غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘شعر و ترانه’

ياری سبز يا قرمز يا…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 11, 2010

يه خواهش بزرگ دارم از هموطنان آذربايجانی. يه آهنگ محلی آذری هست که من خيلی دوستش دارم. همه‌اش هم يکی دو دقيقه است. کسی ميتونه برای من متنش رو بنويسه؟ سعی ميکنم يه جوری جبران کنم، مثلاً با نوشتن متن آهنگهای بختياری!

با کيفيت پايين ضبطش کردم که داونلودش زياد سخت نباشه. حدود يک ام‌بی حجم داره. در صفحه‌ای که با اين لينک باز ميشه، کافيه که روی دکمهء Download کليک کنيد.

پيشاپيش خيلی خيلی تشکر ميکنم.

پينوشت: فوق‌العاده ممنون از دوستانی که همکاری کردند، اما من خود شعر آذری رو ميخوام ها! ترجمه‌اش البته خيلی خوبه و واقعاً ممنونم، اما روم نميشد که هم متن شعر رو بخوام و هم ترجمه رو!

نوشته شده در شعر و ترانه | 14 دیدگاه »

روز نو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 21, 2010

نوروزتون مبارک! بعد از ۱۲ ساعت کار مداوم، زوتر از اين فرصت نکردم تبريک بگم. برای همه‌امون آرزوی سالی بهتر از پارسال رو دارم.

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

(سعدی)

نوشته شده در روزمره, شعر و ترانه | 7 دیدگاه »

شعری برای ایران

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 15, 2010

همونطور که ميبينيد برای اينجا يه قالب جديد انتخاب کرده‌ام. همهء گزاره‌هايی که من ميخوام نداره اما اغلبشون رو. اگه حوصله داشتيد لطفاً بنويسيد که روی مانيتور شما چطور ديده ميشه و اينجوری خوب هست يا نه. هرچند که وردپرس نميذاره آدم قالب رو دستکاری کنه اما دست کم خوبيش اينه که تغيير قالب خيلی آسون ميشه.


ظاهراً من تنها کسی نيستم که از فروغ برای شعر گفتن الهام ميگيره (هرچند که انصاف نيست چرنديات من رو با کارهای خوب ديگران مقايسه‌ کنيم). به هر حال، اين شعر رو چند وقت پيش خوندم و به دلم نشست. از مهدی موسوی.

شعری برای ایران

تقدیم به تویی که مرا در کوچه‌ها
با باتوم و تفنگ دنبال می‌کردی
با احترام به فروغ
و «زمان گذشت
و ساعت چهار بار نواخت»
و «آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد»
و برای پرچم سه‌رنگم
که روزی آن را از بادها پس خواهیم گرفت…

بر لب تو سرود ملّی بود
به سه تا رنگ مرده جان می داد
داد را می کشیدی از «ایران»
پرچمت باد را تکان می داد!!

طبل بر مغز خالی‌ات می کوفت
بغض دیوارها ترک می‌خورد
آن طرف توی کوچه‌ای بن بست
خواهر کوچکم کتک می‌خورد

پخش می‌شد درون تلویزیون
اسم‌هایی که نام و ننگت بود
من به فکر رهایی وطنم
دست تو پرچم سه‌رنگت بود
در شب ِ چشم‌های مست «ندا»
جای شلّاق‌های «حدّ»م بود
«سبز»ی آن درخت بی‌پاییز
رنگ «شب‌گریه»های جدّم بود

روی کتفم گلوله‌ای می‌سوخت
یک غریبه گرفت نبضم را
پیرمردی میان خون خم شد
بوسه زد دستبند «سبز»م را

سبز پرچم به هیچ‌کس نرسید
همه‌ی باغ ما ملخ زده بود
نوشدارو دوباره دیر رسید
تن «سهراب» از تو یخ زده بود
آخر کوچه‌های بن بستت
پیر شد در دلم جوانی‌ها
آنقدر حذف شد… که از شعرم
هیچ ماند و «سپید»خوانی‌ها

رنگ «مشکی» زد از تو جوجه‌کلاغ
بر پر خسته‌ی کبوترها
شرح معراج عاشقان این بود:
رفت بالای دارها، سرها

ساعت ِ تو چهار بار نواخت
اسلحه توی فکر کشتن بود
ریزش برف بر سر ِ یک گور
این سپیدی پرچم من بود
من به خورشید فکر می‌کردم
عینک دودی تو «هرگز» بود!
رادیو گفت: شهر آرام است
ظاهراً آسفالت، قرمز بود!

بولدوزرهای بی سر و پایت
لاله‌های مرا درو کردند
صاحبان گلوله و باتوم
عاقبت عشق را «وتو» کردند

به «نظامی» بگو که بنویسد
هر که در شهر بود «مجنون» بود
نه شراب و نه سیب حوّا داشت
سرخی پرچم من از خون بود!
دوستانم یکی یکی مردند
درد ما عشق بود یا که جنون؟!
دست تو پرچم سه‌رنگت بود
مسخ بودی جلوی تلویزیون

روزنامه نوشت: خوشبختیم!
گریه کردم: کجاست آزادی؟!
بغل دوست‌دخترت بودی!
به من و عشق فحش می‌دادی!!

زیر بار ِ هزار ناموزون
پشت تاریخ، تا ابد خم بود
از تمامی رنگ‌های جهان
سهم این نسل، چوب پرچم بود!!

نوشته شده در وبگردی, شعر و ترانه | 14 دیدگاه »

آبجی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 8, 2010

کسی می‌آيد
کسی می‌آيد
کسی که مثل هيچکس نيست *
کسی که نامش آبجيست
و او را اينجا گاهی پوپک خوانده‌ام
که کوچک بوده است
و حالا بزرگ شده
يا دست کم فکر ميکند
که بزرگ شده
شايد هم واقعاً شده
و من خانه را رُفته‌ام
و در گلدانها گل گذاشته‌ام
و برايش آش رشته خواهم پخت
و زرشک پلو خواهم پخت
و قرمه سبزی خواهم پخت
و هر چه که دوست بدارد
و همسر بيزار از غذای ايرانی
گرسنه خواهد ماند
و آبجی دست کم
دويست گرم چاق خواهد شد
باکی نيست
باکی نيست
آبجی کسی را با خود مياورد
که دوستش دارد
و من او را به گوشه‌ای خواهم کشيد
و دور از نگاه ديگران
حسابی خواهمش ترساند
و به او خواهم فهماند
که آبجی من
بی کس و کار نيست
و اگر دست از پا خطا کند
پوستش کنده است
که من آبجی را
با خون دل بزرگ کرده‌ام
و دودمان هر کس را
که به او از گل نازکتر بگويد
خواهم سوزاند
گربهء دم حجله
تخصص من است
و سپس بشقابش را پر خواهم کرد
و دستی به پشتش خواهم نواخت
و خواهم خنديد
و بعد چشم‌غره خواهم رفت
که يادش بماند
حرفهايم شوخی نبوده است
و در شهر گردش خواهيم کرد
و فوق فوقش
روز دوم يا سوم
کار به گيس‌کشی ميکشد
و آبجی با من قهر ميکند
و دوباره آشتی ميکند
و دوباره قهر
و دوباره آشتی
تا بوده چنين بوده
و من منتظرم
چشم به در
شادمان
کسی می‌آيد.

* : با پوزش از طفلکی فروغ

نوشته شده در محض خنده, روزمره, شعر و ترانه | 5 دیدگاه »

علی کوچولو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 21, 2010

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست
خوشحال نمیشه با نمرهء بيست
دیپلم گرفته، سربازی رفته
دنبال کاره هفته به هفته

مادرش قرض داره
ته برج دائم کم میاره
رخت میشوره، بند میندازه
غم داره بی‌اندازه
با بد و خوب میسازه
تنها دلش میخواد علی
باز بشه کلاس اولی
وای وای وای…

علی کوچولو ديگه کوچيک نيست
دنياش مثل اون کوچه باريک نيست
دستاش خاليه، دلش پردرده
داره دنبال چاره ميگرده

هی کتاب میخونه
تو اینترنت سرگردونه
دائم فیلتر میشکونه
میخونه و میدونه
اینجا مثل زندونه
دلش میخواد جادو بشه
باز علی کوچولو بشه
وای وای وای…

علی کوچولو ديگه کوچيک نيست
سر راهشه يه تابلوی ايست
یه دانشجوی ستاره داره
دست از رویاهاش برنمیداره

باباش تو زندونه
علی با مردم تو میدونه
یه سرود و میخونه
سر اومد زمستونه
پیرهنش غرق خونه
تموم میشه کار علی
تو دل یه گور جعلی
وای وای وای…

خواننده و آهنگساز رو متأسفانه نميشناسم. لطفاً اگه کسی خبر داره اطلاع بده. ترانه رو اينجا گوش کنيد. برای داونلود روی لينک رايت‌کليک کنيد و گزينهء ذخيرهء مقصد رو انتخاب کنيد.

نوشته شده در ايران, شعر و ترانه | 11 دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 24, 2009

بعد عمری موفق شدم که يه دستی به سر و روی بخش ترانه‌ها بکشم. لينکها از کار افتاده بودند که درستشون کردم و فعلاً تا يه مدتی دوباره ميشه ترانه‌ها رو داونلود کرد. دو تا آهنگ جديد هم گذاشتم. اميدوارم خوشتون بياد. يه خرده سخت بود چون اغلب آهنگها در لپ‌تاپ قبلی همراه آقا دزده رفته بودند. اما از زير سنگ هم که شده پيداشون کردم.

دارم به بعضی از کارهايی که گروه‌های موسيقی نسبتاً جديد ايرانی ارائه ميکنند علاقمند ميشم. يعنی متوجه شده‌ام که صد در صدشون آشغال نيست، فقط ۹۹ درصدشون آشغاله. و خوب اين واسه آدم متحجر دايناسوری مثل من فرق بزرگيه. اما الکی خوشحال نشين چون هنوز هم از نامجو خوشم نمياد بدم مياد. اما مثلاً اين تو خيابون گروه سرخس با کمی اغماض قابل تحمله، آدم ياد کارهای راک دههء هفتاد ميفته. يا اين جناب هادی پاکزاد اگه بعضی موقعها فالش نخونه و يا عوض آهنگ خوندن نطق نکنه بعضی از کارهاش بد نيست. يا به فرض از اوهام دو سه تا کار به درد بخور هست. از آبجيز هنوز هم چندان خوشم نمياد اما اين آلبوم آخرشون بدک نبود.

غير از اين هم حالمون خوبه، قربون شما. نفسی مياد، نفسی ميره. يه حرف جالب داشتم واسه زدن که وقتی نوشتمش متوجه شدم که فقط واسه خودم جالبه، اينه که دوباره پاکش کردم.

اما اين يکی شايد برای شما هم جالب باشه: اون حکايت قديمی رو يادتون هست که يکی از ملاهه ميپرسه شب که ميخوابی ريشت رو زير لحاف ميکنی يا روی لحاف؟ ملا ميگه والا نميدونم. بعد دو سه روز بعدش طرف رو ميبينه، ميگه خدا بزنه به کمرت، مرد حسابی من ديگه شبها از دست تو خواب ندارم، همه‌اش به اين فکر ميکنم که ريشم رو روی لحاف بذارم يا زير لحاف؟ حالا امروز داشتم با يه آقايی از کشور بلاروس اختلاط ميکردم، ديدم همين حکايت رو با نسخهء روسی يعنی با کشيش ارتودوکس به جای ملا برام تعريف کرد. وقتی بهش گفتم ما هم اين رو داريم کلی تعجب کرد.

حالا که صحبت جوک و لطيفه شد، يکی از آشناها از بيروت يه جوک سوقات آورده: ساعت دوی نصفه‌شب ماشين جيپ يه شيعه وسط بيابون از کار ميفته. داد ميزنه يا ابوبکر، يا ابوبکر، به دادم برس! هی داد ميزنه و دعا و ناله ميکنه تا ابوبکر ظاهر ميشه و ميگه مرتيکه سرم رفت، چی از جونم ميخوای نصفه‌شبی؟ مرده ميگه حضرت ابوبکر، جيپم خراب شده لطفاً کمکم کن. ابوبکر ميگه ها باشه. اما صبر کن ببينم، مگه تو‌ شيعه نيستی؟ ميگه چرا. ابوبکر ميگه پس چرا از علی کمک نخواستی؟ ميگه خوب آخه زشته نصفه‌شبی مزاحم حضرت علی بشم!

نوشته شده در محض خنده, وبلاگ, روزمره, شعر و ترانه | 11 دیدگاه »

وقوع معجزه

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئیه 7, 2009

اين شعر رو در مجموعه‌ای خونده بودم که سال ۱۳۵۷ پدرم برام از روبه‌روی دانشگاه خريده بود. البته فکر کنم اصلش از اين طولانيتر بود. کسی يادش مياد شاعرش کيه؟

با من امید معجزه‌ای بود

در من امید معجزه از هیچ سوی

وز هیچ کس نماند

باز آمدم به خویش

چشم از سراب دور

بازگرفتم

دل از امید هر که و هر جا

هم نیز پرده‌های دو گوشم را

- کز سال‌های سال طنینی را

در انتظار خیره به سر برده بود -

کشیدم.

باز آمدم به خویش

ماندم به خویش تا چه برآید

دیدم که دست‌هایم

تقدیر را به سخره گرفتند

تسلیم را به سرزنشی سخت

و نقش دست‌هایم

با من گفت:

معمار سرنوشت تو اینجاست

میعاد آرزوی تو

اینک

دیدم درون سینهء من، مهر و کینه‌ایست

سرشارتر از آن که

تا جاودان بتابد و یک شعله کم شود

تفتیده‌تر،

عمیق‌تر از آن که

با هیچ نشتری بتواند کسش گشود.

دیدم

با این دو همنشین مبارک

دیگر به هیچ، هیچ نیازم نیست

اینک وقوع معجزه‌ای در من

- اکنون که دل ز معجزه پرداختم -

از من امید معجزه باید

باشد.

ای دست‌های من!

بادا که شرمسار نمانم.

نوشته شده در شعر و ترانه | ۱ دیدگاه »

خاک مرا به باد مده

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 20, 2009

گر شعله‌های خشم وطن زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد نامت عجین به گند شود

پرگوی و یاوه‌ساز شدی، بی حد زبان‌دراز شدی
ابرام ژاژخایی تو اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته‌ای، درهم چو رشته بافته‌ای
ترسم که آنچه تافته‌ای، بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین، حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج‌طلب پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا گریان و سوگمند شود

نفرین من مباد تو را، زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی، یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو خاموش و بی گزند شود

سيمين بهبهانی

۲۵ خرداد ۸۸

نوشته شده در ايران, شعر و ترانه | 5 دیدگاه »

عکسهای سيما بينا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 6, 2008

متأسفانه درست به دوربين عکاسی پويا وارد نبودم و به خاطر تنظيم غلط عکسهای کنسرت سيما بينا همه تار شدند. البته پای من که لنگ بود و عکسها رو پوپک گرفت اما مسئوليت خراب‌شدنشون متوجه خودمه. با اين حال چندتاشون رو ميگذارم اينجا:

نوشته شده در روزمره, شعر و ترانه | 30 دیدگاه »

شهيد

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 6, 2008

کسالت جسمی و تا حدودی هم روحی باعث شده بود که هفته‌ها (خوب بی‌رودرواسی، ماهها!) از خونه بيرون نرم. هفتهء پيش که اين خوشگل خانم بعد از مدتها يادی از فقرا کرد و ضمن گفتگوی تلفنی گفت که سيما بينا مهمان شهر ما هم خواهد بود، تصميم گرفتم از لونهء خفاش بيرون بخزم و هم هوايی تازه کنم و هم صدای خوانندهء محبوبم رو به صورت زنده بشنوم. خانم بينا پيش از اين هم اين حوالی کنسرت اجرا کرده بود اما از بخت بدم هيچوقت موفق نشده بودم ببينمش.

غروبی شروع کردم به حاضر شدن و حالا بماند که چه مکافاتی داشتم با جستجوی لوازم آرايش و اين حرفها که هر قسمتش توی سوراخی قايم شده بود (خير، من توی خونه معمولاً آرايش نميکنم!) و زدم از خونه بيرون. بيست سی قدم از در دور شده بودم و داشتم شمارهء پوپک رو ميگرفتم که بهش بگم کجا همديگه رو ببينيم و اين حرفها که يهو چشمت روز بد نبينه! پام پيچ خورد و افتادم زمين. تلفنم پرت شد يه طرف، کيف دستيم هم يه طرف. همينجوری پهن شده بودم روی زمين و داشتم آه و ناله ميکردم و ميخواستم يه جوری خودم رو به تلفن برسونم و ببينم اصلاً بعد از اون ضربهء کاری چيزی ازش باقی مونده يا نه، که ديدم از دور يه ماشين پليس داره مياد. کلی خوشحال شدم که الآن نگه ميداره و کمک ميکنه، اما قشنگ از کنارم رد شدند و کلی هم زل زدند اما دريغ از يه نيش‌ترمز. من هم ديگه دست تکون ندادم که نگهشون دارم و توی دلم گفتم الهی به حق پنش تن هر چی از ماليات ملت ميگيرين خرج دوا و درمون بکنين.

وقتی ديدم کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من، هر جور بود خودم رو رسوندم به تلفن کوفتی و ديدم چند تا خراش عميق بهش افتاده ولی دل و روده‌اش انگار عيبی نکرده. زنگ زدم به پاول و اون هم طفلکی دوان دوان در عرض چند ثانيه خودش رو رسوند و من رو از روی زمين جمع کرد و زير بغلم رو گرفت که لنگان لنگان خودم رو برسونم خونه. هر دو زانوی شلوار نازنين پلوخوريم پاره شده بود و زانوهام خراش افتاده بود و کبود شده بود و پای راستم هم باد کرده بود قد يه نارنگی.

به پوپک زنگ زدم و گفتم چی شده و اينکه نميتونم بيام. اون هم کلی اصرار و اصرار که نه حتماً هر جوری شده بيا. نشستم پيش خودم يه خرده فکر کردم و ديدم واقعاً ضايعه که بعد از چند ماه يه بار بخوام از خونه بيام بيرون و بعد از عمری بخوام صدای سيما بينا رو بشنوم و اينجوری بشه! بعدش هم من و پوپک طبق معمول با هم قهر بوديم و قرار بود اين کنسرت رفتن مراسم آشتی‌کنانمون هم باشه. ضمن اينکه اگه من نميرفتم پوپک هم نميرفت. خلاصه ديگه دلی به دريا زدم وبدون اعتنا به داد و بيدادهای پاول که تو ديوونه‌ای وگرنه با اين وضع نميرفتی از خونه بيرون، قهرمانانه سينه را سپر کرده و سر را برافراشته و گفتم هر چه بادا باد! سوار تاکسی شدم و رفتم کنسرت.

برنامه از سه قسمت موسيقی شيرازی، خراسانی و مازندرانی تشکيل شده بود و ديگه از کيف و لذتی که نصيبمون شد هر چی بگم کم گفته‌ام. ترانه‌های آشنا و زيبايی مثل جهرمی و دايی دايی جونم و دخترو و لارکی لار و سبزه گل يار… روحم تازه شد. پوپک هم خيلی خوشش اومد. معنی آهنگها رو تا اونجايی که خودم حاليم ميشد توی گوشش پچ‌پچ ميکردم که اون هم تا حدودی متوجه بشه (در قسمت مازندرانيش متأسفانه کم آوردم). به خصوص جايی که تکنوازی نی توسط آقای جمال محمدی بود، پوپک هی سقلمه به من ميزد که وای ببين چيکار ميکنه! نفس کم نمياره؟!

بعد از کنسرت همراه پوپک لنگيدم تا يه کافه در اون نزديکی و دوست‌پسرش هم اومد که من تا به حال نديده بودمش و سه‌تايی نشستيم و جای شما خالی قهوه خورديم و از اينور و اونور حرف زديم. حدود يه ساعت بعد اومدم خونه تا به آلبوم دوم غرغرهای شوورخان گوش بدم که آخه کدوم آدم عاقلی با پايی که ممکنه شکسته باشه از خونه ميره بيرون. فعلاً با کيسهء يخ روی پام منتظرم تا دوشنبه بشه و ببينم ميتونم خودم رو تا مطب دکتر برسونم يا نه. آخه بدبختی اينه که هفت هشت سال پيش دقيقاً همين بلا به سرم اومد، يعنی توی خيابون سکندری خوردم (البته اون دفعه زمين نيفتادم) و دقيقاً همين قسمت استخون پام که الآن وحشتناک درد ميکنه شکست و شيش هفته توی گچ بود و مکافات… کاش دوباره نشکسته باشه.

خلاصه شهيد راهتيم سيما خانم!


پينوشت: با تشکر بابت احوالپرسی دوستان، به دلايل استراتژيک فعلاً هنوز دکتر نرفته‌ام اما چون بادش خوابيده تصميم گرفتم که نشکسته!

نوشته شده در روزمره, شعر و ترانه | 11 دیدگاه »

درد زمونه

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 16, 2008

مو که از پاکی دلم چی آسمونه
ندونم سی چه چين و
وام سرگرونه
سی چين و وام سرگرونه

سر به صحرا بنم از بی‌همزبونی
سخته تهنا مندن و درد زمونه
تهنا با درد زمونه

دل‌گرونيم همه جا به هر دياره
ار کوير ساديه، ار لاله‌زاره
هر چی او رو ندی به آسمونم
دشت جونم تشنه و بی‌ چشمه‌ساره
دی پاييزم بی ‌باهاره

مو که از پاکی دلم چی آسمونه
ندونم سی چه چين و
وام سرگرونه
سی چين و وام سرگرونه

سر به صحرا بنم از بی‌همزبونی
سخته تهنا مندن و درد زمونه
تهنا با درد زمونه


من که از پاکی دلم مانند آسمان است
ندانم برای چه او اينچنين و با من سرگران است

سر به صحرا بنهم از بی‌همزبانی
سخت است تنها ماندن و درد زمانه
تنها با درد زمانه

دل‌گرانيم همه جا، به هر ديار است
اگر کوير برهوت، اگر لاله‌زار است
هر چه آب را ندهی به آسمانم
دشت جانم تشنه و بی چشمه‌سار است
ديگر پاييزم بی بهار است

محلی بختياری – آلبوم مال‌کنون

حتماً مقدمه‌اش رو هم گوش کنيد، خيلی زيباست.

نوشته شده در شعر و ترانه | 12 دیدگاه »

ترانه

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 14, 2008

در راستای همين جريان پيله کردن من به موسيقی که گفتم:

اگر اهل حال و هوای نوستالژيک هستيد، براتون اينجا يک ترانه گذاشته‌ام که بگوشيد.


نه، انصافاً خيلی خوشمزه است که آدم کلاوس ماينه، خوانندهء گروه scorpions رو در حال خوندن آهنگ گل سنگم ببينه! گويا چندان جديد هم نيست، اما من نديده بودم. شما چطور؟

ويديوی سوميه.


حالا که صحبتش شد، ببين‌تی‌وی هم يه مصاحبه با انوشيروان روحانی آهنگساز و پيانيست مشهور و محبوب کرده که جالبه.


با موسيقی تلفيقی چطوريد؟ من اين آهنگ گيتی رو خيلی دوست دارم.

نوشته شده در شعر و ترانه | 5 دیدگاه »

تولد وردپرس

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مه 27, 2008

ای فتحی فرزانه، امروز خبر دادی
چون سال گذشت از پنج، بس نيک نظر دادی
در وردپرس امروز جشنی بگرفتيم و
هر کس که بلاگی داشت، شيرينی تر دادی
ياران همه شادانند در وردپرس، آن هم
با اين همه امکانات کو بار دگر دادی
هر نوشته و شعری کز قلم تراوش کرد
چونان ورق زر او در جهان سفر دادی
هر کس که دلش اندر تصوير گرو ميبود
او را دو سه گيگا بايت از بهر صور دادی
خوشنام بلاگی که در وردپرس باشد
در جای دگر ماند، آن کس که ضرر دادی
نيکوسخنان رفتند از بلاگر و پرشن
در وردپرس ماندند، چون زر و گهر دادی
شکردهنان گفتند: اين روز مبارک باد!
چون وردپرس ما را اين شوق و شرر دادی
از ياد برون کردم آن قالب بی‌تغيير
هر چند که آن هر روز خاری به جگر دادی
اميد بدارم که چون سال ز شش بگذشت
لطفش به فزون آيد، وين ناله اثر دادی

نوشته شده در وبلاگ, شعر و ترانه | 11 دیدگاه »

همتی، ای خواهران!

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 3, 2008

etesami01.jpg

به مناسبت شصت و هفتمين سالروز درگذشت پروين اعتصامی، بانوی شعر ايران:

نهال آرزو

ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای
غنچه بی باد صبا، گل بی بهار آورده‌ای
باغبانان تو را امسال سال خرمی است
زین همایون میوه کز هر شاخسار آورده‌ای
شاخ و برگت نیکنامی، بیخ و بارت سعی و علم
این هنرها جمله از آموزگار آورده‌ای
خرم آنکو وقت حاصل ارمغانی از تو برد
برگ دولت، زاد هستی، توش کار آورده‌ای

غنچه‌ای زین شاخه ما را زیب دست و دامن است
همتی، ای خواهران! تا فرصت کوشیدن است
پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی است
مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ما
شاهراه سعی و اقلیم سعادت روشن است
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس پسر هشیار و دختر کودن است

زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
بر نکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند؟
نام این قوم از چه دور افتاده از هر دفتری؟
دامن مادر، نخست آموزگار کودک است
طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری
با چنین درماندگی، از ماه و پروین بگذریم
گر که ما را باشد از فضل و ادب بال و پری

ياد و نامش گرامی.

نوشته شده در شعر و ترانه | 25 دیدگاه »

حال که رسوا شده‌ام می‌روی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 16, 2008

شعر کامل اين آهنگ دلکش رو در اينترنت فارسی هيچ جا پيدا نکردم. اينه که اينجا منتشرش ميکنم:

حال که رسوا شده‌ام می‌روی
واله و شيدا شده‌ام می‌روی
حال که غير از تو ندارم کسی
وين همه تنها شده‌ام می‌روی
حال که چون پيکر سوزان شمع
شعله سراپا شده‌ام می‌روی
حال که همراه خراباتيان
همدم صهبا شده‌ام می‌روی
حال که در وادی عشق و جنون
وامق عذرا شده‌ام می‌روی
حال که در بحر تماشای تو
غرق تمنا شده‌ام می‌روی

خود آهنگ رو متأسفانه با کيفيت چندان جالبی ندارم اما از هيچی بهتره. فعلاً اينجا گوش کنيد تا ببينم چطور ميتونم برای داونلود عرضه‌اش کنم. اينجا داونلود کنيد.

نوشته شده در شعر و ترانه | 5 دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.