همونطور که ميبينيد برای اينجا يه قالب جديد انتخاب کردهام. همهء گزارههايی که من ميخوام نداره اما اغلبشون رو. اگه حوصله داشتيد لطفاً بنويسيد که روی مانيتور شما چطور ديده ميشه و اينجوری خوب هست يا نه. هرچند که وردپرس نميذاره آدم قالب رو دستکاری کنه اما دست کم خوبيش اينه که تغيير قالب خيلی آسون ميشه.
ظاهراً من تنها کسی نيستم که از فروغ برای شعر گفتن الهام ميگيره (هرچند که انصاف نيست چرنديات من رو با کارهای خوب ديگران مقايسه کنيم). به هر حال، اين شعر رو چند وقت پيش خوندم و به دلم نشست. از مهدی موسوی.
شعری برای ایران
تقدیم به تویی که مرا در کوچهها
با باتوم و تفنگ دنبال میکردی
با احترام به فروغ
و «زمان گذشت
و ساعت چهار بار نواخت»
و «آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد»
و برای پرچم سهرنگم
که روزی آن را از بادها پس خواهیم گرفت…
بر لب تو سرود ملّی بود
به سه تا رنگ مرده جان می داد
داد را می کشیدی از «ایران»
پرچمت باد را تکان می داد!!
طبل بر مغز خالیات می کوفت
بغض دیوارها ترک میخورد
آن طرف توی کوچهای بن بست
خواهر کوچکم کتک میخورد
پخش میشد درون تلویزیون
اسمهایی که نام و ننگت بود
من به فکر رهایی وطنم
دست تو پرچم سهرنگت بود
■
در شب ِ چشمهای مست «ندا»
جای شلّاقهای «حدّ»م بود
«سبز»ی آن درخت بیپاییز
رنگ «شبگریه»های جدّم بود
روی کتفم گلولهای میسوخت
یک غریبه گرفت نبضم را
پیرمردی میان خون خم شد
بوسه زد دستبند «سبز»م را
سبز پرچم به هیچکس نرسید
همهی باغ ما ملخ زده بود
نوشدارو دوباره دیر رسید
تن «سهراب» از تو یخ زده بود
■
آخر کوچههای بن بستت
پیر شد در دلم جوانیها
آنقدر حذف شد… که از شعرم
هیچ ماند و «سپید»خوانیها
رنگ «مشکی» زد از تو جوجهکلاغ
بر پر خستهی کبوترها
شرح معراج عاشقان این بود:
رفت بالای دارها، سرها
ساعت ِ تو چهار بار نواخت
اسلحه توی فکر کشتن بود
ریزش برف بر سر ِ یک گور
این سپیدی پرچم من بود
■
من به خورشید فکر میکردم
عینک دودی تو «هرگز» بود!
رادیو گفت: شهر آرام است
ظاهراً آسفالت، قرمز بود!
بولدوزرهای بی سر و پایت
لالههای مرا درو کردند
صاحبان گلوله و باتوم
عاقبت عشق را «وتو» کردند
به «نظامی» بگو که بنویسد
هر که در شهر بود «مجنون» بود
نه شراب و نه سیب حوّا داشت
سرخی پرچم من از خون بود!
■
دوستانم یکی یکی مردند
درد ما عشق بود یا که جنون؟!
دست تو پرچم سهرنگت بود
مسخ بودی جلوی تلویزیون
روزنامه نوشت: خوشبختیم!
گریه کردم: کجاست آزادی؟!
بغل دوستدخترت بودی!
به من و عشق فحش میدادی!!
زیر بار ِ هزار ناموزون
پشت تاریخ، تا ابد خم بود
از تمامی رنگهای جهان
سهم این نسل، چوب پرچم بود!!