و ريشهء آن به درستی مشخص نيست. از اين گذشته، کيک سيبزمينی نوردراين-وستفالن و سوپ هويج و خوراک صدفش طرفداران زيادی دارد.
سارلند
سارلند نيز مانند بادن در همسايگی فرانسه واقع شده و در آن به عنوان مثال تهيهء کيش لورن (Quiche Lorraine) که يک نوع کيک ژامبون فرانسويست رواج دارد. نوعی سوپ لوبيا سبز (Schneppelbohnensopp) هم مخصوص اين ناحيه است، همينطور ترکيبی از رشته و سيبزمينی که نام آن در اصطلاح ما چيزی شبيه به عروسداماد میشود (Verheiratet) و در نواحی ديگر جنوب آلمان هم میشناسند. اما معروفترين غذای سارلند ديبلابز (Dibbelabes) است که گوشت خشکشده و ترهفرنگی و سيبزمينی و پياز و تخممرغ را مخلوط میکنند و در فر میپزند تا برشته بشود و با کمپوت سيب سرو میکنند.

ساکسن
تهيهء خوراک سنتی گراز در ساکسن هم تنها در فصل شکار ممکن است (Altsächsischer Wildschweinbraten). آبگوشت درسدنی (Dresdner Rindfleischtopf) از آن غذاهای پرملاط است که با قلم گاو و گوشت لخم و سبزيجات و برنج تهيه میشود.
ساکسن-انهلت
در ساسکن انهلت نوعی خوراک با گوشت گوسفند دارند که با کوفتهء سيبزمينی سرو میشود (Bernburger Zwiebelklump). سالاد پنير ناحيهء هارتس هم معروف است (Harzer Käsesalat) و نوعی آبگوشت مخصوص شهر ماگدبورگ (Magdeburger Bördetopf) که از گوشت گوسفند و گاو درست میشود و سيبزمينی و پياز و کلمسفيد.
اشلسويگ-هولشتاين
باز هم در نواحی ساحلی هستيم و غذاهای دريايی اولويت دارند، مانند سالاد ميگو (Büsumer Krabben-Cocktail) و انواع ديگر خوراک ماهی، اما خوراک بره (Geschmorte Heide-Lammkeule) و کوفتهء سيبزمينی (holsteinische Kartoffelklöße) مخصوص اين منطقه نيز هواخواهان بسيار دارد.

تورينگن
در تورينگن هم مانند برلين نوعی کتلت گوشتچرخکرده درست میکنند، اما اغلب با سالاد سيبزمينی گرم سرو میشود. در اين ايالت نوعی غذای محلی هست (Thüringer Rostbrätel) که کباب گوشت دنده با پياز است و شباهتی هم به Spare Ribs دارد و آن را با نان و خيارشور صرف میکنند.

منابع: اطلاعات عمومی، سايت ادارهء آمار آلمان، کتب مختلف آشپزی. عکسها را از گوگل کش رفتهام.
نوشته شده در آلمان, دانستنی, شکمچرانی | 14 دیدگاه »
پروپاگاند در رايش سوم و تأثيرش بر جامعهء آن روز
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 21, 2006
قدرت پذيرش تودهء بزرگ مردم کم است، فهم آن کوچک، اما فراموشکاريش بسيار.
آدولف هيتلر، نبرد من
پروپاگاند و ايدئولوژی ناسيونالسوسياليسم
معنی پروپاگاند يا تبليغ (که برای رساندن منظور تا حدودی نارساست) پخش و انتشار يک نظر، خبر يا ايدئولوژی در جامعه است. در رايش سوم (۱۹۴۵-۱۹۳۳) و تحت حکومت نازيها (۱) سران قدرت از ابزار پروپاگاند برای شستشوی مغزی و تحکيم قدرت نهايت استفاده را ميکردند و دارای يک دستگاه عظيم و قوی برای نهادينه کردن ايدئولوژی ناسيونالسوسياليسم بودند که در نوع خود بینظير بود.
ايدئولوژی نازيها از راسيسم (نژادپرستی) و سوسيالداروينيسم ريشه گرفته است. بر اساس تئوريها و مدارک شبههعلمی نازيها به برتر بودن نژاد آلمانی و لزوم جنگ برای حفظ آن باور داشتند. جامعهء آلمانی ميبايست تحت فرماندهی يک مرد قدرتمند رهبری شود که آن را ذوب و کاملاً يکپارچه کند. هيچگونه تفاوت عقيده و علاقه نبايد وجود داشته باشد. مانند تمام سيستمهای ديکتاتوری، فردگرايی به شدت سرکوب ميشد.
يوزف گوبلز
اين رمز پروپاگاند است: آن که هدف پروپاگاند است را کاملاً غرق ايدههای پروپاگاند کردن، بدون اينکه اصلاً بداند غرق ميشود.
يوزف گوبلز
پاول يوزف گوبلز (Paul Joseph Goebbels، تولد در ۲۹ اکتبر ۱۸۹۷ در شهر Rheydt، خودکشی در اول مه ۱۹۴۵) يکی از سران حزب نازی و در کنار سمتهای گوناگون، وزير «ارشاد ملی و پروپاگاند» بود. وظيفهء او به عنوان وزير به دست گرفتن کامل کنترل جامعه در همهء بخشهای زندگی اجتماعی بود، چه در سطح عمومی و فرهنگی و چه در سطح خصوصی.
گوبلز توانست در عرض کوتاهترين مدت تمام رسانههای آن روز را «يکپارچه» کند و تحت کنترل خود درآورد. او به زودی قدرت فيلم را به عنوان يک رسانهء مناسب برای پروپاگاند شناخت و از آن نهايت استفاده را برای تأثير در افکار عمومی و پخش ايدههای ضديهودی کرد. اوج فعاليتهای ضديهودی او در سازماندهی «شب بلورين» (۲) در شب دهم نوامبر بود. از سال ۱۹۴۰ به بعد گوبلز مدير مجلهء هفتگی Das Reich بود که در سرمقالهء آن همواره دربارهء «پيروزی نهايی» در آيندهء نزديک مينوشت و از اختراع «سلاحهای معجزهآميز» خيالی خبر ميداد. بعد از شکست آلمانيها در استالينگراد، گوبلز سخنرانيی عوامفريبانه و تبليغاتی در برلين ايراد کرد که در آن اين جملهء مشهور خود را فرياد ميزد: «آيا جنگ مطلق را ميخواهيد؟» (۳) بعد از کودتای ناموفق دستهای از نظاميان عليه هيتلر در روز بيستم ژوئن ۱۹۴۴ گوبلز بلافاصله از موقعيت برای سرکوب مخالفان رژيم نهايت استفادهء تبليغاتی را کرد. بعد از خودکشی هيتلر، زمانی که ارتش سرخ به برلين رسيده بود و يک هفته پيش از امضای فرمان تسليم آلمان، يوزف گوبلز به همراهی همسرش ابتدا به شش فرزند خود زهر خوراند و سپس خودکشی کرد.
راهکارهای پروپاگاند و تأثير آنها
۱) يکپارچه کردن رسانهها
اصطلاح يکپارچه کردن رسانهها به مفهوم يکسان کردن محتوای آنها و در عين حال زدودن هرگونه عنصر مخالف با ناسيونالسوسياليسم است که تنها ۵ روز بعد از به قدرت رسيدن هيتلر در آلمان آغاز شد. در روز اول ژانويهء ۱۹۳۴ با تصويب قانون «هدايت نوشتار» و آژانس خبری RMVP، کنترل کامل رسانهها در دست حکومت قرار گرفت. ار.ام.فاو.پ. هر روز انبوهی از اخبار يکجانبه و مغرضانه و تحريف شده توليد ميکرد که بايد توسط خبرنگاران روزنامهها و مجلهها و ايستگاههای راديويی مورد استفاده قرار ميگرفتند. با يکپارچه کردن رسانهها و به دست گرفتن آنها هيتلر شامهء قوی خود را در درک رسانهها به عنوان ابزار مهم قدرت به اثبات رساند.
برای مردم چنين وضعی به معنای بمباران روزانه با اخبار جعلی و يکدست رسانهها بود، بدون اينکه امکان شنيدن صدايی مخالف و نظری انتقادی وجود داشته باشد. ضمير جامعه به اين وسيله با عقايد حکومتی شکل ميگرفت. مردم نميتوانستند بين منابع مختلف انتخاب کنند و در نتيجه امکان رسيدن به يک ديدگاه شخصی را نداشتند و تنها بايد نظريههای صاحبان قدرت را هضم ميکردند.
۲) دشمنان خيالی
مسلماً پروپاگاند دارای يک هدف خاص است، اما اين هدف آنچنان زيرکانه و ماهرانه پنهان ميشود که شخصی که تحت پوشش آن قرار ميگيرد، هرگز به آن پی نميبرد.
يوزف گوبلز
بعد از به دست آوردن ابزار کنترل افکار از طريق رسانهها، وقت استفاده از آن فرا رسيده بود. با انتشار کتابها و مجلهها و روزنامههای حکومتی سران قدرت شروع به تلاش برای رسيدن به اهداف داخلی و خارجی خود کردند. مهمترين هدف داخلی از بين بردن کامل رقبای سياسی بود (سوسيالدمکراتها، کمونيستها و ديگر مخالفان) که توسط قانون «هدايت نوشتار» بسيار ضعيف شده بودند. انتشار منابع حکومتی همچنين سعی در ايجاد احساس تنفر، خشم، رعب و وحشت، پيشداوری و حسادت در قلوب مردم عادی داشت. اين احساسات در ابتدا رقبای سياسی نازيها و يهوديان را نشانه ميگرفت و بعدها متوجه دشمنان خارجی (انگلستان، فرانسه، آمريکا، روسيه) شد.
هيتلر توانست به اين وسيله حمايت جامعه را جلب کند و انتقاد و مخالفت را به حداقل برساند. با به جوش آوردن احساسات منفی مردم عليه دشمنان خيالی که شب و روز در پی صدمه زدن به کشور آلمان بودند، شهروندان آلمانی ديگر مجبور نبودند خود را مسئول مشکلات و وضع نامناسب خود بدانند. همچنين هرگونه مسئوليت در برابر نابسامانيها از دولت و تصميمهايش دور ميگشت و بر شانهء اين دشمنان گذاشته ميشد، که به دليل نداشتن دسترسی به رسانهها قادر به دفاع از خود و نماياندن حقايق نبودند.
۳) ستايش رهبر
پروپاگاند نازيها با تکرار هميشگی شعارهايی شبيه «پيشوا دستور بده، ما اطاعت ميکنيم»، «هميشه حق با پيشواست» و «پيشوا يعنی حق» جايگاه هيتلر را به عنوان رهبر بی چون و چرای جامعه تحکيم کردند. خواست جامعه در وجود پيشوا متبلور ميشد، به اين صورت که:
- تنها خواست رهبر جامعه به حساب میآمد
- پيروی از قانون شامل پيشوا نميشد
- همهء سازمانها تابع شخص پيشوا بودند
- پيشوا توسط سرنوشت برای رهبری جامعه انتخاب شده بود
- شک در تقدس و قدرت پيشوا کفر به حساب میآمد
- هر نوع انتقاد دربارهء شخص پيشوا ممنوع بود
- به پيشوا قدرتهای ماوراالطبيعه نسبت داده ميشد
- پيشوا معصوم و بری از هرگونه اشتباه و خطا بود
در حکومت هيتلری پرنسيپ مريد و مراد و اينکه بايد يک رهبر وجود داشته باشد تا ساير مردم از او اطاعت کنند با شيوههای ماهرانه و غيرمستقيم در ذهن جامعه تزريق ميشد. رهبر که دست سرنوشت او را انتخاب کرده است بر عليه تمام ناملايمات و دشواريها ميجنگد و بدون توجه به کاستيهای خود مانند قشر اجتماعی يا تحصيلات و تنها با تکيه بر ارادهای شکستناپذير و ايمانی محکم به هدف خود ميرسد. در فيلمهای سينمايی بيشمار چنين شخصيتهای پيشگامی برای تماشاچيان به نمايش درميايند: پزشکان، هنرمندان، سياستمداران جامعه را در زمينههای مختلف «رهبری» ميکنند، بدون اينکه اشارهء مستقيمی به زمان حاضر و حکومت نازيها بشود. سران قدرت مطمئن بودند که با نمايش پياپی پرنسيپ مريد و مراد در فيلمها طرز فکر مطلوب آنها خود به خود در ذهن مردم جا خواهد افتاد و آنها به تنهايی ربط داستان فيلم و وضع سياسی زمان خود را خواهند فهميد. اين فيلمها روبرت کخ، موتزارت، شيلر، بيسمارک يا ديزل را به قهرمانانی تبديل ميکردند که همهء دشواريها را از سر ميگذرانند و ملت خود را «نجات ميدهند».
۴) تبليغات جنگی
الف) آمادگی برای شروع جنگ
بعد از اينکه هيتلر آمادگی ارتشی کامل را برای شروع جنگ جهانی دوم به دست آورده بود، در پروپاگاند حکومتی تغيير جهتی آرام از «تبليغ صلحآميز» (که در سال ۱۹۳۹ به پايان رسيد) به «تبليغ جنگی» صورت گرفت. اولين هدف لهستان بود که حمله به آن بايد نه تنها از نظر نظامی، بلکه از نظر روانی به دقت آماده ميشد. چند سال پس از شکست مفتضحانهء آلمان در جنگ جهانی اول با ميليونها کشته و زخمی تأثير روی اذهان عمومی برای شروع يک جنگ خانمانسوز ديگر آسان نمينمود. اکنون خبرهای رسانهها پياپی سعی در منتقل کردن احساسی شبيه فضای پيش از جنگ جهانی اول، يعنی احساس «ايزوله شدن» و «در محاصره قرار گرفتن» توسط دشمنان خارجی (يهوديت جهانی، بلشويک جهانی، دموکراسی جهانی) به ذهن مردم را داشتند. بايد به تدريج تصور اجتنابناپذيربودن جنگ به خاطر محاصره شدن «آلمان صلحطلب» توسط «همسايگان بیانصاف و حريص» در اذهان عمومی شکل ميگرفت و مقاومت درونی شهروندان در برابر جنگی جديد از بين ميرفت و باورشان به «تحميل جنگ» از سوی قدرتهای خارجی و ايمانشان به محق بودن کشور آلمان محکم ميشد. (۴)
ب) پايداری برای ادامهء جنگ
اگر اما صحبت پروپاگاند برای استقامت در ادامهء جنگ باشد، يعنی بايد تمام يک ملت را تحت تأثير خود قرار بدهد، احتياط در اجتناب از قدرت فهم بالا نميتواند به اندازهء کافی بزرگ باشد.
آدولف هيتلر، نبرد من
وظيفهء دستگاه تبليغاتی حکومت نازی در طول جنگ جهانی دوم توليد انبوه خبرهای جعلی و تحريف شده دربارهء فتوح نظامی در جبهه و قريبالوقوع بودن «پيروزی نهايی» بود، هرچند که چنان اخباری اغلب با واقعيت فاصلهء بسيار زيادی داشتند. دربارهء شکستها تقريباً هيچ خبری منتشر نميشد. علت اين تاکتيک تقويت روحيهء مردم و تحکيم پايداری و استقامت آنان بود. حتی زمانی که جنگ به پايان خود نزديک ميشد، در رسانهها هنوز تخيلات نازيها منتشر ميشدند، تا جايی که تنها با رسيدن قوای ارتش سرخ به برلين برای اولين بار توهم پيروزی آلمانيها از بين رفت و مردم با تعجب و يکهای شديد به عمق فريبکاری نازيها پی بردند. در مناطق دورافتادهتر حتی تا روز هفتم مه ۱۹۴۵ و امضای فرمان تسليم آلمان هنوز بعضی به نابودی خواب و خيال پيروزی باور نداشتند.
۵) گفتار و سخن
ساده کردن اصطلاحات اولين اقدام ديکتاتورهاست.
اريش ماريا رمارک، نويسندهء آلمانی-آمريکايی
الف) يکی از متدهای نازيها در تحت تأثير گذاشتن افکار عمومی استفاده از زبانی خاص با کلمههايی ساده و بهيادماندنی (مثلاً «نژاد») و بعضی گفتههای کوتاه (تقصير يهوديهاست!) بود که تکرار مرتب و بیوقفهء آنها به حک شدنشان در خاطر مردم کمک ميکرد. به عنوان مثال در روز اول مه ۱۹۳۰ تنها در يک صفحهء Völkischer Beobachter، يک مجلهء هفتگی آلمانی، کلمهء نژاد شش بار در سه تيتر تکرار شده است:
جايگاه زن در تأثير آن بر روی نژاد. نژاد دربارهء سرنوشت ملتها تصميم ميگيرد، پس مسئلهء نژاد مسئلهء اصلی هستی ماست. حفظ برتری نژاد وظيفهء هر شهروند است. بيولوژی نژاد و بهداشت نژاد و معنای آن برای ملت ما.
ميليونها بار تکرار روزانهء چنين اصطلاحها و کلماتی باعث ميشد که حتی به زبان روزمره نيز سرايت پيدا کنند و ايدئولوژی ناسيونالسوسياليسم به تدريج در عمق ذهن مردم رخنه کند.
ب) با استفادهء مرتب از کلماتی مانند بزرگ، عظيم، هنگفت، فوقالعاده، خارقالعاده، شگفتآسا، يكتا، منحصر به فرد، غولآسا و غيره در رسانهها تنها احساس خودبزرگبينی مفرط تقويت نميشد. صفت تفضيلی (بزرگترين، شگفتترين) در زمان حکومت نازی جای هرگونه چگونواژهء ديگر را گرفت و به تنها نوع توصيف تبديل شد. به اين ترتيب کلمات نوعی هيجان يا افزودگی يا تشديد کاذب پيدا ميکردند، چون چيزی که بزرگ به نظر ميايد، بايد بزرگ باشد. اما بعد از مدتی اين کلمهها نيز قدرت خود را از دست ميدادند و دوباره بايد تشديد ميشدند، تا جايی که بعضی از کلمات که خود معنی کمال و تام داشتند، از نظر دستوری افزوده ميشدند: مطلقتر، غيرقابلتزلزلتر… اين پيچاندن و سوءاستفاده از واژهها احساسات را به قليان میآورد و به پنهان کردن، بزرگ جلوه دادن يا تحريف وقايع کمک ميکرد.
پ) بعضی از کلمهها و اصطلاحها به زمانهای قديم برميگشتند و ريشه در اعتقادات مذهبی مردم داشتند. اما استفادهء مکرر نهضت ناسيونالسوسياليسم از چنين واژههايی مانند جاودان، مقدس، ايمان، سرنوشت، مأموريت الهی، جانبازی يا وفاداری به آنها معانی تازهای داد. مردم به اين صورت توسط اصطلاحات آشنا و ذهنيت مثبت نسبت به آنها گفتههای سران قدرت را با آسانی و راحتی بيشتری درک و هضم ميکردند.
ناسيونالسوسياليسم نه ضد کليساست، نه ضدمذهب بلکه برعکس، بر اساس مسيحيت واقعی بنا شده است.
آدولف هيتلر
۶) نمادها
هيتلر به عنوان پيشوای نازيها به ايجاد انواع اسطورهها در حول و حوش شخصيت خود دامن ميزد و اين اسطورهها و افسانهها را به همراه جهانبينی و سيستم ارزشی خود به نمادهای تصويری مختلفی منتقل کرد که از آنها در سراسر آلمان از روزهای اول پاگرفتن نهضت استفاده ميشد. نمادهای رسا و پرمعنيی مانند صليب شکسته، عقاب، پرچم، مشعل و غيره طرز فکر او را عمداً و به وضوح نشان ميدادند. قدرت سمبلها در تأثير بر روی ذهنيت همگانی غيرقابل مقايسه است، به خصوص که بسيار آسانتر در ذهن حک و راحتتر به ياد آورده ميشوند. مسئلهای که امروز شرکتهای تبليغاتی و تجاری به اهميت آن پی بردهاند، در زمان نازيها برای رسيدن به اهداف شومشان با پيگيری مستمر پياده ميشد.
۷) بسيج همگانی
نازيها فرهنگ بسيج مردمی را با شدت غير قابل مقايسهای به کار ميگرفتند که واکنشی به پراکندگی مردم آن زمان و بحران درونی عميقی در جامعه بود. اين نوع خاص خودنمايی از نشانههای بارز حزب نازی از زمان تشکيل آن بود که با تظاهرات پياپی مشعل به دست و طبلزنان در خيابانها جلوه ميکردند. (۵) بسيج مردم و کشاندن آنها به خيابان به بهانههای مختلف توسط پروپاگاند نازيها به زودی تبديل به يکی از ابزار مهم قدرت برای هيتلر شد، چرا که به نيازهای درونی مردم به بازشناختن هويت خود، يکپارچگی، وابستگی به جمع، سربلندی و افتخار به خود و وطن جواب ميداد.
۸) تعليم و تربيت
تربيت مورد نظر من بسيار سخت است. ضعف بايد فروکوبيده شود. در قلعههای محفل من نسل جوانی رشد خواهد کرد که دنيا از آن خواهد ترسيد. من يک نسل جوان تجاوزگر، متکبر، شجاع و بيرحم ميخواهم.
آدولف هيتلر
فرو کردن ايدئولوژی نازی در مغز مردم از کودکان شروع ميشد. با اسباببازی ايدئولوژيک حتی اتاق کودکان نيز از تعرض نازيها در امان نبود. با انجمنهای Bund Deutscher Mädel (انجمن دختران آلمانی) و Hitlerjugend که عضويت در آنها بعدها اجباری شد، تربيت ذهنی، بدنی و اخلاقی کودکان خارج از مدرسه در دست حکومت قرار ميگرفت. جشنهای مختلف، رژهها، مسافرتهای تفريحی، بازيهای نظامی در مکانهای سرباز و غيره عضويت در اين انجمنها را برای کودکان و نوجوانان خواستنی ميکرد. يکی از سرگرميهای انجمنی گوش دادن گروهی به برنامههای تبليغی حزبی در راديو بود که مشخصاً برای کودکان و نوجوانان توليد ميشد. «جوانان هيتلر» يا هيتلريوگند فقط سيستم ارزشی ناسيوناليستی مانند وفاداری، اطاعت، همبستگی، انجام وظيفه و ارادهء قوی را در مغز کودکان فرو نميکرد، بلکه برای تربيت سربازان آينده نيز مناسب بود. چنين بچههايی در زندگی آيندهء خود قادر نبودند از فرمان سران قدرت سرپيچی کنند، چرا که از عنفوان کودکی چيز ديگری جز سرسپردگی و اطاعت بی چون و چرا نميشناختند. (۶)
نتيجهگيری
بيشترين تأثير پروپاگاند نازيها در صورتی بود که:
- غيرمستقيم و زيرکانه اعمال ميشد و اجباری به همراه نداشت، مانند فيلمهای تبليغی
- تجربههای روزمره خلاف آن را ثابت نميکردند، مانند اسطورهء هيتلر که تماسی با زندگی عادی نداشت
- بر اساس زمينههای قبلی و آشنا استوار بود، مانند ارزشها و سنتهای قديمی با تفسيری جديد
پيگيری همهجانبهء حکومت نازيها در به کاربردن ابزار پروپاگاند برای تحکيم قدرت و تأثير فوقالعادهء آن در اذهان عمومی در تاريخ بیسابقه است و تحقيق دربارهء آن امروز در ذهن آميزهای از وحشت و تحسينی همراه با انزجار به جا ميگذارد. با اين حال شناختن اين شيوهها و متدها هميشه لازم است. اگر بدانيم که تأثيرپذير و قابل تحميق هستيم، اولين قدم را برای جلوگيری از تأثير و تحميق برداشتهايم.
توضيحها
(۱) کلمهء نازی مخفف ناسيونالسوسياليست است.
(۲) در روزهای هفتم تا سيزدهم نوامبر سال ۱۹۳۸ با حملههای پياپی اعضای حزب نازی به خانهها، مغازهها، کنيسهها و گورستانهای يهوديان در آلمان و اتريش، بيش از ۴۰۰ نفر کشته شدند. از دهم نوامبر به بعد تقريباً سی هزار يهودی به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند، جايی که باز هزارها نفر به قتل رسيدند. شب دهم نوامبر با شکستن شيشههای مغازههای يهودی در سراسر برلين در زبان مردم کوچه و بازار «شب بلورين» نام گرفت. با اين برنامهء گوبلز، آزار و تحت انزوا قرار دادن يهوديان که از زمان به قدرت رسيدن هيتلر شروع شده بود به مرحلهء بعدی خود وارد شد، پيش از آن که سه سال بعد به هولوکاوست و تلاش مستقيم برای نابودی قطعی يهوديان منتهی شود.
(۳) ?Wollt Ihr den totalen Krieg
(۴) مدت کوتاهی قبل از حمله به لهستان به رسانههای عمومی فرمان داده شد که از به کار بردن لغت «جنگ» خودداری کنند، چرا که حکومت سعی داشت آن را يک مانور نظامی کوتاهمدت جلوه دهد. در نهايت در روز اول سپتامبر ۱۹۳۹حملهء آلمان به لهستان با پوشاندن يونيفرم ارتش لهستان به تن اسرای اردوگاههای کار اجباری به عنوان جنگ دفاعی نمايش داده شد و هيتلر در رايشستاگ، مجلس آلمان، فرياد کشيد: «از ساعت پنج و چهل و پنج دقيقه به شليک گلولهها جواب داده ميشود.»
(۵) هنوز هم احزاب نئونازی در سراسر دنيا در تظاهرات و راهپيماييهای خود از همين ابزار استفاده ميکنند.
(۶) اين گفتهء هيتلر به خوبی برنامهء او برای تربيت انسان مورد نظرش را نشان ميدهد: و آنوقت يک نسل جوان آلمانی ميايد، و آن را از سن بسيار پايين برای اين حکومت جديد رام ميکنيم. اين جوان هيچ چيز نمیآموزد، جز آلمانی فکر کردن، آلمانی عمل کردن. اين دختران و پسران با سن ده سالگی به سازمان ما راه ميابند و آنجا مثل اغلب اوقات برای اولين بار هوای تازه استنشاق و احساس ميکنند. ۴ سال بعد از يونگفولک (ملت جوان) به هيتلريوگند (جوانان هيتلر) ميروند و آنجا هم آنان را ۴ سال نگه ميداريم، و آن موقع هم مسلماً آنها را به دست سازندگان پير طبقهها و اقشار پس نميدهيم، بلکه به حزب و جبههء کار ميفرستيم، به اس.آ. يا ان.اس.آ.ک. يا اس.اس و غيره. و اگر سه سال يا يک سال و نيم آنجا باشند و هنوز کاملاً ناسيونالسوسياليستی نشده باشند، به خدمت کاری گرفته ميشوند و شش يا هفت ماه صيقل داده ميشوند، همه با يک سمبل، کلنگ آلمانی. و اگر بعد از شش يا هفت ماه هنوز ذرهای از ذهنيت طبقاتی يا تعلق قشری در آنها مانده باشد، ارتش آنها را دو سال برای مراقبت به عهده ميگيرد. و وقتی بعد از دو سال يا سه سال يا چهار سال برميگردند، ما دوباره آنها را تحويل ميگيريم، دوباره به اس.آ. يا اس.اس. و غيره، و ديگر هرگز آزاد نيستند. در تمام زندگيشان.
منبعها
کتاب
نبرد من: آدولف هيتلر
خاطرات گوبلز: پاول يوزف گوبلز
چالش مدرن: آنتون اگنر، برنهارد مولر، رودولف رنتس
ماجرای آلمان، از جمهوری بن تا جمهوری برلين: اولريش هاربکه
اينترنت
wikipedia.org
nationalsozialismus.de
zitate.de
deutschland.de
dhm.de
bwbs.de
تأليف به آلمانی و ترجمهء مقاله به فارسی توسط شخص شخيص خودم
نوشته شده در آلمان, دانستنی | 2 دیدگاه »
تاريخچهء پيتزا
نوشتهشده به دست پانتهآ در مه 22, 2006
البته اگه ميشد گفت که در سال ۱۸۴۹ آشپزی به اسم مارچلو فلانيتو بهمانيتو پيتزا رو به شکل امروزی اختراع کرده و اسمش رو از روی اسم سگش پيتزا گذاشته، کارمون خيلی راحتتر ميشد، اما واقعيت اينه که تاريخچهء اين غذا خيلی مفصلتر از اين حرفهاست.کلمهء picea يا piza ريشهء لاتين داره و برای اولين بار در حول و حوش سال هزارم ميلادی عنوان شده. ترجمهء تحتاللفظيش چيزی نزديک فشار يا هل دادنه، مثل حرکتی که برای گذاشتن و برداشتن خميرش در اجاق انجام ميشه. پيتزا قديمها غذای دهقانان فقير ايتاليايی بود و پيشتر از اون توسط اتروسکها اختراع شده بود که روی آتيش سنگ داغ ميکردند و با اون نون گرد فطيری ميپختند که روش مخلفات گوناگونی ميگذاشتند. اينجوری غذايی اختراع شد که امروزه تحت عنوان فوکاچيا (Focaccia) هنوز رواج داره. چند قرن بعد يونانيها تأثير بزرگی روی تکامل پيتزا به معنای امروزی گذاشتند (البته ايتالياييها اين حرف رو چندان خوش ندارند)، به اين صورت که مخلفات پيتزا رو قبل از پختن خمير روش ميچيدند، نه بعدش. دست آخر اهالی رم اين دو نوع غذا رو ترکيب کردند و چيزی شبيه به پيتزا به وجود آوردند که به تدريج در سراسر ايتاليا محبوبيت پيدا کرد.
خلاصه اين نوع پيتزای نخستين همينجوری چند قرنی به حال خودش بود و تغيير خاصی نکرده بود تا طرفهای سال ۱۵۲۰ ميلادی که دريانوردان گوجهفرنگی رو از آمريکای جنوبی به اروپا بردند. از اونجايی که اول فکر ميکردند سميه، ازش به عنوان گياه تزئينی استفاده ميشد (درست مثل سيبزمينی)، اما فقرای حومهء نئاپل که اينجور چيزها عين خيالشون نبود ميوهء گوجهفرنگی رو روی نون خشک پيتزاشون گذاشتند. همين شد که بر خلاف بقيهء اروپا که تا قرن هيجدهم گوجهفرنگی طرفداری نداشت، اين ترکيب نون و گوجهفرنگی تبديل به يه غذای مخصوص اين ناحيه شد.
اولين پيتزافروشی دنيا در سال ۱۸۳۰ به نام آنتيكا پورتآلبا در نئاپل افتتاح شد و کماکان بهش به عنوان يه پديدهء محلی نگاه ميکردند. اولين تحويل پيتزا در خونه هم در سال ۱۸۸۹ توسط رافائل اسپوزيتو انجام شد، صاحب رستوران پيتزريا پيترو ايل پيتزائيولو در نئاپل. مشتريها شاه اومبرتو و ملکه مارگاريتا بودند که مشتاق بودند اين غذای محلی رو امتحان کنند. از اونجايی که رفتن به رستوران محقر اسپوزيتو دور از شأن شاه و ملکه بود، بهش دستور دادند که پيتزا رو به دربار ببره. اسپوزيتو سه جور پيتزا براشون درست کرد که ميگن ملکه مارگاريتا از يکيشون که تحت احساسات وطندوستانه رنگهای پرچم ايتاليا رو داشت، سرخ با گوجهفرنگی و سفيد با پنير موزارلا و سبز با ريحون، از همه بيشتر خوشش اومده بود. هنوز هم پيتزا مارگاريتا که به ياد اين ملکه نامگذاری شده يکی از محبوبترين انواع پيتزاست.
بعد مهاجران ايتاليايی پيتزا رو با خودشون به آمريکا بردند و به خاطر نبودن بعضی از ملزومات مثل پنير موزارلا و سبزی ارگانو نوع جديدی از پيتزا به وجود اومد. اولين پيتزافروشی در نيويورک در اوائل قرن بيستم توسط جنارو لمباردى افتتاح شد. در سال ۱۹۴۳ اولين پيتزای شيکاگوئی عرضه شد که در ماهيتابه تهيه ميشد و از نظر مزه بيشتر به سليقهء آمريکاييهای فستفودی و همبرگرخور نزديک بود. اولين خمير پيتزای آماده در سال ۱۹۴۸ در آمريکا به بازار اومد و يواش يواش پيتزا در آمريکا در کنار هاتداگ و همبرگر به يکی از غذاهای استاندارد آمريکايی تبديل شد. برادران چلنتانو در سال ۱۹۵۷ اولين پيتزای فريزری رو عرضه کردند که به خاطر سراسری شدن وجود فريزر در آشپزخونههای اون زمان، به زودی محبوبيت زيادی پيدا کرد. در اروپا هم پيتزا بيشتر بعد از جنگ جهانی دوم و در دهههای شصت و هفتاد رواج پيدا کرد که با وجود ريشهء اروپايی اين غذا، حضور چشمگير آمريکاييها در اون دوران چندان در اين پديده بیتقصير نبود.
تا اونجايی که من ميدونم، بدون اينکه منبعی برای اين ادعام پيدا کرده باشم، پيتزا برای اولين بار در دههء هفتاد ميلادی در ايران معروف شد که سيل اجناس آمريکايی به بازارهای ايران سرازير شده بود و تأثير زندگی و فرهنگ آمريکايی به ويژه در پايتخت چشمگير بود. پيتزای ايرانی به خصوص از اين نظر با همتاهای اروپايی و آمريکاييش تفاوت داره که در اون از گوشت خوک (ژامبون) استفاده نميشه و ايرانيها گاهی موقع صرف خردل و سس گوجهفرنگی هم چاشنيش ميکنند (توصيه ميشه اگه به يه کشور خارجی رفتيد در انظار عام چنين کاری رو نکنيد که به عقلتون شک ميکنند!). با تغيير ساختارهای سنتی خانوادگی و فاصله گرفتن نسبی نسلها از همديگه، پيتزا امروزه در ايران بيشتر از پيش به عنوان غذا رواج پيدا کرده و به خصوص بين جوونترها پذيرفته شده، شايد به خاطر کمدردسر بودنش و ارزونيش و شايد هم تا حدودی به خاطر اينکه يک غذای خارجيه! وگرنه تا همين ده بيست سال پيش حتی سرويس پيتزا برای تحويل در خانه وجود نداشت و نسلهای قديميتر ايرانی اغلب هنوز هم پيتزا رو اصولاً غذای درست حسابی نميدونند.
اينم بگم که در سالهای اخير پيتزا با متنوعترين مخلفات ممکن تهيه ميشه که گاهی واقعاً عجيب و غريب هستند، مثل بادمجون يا گوشت غاز و اردک يا خاويار و غيره. طرفهای ما که نزديک مرز فرانسه زندگی ميکنيم يه غذای آلمانی-فرانسوی لذيذ شبيه پيتزا هست با همون خمير که کمی نازکتر پهن ميشه به اسم فلامکوخن (Flammkuchen به آلمانی و Tarte flambée به فرانسوی به معنای لغوی کيک شعلهای) که روش به جای سس گوجهفرنگی خامهترش (Crème fraîche) ميمالند و نوع اصليش فقط ژامبون خام و پياز (و شايد هم يه خرده پنير) داره، هرچند که اين روزها مثل پيتزا مخلفات ديگهای هم روش ميگذارند، مثل ماهی آزاد يا گوشت بوقلمون. تاريخش برميگرده به حوالی سال ۱۹۰۰ ميلادی که برای آزمايش درجهء داغی اجاق قبل از نون پختن اول توش يه خمير گرد نازک ميگذاشتند، زمانی که آتيش هنوز به خاکستر ننشسته بود و حسابی مشتعل بود.
گشنهام شد! پيتزايی که من سفارش ميدم معمولاً با ژامبون و فلفل دلمه و قارچه، هرچند که دلم برای پيتزای مرغ ميدون آرژانتين بدجوری تنگ شده.
نوشته شده در دانستنی, شکمچرانی | ۱ دیدگاه »

