غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘روزمره’

فيلم زندگی من – ۱

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 27, 2011

توجه کرده‌ايد وقتی شکم آدم سير ميشه، يهو چقدر نگاهش به دنيا خوش‌بينانه ميشه؟ تا قبل از اينکه غذا رو بيارن دم در، داشتم دنبال يه چيز نوک تيز ميگشتم که رگهای جفت دستهام رو باز کنم.

قضيه از اين قراره که تابستون امروز شروع نشده به پايان رسيد (البته بعد از شام کورسوی اميدی در دلم درخشيدن گرفت که شايد يه بار ديگه دالی دالی کنه) و دوباره بعد از فقط سه چهار روز هوای آفتابی، تمام امروز ابری و گرفته و خاکستری بود و يهو بارون هم گرفت عين سيل و بنده هم برعکس اکثريت قريب به اتفاق هموطنان اصلاً بارون دوست ندارم. در نتيجه هر چی غم و غصه و بدهکاری بود يادم افتاد و شوورخان هم که نيست تا اقلاً حواس آدم يه جوری پرت بشه به زندگی روزمره. و اينطور شد که بعد از خوردن غذا که مخمون به کار افتاد و تونستيم دوباره بينديشيم، گفتيم خوب خودمون رو فعلاً امشب نميکشيم، عوضش ميبلاگيم.

مسئله اينه که وقتی پاول خونه نيست، زندگی من ميشه عين اين صحنه‌های فيلمها که وقتی ميخوان بگن طرف خيلی بدبخته و تنهاست و رسماً زندگی نداره، نشون ميدن که از سر کار مياد، غذای حاضری سفارش ميده يا جعبه‌ای از فريزر درمياره ميندازه توی مايکروويو و تنها ميشينه (ترجيحاً جلوی تلويزيون) و ميخوره. يه نمونهء بارزش که الآن يادم مياد رابين ويليامزه در فيلم Awakenings که البته نميشينه جلوی تلويزيون، يه کتاب گياهشناسی ميذاره روی ميز و در کنار غذاش ميخونه (اغلب کتابهای من دقيقاً به همين علت يه جايی وسطهاش لکهء رب گوجه يا زردچوبه و امثالهم داره).

حالا نه اينکه نيازی باشه به اين وضع يا نشه تغييرش داد! فی‌الواقع باور بکنيد يا نکنيد من از تنهايی بدم نمياد. به عنوان بچهء اول خانواده اصولاً تنهايی برام چيز فوق‌العاده ارزشمنديه و بعضی وقتها که حالش باشه حسابی با تشريفات برگزارش ميکنم و ازش لذت ميبرم. اگه نخوام تنها باشم تفريحات سالم و ناسالم هم در دسترس هست اما وقتی آدم بای ديفالت افسرده باشه فرق نميکنه که در مهمونی نشسته يا توی خونه تنهاست. هوم… الآن که فکرش رو ميکنم ميبينم توی مهمونی احتمالاً بعد از ۵ دقيقه يادم ميره که ناراحتم و شروع ميکنم به بگو بخند، پس ظاهراً تنها نشستن توی خونه وضعيت رو تشديد ميکنه. شايد چون حواس آدم کمتر پرت ميشه و ميتونه با تمرکز کامل به حال خودش دل بسوزونه. مهمونی از کجا بيارم حالا نصفه‌شبی…

اما حالا که حالم بهتره اين رو هم براتون تعريف کنم که اين هفته شوخی شوخی سه تا قرار وبلاگی داشتم! آخريش ديگه خيلی سورپرايز بود که دوستی از اون سر دنيا اومده درست همينجايی که من هستم به مسافرت تفريحی و روحش هم خبردار نبوده که من کجام و من هم تصادفی از طريق دو تا دوست بلاگر ديگه مطلع شدم و براش پيغامی فرستادم و خلاصه جاتون خالی ديشب رفتيم ددر و خيلی خوش گذشت. از نکات قابل توجه و قابل بازگويی يکی اين بود که همه‌امون سه پرس غذا سفارش داديم، يه پيش‌غذا و دو تا غذای اصلی، اما من آخرش شب با شکم گرسنه خوابيدم. يعنی واقعاً شکمم قار و قور ميکرد ها! نتيجه ميگيريم که دفعهء ديگه اگه رفتم رستوران چينی از نوع سانتی‌مانتال، قبلش يه شکم سير غذا بخورم. حالا خوبه آدم پرخوری هم نيستم. باور کنيد، به جان عزيزتون! انصافاً پرس‌هاش خيلی فينگيلی بود.

تا يادم نرفته، از همهء رفقايی که به طرق مختلف خبردار شدند من دوباره مينويسم و در نهايت محبت و بزرگواری اومدن کامنت گذاشتن تا احساس نکنم دارم با در و ديوار بلاگ حرف ميزنم، از صميم قلب تشکر ميکنم.

نوشته شده در وبلاگ, روزمره, زمين و زمان | 12 دیدگاه »

ما تندرستان بيمار

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 18, 2010

حالا که دارم نامه‌هام رو ترجمه ميکنم و اينجا ميذارم، شايد بد نباشه که اين يکی رو هم منتشر کنم، با اينکه طولانيه. در واقع بديش اينه که باز بعضی از خواننده‌ها فکر ميکنن من به طور کلی آدمی بسيار اخمو و سگ‌اخلاق هستم، که به جان عزيزتان اينطور نيست. اگر هم اينطور گمان کنيد، با اين حال به نظرم در اين نامه نکته‌هايی هست که ممکنه برای بعضيها جالب باشه. اينه که فدای سرتون، هر چی دوست داريد فکر کنيد.

خانم موزس محترم،

امروز حوصله‌ام کمی سررفته بود و تست اينترنتی «سن بيولوژيک شما – واقعاً چند ساله هستيد؟» را در سايت gofeminin.de پر کردم. اولين بار نبود که چنين تستی را می‌ديدم. اغلب می‌گويند سن بيولوژيک من همان است که سن واقعيم. امروز نيز همينطور بود، با اندکی تفاوت. نتيجهء تست اين بود:

طبق تاريخ تولد شما ۳۶ ساله هستيد. سن بيولوژيک شما تقريباً در همين حدود قرار دارد، بين ۳۴ و ۳۸. از اين قرار شما به ندرت از روش‌های «جوانساز» استفاده می‌کنيد. توضيح مشروح نتيجهء تست که در ذيل می‌آيد، شما را راهنمايی می‌کند که در آينده چه بهبودی در رفتار شما ممکن است، به عنوان حقه‌ای به سنتان.

بله، و راهنمايی هم شدم. می‌توان حدس زد که اگر کسی سی و شش ساله است و سن بيولوژيکش (هر چه که معنی بدهد) طبق تستی نه چندان دقيق بين سی و شش و سی هشت تخمين زده شود، در واقع بايد راضی باشد. اما نه! بايد جوان ماند، با اينکه می‌دانيم در نهايت غيرممکن است. پير شدن يعنی ننگ. هرچقدر که زندگی من تا به حال پربار و جالب بوده باشد، هيچ ارزشی ندارد. تازه، بس نيست که ديگر ۲۰ ساله نيستم، از رروش‌های «جوانساز» هم استفاده نمی‌کنم. البته از شما نخواهم پرسيد که خود چند ساله هستيد و چقدر وقت، توان و پول صرف می‌کنيد تا پير (يا خدا به دور، چاق!) به نظر نياييد، تا فردا همکاری جوانتر و زيباتر جای شما را نگيرد.

اما قضيه به همينجا ختم نمی‌شود. اولين راهنمايی اين است:

بی‌ام‌آی يا Body Mass Index فرمول مدرنی است که نسبت وزن و قد شما را تخمين می‌زند. بی‌ام‌آی شما ۴۷/۲۸ است و به اين معناست که اضافه‌وزن داريد. با اضافه‌وزن خطر ابتلای شما به امراضی مانند فشار خون بالا، سکتهء قلبی و مغزی و يا اخلالات هورمونی افزايش خواهد يافت. غير از اين، اضافه‌وزن اثرات سوئی بر سن بيولوژيک شما دارد. اکيداً به شما توصيه می‌کنيم که وزن خود را کاهش دهيد.

از اين مزخرفات زياد می‌خوانم، اما به ندرت اينقدر سطحی، نادقيق و نافصيح. سن بيولوژيک يعنی چه؟ چرا اينقدر مهم است که از نظر بيولوژيک جوانتر باشيم؟ اين «اثرات سوء» چه هستند که بايد از آنها بترسم؟ تروريسم، بحران اقتصادی، فجايع محيط زيستی، جنگ، سيل و آنفلوآنزای خوکی کافی نيستند که حالا سعی می‌کنيد مرا بترسانيد، چون سن بيولوژيکم همان است که در شناسنامه‌ام نوشته شده؟

علاوه بر اين، متخصصان می‌گويند که اين فرمول مدرن شما بی‌ام‌آی قابل تکيه نيست، چون نمی‌تواند نسبت وزن چربی، استخوانها و عضلات را در نظر بگيرد. با اين حساب آن غول بيابانی که هر روز وقتش را در کلوب بدنسازی می‌گذراند و سراپا از استخوان و عضله ساخته شده، چاق است و بايد وزن کم کند!

اما سايز من ۴۴ است. کمی تپلی هستم. قديمها اينطور می‌گفتند. حالا به لطف کسانی مانند شما، اگر شانس داشته باشم می‌گويند «نازيبا» و اگر نه، «گاو پرخور» و بدتر از آن. هشت سال پيش پس از معالجه‌ای طولانی با کورتون، در عرض شش ماه حدود ۳۵ کيلو بر وزنم اضافه شد و ديگر همانطور ماند. هرگز اهل دلگی نبوده‌ام، اما از اشتهای خود نمی‌ترسم و از محصولات رژيمی استفاده نمی‌کنم، چون برای سلامتی خطر دارند. در عمرم يک بار هم رژيم نگرفته‌ام. چرا بگيرم؟ پزشکانم می‌گويند که آزمايش خونم نتايجی ايده‌آل دارد و فشارم پايينتر از حد معمول است. راستی، آزمايش قند خون درازمدتی که هر سال انجام می‌دهم نشان می‌دهد که به اندازهء کافی غذا نمی‌خورم! با اين حال بدون شک تغذيه‌ام بهتر از آن چوب‌خشک‌هاييست که هر روز عکسشان را به عنوان الگوی زيبايی در سايت خود منتشر می‌کنيد، البته پس از رتوش دنده‌ها و استخوان‌هايشان که از زير پوست پيداست. تست شما به چه حقی به من «اکيداً» توصيه می‌کند که وزنم را کم کنم؟ چون لاغرها هميشه و تحت هر شرايطی سالمترند؟

متخصصان فراوانی هستند که می‌گويند چاقی لزوماً برای سلامتی مضر نيست. به اندازهء کافی تحقيق علمی جديد وجود دارد که اين مسئله را ثابت کند. در نوامبر سال ۲۰۰۷ انستيتوی سرطان ملی (National Cancer Institute) و مراکز کنترل و پيشگيری بيماری (Centers for Disease Control and Prevention) در آمريکا پس از تحقيق بر حدود دو ميليون نفر گزارش دادند که اضافه‌وزن در حد متعارف طول عمر را افزايش می‌دهد. سرطان ريه، پارکينسون و آلزهايمر از جمله بيماری‌های فراوانی بودند که چاق‌ها به آنها کمتر مبتلا می‌شوند.

تحقيقات دانشمند دانمارکی تورکيلد سورنسون (Thorkild Sørensen) نشان می‌دهد که لاغری برای سلامتی خطرناک است. رژيم‌های لاغری افراط‌آميز عمر را به نسبت بالايی کاهش می‌دهند.

بين دانشمندان بحثی داغ بر سر اين اين جريان دارد که آيا اضافه‌وزن، آنطور که شما با چنين قاطعيتی ادعا می‌کنيد، باعث سکتهء مغزی و قلبی و فشار خون بالا می‌شود؟ پژوهش مشترک متخصصان قلب در آلمان و سوييس نشان داده است، آمار مرگ افرادی که وزن عادی دارند، از سه سال پس از درمان نزديک به دو برابر افراد دارای اضافه‌وزن است.

مسئلهء اختلالات هورمونی دقيقاً برعکس آنيست که شما ادعا کرده‌ايد: وزن انسان توسط هورمونها تنظيم می‌شود و در صورت اختلال هورمونی مثل سندرم تخمدان پلی‌کیستیک امکان ايجاد اضافه‌وزن وجود دارد، حتی بدون پرخوری، درست همانطور که بر سر من هم آمد.

به عنوان خبرنگار خوب می‌دانم که فروش برای رسانه چقدر مهم است، اما لطفاً خود را اينقدر ارزان نفروشيد! بهتر است که حقايق و پی‌آمدهای پروپاگاندايتان کمی برايتان مهمتر باشد. خودتان می‌دانيد که نسخه‌های رژيم شما فايده‌ای ندارند. محققان هم می‌دانند. پژوهش‌های فراوانی ثابت کرده‌اند که اضافه‌وزن بين ۵۰ تا ۸۰ درصد ارثی است، ضمن اينکه بدن از طريق نوسان حرارت بدن را به تغذيه وفق می‌دهد و با اين رژيم‌های رنگارنگ نمی‌توان از پس اضافه‌وزن برآمد. فروششان خوب است. باشد. اما شما هم در اين جامعه زندگی می‌کنيد. آيا بايد واقعاً اينقدر افراط کنيد؟ می‌خواهيد که مردم از غذا، اين گناه مدرن، بترسند؟ می‌خواهيد که از بی‌اشتهايی عصبی، بوليمی و انواع ديگر ناهنجاری تغذيه رنج ببرند؟ يا از جديدترين نوع آن، orthorexia nervosa، جنون تغذيهء سالم؟

تست شما قرار بود که تنها چند دقيقه از اوقات فراغت مرا پر کند. اکنون فقط خشمگينم. بله، من هم ترجيح می‌دادم که ده سال جوانتر و سی کيلو لاغرتر بودم. نه به اين دليل که چنين وضعی قائم به ذات خيلی خوب است، بلکه چون افرادی مانند شما، خانم موزس محترم، زندگی را هر روز بر من دشوارتر می‌کنند. شما و چنين سايت‌ها و مجله‌های پر از نسخهء رژيم يکی از دلايلی هستيد که باعث می‌شويد جامعه انسان‌های سالمی چون مرا بيمار، کم‌ارزش، بی‌اراده، تنبل و احمق بداند. حالا ديگر سياستمدارها هم وارد گود شده‌اند. تبريک!

من دست کم اندک سوادی و خرده اعتماد به نفسی دارم و به سادگی تحت تأثير قرار نمی‌گيرم، اما آن هزارها دختر و زن جوان بازديدکنندهء سايت شما چه می‌شوند که همه آنقدرها محکم نيستند و شايد اطلاعاتشان کمتر است؟ هيچ عذاب وجدان نداريد که کورکورانه از چنين روند خطرناکی حمايت می‌کنيد (آن هم به اين شکل) که حتی برای خود شما و خانواده‌اتان زيان دارد؟

خانم موزس محترم، همانطور که گفتم، خود همکار شما هستم و می‌دانم که اين ايميل هيچ تأثيری ندارد و توضيحات نتيجهء آزمايش‌ها در سايت شما تغييری نخواهند کرد. اگر ايميل من خوانده شود، مايهء تعجب است، به خصوص که اينقدر طولانی شده. اما تحريريهء شما مرا امروز بسيار خشمگين کرد و لازم دانستم که استثنائاً پاسخی در خور برای شما بفرستم.

متأسفانه نمی‌توانم برايتان آرزوی موفقيت کنم، اما تندرستی، شادی و احساس مسئوليت بيشتر.

نوشته شده در آلمان, ترجمه, روزمره, زمين و زمان, شکمچرانی | 24 دیدگاه »

گفتگوی تمدنها با مترجم گوگل

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 14, 2010

از طريق ای‌بی دو تا کت سفارش دادم. بعد معلوم شد که اين کتها در اندازهء من وجود نداره. حالا داريم بحث ميکنيم که طرف پولم رو پس بده.

فروشنده ظاهراً چينيه و انگليسی بلد نيست، چون ايميلهايی که ميفرسته جمله‌بندی عجيبی دارند، هرچند که هنوز قابل فهم هستند. به گمونم از ترجمهء کامپيوتری استفاده ميکنه. محض خنده ايميل خودم رو در مترجم گوگل وارد کردم که ببينم به فارسی چی از آب درمياد. فروشنده گفته بود کتهای ديگه‌ای در اندازهء من داره و ميتونم يکيشون رو انتخاب کنم و اگه هنوز مشکلی هست، بهش خبر بدم. در جوابش ايميلی نوشتم که نتيجهء ترجمه‌اش با گوگل اين شد:

متاسفانه ، هنوز وجود دارد مشکل است. من می دانم همه کت کنید. من در فروشگاه شما جستجو قبل از تصمیم گرفتم برای خرید این دو. این شد کت که فقط من می خواستم.

این امر می تواند خوب اگر شما می توانید لطفا فقط لغو نظم و به من پول من برگشت. شما می توانید نگه دارید هزینه ای بی من و بقیه بفرستید. با این روش شما هیچ ضرر مالی.

با تشکر از شما را در پیشبرد.

حالا اصل قضيه چی بوده:

متأسفانه هنوز مشکلی وجود دارد. من تمام کتهای شما را می‌شناسم. قبل از انتخاب اين دو کت، در فروشگاه شما جستجوی مفصلی کردم. تنها اين دو را می‌خواستم.

اگر می‌شود لطفاً سفارش مرا لغو کرده و پول را به من بازگردانيد. می‌توانيد هزينهء ای‌بی را از آن کسر کنيد. در اين صورت شما هيچ ضرر مالی نخواهيد داشت.

پيشاپيش از شما تشکر می‌کنم.

فکر کنم با اين وضع هروقت پشت گوشم رو ديدم، پوله رو هم ميبينم.


پينوشت: قضيه به خير گذشت. از قرار معلوم طرف اون چيزی رو که گوگل به چينی ترجمه کرده، فهميده.

نوشته شده در محض خنده, روزمره | 5 دیدگاه »

بخت‌آزمايی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 16, 2010

تلفن زنگ زده، مامان گوشی رو برداشته، يه نفر از اونور خط گفته ما از شرکت فلان زنگ ميزنيم و تبريک! شما در بخت‌آزمايی ما برنده شده‌ايد. فقط يه مشکل کوچيک هست و اون هم اينه که ما متأسفانه هنوز شمارهء حساب بانکی شما رو نداريم که پولهای باد‌آورده رو توی حسابتون بريزيم تا شما خرج کنيد و کيف دنيا رو بکنيد.

با اينکه بارها و بارها دربارهء اين چيزها با مامان صحبت کرده‌ام و در واقع بايد بدونه که اينجور تماسها چيزی جز تلاش برای کلاهبرداری نيست، باز خام ميشه و شمارهء حساب رو ميده به طرف. همونطور که انتظار ميرفت، سر ماه شرکت مربوطه تلاش ميکنه ۷۰ يورو از حساب مامان برداشت کنه که به علت کمبود موجودی موفق نميشه. وقتی حساب مامان رو کنترل ميکردم متوجه اين وضع شدم و از مامان پرسيدم که جريان چيه؟ چون متعجب شده بودم که ميخواد لاتاری هفتاد يورويی بازی کنه! برام قضيه رو تعريف کرد و من هم يه نامهء بلندبالای خشن تهديدآميز به شرکت مربوطه نوشتم که اگه يه بار ديگه دست به حساب مامان بزنن دستشون رو قلم ميکنم. البته با تماس با بانک دسترسيشون به حساب مامان رو فوراً قطع کردم.

حالا دوباره يه نامه اومده. با نهايت پررويی مسئله رو سپرده‌اند به يکی از اين شرکتهايی که طلبهای معوقه رو وصول ميکنه. مدل فرنگی و تر و تميز و کراواتی شرخرهای خودمون! و تازه ادعا کرده‌اند که مکالمهء مربوطه ضبط شده و به عنوان مدرک تأييد مامان بر قرارداد، مورد استفاده قرار ميگيره.

مجبور شدم يه نامهء ديگه بنويسم از اولی هم خشنتر، که فکر کرديد با خر طرفيد؟ اولاً مامان در اين مکالمه حرفی نزده که مدرکی برای اثبات حقانيت اينها باشه. ثانياً به فرض محال هم که اينطور باشه، در اين مملکت طبق قانون ضبط مکالمه بدون اطلاع طرف جرمه (مادهء ۲۰۱ قانون جزائی آلمان). از اون هم بالاتر، در دسترس شخص سوم قرار دادن مکالمهء ضبط شده هم جرمه (مثلاً دادنش به همين شرکت شرخر! يا حتی وکيل مدافع و دادگاه) و جريمهء نقدی يا زندان داره. حالا يه کپی از همون مکالمهء ضبط‌شده رو برای ما بفرستيد، ميخوايم از اين شرکت شکايت کنيم. ضمناً اگه يه دفعهء ديگه مزاحم بشيد از خودتون هم شکايت ميکنيم.

واقعاً از هيچی شرم نميکنند برای دوزار پول درآوردن. آدم خودش کم دردسر و بدبختی داره، بعد بايد به خاطر بی‌چشم‌ورويی بعضيا بايد وقت و اعصابش رو حروم چنين چيزهايی بکنه.

حالا همهء اينها رو گفتم که بگم حواستون باشه، اگه کسی زنگ زد و گفت در بخت‌آزمايی برنده شده‌ايد، جواب بديد به به چه خوب، مرسی، لطفاً پول نقد رو بيار دم در تحويل بده!

نوشته شده در روزمره | 15 دیدگاه »

چند توضيح دربارهء رماتيسم ستون فقرات

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 4, 2010

يه زمانی دربارهء بيماری رماتيسم ستون فقرات يا ankylosing spondylitis يا spondylitis ankylosans يا spondylarthrite ankylosante يا morbus bechterew که خودم بهش مبتلا هستم نوشتم. به مرور ۷۱ کامنت پای اون نوشته جمع شد از کسانی که مثل من به اين بيماری دچار بودند و يا پرسشی داشتند و يا راههای درمانی رو که خودشون تجربه کرده بودند معرفی ميکردند. هنوز هم هر چند روز يک بار با جستجو در وب به اين نوشته ميرسند و پاش کامنت ميگذارند.

اين نوشته خطاب به همون دسته از خواننده‌هاست که اغلب شرمنده‌اشون ميشدم، چون من پزشک نيستم و خودم هم سالها طول کشيد تا بفهمم چه مرگمه! از اون موقع خيلی دربارهء اين بيماری خونده‌ام و يه چيزهايی دستگيرم شده، اما اين به هيچوجه معنی بالا بردن مقام من تا حد پزشک يا حتی مشاور نميده. محاله که به خودم اجازه بدم با توصيه‌هايی بی‌پايه و بر اساس کمسوادی خودم با سلامتی مردم بازی کنم.

کاری که ميتونم بکنم، گفتن از تجربه‌هاييه که تا به حال کسب کرده‌ام. اين به اين معنی نيست که همين راهکارها دربارهء ديگران هم صدق ميکنه. پيروی از هر تجربه‌ای که من داشته‌ام، صد در صد بايد بعد از مشاوره با متخصص انجام بگيره. و دقيقاً به همين دليل هم نميخوام يه مقالهء مفصل جدی با مراجعه به منابع پزشکی بنويسم، بلکه فقط با همين زبون خودمونی چندتا اشاره ميکنم و بس.

در اين سالها اينقدر فهميده‌ام که اولاً يه تصور از بيخ و بن غلطه: اينکه مردان بيشتر از زنان به اسپوندیلیت آنکیلوزان مبتلا ميشن. زنان معمولاً  دچار فرم ضعيفتری از بيماری ميشن و به همين دليل در مورد درصد بزرگيشون هرگز کار به تشخيص بيماری نميکشه، وگرنه آمارش تقريباً بين زن و مرد برابره.

ثانياً داروهای بازدارندهء TNF آلفا (Tumor necrosis factor) که در در بعضی از کشورها از جمله در ايران با نام remicade معروف هستند، در اغلب موارد تأثير خيلی خوبی روی روند بيماری ميذارن و در موارد متعددی باعث ميشن نشونه‌های بيماری تا حدی تقليل پيدا کنه که زندگی عادی و روزمره بدون محدوديت از سر گرفته بشه. متأسفانه در ايران چون پوشش بيمه مثل اروپا وجود نداره، بسياری از بيماران توان تهيه‌اش رو ندارند. من خودم تا به حال ازش استفاده نکرده‌ام. اول برام تجويزش نکردند و بعد هم شروع کردم به کار. چون اسپوندیلیت آنکیلوزان و اصولاً بيماريهای رماتيسمی به علت اختلال در سيستم ايمنی بدن به وجود ميان، اين دارو باعث ميشه که سيستم ايمنی عملاً غيرفعال بشه و در نتيجه remicade يا هرچی که بهش بگيم عوارض جانبی زيادی داره، از جمله خطر مريضيهای سختی مثل سينه‌پهلو و غيره. من که تازه کارم رو شروع کرده بودم و در دورهء آزمايشی بودم نميتونستم ريسک مريض شدن بکنم. بعد هم که شيش ماه اول گذشت باز فشار کار به حدی بود که محال بود بتونم يه معالجهء جدی و سنگينی مثل اين رو شروع کنم. در نتيجه فعلاً بيخيالش شدم. اما پس چيکار ميکنم؟

وضع جسمی من نسبت به دو سال پيش که اون مطلب رو نوشتم، خيلی بهتره. هنوز هم درد دارم و هنوز هم گاهی حالم خيلی بد ميشه، اما فعاليت کاری و روزمره‌ام اونقدرها مختل نميشه. يکی اينکه هنوز از داروی ارزون‌قيمت indometacin استفاده ميکنم که يه داروی ضددرد و ضدالتهابه. در درازمدت بايد اين دارو مثل همون remicade جواب بده (که در مورد من نميده اما بعداً توضيح بيشتر ميدم) و ميتونه جايگزين مناسبی برای اون دسته از بيمارانی بشه که وسعشون به تهيهء remicade نميرسه. البته و صدالبته استفاده از اين دارو مشروط به تأييد و تجويز دکتر متخصصه. پس‌فردا نياين بگين پانته‌آ دارو تجويز کرد ما خورديم مرديم!

indometacin و مشابهاتش يه مشکل به وجود ميارن و اون هم اينه که روی ترشح اسيد معده اثر بدی دارند. به همين دليل بايد در کنارش از omeprazol استفاده کنم که برای درمان زخم معده هم به کار ميره و از معده محافظت ميکنه.

به يه موفقيت ديگه هم دست پيدا کرده‌ام. يه دکتر امراض عمومی که خانمی مهربون و دلسوزه و از پزشکی هم بر خلاف بعضی از دکترها خيلی سرش ميشه، برام در کنار indometacin يه داروی ضد درد ديگه از خانوادهء مورفين تجويز کرده که نوع تأثيرش با indometacin فرق ميکنه و به همين دليل ميشه اون رو همزمان مصرف کرد و فقط در صورت نياز، نه مرتب و هر روز. فکر کن من سالها به اين دکترنماها! ميگفتم دارم از درد ميميرم و تنها چيزی که به عقلشون ميرسيد همين ديکلوفناک و ايندومتاسين بود. من با اين داروی جديد که اسمش هست Tramadol بسيار با احتياط رفتار ميکنم. تا به حال مرگ نيفتم قرص نميخورم که ميشه گاهی يکی دو هفته يه بار، گاهی سه بار در هفته. هر بار هم فقط يه دونه قرص ۱۰۰ ميلی‌گرمی. داروی ضددرد خيلی زود معتاد ميکنه و و چون بدن بهش عادت ميکنه، بايد هی دوز رو برد بالا. برای همين هم حواسم خيلی بهش هست، با اينکه تأثيرش واقعاً خوبه و هر بار که يکی ميخورم انگار آبيه که ريخته‌اند روی آتيش. اگه ولم بکنی روزی دو سه تا ميندازم بالا و واسه خودم خوشم. اما ميگم که، اصلاً نمی‌ارزه به عوارضش.

آها! حالا که صحبت ديکلوفناک شد، شنيده و خونده‌ام که داروی خطرناکيه و حتی يه پزشک به من گفته که مرگ دو بيمار رو به علت خونريزی معده ديده که ناشی از مصرف ديکلوفناک بوده. با اين حال همين که آدم کمردرد بگيره براش تجويز ميکنند. تأثيرش دست کم در مورد مشکل من و همينطور کمردرد پاول نزديک به صفر بوده.

بعد رفتم پيش يه متخصص رماتيسم، همين چند هفته پيش. براش از سير تا پياز قضيه رو گفتم و اضافه کردم که با وجود indometacin شرايط بدی دارم و حتی يه دفعه گذاشتمش کنار چون احساس ميکردم فرقی با آب‌نبات نميکنه، اما در اون يک هفته دردم آنچنان عود کرد که فهميدم نه بابا، آنچنان بی‌تأثير هم نيست! و بهش گفتم ترامادول خيلی خوب تأثير داره. اين آقا که آدم خوش‌برخورد و نازنينيه و به نظرم مياد که فوق‌العاده دلسوز هم هست و برای بيمارش وقت ميذاره و دقت به خرج ميده، خيلی از شنيدن اين حرفها تعجب کرد، يعنی کم‌تأثيری ايندومتاسين و تأثير خوب ترامادول. تا جايی که داره شک ميکنه که من اصلاً رماتيسم داشته باشم! ميگفت حالا اگه رماتيسم هم داشته باشی، ممکنه يه بيماری ديگه هم در کنارش وجود داشته باشه که از نظر دکترهای قبلی دور مونده، چون معمولاً indometacin بايد خيلی بهتر از اينها جواب بده. اين رو به عنوان توضيح ميگم که اگه من با وجود indometacin هنوز درد دارم، ممکنه برای شما اثرش خيلی بيشتر باشه. حالا قراره يه سری آزمايش و اينها انجام بشه که ببينم آيا من واقعاً چه مرگمه.

بعضی از خواننده‌هايی که پای اون نوشتهء قديمی کامنت گذاشته‌اند به روشهای درمانی آلترناتيو اشاره کرده‌اند که اون يه تصميم و حتی جهان‌بينی شخصيه و من نميتونم چيزی در موردش بگم، جز اينکه من به جادو و جنبل اعتقاد ندارم. البته شرايط روحی در هر نوع بيماری ميتونند تأثير داشته باشند و اگه کسی با مديتيشن و يوگا و اين حرفا احساس بهتری برای جنگ با بيماريش پيدا ميکنه، من که بخيل نيستم.

اميدوارم که حوصله‌اتون خيلی از اين حرفها سر نرفته باشه. گفتم که، اين نوشته مخاطب خاص داره. و به اين مخاطبان خاص يه بار ديگه هشدار ميدم که هر چی اينجا خونده‌اند از زبون يه آدم ناآگاه و بيخبر از دانش پزشکی بوده و هيچ چيز جای مشاوره با پزشک رو نميگيره. با اين حال شايد خوندن اين نوشته کمک ناچيزی باشه.

نوشته شده در دانستنی, روزمره | 20 دیدگاه »

اتريش

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مه 5, 2010

اين آخر هفته يه سر رفتيم وين و زالتسبورگ. جای شما خالی. خوش گذشت. آدم بعد عمری دو تا کوه ميبينه، روحش تازه ميشه. از اون مهمتر به زبون آدميزاد حرف ميزنن (يعنی زبونی که من بفهمم)، به همين دليل هم راه و چاه راحت پيدا ميشه، مردمش هم اغلب مهربون و مؤدب هستند… باور کنيد خيلی احساس خوبيه. الآن به جايی رسيده‌ام که اگه يه جايی همين شاخصه‌ها رو داشته باشه، يعنی زبون مردمش رو بشه فهميد و اخلاقشون خوب باشه و خدمات شهری و غيره هم مرتب و در دسترس، کلاهم رو ميندازم هوا و ميگم همينجا وطن منه! اگه توی يه همچين کشوری زندگی ميکنيد، قدر بدونيد.

قبلاً هميشه گواهينامهء رانندگيم رو توی کيف پولم ميگذاشتم، اما چون در اين مملکت گل و بلبل در عرض شيش ماه دو بار کيفم رو زدند و هر بار گواهينامهء نو گرفتن چهل يورو برام آب خورد، چشمم ترسيده و توی خونه توی کشو ميگذارمش. حالا بدبختانه توی هير و وير چمدون بستن و آمادگی برای سفر گواهينامه رو جا گذاشتم و صدالبته پليس سر مرز کنترل کرد و باز چهل يورو جريمه شدم. يعنی انگار رو شاخشه که هر سه ماه يه بار بابت گواهينامه پياده بشم، از هر طريق ممکن.

يه کلاه بيس‌بال واسه برادرم پيروز خريده بودم که روش نوشته: No Kangaroos in Austria و محض خنده گذاشته بود سرم و عينک آفتابيم رو هم گذاشته بودم روی لبه‌اش. وايسادم کنار يه حوض آب که پاول ازم عکس بگيره و کلاه رو برداشتم. نگو حواسم نبوده و عينک تالاپی افتاده توی آب. هرکاری کردم که درش بيارم نشد. بايد قشنگ شيرجه ميرفتم توی آب که دستم بهش برسه. يه آب کثيف گل‌آلودی هم بود که نگو. حالا خوبه که عينک مارک‌دار گرونی نبود. با اين حال دلم سوخت چون خوشگل بود.

يه چيز ديگه هم که خيلی اعصاب‌خراب‌کن بود، جی‌پی‌اس ماشين بود که درست کار نميکرد. فکر کن، داريم توی جاده ميريم و به وين نزديک شده‌ايم، بعد من آدرس هتل رو به جی‌پی‌اس ميدم که بفهمم از کدوم خروجی جادهء شوسه برم بيرون، يهو ميگه دويست متر ديگه بپيچ سمت چپ. حالا سمت چپ چيه؟ کوه و مزرعه و گوسفند! بعد از دو سه بار امتحان کردن ديديم نخير، اصلاً نميشه به اين بابا اعتماد کرد. جفنگياتی ميگفت که اون سرش ناپيدا. نتيجه اين شد که همه‌اش ويلون و سرگردون بوديم و در حال آدرس پرسيدن. همينجوريش هم بيشتر از دوهزار کيلومتر رانندگی بود به وين و زالتسبورگ و به آلمان و بعد هم بازگشت، اما اين گم‌شدنها و دور خود چرخيدنها چندصدکيلومتری بهش اضافه کرد. حالا شايد چندصد کيلومتر نه، اما احساس ما اينجوری بود. من پاول رو گذاشتم خونه در آلمان و با مامان و پيروز برگشتم و فرداش هم رفتم سر کار. همهء اينها برنامه‌ای بود که خودم ريخته بودم اما الآن به نظرم مياد که يه خرده زياد بود و خسته شده‌ام.

ولی خوب بود. وای جاتون خالی چقدر من شيرينی خوردم. وين بهترين قناديهای دنيا رو داره. شيرينيهاشون از شيرينيهای ايران هم بهتره. ده پونزده سال بود که نرفته بودم. شکمی از عزا درآوردم!

چندتا عکس ميذارم اينجا که شما هم فيض ببريد (متأسفانه حواسم نبود که از شيرينيها هم عکس بگيرم!):










پينوشت: عنوانی که اول برای اين نوشته انتخاب کرده بودم اين بود: «کشور زيبا و باستانی اتريش» که اشاره‌ای بود به اصطلاح قاطبه در سريال ايتاليا ايتاليا: «کشور زيبا و باستانی شاخ آفريقا». بعد يه لحظه فکر کردم نکنه خواننده‌ها جدی بگيرن؟ اين بود که اسمش رو گذاشتم «اتريش» که بی‌مزه است اما کمتر باعث سوءتفاهم ميشه. اين اواخر متوجه شده‌ام که بعضيها شوخيهای من رو گاهی نميگيرند. البته حتماً عيب از منه.

نوشته شده در روزمره | 13 دیدگاه »

آنک يافت می‌نشود…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 19, 2010

آقا در اين مملکت تازه به دوران رسيده‌ها، قهوه پيدا نميشه. يعنی نه که پيدا نشه. در هر کوچه و خيابونی دست کم دو سه تا کافه هست با خروار خروار قهوه. اما فرض کنيد که بنده ميرم توی يکی از همين کافه‌ها، سر ميزی مينشينم و به پيشخدمت که معمولاً دختر جوون بلوند اخمويی با حداقل اطلاع از زبان انگليسيه، ميگم «قهوه لطفاً».

بلافاصله ميپرسه: «اسپرسو؟ کاپوچينو؟ کافه لاته؟ لاته ماکياتو؟ ريستروتو؟ کورتو؟ فردو؟…» قبل از اينکه فهرست رو مسلسل‌وار ادامه بده حرفش رو قطع ميکنم، به خصوص که نصفشون رو هم غلط تلفظ ميکنه: «قهوه، قهوهء معمولی، قهوهء رگيولر، قهوهء نرمال!» و شاهد ميشم که چطور اجزای صورتش يهو به هم ميريزه و آژيرها در سرش به صدا درميان که «خطر! خطر! مشتری خارجی زبون‌نفهم! سفارش غيرعادی! سفارش خارج از منو! سفارش نيست‌در‌جهان!»

از اينجا به بعد سناريو بستگی داره به حوصله و اعصاب من و خلق و خوی دخترک. يا برام يه اسپرسو مياره و صداش رو درنمياره که نفهميده من چی ميخوام، يا ميگه همچين حرفی رو در عمرش نشنيده و ازم ميخواد يه چيزی سفارش بدم که دارند. من هم لب به اسپرسو نميزنم يا يه چيز ديگه سفارش ميدم يا مينشينم و برای دختره از زمانهای دور حرف ميزنم، از اون قديم قديمها، مثلاً ده دوازده سال پيش، که نه درک خودش از قهوه تا مغز استخون ايتاليايی و مدرن و شيک و امروزی شده بود و نه حتی بابا و ننه‌اش ميدونستند لاته ماکياتو خوردنيه يا پوشيدنی. در اون دوران باستانی، کسی «کافی پد» در شونصد جور طعم و مزهء مختلف نميشناخت. همون بابا و ننه هم اگه ميخواستند قهوه کوفت کنند، آسياب‌شده‌اش رو ميريختند توی يه فيلتر کاغذی يا پلاستيکی توی ماشين قهوه‌جوش، آب هم ميريختند توی محفظهء ماشين، دکمه‌اش رو ميزدند و صبر ميکردند تا به قل‌قل بيفته و قهوه تحويل بده. بابابزرگ و ننه‌بزرگ همون ماشين قهوه‌جوش الکتريکی رو هم نميشناختند. صافی قهوه‌اشون سراميک يا چينی بود که پر ميکردند و ميگذاشتند روی قوری و با کتری توش آب جوش ميريختند.

اصلاً همه‌اش تقصير اين شوورخانه که قهوه‌خورم کرد. من کجا قهوه ميخوردم؟ سالی ماهی يه بار مامان يا بابا يه شيشه قهوهء نسکافه ميخريدند و يه شيشه شير خشک (نه شير خشک بچه، شير خشک قهوه) که بعضی موقعها به جای چايی، شيرقهوه بخوريم. وقتی بعد از ماهها شيشه خالی ميشد هيچکس نميفهميد تا چند ماه يا چند سال بعد والدين دوباره جايی تصادفی ببينن و هوس کنن و بخرن. چرا، گاهی هم بابا قهوه ترک درست ميکرد که خوشگل بود اما مزهء زهر هلاهل ميداد بس که تلخ بود و با اين حال به شنيدن اون مزخرفات می‌ارزيد که بابا به عنوان فال قهوه تحويلمون ميداد و کلی به خنده‌امون می‌انداخت.

همين الآن ميرم يه قوری چای لاهيجان دبش لب‌سوز قندپهلو (با قند کله! نه اين قندهای قلابی فرنگی) برای خودم دم ميکنم که کيف کنم. شايد حتی لارژبازی درآوردم و به نقل‌هايی که واسه مهمون توی کشو قايم کرده‌ام ناخنک زدم. ديگران تشريف ببرند استارباکس، فراپوچينوی بی‌کافئين لايت نوش جان کنند. ارزونی خودشون.

نوشته شده در روزمره, زمين و زمان, شکمچرانی | 19 دیدگاه »

سبز و سياه

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 12, 2010

چند هفته پيش يه سر رفتم پاريس. نزديک ايستگاه قطار، يه خانم سياهپوست جوان و زيبا و باريک‌اندام رو ديدم که سراپا سياه پوشيده بود و همينجور که راه ميرفت، از توی جيبش يه بسته ژلهء ترش درآورد، از اونهايی که شکل يه نوار بلند نازک داره و روش از شکر پوشيده شده. ژله‌ها به رنگ سبز تند فسفری بودند. خانمه همينجور که داشت راه ميرفت و از جلوی من رد ميشد که بيرون کافه‌ای نشسته بودم و قهوه‌ام رو مزه‌مزه ميکردم و به سيگارم پک ميزدم، با قيافه‌ای جدی و حتی تا حدی هم اخمو، سر يکی از نوارهای ژله رو به دهان گذاشت، طوری که دنبالهء نوار ژله از لبانش آويزون شده بود، و بقيهء بسته رو گذاشت توی کيفش. ترکيب اين نوار سبز فسفری با زمينهء سياه، يعنی چهرهء تيرهء خانمه و لباسهای سياهش، صحنهء جالبی رو به وجود آورده بود. يه لحظه وسوسه شدم که ازش خواهش کنم بايسته تا ازش يه عکس بگيرم، اما بلافاصله يادم افتاد که دوربينم همراهم نيست. حيف.

نوشته شده در روزمره | 6 دیدگاه »

استنتاج

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 1, 2010

افکار همسر محترم امروز صبح زود، کمی قبل از بيداری کامل:

من الآن کجا هستم؟

پانته‌آ اينجاست.

پانته‌آ در آلمان نيست.

پس من هم در آلمان نيستم.

اما من که در آلمان هستم؟

آها، پانته‌آ اومده آلمان.

پس من در آلمان هستم.

نتيجه ميگيريم که…

توالت در سمت راست راهروست.

نوشته شده در روزمره | 9 دیدگاه »

روز نو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 21, 2010

نوروزتون مبارک! بعد از ۱۲ ساعت کار مداوم، زوتر از اين فرصت نکردم تبريک بگم. برای همه‌امون آرزوی سالی بهتر از پارسال رو دارم.

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

(سعدی)

نوشته شده در روزمره, شعر و ترانه | 7 دیدگاه »

اين قافلهء عمر…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 15, 2010

يک سال پيش در چنين روزی اينجا گفتم چند سالم شده؟
مهم نيست. تصميم گرفته‌ام دست کم تا ۴۰ سالگی ۳۵ ساله بمونم.

نوشته شده در روزمره | 10 دیدگاه »

آبجی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 8, 2010

کسی می‌آيد
کسی می‌آيد
کسی که مثل هيچکس نيست *
کسی که نامش آبجيست
و او را اينجا گاهی پوپک خوانده‌ام
که کوچک بوده است
و حالا بزرگ شده
يا دست کم فکر ميکند
که بزرگ شده
شايد هم واقعاً شده
و من خانه را رُفته‌ام
و در گلدانها گل گذاشته‌ام
و برايش آش رشته خواهم پخت
و زرشک پلو خواهم پخت
و قرمه سبزی خواهم پخت
و هر چه که دوست بدارد
و همسر بيزار از غذای ايرانی
گرسنه خواهد ماند
و آبجی دست کم
دويست گرم چاق خواهد شد
باکی نيست
باکی نيست
آبجی کسی را با خود مياورد
که دوستش دارد
و من او را به گوشه‌ای خواهم کشيد
و دور از نگاه ديگران
حسابی خواهمش ترساند
و به او خواهم فهماند
که آبجی من
بی کس و کار نيست
و اگر دست از پا خطا کند
پوستش کنده است
که من آبجی را
با خون دل بزرگ کرده‌ام
و دودمان هر کس را
که به او از گل نازکتر بگويد
خواهم سوزاند
گربهء دم حجله
تخصص من است
و سپس بشقابش را پر خواهم کرد
و دستی به پشتش خواهم نواخت
و خواهم خنديد
و بعد چشم‌غره خواهم رفت
که يادش بماند
حرفهايم شوخی نبوده است
و در شهر گردش خواهيم کرد
و فوق فوقش
روز دوم يا سوم
کار به گيس‌کشی ميکشد
و آبجی با من قهر ميکند
و دوباره آشتی ميکند
و دوباره قهر
و دوباره آشتی
تا بوده چنين بوده
و من منتظرم
چشم به در
شادمان
کسی می‌آيد.

* : با پوزش از طفلکی فروغ

نوشته شده در محض خنده, روزمره, شعر و ترانه | 5 دیدگاه »

زمستان است

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 8, 2010

محمدعلی افراشته شعری داره به اين مضمون:

ای چارده‌ساله پالتوی من
ای رفته سرآستين و دامن
هرچند که رنگ و رو نداری
وارفته‌ای و اتو نداری
خواهم ز تو از طريق ياری
امساله مرا نگه بداری
اين بهمن و دی مرو تو از دست
تا سال دگر، خدا بزرگ است

اين شعر رو امروز صبح بلند بلند خطاب به پالتوی مشکی زهواردررفته‌ام خوندم، با يه دستکاری کوچولو در مصرع اول چون از خريد پالتوی من ۱۵ سال گذشته، نه ۱۴ سال. نه که خسيسيم بياد برای خريدن پالتوی نو، پالتوهای ديگه هم دارم تازه، اما هر چی ميگردم از اين پالتوی کهنه گرم و نرمتر و راحت‌تر و در ضمن بی‌افاده‌تر و بشور و بپوش‌تر پيدا نميکنم که نميکنم. ۱۵ سال پيش مبلغ ناقابل ۱۰۰ مارک آلمان که ميشه تقريباً ۵۰ يورو دادم بالاش و تا به حال دست کم ۱۰ برابر اين مبلغ رو برام کار کرده، ضمن اينکه قيافه‌اش چندان تفاوتی با روز اولی که خريدمش نداره. فقط يه گوشه‌اش که لای پرزهاش گم شده و ديگه خودم هم پيداش نميکنم با آتيش سيگار سوخته و چند هفته پيش يکی از درزهای آسترش باز شد که هنوز وقت نکرده‌ام بدوزمش، اما وقتی ميپوشمش به هر حال معلوم نيست. بعد خنده‌دار اينجاست که وقتی خريدمش وزنم از الآن ۳۵ کيلو کمتر بود، اما دوخت پالتو جوری بود که برام تنگ نشد.

تمام روز برف ميومد. اون هم چه برفی. برف پودری. درست عين خاکه‌قندی که دو سه هفته پيش روی شيرينی‌های کريسمس بادومی و مربايی دستپخت خودم الک کرده بودم. شب سر راه ايستگاه تراموا تا خونه خودم رو در پالتوی گرم و نرمم پيچيده بودم و کلاه هم سرم بود و سر تا پام سفيد شده بود از برف، اما اصلاً سردم نبود. دونه‌های ريز برف زير نور چراغهای کنار خيابون ميدرخشيدند. اينجا ديگه شباهتشون رو به خاکه‌قند از دست داده بودند و شده بودند عين اکليل نقره‌ای. خانمی که از روبه‌رو ميومد چپ‌چپ نگاهم کرد و متوجه شدم که تمام مدت عين ديوونه‌ها نيشم بازه. البته با اين حال نبستمش.

برف که مياد آسمون رنگ عجيبی پيدا ميکنه. يه چيزی بين قهوه‌ای کم‌رنگ و بنفش. هنوز هم برف مياد و ميگن در دو روز آينده هم قطع نميشه. اين اولش که برف مياد خيلی خوبه، وقتی که زير پا قرچ قرچ ميکنه و سفيد و خوشگله. بعد که تبديل به گل و شل ميشه و يخ ميبنده ديگه چيز جالبی نيست.

حالا کلی حرفهای جدی جدی و گنده گنده و مهم دارم که بزنم ها، فکر نکنيد يه وقت… اما الآن حرف زدن دربارهء برف بيشتر ميچسبه. حرفهای جدی و مهم هم صبر کنند تا حرف شيرين ته بکشه.

نوشته شده در روزمره | 7 دیدگاه »

2010

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 6, 2010

شب سال نو شوور خان هم اوقاتم رو تلخ کرد و هم حسابی به خنده‌ام انداخت. نه که ذوق طنز نداشته باشه، خيلی هم آدم خنده‌رو و شوخيه، اما بعضی موقعها دوزاريش بدجوری کجه.
جريان از اين قرار بود که نصفه‌شب بعد از تحويل سال هر دو ليوان شامپاين به دست ايستاده بوديم جلوی در باز بالکن و آتيش‌بازی رو نگاه ميکرديم. يه دفعه ديدم که دو سه تا لکهء نارنجی‌رنگ نور در آسمون آهسته به بالا صعود کردند و بر فراز شهر شناور شدند. بر خلاف فشفشه‌ها، اين نورها مدت زيادی روشن بودند تا بعد از گذشت چند دقيقه ناپديد ميشدند. تعدادشون هر لحظه بيشتر ميشد: هفت تا، هشت تا، ده تا…
دستم رو بالا بردم، به نورها اشاره کردم و با نيش باز به پاول گفتم: ميبينی؟ گمونم اينها يوفو* هستند.
پاول به من نگاه کرد و با لبخند گفت: آره؟
گفتم: آره. آخه فکر کن، چه شبی ميتونه بهتر از اين باشه واسه پروازشون؟ اگه من فرماندهء موجودات فضايی بودم، دقيقاً چنين شبی رو واسه پرواز زيردستانم در آسمون شهر انتخاب ميکردم. هرکس هم که اين نورها رو ببينه، ببينه. کی حرفش رو باور ميکنه؟ همه ميگن آتيش‌بازی بوده، يا تو مست بوده‌ای و حاليت نيست… اما واقعيت اينه که اينها همه بشقاب‌پرنده هستن که مأموريتشون اينجا تموم شده و دارن ميرن به سفينهء مادر که در مدار زمين منتظره ملحق بشن.
پاول پکی به سيگارش زد، دودش رو بيرون داد و گفت: والا… فکر نکنم اينا بشقاب‌پرنده باشن. احتمالاً يه جور فشفشهء فانوس‌مانند هستند که توی هوا شناور ميشه.
چشمام گرد شد: پاول! يعنی تو حرف منو جدی گرفتی؟
- اممم… خوب…
داد زدم: يعنی تو واقعاً فکر ميکنی من اينقدر خلم که جدی جدی به همچين چيزی باور داشته باشم؟
- من چه ميدونم! هر چی باشه تو عضو يه انجمن ادبيات علمی-تخيلی هستی!
- واقعاً که! يعنی هرکی به داستانهای علمی-تخيلی علاقه داشته باشه توی آسمون بشقاب‌پرنده ميبينه؟ تازه مگه خودت طرفدار سريال پيشتازان فضا و فيلمهای جنگ ستارگان نيستی؟
از يه طرف خنده‌ام گرفته بود از حرفش و از يه طرف حرصم گرفته بود که چطور ممکنه دربارهء من همچين فکری بکنه. خيلی عجيبه.

حالا که حرفش شد، بايد بگم که سال ۲۰۰۹ برای من يکی از دشوارترين سالهای زندگيم بود و در عين حال يکی از مهمترينشون. خيال ندارم در سال جديد اونجور که رسم فرنگيهاست فهرستی از چيزهايی تهيه کنم که ميخوام تغيير بدم، چون معتقدم اگه تغييری لازم باشه نيازی به تقويم نداره. اما اميدوارم راهی که در پيش دارم، به تدريج کمی هموارتر از قبل بشه.

هرچند کمی دير… اما سال نوی شما هم مبارک.

* = Unidentified flying object، اشیای پرندهء ناشناخته

نوشته شده در روزمره | 7 دیدگاه »

?Parles-tu français

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در دسامبر 12, 2009

بعضی مواقع چه سوءتفاهمهايی پيش مياد.
محل کار من راهروهای درازی داره. امروز داشتم در يکی از اين راهروها راه ميرفتم و طبق معمول توی فکر و خيال بودم و زير لب يه آهنگ قديمی از شهرام شب‌پره رو زمزمه ميکردم:
اون کيه که دل و دينتو برده؟
اون کيه کيه کيه
که تو رو به دست نابودی سپرده؟
اون کيه کيه کيه
و الخ.
خانمی از همکاران که من البته چندان آشنايی باهاش نداشتم چند قدم جلوتر از من راه ميرفت. به انتهای راهرو که رسيد، لبخندزنان در رو برای من باز نگه داشت و شروع کرد به زبان فرانسه تعارف و احوالپرسی کردن که مادام! بفرماييد و حالتون چطوره و اين حرفا! من هم حيرون با اون دو کلمه و نصفی فرانسه که ميدونم جوابی تته پته کردم و با ابراز تشکر از درگاه گذشتم. بعد رفتم توی فکر که اين خانمه رو چه حسابی با من به فرانسه حرف زده؟
چند لحظه بعد که جواب رو پيدا کردم حسابی خنده‌ام گرفت. به احتمال قوی خانمه قسمتی از زمزمهء من رو شنيده بود، يعنی اون «کيه کيه» باعث سوءتفاهم شده بود و خانمه فکر کرده بود که من دارم به فرانسه آواز ميخونم. آخه در فرانسه «کيه» (Qui est) درست مثل فارسی تلفظ ميشه و همون معنی رو هم ميده!

نوشته شده در روزمره | 6 دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.